تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan


توضیحات «ملاسلیم کبوترانی» در باره‌ی تاریخ بیهقی و شخصیت‌های بازیگر آن، نشان از آن داشت که او آن را نه به عنوان «درس» بلکه به عنوان پدیده‌ای که جزئی از زندگی تاریخی و اجتماعی کشور ماست، خوانده بود و روی آن تأمل کرده‌بود. در همان دنیای خامی و بی تجربگی، به سادگی می توانستم خشم او را نسبت به ناروایی‌ها و احترام او را نسبت به انسان‌های آزاده و دردمند ببینم. درست است که در آن سن و سال، درکی از کل تاریخ کشور و فراز و فرودهای آن نداشتم اما در آن لحظات که ذهنم جذب حادثه‌ای خاص مانند بردار کردن «حسنک وزیر» شده بود، قطعاً کنجکاوی شورمندانه‌ای در سراسر جانم زبانه می‌کشید. در شماره‌ی پیش بدان‌جا رسیدیم که وقتی خلیفه‌ی عباسی آگاه شد که «حسنک وزیر» به دیدار خلفای فاطمی به مصر رفته‌است، از روی خشم به سلطان محمود غزنوی نامه‌نوشت.

 

«خلیفه به محمود غزنوی نامه‌ای نوشت و در آن یادآور گردید که «حسنک وزیر»، قِرمطی شده‌است. قِرمطیان به کسانی می‌گفتند که از هوادان جنبش قرمطی بودند که بنیانگذار آن شخصی به نام «حَمدان اَشعث/ Hamdan Ashas» بود که در اوسط قرن سوم در کوفه، هوادارانی به گرد خود جمع‌کرده‌بود. اینان معتقد بودند که اسماعیل فرزند امام صادق، آخرین و هفتیمین امام مسلمانان است و به همین دلیل، به نام اسماعیلیان نیز شهرت داشتند. باید این نکته را نیز افزود که در آن زمان اگر به کسی مُهر قرمطی بودن می‌خورد بدان معنا بود که آن شخص، هوادار تفکرات ممنوعه و مخالف حاکمیت وقت‌است. درست مانند اتهام «کمونیست»‌ و یا «محارب» داشتن در دوران کنونی. البته این نوع برخورد خلیفه با سلطان غزنوی که به یک دشمن خانگی آن‌هم از نوع یک مقام درجه اول سیاسی اشاره می‌کرد بر «محمود» بسیار گران آمد. اگر گوینده‌ی آن اتهام، کسی جز خلیفه‌ی عباسی نمی‌بود، شاید که سلطان محمود، به کمتر از مرگ او راضی نمی‌شد. اما در مقابل خلیفه که تأیید معنوی و مذهبی او برای سلطان غزنوی، اهمیت بسیارداشت، چه می‌توانست کرد جز آن‌که جوابی بنویسد و بگوید که من، خود تضمین‌کننده‌ی آنم که «حسنک» از چنین اتهام‌هایی مبرّاست. او «حسنک» را به خوبی می‌شناخت و حرف خلیفه را عمدتاً ناشی از یک سوء دریافت و یا توطئه‌ی اطرافیان او تلقی می‌کرد.

 

سلطان محمود غزنوی در جواب خلیفه‌ی عباسی نه تنها از «حسنک» دفاع کرده‌بود بلکه به وی پیغام داده‌بود که حرف شما از این جهت درست نیست که من خود از دشمنان سرسخت قرمطیان هستم و هرجا آنان را ببینم، حسابشان را می‌رسم. چگونه ممکن است من وزیری داشته‌باشم در بغل‌گوشم که قرمطی ‌باشد و من از آن آگاه نباشم؟ واقعیت آنست که دفاع سلطان محمود از «حسنک»، دفاع از شخص او نبود. دفاع از اعتبار شخصیت، سازمان اداری، نظامی و جاسوسی خود او بود. اگر سلطان محمود، به هردلیلی بر «حسنک» با همه‌ی دُرُستکاری و اعتباری که داشت، خشم می‌گرفت، همه‌ی آن اعتبارها و گذشته‌ها را به فراموشی می‌سپرد. اما در چنان شرایطی که او در طول خدمات سیاسی «حسنک»، کوچک ترین بدگمانی فکری و رفتاری نسبت به صداقت وزیر خود نداشت، چگونه ممکن بود بیگانه‌ای از هزاران فرسنگ راه، به او اخطارکند که در خانه‌ات، دشمن بزرگی در کمین نشسته‌است. واقعیت آنست که در همان گیر و دار تذکر خلیفه، اگر «حسنک وزیر»، قرمطی هم بود و سلطان محمود می‌بایست جان او را به قربانگاه بفرستد، برای حفظ اعتبار خویش، لازم بود که در آغاز، مقاومت و انکارکندتا آب‌ها از آسیاب بیفتد و سپس به بهانه‌ای دیگر، دشمن خانگی خویش را سر به نیست‌سازد. چنین سیاست‌ها و شیوه‌هایی در ایران ما، از رایج‌ترین اقدامات صاحبان قدرت در برابر دوستان و دشمنانشان بوده‌است. واقعیت آنست تا زمانی که محمود غزنوی زنده‌بود، حسنک در اوج اقتدار و اعتبار، در مقام وزیر اعظم محمود غزنوی، به کار اداره‌ی امور مملکت مشغول‌بود.»

 

«ملاسلیم» چنان غرق در تاریخ بیهقی‌بود که شاید کسی گمان نمی‌کرد که ممکن است صحبت‌های شیرین او، از یک‌طرف برای من سنگین‌باشد و برای «مرتضی» به کلی غیر قابل فهم. اگر «مرتضی» با من به روستای «کبوتران» آمده‌بود نه از آن رو بود که در پی کشف اندیشه‌ای و یا دریافت پاسخی به سؤالی باشد. خصلت همراهانه‌ی او و نیز توصیه‌ی پدرش، او را به نوعی در «چاله»‌ی صحبت‌های غیرقابل فهم آن مرد مهربان انداخته‌بود. صرف‌نظر از سنگینی مفاهیم، لحن گرم و مهرآمیز «ملاسلیم» و کنجکاوی «دانش»‌جویانه‌ی من موجب شده‌بود که هیچ نشانه‌ای که حکایت از خستگی من داشته‌باشد، از خود بروز ندهم. «ملاسلیم» همچنان صحبت می‌کرد:«البته باید این نکته را نیز بگویم که شخصیت محمود غزنوی، تفاوت‌های بزرگی با شخصیت فرزندش سلطان مسعود داشته‌است. درست است که سلطان مسعود در دوران رشد خویش، همیشه هویت یک شاهزاده را داشته اما پدرش در تربیت او و برادرش «محمد»، گاه سخت‌گیری‌های جدی نیز می‌کرده‌است. اما به جز شجاعت و جنگ‌آوری که از خصلت‌های مسعود در دوران جوانی و حتی نوجوانی او ذکرشده، باید گفت که او خیلی زود، به دره‌ی فساد در همه‌ی عرصه‌های زندگی سقوط‌کرده‌است. پُرخوری‌های بی‌حساب، از او چنان انسان چاقی ساخته‌بود که به زحمت قادر بود کاری انجام‌دهد. در نوشیدن مشروبات الکلی چنان زیاده‌روی می‌کرد که دائماً در حال مستی به سر می‌بُرد. در همان زمانی که پدرش در غزنین حکومت می‌کرد او در قصر هرات، دور از چشم پدر و حتی مربی خویش، یکی از اتاق‌های آن را با نقاشی‌های زنان عریان آراسته‌بود که در اصطلاح آن روزگاران به نام تصاویر «الفیه و شلفیه/ Alfieh & Shalfieh» نامیده می‌شد. در همان زمان، پدرش حتی مأمورانی مخفی بر پسر گمارده بود که اگر دست از پا خطاکند به وی گزارش‌دهند. در حالی که پسر نیز متقابلاً مأموران دیگری در دربار پدر گمارده بود تا اگر پدر به چیزی نسبت به او مشکوک شود، فوراً به وی اطلاع‌دهند تا اقدامات مناسب و لازم را انجام‌دهد. البته به نظر نمی‌رسید که این جاسوس‌گماری‌های پدر برپسر، جنبه‌ی سیاسی داشته‌باشد. بلکه بیشتر از بُعد اخلاقی و رفتاری بوده که پدر دوست داشته‌است پسرش، تربیتی آرزویی داشته‌باشد. حتی وقتی که پدر مطلع شده‌بود که فرزندش مسعود، اتاقی را به تصویرهای غیر اخلاقی اختصاص داده‌است، مأمورانی را بدان‌جا فرستاده‌بود تا از درستی و یا نادرستی آن اطمینان یابد. اما جاسوسان مسعودی، قبل از رسیدن مأموران پدر، او را از خطر آگاه کرده‌بودند. از همین‌رو، وی فرصت یافته‌بود تا همه‌ی آثار «جرم» را از میان ببرد و یا جا به جا کند.

 

البته وقایع بعدی نشان‌داد که نگرانی های پدر، چندان بی‌مورد نبوده‌است. از همین‌رو هنگام مرگ، او پسر بزرگ‌تر خود، «محمد» را به جانشینی خویش انتخاب‌کرد. اما «مسعود» مانند بسیاری از ولایت‌عهدان دیگر شاهان در طول تاریخ، تصمیم پدر را محترم نشمرد و به همین دلیل بر برادر بزرگ‌ترشورید. اول او را کور کرد و سپس به کنج زندان انداخت. اما به هرصورت با مرگ محمود غزنوی، دوران اعتلای «پدریان» سپری‌شد و «پسریان» یعنی هواداران مسعود، در پی کار و ساز دیگری بودند. یکی از آن میدان‌داران، «بوسهل زوزنی» بود که از مدتی پیش تا زمان به سلطنت رسیدن سلطان مسعود، به دستور حسنک‌وزیر در زندان به سر می‌برد. در همان گیر ودارها، «بوسهل زوزنی» و «خواجه احمد میمندی» که او نیز به دستور حسنک زندانی شده بود، از زندان گریختند و در گیر و دار مبارزه‌ی مسعود با برادرش محمد، به برادر کوچک‌تر یعنی مسعود پیوستند. پیوستن اینان به  مسعود و در رأس آن‌ها «بوسهل زوزنی»، زمینه‌ی آن فراهم شد که سیلابی از کین و نفرت نسبت به حسنک وزیر، گستره‌ی ذهن سلطان مسعود را سرشارکند. سلطانی که ذهنش را پُرخوری و مستی شبانه‌روزان سرشار کرده‌بود، دیگر عقل انسانی و سیاسی‌اش در اختیار خود او نبود. در اختیار کسانی بود که اطراف او را گرفته‌بودند و با همه‌ی وجود در پی بیرون راندن پدریان از دایره‌ی قدرت بودند.

ادامه‌دارد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:59  توسط A.Avishan  | 


«ملاسلیم کبوترانی» با حوصله‌ای پدرانه، ماجرای آشنایی و ازدواج خود را با همسر از دست‌رفته‌اش «ناهید خجسته» و نیز ماجرای کتاب‌خوان‌شدنش را برای من و «مرتضی» شرح‌داد.  او از آن شخصیت‌هایی بود که دور از هرگونه پرداخت‌های حاشیه‌ای اغراق‌آمیز و یا تحقیرکننده، دوست‌داشت قبل از هرچیز، پنجره‌ای به افقی زندگی خود بازکند. شاید این خواست، بیشتر از آن‌رو بود که او از یک‌سو در محیط جغرافیایی غیر معمول یعنی در روستا زندگی می‌کرد و از طرف دیگر، مردی بود که در بستر زمان، شخصیتش دور از محیط روستا به کتاب و بحث و فحص‌های فلسفی گره می‌خورد. البته برای ما در آن سن و سال، مهم آن نبود که او یک شخص روستانشین است یا شهرنشین. آن‌چه اهمیت‌داشت گرفتن پاسخ پرسش‌هایی بود که در ذهن من جابه جا می‌شد و در فقر فرهنگی حاکم برشهر از یک سو و نداشتن ارتباط با افراد کتاب خوان و اهل پژوهش از سوی دیگر، در اوج سردرگمی، می بایست کسی را برای دریافت پاسخ‌ پرسش‌های خویش پیدا می‌کردم.  آشنایی با «ملاسلیم» و زندگی لطیف و غم‌انگیز او، ناشی از یک تصادف محض بود.»  

 

«ملاسلیم» به حرف‌هایش چنین ادامه‌داد:«مرگ «حسنک وزیر» از چند دیدگاه در تاریخ کشور ما، اهمیت خاصی پیداکرده‌است. نخست آن که شخصیتی مانند «ابوالفضل بیهقی» نوزده سال از عمر خود را در کنار «بونصر مُشکان»، رئیس دیوان رسالت غزنویان سپری کرده‌است. او از دوست‌داران و شاگردان وفادار «بونصر مُشکان»  بوده و در ادامه‌ی همان درس‌آموزی‌ها، تلاشش بر آن قرارگرفته که پا را از جاده‌ی عفاف قلم و وفاداری غیر قابل انکار به تصویرگری رویدادها، خارج نگذارد. ابوالفضل بیهقی تنها یک تاریخ پرداز وفادار نیست. او گذشته از وفاداری، به تصویرگری وقایع، با انصافی احترام برانگیز، هم از کسانی صحبت می‌کند که سخت بدانان احترام می‌گذارد و دوستشان‌دارد و هم به کسانی می‌پردازد که از آنان خوشش نمی‌آید اما علت خوش نیامدن خویش را نه تنها ذکر می‌کند بلکه حتی به یادآوری توانایی های همان افراد نیز می پردازد.  طبیعی است که در برخی لحظات، گذشته از وفاداری و انصاف، تبدیل به انسانی می شود که حکم‌های ارزشی خویش را برپایه‌ی عام‌ترین و پذیرش‌بارترین ارزش‌های انسانی صادر می‌کند و باکی ندارد که حتی در جایی، «قلم را لختی بگریاند».

 

اینک پس از گذشت سالیان بسیار از آن روزگاران، باید اعتراف‌کنم که بسیاری از سخنان «ملاسلیم کبوترانی» برای من و حتی دوستم «مرتضی» چندان قابل درک نبود. اما او در ذهن من چنان تصویری ایجادکرده بود که مرا برآن داشت که در اولین فرصت‌های زندگی که امکان مطالعه‌ی تاریخ بیهقی برایم فراهم‌شود، به سراغش بروم. جالب‌تر از همه آن که او اِشراف عمیقی به تاریخ بیهقی داشت و به سادگی می توانست رشته‌ی حوادث را به یکدیگر پیوند زند و از آن‌ها نتیجه‌ای را که در پی آنست به دست بیاورد. من به روشنی می‌توانم او را در مقابل خویش مجسم‌سازم که در ایوان خانه‌اش، در آن هوای اردیبهشتی، من و «مرتضی» را به عنوان میهمان، روی تشکچه‌ای نشانده‌بود در حالی که خود بر گلیم نخنمایی نشسته بود و برای ما با شوقی توصیف ناپذیر از زندگی خود و تاریخ بیهقی صحبت می‌کرد. باری، «ملاسلیم» ماجرای «حسنک» را این‌گونه ادامه‌داد:«در این میان، یکی از تصویرگری‌های عمیق و پرکشش او، تصویر شخصیت «امیر حسنک» پسر «میکال» از شاهزادگان سُغدی است که به «حسنک‌ وزیر» شهرت‌دارد. او که از وزیران قابل اعتماد سلطان محمود غزنوی بوده، در دربار وی از اعتبار و قدرت قابل ملاحظه‌ای برخوردار بوده است.

 

البته افرادی از این دست، خاصه آنان که در کشاکش پدیده‌های سیاسی عصر خود قرار می‌گیرند، خیلی زود برای خود دشمنانی دست و پا می‌کنند. اما این بدان معنی نیست که دشمنان مورد نظر، همیشه بتوانند در همان زمان، زهر خود را به جام عمر آن اشخاص بریزند. اینان معمولاً منتظر زمان مناسب می نشینند تا اوضاع به‌گونه‌ای گردد تا آنان بتوانند با برخورداری از حمایت برخی از مهره‌های دست دوم قدرت و یا اگر میسر باشد از حمایت برخی از شخصیت‌های دست اول قدرت، بر سر دشمن یا دشمنان دیرین خویش، آن بیاورند که سالیانی چند در آرزوی آن می‌سوخته‌اند. دشمنانی از این دست، هرقدم مخالفان خویش را زیر نظر دارند تا از کوهی، کاهی بسازند و خدمتی را خیانتی به قلم‌آرند. یکی از این موردها، سفری بود که «حسنک» در دوران وزارت سلطان محمود برای زیارت کعبه از غزنین و از طریق بغداد،قصدش را کرده بود. او پس از زیارت مکه، به علت ناامنی جاده‌ها، این‌بار به جای آن‌که راه بغداد را برگزیند، راه مصر را برگزید و از آن طریق، خود را به عزنین رسانید. طبیعی بود که سیاستمداری چون او، در مصر با خلفای فاطمی و دیگر سیاستمداران خلافت وی، دیدار داشته‌باشد. درآن زمان، همه او را می شناختند و به اعتبار کار و نقش وی آگاه بودند. خلیفه‌ی فاطمی نیز با احترام فراوان از حسنک پذیرایی‌کرد و حتی هدایایی نیز بدو تقدیم‌داشت تا با خود به حضور سلطان محمود ببرد.

 

در این میان به نکته‌ی دیگری که من باید اشاره بکنم آنست که در آن زمان، در عمل، رقابت بسیار شدیدی، میان این دو قطب خلافت، یکی فاطمیان در مصر و دیگری عباسیان در بغداد، در جریان بود. هریک از آنان دوست داشتند که مرکز مراجعه و قدرت همه‌ی مسلمانان منطقه و جهان باشند. همین رقابت، زمینه را برای کینه‌توزی‌ها و دسیسه‌های گوناگون، فراهم می‌ساخت. از یک‌سو، این حوزه‌ی جغرافیایی یعنی مصر، خود را قطب اسلام و جانشینان به حق پیامبر می‌دانست و از سوی دیگر، آن حوزه‌ی جغرافیایی یعنی بغداد، نیز همان ادعاها را در سر می‌پرورانید. البته باید بدین نکته اشاره‌کنم که رابطه‌ی متقابل و «دستورگیرانه»‌ای که از نظر مذهبی بر فضای سیاست غزنویان جاری بود، رابطه با بغداد بود نه با مصر. نقش خلیفه‌ی عباسی در بغداد، بیشتر نقش تأییدکننده‌ی سیاست‌های شاهان ایران را در این دوران داشت. شاهان ایران، برای کسب مشروعیت در ذهن مردمان خویش، نیاز به تأیید خلیفه‌ی بغداد داشتند. از این جهت، این عمل «حسنک» که مستقیم از دربار خلفای فاطمی مصر راهی غزنین شود بربغدادگران آمد. این کار برای آنان بدان معنا بود که انگار یک وزیر قدرتمند پادشاهی محمود غزنوی، به خلافت عباسی توهین رواداشته‌باشد. از این‌رو، خشم و کین آنان تا آن‌جا برانگیخته‌شد که خلیفه‌ی عباسی، در نامه‌ای به محمود غزنوی، «حسنک» را قَرمطی خواند و خواستار اعدام اوشد. با آن که چندی بعد به دستور سلطان محمود، همه‌ی هدایای خلیفه‌ی فاطمی نیز به بغداد فرستاده‌شد اما در آتش فروزان خشم آنان تأثیری نبخشید.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:38  توسط A.Avishan  | 


در بخش پیشین، «ملاسلیم کبوترانی» به نکاتی از قبیل «درد دانایی» اشاره کرده‌بود و خوشحال بود که پس از آشناشدن با دنیای متفکران، امکان آن را یافته‌بود که به پاسخ برخی از پرسش‌های زندگی دست‌یابد. درد دانایی از دیدگاه او از آن دردهاست که انسان آن را به «خوشبختی» در فضایی از نادانی و بی‌خبری ترجیح می‌دهد. او به گونه‌ای بسیار متواضعانه به زندگی گذشته‌ی خود که هیچ‌گونه پیوندی با دنیای کتاب نداشته‌بود اشاره‌کرده بود. همچنین گشوده‌شدن دریچه‌ای جدید به دنیای کتاب و اندیشه را مرهون آشنایی خود با همسر جوان و از دست رفته‌اش «ناهیدخجسته» می‌دانست که با او و خانواده‌ی فهمیده و فرهنگی وی در آرامگاه حافظ آشناشده‌بود و همین آشنایی، او را به مرکز مهربانی‌های این خانواده و ازدواج با دخترشان «ناهید خجسته» پیوند داده‌بود.»

 

من نیز تا آن زمان به کسی تا این میزان از هوشیاری و در عین حال تواضع، برخورد نکرده‌بودم. اگر پدر «ناهید» برای مطالعه‌ی کتاب یا مطلبی نیاز به سه ساعت وقت‌داشت، مادرش، فقط با نیم‌ساعت وقت از عهده‌ی مطالعه و درک آن مطلب یا مطالب برمی‌آمد. گذشته از این‌ها، او نه تنها سنتورنوازی ماهر بود بلکه صدای بسیار دل‌انگیزی داشت. صدایی که حتی آن را به دخترش «ناهید» و نوه‌اش «گلابتون» که دختر من باشد انتقال داده‌است. او از زنانی بود که با رغبت و شوق، وقت فراوانی را به تر و خشک‌کردن اعضای خانواده‌ی خویش اختصاص می‌داد. تر و خشک‌کردن شوهر و دو فرزند و انجام کار‌های روزانه، تقریباً مجال به خود پرداختن را از او گرفته بود. در آن خانواده، کتاب خواندن، جزو ابتدایی‌ترین کارهای روزانه‌ی افراد بود. پدرش در این زمینه، حریفی نداشت. نه تنها تلاش می‌کرد تا آخرین کتاب‌های ارزشمند ادبی را بخرد بلکه خواننده‌ی دائمی چند و چندین مجله‌ی ماهانه و هفتگی نیز بود. طبیعی‌است که چنین رفتاری، تأثیر بلافصل خود را بر «ناهید» نیز گذاشته‌بود. دختری آرام، عمیق و خوش سخن.

 

خلاصه‌بگویم که ازدواج ما خیلی سریع سامان‌گرفت. «ناهید» نیز پیش از آشنایی با من، تصمیم گرفته‌بود که راه پدر و مادرش را در زمینه‌ی شغلی ادامه‌دهد و از همین‌رو، کار معلمی را انتخاب کرده‌بود. او حتی درخواست استخدام خود را نیز داده‌بود و پس از طی مراحل اداری، به او ابلاغ کرده‌بودند که می‌تواند از اول مهرماه آن‌سال، کار خود را در یکی از مدارس آن شهر آغاز‌کند. از طرف دیگر، دیدار غیرمترقبه‌ی ما و بدل‌شدن آن به ازدواج، برنامه‌های او را به کلی عوض‌کرد. من اهل ماندن در کازرون نبودم. این را در همان آغاز و قبل از توافقمان برای ازدواج گفته‌بودم. پدر و مادرش نیز همه‌ی اختیار را به عهده‌ی «ناهید» گذاشته‌بودند. من خیلی ساده و آشکار گفته‌بودم که یک‌روستایی ساده بیش نیستم و حتی قراربوده‌است که مغازه‌ای در زمینه‌ی فروش خوارو بار با یکی از دوستانم بازکنم که البته با مرگ پدرم همه‌ی برنامه‌ها به هم‌ریخته‌بود. برایشان توضیح داده‌بودم که آن چه از مال دنیا دارم مقداری ملک پدری است که می‌تواند زندگی من و خانواده‌ام را به خوبی تأمین‌کند. طبیعی است که اگر کاری درخور توانایی و تحصیلاتم که بیشتر از شش‌کلاس نیست پیداکنم از انجام آن دریغی نخواهم‌داشت. اما با توجه به پایین بودن مدرک تحصیلی‌ام ، گزینه‌های فراوانی در اختیارم نیست. چه پدر و مادر ناهید و چه خود او، همه‌ی توضیحات مرا قبول‌کرده‌بودند.

 

در واقع باید گفت که رضایت آنان بستگی به رضایت «ناهید» داشت. ناهید هم که یک‌پارچه شور و عشق بود، برایش زندگی کردن در کنار من، از هرچیز دیگر بیشتر اهمیت داشت اگر چه در روستای دورافتاده‌ی «کبوتران» و صدها فرسنگ دور از کانون گرم خانواده‌ی پدر و مادرش باشد. او قبل از آن که در دنیای ذهنی خویش مانند بسیاری از دختران خام و جوان، تصویری از یک قصر خیالی، مشتی خدمتکار و دنیایی از بیا و بروها و بریز و بپاش‌ها داشته باشد، در اندیشه‌ی آن بود که خوشبختی اگر فقط در اسراف و رفاه بیش از حد نیاز باشد، او با آن میانه‌ای ندارد. «ناهید» حتی قبل از آن‌که معاشرت چندانی با من داشته‌باشد، به بسیاری از پدیده‌های زندگی، خاصه دانایی و خوشبختی، همان نگاهی را داشت که من داشتم. این نکته به نظر من چندان شگفت نیست اما از آن تصادف‌های مبارک است که یک زوج می‌توانند زندگی پربار و دلپذیری را پیش رو داشته‌باشند. من به «ناهید» گفته‌بودم که نیاز به آن نیست که از خانه‌ی پدری، چیزی باخود بیاورد مگر کتاب‌هایی را که دوست‌دارد. هرچند آن‌ها را ما خود نیزمی‌توانستیم دوباره بخریم. البته پس از تشکیل زندگی مشترک، من نیز در اداره‌ی اوقاف شهرمان مشغول به‌کارشدم. پدرم در آن‌جا آشنایان زیادی داشت. درست است که او دیگر زنده‌نبود اما اعتبار و احترامش بر سرجای خویش باقی‌بود.

 

مخصوصاً که او سال ها قبل از مرگش، مقداری از املاک خود را برای کارهای خیریه، وقف کرده‌بود. شاید جالب باشد اگر بگویم که پدرم به طور مشخص در وقف‌نامه‌ی ملکی خویش به اداره‌ی اوقاف نوشته‌بود که من درآمد حاصل از این املاک را در راه راه‌اندازی و کمک به دخترانی می‌کنم که پدران و مادرانشان از عهده‌ی تأمین مخارج تحصیل آنان برنمی‌آیند. اداره‌ی اوقاف، هرساله مسؤلیت دارد که نوع مصرف این درآمدها را به یک هیأت ممیّزی و نظارت گزارش‌دهد. البته مسؤلان اداره‌ی اوقاف از شیوه‌ی کار او به شدت آزرده خاطر شده‌بودند. اما او گفته‌بود که اگر تن به این پیش‌شرط ندهند، خود او، املاک مورد نظر را در اختیار یک هیأت خیریه‌ی مستقل از اداره‌ی اوقاف می‌گذارد و از آن‌ها همان خواستی را خواهد داشت که از اینان داشته‌است. به طور طبیعی، اداره‌ی اوقاف نه تنها تن به شرایط پدرم داده‌بود بلکه از او بسیار سپاسگزاری هم کرده‌بود. داشتن چنان تصویری قاطع و خیرخواهانه از پدرم در ذهن مسؤلان و کارکنان اداره‌ی اوقاف، موجب شد که آنان مرا به عنوان کارمند خویش استخدام کنند. اما این را نیز بگویم که با مرگ ناگهانی و فاجعه‌بار «ناهید»، من نیز از اداره‌ی اوقاف مرخصی بدون حقوق‌گرفتم و بعد هم هرگز پایم را به آن اداره نگذاشتم. از آن زمان تا کنون، کار من به شکلی، با خواندن و نوشتن و پیاده‌روی های روزانه در اطراف «کبوتران» پیوند خورده‌است. دخترم در بندرعباس، به عنوان آرشتیکت کار می‌کند و سالی یکی‌دوبار با شوهر و فرزندانش به من سر می‌زند. راهی را که «ناهید» و خانواده‌اش برای من به دنیای کتاب گشودند، تا هم‌اکنون ادامه‌یافته‌است و گمان ندارم که من در این پاییز عمر بخواهم یا بتوانم کار دیگری انجام‌دهم.»

 

من و «مرتضی» با حالتی محو و از خود بیرون‌شده، ناگهان از کازرون و خانه‌ی پدر و مادر «ناهید» و اداره‌ی اوقاف و سپس شهر بندرعباس، خود را در کنار «ملاسلیم» در روستای «کبوتران» احساس‌کردیم. زبان نرم، کلام ساده و قابل فهم او پس از چندین دهه، هنوز در گستره‌ی ذهن و گوش من زنگ می‌زند. دوست‌داشتم که او باز هم مرا و «مرتضی» را به گذشته‌ها ببرد و از لذت‌های دانایی خویش و تجربه‌های درس‌آموز زندگی‌اش که تا آن زمان کمتر کسی با این چنین حوصله برای من و ما صحبت کرده‌بود، صحبت‌کند. اما «ملاسلیم» که حواسش به پرسش من همچنان باقی بود، گفت:«حالا با این مقدمه‌ها می‌خواهم به سؤالی که کرده‌بودی، جواب‌بدهم. واقعیت آنست که «حسنک وزیر در دوره‌ی سلطان محمود و پسرش مسعود غزنوی، اولین وزیر و آخرین وزیری نبوده‌است که به علت بدگویی اطرافیان و برانگیختن خشم شاهان و حاکمان، کشته می‌شود. قبل از او چنان بوده و پس از وی نیز، همین حکایت، ادامه داشته‌است. اما این که بردار زدن حسنک‌وزیر تا این حد در طول تاریخ، مورد توجه مورخان و تحلیل‌گران ادبی، اجتماعی و سیاسی قرارگرفته، شاید بیشتر از آن‌رو باشد که عوامل خاصی بر برجستگی این واقعه به عنوان یک پدیده‌یی دردناک کمک کرده‌است. درست مانند زهرخوردن سقراط، حکیم یونانی از دست زندانبان خویش. سقراط نیز اولین و آخرین نفری نبوده که جام شوکران را چه در خانه و چه در زندان دشمن، سرکشیده‌است. بلکه عوامل گوناگونی در طول تاریخ، دست به دست هم داده و مرگ او را از آن مرگ‌های باشکوه و پرحرمت تاریخ کرده‌است. تفاوت مرگ سقراط با مرگ حسنک در آنست که اولی، چهره‌ای جهانی دارد و مردی است اهل فلسفه و دومی چهره‌ای محلی و منطقه‌ای دارد و مردی است از تبارسیاست.»

ادامه دارد


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:7  توسط A.Avishan  | 


سرانجام آقای «غلامرضاجزالتی»، فراش مدرسه‌مان که خود را در برابر پرسش‌های من گیج و منگ احساس کرده‌بود، برای رهایی از آن شرایط روحی بد، مرا به سوی یکی از دوستان بسیار قدیم خود حوالت‌داد که از دیدگاه او، کتاب‌های زیادی داشت و خوب هم می‌فهمید. البته برای آقای «جزالتی»، خوب فهمیدن یعنی تنها به معنی بیشتر از او فهمیدن بود. این شخص در روستای «کبوتران» در دوازده کیلومتری شهرما زندگی می‌کرد. این را نیز بگویم که کنجکاوی نخستین من جهت دیدار او، برای گرفتن پاسخ پرسش‌های ذهنی خویش بود و کنجکاوی بعدی‌ام برای دیدن شخصی مانند او بود که در روستا زندگی می‌کرد و به طرزی غیر معمول، اهل کتاب و مطالعه بود. این‌ها همه، مراواداشت تا با پسر فراش مدرسه‌مان که با یک‌دیگر دوستان صمیمی نیز بودیم، با درشکه به خانه‌ی «ملاسلیم کبوترانی» برویم. برخورد «ملاسلیم» با ما، مهربانه، پدرانه و گرم بود. او بیش از همه، تعجب خود را از این نکته مطرح‌ساخت که من خیلی زود به دام پرسش های مهمی از آن قبیل افتاده‌ام که مربوط به سرنوشت «حسنک‌وزیر» در کتاب «تاریخ بیهقی» بود. او در ادامه‌ی صحبت‌هایش که ما را مخاطب قرارداده بود، چنین گفت:

 

«البته آدم‌های عاقل، ترجیح می‌دهند که «خوشبخت» نباشند اما اندکی از «درد دانایی» را در جان خود داشته‌باشند. این ضرب‌المثلی که در میان ما ایرانی‌ها رایج است که:«خوشبخت آن که کره‌خر آمد، الاغ رفت» از توهین آمیزترین برخوردهای ارزشی با انسان‌هاست. من نمی‌دانم چه کسی این ضرب‌المثل را نخستین‌بار مطرح کرده‌است. اما چه آگاهانه این کار را کرده‌باشد و چه ناآگاهانه، در عمل، «درد دانایی» را که یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های انسانی‌است از وی بازگرفته‌است. این را می‌دانیم که این‌روزها، بیشتر کسانی که این مَثَل را بر زبان می‌آورند، بیشتر از باب طعن و تَسخر است اما بی تردید، همانان نیز در نقطه‌ای از حوزه‌ی جانشان، گوشه‌ی چشمی هم به این نکته دارند که دانایی، بهترین گزینه‌ی زندگی نیست. حتی این نوع برخورد با حیوانی مانند الاغ که در جامعه‌ی ما در معرض بزرگ‌ترین توهین‌ها و ضرب و شتم‌هاست، برخوردی از سر خردمندی نیست. موجودی که بیشتر از غذایی که می‌خورد، کار می‌کند و بار می‌کشد و گذشته از این، در طول بار و کار خویش، انواع توهین‌ها را از سوی زن و مرد، خُرد و کلان نیز تحمل می‌کند. گذشته از همه‌ی این‌ها، نام و رفتارش نیز بهانه‌ای است برای توهین‌کردن و لگدمال ساختن حیثیت زنده‌بودنش.

 

باری، پرسش شما را فراموش نکرده‌ام. و جوابتان را کمی بعدتر خواهم‌داد. واقعیت آنست که «تاریخ بیهقی» و جنون وفاداری نویسنده‌ی آن به «حقیقت» یا تصور او از «حقیقت» از آن مقولاتی است که در سن سی‌سالگی یا حتی کمی بیشتر از آن، به جان من افتاد. این‌که من از سؤال شما کمی جاخوردم، درست به همان دلیل بود. این را به شما بگویم که من آدم «مدرک‌دار»ی نیستم. نه دیپلم و لیسانس دارم و نه حتی گواهینامه‌ی ششم ابتدایی را. اما سعی‌کرده‌ام در طول این سال‌های زندگی‌ام، کتاب‌های خوب، معتبر و تفکر برانگیز را بخوانم. علت این‌که دیر با دنیای کتاب و حتی دنیای آدم‌هایی مانند «ابوالفضل بیهقی» و «حسنک وزیر»ش آشناشده‌ام، آنست که من تا وقتی که ازدواج نکرده‌بودم، نه علاقه‌ای به کتاب داشتم و نه سر در اندیشه‌های مسائلی غیر از خور و خواب روزانه و گذران زندگی. من و پدر «مرتضی» یعنی آقای «جزالتی» قراربود باهم مغازه‌ی مشترکی بازکنیم و رزق و روزی زن و فرزند را از آن طریق تأمین‌سازیم.  اما با مرگ پدرم، همه‌ی برنامه‌های زندگی من و آقای «جزالتی» به هم‌خورد. واقعیت آنست که از این به هم‌خوردن، نه تنها پشیمان نیستم، بلکه آن‌را موهبتی تلقی می‌کنم. زیرا اگر ثروتمند نشده‌ام، دست‌کم با دو دنیای بزرگ و غیر قابل تصور آشناشده‌ام که به زنگی‌ام شور و حال خاصی بخشیده‌است. دنیای نخست من، آشنایی با خانمی بود که سرانجام با هم ازدواج‌کردیم و هم او بود را که راه مرا به دنیای دوم یعنی دنیای کتاب برای من بازکرد. من در این زمینه، سخت خود را مدیون او می‌دانم.»

 

من و مرتضی فقط سراپا گوش‌بودیم. نه در خود جرأت اظهار نظر داشتیم و نه حتی توانایی آن‌را. درست است که معنی بعضی از صحبت‌های او ،برای ما در باره‌ی «درد دانایی» و «لذت بردن» از آن، چندان مفهوم نبود بلکه حتی شگفت‌برانگیزهم بود که کسی «درد» را بر «لذت» ترجیح‌دهد و یا «درد» را مهم‌تر از «خوشبختی» تصور‌کند. اما ما در سن و سالی بودیم که گناه نفهمیدن‌هایی از این دست، به طور قاطع، بردوش خود مابود و نه بردوش مردی چون او که موهایش را در کار کتاب سفید کرده‌بود. در همین لحظه، قطرات اشک از چشمان «ملاسلیم» بر روی گونه‌‌هایش به راه افتاد. اما او باکی نداشت از این‌که اشک‌هایش را دیگران هم ببینند. آن‌هم نه دیگرانی در سن و سال خود او بلکه دو نوجوان چهارده، پانزده‌ساله که نه پشتوانه‌ای از تجربه در پشت سر داشتند و نه برکه‌ای از درک آن اشک‌های ریزنده و غمبار. «ملاسلیم» برای این که بتواند حرف‌هایش را ادامه‌دهد، با دست راست خود، اشک‌هایش را پاک‌کرد و ادامه‌داد:«اما افسوس که خوشبختی من با او، پس از هفت‌سال پایان‌گرفت. همسرم «ناهید خجسته» بر براثر مشکلاتی که موقع زایمان فرزند دوم ما پیش‌آمد در همین روستای «کبوتران» درگذشت. اکنون آن‌چه از او برایم باقی‌مانده، مشتی خاطره، یک دختر فهمیده و دوست‌داشتنی به نام «گلابتون»که موقع مرگ مادرش شش‌ساله بود و این دنیایی که او مرا با آن آشناکرد یعنی دنیای کتاب.»

 

هنوز همچنان قطرات اشک از دیدگان او جاری بود. اما به نظر می‌رسید که دوست‌دارد قبل از آن که به پرسش من که برای گرفتن پاسخش آن‌همه راه را طی‌کرده‌بودم، جواب‌بدهد، کمی از زندگی‌اش صحبت‌کند. شاید به آن دلیل که او با مردمان چندانی معاشر نبوده و همین تنهایی، این اشتیاق را در جانش شدت‌بخشیده‌است که به شنوندگانی نوجوان و کم‌تجربه‌ای چون من و «مرتضی جزالتی» نیز رضایت‌بدهد. «ملاسلیم» ادامه‌داد:«پس از مرگ پدرم و به هم‌خوردن برنامه‌ی مغازه‌ی مشترک با پدر «مرتضی»، احساس‌کردم که باید به جایی سفرکنم تا خستگی عمیق روحی‌ام  کاهش‌یابد . بهترین جایی که به ذهنم‌رسید، اصفهان و شیراز بود. در شیراز، بدون آن که ارزش شخصیت‌هایی چون حافظ و سعدی را بدانم، مانند دیگر مردمان، به آرامگاه آنان رفتم. در آن‌جا بود که در محوطه‌ی خارج از آرامگاه در یک‌هوای دلپذیر اردیبهشتی، با خانواده‌ای آشناشدم که بعدها مسیر زندگی مرا به کلی تغییرداد. آنان از «کازرون» آمده‌بودند. من روی چمن‌ها نشسته‌بودم و داشتم به جمعیت نگاه می‌کردم. خانواده‌ای که می‌خواهم در باره‌ی آنان صحبت‌کنم نیز در فاصله‌ی بسیار کوتاهی از من، روی چمن‌ها نشسته‌بودند و بساط مختصری از خوردنی را نیز پهن کرده‌بودند. همین که چشم من به مرد خانواده‌افتاد، او با گرمی و لبخند،  تعارفم‌کرد که شریک خوردنشان بشوم. من هیچ اشتهایی به خوردن نداشتم اما آن برخود، آن‌قدر دوستانه‌بود که از جایم بلندشدم، نزدیک‌تر رفتم، سلام‌کردم و از مهربانی شان تشکرکردم. احساس‌کردم که تقریباً همه‌ی اعضای آن خانواده، برخورد بسیار باز و راحتی با مردمان دیگر دارند. آنان عبارت‌بودند از یک‌زن و شوهر میانسال و دو دختر که یکی حدود بیست و چندسال‌داشت و دیگری دختری با فاصله‌ای چندسال جوان‌تر از او. آن دختر بیست و چند‌ساله، کسی نبود جز «ناهید خجسته»، همسر آینده‌ی من. شاید اگر پدر و مادرش مرا به خانه‌ی خود در «کازرون» دعوت نکرده‌بودند و باب آشنایی بیشتر من با آنان باز نشده‌بود، مجال چندانی فراهم نمی‌شد که «ناهید» دلبسته‌ی من شود. باید اقرارکنم که من نه علاقه‌ای به ازدواج‌داشتم و نه به کسی فکر می‌کردم که بتوانم بعدها، زندگی مشترکی تشکیل‌بدهم. اما با توجه به فضای بسیار مهر‌آمیز و پر از صمیمیتی که میان من و یکایک اعضای خانواده‌‌ی آنان ایجادشده‌بود، انگار من تبدیل به یکی از اعضای قابل اعتماد خانواده‌ی آنان شده‌بودم. در همان چندروزی که من مهمان آن خانواده‌بودم، به طور طبیعی من نیز دلبسته‌ی گرمی، زیبایی، شخصیت و محکمی رفتار «ناهید»‌شدم. پدر «ناهید» دبیر دبیرستان‌های این شهربود. مردی باسواد، گشاده‌دل و خوش‌فکر. مادرش نیز معلم دبستان‌بود. او اگر چه از نظر مطالعه به پای شوهرش نمی‌رسید، اما از نظر هوش، بسیارتیز و استعداد شگفت‌انگیزی داشت تا آن‌جا که تحسین هرفردی را نسبت به خود برمی‌انگیخت.

ادامه‌دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:56  توسط A.Avishan  | 

در نوشته‌ی پیشین نیز، من همچنان اندر خم یک کوچه، به دنبال جوابی برای پرسش ذهنی خویش بودم. پرسش من نه پیچیده‌بود و نه احتیاج به دریایی از دانش عالَم داشت. اما وقتی کسی نتواند پرسشی را پاسخ‌دهد، چه فرق می‌کند که آن پاسخ، نیازمند خواندن ده‌ها کتاب باشد و یا در عمل، نیازمند مطالعه‌ی چند صفحه یا چندسطر. واقعیت آنست که ما در جامعه‌ی بسیار فقیری زندگی می‌کردیم. نه تنها از دیدگاه مادی که از دیدگاه معنوی نیز. در جامعه‌ای که مردم، خود ندانند که در فقر فرهنگی به سر می‌برند، طبیعی است که حتی قدمی هم برای برون‌رفت از آن فقر برداشتن، از دشوارترین کارها برای آنانست. همین که من نمی‌توانستم برای چرایی‌های ذهنی خویش پس از خواندن یک مقاله‌ی کوتاه در مورد مرگ «حسنک وزیر»، جوابی بیابم و حتی کسی یا کسانی از مردان فرهنگ و فکر مدرسه و شهرمان، به ذهنم نیاید که به سراغش بروم، نکته ای بود بس تأمل‌برانگیز.

 یک روز در فاصله‌ی زنگ تفریح، وقتی آقای «غلامرضا جزالتی» را داخل محوطه‌ی مدرسه دیدم که در یک گوشه ایستاده بود و داشت به چیزی فکر می‌کرد، فوراً به سراغش‌رفتم و با معذرت‌خواهی، سؤالم را مطرح کردم. ظاهراً او بار اول، اصلاً معنی سؤالم را هم نفهمید. از این رو از من خواست تا یک بار دیگر، آن‌را مطرح‌کنم. به او گفتم:«راستی چرا سلطان مسعود غزنوی، «حسنک وزیر» را به جرم قِرمطی بودن به دار آویخت؟» کمی نگاهم‌کرد. لبخندی به لب آورد و گفت:«خودت می‌دانی که این جا نه کلاس درس است و نه من معلم تاریخ. اول به من بگو سلطان مسعود کیست؟ زنده است یا مرده! حسنک وزیر کیست؟ آیا وزیر دکتر مصدق بوده یا سپهبدزاهدی؟ خوب، سومی‌اش را شاید بفهمم. کسی که وزیر باشد و قُرُمساق هم باشد، باید که به دارش آویخت.» از شنیدن حرف‌هایش شوکه شدم. این مرد چه می گوید؟ اما این را می‌دانستم که هرچه می‌گوید نه از سر لودگی بلکه از سر ندانستن است. آقای «جزالتی» از آن آدم هابود که اگر مرا نمی‌شناخت، بدون ذره‌ای تردید، چندتا دشنام آبدار نثارم می‌کرد و از آن‌جا با تیپا دورم می‌ساخت. اما در آن حالت، او آن چهره‌ای را به نمایش گذاشته‌بود که لازم است انسان برای حفظ مصلحت به نمایش بگذارد. با توجه به شخصیت تلخی که داشت، حتی این را می‌دانستم که بعضی از معلم‌های تازه‌وارد و جوان، از او ترس‌داشتند. شاید هم نفرت داشتند. واقعیت آنست که میان ترس و نفرت، هیچ فاصله‌ای نیست. حتی میان احترامی که ناشی از ترس‌باشد می تواند نفرت نیز خانه کرده‌باشد. درست است که مقام رسمی و کار روزانه‌ی آقای «جزالتی» از دیگرکارکنان مدرسه‌ی ما که معلم‌ها، ناظم و مدیر مدرسه باشند، پایین تربود اما در او قدرت معنوی خاصی وجود داشت که حتی مدیر مدرسه را وامی‌داشت که دوستانه‌ترین رفتار را با وی داشته‌باشد. بجه های مدرسه که طبعاً جای خود را داشتند. بسیاری از آن‌ها از آقای «جزالتی» بیشتر می‌ترسیدند تا آقای مدیر و یا معلم کلاس خودشان.

 باری، وقتی که جواب او را شنیدم، دریافتم که پرسشم را در جای نامناسبی مطرح کرده‌ام. لازم دیدم که تشکر کوتاهی بکنم و او را تنها بگذارم. اما آقای «جزالتی» ظاهراً حرف های دیگری برای گفتن داشت. از این رو با لحنی دوستانه گفت:«اما من کسی را می‌شناسم که خیلی چیزها می‌داند. شک‌ندارم که سواد او از همه‌ی معلم‌های این مدرسه بیشتر است. او در روستای «کبوتران» زندگی می‌کند. پسر من «مهدی» به خانه‌ی او رفته‌است. این آقا که «ملاسلیم کبوترانی» نام‌دارد، از دوستان قدیم من است. در جوانی، هردوی ما دوستانِ صمیمی بودیم. اول قرار بود که توی «میدان سبزی‌فروش‌ها»، مغازه‌ی مشترکی داشته‌باشیم. او از روستای «کبوتران» خوار و بار، میوه و سبزی بیاورد و من کار فروش جنس‌ها را به عهده بگیرم. اما با مرگ پدرش، همه‌ی نقشه‌های ما به هم‌خورد. بعدها هرکدام به راهی رفتیم. من کارمند آموزش و پرورش‌شدم و او در همان روستای «کبوتران» ماند. تنها درآمدی که دارد از راه املاکی است که پدرش برای او که یگانه فرزند باقی مانده از خانواده بود، به ارث گذاشته‌است. جالب است بدانی که دیگر خواهر و برادران و مادرش در زلزله‌ی وحشتناکی که در همان سال‌ها  اتفاق افتاد، زیر آوار ماندند و مردند. او و پدرش در آن روز بعد از ظهر در بیابان، مشغول آبیاری زمین ها بودند و همین باعث نجات جانشان شد. این آقا از سر ارثی که پدر برایش گذاشته نه کار می‌کند و نه از کسی منت می‌کشد. درآمد حاصل ار باغ ها و املاک پدری، کاملاً او را کفایت می‌کند. این دوست من با وجود آن که الان پیر هم شده اما هرگز ازدواج نکرده‌است. اما در عوض از همان زمان و پس از مرگ پدر، با همان سواد اندک مکتبی، به جای هرکار دیگر، شروع به کتاب‌خواندن کرد. من فکر می‌کنم که او به خوبی بتواند از عهده‌ی جواب این سؤال مشکل بربیاید. اگر بخواهی می‌توانم بعد از ظهر پنجشنبه که مدرسه تعطیل می‌شود، «مرتضی» را همراهت کنم تا به آن جا بروید.»

 واقعیت آن است که پیداکردن جواب آن سؤال برای من، چندان حیاتی هم نبود. اما کنجکاوی من نسبت به کسی که او توصیف می‌کرد، بسیار قوی شده‌بود. از این‌رو علاقه داشتم به بهانه‌ی دریافت جواب قانع‌کننده، به دیدار «ملا سلیم» بروم.  خاصه آن‌که با پسرش که دوست صمیمی من بود، می توانستم روستای «کبوتران» را پیدکنم. برای رفتن به روستای مورد نظر که در دوازده کیلومتری شهر ما قرارداشت، لازم بود درشکه‌ای کرایه‌کنم. البته در این زمینه، مشکلی نداشتم. پدرمن، هم امکانش را داشت و هم در چنین موردهایی، مته به خشخاش نمی‌گذاشت. باری تصمیم گرفتم که ساعت یک بعداز ظهر پنجشنبه با «مرتضی جزالتی» به روستای کبوتران بروم و از «ملاسلیم»، مشکل ذهنی خود را در باره‌ی «تاریخ بیهقی»، «حسنک وزیر»، «سلطان مسعود غزنوی» و رفتار بسیار وحشیانه‌ی او با مردی چون «حسنک» مطرح سازم. وقتی که به خانه‌ی «ملاسلیم» رسیدیم، هیچ کس در را برروی مانگشود. از پسربچه‌ای که در میان خاک و خُل کوچه بازی می‌کرد، پرسیدم که «ملاسلیم» کجاست؟ او فوراً به خانه رفت و مادرش را برای پاسخ دادن، به ما حواله‌داد. مادرش گفت:«ملاسلیم چندروزی کسالت داشته. اما یکی دو روز است که حالش بهتر شده است. از آن جایی که در این چندروز از خانه بیرون نرفته، امروز خواسته، کمی در اطراف روستا قدم بزند. اگر کمی حوصله‌کنید، سرو کله‌اش به زودی پیدا می‌شود. او با آن‌که ما را نمی‌شناخت، چندبار به خانه‌اش دعوت‌‌کرد و اصرار داشت که برای رفع خستگی، چای یا میوه‌ای بخوریم. اما ما ترجیح‌دادیم که همان جا پشت درِ خانه‌ی «ملاسلیم» منتظر بمانیم تا از راه برسد. هنوز نیم ساعتی نگذشته‌بود که سر و کله‌اش پیداشد. مردی بود درشت‌اندام، با سری پر از موی سفید و بلند که مقداری نیز روی شانه‌هایش افشان شده‌بود. بسیار خوش‌برخورد بود و همین که فهمید، چه کسی مرا همراهی کرده، با گرمی و مهر، ما را به خانه‌اش دعوت کرد. اتاقی که در آن، کارمی‌کرد، بسیار ساده آراسته شده‌بود. بیشترین وجه تمایز آن با دیگر خانه های روستائیان، قفسه‌های نیم شکسته و بسیار کهنه و ناشیانه درست شده‌ی کتاب بود که در کنار دیوار اتاق قرارداده شده‌بود. به جرأت می‌توانم بگویم که کف اتاق را نیز فقط کتاب پوشانده‌بود. حدسی نمی‌توانستم بزنم که شمار آن‌ها چقدر است. اما می‌توانستم بگویم که همه‌ی خانه‌اش بوی کتاب می‌داد. دیدن چنان منظره‌ای آن هم در روستا، برای من شگفت آور بود. «ملاسلیم» ما را دعوت به نشستن کرد اما چون در اتاق کارش جایی برای نشستن نبود به داخل اتاق  دیگری رفتیم که در آن جا نیز کتاب‌های زیادی وجود داشت اما حداقل می‌شد جایی برای نشستن پیداکرد. رفتارش بسیار پدرانه، متواضعانه و گرم بود. قبل از هرچیز برای ما هندوانه‌ای قاچ کرد. بعد‌ها دیدم که یکی از اتاق‌های منزلش، انبار میوه‌های گوناگون است. چه میوه‌های سردرختی و چه میوه های زمینی. پس از مقداری احوال‌پرسی، مخصوصاً احوال پرسی از پدر «مرتضی»، به شکل بسیار دوستانه‌ای پرسید که چه کاری از دستش برای ما ساخته‌است؟ در آن جا بود که من سؤالم را مطرح ساختم. با کمی تعجب به من نگاه کرد و گفت:«خیلی زود، خودت را درگیر این سؤال‌ها کرده‌ای. من وقتی که به سن و سال تو بودم و حتی چند و چندین سال بزرگ‌تر از تو، نه این جور چیزها را می‌دانستم و نه می‌توانستم فکرکنم. اگر نگویم که روشن‌ترین و بی دغدغه‌ترین لحظات زندگی‌ام در همان روزها بوده است، اغراق نگفته‌ام. بی‌خبری از جهان اطراف اگر هزار عیب داشته‌باشد، یک حُسن دارد و آن این است که انسان را، به گونه‌ای «آرام» و «رام»، در یک چهارچوب بسیار بسته، «خوشبخت» نگاه می‌دارد. این خوشبختی از چشم انداز منطق و عقل، شاید خوشبختی نباشد اما برای دارنده‌ی آن، وقتی نگرانی و درد و رنجی به همراه نداشته‌باشد، جز خوشبختی، چه تعبیر دیگری می‌توان از آن داشت؟

ادامه دارد   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:57  توسط A.Avishan  | 


«در بخش اول این یادداشت‌ها به خواندن مقاله‌ای اشاره‌کردم که «دکتر محمد علی اسلامی ندوشن» در کتاب «ایران را از یاد نبریم»خویش در باره‌ی زندگی و مرگ «حسنک وزیر» در «تاریخ بیهقی» پرداخته‌بود. خواندن این مقاله، اندیشه‌های گوناگونی را در ذهن من که فرسنگ‌ها از پختگی و حدیث واقعی زندگی فاصله‌داشتم، بیدارکرده‌بود که به طور طبیعی، برای هیچ‌کدام از آن‌ها نیز پاسخی نداشتم. از این رو ناچارشدم در نخستین رویکرد خویش به حل این ذهنیت به یکی از دو دبیر ادبیات فارسی دبیرستانمان متوسل شوم که این یک، شخصیتی سطحی و لوده داشت و غالباً از دادن جواب به پرسش‌های جدی و عمیق با همان شیوه‌ی لوده‌گرانه‌ی خود، طفزه می‌رفت و آن دیگری اگر چه متین و قابل احترام بود اما نه دانش کافی در این زمینه داشت و نه دردسرهای زن و فرزند، مجالی برایش می گذاشت که بتواند به مطالعات خود عمق ببخشد.»

 

 یکی از پدران این دخترها، فرماندار قدرتمند شهر ما بود که با خشم بسیار به رئیس آموزش و پرورش گفته‌بود که این دبیر جوان و بی‌ادب را بلافاصله از آموزش و پرورش اخراج‌کند. آقای فرماندار نمی‌دانست و یا به او نگفته‌بودند که شخص مورد غضب او، کسی جز پسر آقای شهردار نیست که قطعاً آن‌ها اگر نه در سطح خانوادگی که در محدوده‌ی اداری، بایکدیگر معاشر هستند. البته پسر آقای شهردار از آموزش و پرورش اخراج نشد. اما برای آن‌که حرف فرماندار نیز به زمین نمانَد، او را از آن مدرسه‌ی دخترانه به یکی از مدارس پسرانه یعنی مدرسه‌ی ما انتقال‌دادند. از آن زمان به بعد، او همچنان در مدرسه‌ی ما به انجام وظیفه‌ی انتقال «علم» به جوانان مشغول‌شده‌بود. او تنها دبیری‌بود که اتومبیل‌داشت و اتومبیلش یک «پلیموت» گنده‌ی آمریکایی بود که بیشتر آدم را به یاد ماشین رؤسای جمهور کشور‌های اروپایی و آمریکایی می‌انداخت یا دست کم در ذهن من چنان تصویری ایجاد می‌کرد. آمدن با آن ماشین، آن‌هم به مدرسه‌ای که حتی بسیاری از معلمان آن، دوچرخه هم نداشتند، برای او اعتبار و جایگاه اجتماعی خاصی به وجود می‌آورد. درست است که بسیاری نیز ظاهربین نبودند. اما باید گفت که شمار بسیار زیادی چنان بودند. باری جناب «پرویز اقبالیان» از قِبَل جایگاه اجتماعی پدر و رفتار آمیخته به طنز و مضحکه‌ی خود، همیشه نه تنها افرادی را در پیرامون خویش داشت بلکه حتی بدین وسیله از پاسخگویی به پرسش‌های دشوار در حوزه‌ی ادبیات و یا درس و مشق، در عمل معاف می‌شد.

 

اما دبیر دوم که «جواد مُعارض» نام داشت، آدم عاقل و متینی‌بود. اگر شخصیت او از دیدگاه دیگران، اعتبار داشت نه برای آن بود که کسی، معدنی از دانش را در ذهن او کشف کرده‌باشد بلکه بیشتر از آن رو بود که نسبت به اطرافیان خویش، چه کوچک و چه بزرگ، رفتاری متین، عاقلانه و توأم با احترام داشت. اگربه مطلبی آگاه‌بود، در باره‌ی آن با اطمینان خاطر صحبت‌می‌کرد و اگر نمی‌دانست، آشکارا اقرارمی‌کرد که نمی‌داند. گاه اتفاق می‌افتاد که کسی اصرارداشت تا او نظرش را هرچه هست بگوید. در آن‌صورت، با احتیاط بسیار می‌گفت که نظر او این است اما از درستی و نادرستی آن اطلاعی ندارد. از بخت بد، این دومی دبیر کلاس ما نبود اما من همیشه رابطه‌ی بسیار دوستانه‌ای با او داشتم. او می‌دانست که من به کتاب، علاقه‌ی بسیار دارم. و آگاهانه، به این شوق و ذوق من با دیده‌ی احترام می‌نگریست. بارها درگفتگوهای روزانه‌اش، به من آشکارا می‌گفت که گرفتاری‌های زندگی، هرگونه مجالی را برای خواندن و نوشتن و یا تأمل‌کردن از وی گرفته‌است. من و او گاهی در یکی از خیابان های آرام شهر، وقتی که مدرسه تعطیل می‌شد، قبل از آن‌که راهی خانه‌هایمان شویم، مقداری قدم می‌زدیم. احساسم آن بود که او تنها برای پاسخگویی به پرسش‌های من نبود که دوست‌داشت با من قدم‌بزند بلکه یک نیاز عمیق درونی نیز وادارش می‌کرد که برخی از درد دل‌هایش را برای کسی که می‌توانست به او اعتماد داشته‌باشد مطرح‌سازد. برایم گفته‌بود که چهارتا دختر سر و نیم‌سر دارد. همسرش خانه‌داری می‌کند و بیشتر از نُه کلاس نخوانده‌ است. هردو اهل کرمان بودند. چهار پنج سالی می‌شد که به شهر ما آمده‌بودند. می‌گفت که اگر امکانی وجود داشته‌باشد که بتواند از ساعت پنج بعد از ظهر در جایی کارکند، بسیار خوشحال می‌شود. در یک خانه‌ی اجاره‌ای با سه تا اتاق زندگی می‌کردند. به من می‌گفت که دغدغه‌ی نان و آب و بیماری و مواظبت از بچه‌ها، هیچ حال و حوصله‌ای برای او نگذاشته‌است تا کمی از وقتش را به رشد فکری و ادبی خود اختصاص‌دهد. او این نیاز را شدیداً احساس می‌کرد اما در عمل کاری از دستش ساخته‌نبود. حتی یک‌بار با یکی از کتاب‌فروشان شهرمان صحبت کرده‌بود که اگر احتیاج داشته‌باشند، او حاضر است روزی سه‌چهار ساعت در مغازه‌ی آن‌ها کارکند. آن‌ها از تقاضای او تشکر کرده‌بودند و گفته‌بودند که خود آن‌ها سه نفر کارگر و کارمند اضافی دارند که در واقع باید به دنبال کار دیگری بگردند.

 

البته پس از جستجو‌های بسیار، توانسته‌بود در گیشه‌ی یکی از سینماهای شهر، به عنوان بلیط فروش، کاری پیداکند. از نظر بدنی، کار سختی نبود اما از نظر زمانی، کار نامناسبی بود. او باید از ساعت هفت بعداز ظهر کارش را شروع می‌کرد و تا یازده‌ی شب در آن‌جا می‌ماند. می‌گفت برای آن که بتواند خستگی از تن درکند، سعی دارد بعد از ظهرها که از مدرسه به خانه می‌آید، چُرت کوتاهی بزند البته بدان شرط که بچه‌ها هم خوابیده‌باشند و گرنه در خانه‌ای با چهار بچه، خواب در طول روز، کاملاً بی معناست. یک‌بار برایم تعریف کرده‌بود که همسرش که یگانه خواهر در میان پنج برادر است، از این که همه‌ی فرزندانشان دختر هستند بسیار غمگین است. اما او بارها به همسرخود گفته‌بود که:«تو باید از دست جامعه و برخورد ناعادلانه‌ی آن نسبت به زنان و دختران ناراحت باشی که برای آنان ارزشی انسانی معادل مردان قائل نیست نه از دست بچه‌هایت. این ناراحتی تو در واقع متوجه صورت مسأله است و نه راه حل آن. برای دختر یا پسر بودن آن‌ها، نه ما تصمیمی گرفته‌ایم و نه آن‌ها خود، جنسیت خویش را انتخاب‌کرده‌اند.» او حتی به همسرش گفته‌بوده‌است که:«این نوع برخورد، تأثیرات ویران‌گری در شخصیت بچه‌ها می‌گذارد و اعتماد به نفس انسانی آنان را از آن‌ها می‌گیرد. اگر تو حتی از این موضوع ناراحت‌ هم باشی و حرف‌های من نیز قانعت نکند، نباید این ناراحتی را به فرزندانت انتقال‌دهی.» باری در آن فضای بسته و بسیار تنگ فکری، معاشرت گاهگاهی او با من و یا طرح پرسش‌های ادبی و یا فکری من از او، غنیمت بسیار بزرگی بود. 

 

من حتی چند کتاب هم از او قرض کرده‌بودم که رمان «زیبا» اثر «محمد حجازی» یکی از آن‌ها بود. سال‌ها گذشت. من نه به اندیشه افتاده‌بودم که به سراغ تاریخ بیهقی‌بروم و نه ضرورت آن را در آن سن و سال احساس می‌کردم. گذشته از آن، انسان در سال‌های جوانی، وقتی به حوادث تاریخی نگاه می‌کند، تصورش آنست که دیگران، هرچه را که دیدنی بوده به نمایش گذاشته‌اند. یا هرچه را که شنیدنی و خواندنی بوده در معرض شنیدن و خواندن قرار داده‌اند. در آن صورت، انگار که سخنی برای گفتن نیست مگر تکرار گفته‌های دیگران. بعدها دریافتم که چنین دریافتی در روگار جوان‌سالی از خطرناک‌ترین دریافت‌های مرگبار ذهنی انسان است. باری، روزی که مقاله‌ی دکتر «اسلامی ندوشن» و سرنوشت دردبار «حسنک وزیر» ذهنم را به بازی گرفته‌بود، آقای «جواد مُعارض» به علت بیماری بچه‌ها، چندروزی خانه‌نشین شده‌بود. از این رو، دیگر درنگ را جایز ندانستم و ترجیح‌دادم پرسشم را در مقابل فراش مدرسه‌مان بگذارم تا شاید او پاسخی به آن‌بدهد. این آقای فراش، مرد دو چهره‌ای بود. در مقابل کسانی که نمی‌شناخت، خشن، سرد و حتی بی‌رحم می‌نمود اما در برابر آنان که به هردلیلی آشنایی و یا رابطه‌ای داشت، آدم دیگری می‌شد. علت این که او نسبت به من رفتار خشونت‌بار نداشت، آن بود که پسرش نه تنها همکلاسی که دوست بسیار صمیمی من بود. حتی بسیاری وقت‌ها به خانه‌ی ما می‌‌آمد و شام و ناهار پیش ما بود. در آخرین تابستان آن سال، پسرش با ما به روستایی که پدرم در آن جا باغ و ملک‌دارد، آمده بود و چندروزی را در کنار ما گذرانده بود. با خودگفتم بهتر است از آقای «غلامرضا جزالتی» سؤالم را مطرح‌کنم تا این که در مقابل لوده‌گری‌های «پروز اقبالیان» قرارگیرم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:22  توسط A.Avishan  | 


«من سر آن ندارم که با نوشتن این یادداشت‌ها، به زیر و زبرکردن «تاریخ بیهقی» بپردازم. این کار را در خلال چهل پنجاه سال اخیر، عده‌ای از مردمان اهل پژوهش کرده‌اند و در سال‌های آینده، بازهم خواهندکرد. گذشته از این اگر قرار باشد من در این باره، مقاله‌ای بنویسم، باید در بافتی دیگر به آن بپردازم که از این فضای غیر رسمی که اینک در آن قلم می‌زنم فاصله‌بگیرم. در برخورد با این کتاب که «ابوالفضل بیهقی»، منشی دربار محمود و پسرش مسعود غزنوی، آن را نگاشته، تلاش من طبق معمول این رشته مقالات برآن است که گوشه‌ای از خاطرات خود را از دوران کودکی، نوجوانی و جوانی در باره‌ی پاره‌ای آثار ادبی کشورمان برزبان آرم. بی‌هیچ تردید، باید گفت که آن خاطرات، با انبوهی از حکم‌های ارزشی من و اطرافیانم که در شکل‌گیری آن نقش داشته‌اند، گره خورده‌است. از نظر من نه تنها این کار عیب نیست که شاید نیجه‌ی تردیدناپذیر بده‌بستان‌های فکری در یک فضای باز است که همه حق داشته‌باشند، دریافت‌های ارزیابانه‌ی خویش را در باره‌ی این یا آن کتاب و شاعر و نویسنده برزبان آرند. خاصه اگر این دریافت‌ها، به شکلی زنده با رویدادها و چالش‌های زندگی روزانه، درآمیختگی داشته‌باشد.»

 

نخستین بار که به نام «تاریخ بیهقی» و داستان «حسنک وزیر» برخوردم، چهارده یا پانزده سال‌ بیشتر نداشتم. این گفته به معنای آن نیست که انسان با قاطعیت معتقدباشد که قبل از این زمان، نام کتاب مورد نظر و یا نویسنده‌ی آن «ابوالفضل بیهقی» و یا داستان «حسنک‌وزیر» به گوشش نخورده‌ است. در این زمینه، اعتقاد من برآن نیست که انسان باید حتماً در خانواده‌ای آگاه و اهل علم به دنیا آمده‌باشد تا لزوماً در معرض شنیدن فرازهای مهم تاریخی کشور خود و یا نام شخصیت‌های ادبی و علمی قرارگرفته‌باشد. در این زمینه، نکته‌ی مهم آنست که انسان مورد نظر، برای دانستن و رشد یافتن، جان تشنه‌ای داشته‌باشد. تردید ندارم که من، این جان تشنه را برای دانستن، همیشه داشته‌ام اما هرگز نتوانسته‌ام آن جویبار زلال را به سادگی پیدا‌‌کنم و جان پر عطش خویش را از خنکای دلپذیر آن لبالب‌سازم. تردیدندارم که اگر این اتفاق در شرایط مناسب‌تری بر من وارد شده‌بود، چه بسا، ذهن من، کم یا زیاد با آن آشنایی بیشتری داشت. البته می‌توان بدین نکته توجه‌داشت که نمونه‌‌هایی از این‌دست برای همه‌ی ما می‌تواند اتفاق افتاده‌باشد. بسیاری از ما در زندگی روزانه، درسر کلاس درس، در محل کار، درمجلس مهمانی و یا در یک سخنرانی، به پدیده‌های فکری مختلفی برخورد می‌کنیم که بسیار عمیق، اندیشه‌برانگیز و کاونده هستند اما چون نسبت به آن‌ها حساسیت فکری نداریم، به سادگی از کنارشان می‌گذریم.

 

درست در همین رابطه‌است که وقتی بعدها با آن پدیده یا پدیده‌ها برخورد می‌کنیم، درمی‌یابیم که انگار که نسیم نام آن‌ها هرگز از کنار گوش ما نگذشته‌است. در حالی که نه ذهن ما از توانایی پذیرش نکته‌های گوناگون ناتوان بوده و نه هوش زبانی ما از دیگر افراد، کمتر. بلکه علت اصلی در آن بوده‌است که ما هیچ‌گونه زمینه‌ی ذهنی نسبت به آن پدیده‌ها نداشته‌ایم تا بتوانیم با شنیدن و یا خواندنشان، دانسته‌های قبلی خود را با آگاهی‌های جدید، پیوند بزنیم. البته ناگفته نمانَد که از دیدگاه علمی نیز، تاریخ اعتبار یک پدیده در ذهن ما از زمانی‌است که ما به شکلی آگاهانه با آن آشنا می‌شویم، در باره‌ی آن می‌اندیشیم و دانش خود را در مورد آن به تعمیق می‌بریم. باری، به توصیه‌ی دوستی مهربان که از من چندسالی بزرگ‌تر بود و سخت تشنه‌ی بی‌قرار خواندن و دانستن، قرارشد یکی از کتاب‌های «دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن» را که نام آن «ایران را ازیاد نبریم»‌بود بخوانم. تا آن‌جا که ذهنم یاری می‌کند، در آن کتاب، مقاله‌ای بود که در باره‌ی «حسنک‌وزیر»‌ نوشته‌شده‌بود. در سال‌های اخیر که چاپ‌های چندم برخی از کتاب‌های این نویسنده‌ی فرزانه را خریده‌بودم، با کمال تعجب، این مقاله را در آن کتاب نیافتم. این که «اسلامی ندوشن»، به شکلی خودخواسته، این مقاله را از کتابش حذف کرده‌باشد، بعید به نظر می‌رسد. اگر هم چنین باشد، قطعاً نه از سرِآن بوده که داستان بزرگ‌مردی چون «حسنک» در ذهن او از اهمیت افتاده‌باشد بلکه احتمالاً بدان دلیل بوده که خواسته‌است آن را در جایی دیگر و احتمالاً بابرخی افزایش‌ها و کاهش‌ها جادهد.

 

در آن سال‌های نوجوانی، نخستین پرسشی که پس از خواندن آن مقاله، ذهن مرا دربرگرفته‌بود آن بود که چرا سلطان مسعود غزنوی، این وزیر درستکار و هوشمند پدرش محمود غزنوی را به جرم قِرمَطی بودن به دارآویخته‌است؟ آیا او از آن وزیرانی بوده که می‌توانسته برای بقای سلطنت و حکومت مردی آشفته‌حال چون مسعود غزنوی خطرناک‌باشد که به چیزی کمتر از گرفتن جانش آن‌هم در برابر چشم مردم و محل رفت و آمدها رضایت ندهد؟ من اگر در تاریخ پنجم و ششم ابتدایی به اختصار نکاتی را از تاریخ کشورمان خوانده‌بودم، هیچ دریافت منطقی در ذهنم شکل نگرفته‌بود که بدانم ایران در جاده‌ی خاک آلوده و خونین تاریخ، چه کسانی را به خود دیده و از این کسان، چه افرادی برای آبادنی کشور، تلاش‌داشته و به جان و اندیشه‌ی انسان‌ها حرمت گذاشته‌اند و چه کسانی دیگر در اندیشه‌ی ویرانی سرای مردم بوده‌اند. در آن‌سال‌ها، بیشتر آموزگارانی که به کلاس‌های درس ما می‌آمدند، همان اندازه آموزگار بودند که می‌توانستند قهوه‌چی، بقال، عطار، پادو بنگاه‌های معاملاتی و یا فروشنده‌ی سبزی و لباس باشند. این تشبیه، به معنای توهین به توانایی بالقوه و شخصیت انسانی آنان نیست. واقعیت آنست که به آنان چیزی یاد نداده‌بودند که آن‌ها نیز به سهم خود بتوانند با آن‌چه در چنته‌ی دانش خود ذخیره کرده‌اند، به ما ارائه‌دهند. از این رو به سادگی، آن‌ها می‌توانستند هرشغل دیگری داشته‌باشند. گذشته از این‌ها،  آنان در جواب پرسش‌های ما در مورد مسائل عمیق‌تر تاریخی و یا اجتماعی و فرهنگی، به کلی پرت‌بودند. اما ما که در آن کلاس‌ها می‌نشستیم و از آن‌ها تصویرهایی خدای‌گونه داشتیم، تصور می‌کردیم که آن‌ها باید هر پرسشی را پاسخگو‌ باشند.

 

به یاد می‌آورم که پس از خواندن مقاله‌ی «دکتر اسلامی ندوشن» و آگاهی یافتن به شخصیت ارجمند «حسنک وزیر» در همان حد که نویسنده نوشته‌بود، به سراغ یکی از دبیران ادبیاتمان رفتم تا نظر او را در این زمینه بپرسم و اطلاعات بیشتری کسب‌کنم. مدرسه‌ی ما دو تا دبیر ادبیات داشت که هردو از نظر دانش در سطح چندان متفاوتی نبودند. به عبارت دیگر باید گفت که هردو در سطح بسیار پایینی قرارداشتند. اما یکی از آنان، چنان آدمی لوده و  سطحی‌اندیش بود که انسان بیشتر اوقات، پس از طرح پرسش‌های جدی، جز پشیمانی به نتیجه‌ی دیگری دست نمی‌یافت. اگر واژه‌ای را می‌خواستیم بپرسیم با شک و تردید، خنده و شوخی، چیزی می‌گفت که به هرچیزی شباهت‌داشت جز معنایی که ما در پی آن بودیم. اگر او این شهامت را داشت که بگوید نمی‌دانم، برای من و بعضی بچه‌های دیگر، خیلی راحت‌تر بود که از خیر سؤال‌کردن خود بگذریم. می‌گفتند که پدر او تا این اواخر، یکی از شهرداران قدرتمند شهر ما بوده و او که پسری لوس و بی مسؤلیت بارآمده بوده، سری به درس و مشق نداشته‌است. حتی شایع بود که او یک دیپلم واقعی هم ندارد. ظاهراً به یُمن نفوذ پدرش در شهرداری و روابطی که با رئیس آموزش و پرورش شهر ما داشته، توانسته‌بود پس از جور کردن یک دیپلم تقلبی، ترتیب استخدام او را در آموزش و پرورش بدهد. مهم‌تر از همه آن که او به پدرش گفته‌بود که اگر برایم جور ‌کنی که در دبیرستان‌های دخترانه، ادبیات فارسی درس بدهم، حاضرم در آموزش و پرورش کارکنم و گرنه علاقه‌ای به این کارندارم. برای پدر او البته هیچکدام از این خواست‌ها، ناممکن نبود. او را به یکی از مدارس دخترانه‌ی شهر فرستادند. اما دیری نپائید که پدران و مادران دختران، شکایت سردادند که این مرد، قبل از آن که در پی آموزاندن ادبیات فارسی به فرزندان ما باشد، شیوه‌ی دلقکی و فریب‌کاری را به آنان می‌آموزد.

ادامه‌دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:29  توسط A.Avishan  | 


«پیشبرد درمانگرانه و روح‌شناسانه‌ی «دکترعمران بخارایی» دارد به نتایج آرزومندانه و دلخواه خویش دست می‌یابد. او از آن کسانی است که نه ساده‌دلانه، همه‌ی پیچیدگی‌های وجود انسان را در مشتی شربت و قرص خلاصه می‌بیند و نه در انبوهه‌ای از القائات کلامی. چه این القائات کلامی از آن «حافظ» باشد و چه از آن کسان دیگری که حتی در تقدس آنان در ذهن عارف و عامی تردیدی وجود نداشته‌باشد. او آگاه است که ترکیب القائات کلامی، اگر ریشه در جان تشنه‌ی انسان حقیقت‌جو داشته‌باشد، همراه با قرص و شربت پزشک متخصص و دانا، می‌تواند بسیاری از دردهای ناشناخته اما زندگی سوز آدمی را اگر نتواند ریشه‌کن سازد، دست کم بهبود بخشد.»

 

در تداوم چنان باوری بوده‌است که «دکتر عمران بخارایی» در نشست‌های گوناگونی که با «ماهان‌دخت» داشته، تلاش ورزیده‌است تا او را به سرزمین عطرآگین کلام و محتوای شعر حافظ ببرد. اعتقاد او همیشه آن بوده‌است که وقتی انسان در یک اتاق دربسته، احساس خفگی‌کند، یگانه چاره‌ی کار در اقدام نخست، آنست که وی را به هوای آزاد و باز انتقال‌دهند تا بی‌هیچ دغدغه‌ای از تمام شدن اکسیژن، آن را تنفس‌کند. برای فردی مانند «ماهان دخت» که در چهارچوب اندیشه‌هایی خسته و بسته، چه به علت بی‌تجربگی و چه علل دیگر اسیرشده‌است، جای آن دارد که با اندیشه‌های اقیانوسی حافظ در گستره‌ی روابط انسانی، مناسبات اجتماعی و همه‌ی درد و داغ‌های زندگی آشنا‌شود. از همین‌روست که او برای «ماهان‌دخت» توضیح می‌داد که:«درست است که حافظ، انسان را زندانی چهار چوب تن می‌داند اما از طرف دیگر بر این‌نکته تکیه می‌کند که او یگانه موجود زندانی کره‌ی خاک و چهارچوب تن است که هم‌زمان بر فراز بام این زندان ایستاده‌است. او هم خود را می‌بیند و هم زندانبانش را.

 

اما خصلت برجسته‌ی این موجود در آنست که در لحظه‌ی خشم و طغیان، وقتی جانش به لب می‌رسد و بی‌عدالتی را مانند شمشیری برگلوی خویش می‌بیند، زندانبان خود را ندیده می‌گیرد و اراده‌ی شکافنده، کاونده، اوج گیرنده و سازنده‌ی خود را بر فراز همه‌ی ملزومات، حساب‌گری‌ها و قید و بندهای زندگی فردی و اجتماعی قرار می‌دهد. اهمیت اندیشه‌های حافظ در آنست که در همه‌ی این حال و قرارها، هم انسان شکننده، رنج‌برنده، گریه‌کننده و کاملاً طبیعی خاکی است و هم آن پرنده‌ی دورپروازی است که از هرگونه بی‌حرمتی، درد و بی‌عدالتی می‌گریزد و به گونه‌ای کاملاً استادانه، نه تنها بر لزوم حرمت‌های انسانی انگشت می‌گذارد بلکه به شیوه‌ای مُدَبّرانه، بر سیاه‌‌کاران می‌تازد. شعر حافظ اگر معجزه‌ای هم داشته‌باشد در آنست که حتی با وجود مشخص‌کردن مرز معنایی خویش با حوزه‌های ضد انسانی و گرایش عمیق به رشد و شکوفایی، هرگز ستمکاران را نیز از خود نرانده‌است. درست است که نابکاران قبیله‌ی قدرت، با هزاران دروغ و دغل، توجیه‌گر بزهکاری‌های خویشند اما اگر قرارباشد که آنان آن‌چنان ندیده گرفته‌شوند که لازم باشد از زندگی و دیگر امکانات انسانی محروم‌گردند، بدان معناست که ما باید بخش مهمی از کار و وقت خویش را به قلع و قمع ستمکاران و کسانی اختصاص‌دهیم که آگاهانه یا نا آگاهانه و به گونه‌ای برده‌وار،گوش به فرمان مردان قبیله‌ی قدرتند تا چراغی را در سرایی خاموش‌کنند یا جان جوانی را از انسان معترضی بگیرند.

 

واقعیت آنست که حافظ حتی در پی از میان بردن این بخش عظیم از مردم کره‌ی زمین نیست که کارشان ویرانگری و رنج‌آفرینی است. او حتی نسخه‌ای ارائه نمی‌دهد که برای تربیت‌کردن و یا عوض‌کردن شخصیت آنان چه باید کرد اما این را آشکارا و یا در پرده بیان می‌دارد که در پی انتقام و نابودی آنان هم نیست. باید برای این‌کار، سودای دیگری در سر پروراند. همین که او می‌خواهد نه تنها پشت پا بر قانونمندی بی قانونانه‌ی قبیله‌ی قدرت بزند و با شکافتن سقف فلک، طرحی دیگر اندازد، نشان از آن دارد که در عمل، تن به شرایط نادرست و غیر انسانی نمی‌دهد. ممکن است گفته‌شود که حافظ گذشته از آن که سیاه‌کاران اجتماعی از حرف‌های او خوششان بیاید یا بدشان، حرف خود را در سمت و سویی که مورد نظرش بوده، بر زبان رانده‌است. من چنین اعتقادی ندارم. باور عمیق من بدین نکته‌است که حافظ به کل بشریت، نگاهی باز، بخشایشگر اما با مرزبندی‌های خاص رندانه داشته‌است. او در واقع نمی‌خواهد کسی را ندیده‌بگیرد حتی آنان را که کم یا زیاد در هیأت دشمنان بشریت، اما در قالب منجیان انسان، روزان و شبان، کارشان آنست که طناب دار به گردن انسان های دیگر بیندازند. من به این باور عمیق دست‌یافته‌ام که شعر حافظ حتی به دشمنان او نمی‌خواهد القاء‌کند که از دیدگاه وی، دوغ و دوشاب یکی‌است. حتی هیچ‌کس نمی‌تواند مدعی‌شود و یا نمونه‌ای از شعر او را ارائه‌دهد که نشان از آن داشته‌باشد که وی به شکل افراط‌ گرایانه‌ و کین‌توزانه‌ای که راه به نابودی مطلق داشته‌باشد، از بالانشینان کژ‌اندیش و ستمکار صحبت کرده‌است.» در این جا از میان غزل های متعددی که «دکتر عمران بخارایی» برای «ماهان‌دخت» خوانده و تفسیر کرده‌است، ما به دو غزل بسنده می‌کنیم.

 

غزل شماره‌ی یک

سینه از آتش دل در غــــــــم جـانانه بسوخت

آتشی بـــود در این خانه که کاشانه بسوخت

تــــنم از واسطـــه دوری دلــــبر بگـــــــداخت

جــــانم از آتش مـــــــــهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بــین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر مـــــن ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایـی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش بـرفتم دل بیگانه بسوخت

خــــــرقه زهد مــــــــرا آب خـــــرابــات بــبرد

خــــانــــه عقل مـــرا آتش میـــخانه بسوخت

چــــون پیاله دلم از توبه کـــه کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

مـــاجرا کم کن و بــــــازآ که مـرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

تـــرک افسانه بـــگو حـافظ و می نوش دمی

کـه نخفتیم شب و شمع بـه افسانه بسوخت

 

غزل شماره‌ی دو

مُعاشران ز حـــــــریف شبانه یـــاد آرید

حــــقوق بندگی مُخلصانه یـــــــــاد آرید

بـه وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق

بـــه صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید

چــــو لطف باده کند جـلوه در رخ ساقی

ز عــــاشقان به سرود و ترانه یـــاد آرید

چو در میــــــان مراد آوریـــد دست امید

ز عـــــهد صحبت ما در میانـــــه یاد آرید

سمـــــند دولت اگر چند سرکشیده رَوَد

ز هــــــمرهان به سر تــــازیانه یاد آرید

نمــــی‌خورید زمانــــی غـــــم وفاداران

ز بـــی‌وفایی دور زمــــانه یــــاد آریــــد

به وجه مـرحمت ای ساکنان صدر جلال

ز روی حــــافظ و این آستانه یــــاد آرید

پایان

نوشتار آینده‌ی من با عنوان «تاریخ بیهقی و جنون وفاداری» خواهدبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:32  توسط A.Avishan  | 


«اینک «دکتر عمران بخارایی» دریافته‌است که «ماهان‌دخت» در برابر دو تنش عمیق روحی، یکی نفرت از تجاوز و تلاش برای پنهان‌ساختن آن و دیگری عشق به فردی که نشان از مهر و ایثار و آرامش‌دارد، سخت دست و پا می‌زده‌است. اینکه او توانسته‌است با برخورد بسیار حرفه‌ای، انسانی و اعتمادبرانگیز خود، دختر بیمار و رو به مرگی همچون «ماهان دخت» را وادارد که پنهان‌ترین اسرار زندگی خویش را برای وی بازگوید، باید توفیقی بسیار بزرگ تلقی‌کرد. طبیعی است که بخش بزرگی از این توفیق را باید مدیون توانایی علمی و تجربی «دکتر بخارایی» دانست. اما او بخش مهم دیگر این توفیق یا توفیق‌ها را در بهبود حال بیماران، در گرو باور به شعر «حافظ» و تفسیرهای بسیار استادانه و گره‌زننده‌ی او به زندگی افراد درگیر در چنان ماجراهایی می‌دانست.»

 

همین تنش روحی، احساس ارتکاب گناه، حس تجاوز ناخواسته به حریم عاطفی کسی که به او محبت و خدمت کرده، آرام آرام از اعماق وجود «ماهان دخت» سر برکشیده و او را بدل به موجودی گناهکار، افسرده و حتی خسته از زندگی کرده‌است. نقش «دکتر عمران بخارایی» در این ماجرا، آن بود که پیش از هرچیز، درد او را کشف کند. کشف این درد برای پزشکان زمانه‌ی او که هرکدام برای خود یال و کوپالی هم داشتند، کار چندان ساده‌ای نبود. همچنان که در عمل نیز هیچ‌کدام از آن‌ها نتوانسته‌بودند کاری در جهت بهبود حال وی از پیش ببرند. اکنون که او کشف کرده‌است که این دختر محجوب و آزرده‌دل، گرفتار کدام اندیشه‌های بلاخیزانه است، خواه ناخواه می‌داند که چگونه باید با او برخورد داشته‌باشد. «عمران بخارایی» واقف است که دردهایی از این دست، از نوع دردهای مشخص جسمی نیست که با خوردن داروی معینی در خلال یک زمان خاص، همه‌چیز به حال عادی برگردد. دردهای روحی و یا مشکلاتی از این دست، آن‌چنان ریشه در ژرفای جان، باور و احساس آدمی دارد که لازم می‌آید با آن برخوردی گام به گام، آگاهانه و انسانی داشت تا در روند بهبودی بیمار، آسیب‌های تازه‌ای از بُعدهای دیگر وارد نگردد.

 

شیوه‌ی گفتاردرمانی «دکتر بخارایی» در آن زمان، از جمله شیوه‌های تازه‌ای بود که هنوز در بسیاری از محافل روان‌درمانان و روان‌پزشکان، جای خود را به درستی باز نکرده‌بود. اگر هم در کشورهای غربی، شیوه‌ای کاملاً جا افتاده به نظر می‌رسید، در ایران آن روز، چندان جا افتاده نبود. یکی دیگر از شیوه‌های درمانی «دکتر بخارایی» در راستای به نتیجه رساندن «گفتار درمانی» او، پدیده‌ی «رفتار درمانی» و یا «معاشرت‌درمانی» وی بود. تا آن زمان و حتی چندین دهه بعد، حتی نه کسی از چنان شیوه‌ای استفاده کرده‌بود و نه به ذهنش رسیده‌بود که استفاده‌کند. حتی در زمانه‌ی کنونی نیز در کشورهای پیشرفته‌ی دنیا که درمان یک فرد، جزو وظایف مهم و پایه‌ای یک دولت دمکرات و مردمی‌ به شمار می‌آید، باز چنین شیوه‌ای جزو شیوه‌ی درمانی رایج نیست. مگر در هنگامی که پای جان و زندگی فرد بیمار در میان باشد. البته این شیوه‌ی درمان، در برخی کشورها، این‌جا و آن‌جا، به صورت یک «طرح موقت» به اجرا درآمده‌است. اما به دلیل آن‌که چنین طرح‌هایی برای درمان افسردگی‌های عمیق و مزمن و یا کژرفتاری‌های بسیار نابهنجار، بسیار گران تمام شده‌است، معمولاً از سوی پاره‌ای محافل متخص اقتصادی و اجتماعی، با خرده‌گیری‌های بسیار روبرو شده‌است. البته در غرب که همه‌چیز با محاسبه‌های مادی و اندازه‌گیری درمان انجام می‌گیرد، چنین خرده‌گیری‌هایی چندان غیر عادی نیست. خاصه که شیوه‌های درمانی تازه‌ای نیز با هزینه‌های کمتر، وارد دنیای روان‌پزشکی و روان‌درمانی شده که می‌تواند جایگزین شیوه‌های پرخرج و غیرعادی شود.

 

 باری «دکتر بخارایی» برای عملی‌کردن شیوه‌ی درمانی خود نسبت به «ماهان‌دخت»، با پدر او مذاکراتی انجام داده‌بود مبنی بر‌آن که وی می‌خواهد دختر او را با یک گروه سه نفره، مرکب از دو زن جوان و یک مرد میانسال به یک مسافرت سه هفته‌ای به شهرهای شمالی ایران بفرستد. افراد مورد نظر نه تنها برای آن مأموریت خاص، انتخاب شده‌بودند بلکه حتی در این زمینه، آموزش‌های لازم را هم دیده‌‌بودند تا در موقعیت‌هایی که «دکتر بخارایی» به وجودشان نیازمند است وارد عمل‌شوند. این افراد در زمینه‌های رفتاری، فکری و اخلاقی، کاملاً آزمون خود را پس داده‌بودند و حتی چندین‌بار قبل از این ماجرا نیز به چنان مأموریت‌هایی رفته‌بودند. طبیعی بود که آنان در این مسافرت، می‌بایست از حداکثر امکانات رفاهی نیزبرخوردار باشند. بدین معنی که در مسافرخانه‌های خوب بخوابند، از غذاهای خوب استفاده‌کنند و در زمینه‌های مختلف نیز بحث و گفتگو داشته‌باشند. این آرامش می‌توانست زمینه‌ساز فضایی باشد آرام و دلپذیر که انسان هم رغبت می‌کند که شنونده‌باشد و هم گوینده. البته این افراد، آموزش‌های لازم را دیده‌بودند که در طول این سفر نه تنها بتوانند رابطه‌ی گرم ، دوستانه و قابل اعتمادی به وجود بیاورند و در خلال صحبت‌های خویش، موردهای مختلفی از بیماران مشابه در تاریخ پزشکی و روانپزشکی جهان را به بحث بکشانند. آن‌هم موردهایی که بیماران مورد نظر، از مشکلاتی شبیه مشکلات روحی و رفتاری «ماهان‌دخت» رنج برده‌اند اما پس از آن که متوجه شده اند که اصل مشکل چه بوده و چه عواملی در شکل‌گیری آن‌ها نقش داشته، حالشان به سرعت رو به بهبودگذاشته است. صحبت‌کردن از زندگی دیگران در فضایی کاملاً دوستانه و دور از هرگونه رنگ و بوی اداری، می‌توانست از جمله عواملی باشد که در ذهن شنونده، احساسی از اعتماد، خوشدلی، امید و شکوفایی ذهنی و رفتاری ایجاد‌کند.

 

طبیعی بود که هزینه‌ی چنین مسافرتی قاعدتاً باید با بیمار و یا بستگان او باشد. از این‌رو، آنان که برای پرداخت چنان هزینه‌ای آمادگی نداشته‌باشند، از دریافت چنان کمکی نیز محروم می‌شدند. اما آقای «معانی‌جو» برای درمان دخترش، حاضر بود بیشترها از این خرج‌کند و او را یک‌بار دیگر شاد و سالم و پر از عطر زندگی ببیند. البته گفتار درمانی و معاشرت‌درمانی «دکتربخارایی» هردو در یک واحد درمانی قرار می‌گرفتند. در حالی که «حافظ‌درمانی» او در همه‌ی این لحظات، یک گزینه‌ی دیگر بود که قطعاً کامل کننده‌ی درمان اصلی بیمار به شمار می‌آمد. «عمران بخارایی» قبل از فرستادن «ماهان‌دخت» به مسافرت برنامه‌ریزی‌شده، چند و چندین جلسه با وی نشسته‌بود و پس از آغاز گفتگوهای معمولی خویش، به شکل بسیار استادانه‌ای، صحبت را به «حافظ»، شعر او، اندیشه و نقش وی در تفکر ایرانی کشانده‌بود. اعتقاد او آن بود که «حافظ» در ادبیات ایران، شخصیت منحصر به فردی است. زیرا تنها تفکر عرفانی او نیست که وی را شخصیتی  چنان درخشان ساخته‌است. اگر این‌گونه بود، شاید که مولای روم، از او هم عارف‌تر به شمار می‌آمد. چه در رقص و سماع و چه در ندیده گرفتن همه‌ی تدبیرهای پرقید و بند زندگی اجتماعی. چه بسا ویژگی منحصر به فرد حافظ در آن بوده که توانسته انسان را در تفکر خود از تاریکی سرنوشت محتوم و محکوم به روشنایی فراکشد و از او این توصیف را به دست‌دهد که او یگانه موجود زنده و اندیشمندی‌است که می‌تواند هم در گستره‌ی خاک زندگی‌کند و هم با اراده‌ی فرازجوی خویش، راه به سوی سقف فلک بگشاید و آن‌را بشکافد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:55  توسط A.Avishan  | 


«در گفتگوهای آرام، عمیق و دوستانه‌ای که «دکتر عمران بخارایی» با «ماهان‌دختِ معانی‌جو» داشته‌است، حضور زن و مردی در زندگی او مشخص شده که روشن‌کردن نقش آنان و شکافتن شخصیتشان از نظر میزان تأثیر منفی و یا مثبتی که بر روحیه‌ی او داشته‌، اهمیت سرنوشت‌سازی پیدا کرده‌است. طبیعی است که «عمران بخارایی» بر این نکته واقف است و به همین جهت، لحظه به لحظه، همراه با «ماهان‌دخت» پا به سردابه‌های روح زخمی و غبارگرفته‌ی او می‌گذارد تا از ماهیت و کیفیت کسانی که باوی معاشر بوده‌اند، شناختی لازم به‌دست آوَرَد. یکی از این کسان، «سوسن معتضد» دخترخاله‌ی مقتدر «ماهان‌دخت» است که از فرانسه، در رشته‌ی مامایی فارغ‌التحصیل شده و دیگری «مِلوین»، دوست فرانسوی اوست که پسر یکی از شراب‌سازان بزرگ آن کشور به شمار می‌آید.»

 

یکی دیگر از وجوه مشترک «سوسن» و «مِلوین»، علاقه‌ی بسیار عمیق آنان به شعر بود. آن‌هم شعرهایی که واژه‌ها در همخوانی استادانه‌ی خود با مضمون، ذهن انسان را به وضع و حالی جادویی می‌اندازد. «مِلوین» که شیفته‌ی شعرهای «شارل بودلر» و «گُل‌های بدی» او بود، وقتی دریافته‌بود که «سوسن» از دوستداران اشعار یکی از بزرگ‌ترین شاعران «رند» زبان فارسی‌است، گُل از گُلش شکفته‌بود. «سوسن» که از طریق معاشرت با «مِلوین»، این فرصت را یافته‌بود که اشعار «شارل بودلر» را به خوبی مطالعه کند، همچنان به شکلی عمیق، جان در دنیای موّاج و سحرانگیز شعر «حافظ» داشت. برای او، «بودلر»، بیشتر در ردیف قربانیان درد و رنج زندگی مجسم می‌شد که بدان وسیله از اعماق جان خویش، فریاد اعتراض برمی‌داشت. این اعتراض، تنها باریکه‌ای از زندگی انسان را دربرمی گرفت. آن باریکه نیز چیزی جز زندگی خصوصی خود شاعر نبود. اما حافظ، انگار در شعرش از مشکل خصوصی خویش، شکایت آشکاری نداشت. اگر هم داشت، توانسته‌بود در دستگاه عظیم «بارآوری» ذهنی خود، آن را به شکلی همگانی با درد‌های جامعه‌ی زمانه‌ی خویش و حتی دوران‌های قبل از خود در ‌آمیزد. حافظ از دردی که جان همه‌ی انسان‌ها را در خودگرفته‌بود، فریاد برمی‌داشت و مصمم بود که با آرزومندی و کلام خویش، هستی و نظم ناروا بر آن را دگرگون‌کند.

 

واقعیت آن بود که «سوسن» و «مِلوین»، یکدیگر را به خوبی درک می‌کردند. خاصه وقتی که سخن از ادبیات و فلسفه به میان می‌آمد، دیگر کسی جلودارشان نبود. اما در زمینه‌ی زندگی مشترک، او نه به «مِلوین» جواب رد می داد و نه جواب قبول. به او گفته‌بود که دوستی با او برایش ارجمند و گواراست اما در حال حاضر، برای ازدواج با او نمی‌تواند تصمیم بگیرد. او برای این‌کار، نیاز به تأمل‌ و زمان‌دارد. باری، «سوسن» پس از پایان تحصیلاتش به ایران برگشته‌بود بی‌آن که تکلیف «مِلوین» را مشخص‌کند. اما «مِلوین» همچنان دل درپی او داشت. برای این پسر اشراف‌زاده‌ی فرانسوی، «سوسن» تنها یک دختر ایرانی نبود. نماد شوق، سرزندگی، رویش و قدرت اراده و زیبایی بود. «سوسن» از آن زنانی بود که بسیاری مردان آرزوی ازدواج با او را داشتند و بسیاری زنان آرزوی دوستی و معاشرتش را. شخصیتش شبیه دریا بود. انگار نه به سادگی متلاطم می‌شد و نه گرفتار جذر و مدهای اجتناب ناپذیر زندگی روزانه. همین ویژگی‌ها، «مِلوین» را واداشته‌بود تا همچنان پی‌گیر مناسبات عاطفی خود با «سوسن معتضد» باشد.

 

باری، پس از ماجرای ناگوار و تجاوزکارانه‌ای که برای «ماهان‌دخت» پیش آمده بود، یگانه راه چاره برای او در اتریش، آن بود که با «سوسن» تماس‌بگیرد و آن‌چه را که اتفاق افتاده برایش شرح‌دهد و سپس از او چاره‌جویی کند. «سوسن» نیز بلافاصله از «مِلوین» که شخص قابل اعتماد او بود، خواسته بود که یا به اتریش برود و از نظر روحی به وی‌کمک‌کند و یا اجازه‌دهد که «ماهان‌دخت» به فرانسه بیاید و مدتی مهمان او باشد تا حالش بهترشود. اما «مِلوین» پس از دریافت پیغام «سوسن»، با شتاب هرچه تمام‌تر به اتریش رفته‌بود و پس از اقامتی بیست و چهارساعته، «ماهان‌دخت» را با خود به فرانسه آورده‌بود تا مدتی در آن‌جا بماند تا زخم‌های روحی‌اش تسکین پیدا‌کند. «مِلوین» که همه‌ی وجودش در آرزوی داشتن «سوسن»، در تپش بود، تمام تلاش خود را به کار برده‌بود تا به «ماهان‌دخت» خوش بگذرد. او حتی وی را به باغ های انگور و کارخانه‌های شراب‌سازی پدرش نیز برده‌بود، وی را با خواهران خود آشنا کرده‌بود و یادآورشده‌بود که او دخترخاله‌ی «سوسن معتضد» است و مدتی مهمان وی خواهدبود. «سوسن» با آن که اصل ماجرا را برای «مِلوین» توضیح داده‌بود اما از وی خواسته‌بود که در این زمینه، امانت‌دارانه سکوت‌کند. «مِلوین» نیز وفادارانه به اصول خواسته‌شده از سوی «سوسن»، عمل کرده‌بود. خاصه آن که برای «ماهان‌دخت» وانمود کرده‌بود که از ماجرای دردناک تجاوز در اتریش اطلاعی ندارد. آن‌چه را که «ملوین» برای خانواده و آشنایانش شزح داده‌بود، آن بود که «ماهان دخت» به شدت دلش برای ایران و پدر و مادرش تنگ شده و نیاز به نوعی تنوع محیط و آرامش دارد تا حالش بهترشود.

 

از طرف دیگر، رفتار بسیار مهربانانه و سرشار از دوستی «مِلوین» به «ماهان‌دخت» موجب شده‌بود که این دختر، دل در مهر «ملوین» ببندد. مدت اقامت او در فرانسه، از شیرین‌ترین رؤیاهای زندگی کوتاه او بوده است. «ماهان‌دخت» هرگز نمی‌دانست که «مِلوین» عاشق «سوسن» است و اگر آن همه محبت در حق وی روا می‌دارد، بدان جهت است که در اجرای خواست‌های «سوسن» ذره‌ای کوتاهی نورزد. زمانی که «ماهان‌دخت» به اتریش برمی‌گشت، وجودی سرشار از شعله های آتش عشق «مِلوین» در دل داشت. اما مدتی بعد دریافت که او قدم در حوزه‌ی ناممکن‌ها گذاشته‌است. او دل به کسی بسته بودکه او خود، دلبسته‌ی کسی دیگر بود. هرچند او می‌دید که «مِلوین» با او رابطه‌ای کاملاً دوستانه و سرشار از مهربانی دارد بی‌آن که این رابطه، رنگ و بویی از حس و حال عاشقانه داشته‌باشد. زمانی که «ماهان‌دخت» کاملاً متقاعدشد که ندانسته، انگشت در لانه‌ی زنبور فروکرده‌است، گرفتار تنش‌های شدید روحی گردید. تنش‌هایی که روح شکننده‌ی او را در معرض دو توفان متضاد قرارداده‌بود. همین نکته، چنان درون او را از نیروی زندگی تهی کرده بود که حاصلش جز افسردگی عمیق روحی، چیز دیگر نبود. با وجود این، او  با همه ی وجودش تلاش کرد که ترم آخر درس‌های خود را در رشته‌ی موسیقی به پایان آورد و به ایران برگردد. هرچند در همان ماه‌های آخر اقامتش در اتریش، او اطلاع یافت که «مِلوین» به ایران آمده‌است و قرار است با «سوسن» به فرانسه بر‌گردد. اما این‌بار نه به عنوان دو دوست بلکه به عنوان یک زن و شوهر. البته داستان زندگی و عشق آنان، با وجود هیجانی که در خود دارد، ماجرای دیگری است که ارتباطی به این رویداد و بیماری «ماهان‌دخت» ندارد. فقط باید این نکته را افزود که افسردگی «ماهان‌دخت» وقتی شدت پیداکرد که او دریافت که «مِلوین» عاشق «سوسن» بوده‌است و وی بی‌آن‌که بداند، دل به کسی بسته که بعدها، همسر «سوسن» شده‌است. البته، این واکنش عاطفی او، نه آتش خشمی را در «سوسن» برانگیخته‌بود و نه «مِلوین» را شگفت‌زده کرده‌بود. آن‌دو، توانایی درک این نکته را داشتند که واکنش «ماهان‌دخت» در برابر آن همه مهربانی از سوی یک جوان فرانسوی، کاملاً طبیعی و انسانی بوده‌است. اما «ماهان‌دخت» از آن کسانی نبود که از کنار رویدادهایی از آن دست، بی هیچ‌گونه آسیب‌پذیری بگذرد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}