آنروز غروب، پس از پایان کار روزانه، آقای «همتطلب» به من پیشنهادکرد که در صورت تمایل، میتوانم کتاب یا کتابهای دلخواهم را از کتابخانهی شخصی او انتخابکنم و بخوانم. من که دو سه هفته پیش از آن در مشهد، با اشعار منسوب به «ابوسعید ابوالخیر» آشناشدهبودم، وقتی علاقهام را به شرح حال او ابرازداشتم، وی شرح مفصلی از عرفان و نگاه عارفان به پدیدهی زندگی و خدا به من ارائهداد که اگر چه ظاهراً کمی سنگین به نظر میرسید اما در فکر انسان، حرکتی ایجاد میکرد که انگار به جز موضوع درس و مشق، چیزهای دیگری هم در زندگی وجود دارد که اهمیت آنها کمتر از اینموردها نیست.
من هنوز اینپا و آنپا میکردم تا شاید صحبتهای آقای «همتطلب» تمامشود و کتابی را که در بارهی «ابوسعید ابوالخیر» دارد، در اختیار من بگذارد. هواتاریک شدهبود و من که به کار بدنی سخت، آنهم به شکل بیرحمانه و استثمارگرانهاش عادت نداشتم، بیش از پیش، خسته و کوفتهبودم. احساسکردم که او نیز در آخرین لحظات صحبتهایش، دریافت که من بیش از آن، آمادگی گوشکردن به حرفهای عمیق او را که تا آن زمان نیز نشنیدهبودم، ندارم و یا به علت همان خستگی معهود، این آمادگی را از دست دادهام. از اینرو، با لحنی پدرانه گفت:«اگر دوست داشتهباشید، میتوانیم در آخر هفته که کار نمیکنید، یعنی روز جمعه به اینجا بیایید تا من نه تنها کتاب زندگی «ابوسعید ابوالخیر» را در اختیارتان بگذارم بلکه اگر در زمینهی عرفان، بازهم علاقهداشته باشید، کتابهای بیشتری را هم به خدمتتان معرفیکنم و اگر خودم آنها را در خانه داشتهباشم، به شما بدهم.» نفس راحتیکشیدم و با تمام وجود، موافقت خود را با پیشنهاد آقای «همتطلب» ابرازداشتم. آقای «همتطلب» چنان مؤدب و مبادی آداب بود که اگر کسی قیافهی مرا به عنوان مخاطب وی نمیدید، میتوانست مجسمکند که او با شخصی بزرگتر و از نظر جایگاه اجتماعی، مهمتر از خودش به صحبت مشغول است.
قرار برآن شد که روز جمعه، ساعت پنج بعدازظهر به خانهاش بیایم و با آرامش بیشتر و دغدغهی کمتری، نه تنها به حرفهایش گوشکنم بلکه با کتابهای بیشتری در زمینهی عرفان نیز آشناگردم. وقتی که روز جمعه به خانهی آقای «همتطلب» آمدم، هنوز همسر و فرزندانش از شهر قبلی نیامدهبودند. او همچنان تنها بود اما کار بنایی در خانهی وی به پایان رسیدهبود. او با میوه و چایی از من پذیراییکرد و سپس هفت هشت جلد کتاب را که روی میز اتاق پذیرایی گذاشتهبود به من نشان داد و گفت:«این کتابها از نظر خواندن و فهمیدن ظاهری، چندان دشوار نیستند. صدالبته، واژههای دشوار در میان آنها نیز کم نیست که انسان اگر بخواهد معنی دقیقشان را بداند، باید به فرهنگ لغت مراجعهکند و یا در غیر اینصورت، به درک کلی جمله رضایتبدهد و از آنها بگذرد. بیشتر آنها شعرهای عرفانی هستند اما برخی نیز مانند«شرح احوال ابوسعید» به نثر نوشته شدهاست. از طرف دیگر، اگر خواننده بتواند نکتههای کلیدی را در زمینهی عرفان و ادبیات عرفانی بشناسد، درک این کتابها بسیار سادهتر خواهدبود. همچنانکه چندروز پیش خدمتتان گفتم، همهی عارفان ما نه از نظر شخصیت فکری، یکدست هستند و نه از نظر رفتار اجتماعی و تلقی از هستی پیرامون خویش. البته طبیعی است که مانیز نباید چنان انتظاری از آنان داشتهباشیم. درست است که باران فقط از آسمان، آنهم به شکل عمودی بر زمین میبارد اما در گسترهی خاک، حاصل آن، به شکلهای مختلف جلوه میکند. در جایی، برکه تشکیل میدهد، در جایی دیگر، دریا و اقیانوس. در منطقهای چشمه و رودخانه درست میکند که از غرب به شرق روان میشود و در منطقهای دیگر، چشمه و رودخانهای تشکیل میگردد که از شرق به غرب و یا از شمال به جنوب راه میافتد. از این رو، تجلی تفکرات عرفانی در میان ایرانیان نیز، به شکل های گوناگون، خود را به نمایش گذاشتهاست.
در اینجا من به طور بسیار خلاصه به سه گروه اشاره میکنم که یکی از آن گروهها، البته عارف قلمداد نمیشوند اما در حوزهی عرفان و تصوف، نام آنان همیشه مطرحاست. جزو گروه اول، میتوان از عارفانی نامبُرد که به شکل انحصارطلبانهای در پی کشف آن اقیانوس منحصر به فردی هستند که بتوانند خود را بدان برسانند و مانند یک قطره، جزیی از آن شوند و بدین وسیله، به سرچشمهی مقصود، دستیابند. برای آنان، این اقیانوس پایانناپذیر، کسی جز خداوند نیست. دنیا و خلق دنیا برای آنان تقریباً فاقد ارزشند. حتی ممکن است نگاهی تحقیرآمیز به این پدیدهها داشتهباشند. البته تا آنجا که میتوان دریافت، این نگاه تحقیر آمیز به جهان و هرچه در آنست، نگاهی است که ظاهراً در حوزهی حرف و کلام، تحقیرآمیزاست اما عملاً زندگی آنان، ساز دیگری می نوازد. اینکه آنان تاچه حد در زندگی روزانه، رنج و درد را برخود هموار میسازند و از همهی موهبتهای لذت بخش زندگی دست می شویند، نکتهای است که اثبات و یا نفی آن برای ما چندان ساده نیست. اما از برخی قرائن میتوان دریافت که بیشتر آنان، عمر دراز داشتهاند و زندگی خوب و راحتی را سپری کردهاند. نمی شود دررنج و گرسنگی، بیخوابی و ناآرامی به سر بُرد و پشت پا بر دنیا و وسوسههای آن زد و در عین حال، از عمری دراز هم برخوردار بود. در همینجا میتوان به این نکته پیبرد که اینان در واقع، زندگی مادی اینجهانی را با پا پس میزده اند و با دست پیش میکشیدهاند. این تضاد، نکتهای است قابل درک.
ظاهراً دست «رد» زدن به لذتهای قابل قبول زندگی که داشتنش حق طبیعی هر انسانی نیز هست، از سوی اینگونه افراد، موجب برانگیختن حس احترام مردم پیرامون آنان میشدهاست. زیرا مردمی که در برابر هرخواستی، بردهوار در پی آن روان و دوانند، وقتی کسی یا کسانی را میبینند که ادعای دیگری دارند و همهی آن خواستها را رد میکنند و با نگاهی تحقیرآمیز از آنها نام میبرند، نسبت به آنان با دیدهی بزرگی و حرمت مینگرند. بگذریم که همین دسته از عارفان که در اندیشهی پیوستن به اقیانوس پایانناپذیر هستی یعنی خداوند هستند، هرگونه نگاه و تلقی دیگر را از سوی افراد متفاوت از خویش نه تنها رد میکنند بلکه با نگاهی کفرآمیز بدانها مینگرند. شاید بتوان گفت که در اندیشههای عرفانی آنان، وزن سنگین خطدهی و خطگیری، گرایشهای متعصبانه و تنگنظرانهی مذهبی بودهاست. در همین رابطهاست که مولانا جلالالدین محمد بلخی که خود از پرچمداران عرفان باز و گشاده دستانه بوده، در مثنوی معنوی میگوید:«سختگیری و تعصب، خامیاست/تا جنینی، کار، خونآشامیاست.» اگر این افراد میتوانستند آن گره ذهنی خویش را بازکنند و از قید مذهب پاداشدهنده و مجازاتکننده رهایییابند، در آن صورت، چه بسا دست از این تنگنظریها میشستند و خدایی را به مردم پیرامون خویش معرفی میکردند که نه انتقامگیرنده بود و نه مجازاتکننده. طبیعی است که چنین خدایی، نه در برابر بندگانش، وسوسهی بهشت را قرار میدهد و نه مجازات جهنم را. در همین رابطهاست که «رابعه بنت کعب» یکی از زنان معدود ایرانی که نگاهی باز و عارفانه به انسان و هستی او داشته، گفتهاست:«اگر میتوانستم، دوستداشتم آتش در بهشت بیندازم و آب در جهنم تا این هردو از میان بروند. در آن صورت، دیگر مردم روزگار، خدای خویش را از ترس آن یک و وسوسهی این یک، نیایش و ستایش نمیکردند.»
ادامه دارد
در شمارهی پیشین نوشتم که در تابستان آن سال، در ضمن کار بنّایی در یکی از خانهها، با شخصی آشناشدم که دبیر تازه آمدهایبود به شهر ما که قراربود از اول مهر آن سال، کار تدریس در دبیرستانها را در درس ادبیات فارسی و عربی به عهدهداشتهباشد. او مرد آرام و متینیبود و از کتابهای انبوهی که در یکی از اتاقهایش دیدم، دریافتم که باید به کتاب، علاقهی چشمگیری داشتهباشد. من از دیدن آنهمه کتاب، بسیار خوشحال شده بودم. من دوستداشتم به او نشانبدهم که کار همیشگی من، بنّایی نیست و دیگر آن که به مطالعه، علاقهی فراواندارم. او وقتی متوجه این نکتهشد، آشکارا این موضوع را برزبان آورد که هیچ مضایقهای از به امانتدادن کتابهایش به من ندارد.
همانروز آقای «حمید همتطلب» به من گفت:«میتوانید به این اتاق که کتابخانهی من در آن قراردارد، تشریف بیاورید و کتاب هایی را که میپسندید، انتخابکنید و با خود ببرید.» من با وجود آنکه در آن خستگی نشسته برتن و حتی گرسنگی حاصل از کار یک ریز، هیچ آمادگی روحی برای ماندن و قرضکردن کتاب نداشتم اما به طور طبیعی نمیبایست این فرصت را ازدست میدادم. با خود اندیشیدم که خستگی روزانه، خواه ناخواه با خواب شبانه برطرف میشود و انسان وقتی که «خوره»ی کتاب باشد، این آمادگی را هم پیدامیکند. من وقتی که به ردیف کتابها و نام آنها که از شیرازهی جلدشان، می شد نامشان را خواند، نگاه کردم، احساسکردم که هیچیک از آن نامها و عنوانها برایم آشنا نیست. قطعاً نگاه جستجوگر یک انسان به کتاب، باید متضمن شناخت و مقایسهی آنها با یکدیگرباشد. من که تازه، با کتاب و کتابخواندن آشناشدهبودم، طبیعی بود که نمیتوانستم توانایی تشخیص و انتخاب داشتهباشم. آقای «همتطلب» که خیلی زود متوجه ناتوانی و سرگردانی من شدهبود، گفت:«اگر شما به زمینهی مطالعاتی خود اشارهکنید، من بهتر میتوانم از توی اینکتابها، چندتایی را برایتان انتخابکنم.» در آن سن و سالی که من بودم و تجربه ای که از خواندن شماری از کتابها داشتم، بیشتر آنها یا رُمانهای ترجمه شده از زبانهای دیگر بود و یا چند مجموعهی داستان از برخی نویسندگان ایرانی. اما واقعیت آنست که نه نامی از آنها در ذهن داشتم و نه به طور مشخص، دنبال کتاب خاصی از آنان بودم.
در همانلحظه به یاد آن مجموعهی شعر نسبتداده شده به «ابوسعید ابوالخیر» افتادم که در مشهد به شکلی ناخواسته، نصیبم شده بود. از اینرو از وی پرسیدم که آیا کتابی در شرح حال «شیخ ابوسعید ابوالخیر» دارد یا خیر! با پرسش من، ناگهان لبخند رضایتبخشی برلبانش نشست و گفت:«شما و ابوسعید ابوالخیر؟» گفتم:«معذرت میخواهم. امیدوارم جسارتی نکردهباشم!» پاسخداد:«هرگز! من خیلی هم خوشحالشدم که نام او را از دهان شما میشنوم. این شیخ عارف که من به او ارادت بسیاردارم، معمولاً مورد علاقهی کسانیاست که سن و سالشان کمتر از بیست و پنج و سی نیست و چه بسا آنان که بالای چهلسال هستند، به این نوع اندیشهها بیشتر علاقه داشتهباشند. هرچند در این زمینه، قانون مشخصی نیست. اما من به تجربه دریافتهام که آدمهای جوان، به موضوعاتی علاقهدارند که خاص سن و سال آنهاست. خواندن رُمانهای عاشقانه، کتابهای تاریخی و انقلابی و خاطرات شخصیتهایی که در زندگی خود، ماجراهای فراوانی را از سر گذراندهاند، از چنین نمونههاییاست. در روزگار ما که انسانها به «جاه» و «مقام» و نیز ثروت و اعتبار مادی و اجتماعی، بیش از هرچیز دیگر اهمیت میدهند، پرس و جوکردن در بارهی زندگی کسانی که در همهی عمر، پشت پا به ثروت و مقام زدهاند، در ردیف نمونههای کمیاب قراردارد. «ابوسعید ابوالخیر» یکی از آن شخصیتهای اوجنشین تاریخی ماست. البته کشور ما عارفان بسیاری دارد. طبیعیاست که همهی آنها نیز از یک قماش نیستند.
بعضی عارف هستند اما در کنار عرفان خویش، نوعی تنگنظری، نوعی یکسویه نگری و انجماد برآنان و اندیشه هایشان سایه انداختهاست که تقریباً جستجوگران عرفان را از هرچه عارف و توصیفهای عارفانهاست بیزار میکند. البته به گمان من، اینان عارفان واقعی نیستند. زیرا آنچه در عرفان، ملاک عمل است، نوعی رهایی و گشایشاست که انسان را از آویزانشدن و زندانیشدن در دایرهی منافع فکری و یا حتی مادی دیگر که در واقع از خداوند فاصله میگیرد، برحذر میدارد. خاصه آنکه خداوند مورد نظر برای چنین عارفانی، نماد مهر و دوستی، شادکامی، آزادگی و رهایی از قید و بندهای اسارتگرانه ی زندگی اجتماعی است. شماری دیگر، خود را عارف میدانند اما اینجا و آنجا، گرایش خود را به حلقهی قدرت زمان بیش از هر چیز دیگر به تماشا میگذارند. اینان حتی در رفتار و اظهار نظرهای خویش، آنچه که به طور عمده، مورد نظردارند، مرکز قدرت است که از آنها آزرده خاطر نشود و با اینان رابطهی دوستانهای به شکل «بده» «بستان» داشتهباشد. حتی در میان عارفانی از این دست، جوهر عرفانی اندیشهها و یا گرایشهای آنها به آن «مرکز المراکز» هستی، با یکدیگر تفاوتهای بسیار دارد. من به این تفکر اعتقاد دارم که به تعداد انسانها، «خدا» وجود دارد. البته اگر کسی یک انسان عقبمانده، متعصب و مغزشستهباشد، حتی این حرف مرا «کُفر» تلقی میکند. در حالی که این یک واقعیت انکار ناپذیر است. زیرا اگر از هر انسانی، بخواهند که به سادهترین شکل ممکن، تصویر خدای خویش را که در ذهن خود دارد، روی کاغذ بیاورد، در آن صورت، خواهیم دید که چه تصویرهای متنوع و متفاوتی بر صفحهی کاغذ نقش خواهدشد. البته بیشتر مردم فکر میکنند که آن «خدا»، یک خدای واحد است. اما باید گفت که این خدای واحد در هریک از ما، رنگ و بو، قدرت، رفتار و جلال و شکوه متفاوتی دارد.
خدای برخی از این عارفان، خدایی عبوس، سختگیر و تنگنظر است که هیچ چیز دیگری جز دستورات صادرشده از سوی خویش را قبول ندارد. خدای اینان، بیشتر در نقش یک سلطان، امیر، فرماندهی نظامی و رئیس یک مؤسسه ظاهر میشود. چنین خدایی، تأخیر در انجام وظایف را فقط با مجازات، پاسخ میگوید. هیچگونه مخالفت و یا مجادلهای را نمیپسندد و آنرا بیحرمتی به ساحت خویش به تصور درمیآورد. این چنینخدایی، بیشتر در جستجوی «بنده»است تا در جستجوی انسان مستقل و آزاداندیش. خدای عدهای دیگر، قبل از آن که رئیس و فرماندهی کل قوا باشد، بیشتر در هیأت یک دوست همسفر و یا همخانه ظاهر میشود. این چنین خدایی، در جستجوی هیچگونه «آداب» و «ترتیبی» نیست. برای او مهمترین مسأله، ایجاد ارتباط پویا با دوستان خویش و حفظ آن روابط ایجاد شدهاست. خدایی از این دست نه در پی تنبیه دوستان خویش است و نه از آنان، انتظاراتی غیر منطقی و فراتر از توانشان دارد.» ظاهراً آقای «همتطلب» در خلال این تابستان که به شهر ما نقل مکان کردهبود، آنچنان از دوستان، یاران و اعضای خانوادهاش دور افتادهبود که با به دست آوردن چنین موقعیتی، در پی کسی میگشت تا شنوندهی وفادار حرفهای وی باشد. البته آنچه را که من از دهان او میشنیدم، چنان تازگیداشت که میبایست، در ساعتها و روزهای آینده بدان فکرکنم و آنها را از حل و هضم ذهنی خویش بگذرانم. او چنان در بررسیهای خویش گرم شدهبود که انگار پرسش مرا که مربوط به «ابوسعید ابوالخیر» بود، به کلی از یاد بردهبود.
ادامه دارد
در میان عارفان سرزمین ما، افرادی شبیه «ابوسعید ابوالخیر» چندان زیاد نیستند و یا اگر هم باشند، وزن سنگین این گروه را با خصلتهای «ابوالخیر»ی تشکیل نمیدهند. البته درک این پدیده، چندان هم دشوار نیست. در یک جامعهی بسته، متعصب و گروهبندی شده در میان فرقههای گوناگون مذهبی که در عمل، هریک برای خود قبیلهای هستند و در تلاش تا از اینراه نه تنها بر گروههای رقیب برای به تسلیم واداشتن و یا منفعلکردن آنان فشار بیاورند بلکه با ارتباط با قبیلههای قدرت، از بسیاری امکانات انسانی و یا مادی نیز برخوردارگردند، داشتن نگاهی باز و دور از وابستگی به مراکز قدرت، از جمله، ویژگیهای بسیار نایاب زمانه بودهاست. در آن دوران تعصب و خامی، اگر کسانی پیدامیشدند که میخواستند مرز تعبّد را درنوردند و پا به سرزمین عشق آنهم عشق به موجودی به نام خداوند پا بگذارند، چندان ساده نبودهاست که به بسیاری از القائات تنگ و تاریک فکری دوران، پشتکنند و دنیا را نه از دریچهی تنگ حدیث و روایت که از چشمانداز سعادت و آرامش انسان به تماشا بایستند.
در تابستان همانسال که از مشهد برگشتیم، این احساس به مندستداد که برای خواندن کتاب، تنها به قرضکردن از این و آن نمیشود کفایتکرد. رفتن به کتابخانهی فقیرانهی شهرمان که کتابی را هم به بیرون امانت نمیداد، چندان دردی از روی دل آدم برنمیداشت. از طرف دیگر با توجه به وضعیت پدر و انبوه بچههای سر و نیمسری که او داشت، امکان آن که من برای خریدن کتاب بتوانم و یا بخواهم از او پولی بگیرم، اگر نه جزو ناممکنات اما در ردیف تحمیلهای دشوار زندگی به وی به شمار میآمد. از اینرو تصمیمگرفتم که برای مدتی اگر چه سه یا چهار هفته به بنّایی بروم و با پولی که از آن راه به دست میآورم، مقداری کتاب، آنهم کتابهای متنوع و تازهای بخرم. تعطیلات طولانی تابستان، فقط با رفتن به مشهد و یا سفر به این شهر و آن شهر به آن زودی به پایان نمیرسید. در آنسالها، ما در بدترین حالت، سه ماه تعطیل بودیم و در بهترین حالت، سه ماه و نیم. سالهایی که مدرسهی ما از نیمههای خرداد تعطیل میشد، برای کسی که نه سرگرمی کتابخواندن و تفریحکردن و مسافرت رفتن داشت و نه از امکانات مالی قابل ملاحظهای برای انجام کارهای دلخواه خویش برخوردار بود، تابستانها چه بسا، برایش بدل به کابوسی تلخ و سنگین میشد. با چنین پیشزمینهای، موضوع رفتن به بنّایی را با پدرم مطرحکردم. او از یکطرف، خوشحالشد که من خیلی زودتر از موعد مقرر، به فکر کارکردن افتادهام اما از طرف دیگر، این نکته را نیزیادآورشد که بنّاییکردن و یا شاگرد بنّا شدن آن هم در هوای گرم تابستان و روزهایی که گاه بیشتر از ده ساعت میبایست انسان کارکند چندان راحت نیست.
من اما تصمیم خود را گرفتهبودم. پدرم دوستی داشت که در شهر به عنوان معمار شناختهمیشد. این معمار در عمل، خودش هیچکاری بدنی نمیکرد. او کارهای گوناگون را از سفارشدهندگان و مردم، تحویل میگرفت و آنها را در اختیار بنّاهای گوناگونی که برایش کار میکردند میگذاشت. این که او پذیرش کارها را با چه قیمتی انجام میداد، برکسی آشکار نبود اما به هرصورت، مزد همهی کارگران، شاگرد بنّاها و بنّاها، دو یا سه روز یک بار توسط خود او پرداخت می شد. هرگروه کاری، معمولاً از یک بنّا، یک شاگرد بنّا و یک، دو و گاه سه کارگر تشکیل می شد. شمار کارگران بستگی به نیازی بود که آن کار در آن وضعیت خاص می طلبید. شیوهی کار هم به این شکل بود که آقای معمار، هر روز صبح زود، قبل از طلوع آفتاب، گروه کاری خویش را که مرکب از همان بنّاها، شاگرد بنّاها و کارگران بود، در محلی در داخل شهر، جمع میکرد و مأموریت هرگروه را نیز مشخص میساخت که باید به کجا برود و چه کاری انجامدهد. در واقع نیم ساعت که از طلوع آفتاب گذشتهبود، همه در محل کار خویش حاضر بودند. غروب آفتاب هم کار را تعطیل میکردند. در آن شرایط، ساعت کار مطرح نبود. طول روز و روشنایی مطرح بود. طبعاً زمستانها، روزهای کوتاهتری داشت. اما هرچه بود ظالمانه بود. زیرا از لحظهای که انسان شروع به کار میکرد تا موقع ناهار، هیچ زمان استراحتی وجود نداشت. میبایست یکسره کارکرد. اگر هم کسی در یک زمان کوتاه، دو بار به دستشویی میرفت و یا مثلاً به بهانهی خوردن آب، میخواست نفسی تازهکند، غرولند صاحب خانه که غالباً در همان دور و برها میپلکید و نیز حتی جناب بنّا به هوا بلند میشد که چرا شخص مورد نظر، شانه از زیر بار کار خالی میکند.
به خوبی به یاد دارم که یک بنّا، هفدهتومان مزد داشت. یک کارگر پنج تومان و من که شاگرد بنّا بودم، سه تومان و نیم. روزهای درسآموز و نفسگیری بود. کف دست هایم تاول زده بود. تمام بدنم از فشار کار هم درد می کرد و هم حالتی شبیه چائیدگی پیداکرده بود. اما واقعیت آنست که من نمیتوانستم به همان سادگی به پدرم بگویم که این کار سخت است و دیگر علاقهای به ادامهی آن ندارم. اگر چنان میگفتم در عمل، غرور خود را که آن همه اصرار برای کارکردن داشتم، زیر پا گذاشتهبودم. در یکی از روزها، ما به خانهای فرستاده شدیم که می بایست در یکی از اتاق های آن، تعمیراتی انجام شود که حداکثر، دو تا سه روز بیشتر به درازا نمیکشید. این مدتزمان کاری را، همان جناب معمار که مسؤلیت همهی کارها را داشت به بنّایی که من زیر دست وی کار می کردم، اطلاع داده بود. خانهای بود آجری، قدیمی، ساده اما دارای اتاقهای متعدد. از آن خانهها بود که انگار یا همه به مرخصی تابستانه رفتهبودند و یا خواب بودند. فقط پدر خانواده که مردی حدوداً چهلساله به نظر میرسید، در را به روی ما گشود. قیافهاش بیشتر به افراد کارمند دولت شباهتداشت. اما چهکارهبود، نمیدانستم. قیافهای محجوب، آرام و صد البته مقرراتی و خشکداشت. در طول روز، من که کنجکاو بودم بدانم آیا پسری، دختری، پیری، جوانی، غیر از آن آقا در آن خانه زندگی میکند یا نه، چشمم به اتاق بغل دستی محلی که ما کار میکردیم، افتاد. تنها چیزی که در آنجا دیدم، قفسههای بلند و پر از کتاببود که دور تا دور اتاق را فراگرفتهبود. طبعاً خیلی خوشحال شدم. انگار نوعی نزدیکی روحی میان خود و صاحب آن کتابها در من شکلگرفت. دوستداشتم در اولین فرصتی که در میان حیاط منزلشان آفتابی میشود، اولاً به او بگویم که من دانشآموز مدرسه هستم و ثانیاً به خواندن کتاب، خیلی علاقهدارم.
این فرصت، همان روز در آخر وقت که ما مشغول شستن دست و صورتبودیم تا خود را برای رفتن به خانه آمادهکنیم، به دستآمد. وقتی که خوشحالیام را از دیدن آنهمه کتاب به او ابراز داشتم، او نیز خوشحالشد. شاید برایش پیش نیامدهبود که کسی نسبت به کتابهایش اظهار نظری بکند و یا کسی در سن و سال من، علاقه، تعجب و یا خوشحالیاش را از دیدن آنهمه کتاب در خانهی یک شخص، ابرازدارد. او البته با آرامش، نجابت و تواضعی خاص، صحبت میکرد. گفت که هنوز یک ماه بیش نیست که به این شهر نقل مکانکردهاست. کسی را نمیشناسد. دبیر عربی و ادبیات فارسی دبیرستانهای شهرش بوده اما به دلایلی، خواسته که به این شهر نقل مکانکند. هنوز مقدار زیادی از کتابهایش را از میان بستهبندیها و بارو بندیلها باز نکردهاست. وقتی که گفتم که من کلاس هشتم را تمام کردهام، گفت:«به احتمال قوی از اول مهرماه برای یکی از درسها، از جمله عربی و یا فارسی در خدمتتان خواهم بود.» واقعیت آنست که بنّا و کارگری که در آن جا کار میکردند، لباس خود را پوشیده و رفتهبودند. آنها درد کتاب نداشتند. درد نان داشتند. آقای دبیر، خود را به نام «حمید همّتطلب» به من معرفیکرد و ادامهداد:«هنوز همسر و فرزندانم از شهر قبلی نیامدهاند. آنها در خانه پدرخانمم هستند. فکر کردهبودم که این اتاق را که مقداری نیاز به دستکشی داشت، آمادهکنم و بعد به آنها خبربدهم که بیایند. رفتار دوستانه و متواضعانهی او فرسنگها از آن برخورد آغازین که در را به روی ما گشودهبود، تفاوتداشت. او حتی به من پیشنهادکرد که اگر در پی خواندن کتاب خاصی هستم، او با کمال میل در اختیارم میگذارد. حتی یادآورشد که نگران پس دادنش نباشم. او گفت:«چون میدانم آنان که به طور واقعی به خواندن کتاب و آموختن علاقهمندند، در خود این احساس مسؤلیت را نیز میکنند که از امانتیهای مردم به خوبی مواظبتکنند. گذشته از آن، اگر عمری باقی باشد، وقتی که مدرسهها شروع بشود، شما را بیشتر خواهمدید و اگر دوست داشتهباشید، کتابهای بیشتری در اختیارتان قرارخواهمداد.»
ادامه دارد
در زندگی هریک از ما، خاصه در دوران کودکی و نوجوانی، گاه رویدادهایی کوچک، میتواند سرچشمهی تحولاتی باشد که حتی در آیندهی زندگیمان، نقش کارسازانهای ایفاکند. البته این را نیز باید گفت که زندگی انسان، مجموعهای از دو عنصر غیرقابل انکار پایهایاست که یکی از آنها، ریشه در قانونمندیها، قراردادها و عرف و عادتهای اجتماعی دارد و آن دیگری، ریشه در تصادفهای کور و کر. تصادفهایی که گاه دور از پیشبینی ما، دور از ارادهی فردی و جمعی ما با کوچکترین تغییر در مناسبات انسان با طبیعت و اجتماع، ناگاه رُخ میدهد. این رُخدادن، گاه میتوانستهاست برای آنان که درگیرش هستند، نتیجهای فاجعهبار درپی داشتهباشد و گاه حاصلی که میتوانسته زندگی ما را در مسیر شکوفایی و روشنی سوقدهد. من نیز به سهم خویش، در مسیر چنین رویدادهایی همچون دیگران، کم یا زیاد، قرارگرفتهام. به نظر من، آشنایی هریک از ما در آن دوران خامی و بازیگوشی، با هریک از شخصیتهای اندیشمند وطنی و یا جهانی، در عمل رویداد مبارکقدمی میتوانستهاست تلقیشود.
این نخستین خاطرهی من از عارف میهنه بود. من در آن هنگام، سیزده سال بیش نداشتم. کلاس هفتم را تمام کردهبودم و منتظر ورود به کلاس هشتم بودم. اگر بگویم که آن مجموعهی شعر به همت «سعید نفیسی» چاپ شدهبود، میتواند هم درستباشد و هم نادرست. علت درستیاش آنست که «سعید نفیسی» چنان مجموعهای از اشعار منتسب به ابوسعید ابوالخیر را سالها قبل از آن که من به آن مجموعه برخوردکنم، انتشاردادهبود. علت نادرستیاش آنست که ممکن است من در سالهای بعد به دلیل آگاهی از این مجموعه، به این نتیجهی قطعی رسیدهام که آن شعرها به همت این استاد منتشر شدهاست. البته این نکته را از آن رو میگویم که آن مجموعه که در زیر پای آن رهگذر در بخش پایینخیابان و در شرق حرم امام رضا، پارهشده بود، پس از یکی دوسال در خانهی ما ناپدیدشد. البته این را نیز باید گفت که در کشورما، برای نشر شعر شاعران کلاسیک، اغلب سرهای پرسودای بسیاری پدیدار میشوند که بیتوجه به درستی متن و یا آگاهی از ویرایش معتبر، آن را به چاپ میسپرند. شاید برای برخی، علاقهی شخصی، بزرگترین انگیزهی باشد اما برای شماری دیگر، فروش آن اثر و نفع مادی، یگانه انگیزهی انجام آن بودهاست و هست. خاصه اگر آن اثر، مربوط به شاعری باشد که مردم به وی ارادت دارند.
باری، در آن روزها که نه سرگرمیهای آوایی و تصویری و یا دیجیتالی امروز بود و نه خانوادهها، توان آن را داشتند که با یک گله بچه به اینجا و آنجا سفرکنند، ما زندانیان سرنوشت محتوم پدران و مادرانمان بودیم. در آن صورت، فرصتی بود تا از جمله، من نیز در نبود کتاب و مجله و یا هرگونه خواندنی تازهی دیگر درخانه، آن مجموعه را با اشتیاق فراوان اما با درکی اندک، مکرر در مکرر بخوانم و حتی بسیاری از رباعی ها و چهارپارههای دلنشینش را حفظکنم. در آن خواندنهای مکرر بود که آن سه رباعی را که در آن شب سرد زمستانی از دهان پدر، بارها و بارها شنیدهبودم، در آنجا پیداکردم. البته در همان زمان و یا بعدتر، هیچگاه به آن اندیشه نیفتادم تا از پدر بپرسم که آن سه رباعی ابوسعید ابوالخیر را در کجا خوانده بوده و یا از که شنیده بودهاست که در آن جادهی روستایی، هم نوازشگر گوش من شدهبود و هم آرامشدهندهی ذهن نگران و ناآرام خود او. هرچند با شناختی که از پدرم داشتم، میتوانستم مطمئنباشم که او آن رباعیها را در جایی، از زبان کسی شنیدهبود و سخت بر دلش نشستهبود. جالب آن که آن شب، نخستینبار و آخرینبار بود که من آن رباعیها را از دهان وی شنیدم. حتی زمانی که مادرم آن مجموعهی شعر پارهشدهی ابوسعید ابوالخیر را پس از بازگشت به مسافرخانه به من پسداد، پدرم حتی کوچکترین کنجکاوی از خود نشان نداد که بداند آن کتاب کوچک چه بود که ذهن مرا آنگونه به خود مشغول کردهبود.
هنگامی که برای نوشتن این مقاله، یکبار دیگر به شعرهای منتسب به ابوسعید ابوالخیر مراجعهکردم، به سادگی، رباعیهایی را که در آن هنگام حفظ کردهبودم، بازیافتم. باوجود آن که در صحت و سُقم رباعیهای منتسب به او، صحبت های فراوان است اما تردید نباید داشت که هیچکس با قاطعیت نمیتواند بگوید که چندتا از آن رباعیها از سرودههای واقعی اوست. اما در این نوشتار، صحبت من بر سر آن نیست که به بررسی انتساب یا عدم انتساب رباعیهای جمعشده به عارف میهنه بپردازم. این کار اگر هم بخواهد روزی صورتگیرد، کار کسان دیگری است که آن را پیخواهندگرفت. شاید بیشترین علت در این اختلاف نظرها و نیز حتی کرامات و داستانهایی را که به وی نسبت میدهند در همان باشد که شیخ مهنه، در دوران زندگی خویش، این فلسفه را داشته است که خود، چیزی ننویسد و یا اگر سرودهای دارد، آن را برکاغذ نیاورد. البته صرفنظر از تواضع او و یا هرانگیزهی دیگر، باید گفت که به دلیل همان خواست و رفتاری که از وی در قرن چهارم و پنجم سرزده، ما به بسیاری از اطلاعات یقینی که میتوانستیم در بارهی او، حرفها و اندیشهها و رفتارهایش داشتهباشیم، دسترسی نداریم. گذشته از اینها، بسیاری از این رباعیها، بازتاب شخصیت و اندیشهی ابوسعید ابوالخیر نیز هست. بدین معنا که او، چه آنها را سروده باشد و چه نه، انتخابشان در هنگام گفتگو با اطرافیان و حتی رفتن به منبر و مجلس سماع، نشان از آن داشته که به مذاق عارف میهنه، خوش میآمدهاست. یا به عبارت دیگر، آنها را بهگونهای، بازتاب زبان حال خویش میدانستهاست. اینک چندپاره از رباعیهای دلپذیری را که من در همان دوران نوجوانی حفظ کردهبودم و هنوزهم همانها را دوست دارم، در اینجا میآورم.
بـــــــازآ بـــــــازآ هـــــــر آنچه هستی بـــازآ
گـــــــــر کافر و گبر و بـــــتپرستی بــــــازآ
ایــــــن درگـــــــــه ما درگه نومیدی نـیست
صد بــــــار اگـــــــر تـــــــوبه شکستی بـازآ
ای دلبر مــــــــا مباش بـــــــی دل بــــــر ما
یــــــــک دلبر مــــــــا به که دو صد دل بر ما
نــــــــه دل بـــــر ما نه دلبر انــــــدر بــــر ما
یـــــــا دل بــــــر ما فــــــرست یـــــا دلبر ما
از چـــــــرخ فلک گــــــــردش یکسان مطلب
وز دور زمــــــانه عـــــدل سلطان مــــــطلب
روزی پـنــــــج در جــــــهان خـــــواهی بــود
آزار دل هـــــــیـــچ مــــــــسلمان مــــطلــب
در سینه کسی کـــــه راز پـــــنهانش نیست
چـــــون زنــــده نــماید او ولی جانش نیست
رو درد طلب کـــــه عــــلتت بــــــیدردیست
دردیست کـــه هــــــیچگونه درمانش نیست
چشمی دارم هــــــمه پُـــــر از دیدن دوست
بـا دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیــــده و دوست فـــــرق کـــــــردن نتوان
یـــا اوست درون دیده یــــا دیده خـود اوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تـــا کرد مـــرا تهی و پُــــر کـــــــرد ز دوست
اجــــــزای وجـودم هــــــمگی دوست گرفت
نامیست ز مــــن بر مـن و باقی همه اوست
ادامه دارد
شاید شماری براین باورباشند که ادبیات و فرهنگ یک سرزمین، تنها به کتابها و نوشتههایی ختم میشود که در قفسهی کتابخانهها و کتابفروشیها قراردارد و یا در کلاسهای درس مدرسه و دانشگاه تدریس میگردد. اگر ما خود را به چنین دریافتی قانعسازیم، باید گفت که در عمل، یک ملت را از سرچشمهی جوشان و پرتحرکی که در ذهن و رفتار مردم آن سرزمین قراردارد، محروم کردهایم. ادبیات و فرهنگ یک سرزمین در جایی شکل میگیرد که مردم حضوردارند. ادبیات مکتوب، در عمل، بخشی از جلوههای فکر و فرهنگاست که از مناسبات مردم، ریشه گرفتهاست. زیرا این مردمند که زندگیکردهاند، اندیشیدهاند، با نابرابریها مبارزه داشتهاند و سرانجام، حاصل همهی آنها در قالبهای گوناگون ادبی، توسط کسانی دیگر، به مردم آن سرزمین عرضه شدهاست. اما باید آشکارا گفت که این، همهی آن ادبیات نیست. بخشی دیگر از این ادبیات، نه نوشته میشود و نه از صافی پالایشگر قانونمندیهای رایج اجتماعی میگذرد. این ادبیات، در ذهن مردم، مقداری سینه به سینه نقل میگردد و بخش زیاد دیگری از آن، در بستر زمان به شنزار خاموشی و فراموشی فرومیرود.
البته در سرزمین ما، این بخش از جلوههای ادبی و فکری نیاکانمان، محل اعتنای چندانی نبودهاست. اما با وجود این، یکی از نمونههای برجستهای که تا این زمان به یادگار مانده، اندیشهها و کرامات شیخ «ابوسعید ابوالخیر» است که نزدیک به صد و چندسال پس از مرگ او، توسط یکی از نوادگانش به نام «محمدبن مُنَوّر» جمعآوری شده است. او نیز بیشتر آنها را از میان مردمی جمعآوری کرده که از پدران و پدر بزرگان خویش، نکاتی را سینه به سینه در بارهی «شیخ میهنه» شنیدهبودهاند. تردید نمیتوان داشت که اگر در زمان حیات شیخ میهنه و یا چندسالی بعد از آن- و نه با یک فاصلهی زمانی صد و چندساله- کسی برآن میشد که خاطرات و دریافتهای خویش را از وی به زبان آوَرَد، حاصل آن، گنجینهای میشد که ما امروزیان میتوانستیم بادستهای پُرتَری آنها را در اختیار داشتهباشیم، در بارهشان بیندیشیم و دریافتی واقعبینانهتر از مناسبات اجتماعی مردم آن دوران، در ذهن خویش فراهم آوریم. باری، همچنانکه در بخش پیشین این نوشتار یادآورشدم، هدف من از این رشته یادداشتها، چیدمان نگاههای پراکندهی مردمان پیرامون من است به شخصیت ابوسعید ابوالخیر که قطعاً همان نگاه ها نیز، در خلال آن سالیان، تأثیر کارسازخویش را چه مثبت و چه منفی، بر ذهن من، به جا گذاشتهاست. اینک به آن خاطرات خُردسالی که در شمارهی پیش مطرحکردم برمیگردم و آن شب سرد و بیمانگیز که از دیدگاه پدرم، میتوانست برای ما «گردابی هایل» از حیوانات درندهای باشد که در پی سیرکردن شکم خویش، از کوه و کمر به جلگه آمدهبودند.
در آنشب، اگر چه بسیاری از واژههای آمده در آن شعرها به تنهایی میتوانست برای من قابل فهمباشد اما مفهوم کلی آن، بیشتر به دریایی شباهتداشت که در ظرف کوچک ذهن من، هرگز نمیگنجید. من نه درکی از مفهوم دریاگونهی آن شعرها داشتم و نه از خُردی ظرف ذهن خویش آگاهی. اما همان اندازه که نمی توانستم معنای آن سه رباعی را در چنگ شعور خود بگیرم، حکایت از ناتوانی من میکرد. پدر با صدایی که گویی از گسترهی وجود خود، از افقی به افق دیگر پیغام میداد، شعرها را مکرر در مکرر میخواند. انگار آن بخش دردمندانه و آزرهحال وجود او، برای آن بخش هُشیوار و اندیشمند وجودش پیغام میفرستاد. پیغامی که از آنِ کسی دیگر بود اما پدر، احتمالاً نزدیکی غریبی، میان آن نیمه های وجود خویش و آن شعرها احساس میکرد. گمان من برآن است که او با هر وقفهای که در خواندن آنها به وجود میآورد، میخواست نَفَسی تازهکُنَد و مهمتر از همه، کمی با شعر مورد نظر فاصله بگیرد و سپس باردیگر، لذت آن را با خواندن مجدد، مکررسازد. اگر حتی در همان دقایق، در رابطه با آن شعرها، پرسشی هم به ذهن من میرسید، از آن پرسشها نبود که اگر برایش جوابی وجود نمیداشت، جان شیفتهی من در سوز دانستنش خاکسترمیشد. باری، آن شب، سرانجام سلانه سلانه، به روستای پدر رسیدیم. گرگی و کفتاری برما ظاهر نشد اما ظاهراً پدر چنان خود را از نظر روحی خسته احساس میکرد که خیلی سریع دوست داشت چُرتیبزند تا حالش کمی بهترشود. اما من که در طول راه با صدای دلنشین او و واژههای آشنا و ناآشنای شاعری ناشناخته به اُلفت نشستهبودم، همهی سلولهای وجودم از تلاطم آن حال و مقال، سرشار بود. در ذهن خام و پروازندهی من، حتی این اندیشه نیز خطورنمیکرد که آن شعرها از آنِ کیست. چه بسا اگر چنان اندیشهای نیز بر من راه مییافت، لازم نمیدانستم که ذهن وی را در آن لحظههای تاریکی و نگرانی، شیدایی و درخود فرو رفتن، بدان مشغول دارم.
چندسالی از این ماجراگذشت. نه من در پی کشف شاعر آن شعرها بودم و نه پدر در مناسبت یا مناسبتهایی دیگر، آن شعرها و یا نمونههایی شبیه آنها را برای من بازخوانیکرد. به نظر میرسید که به عنوان یک رویداد که هیچگونه پیامدی برآن نمیتوان متصورشد، این ماجرا در آستانهی فراموشی قرارگرفتهبود و شاید هم خاموشی. اما رویدادی دیگر، مرا به دنیای آن شعرها و شاعر آن نزدیکساخت. چندسال بعد، در یکی از تابستانهای داغ که ما فارغ از مدرسه و معلم، در کوی و برزن بازی میکردیم، پدر تصمیمگرفت که همراه مادر و من که پسر بزرگترخانوادهبودم به قصد زیارت، به مشهد مسافرتکند. در آن هنگام، این نخستین سفر من به خارج از شهر خودمان بود. آنهم شهر دیگری که بسیاری از مردم، خاصه از کشورهای اطراف، آرزوی آنرا داشتند تا با دریافت مدرک عالی «مشهدی» که برابربود با عنوان «کربلایی»، به شهر و روستای خویش برگردند و اعتبار مالی، اجتماعی و مذهبی بسیار سنگینی را نیز باخود یدکبکشند. پدرم در کوچه پسکوچههای «پایینخیابان» که بخش شرقی حرم به شمار میآمد، اتاقی اجارهکرد تا اول، خیالمان از بابت جای خورد و خوراک و خواب راحتباشد تا بعد راهی زیارت و سیاحت شویم. سفری را که پدر نیت کردهبود، دَهروزه بود. در یکی از بعدازظهرهایی که آدمها مثل مور و ملخ، بیآنکه حتی چشم در چشم هم بدوزند، در رفت و آمد بودند، او تصمیم گرفت ما را به بازار ببرد تا هدایایی را که قرار بود برای خود و دیگران بخریم، انتخابکنیم. در یکی از همان مغازهها که مادرم مشغول خریدن مقدار زیادی مُهر و تسبیحبود، من نیز سرگرم دیدن و ورقزدن کتابها و دفترهایی بودم که در همان مغازه، در بخش دیگری گذاشته شدهبود. مغازهی مورد نظر، شاید بیشتر از 9 متر وسعت نداشت اما به اندازه نهصد متر، برآن، کالاهای گوناگون، تلنبارشدهبود. در حالی که داشتم اولین کتابی را که در بالای کتابهای دیگر قرارداشت، ورق میزدم، بر اثر پخش شدن بوی انواع و اقسام ادویه، چنان عطسهای مرا فراگرفت که با تکان ناگهانی دستم، کتابی را که ورق میزدم، به کف کوچه، از دست دادم. از بخت بد، در همان لحظه، عابری که از آنجا میگذشت، نیز پایش را بیاراده برروی آن گذاشت. این اتفاق، برای من فاجعهای بود. به سرعت خمشدم تا کتاب را از پارهشدن نجاتدهم. اما این حرکت من، کار را هنوز هم بدترکرد. بخشی از کتاب در دست و من بخش دیگر آن که پاره شدهبود، زیر پای عابر ماند. صاحب مغازه که بسیار نگران و خشمگین به نظر میرسید، سعیکرد خونسردی خویش را با نگاه و سکوت حفظکند. پدرم اما واکنش بسیار عاقلانهای نشانداد. قبل از آن که چیزی به من بگوید، به صاحب مغازه گفت که تاوان کتاب را میدهد. پدرم گفت:«ما کتاب را هرچه هست برای خودمان برمیداریم و پولش را به شما میدهیم. نگران نباشید.» پول کتاب در آن هنگام، ده ریال بود. من که حتی یکریال هم با خود نداشتم، دهریال، پول کمی نبود. پدر پول کتاب را داد. و ما پس از مقداری خرید به خانه بازگشتیم. مادرم آن را در کیف خود گذاشت تا به خانه برسیم. اما من همچنان شرمنده، افسرده و ناآرام بودم. خاصه آن که پدر، حتی زبان به ملامت هم نگشود. مادرم اما، غرولند همیشگیاش را به سوی من پروازداد. اما او اگر عصبانی هم میشد، برای من مشکلی نبود. مهم پدرم بود که او نیز بزرگوارانه دم دربست و چیزی نگفت. وقتی که مادرم، کتاب پاره را از توی کیفش درآورد و به من داد، نام «شیخ ابوسعید ابوالخیر» را برپشت آن دیدم. کتابی بود در شصت، هفتاد صفحه با جلدی از مقوایی بسیار نازک و با یک نخ که صفحات آنرا به شکلی ابتدایی به هم دوختهبودند.
ادامه دارد
زندگی شیخ ابوسعید ابوالخیر برای من همیشه جاذبهای وسوسهبرانگیز داشتهاست. اعتبار شخصیت او تنها به عنوان یک عارف مطرح نبوده و نیست بلکه به عنوان کسی که در حوزهی فقه و حدیث نیز تسلط کافی داشته، از نامی معتبر برخوردار بودهاست. در این نکته تردید نیست که اگر وی امروز در زمانهی ما میزیست، میتوانست با روح جوینده و انطباقیابندهای که داشت، هوشیارانه، یکی از بزرگترین مردان اندیشهی روزگارباشد. همچنان که او در عصر «دربسته» و «تنگ» سدهی چهارم و پنجم قمری، توانست از کوچهی باریک و تاریک دسیسهها، بدگوییها، بدگمانیها و نادرستیهای مردان دین و قدرت و یا مردمان نادانی و تعصب، با مهارت و سلامتی بگذرد و هرگز حرمت و اعتبار خویش را دستخوش تزلزلی نسازد. من همیشه از ورود به دنیای اندیشه و برخورد رفتارشناسانهی او، از گذار به بزرگراه زندگی وی، در هربار خواندن و نگاهکردن، لذتبردهام و به قدرت و شخصیت باز و ذهن کاوندهی او اندیشیدهام. زندگی او، گاه برای من، نقش غزلهای حافظ و رباعیات خیام را داشتهاست. در هربار خواندن و مکرر خواندن، گذشته از آرامش و لذتی که نصیب من شده، برایم مجالی فراهمآمده تا بدانها بیشتر بیندیشم. بیشتر بیندیشم به نقش او، به ارادت عمیق مردمانی که از او، دریافتی پیامبرگونهداشتهاند و نیز شوق آنان برای آفرینشهای اغراقآمیز و افسانهای در کرامات وی که از نگاه آنان حز از یک شخص نازلشده از آسمان و یا در پیوند با عالم غیب، از کسی دیگر برنمیآمدهاست. آنچه را که من در اینجا مینویسم نه به قصد بررسی زندگی او و یا ارزیابی جلوههای رفتاری و کراماتش از دیدگاه علم و عرفان، بلکه به روال همیشگی، به آن قصد، تا او را از شکاف خاطرههای کودکی و نوجوانیام بیرونبکشم و در اینجا در برابر شما بگذارم. هرچند در این تصویرگریها، نقش ارزیابانهی کلام من نیز به میدان کشیده میشود و صد البته چه باک که چنین باشد.
نخستین خاطرهی بینام و نشان من به فاصلهی سالهای هشت تا دهسالگیام برمیگردد. در آن هنگام، برخی پنجشنبهشبها با پدر به روستای زادگاهش میرفتم. من فقط مسافر دوچرخهی او بودم و مطیع گفتهها و یا دستورهای وی. در آن هنگام، من نمیدانستم و تا این اکنون نیز به یقین نمیدانم که پدرم چرا مرا با خود به روستای خویش و یا هرجا که دیدارهای غیر رسمی داشت، میُبرد. طبیعیبود که من در زمان دیدار او با دوستان و خویشانش، هیچ وجه مشترکی نیز با آنان نداشتم و یا از مضمون صحبتهایی که در زمینهی کشاورزی و یا مناسبات روستایی، میانشان رد و بدل میشد، چیزی درنمییافتم. اما در این نکته تردید ندارم که او قاطعانه مُصِر بود تا مرا به هرجا که میرفت باخود ببرد. تنها گمانی که در این زمینه میتوانم داشتهباشم آناست که وی در عمل دوستداشت، گفتهها و تجربههای زندگیاش را به شکلی با من تقسیمکند. مادرم هیچگاه نگفت که این بچه در همراهی او آنهم در محفل بزرگسالان، خسته میشود. همهی اعضای خانوادهی ما بیآن که واهمهای داشتهباشیم، قطعاً مجذوب و مطیع خواستههای پدر بودیم. از این رو، طبیعیبود که از سوی مادرم، اعتراضی متوجه پدر نباشد. بعدها که کمی بزرگتر شدهبودم، بیشتر و بیشتر دوست میداشت تا به عنوان یکی از مطمئنترین مصاحبانش، به حرفهای او و دیگرانی که وی را مخاطب قرارمیدادند، گوشکنم. تردید نمیتوانم داشت که هدفش آن بود که از زندگی بیاموزم. باری، او در عصر یکی از همان پنجشنبهها، پس از پایان کلاسهای درس، در زمستانی برفی و سرد که هفتهی قبل از آن، برف سنگینی نیز، همهجا را قُرُق کردهبود، عزم خویش را جزم کرده بود تا برای انجام کاری واجب به روستا برود.
او پس از آنکه بازنشسته شدهبود، مجبوربود برای گذران زندگی، کار اداری دیگری بگیرد که اگر از نظر جسمی، فشار چندانی بر وی وارد نمیساخت اما از نظر مشغولیت ذهنی، سایشهای بسیار داشت. باوجود این، او مجبور بود که از کار خویش رضایت هم داشتهباشد. جمعهها، تنها روزی بود که پدر میتوانست نفسی تازهکند. بیشترین تفریحش نیز سفر به روستای زادگاهشبود. هم مقداری آب و زمینداشت و هم همهی خویشانش در آنجا ساکنبودند. آنروز تا از شهر بیرون بیاییم، کمی به درازا کشید. برف سنگین هفتهی گذشته، اگرچه کوچههای تنگ را هنوزهم تنگتر کردهبود اما در بیابان خدا، تا هرجا که چشم کار میکرد، برف عمیق و یخزدهای بود که زمین را همچون سپر سپیدی در برابر بلاهای احتمالی آسمان محافظت میکرد. جادهی خاکی که دیگر خاکی نبود بلکه یخزده و ناهموار براثر ردپای اسب و الاغ، دوچرخهی پدرم را به مصاف سختی دعوت کردهبود. تقریباً پس از مقداری بادوچرخه رفتن که هرلحظه، بیم به زمینخوردن ما بسیاربود، پدرگفت که اینجاده، جای دوچرخهسواری نیست. باید پیاده، راه را طیکنیم. برای من فرقی نمیکرد که سوارهباشم یا پیاده. همانقدر که در پناه مهرپدر بودم، کفایت میکرد. لباس کافی به تنداشتم و میدانستم که دیر یا زود، به مقصد خواهمرسید. آسمان صاف بود و گشادهدستانه، همهی مُهرههای سینهریز ربالنوع زیبایی را با درخششی سحرآمیز بر سفرهی خویش چیدهبود. سکوت شب، آمیختگی سپیدی دشت و دمن و کبودی آسمان، مرا در شعر مستانهی خویش غرقه کردهبود. برای من، هرسفری از این دست، کشف زندگی و طبیعتبود.
اما پدرم، در راهی که ما فراروی خویش داشتیم، دلمشغول موضوعات دیگریبود که از بام تا شام، یکسره بر سرش آوار میشدند. قطعاً یکی از آنها، نگرانیهای روزمرهی او بود که در سکوتی اینچنین، میتوانست نقبی بدانها بگشاید و هستیسنگینشان را کمی زیر و زبرکند. اما به نظر میرسید که یک نگرانی دیگر هم دارد. نگرانی از گرگها یا کفتارهایی بود که در آن جاده، حتی من با وجود عمرکوتاهم، در آنمورد، از برخی بچههای روستا، داستانها شنیدهبودم. اما پرندهی خیال من در حضور پدر، نیازی به پروازنداشت. اگر تنها بودم، طبیعی بود که آن شنیدهها و روایتها، میتوانست یکباره تبدیل به درندگانیشود واقعی، گرسنه و خشمگین که که فقط آمدهبودند تا مرا، غذای شبانگاهانهی خویش سازند. البته پدرم در آن شب، از نگرانی عمیق خویش چیزینگفت. اما سالها بعد به ترس عمیقی که در آن شب، جانش را فراگرفتهبود، اشارهداشت. او میگفت که نگرانیاش نه برای جان خود که برای جان منبود. زیرا وی میتوانست حداقل از خود دفاعکند. اما من اگر وحشتزده میشدم، چه بسا او را در آنچه که باید انجام میداد، فلج میکردم. پدر اما این نکته را نیز توضیحداد که آن شب، تمام هنر خویش را بهکاربُردهبود تا من درک روشنی از نگرانی او، آن هم از حیوانات درنده برای جانم نداشتهباشم. به این نکته نیز باید اقرارکرد که او در این ماجرا، تا آنجا توفیق داشت که سفر وحشت آنشب برای او، توانست سفر آرام و خیالپردازانه ای برای من فراهم آوَرَد. آن شب، در میان راه، احساسکردم که دوستدارد، باری را از روی دلش بردارد. باری که سنگینی میکرد و او نمیتوانست بگوید چیست. از همینرو، شروع به زمزمهی اشعاری کرد که من تا آنزمان، آنها را از او نشنیدهبودم:
بــردارم دل، گــر از جهان فرمایی
فرمان بــرم ار سود و زیان فرمایی
بنشینم اگــر بــر سر آتش گـویی
بــــرخیزم اگر از سر جان فرمایی
گـــه شانه کش طــرهی لیلا بــاشی
گه در سر مجنون همــه سودا باشی
گـه آینهی جمال یــوسف گـــردی
گـه آتش خــــرمــن زلیخا بــاشی
ای دل بر دوست تحفه جز جان نبری
دردت چـــو دهند نـــام درمان نبری
بـــی درد زدرد دوست نــالان گشتی
خـــاموش که عِرض دردمندان نبری
ادامه دارد
پس از آشنایی با آقای «مهاسانی» و همسرش خانم «گلزاری»، و نیز معرفی مردی به نام «بیهقیتبار» از سوی آنان که خود را از نسل ابوالفضل بیهقی میدانست، توانستم چندروز بعد، آن مرد را در خانهاش ملاقاتکنم. او مرد رنجور و تکیدهای به نظر میرسید که حتی در نگاه اول، میشد احساسکرد که در فقر و بیماری غرقاست. اما پس از لحظاتی، این درک در انسان شکل میگرفت که او به عنوان یک کارمند بازنشستهی ادارهی کشاورزی، طبعاً درآمد دیگری در زندگیاش نداشتهاست اما باوجود این، تمام تلاشش را بهکار برده تا تمام محوطهی منزلش را اتاقبسازد تا هم از یکسو، به زن و فرزند خویش برسد و از سوی دیگر، به کارهای ذوقی خود که تشکیل همان محفل ادبی و اختصاصدادن اتاقی به «ابوالفضل بیهقی» بوده، سامانی بخشد.
او پس از نشاندادن اتاقها، مرا به همان اتاقی راهنماییکرد که به «ابوالفضل بیهقی» اختصاص داده شدهبود. تصویری که آقای «مهاسانی» در بارهی او به من دادهبود، تصویر مردی بود که به شکلی یکسویه، اصرار شگفتیدارد که به همه نشاندهد که او با «ابوالفضل بیهقی»، پیوندی «خونی» و بیولوژیکی دارد. این تصویر، مرد متعصبی را به نمایش میگذاشت که بر اساس نوعی گمان، خواسته بودهاست در تمام عمر خویش، از شخصیت و اعتبار «ابوالفضل بیهقی» آویزان باشد. اما پس از آن که او را ملاقاتکردم، انگار فضای فکری او، به کلی عوض شدهبود. از همینرو، او دوستداشت دریچهای به افق زندگی خویش برای من به عنوان یک جوان خام اما سرشار از شوق برای دانستن و راهبردن به ژرفای تاریخ غبارآلود و تاریک گذشته، بازکند:«البته این را متواضعانه بگویم که من هیچگونه سند و مدرک تاریخی در اختیار ندارم که بتوانم به مردم ثابتکنم که تبارم به «ابوالفضل بیهقی» میرسد. پدرم در دوران کودکیام به من گفتهبود که پدرش از پدر خود شنیدهبوده که میگفته همهی اهالی روستای بیهق، پدر در پدر، تا آنجا که به یاد میآوردهاند، خانوادهی ما را از تبار«ابوالفضل بیهقی» میدانستهاند. همین و بس. ناگفتهنماند که چنین ادعایی، هیچریشهای در واقعیت جاری زندگی کنونی و تاریخ ندارد. هرچند من در روزگار جوانی، سخت به این نکته میبالیدم. اما گاهی نیز با خود اندیشیدهام که این اصرار من در خلال این سالیان دراز، در عمل چیزی را تغییر ندادهاست. نه من در جامعه، اعتبار بیشتری یافتهام و نه اندیشهها و کلام «ابوالفضل بیهقی»، بیشتر از آنچه اهل اندیشه و قلم در بارهاش حرفزدهاند، گستردگی و عمق پیدا کردهاست. اعتبار من در طرز نگرش و رفتار من نسبت مردم پیرامونم تجلی یافته و نه درآویزانشدنم به مردی همچون «ابوالفضل بیهقی». از همینرو، گاه با خود اندیشیدهام، چه فرقی میکند که من از تبار بیولوژیکی ابوالفضل بیهقی باشم یا نباشم. همینقدر که در این زمینه برای من بهانهای به دست آمدهاست تا من بتوانم ارادت خود را به شخصیتی نشانبدهم که در هزاران سال پیش، با قلم سالم و معتبر خود، روشنایی منصافانه و ماندگاری بر دوران سیاه مسعود غزنوی و یا حتی محمود غزنوی افکندهاست، میتواند رضایت درونی مرا فراهمسازد.
البته باید اینرا نیز بگویم که من این نکات را تاکنون با کسی درمیان نگذاشتهام. شما نخستین کسی هستید که از نسل جدید، چنین شوقی برای روشنکردن ذهن خود از یک دوران پر از توطئه و دسیسه، نشان میدهید. واقعیت آنست که تا این لحظه، من بر این نکته که از تبار بلافصل ابوالفضل بیهقی هستم، اصرار ورزیدهام. در روزگار جوانی، دور از جان شما، انسان خام است و هیجانزده. حتی همین که من نام خود را از «حادثآبادی» به «بیهقیتبار » تغییردادهام، بازتاب همان خامیها و جوانیهاست. اگر به پختگی امروز رسیدهبودم، مطمئناً چنین کاری را هم نمیکردم. من میتوانستم با همان شدت و شوق، همچنان یکی از اتاقهای خانهام را به «ابوالفضل بیهقی» اختصاص بدهم بدون آن که تبارم از روستای «حادثآباد» آمدهباشد. همین که من به نشستهای ادبی هم علاقهدارم، بازتاب همان حکایتی است که من دوست دارم با شناخت از گذشته، نگاه روشنتری به آینده داشتهباشم. بسیاری از خویشان من میگویند که برخی کارهای من، بیشتر به دیوانگی شباهتدارد. مثلاً به جای آنکه دوتا از بزرگترین اتاقهای منزلم را به اجاره بدهم تا از این راه، کمکی برای جبران کمبود حقوق بازنشستگیام باشد، آنها را اختصاص به چیزهایی دادهام که نه نان میشود و نه آب، نه دنیا میشود و نه آخرت. درست است که این کار من، نان و آبی ندارد. اما مگر ما انسانها فقط با نان و آب زندهایم؟ اگر چنان بود، امروز نه مدنیت وجود داشت و نه نام انسانی همچون «ابوالفضل بیهقی» و نه بسیار مردان و زنانی از این دست. مردی چون او که نه عارف بودهاست تا از همهی دلبستگیهای مادی زندگی دست فراشوید و نه حاکم که برای همان دلبستگیهای مادی، جان انسانهای دیگر را به قربانگاه بفرستد، انسانی بودهاست با باوری ژرف به زندگی، به تداوم تاریخ، به حقانیت انسان در مبارزهاش برای از میان بردن بیعدالتی و کژاندیشی. برای من، عشق به تداوم زندگی و بالندگی، آن غذای روحی زنده نگاهدارنده بودهاست.
در این روزگار، دستکم در سرزمینی که من زندگی میکنم، خطر قحطی و از گرسنگی مردن، وجود ندارد. اما از قحطی غذای روحی مردن در یک بافت تاریک و خفه، همیشه امکانش وجود داشتهاست. در دوران خامی و کمتجربگی، انسان دوستدارد سری در میان سرها درآوَرَد. برای من که از همان روزگار جوانی، دل در بر ادبیات و شعر داشتم و نیز با «ابوالفضل بیهقی» پیوند معنوی و جغرافیایی انکارناپذیری پیداکردهبودم، انجام برخی کارها و تغییرات ظاهری در نام و ادعای خویش، نشانهی آن بود که انسان نه تنها بیریشه نیست بلکه عمیقاً از اعماق تاریخ اقیانوسی خویش تغذیه میکند. پس از آنکه من نامم را از «حادثآبادی» به «بیهقیتبار» عوضکردم، در صدد برآمدم که همهی آثار و نشانههایی را که به شکلی به ابوالفضل بیهقی گره میخورد، در خانهام جمعکنم. البته پس از آنکه به شهرشما منتقلشدم، در اینجا منزلی خریدم که دو تا اتاق بیشتر نداشت اما محوطهی بسیار وسیعی داشت. در همان دوران، تصمیمگرفتم که از همهی صحن حیاط بهرهبرگیرم و در آن اتاقهایی را که برای هدفهای ادبی خود و نیز فرزندانم لازمدار بسازم. چنینشد که سرانجام، یک اتاق به او اختصاص دادهشد و اتاقی دیگر به نشستهای ادبی که من از بودنش لذت میبرم. این را بگویم که مثلاً برای به دستآوردن یک نسخه از تاریخ بیهقی که به همت «ادیب پیشاوری» و با چاپ سنگی طبعشده، تقریباً حقوق یکماهم را به شخصی که آن را در کاشان داشت، دادم و آن را خریدم.
حتی میتوانم بگویم که برخی از رندان نیز در این بازار مکاره، به قول معروف، «گنجشک را رنگ کردند و آن را به جای قناری به من فروختند.» بدین معنی که برخی مدعیشدند که فلان فرش کهنه و پلاسیدهای که معلوم نیست مال چه دورانی است، از آن ابوالفضل بیهقی بودهاست و من مشتاقانه آن را به قیمت نسبتاً بالایی خریدم. این را نیز بگویم که من در سالهای اخیر بیشتر اوقات بیمار بودهام اما باوجود آن، از نظر روحی، خود را هرگز درهمشکسته احساس نکردهام. البته این راهم به شما بگویم که اکنون در سرانهی پیری و سرازیری زندگی، خوشحالم که وقتم را به چیزی اختصاص دادهام که شکوفایی فکری و روشنایی انداختن بر دورهای از تاریخ کشورمان، هدف بنیادی آن بودهاست. من از طریق وابسته نشاندادن خویش به «ابوالفضل بیهقی»، نه تنها به دنبال نان و آبی نبودهام بلکه حتی بخشی از نان و آب خویش را نیز در همین راه گذاشتهام. مجلس ادبی هفتگی ما، یکی از پربارترین مجالس هفتگی در این شهر است. من برای شمار شرکتکنندگان، فقط یک مرز دوازده نفره گذاشتهام. بدین معنی که اگر کسی بخواهد به عنوان عضو دائم شرکتکند باید یکی از اعضای قدیمی یا از آمدن منصرفگردد و یا مثلاً بمیرد که جایش به عضو جدید دادهشود. علت پافشاری من بر روی دوازده نفر در رابطه با آن بودهاست که اتاق مورد نظر، بیشتر از آن ظرفیتندارد و مهمتر از همه، من به دنبال کیفیت هستم و نه کمیت. من نمیدانم که چقدر از عمرم باقیاست اما این را میدانم که تا بر گسترهی این خاک، انسان فارسیزبان زندگیکند، صرفنظر از آن که من چه نسبتی با ابوالفضل بیهقی داشتهباشم، انسانهایی از این دست، به علت داشتن کلام وفادارانه به حقیقت و رفتار صادقانه برای محفوظ نگاهداشتن شرف آدمی، از دستبرد دزدان و دَدان، همچنان اعتبار و احترام خویش را حفظ خواهندکرد.
پایان
از شمارهی آینده، نوشتهی دیگری در این وبلاگ آغازخواهد شد با نام:
«ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق»
در میان راه، در حالی که درشکه همچنان به سوی شهر به پیش میتاخت، صحبتهای آقای «مهاسانی» به بهانهی «حسنک وزیر» اما در بارهی تاریخ، گُلانداختهبود. تا آنجا که حتی همسرش خانم «گُلزاری» نیز با نگاهی مشتاق و حسرتگرانه، از کمبود چنان صحبتهایی سخن میگفت که در محفلهای خانوادگی آنها جایش خالی بودهاست. ظاهراً بیشتر کسانی که در رفت و آمدهای خانوادگی آنان حضورداشتهاند، افراد تحصیلکردهای بودهاند که برجستهترین صحبتهایشان مربوط به خریدهای خانوادگی، میهمانیهای محفلی و رقابت برسر درست کردن بهترین و خوشمزهترین غذاها بودهاست. گلایههای آقای «مهاسانی»، بیشتر متوجه تاریخ دیرینهسال کشور ما بود که همیشه از قهرمانان واقعی آن که مردم بودهاند، چیزی گفته نشده بلکه به طور عمده، شخصیتهای معدودی، به عنوان رهبران، همهچیز را به نام خود تمام کردهاند. آقای «مهاسانی» در میان راه نیز از مردی سخن گفت که خود را از فرزندان ابوالفضل بیهقی میدانست که حتی نام خود را از «حادثآبادی» به «بیهقیتبار» تغییر داده بود.
آقای «مهاسانی» در ادامهی صحبتهای خود گفت:«من با این آقا آشنا هستم و با یکدیگر سلام و علیکداریم. او معمولاً ماهی یکبار در خانهی خود، نشستی تشکیل میدهد که عنوان آن «نشست ادبی انجمن دوستداران ابوالفضل بیهقی» است. من در خلال سالهای گذشته، چندبار در آن محفل شرکت کردهام. در آن، افراد گوناگون از طیفهای مختلف اجتماعی شرکت میکردند. در آن هنگام، پذیرفتن عضوهای جدید، چندان مشکل نبود اما شنیدهام که با گذشت زمان، روال کار به این صورت درآمده که باید اعضای ثابتی برای آن محفل وجود داشتهباشند. من تعداد دقیق آنها را نمیدانم اما میدانم که از بیستنفر کمتر است. حتی در همان زمان که من شرکت میکردم، شمارشان به پانزده نفر هم نمیرسید. من دوستداشتم که به طور دائم در آن نشستها شرکتکنم اما به دلیل مأموریتهای اداری و برخی گرفتاریهای دیگر، مجبورشدم که غیبتهای مکرر داشتهباشم و سرانجام از آقای «بیهقیتبار» معذرتخواهی کردم و دیگر به آنجا نرفتم. در میان افراد شرکتکننده، آدم میتوانست اشخاص مذهبی اما دور از تعصبهای شداد و غِلاظ، دبیران آموزش و پرورش، برخی شخصیتهای اقتصادی و اداری شهر و پارهای شخصیتهای خارج از وابستگی های دولتی را نیز مشاهدهکند. از آن جا که چنین محفلهایی، رنگ و بوی سیاسی ندارد، افراد شرکتکننده، با ذوق و شوق وافرتری شرکت میکنند و حرفهایشان را که مربوط به تاریخ های دیرینهسال است بیهیچ واهمهای بر زبان میآورند. تا آن جا که شنیدهام، هربار در آن محفل، یکنفر به عنوان سخنران اصلی، در بارهی موضوع از پیش تعیینشدهای سخنرانی میکند و سپس، بقیه، در پیرامون آن موضوع، حرفمیزنند. با توجه به تجربهای که در همان چندبار به دست آوردهبودم و نیز موردهای دیگری که بعدها شنیدهبودم، محفل مورد نظر، بسیار محفل سالم و پرباری است. اگر علاقه داشتهباشید میتوانم با او صحبتکنم که به ملاقاتش بروید. شما که در این سن و سال، این چنین شیفتهی شخصیت «حسنکوزیر» و قلم «ابوالفضل بیهقی» شدهاید، خواه ناخواه او را خوشحال میکند. شاید که از طریق او، بتوانید در بارهی «بیهقی» و حتی داستان حسنک وزیر، به اطلاعات بیشتری دسترسی پیداکنید.»
واکنش من در جواب آقای «مهاسانی»، جز نشان دادن اشتیاق برای چنان ملاقاتی، چیز دیگری نبود. او قولداد که این موضوع را با «بیهقیتبار» در میان بگذارد. او حتی نشانی خانهی خود را نیز در اختیار من گذاشت تا یک هفته بعد از آن دیدار، سری به او بزنم و از نتیجهی گفتگوی وی با آن شخص، آگاهشوم. یکهفته بعد، بیصبرانه در یک غروب تابستانه، زنگ خانهی آقای «مهاسانی» را به صدا درآوردم. خانم «گلزاری» در را بازکرد و با محبتی عمیق و مادرانه از من خواست که به خانهشان بروم. آقای «مهاسانی» از اتاق نشیمن بیرون آمد و با گرمی از من استقبالکرد. او گفت:«من با «منصور بیهقیتبار» تماسگرفتم و موضوع علاقهی شما را به «تاریخ بیهقی» و داستان «حسنک» مطرحکردم. او از شنیدن علاقهی شما خیلی هم خوشحالشد. حتی این نکته را مطرحساخت که وقتی جوانانی در این سن و سال، چنین شوق به کاوش در اعماق تاریخ کشورمان نشان میدهند، باید صمیمانه خوشحالبود که حس جستجوی حقیقت در ذهن نسل فرارویندهی ما هنوز نمرده است. نسلی که بیشتر از هرزمان دیگر، در معرض آمیختن دوغ و دوشاب واقعیتهای زندگی روزانه و حتی تاریخ گذشته بودهاسیت.» آنگاه، آقای «مهاسانی»، نشانی منزل «بیهقیتبار» و زمان دیدار با او را در اختیار منگذاشت. احساسم آنبود که بار دیگر میتوانم خود را در فضایی بیابم که «ملاسلیم کبوترانی» آنرا در روستای کبوتران برایم به وجود آوردهبود. پس از تشکر بسیار، خانهی «مهاسانی» را ترککردم و در انتظار روزی بودم که به دیدار آقای «بیهقیتبار» بروم.
در آنروز، وقتی که او «در» خانهاش را به روی من گشود، برخلاف انتظارم، مردی را دیدم شکسته، تکیده و بسیار لاغر. انگار این «ابوالفضل بیهقی» بود که از رنج مرگ «حسنک» و دسیسههای «بوسهل زوزنی» در گوشهای از خانهی خویش، گوشهی عزلت گزیدهبود تا «پسریان»، بیش از آن، موجب آزار روحی او نگردند. برای یک لحظه با خود فکرکردم که به اشتباه، کوبه بر«در» زدهام . از همین رو خواستم با ابراز پوزش از شخص مورد نظر، آنجا را ترککنم. اما او که ظاهراً متوجه سردرگمی من شدهبود، پرسید آیا شما به خاطر «تاریخ بیهقی» و «حسنک وزیر» نیامدهاید؟ جواب من مثبتبود. آنگاه، او مرا به داخل خانهاش راهنماییکرد که حیاط بسیار کوچکیداشت و صد البته، در و دیوار خانه، حکایت از کهنگی و فرسودگی آن میکرد. اما در عوض، شمارهی اتاق های آن خانه، نسبتاً زیاد بود. گویی آقای «بیهقیتبار، تلاش خود را برآن تمرکز دادهبود که شمارهی اتاقهای منزل خود را به قیمت کمکردن صحن حیاط، افزایشدهد. تا آنجا که به یاد میآورم، در آنجا شش اتاق وجود داشت. چنان که بعدها فهمیدم، یکی از بزرگترین آنها را، به «ابوالفضل بیهقی» و یادوارههای او اختصاص دادهبود. اتاق دوم مربوط به همان نشست ادبیبود. چند قفسهی کتاب در آنجا وجود داشت که میتوانست دربرگیرندهی انواع و اقسام خواندنیها باشد. آقای «بیهقیتبار» از همان اتاق به عنوان اتاق مطالعهی خود نیز استفاده میکرد. این دو اتاق یعنی اتاق یادوارهی «ابوالفضل بیهقی» و اتاق نشستهای ادبی، تقریباً یکاندازهبودند. چهار اتاق دیگر مربوط به اعضای خانوادهاشبود. البته تنها فرزندی که هنوز زندگی مستقلی نداشت، پسر کوچک آقای «بیهقیتبار» بود که بیست و پنجسال از عمرش میگذشت. در آن دوران، اگر پسرانی با چنان سن و سال، هنوز نزد پدران و مادران خود زندگی میکردند، کمی غیرعادی تلقی میشد. اما پسر کوچک آقای «بیهقیتبار» نه تنها تحصیلات دانشگاهیاش را به پایان رساندهبود، بلکه در همان بانک کشاورزی که پدرش بازنشستهی آنجا بود، کار میکرد. فرزندان دیگر او که همه دختر بودند، به خانهی «بخت» رفتهبودند و هرکدام برای خود سامانیداشتند. آقای «بیهقیتبار» اصرارداشت که این معرفیهای اولیه را در مورد خود و خانوادهاش حتماً انجامدهد. او گذشته از آنکه تمام اتاقهای خانهاش را یکبه یک به من نشانداد، مرا با همسر و پسرش نیز آشناساخت. بارفتن من به ملاقاتش، در او حسی از غرور شکلگرفته بود که حتی در میان نسلی که ظاهراً هیچ سرو کاری با «ابوالفضل بیهقی» ندارد، کسانی پیدا میشوند که در جستجوی بارقههای شناخت از دورانی هستند که این تاریخنویس وفادار، با قلم خویش به توصیف کشیدهاست. برخلاف ظاهر تکیدهای که آقای «بیهقیتبار»داشت، برخوردش بسیار پدرانه و مؤدبانه و تقریباً چابکانهبود.
ادامهدارد
اشارهای به آخرین قسمت شمارهی پیشین:
وقتی که در میان راه «کبوتران» به شهر، سوار درشکهشدیم، به مرد و زنی برخورد کردیم که هردو از افراد قابل ملاحظه ی شهرما بودند. هرچند من و ما، آنان را به جا نمی آوردیم. مرد خانواده، کارمند شرکت نفت و خانم او، دبیر ریاضی دبیرستان های دخترانهی شهر بود. هر دو مهربان و با ادب و کنجکاو نیز بودند که ما چگونه جرأت کرده بودیم، چنان راه دوری را به سوی شهر، پیاده انتخاب کنیم و اصولاً انگیزه ی رفتن ما به روستای «کبوتران» چه بوده است. پس از آن که من، انگیزهی خویش را برای آنان شرحدادم، مشخصشد که هردو نفر، »ملاسلیم کبوترانی» را میشناسند و به طور طبیعی، برای دانش او احترام قائلند بی آنکه میانهی چندانی با عزلتگزینی وی داشتهباشند.
وقتی که صحبت به مقولهی پرسش من در مورد «تاریخ بیهقی» و «حسنک وزیر» کشیدهشد، آقای «مهاسانی»گفت:«من با نظر شما موافقم که همهی تحصیلکردهها و یا معلمان ما، اطلاعات دقیقی در بارهی شاعران و نویسندگانمان ندارند و یا حتی بسیاری از شخصیتهای تاریخی ما را به درستی به جا نمیآورند. اما علت این ناتوانی در آن نیست که آنان گناهکارند و ذاتاً با هرچه دانش و رشد فکری است بیگانهاند و یا میخواهند بیگانهباشند. حتی صحبت ازاین نکته که آنان خود را به بیخبری و لودگی میزنند، نیز تصویر عادلانهای نیست. من معتقدم که ریشهی همهی اعتناها و بیاعتناییها، به طور مستقیم به دولتها و نظامهای آموزشی کشورها برمیگردد که تا چه حد توانستهباشند در ذهن مردم، فضایی از اعتماد یا بیاعتمادی نسبت به اهل فکر و تاریخ به وجود بیاورند. وقتی تاریخ یک کشور فقط در وجود یک یا چندنفر خلاصه میشود و آنچه که در آن میآید، شرح برادرکشیها و خواهرکشیها، شرح کورکردنها و ویرانگریهای این دزد مهاجم و یا آن وحشی خشمگیناست، دیگر محلی برای آنان که بهوجودآورندگان واقعی تاریخند نمیماند. نه از مردم خبری است و نه از نمایندگان فکری مردم. اگر به همین دوران غزنویان نگاهی بیندازیم، در کتابهای تاریخ که در مدرسههای ما تدریس میشود، فقط میتوانیم نام عدهای معدود را ببینیم. نامهایی از قبیل البتکین، سبکتکین، محمود و مسعود غزنوی، ابراهیم غزنوی و مشتی دیگر از فرزندان و نوادگان همین شاهان که در خلال سالهای بعد، سعیکردهاند از حوزهی نام محمود و مسعود نیز خارج نشوند. انگار در هردوره از تاریخ کشور ما، نام بنیانگذار آن سلسله، چنان مقدس بوده که بازماندگان و فرزندانشان، تلاشکردهاند، همانها را با شمارههای چندگانه، مانند مسعود دوم، یا سوم، یا محمود و محمد چندم و چندم حفظکنند. درست از همینروست که میتوان دریافت که اگر در طول تاریخ، همان چندنفر نویسنده و شاعر صادق و اندک هم وجود نمیداشتند که بتوانند تصویری واقعبینانه از دیگر انسانهای پیرامونی خود ارائهدهند، در آن صورت، ما باید همهاش تکرار میکردیم:«دلبر جانان من، زندهشود جان/زندهشود جان من، دلبر جانان من!»
آقای «مهاسانی» لحظهای سکوتکرد. انگار به شکلی عصبانی شدهبود. عصبانی از تاریخ و خاندان قدرت که تاریخ را به همان شکلی که مطابق شعور و تمایلشان است مینویسند. ناگهان احساسکردم که در فضای صحبتهایی قرارگرفتهام که بیشباهت به صحبتهای «ملاسلیم کبوترانی» نیست اگر چه از بُعدی دیگر. هرچند نگاه «ملاسلیم» به پدیدههایی از این دست، نگاهی آرام و خونسردانه و بسیار دور از احساسات فردیبود. در این میان، نگاه همسر «مهاسانی» یعنی خانم «گلزاری» به شوهر خود، نگاهی تحسین برانگیز و شاگردانه بود. شاید بداندلیل که چنان بحثهایی در فضای خانوادگی آنان یا کم بوده و یا اصلاً پیش نیامدهاست. صحبتهای «مهاسانی» نشان میداد که او نیز آدم پیادهای نیست اما در مجموع، علاقهی چندانی به تداوم بحث ندارد. شاید همان کنجکاوی آغازین، او را به شکلی واداشتهبود که کمی هم از تاریخ سخنبگوید. اما خانم «گلزاری» که انگار شوق برانگیزانندهای در جانش شناورشدهبود، خطاب به شوهرشگفت:
« واقعاً برای انسان باید انگیزهای وجود داشتهباشد تا بتواند و یا بخواهد تجربه و دانش خود را در اختیار دیگران بگذارد. درست است که خانهی ما محفل آدمهای فهمیده و تحصیل کردهاست اما در مقایسه با همین چندکلمهای که شما در اینجا مطرحکردی، نشان میدهد که اگر مستمع خوب و محیط مناسب وجود داشتهباشد، آدم به سر ذوق میآید و اندیشههایی را که در ذهن خود دارد، مطرح میسازد. همانطور که خود شما همیشه شاهد هستی، در خانهی ما با وجود آن که افراد تحصیلکرده، رفت و آمد دارند اما حرفهایی که رد و بدل میشود، به طور عمده، تکراری و تشریفاتی است. بیشتر حرفها، محور عادیات زندگیاست و ما نیز به همینگونه حرفها، عادت کردهایم. مهمتر از همه آن که تصور میکنیم که حرفهای روشنفکرانه میزنیم. غافل از آن که این حرفهای عادی را با لحنی برزبان میآوریم که انگار در بارهی گوشهای از فلسفه و عرفان ایرانی، داد سخن دادهایم. به عنوان مثال، این یک از توانایی و عقل آن یک تعریف میکند و یا آن یک، در بارهی زیبایی و گرانی وسایل جدیدی که فلانی به تازگی خریده، دادسخن سرمیدهد. واقعیت آنست که همین چندکلمهای که شما برزبان آوردی، دل مرا به جایی برد که آرزو میکردم این رفت و آمدهای تشریفاتی وجود نداشت و آدم میتوانست دور از بخور بخورهای رقابتآمیز مهمانی و بازپسدادن آن، به موضوعهایی از این قبیل برسد. البته باید اقرارکنم که خود من هم در این زمینه بیتقصیر نیستم. مهم آن نیست که ما خانمها در طول روز چه شغلی داریم و چه حقوقی میگیریم. مهم آنست که وقتی به خانه میآییم، تبدیل به همان کدبانو میشویم که باید دور هرچه فکرکردن و وارد بحث شدن است را خط بکشیم تا غذا نسوزد، چای سرد نشود و به مهمانان عزیز نیزخوش بگذرد.»
«اسماعیل مهاسانی» در حالی که به دقت به حرفهای همسرش گوش میکرد، دوست داشت موضوع خانه و خانواده را از مقولهای که در آنجا مطرح بود جداکند. از این رو با بیان این جملهی متعارف که:«بله حق باشماست. می توانیم در این زمینه، بعداً بیشتر حرفبزنیم»، موضوع صحبت را به تاریخ بیهقی کشاند و گفت:«من البته خیلی خوشحالم که شما در آتش دانستن و کشف مناسبات اجتماعی میسوزید. ایکاش، شمار بیشتری از جوانان ما، چنین گرایشهایی داشتند. البیته همین هم که اکنون در برابر خود میبینم غنیمتاست. اما بد نیست که من هم به موضوعی اشارهکنم که شاید در آینده به درد شما بخورد. درست است که بسیاری با تاریخ بیهقی و حتی سرنوشت شخصیتهای کارساز و مهم آن بیگانهاند اما باید بگویم که در شش فرسنگی شهر ما، شخصی زندگی میکند به نام «منصور بیهقیتبار». البته نام اصلی او «منصور حادثآبادی» بوده که در بزرگسالی، آن را به نام جدید، تغییر دادهاست. او مدعی است که تبارش به شخص «ابوالفضل بیهقی» میرسد و همهی نیاکان او، از روستای «حادثآباد» امدهاند. البته تا آنجا که اطلاعات ناقص من حکم میکند، روستای مورد نظر که می بایست در اطراف بیهق و بخش«ششتَمَد/Sheshtamad» وجود داشتهباشد، دیگر وجود ندارد. شخص مورد نظر، بازنشستهی ادارهی کشاورزی است. او در سالهای جوانی از دهستان بیهق، به شهر ما نقل مکانکرده و در همین جا پس از ازدواج، ماندگار شدهاست. او به «ابولفضل بیهقی»، عشق پرشوری دارد و در این راه و برای جمعکردن همهنوشتههایی که در بارهی وی و کتابش آمده، از هیچگونه تلاشی فروگذار نکردهاست.»
ادامهدارد
در شمارهی پیشین، به آخرین بخش ازحرفهای «ملاسلیم» رسیدیم که به این نکته اشاره میکرد که اگر عظمتی برای شخصیت «حسنک وزیر» وجود داشتهباشد و احترامی برای مرگ مظلومانهی او، نه از آن روست که او یکی از مظلومترین شخصیتهای مشهور و یا گمنام تاریخ بودهاست. مرگهای بسیاری از این دست، ستمگرانهتر و دردناکتر، از سوی قبیلههای کور و کر ستم بر آحاد انسانی وارد آمدهاست. اگر این مرگ، تا اینحد، توجه اهل اندیشه و قلم را به خود جلب کرده، قلم «ابوالفضل بیهقی» و وفاداری مستمر او به اصل انصاف و خردمندی بودهاست. پس از صحبتهای «ملاسلیم کبوترانی»، ما راهی شهرشدیم با این اندیشه که شوق من برای آموختن، موجب آن نشود که دوست من «مرتضی» که مرا در این سفر همراهی کردهبود، بیشتر از آن دچار خستگی و دلزدگی روحی گردد.
با شنیدن دعوت درشکهچی برای سوارشدن، هر دو دوان دوان، خود را به درشکه رساندیم. از او تشکر کردیم و سوارشدیم. من به او گفتم هرمقدار کرایهاش بشود با کمال میل برای هردو نفرمان خواهمپرداخت. من به اندازهی کافی با خود پول دارم. و اضافهکردم که چندساعت قبل هم وقتی به «کبوتران» آمدیم با درشکه آمدیم. ما فقط نمیدانستیم که چقدر در آنجا میمانیم و گرنه از درشکهچی قبلی خواهش میکردیم که در یک ساعت معین به دنبالمان بیاید. کلام قاطع و اعتماد به نفس آشکار من برای پرداخت کرایهی درشکه، واکنشی شبیه به احترام و تحسین را از سوی شخص درشکهچی برانگیخت. او در جواب من گفت:«آفرین پسر خوب! هنوز که نانآور خانه نشدهای این قدر به خودت و به جیبت اطمینان داری. مطمئن هستم که وقت نانآور خانه و خانواده بشوی، این اعتماد به نفست چندبرابر خواهدشد.» من چیزی برای گفتن نداشتم جز آن که سکوت کنم و در زیر لب، تشکری آهسته که حتی خودم صدای آن را نشنیدم. البته لحظهای که از رکاب درشکه بالارفتم، چشمم به آقا و خانمی افتاد که در قسمت اصلی درشکه، روی صندلی نرم و چرمی شرابی رنگ آن نشستهبودند. تا چشم ما به آنها افتاد، به هردوی آنها سلامکردیم. زن و مرد، مقداری خود را جمع و جور کردند تا جا برای یکنفر در کنارشان خالی بشود اما نفر دیگر میبایست بر روی تختهای که روبروی صندلی اصلی و بزرگ درشکه جاسازی شده بود، بنشیند.
کمی که به راهمان ادامهدادیم، متوجه شدم که درشکهچی قبل از آنکه ما را صدا بزند، از آن آقا و خانم اجازه گرفتهبود که اگر امکان دارد، ما را دعوت به سوارشدنکند. این حرف را آنها وقتی برزبان آوردند که من به نیابت خود و دوستم از آندو نفر معذرتخواهی کردم که با آمدنمان، دست و پایشان را تنگ کرده بودیم. در آنجا بود که مرد مسافر گفت:«هرگز چنین نیست. ما اصلاً متوجه شما نشدیم. چون اگر شما را دیدهبودیم، به درشکهچی میگفتیم که سوارتانکند. اما او وقتی گفت که شما پای پیاده به طرف شهر میآیید و از ما که درشکه را دربست اجاره کردهبودیم، اجازه گرفت که شما نیز سوارشوید، من و همسرم لحظهای تردید نکردیم.» در آغاز سوارشدن، من و «مرتضی»، سخت خود را غریبه احساس میکردیم. اما آرام آرام، با رد و بدل کردن نگاهها و لبخندها، فضای یخبسته و ساکت میان ما، تبدیل به فضایی دیگرشد. قیافهی مرد مسافر نشان میداد که او یا کارمند یکی مؤسسات دولتی بود و یا معلم یکی از مدرسههای شهر. البته اگر در شهر ما معلم بود، میبایست که او را قبلاً در جایی دیدهبودم. اما بیشتر به آن میبرازید که کارمند یکی از مؤسسههای دولتی باشد. زیرا نوع لباس پوشیدنش، نوعی دارنگی را به تماشا میگذاشت و اگر هم دارندگیای در کار نبود، حداقل این نکته را نشان میداد که به سر و وضع خود، به اندازهی کافی اهمیت میدهد. برخورد مرد مسافر، گذشته از ادب، نوعی همدلی را نیز انعکاس میبخشید. همسرش که اگر چه چادر به سرداشت اما مشخص بود که چادرش نه برای پنهان کردن صورت و بدن بلکه بیشتر برای رعایت یک عادت و سنت اجتماعی است بیآنکه به انجام آن مجبور باشد. زنی بود بالای چهلسال. اما بسیار زیبا، خوش برخورد و مهربان مینمود.
پس از گذشت لحظاتی که انگار، مرد مسافر در حال ارزیابی فضای گفتگوها بود، خطاب به من که روبروی او و همسرش نشستهبودم به حرفآمد و گفت:«به روستای کبوتران به دیدار کسی رفتهبودید؟» جواب من، جز «بله»چیز دیگری نبود. «مرتضی» چنان در خود فرو رفته به نظر میرسید که حتی علاقهای به صحبتکردن هم نداشت. احساسم آن بود که عجلهداشت تا هرچه زودتر، خود را به شهربرساند و از فضای مسائل سنگین و جدی و برخورد با بزرگترهای نا آشنا و همچنین برخی ملاحظات کلامی و رفتاری، خلاص شود. اما از طرف دیگر، من دوستداشتم که اگر فضا مساعدشد، شرح مفصلی از دیدارم با مرد وارسته و فهمیدهای همچون «ملاسلیم کبوترانی» برای او بازگویم. دقایقی بیشتر طول نکشید که مرد مسافر، پرسش دومش را مطرحکرد:«حتماً به دیدار قوم و خویش نزدیکی رفتهبودید؟» من در جوابش توضیح دادم که آن شخص، هیچگونه رابطهی خویشاوندی با ما نداشته اما من و دوستم «مرتضی» برای گرفتن جواب یک پرسش تاریخی به دیدن او رفتهبودیم.» در همین لحظه، «مرتضی» که تصور میکردم حتی به حرفهای ما گوش نمیکند، به حرف آمد و گفت:«البته من هیچ پرسشی از او نداشتم. وظیفهی من آن بود که دوستم را تا روستای «کبوتران» همراهیکنم تا تنها نباشد.» حرفهای من و «مرتضی»، لبخندی احترامآمیز برلبان زن و مرد جاری ساخت. زن البته چیزی نگفت. میدان، دست شوهرش بود.
مرد مسافر گفت:«چه خوب! چه خوب! آفرین به شما که در این سن و سال، حتی برای گرفتن جواب یک پرسش، چنین راه دور و درازی را طی میکنید و آفرین به این جوان خوب که دوست خودش را هم در اینجور وقتها تنها نگذاشتهاست.» مرد مسافر، بعد از تک سرفهای که میخواست راه گلویش را صافکند به حرفهایش ادامهداد: «اما من فکر میکنم که پرسش شما چه بوده که جوابتان را در شهر پیدا نکردهاید و بعد، راه کوه و بیابان را پیش گرفتهاید تا کسی را در آن دوردستها پیداکنید.» من جوابدادم:«برای من، مهمترین مسأله آن بود که بتوانم جوابی برای پرسشی که ذهنم را به بازی گرفتهبود، پیداکنم. تا آنجا که میدانم، هیچیک از معلمهای مدرسهی ما آنقدر سواد نداشتند و یا ندارند که بتوانند جواب چنین سؤالهایی را بدهند. اگر هم در شهر ما آدمهای باسوادی پیدا بشوند، وقتی که من به آنها دسترسی ندارم و یا نمیتوانم جواب سؤالم را بگیرم، چه فرقی میکند که کسی در شهر ما باشد یا نباشد.» مرد مسافر که بعداً خود را به عنوان «اسماعیل مهاسانی»، کارمند شرکت نفت معرفیکرد، کسی بود که بر حَسَب تصادف، در روستای «کبوتران»، یک باغ انگور داشت. وقتی که من گفتم که سؤالم چه بوده و به سراغ چه کسی رفتهام، گُل از گُلش شکفت. او در جواب من گفت:«البته حرف حساب، یا جواب ندارد یا اگر جوابی هم داشتهباشد، فقط قبولکردن است.» لحظاتی بعد، فهمیدم که همسر او، خانم «گُلزاری»، یکی از دبیرهای ریاضی دبیرستانهای دخترانهی شهر ما بود. زیرا پس از آن که صحبت به «ملاسلیم» کشیدهشد، او نیز از شخصیت وی بسیار تعریف کرد و حتی گفت که دختر ملاسلیم را چندسال پیش، یکیدوبار ملاقات کردهاست. هردو بر این نکته، تکیه داشتند که «ملاسلیم» از نظر دانش و شعور، در این دور و برها، همتا ندارد. عیب بزرگ او انست که انسانی عزلتگزین و در خود فرورفتهاست و حتی علاقهای به رفت و آمد با دیگران ندارد. تنهایی و کتابخواندن را برهرچیز دیگر ترجیح میدهد.
ادامه دارد