ماجرای رفتن من به خانهی حاج آقا توسل، همسایهی قدیمی ما که همانروز به جای معلم گرفتار و غایبمان به مدرسه و کلاس ما آمدهبود، موجبشد که دریچهی تازهای به دنیای فکری و تجربی افراد متفاوتی، در برابر من بازشود. رفتار بسیار پدرانه، دوستانه و قابل فهم اسفندیار توسل و پرسش من در بارهی موش و گربهی عبید زاکانی که من آنرا سالها پیش در مکتب ملاباجی از زبان «توران مهنّا» شنیده بودم، به آن جاکشید که حاج اسفندیار توسل، به دوران درس و مشق خویش در زمان حکومت قاجاریه برگشت و موضوع موش و گربه را در بافت تدریس ملای مکتبی که او شاگردش بود، با من در میانگذاشت. این خود نشان میداد و میدهد که صرفنظر از اینکه ما چه قضاوتی در بارهی عبید زاکانی، شعر او و داستان موش و گربهاش داشتهباشیم، این داستان، در خلال ششصدسال اخیر، از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته و در اطراف خود نیز موجی از تعبیر و تفسیر را به وجود آوردهاست.
برای آنکه من درک واقعبینانه و کاملاً محسوسی از موش و گربهی عبید زاکانی داشتهباشم و نیز بتوانم در مکتبخانه از دیگر هممکتبیهایم عقب نمانم، پدرم برآن شد تا نخست، داستان موش و گربه را برایم به طور خلاصه اما نسبتاً کامل، تعریفکند و سپس قضاوت ارزیابانهی خویش را نیز ارائهدهد. او خود داستان را چنین تعریفکرد:«داستان موش و گربهی عبید زاکانی در 94 بیت سروده شده و خلاصهی آن بدینقراراست. گربهی چاق و بیرحمی در شهر کرمان زندگی میکرد که حتی شیر هم از او میترسید. این گربه، روزی از روزها وارد شرابخانهای شد تا موش بگیرد. در آنجا متوجهگردید که موشی، از خمشراب، مقدار زیادی بادهی ناب نوشیده و بسیار مست شدهاست. موش مورد نظر، در این مستی، گربه را تهدید میکرد که اگر دستش به وی برسد، با او چهها خواهدکرد. گربه که در آنجا در کمین موش نشستهبود، بر وی چنگ انداخت و دستگیرشکرد. موش مست با التماس و خواهش از گربه خواست تا جسارت و زیادهگویی او را ببخشد و رهایش سازد. اما گربه که گرسنه بود، گوشش به این خواهشها بدهکار نبود. او موش را لقمهای کرد و خورد. اما ظاهراً پس از این خوردن، عذاب وجدان، گریبانش را گرفت. به همین جهت، پس از این کار، به مسجد رفت، وضو گرفت و در درگاه خداوند علاوه بر عبادت، از کار زشتی که کردهبود، نیزتوبهکرد.
در همان هنگام، موشی که در پشت منبر مخفی شدهبود، منظرهی عبادتکردن گربه در پیشگاه خدا و طلب توبه از او را از نزدیک مشاهدهکرد. به همین جهت، او شادمان به دیگر موشها خبر دادکه گربه واقعاً از کاری که کرده، سخت پشیمان شده و حتی در پیشگاه خدا، گریه هم کردهاست. وقتی موشها این خبر را شنیدند، آن را به فال نیکگرفتند. به همین دلیل، هفت موش را از میان خود انتخابکردند و آنان را با هدیههای ارزنده و گرانقیمت، به خانهی گربه فرستادند تا از این راه، هم آشتیکرده باشند و هم بهانهایباشد برای تضمین امنیت جانی موشهای دیگر در روزها و سالهای آینده. از طرف دیگر، وقتی که گربه، هفت موش برگزیده را در مقابل خود دید، باردیگر، فیلش یاد هندوستانکرد. هم شکمش گرسنهبود و هم حق طبیعی خویش میدانست که غذای خود را هرطور که دوست دارد، انتخابکند. در همین فکر و ذکرها، چنان اشتهایش برای خوردن موشها تحریکشد که از آنها خواست کمی جلوتر بیایند تا او بتواند از نزدیک، صورتشان را ببیند. وقتی که موشها به او نزدیکشدند، گربهی گرسنه و توبهکرده، جستیزد و وحشیانه به آنان حملهکرد. در این حمله، پنج موش را با چنگالها و دندانهای خودگرفت، درید و خورد. دو موش دیگر که توانستند جان سالم به دربرند، خبر این اتفاق دردناک را به موشان شهر بردند. موشها بلافاصله لباس عزا برتن کردند و و گریان و نالان، خود را به حضور شاه خود رساندند. آنان پس ادای احترام به او، موضوع وحشیگری گربه را با وی در میان گذاشتند و در ضمن گزارش خود به شاه موشان گفتند که اگر گربه قبلاً سالی یک موش از میان ما شکار میکرده، حالا کارش به آنجا رسیده که پنجتا پنجتا میگیرد. از این رو باید به حساب او رسیدگیکرد.
یکی از فرماندهان نظامی موشان که مقام بالایی داشت و بسیار زیرک و هوشیار بود، در حضور شاه موشان به حرفآمد و گفت:«چارهی کار در آنست که باید موشی از میان موشهای ما به شهر کرمان برود و به گربه پیغام بدهد که یا تسلیم شود و به خدمتگزاری در دربار شاه موشان بپردازد و یا آمادهی جنگباشد.» وقتی فرستادهی موشان به حضور گربه رسید، او نه تنها جوابی به فرستادهی موشان نداد بلکه با دادن دشنامی رکیک، او را از در بیرون راند. هرچند او متوجهشد که تهدید موشها این بار خیلی جدی است. از این جهت، بدون آنکه نشان بدهد که آن را جدی گرفته، مخفیانه، به فکرافتاد تا لشکر و نیروی نظامی، تدارک ببیند. سرانجام در روز موعود، لشکر موشها از راه کویر و لشکر گربهها ازراه کوهستان به سوی یکدیگر، راه افتادند. سرانجام در بیابان منطقهی فارس به هم رسیدند و درگیری بزرگی آغازشد. در این جنگ، موشی چنان شجاعانه به پای اسب گربه حملهکرد که اسب به زمین افتاد و گربه را از پشت خود به زمین انداخت. موشها به سرعت او را دستگیرکردند و دستها و پاهایش را با طناب بستند تا وی را پیش شاه خود ببرند. شاه موشها وقتی گربه را دید که به دست موشان به اسارت افتاده، گفت که این گربهی بدکاره را به دار بیاویزند تا همیشه از شر او راحت گردند. گربه همین که این حرف را از شاه موشان شنید، چنان خشمگینشد که با به کار بردن همهی نیروی بدن خود، طنابها را پارهکرد و باردیگر موشها را به وحشیانهترین شکل ممکن مورد حمله قرارداد. در این ماجرا، مقدار زیادی از موشها کشتهشدند و بقیه هم پا به فرارگذاشتند.»
آنگاه پدرم سعی کرد با زبانی ساده و قابل فهم، برخی از نکات مهم داستان موش و گربه را مورد ارزیابی قراردهد تا من بتوانم آن را برای روزی که ملای مکتب از ما خواستهبود، در حد درک و فهم خویش، آماده سازم. او همچنان اعتقادداشت که نفس ارزیابی واقعبینانه و دور از غرض و مرض اهمیت دارد و نه این که چه کسی آن ارزیابی را ارائه دادهاست :«در داستان موش و گربه، به نظر میرسد که عبید زاکانی، گربه را به عنوان نمایندهی قدرتمندان و موش را به عنوان نمایندهی مردم ستمدیده معرفی کردهاست. درست است که عدهای براین عقیدهاند که عُبید زاکانی در این داستان، به هیچ کس دیگر، جز شاه ابواسحاق و امیر مبارزالدین، نظر نداشتهاست. برای من، البته باورکردنش، چندان ساده نیست. اگر عبید، چنین قصدی هم داشته، در کار خود، کاملاً ناموفق بودهاست. تردیدنیست که برخی خصلتهای گربه با ویژگیهای رفتاری امیر مبارزالدین آل مظفّر، انطباق پیدا میکند. اما میتوان چنان نمونههای رفتاری را نه تنها در زمان عبید بلکه در سال ها و سدههای قبل و بعد از او نیز شاهد بود. از این رو، پیداکردن چنان وجوه مشترکی میان گربه و این شاه متظاهر، موضوع را چندان ساده نمیکند که ما بگوییم این داستان، ماجرای درگیریها و اختلافهای آنان و سرانجام مرگ شیخ ابواسحاق را به بیان درکشیدهاست. عبید در این داستان، به غیر از آن که موضوع اخلاق و باورهای مذهبی را به عنوان یک عامل تعیینکننده برای محکومیت یک طبقه و بالابردن طبقهای دیگر مطرحکرده، در کل داستان، گربه را به عنوان پیروز نهایی در مقابل خواننده قراردادهاست. البته اگر این داستان را امیرمبارزالدین نوشتهبود، شاید درک چنان رفتارهایی، طبیعیتر به نظر میرسید. زیرا در آن صورت، قلم در دست دشمن بود و دشمن نیز جز به نفع خویش، به چیز دیگر نمیاندیشد.
عبید در این داستان، هیچ کلنگی به ریشههای درگیری نمیزند. گربه، موجود نادانی به تصویر کشیده میشود که فقط به گرسنگی خویش میاندیشد. هرچند حتی در فضای میخانه، با آنکه او آگاهاست که جنگطلبیهای موش مست و یا تهدیدهای او نسبت به وی، هیچ ریشهی اندیشمندانهای ندارد اما با وجود این، تصمیم میگیرد، موش مست را بخورد. البته غیرعادیبودن موضوع از جایی شروع میشود که او از کاری که کرده، چنان پشیمان میگردد که در مسجد به درگاه خداوند از ارتکاب چنین گناه بزرگی، طلب بخشایش میکند. اگر گربه سیر بود و به هیچ غذایی احتیاج نداشت، اگر گربه موش را به گونهای شکنجه آمیز میکشت و میخورد، جای آنداشت که او از آن چه کرده، از درگاه خدای خویش، طلب بخششکند. اما واقعیت، چیز دیگری نشان میدهد. گربه در زمان خوردن موش اول، اگر گرسنه هم نبوده، چندان سیر هم به نظر نمیآمده است. از اینرو، خوردن چنان موشی که مستانه، گربه را به چالش میکشیده، هیچ توجیهی عقلانی ندارد. جز آنکه گربه گرسنه بوده و میبایست به هربهانهای، خود را سیرسازد. حتی در برخورد دوم که باز هفت موش برگزیده به حضور گربه میآیند و با خود مقدار زیادی هدیههای ارزنده میآورند، برخورد گربه، قبل از آن که کینهورزانه باشد، گرسنه صفتانه است. اگر او گرسنه نبود و تنها به دلیل کین و دشمنانگی، دست به کشتن موشهای نماینده میزد، در آنصورت، میبایست جنازهی آنان را پس از کشتن، در میان کوچه و خیابان رهاکند تا نشانبدهد که او در پی خوردن موجوداتی که از آنها نفرت دارد نیست.»
ادامه دارد
چندان ساده نیست که بتوان در مورد مُردگان خاصه آنان که صاحبان کلام بودهاند، از روی بیانصافی سخنگفت. آنان در چنین لحظاتی، نه حضور جسمانیدارند و نه میتوانند از خود دفاعکنند. حتی چندان ساده نیست که بتوان در این زمینه، بیانصافبود. شاید زبان گشادن در مورد افرادی که هنوز در قید حیاتهستند، کار سادهتری باشد تا در مورد مردگان. اگر شخص، در مورد اینان، از خط انصاف و تعادل خارجشود، چه بسا خود آنان به سخن درآیند و پاسخ فرد ارزیاب فکری را چنانکه در خور اوست بدهند. در مورد شخصیتهای ادبی، فلسفی و اجتماعی که دیگر زنده نیستند، اگر کسی از مرز تعادل خارجگردد، درست است که خود آنان به پاسخگویی برنمیخیزند اما جامعه، به عنوان یک مجموعهی مُنسَجِم، مُنصِف و دورنگر، دیر یا زود، قضاوتی عادلانه و عاقلانه خواهدداشت. تقریباً من نمونهای را سراغندارم که در طول تاریخ، قدر شاعر، نویسنده و یا شخصیتی بزرگ، برای همیشه ناشناخته ماندهباشد. اگر چنین فرد یا افرادی به طور بالقوه وجود داشتهباشند و ما از آنان همچنان بیخبرباشیم، این نه از آنروست که این قانونمندی در آن مورد، کار نکردهاست. بلکه بدان جهتاست که چنان شخصیت یا شخصیتهایی، اصولاً در معرض دید فکری ما قرار نگرفتهاند. اما در مورد شماری از شخصیتهای گوناگون تاریخ، گاه یک یا دو و حتی چند و چندین سده، برآنها گذشته و قدرشان برکسی معلوم نبودهاست. تا آنکه ناگهان، به مناسبتی، همهچیز از پرده برون افتاده و تواناییهای احترام برانگیز آن فرد یا آن افراد، در معرض نگاه مردم جامعه، قرارگرفتهاست. من براین نکته، باوری عمیق و بیتزلزل دارم که مردم یک جامعه، در دراز مدت، منصفترین ناقدان پدیدههای گوناگون آن جامعههستند. در این زمینه، تاریخ، حتی یک نمونهی خلاف هم، ارائه ندادهاست. در این بررسیها، تلاش من برآنست که اگر وارد حوزهی فکر و کلام عبید میشوم، نخست با احتیاط بدانجا پا بگذارم تا بتوانم زاویههایی از اندیشههای او را که دیگران، کمتر بدان پرداختهاند با ساز و کاری که ریشه در ردیابیهای رفتاری و فکری مردم کوچه و بازار دارد، مورد بررسی قراردهم.
«تقریباً همهی ما برای هفتهی آینده، دچار نوعی هراس بودیم که از این داستان بلند موش و گربه چه چیزی را تعریف کنیم. در آن هنگام، در خانوادهها نه افراد باسواد خیلی زیادبود و نه حتی کتاب چندانی در دسترس مردم قرارداشت که بتوان به سادگی به آنچه که انسان، منظور نظر دارد، دسترسی یابد. ملّای مکتب ما، آدم بدی نبود. حتی آدم بداخلاقی هم نبود. اما با وجود این، ما از او میترسیدیم. من نه کتاب موش و گربه را در اختیارداشتم و نه در آن زمان، امکان آن وجودداشت که انسان بتواند یک نسخهی چاپ سنگی و یا دستنویس را تکثیرکند. من این موضوع را چهار روز مانده به زمان موعود، با پدرم در میانگذاشتم. منظور ملای مکتب ما آنبود که ما یک ارزیابی، چه مفصل و چه مختصر، از داستان موش و گربه ارائه دهیم. او حتی تأکیدکرده بود که انتظار ندارد که ما معنی همهی این داستان را بفهمیم. حتی اگر چیزی هم از آن نفهمیدیم، از نظر او عیبی نداشت. برای او، مهم آنبود که ما تلاش خودمان را کرده باشیم. او به این تلاش اگر حتی موفقیتآمیز هم نبود، بیشتر ارزش میگذاشت تا اینکه ما هیچ تلاشی نمیکردیم و بعد، به او میگفتیم که هیچ توفیقی نداشتهایم. وقتی که پدرم فهمید من چه میخواهم، واکنش بسیار مثبت و نیروبخشی نشانداد. پدرم نه تنها سواد خواندن و نوشتنداشت بلکه در روزگارجوانی، به عنوان یک مالک، به شخصی که عربی و فلسفه بلدبود، پول میداد تا هفتهای دوبار به عنوان معلم سرخانه، پیش او بیاید و در این دو رشته، وی را آموزش بدهد. از این جهت، پدرم در زبان عربی و در فلسفه، آدم پیادهای نبود. او نه تنها با شخصیتهایی مانند ملاصدرا، شیخ شهابالدین سهروردی و ابن سینا و غزالی آشنابود بلکه به زبان عربی تا آنجا تسلطداشت که میتوانست یک متن مشکل را تا هشتاد، نود درصد بفهمد.»
«پدرم در جواب من گفت:«حرف ملای شما حرف درستیاست. اگر من هم به جای او بودم، تقریباً همینکار را میکردم. برای من نیز توفیق آدمها درکاری که شروع میکنند، کمتر اهمیت دارد. آن چه اهمیت دارد، شروعکردن آناست و این که به کار خود، باور داشتهباشند.» پدرم ادامه داد:«من متأسفانه به علت گرفتاریهای کشاورزیام، فرصت چندانی برای کتابخواندن نداشتهام. حتی چنان که خودت دیدهای، شمار کتابهایی که من در خانهدارم، بسیار کماست. البته این را بگویم که من بیشتر از آن مقداری که کتاب در خانه دارم، کتاب خواندهام. اما با وجود این، از کار خود، چندان رضایت ندارم. من ملای شما را فقط یکبار از نزدیک ملاقات کردهام. بهترینکار ایناست که کتاب موش و گربهی او را یکشب به امانت بگیریم و از روی آن، رونویسیکنیم. مقداری از آن را خودت رونویسی کن و اگر احساس خستگی کردی، من هم در رونویسی آن به تو کمک میکنم. البته برای من، خوشحالکننده خواهدبود که بتوانی، همهاش را خودت رونویسیکنی. از رونوشتن اگر با حواسپرتی انجامنگیرد، خود، نوعی آموختناست.» همان شب به اتفاق پدرم به خانهی مُلای مکتب رفتیم. وقتی پدرم او را دید، شنیدم که او را با نام دیگری، یعنی «ابوالقاسم تعیینی» مخاطب قرارداد. تصورم آن بود که نام این شخص، «مُلا»است. در حالیکه نام واقعی او چیز دیگر بود. وقتی که به خانه آمدیم، از پدرم پرسیدم که من نام ابوالقاسم را زیاد شنیدهام اما «تعیینی» را نشنیدهام. این کلمه چه معنی میدهد. پدرم گفت:«من فکر میکنم که پدر یا پدربزرگ او، احتمالاً «مَسّاح»بودهاست. بدین معنی که زمینهای مردم یا دولت را اندازه میگرفته و مرز آنها را تعیین میکردهاست. البته ممکناست چنین نبودهباشد. اما زیاد جالب نخواهدبود که من علت انتخاب نام خانوادگیاش را بپرسم. زیرا ترس از آن دارم که به فضولی در مسائل شخصی و خانوادگی وی تعبیرشود. اما تو میتوانی بعدها در مکتبخانه، از او بپرسی که به چه علت، نام خانوادگی او «تعیینی» انتخاب شدهاست.»
باری، پدرم مقداری با ملای مکتب صحبتکرد و کتاب موش و گربه را از او به امانتگرفت و قول داد که پسفردا، من آنرا برایش به مکتب برگردانم. همانشب، من شروع به رونویسی شعرهای موش و گربهکردم. هرجا که معنی آن را نمیفهمیدم و یا نمیتوانستم خط کتاب را که چاپ سنگی کلکتهبود بخوانم، پدرم کمکم میکرد. نشانی به آن نشانی، که من همانشب، رونویسی از این کتاب را تمامکردم. اگر چه بسیار خستهشدم و دیر هم خوابیدم اما خوشحالبودم که کار بزرگی انجام دادهام و خوشحالتربودم که کتاب آقای ابوالقاسم تعیینی را یکروز زودتر از موعد مقرر به وی برمیگردانم. شب بعد که پدرم به خانه آمد، یکبار با دقت و آرامش، کتاب موش و گربه را برایم خواند و تکتک بیتهای آن را معنیکرد و سس نظر خود را به عنوان ارزیابی کتاب، دراختیارم گذاشت. او البته آن را با زبانی ساده، روی کاغذ نوشت و گفت:«سعیکن آن چه را که من نوشتهام خوب بخوانی. اگر نصفِ نصفِ چیزهایی را که من نوشتهام به طور شکسته بسته برای آقای تعیینی، تعریفکنی، تصورم آنست که هم او خوشحالخواهدشد و هم خودِ تو و هم من که پدرت هستم. یادتباشد که وقتی ما دیشب به دمِ درِ خانهی آقای تعیینی رفتیم، خیلی تعجبکرد اما خیلی هم خوشحالشد. او گفت که اولین باراست که یک شاگرد، آنقدر تکلیفی را که من برایش تعیینکردهام، جدی گرفته که شبانه با پدرش به دمِ درِ خانهی من آمدهاست تا کتاب را بگیرد و رونویسیکند.»
من در جواب پدرم گفتم:«من به آقای تعیینی نخواهم گفت که آن چه را برایش تعریف میکنم، حاصل درک مناست. بلکه توضیح خواهمداد که پدرم این مطلب را برای من توضیحداده است.» پدرم لبخندی زد و گفت:«من نیز هرگز قصد آن نداشتم که تو به آقای تعیینی، چنین چیزی بگویی! اگر هم میگفتی، او میفهمید که آن مطلب، حاصل فکر تو نیست. به نظر من، این موضوع، هیچ اهمیتی ندارد که چه کسی، در بارهی موش و گربهی عبید، داوری خود را ارائه دادهاست. آنچه اهمیتدارد آناست که این داوری، بتواند فکر بچهها و جوانان را تقویتکند و آنان را وادارد که بیشتر در این زمینهها فکرکنند و به عُمق پدیدهها پا بگذارند. هیچکس از آغاز زندگی، نه دانش کافی دارد و نه توانایی نوشتن و خواندن و سرودن. همه از همه میآموزند. البته کسی که در آغاز، از دیگران میآموزد، آرامآرام چنان ذهنش تقویت میشود که در بزرگسالی، خود میتواند به اندیشههای تازهای، دسترسی پیداکند و آن اندیشهها را به سهم خود، در اختیار دیگران بگذارد.» پدرم مطالبی را که در بارهی موش و گربهی عبید یادداشت کردهبود، برای من به آرامی و شمردگی خواند.»
ادامه دارد
بررسی افکار و آثار یک هنرمند، بدون توجه به عصر او و رویدادهای گوناگونی که در آن دوران رُخ داده و بیشترین برجستگی را داشته، شاید نوعی نگاه انتزاعی و فاصلهگرفته از واقعیت تلقیشود. ادبیات ایران، مانند ادبیات هر سرزمین دیگر، مجموعهای از اندیشهها، تلقیها، خلاقیتها و به طور حتم، ضعفهای فکری کارگزاران ادبی و هنری آن بودهاست. درستاست که میتوان عبید را از یک بُعد، شاعر طنز و تسخر نامید. اما او در بخشی از کارهای فکری خود، چنان پا را از مرز عادیات زندگی و مُحَرّمات آن فراتر گذشته که قبل از آن که بخواهد وسیلهای برای پردهدری از قشر و یا طبقهی معینی باشد، وسیلهای است که در عمل، میتواند بر ضد خود شاعر و اعتبار بناشدهی او از کارهای دیگرش تمامشود. شگفتی من از آنست که جامعهی تنگنظر و متعصبی که ما تقریباً در بیشتر دورانهای تاریخی، شاهدش بودهایم، نسبت به هرگونه واژهی جنسیِ پردهدرانه، کمتر واکنش نشانداده تا نسبت به بازگشاییهای فکری که میتوانسته راه را بر مردمفریبی مردان قدرت در هر دورهای ببندد. ظاهراً آنان بیمی نداشتهاند که شاعری مانند عبید و یا سوزنی سمرقندی پیداشوند و در برخی از آفریدههای خویش، مرز اخلاق و شرم عام انسانی را درهم بشکنند. اما اگر همان شاعر یا نویسنده، در کار خویش، طوری رفتار میکرده که موجب سستی پایههای حاکمیت آن یا این یک میگردیده، بهانههای کافی برای محکومکردن و یا حتی به دارآویختن چنان افرادی وجود داشتهاست. حتی در دوران امیر مبارزالدین که در شعر حافظ نیز به عنوان مظهر دورویی از او یادشده، ظاهراً عبید واهمهای از به کاربردن واژههای جنسی نداشته اما هم او، مطمئنا از سرودن موش و گربه و افتادن آن به دست مأموران امیر مبارزالدین، در هراس بودهاست.
ما همچنان به صحبتهای حاج آقا توسل گوش میکنیم:
«این را بگویم که عُبید زاکانی، ارادت خاصی به شیخ ابو اسحاقداشتهاست. این ارادت، تنها ارادت یک زیردست که شاعر هم بوده نسبت به بالادست خویش که پادشاه یک سرزمین به حساب میآمده نیست. به نظر میرسد که نوعی ارادت عاطفی میان او و شیخ ابو اسحاق پدید آمدهاست. در این میان، آن چه مستند است، محبت و ارادت عبید به اوست. اما خواننده میتواند آن روی دیگر سکه را نیز ببیند. اگر عبید از او مهربانی و اعتنا نمیدیده، طبعاً در غزلیات و قطعات خویش، وی را مورد ستایش قرار نمیدادهاست. از این رو، چندان غیر عادی نیست که آتش خشم عبید، بدان شکل، درکتاب موش و گربه، نسبت به قاتل شاه محبوب او، شعله ور گردد. در همان زمان، حافظ نیز در شیراز، زندگی میکرده و حتی چه بسا در دستگاه او، کار دیوانی هم داشتهاست. در این میان، برخورد حافظ با این شاه، برخوردی احترامآمیز اما کاملاً غیر خخصوصیاست. دستکم در شعر وی، میتوان شاهد این معنیبود. غرضم آنست که اگر شاه ابو اسحاق از آن کسانی بود که سرسپردگی عمیق خویش را به اهل قلم نشان میداد، قطعاً حافظ در واکنش به این برخورد، اشعاری میسرود و از آن همه مهر و احترام با تجلیل یاد میکرد. اما همین که او در یکی از غزلهای خویش میگوید:
راستی خـــاتم فــــیروزه بـــــواسحاقـی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیــــدی آن قهقهه کــــبک خرامان حافظ
کــــه ز سرپنجه شاهین قضا غــافل بود
حکایت از آن دارد که شاه ابو اسحاق، مرد ملایم، صبور و احترامگزار اهل فکر و قلم بودهاست. با وجود این، میبینیم که حافظ، مرز خویش را با خاندان قدرت، به شکل معقولی حفظ کردهاست. حتی گمان نمیرود که او این غزل را در دورهی حاکمیت پنجساله امیر مبارزالدین بر شیراز، آفتابی کردهباشد. چه بیم آن همیشه وجود داشته که امیر مبارزالدین خشن و یکهتاز، شاعر شیراز را به درد سربیندازد. چنان که میبینیم، حافظ با حالتی بیطرفانه، شاه ابواسحاق را در ترازوی ارزشهای اجتماعی و انسانی میگذارد و حتی تا آنجا پیش میرود که بُرشی از زندگی او را همچون قهقههی کبک خرامان به توصیف میکشاند که از بازیهای روزگار غافل بودهاست. شاید این معنی شعر حافظ نیز آنباشد که شیخ ابواسحاق، مرد شادخواری بوده و از این کار هراسی نداشتهاست و به طور طبیعی، دیگران را نیز از شادخواری، منع نمیکردهاست. اما عبید زاکانی، نسبت به شیخ ابو اسحاق، نگاه دیگری دارد. در این جا قبل از آن که به داستان موش و گربه بپردازم، دوستدارم بخشهایی از یک شعر عبید را که در مدح شیخ ابو اسحاق سروده است برای شما بخوانم. برخورد عبید با این شاه، برخوردی بسیار اغراق آمیز است. او اولین شاعر این سرزمین نیست که شاه یک سرزمین را چنان به اوج قدرت و شکست ناپذیری میرساند که انگار، میبایست او، در آسمانها و در کنار آن خدای دیگر نشستهباشد. شاهی که گویی از دیدگاه او، نه قدرتهای زمینی، توان مقابله با او را دارند و نه عوامل دیگر، میتوانند بر اعتبار و قدرت او رخنه ایجادکنند. طبیعی است که وقتی عبید، امیر مبارزالدین را میبیند که شاه محبوب و معبود وی را در مقابل قصر سلطنتی، سر میبُرد، تمامی وجودش از خشمی پایان ناپذیر، سر ریزمیگردد.
هــــمیشه تا سپر مـهر زرفشان باشد
غـــلام سایـهی چـــــتر خدایگان باشد
جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق
کـــــه پادشاه جهانست تا جهان باشد
خـــدایگانا، گـــــردون پــیر میخواهد
کــــه در حمایت آن دولت جوان باشد
کـــــمینه بندهای از چاکران این درگاه
هـــزار چون جم و دارا و اردوان باشد
بـــه زخم گرز گران خُــرد کن سرِ اَعدا
چنانکه عـادت شاهان خُردهدان باشد
بـــه روز رزم بــــبین پــهلوانی خسرو
کــه پادشاه کم افتد که پهلوان باشد
فـــدای خاک در کبـــریات خـواهد بود
عُبید را نـــه یکی گـر هزار جان باشد
چنان که میبینیم وقتی عبید تا این حد نسبت شیخ ابو اسحاق ارادت داشته، ناگهان مرد خشن و ستمگری مانند امیر مبارزالدین، شیراز را تصرف میکند و عبید را از رابطهی مهرآمیز و احترامبرانگیزی که با شاه دوران داشته، یکسره محروم میسازد. من نمیدانم که او داستان موش و گربه را در همان زمانی که امیر مبارزالدین در منصب قدرت بوده، سرودهاست یا بعد از آن یعنی هنگامی که پسرانش او را کور و خانه نشینکردهاند. شاید این نکته، چندان درخور اهمیت نباشد. آنچه اهمیت دارد، آنست که عبید در داستان موش و گربه ، نفرت احساسی خود را نسبت به چنان شاهی که ما می شناسیم و او وی را با گوش و پوست خویش، تجربه کردهبوده، ابراز داشته است. او داستان خود را به گونهای شروع میکند که کمی برای خواننده، پرسش برانگیز است. تا آن جا که میدانم، در ادبیات ایران، چه ادبیات جدی و چه ادبیات طنزآمیز، کسی در هنگامهی آفرینش یک اثر، درایت و هوش مردم را زیر سؤال نبردهاست. اما عبید وقتی میگوید:
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بـــــیا بشنو حــدیث گربه و موش
بــــخوانم از بــــرایـــت داستانی
کـــــه در معنای آن حیران بمانی
آشکارا آن را به زیر سؤال میکشاند. کمتر میتوان گمان برد که عبید چنان در تنگنای قافیه گیر کرده که برای آوردن کلمهای هماهنگ با موش، چنان مصراعی را سرودهباشد. البته داستان موش و گربه، داستان پیچیده و دشواری نیست که معنای آن، کسی را حیران و سرگردانکند. خاصه آنکه شاعر، بلافاصله، بخش مذهبی رفتار امیر مبارزالدین را ملاک عمل قرار میدهد و موضوع شرابخواری و زاهدنمایی او را تبدیل به پیچیدهترین موضوع شعر خویش میسازد و از همین دیدگاه است که انتظار دارد، خواننده در معنای آنچه شاعر ارائه میدهد، حیران بماند. صرفنظر از این که این داستان منظوم، قرنها توسط پدران و مادران ما برای فرزندانشان خوانده شدهباشد و یا در سیسال اخیر یعنی از زمان روی کار آمدن رضاشاه، در مدارس ما تدریس شدهباشد، تقریباً مشخصاست که این داستان برای کودکان نوشته نشده و مخاطب آن بزرگسالان هستند. من به خوبی به یاددارم که در زمان محمدعلی شاه قاجار، من در همین شهر به مکتب میرفتم. ملای مکتب، یک مرد روحانی بود که هم قرآن درس میداد و هم کمی از شاعران دیگر. مثلاً او فردوسی را دوست داشت. اما مشخصبود که شاهنامه را نخواندهبود. و فقط عاشق داستان بیژن و منیژه بود. شاید او با اشاره به این داستان، نوعی با خاطرات گذشتهی خویش تجدید نظر میکرد. ملای ما چند بیتی از حافظ بلد بود. از سعدی، شعرهای بیشتری میدانست. از مولوی، غزلهایش را دوست نداشت اما چند داستان مثنوی و از جمله، داستان شاگردانی که معلم خود را با تلقین مریض کردهبودند را خوب بلد بود و دوست داشت که ما هم بخوانیم. او داستان موش و گربه را با دقت نخواندهبود اما یکبار به ما گفت که این داستان را در خانه بخوانید و آن را در هفتهی آینده برای من تعریفکنید.
ادامهدارد
برخورد منطقی، آرام و کاوندهی حاجآقا توسّل در رابطه با ارزیابی رفتار و دانش معلم کلاسمان و نیز دیگر معلمهایی که قربانی فقر، نادانی و شرایط بسیار نامساعد اجتماعی شدهبودند، قبل از آن که در من ذهنیت ترحمآمیزی نسبت به آنها ایجادکند، حالتی از درک درست شرایط و احترام نسبت به خود او به وجود آوردهبود. آگر معلمان ما بیسواد، غیر مسؤل و باری به هرجهت بودند، با توجه به توضیحات حاج توسل، میبایست این موردها را به حساب عوامل دیگری گذاشت که مستقیماً آنان را نشانه گرفتهبود. با حرفهای حاج توسل، میشد درککرد که خود معلمها، نه ذاتاً بد بودند و نه ذاتاً خوب. آنان نیز به عنوان محصولات اجتماعی و فرهنگی شرایط قبل از خویش، وارد جامعه شدهبودند. جامعهای که آنان، خود نقشی در ایجاد آن نداشتنهاند. هرچند آنها نیز با بیسوادی و برخورد نادرست با شاگردانشان، برای نسل آینده، شرایط نادرستی پدید می آوردند. این تسلسل باطل، میتوانست و میتواند، همچنان نسل بعد از نسل ادامه داشتهباشد. واقعیت آنست که مشکل اصلی من معلم ما نبود. ما با همان معلمهایی که داشتیم، به عنوان یک واقعیت اجتنابناپذیر، خوگرفتهبودیم. فقط زمانی که یک شخصیت تازه با اندیشهها و نگاه تازه در برابر ما قرار میگرفت، میتوانستیم تفاوتهای عمیقی را در برخورد با پدیدهها و ارزیابی آنها ببینیم.
حرفهای حاج آقا توسّل، گرم، صمیمانه و بسیار آرام برزبان میآمد. انگار او برای گذشت زمان، کمترین نگرانی نداشت. از سوی دیگر، او دوستداشت به گونهای صحبتکند که من حرفهایش را بدون سوء تفاهم درککنم. ظاهراً وی به دلیل تجربههای زندگی، به این نکته دست یافتهبود که بسیاری موضوعات که ممکنبود برای بزرگسالان، از روز روشنترباشد، برای خردسالان و یا جوانترها، کاملاً مبهم و ناروشن به جلوه درآید. در این میان، برای آنکه من هم حرفی زدهباشم، گفتم:«شاید شانس ما بودهاست که چنان معلمی با آن همه مشکل و بدبختی، نصیبمان شدهاست.» او نخست کمی مکثکرد. مکث او چنان طولانیشد که فکرکردم ممکناست نخواهد به این حرف من جوابی بدهد. اما سرانجام به حرفآمد و گفت:«اگر از میان صدتا معلم، یک نفر مانند معلم شما بیسواد و نامناسب بود، میشد گفت که شانس با شما یار نبودهاست. اما وقتی از میان صدتا معلم، هشتاد، نودتای آنها شیبیه معلم شما باشند، دیگر صحبت از شانس، کمی غیرعادی به نظر میرسد. از این جهت، میخواهم بگویم که خود را با چنین نگاهی بدشانس ندانید. در جامعهای که معلمها زمینهی لازم را برای رشد نداشتهباشند و از تأمین اجتماعی، اقتصادی و آرامش فکری برخوردار نباشند، آن چه از کار آنان حاصل میشود، مطمئناً اگر فاجعهبار نباشد، بسیار تأسف باراست. بدشانسی مربوط به عوامل دیگری است که خود معلمها، نقش مستقیمی در به وجودآوردن آن نداشتهاند و ندارند.»
«پدران و مادران ما در یک جامعهی متمدن، فرزندان خود را در طول دوازده سال تحصیلی، به دست ده دوازده یا حداکثر بیستتا معلم میدهند تا زمینهی تربیت اجتماعی، رشد فرهنگی، نوع اندیشیدن و تلقی از مذهب و دین و هزاران موضوع دیگر را به شکلی مطلوب و سالم برای آنان فراهمسازند. حتی وقتی پدران و مادران به معلمان فرزندانشان می گویند که «گوشت فرزندمان از شما، استخوانش از ما» به همین اعتمادی نظر دارند که آنها نسبت به نظام آموزشی و تک تک معلم ها در دل خود ایجاد کردهاند. درست است که این حرف در زمان ناصرالدین شاه و یا دیگر شاهان قاجار به بعد، بیانگر آنبود که معلمها از نظر تنبیه بدنی، تا آن جا که بچهها را ناقص نکنند، دستی باز داشتند. اما در روزگار ما، زدن این حرف، بازگو کنندهی دقیق آن منظور ذهنی نیست. بلکه غرض آنست که ما به شما اعتماد میکنیم و برای بهترشدن وضعیت فرزندانمان، اگر توپ و تشری هم در میان باشد، نگران نیستیم. اما هنگامی که خود معلمها، در میان صدها نگرانی ریز و درشت غرقند، چگونه میتوانند از پس چنان مسؤلیت بزرگی برآیند. شاید به ندرت، کسی بتواند به یادبیاورد که نخستین مغازهداری که او با وی برخورد کرده، دارای چه شخصیتی بوده است. اما شاید، درصد بسیار بالایی از مردم، بتوانند به یاد بیاورند که نخستین برخورد معلم آنان در دوران کودکی، بازتاب چه حالتی بودهاست. آیا در ذهن آنان، ترس و نگرانی به وجود آورده یا اعتماد و آرامش؟ در هیچ جامعهی انسانی و در هیچ دورانی از تاریخ، هیچکس نمیتواند نقش مثبت یا منفیِ درازمدت یک معلم را برای همهی زندگی، انکارکند. تولیدات انسانی، فرهنگی معلمان، در قالب انسان های دیگر، کل جامعه را در خلال دههها و سدههاتحت تأثیر قرار میدهد.»
در همین لحظه، کوبهی درِ خانهی حاج آقا توسل به صدا درآمد. او از جایش بلندشد تا ببیند کیست. کسی که کوبه بر در نواختهبود، ظاهراً چند کلمهای با او در همانجا رد و بدلکرد. سپس حاج توسل به داخل اتاق رفت، چیزی با خود برداشت، به دمِ در برگشت و به او داد. لحظه ای بعد، آن شخص خداحافظی کرد و رفت. من دراین فاصله که او منتظر بازگشت حاج توسّل بود، قیافهی تکیدهی یک مرد روستایی را دیدم که بیتابانه، منتظر وی ایستادهبود. وقتی که حاج توسل برگشت و نشست، فهمیدم که یکی از دهقانان او بوده که قبل از رفتن به روستای خویش، پیش حاج آقا آمده بود تا از ارباب خود، مقداری پول قرضکند. در واقع، برگشت حاج توسل به اتاقش، برای آن بود که مقداری پول بردارد و به وی بدهد. وقتی حاج توسل پیش من برگشت، کمی غمگینبود. در لحظات اول، نه من چیزی گفتم و نه او چیزی گفت. اما ظاهراً دلش طاقت نیاورد و شروع به صحبتکرد:«شخصی که دمِ در آمدهبود، یکی از دهقانان من از روستای «مُرادآباد» بود. این بیچاره، ده سال است که روی زمینهای من کار میکند. مرد شریف و قابل اعتمادی است. چندماه پیش که خانمش به تنهایی سوار الاغ بوده، در راه روستا به شهر از پشت آن به زمین میافتد. موضوع از این قرار بوده که الاغ از چیزی میترسد و ناگهان به خود حرکتی برای فرار میدهد که همین موجب سقوط همسر این مرد میشود. خوشبختانه او نیز همراه همسرش بوده و پیاده از پشت سر الاغ می آمدهاست. سقوط او باعث شده که مغزش مقداری آسیب دیده و چندجا از استخوان های بدنش نیز تَرَک برداشتهاست. اگر سرهمسرش کمی محکمتر به زمین خوردهبود، قطعاً در همانجا میمُرد. هنوز که هنوز است حالش کاملاً بهتر نشده و شوهرش مشغول مواظبت و مداوای اوست. این حادثه، زندگی آنها را به کلی فلج کردهاست. آنان از نظر مادی، در وضع بسیار بدی به سر میبرند. در طول این مدت، بارها و بارها از من پول قرض کرده و من نیز بدون هیچگونه محدودیتی، کمکش کردهام. حتی در فکر آن هم نیستم که پولها را از او پس بگیرم. اما تا به حال چیزی در مورد پسنگرفتن پولها نگفتهام. فقط به او گفتهام که هروقت به پول احتیاج دارد، نگران نباشد. دنیا همیشه به یک قرار نیست. با خودم فکر کردهام من که زن و فرزندی ندارم و این مال و منال را برای «که» میخواهم. همین قدر که میتوانم به یک انسان نیازمند کمککنم، شب را راحتتر سر بر بالین میگذارم.»
من احساس میکردم که حاج توسل، موضوع سؤال مرا به کلی فراموش کردهاست. درست است که من برای پاسخگرفتن به سؤالم به آنجا رفتهبودم اما در شرایطی نبودم که بتوانم فضای صحبت را به مسیری که میخواستم، هدایتکنم. نه چنان دانشی داشتم و نه چنان آشنایی عمیقی که دور از مصلحت و خجالت، از او بخواهم که مستقیماً مرا به سرِ اصل موضوع ببرد. به همین جهت، در یک لحظه که یک فاصلهی زمانی مناسب، میان صحبت هایش پیشآمد، گفتم:«اگر مزاحمتان نباشم، دوست داشتم کمی در بارهی عبید زاکانی برایم صحبتکنید. مخصوصاً در مورد داستان موش و گربهی او. در مکتب ملاباجی، وقتی که من چندین سال پیش به آنجا میرفتم، توران مهنّا، یکی از دختران مکتبی آن زمان، آن را از اول تا آخر برای همه خواند. اما ملاباجی که معلم قرآنی ما در آن مکتبخانه بود، از عبید زاکانی و منظور از داستان موش و گربه، هیچ نمیدانست. در حالی که برای من مهمبود بدانم این داستان به ظاهر ساده، چه میخواهد بگوید.» حاج آقا توسل، قبل از آنکه جواب مرا بدهد، از من پرسید که آیا دوستدارم یک استکان چای دیگر برایم بیاورد یا خیر! من تشکرکردم و گفتم همان یک استکان کافیاست. اما او خود به داخل اتاق رفت و یک استکان چای دیگر آورد. سپس جواب مرا به این شکل مطرحساخت:
«من نمیدانم که شما از داستان موش و گربهی عبید زاکانی به دنبال چه هستید. اما به طور کلی میتوانم مقداری اطلاعات در اینباره در اختیارتان بگذارم. من با آنکه از زبان بسیار سادهی موش و گربه خوشم میآید اما تصور میکنم که این داستان، محتوای چندان برجستهای نداشتهباشد که بتواند جوانان و یا حتی بزرگسالان ما را به سوی خود جلبکند. چنین به نظر میرسد که عُبید برای نشاندادن زاهدنمایی و تنگنظری امیر مبارزالدین از آل مُظفّر، داستان موش و گربه را سروده است. این شاه که در منطقهی یزد حکومت میکرد، برای سرنگونی حکومت شیخ ابو اسحاق، درسال 754 هجری قمری به شیراز حملهکرد. وی نه تنها او را سرنگون ساخت بلکه حتی سرش را به طرز بیرحمانهای در برابرکاخ باشکوهی که ابو اسحاق ساختهبود از تن جداساخت. آنچه او انجامداد، نه تنها مورد نفرت مردم که مورد نفرت شاعران، نویسندگان و اندیشمندان زمان نیز قرارگرفت. البته امیر مبارزالدین، بیشتر از پنجسال بر شیراز حکومتنکرد. زیرا باکودتایی توسط دو فرزندش، ازکار برکنارشد و حتی کورگردید. آنگاه فرزند بزرگ او، شاه شجاع، جای پدر را گرفت. کتاب موش و گربه، بازتاب خشم عبید زاکانی از رفتار بسیار زشت امیر مبارزالدین با شیخ ابو اسحاق و نیز دوروئیهای وی در خلال پنجسالی بود که حکومتکرد.»
ادامه دارد
برخورد حاج آقاتوسل، چه در سر کلاس درس و چه موقعی که وارد خانهاش شدم، تمام رشتههای ذهنی مرا که از طریق همسایهها و نیز تصورات کودکانه و خام من، شکل داده شدهبود، به کلی پنبهکرد. در شرایطی که انسان با یک پیشداوری معین زندگیمیکند، تقریباً بیشتر اوقات، دوستدارد که در بافتهای دیگر زندگی، همان پیشداوریها به قوت خود باقی بماند. نه از آنرو که آنها سالم و ارزنده هستند بلکه بدان دلیل که انسان، با آنها خوگرفتهاست و برایش چندان ساده نیست که یک باره، پیشداوریهای دیرینهی خود را کنار بگذارد و با دریافتهای تازهای روبرو گردد. بیسببی نیست که گاه دوبارهسازی یک ساختمان عظیم در طول یک زمان معین، بسیار سادهتر از دوباره سازی ذهن آدمیاست. حاج آقا توسل، در ذهن من، انسان مرموز و مشکوکی مجسم شدهبود. انسانی که با کسی رفت و آمد نداشت و همیشه با یکی دو کتاب از خانه به خیابان و از خیابان به خانه میرفت. بسیاری را گمان برآن بود که یکی از آن کتابها، حلیهالمتقین علامهی مجلسی است. نه کسی از نزدیک، کتابهای حاج توسل را بررسی کردهبود و نه او برای کسی در این مورد، توضیحی دادهبود. کسی یا کسانی، که در تمام عمرشان فقط یک کتاب را میشناختند و آن نیز همان حلیهالمتقینبود، این نکته را عَلَم کردهبودند که یکی از کتابهای همراه او، همان کتاب است. اما حالا در یک نقطهی زمانی و مکانی دیگر، به دلیل یک تصادف مبارک، یعنی آمدن حاج توسل به کلاس درس ما، داشت پردهها به یکسو میافتاد و شخصیتی دیگر در برابر انسان، به خودنمایی میپرداخت.
حاج آقا توسل در داخل باغ عطرآگینش، با «آبپاش»ی در دست، از حوض بزرگی که در وسط باغچهها قرارداشت، مشغول برداشتن آب، برای آببیاری گلها و بوتههای گوناگونی بود که ظاهراً خیلی زود تشنه میشدند و خیلی هم زود، سیراب. آنها چنان حساسبودند که اگر در آب دادن و یا ندادنشان، انسان، قاعدهی کار را رعایت نمیکرد، به کلی از دست میرفتند. از ظاهر امر دریافتم که او از آمدن من به خانهاش، چندان متعجب نشدهبود. شاید فکر کردهبود که حضور امروزش در کلاس ما، برای من پرسشهایی را به وجود آوردهبود که برای آنها به دنبال پاسخی میگشتم. او «آبپاش» را کنار گذاشت و با خوش آمد گفتن به من، مرا به جلو ساختمان خانهاش که سکویی چهارگوشه از آجر در آنجا درست کردهبود، راهنماییکرد. روی این سکّوی آجری، یک تکه فرش و بر روی آن، تشکچهای انداختهبود. برای آنکه بتواند موقع نشستن به چیزی تکیه بدهد، دیوارهای به ارتفاع نیم متر برروی دیوارهی کناری آن سکّو، درست کردهبود تا رختخواب و متکاهایش را بدان تکیه دهد. با کمی دقت، میشد تشخیصداد که او، فرش کوچک اما بلندی، برروی آن دیوار انداختهبود تا هردو طرف آن را بپوشاند. بر روی این فرش بود که او رختخواب و متکاهایش را تکیه داده بود تا مقداری از زمختی آن دیوار آجری بکاهد. برخورد او با من، چنان پدرانه و مهرآمیز بود که انگار سالیان دراز مرا میشناخت. گذشته از آن، چنان رفتار احترامآمیزی با من داشت که اگر کسی نمیدانست، ممکنبود فکرکند که آدمی بزرگسال، برای حل و فصل امر مهمی بدانجا رفتهبود.
او مرا به نشستن بر روی آن سکّو دعوتکرد و سپس لحظهای تنهایم گذاشت و به داخل ساختمان رفت. پس از برگشتن، دو استکان چای خوشرنگ عنابی در سینی برنجی گردی گذاشتهبود که در کنار آن، قندانی چینی با تصویر یک اژدهای کوچک بر دیوارهاش، آنها را همراهی میکرد. قندها را با ظرافت شکستهبود. با وجود این، کاملاً میشد نامنظمی قندهای شکسته باقندشکن را احساسکرد. اما با وجود این، در قندشکستن او ظرافتی بود که من به خوبی میتوانستم آن را دریابم. من از نظر دانش و تجربه و نیز خجالت حاصل از ناآشنایی، هنوز در سن و سالی نبودم که بتوانم حتی پرسش خویش را دور از هرگونه تردید و تأمل و به شکلی رسمی برای وی مطرحسازم. طرح هرگونه سؤال چه با مضمون ساده و چه دشوار، اگر انسان دانش لازم را برای درست بیانکردن آن نداشتهباشد، گاه مخاطب را برانگیخته، عصبی و سردر گم میسازد. از اینرو، هنوز داشتم در ذهنم، نام عبید زاکانی و داستان موش و گربهاش را فرمولبندی میکردم تا آن را به گفتههای وی در سر کلاس درس امروز، در بارهی عصر حافظ، ربط بدهم که او ظاهراً مشکل مرا دریافتهبود و از این جهت پرسید:«تصور میکنم که دربارهی درس امروز، سؤالی داشتید. آیا مربوط به حافظ است یا عصر حافظ و یا شاعران دوران او؟» نفس راحتی کشیدم و در جوابش گفتم:«نمیدانم مربوط عصر حافظ است و یا شاعران دوران او. فقط میتوانم بگویم که مربوط به عبید زاکانی و داستان موش و گربهی اوست.» کمی تعجبکرد و با خندهی دوستانهای گفت:«اتفاقاً، هم مربوط به عصر حافظ است و هم شاعران دوران او. اما چه پیشآمدهاست که یکباره به جای حافظ، به یاد موش و گربهی عبید زاکانی افتادهاید؟»
من در جوابش گفتم:«چیز خاصی پیش نیامدهاست. حرفهای امروز خود شما در کلاس درس، مرا واداشت تا سؤالی را که مدتیاست در ذهن خوددارم، پیش شما مطرحکنم. سخنان شما برای همهی ما جالب بود. حرفهای «حمید منشوری» همان همکلاسی درشت هیکل ما، کاملاً درست بود. حتی آن چه که «احسان قیماقی» هم گفتهبود درستبود. اما طرز صحبت کردن «احسان»، همیشه همانطور است. کمی بیادبانه، ساده و خلاصهشده. او پسر بیادبی هم نیست اما برای بیان مطلب خود، سادهترین راه را انتخاب میکند. من از بچههایی نیستم که در کلاس درس، خیلی صحبتکنم. اما به حرف همه گوش میکنم و تصویر کاملاً زنده و روشنی از رفتار معلم و همکلاسیهایم دارم. نمیخواهم بگویم که آمدن شما برای ما چیزی شبیه معجزهبود. اما آمدنتان و توضیحاتی که در بارهی شعر حافظ دادید، ناگهان ذهن ما را متوجه این نکته کرد که ما تا آن زمان، چه معلم نامناسبی داشتهایم.» حاج آقا توسل، ساکتبود و با چهرهای اندیشمندانه به حرفهای من که به بلبلزبانی افتادهبودم، گوشمیکرد. او در جواب من گفت:«من کاملاً حق را به شما و همکلاسیهایتان میدهم. اما آنجا جایی نبود که بخواهم زیر پای معلمتان را خالیکنم. معلم شما به علت بدی وضع اقتصادی و داشتن هفت سر عائله، نه فرصت مطالعهدارد و نه علاقه به مطالعه. باید بگویم که او به کار دومی که دارد، اهمیت بیشتری میدهد تا کار اولش که معلمیاست. او در تجارتخانهی برنج یکی از تجار شهر، به عنوان حسابدار، منشی و گاهی «پادو» کار میکند. حقوقی که از آنجا میگیرد، بیشتر از حقوق معلمیاست. او حتی معلمی را هم از روی علاقه انتخاب نکردهاست.»
«در این سرزمین، کسی که از کلاس نُهُم به آموزشگاه گروهبانی برود، پس از مدت کمی، وارد خدمت ارتش یا ژاندارمری میشود و همان حقوقی را میگیرد که یک معلم پس از سالها خدمت به بچههای مردم دریافت میدارد. منظورم آنست که برای معلم شما فرقی نمیکرد که گروهبان بشود یا معلم. اینروزها، داشتن مدرک سیکل اول دبیرستان، دارد از رنگ و رو میافتد. بیشتر مردم به فکر ادامهی تحصیل و گرفتن دیپلم هستند. من هیچ رابطهی دوستانهای با معلم شما ندارم. او پسر خالهی مادر مناست. و اتفاقاً کوچکترین، در میان خواهرها و برادرهاست. من و او همدیگر را به عنوان پسرخاله خطاب میکنیم. اگر چه در حقیقت، پسرخاله هم نیستیم. تا کنون برای دوتا مدرسه، او از من خواهشکردهاست که به جایش سرکلاس بروم. یکبار خودش مریض شدهبود و این بار، یکی از بچههایش سرخک گرفتهبود و خانمش نیز همزمان بیماربود و از عهدهی شش بچهی دیگر با یک بچهی مریض برنمیآمد. من کاملاً میفهمم که اگر در مدرسههای ما، معلمانی از این قبیل، مسؤلیت تدریس بچههای مردم را داشتهباشند، فاجعهبار خواهد بود. اما من در این میان نه رئیس فرهنگ هستم و نه مدیر مدرسه. من در ته دلم به کار معلمی خیلی علاقه داشتهام. حتی چندماهی هم به عنوان معلم در یکی از روستاهای اطراف شهرمان در روزگار جوانی، کارکردهام. اما به علت مرگ پدرم، مسؤلیت املاک او به گردن من افتاد و من به عنوان یگانه فرزند، ناچار بودم این مسؤلیت را جدی بگیرم. از طرف دیگر، به حقوق معلمی، احتیاجی نداشتم و از این رو، این کار را رهاکردم. اما به خواندن و نوشتن در اوقات فراغت، همیشه علاقه داشتهام.»
ادامه دارد
برخی تصادفهای زندگی، چنان مبارک و خوشقدمند که انسان دوستدارد حضور آنها را که با انبوهی آرزوهای نهان و یاخواستهای عمیق ذهنی گره میخورد، جزو مهربانیهای پایان ناپذیر و افسانهای نیروهای غیبی بداند. نیروهایی که قبل از آن که آنها آفرینندهی انسان باشند، انسان، آفرینندهی آنها شدهاست. در حالی که سالها ذهن من از برخورد سطحی و بیتوجهانهی ملاباجی مکتبدار، حالتی آزرده داشت، همچنان در اندیشهی آن بودم که کسی پیداشود که بتوان در استخر دانش و تجربهی او، ردپایی از عبید زاکانی و موش و گربهی او پیداکرد. درد بزرگیاست که پرسشهایی اگر چه نه سرنوشتساز، اما همچنان مشغولکننده، جان انسان را بخراشد اما کسی در کنار او و یا در کوچه و خیابان زندگیاش پیدانشود تا با یک مشت دانایی شیرین، پاسخگوی آن کنجکاویهای نه چندان عمیق اما آرامشدهنده باشد. من اگر همهی عمر، پاسخی به پرسش خاص خویش در مورد عبید زاکانی نمیداشتم، غمی نبود. غم از آنجا آغاز میشد که انسان میدانست، صرفنظر از آنکه چنان پرسشی مطرح باشد یا نباشد، کسی پیدا نمیشد که بتواند بر زخم جان جستجوگر انسان، مرهمی آرامشدهنده بگذارد. زخمی که چندان عمیق هم نیست و اگر مداوا هم نشود، فاجعهای رخ نخواهد داد. اما همین خراشهای سطحی بر روح انساناست که میتواند در کنار هم، جزیرهای از زخمهای عمیق و درمانناپذیر روحی را پدید بیاورد که هیچ نیرویی حتی اگر ادعای فرا زمینی داشته باشد، قادر به پاسخگویی و یا درمان آن نیست.
پس از پایان درس، بار دیگر «احسان قیماقی» به حرفآمد و گفت:«حاجآقا ما تا به حال اینطور درسدادن را ندیدهبودیم. نمیشود بعد از این، خود شما به کلاس فارسی ما بیایید؟» آقای توسل لبخندی زد و گفت:«این را بدانید که روش درسدادن هرمعلمی با آن دیگری، فرقدارد. اولاً کار من معلمی نیست. اگر چه در سالهایی خیلی دور، گاه به جای این یا آن دوست که به کمک من احتیاج داشتهاست، به کلاس درس فارسی رفتهام. اما من نه دورهی معلمی دیدهام و نه کارمند وزارت فرهنگ هستم. کار من چیز دیگری بودهاست و هست. هرچند تا آنجا که امکان و وقت اجازه داده، دوست داشتهام از خواندن و نوشتن، غافل نباشم. ضمناً این را بگویم که چنین پیشنهادی از طرف شما که من به جای معلم اصلیتان بیایم، به نظر من نوعی بیوفایی نسبت به معلم ثابت و همیشگی شما به شمار میآید. نظر من این است که اگر شما از کار معلم خود ناراضی هستید، میتوانید این نکته را با خود او در میان بگذارید. اگر هم تأثیری نکرد، آن را با مدیر مدرسه مطرح سازید و در بدترین حالت، درخواست خود را برای آمدن معلم دیگری، مطرحسازید. این حق طبیعی شماست. اما از طرف دیگر، اگر شما هرگز نسبت به معلم فارسی خود اعتراضی نکردهاید، چگونه ناگهان با آمدن یک فرد غریبه، نظرتان تا صد و هشتاد درجه عوض میشود و دوستدارید که یک شخص دیگر که تا کنون او را ندیدهاید، یکباره جای او را بگیرد. من با این شیوهی کار چندان موافق نیستم.»
ناگهان یکی از بچههای مُسنتر کلاس که فقط در مواقعی که میخواست نقش تعیینکننده در یک دعوا و یا آشتیدادن داشتهباشد، پا به میان میگذاشت، از جایش بلندشد و در جواب اسفندیار توسل گفت:«من هم با نظر شما موافقم. اما با یک مورد از نظر شما موافق نیستم. آن مورد این است که وقتی ما معلم بهتری را نبینیم، فکر میکنیم که کار آن معلم اول، کاملاً درست است و چه بسا شیوهی درس دادن او، جزو بهترین شیوهها به نظر بیاید. در چنان حالتهایی، ممکناست ما فکرکنیم که اشتباه از ماست که خوب نمیفهمیم. علتش آنست که ما چیزی برای مقایسه کردن نداشتهایم. اما حالا که شما به کلاس ما آمدهاید، ما فرصت یافتهایم که رفتار و شیوهی درسدادن شما را با معلم فارسی خود مقایسهکنیم. من تصور نمیکنم که این حرف دوست من «قیماقی» به معنی بیوفایی او و یا ما نسبت به معلم سابقمان باشد. معلم ما حتی یکبار، در بارهی هیچ شاعر و یا نویسندهای توضیح ندادهاست. او هیچگاه به حوادث تاریخی روزگار آن شاعر یا نویسنده، اشاره نکردهاست. حتی شعرهای درس را هم برای ما توضیح ندادهاست. او همیشه به ما گفتهاست که شعرها را با صدای بلند بخوانیم. البته او غلطهای ما را گوشزد کرده است. اما در تمام مدتی که در سر کلاس بودهایم، وی از ما خواستهاست که آن درس را که یا شعر بوده یا نوشته، فقط با صدای بلند بخوانیم. با چنین شیوهای، من بی اختیار به یاد مکتبخانههای قدیم میافتم که همه خم میشدند و طوطیوار، آیههای قرآن را میخواندند بدون آنکه حتی یک کلمه از معنی آن را بفهمند.»
سکوت گرم و دوستانهای بر فضای کلاس حاکم شدهبود. آقای توسل با حوصله، حرفهای او را گوشکرد و سپی جوابداد:«حرفهای شما کاملاً درست است. من فکر میکنم که شما لازم است دوستانه از معلم خود بخواهید که در زمینهی شعر و شاعری، فرهنگ، ادبیات و تاریخ، اطلاعات بیشتری در اختیارتان قراردهد. من این مورد را حق طبیعی شما میدانم.» کلاس «اسفندیار توسل»، کلاسی گرم، جوان پسند و نیروبخش بود. با آن که قیافهی او داد می زد که از پیران دهر است و حتی به قول حافظ، ممکنبود که حتی از میکده نیز اخراج شدهباشد اما احساس میشد که دنیای فکری و حتی احساسی او، دنیایی با طراوت، خوشایند، قابل درک و سرشار از واقع بینی بود. همانروز پس از آن که از مدرسه به خانه آمدم، تصمیم گرفتم سری به خانهی حاج آقا توسل بزنم که نامش و شخصیتش برای تمامی اهل کوچهی ما در غباری از ابهام قرارداشت. حتی در خانهی ما هیچگاه صحبتی از او به میان نیامدهبود. نه زنیداشت که به شکلی در میان زنان کوچه مطرحباشد و نه فرزندی که با بچههای دیگر، آمیزش داشتهباشد. خودِ من، در طول عمرم، شاید دو سه بار، شاهد برخورد سلام علیکانهی پدرم با او بودم. هردو با احترام از کنار هم ردشده بودند و جز همان احوالپرسی سطحی که راه به جایی نمیبُرد، صحبت دیگری میان آنان، رد و بدل نشدهبود. در حالی که با دیدار آن روز او در کلاس درس ما، چهرهای کاملاً متفاوت از وی در ذهن من نقشبستهبود.
وقتی به خانهی حاج آقا توسل واردشدم، هوا هنوز تاریک نشدهبود. فصل بهار بود. بوی زندگی، بوی شکوفهها، داد و هوار پرندگان شاکی، مهاجم، آوازهخوان و مهاجر، تمام محلهی ما را برداشتهبود. حیاط خانهی او قبل از آنکه حیاط باشد، یک باغ عبیرآمیز بود. حیاطی بسیار بزرگ، پر از درختهای گوناگون میوهبود که هر درختی، میوههای نارس خود را مانند نوباوگان خود، محکم در آغوش خویش میفشرد. تمام دیوارهای حیاط او، پر از بوتههای انگور بود. تمام صحن حیاط او، سبز و با طراوتبود. او برای رفت و آمد خود و میهمانان احتمالی، دو ردیف آجر در کنار هم چیدهبود که از راست به چپ و از شمال به جنوب حیاط، امکان رفت و آمد را در آن باغ دلپذیر فراهم میساخت. من نمیدانستم که او چه کاشتهاست اما از تصویر ذهنی آن زمان و مقایسهاش با دوران بزرگسالی، میتوانم بگویم که او در باغچههای حیاط خانهی خویش، گوجه فرنگی، بادمجان، خیار، خربزه، هندوانه، شاهی، تُرُبچه، نعنا و بسیاری سبزیجات دیگر را، کاشتهبود. عطر این سزیجات که در آن هنگام، شناختشان برایم دشوار بود، فضا را چنان آکندهبود که انگار این خانه و این حیاط، متعلق به روستایی در دامنهی کوههای سَبَلاناست و نه در کوچهی باریک، کوتاه و فقیرانهای در یک شهر کوچک و گمنام که ملاباجی آن با وجود ادعا بر تربیت هزاران هزار دختر و پسر در طول سالیان دراز، از داشتن اطلاعات اندکی هم در بارهی عبید زاکانی، عاجز بود. برخورد حاج آقا توسل با من، حتی گرمتر و مهماننوازانهتر از برخورد او، در سر کلاس درس فارسی با دیگر بچهها بود. در همان حال که در اندیشهی حل و هضم ذهنی آن فضای بهشتی بودم، با خود میاندیشیدم که چرا او هیچگاه در صدد برنیامده تا چهرهی گرم، واقعی و پرطراوت خود را برای این همسایگان بیتوجه نشان دهد. آیا داشتن یکی دو کتاب مشابه «حلیهالمتقین» در دست چنان مردی که در نهایت سادگی، سکوت و آرامش میآمد و میرفت، می بایست همه را متقاعد کردهباشد که او فردی است وابسته به مذهب و در طول شبانه روز، جز ذکر نام خدا، کتاب او و پیغمبرانش، چیز دیگری در ذهن وی نیست؟
ادامه دارد
عنصر فرهنگ و اندیشه و نفوذ آن در شخصیت کودک و یا جوانان و بزرگسالان، از موردهایی نیست که بتوان آن را فقط به دوران درس و مشق در مکتب، مدرسه و دانشگاه، محدود ساخت. هرگونه تأثیرپذیری خواسته و یا ناخواستهی ما از محیطهای پیرامونمان، سنگبنای شخصیت و فکر ما را از دوران کودکی، به شکلهای گوناگون، شکل میدهد. هرمقدار که یک کودک، نسبت به گویندگان و یا محیطهایی که به سر میبرد، باور و اعتماد داشتهباشد، میزان این تأثیر پذیری، بسیار بالاتر و عمیقترست. طبیعیاست که اگر پدر من با عبید زاکانی و شعر موش و گربهی او آشنا بود، با من برخورد دیگری داشت و چه بسا همانروز، چنان اطلاعاتی در اختیار من قرار میداد که میتوانستم فردای آن، با غرور و اعتماد به نفس کودکانهام به سراغ ملاباجیبروم و دانش نیمپختهی خویش را که شب قبل از پدرم کسبکردهبودم به رخ همهی اهل مکتب بکشانم.
روز بعد که به مکتب رفتم، با توجه به چند کلمهای که پدرم در رابطه با موش و گربه و نام عبید زاکانی مطرح کردهبود، مستقیماً پرسش خود را با ملاباجی در میان گذاشتم. پرسش من این بود که این عبید زاکانی کیست؟ آیا او هم به مکتب میآید و یا در شهر ما زندگی میکند؟ ملاباجی که در آن لحظه، مشغول دوختن کف سوراخشدهی جورابهای شوهرش بود، گفت:«عبید زاکانی دیگر کیست؟ او هیچگونه نسبتی با من یا شوهرم ندارد.» به ملاباجی گفتم:«عبید زاکانی هماناست که داستان موش و گربه را نوشتهاست.» ظاهراً ملاباجی در آن روز صبح، زیاد حال خوشی نداشت. با صورتی نسبتاً عبوس، جوابداد:«هر کسی میخواهد باشد، باشد. اما من با او آشنا نیستم. حتماً یک آدم بدبختی مثل بقیهی بدبختهاست که دلش را به نوشتن مزخرفاتی مثل موش و گربه خوش کردهاست. من نمیدانم که عبید زاکانی، زندهاست یا مرده. خودِ من، هیچوقت آن را نخواندهام. اما «توران مُهنّا» تا به حال، پنجبار آن را برای شاگردهای من خواندهاست. داستان موش و گربه، داستان موش و گربهاست. گربه، همیشه دشمن موشاست. چه سیر باشد و چه گرسنه. مگر نشنیدهای که بعضی وقتها به آدمهایی که خود را در این جا و آن جا قایم میکنند تا بقیه، آنها را نبینند، میگویند بسکنید و بازی موش و گربه را کنار بگذارید. موشها همیشه از گربهها نفرت دارند.» حرفهای ملاباجی نه تنها چیزی بر دانش من نیفزود، بلکه مرا مقداری هم از اصل موضوع دورکرد. به هر صورت، من حرفم را مطرح کرده بودم و جوابم را نیز دریافت داشتهبودم. بیشتر از آن، نه حرفی برای گفتنداشتم و نه ملاباجی در آن روز صبح، حوصلهی مادرانهای از خود به نمایش گذاشتهبود.
من بار دیگر در جمع دو سه نفرهی دوستان خود، به زمزمهی همان آیههایی مشغولشدم که ملاباجی به شکلی طوطی وار به من یاد دادهبود و از یکی از دخترها که کلاس اول دبستان را تمامکرده بود و سومین تابستانی بود که به مکتب میآمد، خواست که اگر ما اشتباهی داریم، او در تصحیح آنها به ما کمککند. واقعیت آنست که آشنایی من با نام عبید زاکانی، چه از طریق پدرم و چه ملاباجیِ دل مشغول و کمدانش که میبایست برای گذران زندگی و یا کمک به گذران بهتر زندگی، هم خانهداری کند، هم بچهداری و هم مکتبداری، چنان سطحیبود که هیچ ردپای فکری خاصی در من باقی نگذاشتهبود. سالها گذشت. وقتی که کلاس اول دبیرستان میرفتم، یکروز با کمال تعجب، دیدم که به جای معلم فارسی همیشگی ما، شخصی وارد کلاسشد که همسایهی مرموز کوچهی ما، حاجآقا توسل بود. او همان کسی بود که همیشه در رفت و آمدهایش به خانه و یا به بیرون، یکی دو کتاب زیر بغلداشت. البته همه میگفتند که آن کتابها حلیهالمتقین است. راست یا دروغ، ما بچهها آن را شنیدهبودیم و بدان باور نیزداشتیم. در حالیکه حتی نمیدانستیم که حلیه المتقین چه میگوید و نویسندهی آن کیست. اما از شنیدن نامش، بوی نوعی تقدس و یا هموارکردن راه بهشت، احساس میشد. بچهها کاملاً ساکت و کنجکاو بودند تا بدانند این مرد سالخورده یا در مقایسه با معلم خودمان، این مرد پیر کیست. آیا به طور موقت، معلم ما خواهدبود یا آنکه تا آخر سال، مسؤلیت درس فارسی ما را خواهدداشت؟ حاجآقا توسل مرا میشناخت. همیشه به او سلام میکردم و او نیز با برخوردی مؤدبانه اما نه چندان گرم و نه چندان سرد، جواب مرا میداد. با آمدن او به کلاس فارسی، لبخندی از رضایت بر لبان من و حسی از کنجکاوی عمیق برجان من حاکمشدهبود. حاج آقا توسل همینکه وارد کلاسشد، کتابهایی را که در دست داشت، روی میز گذاشت. به بچهها نگاهیکرد، لبخندی زد و به همه سلامکرد. او گفت نامش «اسفندیار توسّل» است اما مردم، وی را به نام «حاج توسّل» میشناسند. سپس با خندهای، این نکته را نیز افزود:«و عدهای مرا حاج آقا توسّل صدا میزنند. اما همانطور که گفتم، نام من اسفندیار توسلاست. نه کمتر و نه بیشتر.» او پس از این معرفی، نامش را هم محض احتیاط، روی تابلو کلاس نوشت.
در آن سال، هنوز تازه رایج شدهبود که از گچهای بازاری لولهای برای مدرسه استفادهکنند. آن گچها محکم و فشردهبود و دستها نیز کثیف نمیشدند. اما فراش مدرسهی ما، همیشه مقداری از گچهایی که خودش قبلاً درست کردهبود، در یکی از انبارهای مدرسه، به عنوان ذخیره نگه داشتهبود. آن روز نیز، هم مقداری گچ لولهای تر و تمیز، قابل دسترس بود و هم مقداری از گچهای خود مدرسه. برخورد نخستین آقای اسفدیار توسل، در سطح کلاس، تأثیری گرم، مهربانانه و حتی پدرانه داشت. او توضیحداد که معلم ما به علت گرفتاری خانوادگی، ممکناست چند جلسهای نتواند بیاید. اگر گرفتاری ایشان زودتر رفعشود، چه بسا هفتهی آینده، خود به کلاس برگردد. اما به هرصورت، وی تا زمانی که او نیامدهاست، مسؤلیت درس فارسی را خواهد داشت. یکی از دانشآموزان کلاس به نام «احسان قیماقی» که همیشه در نکتهپراکنی، شهرهی مدرسه و دیگر معلمان بود، گفت:«امیدوارم حاج آقا، گرفتاری معلم محترم ما خیر باشد!» بجهها زیر لبی، خندهی آرام و مرموزی سردادند و اسفندیار توسلگفت:«خدا دعایتان را اجابتکند!» شنیدن چنین جواب قاطع، طنزآمیز و دو پهلو، همکلاسی ما را ساکتکرد و لبخند مرموز بقیه، از روی لبانشان به کلی محوگردید. درس فارسی آن روز ما، تصادفاً یکی از غزلهای حافظبود. آقای توسل گفت:«قبل از آن که غزل حافظ را بخوانیم، دوستدارم مقداری در بارهی حافظ، زمانهی او، شاهانی که در آن دوران حکومت میکردند و نیز شاعران و نویسندگانی که با او همدورهبودند، صحبتکنم. نظر من این است که همیشه میبایست شعرهای یک شاعر را با آگاهی به زمانه و شرایط اجتماعی او خواند. مزیت این کار در آنست که انسان، درک بهتری از معنای شعر خواهد داشت.»
او در ضمن صحبتهایش، به شاه شیخ ابو اسحاق، امیر مبارزالدین و شاه شجاع اشارهکرد. سپس به ذکر نام شاعرانی مانند سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی و عبید زاکانی پرداخت. با شنیدن نام عبید زاکانی، یکباره ذهن من به دنیای غبارآلود مکتب و شعرخوانی «توران مهنّا»رفت و این که داستان موش و گربه چه میگوید. من هنوز نه این داستان را خواندهبودم و نه درکی از شخصیت عبید زاکانی داشتم. همانگونه که ملاباجی ما نیز نداشت. بیاختیار به این فکر افتادم که از آقای توسل، در این زمینه، پرسشم را مطرحکنم. اما از طرف دیگر، او چنان جدی، قاطع، روان و دلپذیر صحبت میکرد که من نمیتوانستم حرفهای او را قطعکنم. گذشته از آن، پس از مقداری اندیشیدن، با خود فکرکردم که من به علت همسایگی با او، این امکان را دارم که در فرصتهای مناسب، کمی اطلاعاتم را نسبت به عبید زاکانی افزایشدهم و شخصیت او را از محاق ذهنی خویش به دلیل بیسوادی ملاباجی و پدرم، بیرون بیاورم. آنروز پس از آن که او مقداری در زمینهی تاریخ عصر حافظ و معاصران او صحبت کرد، غزل حافظ را با صدایی ملایم، آرام و مسلط خواند. تکتک بیتهای آن را معنیکرد و سپس به توضیح کلی آن غزل پرداخت. پس از آنکه صحبتهای او به پایانرسید، احساسکردم که دریچهی بسیار بزرگی به یکی افقهای تاریخ کشورمان در برابر من بازشدهاست. این حس رضایت، حرمت و شکفتگی ذهنی را میشد در نگاه همه مشاهدهکرد.
ادامه دارد
شنیدن داستان موش و گربهی عبید زاکانی در یک مکتبخانهی عقبمانده و قرون وسطایی، آنهم در یک شهر کوچک و در یک کوچهی تنگ و بُنبست و در خانهی ملاباجی آن که همسر یکی دیگر از آهنگرهای محلهی ما بود، قبل از آنکه زاییدهی یک نظام فکری ساماندادهشده در جهت تکامل ذهن و خلاقیت کودکان و نوجوانان مکتبی باشد، حاصل یک تصادف محضبود. برای ما که هنوز با زبان نوشتاری آشنا نبودیم، چندان ساده نمینمود که بتوانیم دریابیم «کرمانا» همان کرماناست. هرچند حتی نام کرمان را هم نشنیدهبودیم. البته کلماتی مانند «عاقل»، « دانا»، «شکم»، «طبل»، «سینه»، «دُم» و «پلنگ» برای ما آشنا بود. اما چگونه میتوانستیم در جنگ موش و گربه، این مفاهیم را به هم پیوند بدهیم. خواندن شعر موش و گربه از سوی «توران مهنّا» قبل از آن که احترام ذهنی ما را متوجه سرایندهی آنکند، متوجه دختری کردهبود که کمی از ما بزرگتر بود اما انگار دریایی از دانش مینمود.
با دیدن آن منظره، من تصورکردم که توران به مرگی ناگهانی درگذشتهاست. بچههایی که نگاهشان به دهان او بود و به شکلی رشکبرانگیز، وی را هنگام خواندن موش و گربه، آنهم بدون کتاب و دفتر، تماشا میکردند، بر سر جای خود خشکشان زدهبود. من خود نیز، به همین وضع و حال گرفتار شدهبودم. هنگامی که توران روی زمین افتاد، هیچکس از سرجایش تکان نخورد. همهی ما تصور میکردیم که ملاباجی، هماکنون باید از شدت تأثر و وحشت، مکتبخانه را روی سرش بگیرد و جیغ و داد راه بیندازد. اما چنان به نظر میرسید که او از همه خونسردتر بود. ملاباجی از سر جایش به آرامی بلندشد. توران را که به شکل مچالهشدهای روی زمین افتادهبود، به حالت تاقباز قرارداد و به دخترش عُذرا که چهارده پانزده سال بیشتر نداشت گفت:«عذرا کمی آب سرد بیاور!» آن گاه خود او، از دیوار جنوبی حیاطشان که تقریباً نیمی از کاهگلهای آن، به طور کامل کندهشدهبود، یک تکه کاهگل کَند. از زیر کاهگلها، دیواری از خشت خام نمایانبود که به شکلی بسیار کج و معوج، روی هم چیده شدهبود. گمانم آن بود که شوهر ملاباجی، خود این دیوار را درست کرده بود. شوهری که میتوانست آهنگر خوبیباشود اما نه بنّای خوبی. به هرصورت، کاهگلها، همهی عیب آن دیوار را تا آن زمان که بر سر جایشان باقیبودند، پوشانده بود. او مقداری آب، روی آن تکه کاهگل خشک پاشید و در گرمای تابستانه، آن را جلو بینی توران گرفت. هنوز ما در اندیشهی آن بودیم که این کاهگل تا چه زمانی باید دمِ دماغ توران باشد که یک دفعه، او به خود حرکتیداد، چشمهایش را با ناز بازکرد و با کمال تعجب، همهی مکتب حیرتزده را از زیر نگاه خویش عبورداد. اگر چه در آن لحظه، او چیزی نگفت اما شاید با خود میاندیشید که چه اتفاقی افتادهاست که این شاگرد مکتبیها، مات و متحیر به سوی او چشم دوختهاند.
همین که توران، مقداری رمق خود را بازیافت، بدون آن که کلمهای از دهان او و یا دیگران خارجشود، از جایش برخاست و مستقیم به دستشوییرفت. دستشویی ملاباجی، در گوشهی حیاط، در بخش جنوبی آن و با اندکی فاصله از همان دیواری که کاهگلهایش ریختهبود، قرارداشت. در کف این این دستشویی، فقط یک سوراخ بسیار بزرگ قرار داشت که اگر یک کودک لاغر و ضعیف، در آنجا پایش میلغزید، مطمئناً از آن سوراخ، به داخل چاه میافتاد. در و دیوار آن سوراخ بزرگ را با چندتا آجر پختهی خشن، فرش کردهبودند. بربالای دستشویی، هیچ سقفی قرار نداشت. مگسها مانند لشکری مهاجم، تمام کف و دیوار دستشویی را قُرُق کرده بودند. دیوارهای دستشویی، بیشتر از یکمتر نبود و حتی «در»ی که برای ورود به آن نصب کردهبودند، پارچهی کرباسی سیاه و کثیفی بود که با کمترین جنبش نسیم، به هوا میرفت. من هیچوقت اعضای خانوادهی ملاباجی را ندیدهبودم که از آن دستشویی استفادهکنند. همیشه گمان داشتم که آنان نیازی به دستشویی ندارند. اما کمی که بزرگترشدم، دریافتم که آنان، همین دستشویی را داشتند و برای آن که در معرض دید بچهها، قرار نگیرند، در لحظاتی که آنان در صحن حیاط نشسته بودند، تلاشداشتند که از رفتن به آن خودداریکنند. شاید هم در چنین مواقعی، از دستشویی خانهی همسایه استفاده میکردند که چیز چندان غریبی هم نبود. زیرا مُحال بود که ملاباجی و یا دختر پانزده سالهاش عُذرا بخواهند به دستشویی بروند و در معرض دید بچهها قرار نگیرند.
برای ما، دیدن چنان منظرههایی، چندان غیرعادی نمینمود. درست است که در جاهای دیگر، دستشوییهای بهتری را دیده بودیم اما ذهن ما به این نکته عادت نکردهبود که حتی از همان دوران کودکی، از خود بپرسیم که چرا باید یک دستشویی، «در»، سقف و دیوار بلند نداشتهباشد. به راستی، حُرمت آدمی، چگونه در چنان مناسباتی میتوانست حفظ شود. چنان اندیشههایی نه در سر ما بچهها بود و نه حتی در سر بزرگانی چون ملاباجی و شوهرش. تردید نداشتم که فقر، عامل این کار نبود. بیاهمیت شمردن و تحقیر دستشویی، شاید مهمترین عامل برخورد بسیاری از خانوادهها در آن زمان بود. من حتی نمونههای شبیه آن را در بسیاری از جاهای دیگر دیدهبودم و حتی در بزرگسالی، هنگامی که در دوران زندگی دانشجویی در یک شهر به مراتب بزرگتر، به دنبال خانهای برای اجارهکردن میگشتم، به چنان منظرهای برخوردم که آه از نهادم برآمد. اتاقها بسیار شیک و تمیز و مرتب بود اما دستشویی خانه، مانند یک لکهی سیاه بر یک پارچهی تمیز و سفید، خودنمایی میکرد. همین عامل موجبشد که من بدون دادن توضیح به صاحب خانه، از خیر اجارهکردن آن اتاق در آن خانواده درگذرم.
توران از دستشویی برگشت اما همچنان سست و بیحالبود. با کسی حرفنزد. کسی به او چیزی نگفت. هرکس به کار خویش مشغولبود و ملاباجی، مانند ماشینی که میبایست کارهایش را به سامان برساند، گاهی به آشپزخانهاش میرفت تا از غذایی که روی چراغ پریموس گذاشتهبود، خبر بگیرد و گاه به آن کودک یا این کودک چیزی میگفت که حکایت از آن داشت که ظاهراً وظیفهاش را دارد به انجام میرساند. بعدها متوجهشدم که توران بیماری صرعداشتهاست. هنگامی که او در معرض هیجان و یا فشار روحی قرار میگرفت، حملههای صرع به سراغش میآمد. میتوانم بگویم که اگر کسی به بیماری صرع هم گرفتار نبود اما با چنان هیجان و سرعتی، یک نفس، چنان شعر بالابلندی را میخواند، چه بسا گرفتار نوعی فشار روحی و یا حمله میشد، چه برسد به دختربچهی شکنندهای چون توران که از این بیماری نیز در رنجبود. ملاباجی، قبلاً بارها و بارها، این حملههای صرع را در مورد توران مهنّا دیدهبود و از اینرو، نگرانی غافلگیرکنندهای نداشت. با این اتفاق، در عمل، رشتهی افکار ما به کلی از هم گسست. درآن هیر و ویر، تمرکز ذهنی همهی ما از شنیدن داستان موش و گربه، متوجه ماجرای توران شد و در آن روز، دیگر کسی از آن شعرها و یا داستان هیجانانگیزی که شنیدهبودیم و معنی بیشتر قسمتهای آن را هم نفهمیدیم، صحبتنکرد. شب که به خانه آمدم، موضوع را برای پدرم تعریفکردم و گفتم که «توران مهنّا» یک چیزی از برخواند که نامش موش و گربهبود. پدرم لخندی زد و پرسید:«داستانش را فهمیدی یا نه؟» گفتم «نه!». پدرم گفت:«منظورم آن نیست که آنچه را توران خوانده، فهمیدهباشی. منظورم آنست که آنچه را ملاباجی برایتان تعریف کرد هم، نفهمیدی؟» من جوابدادم:«ملاباجی چیزی برای ما تعریفنکرد.» پدرم کمی متعجبشد و گفت:«پس آن دختر، داستان موش و گربه را برای چه کسی خواندهاست؟» گفتم:«نمیدانم! شاید برای خودش!» پدرم گفت:«اگر میخواست برای خودش بخواند، احتیاج نبود که با صدای بلند بخواند. شاید احتیاج نبود که حتی بدون سر و صدا، آن را در مکتب بخواند. او این داستان را آنقدر خواندهاست که حتی از حفظ میداند.» جواب من به پدرم، فقط «نمیدانم» بود. در آن جا بود که پدرم گفت:«این داستان از آدمیاست به نام عبید زاکانی که خیلی سالها پیش در شیراز زندگی میکردهاست. این داستان اگر چه ظاهراً درگیری موش و گربه را نشان میدهد اما منظور شاعر به چیزهای دیگریاست.» نه من بیشتر از آن، از پدرم چیزی پرسیدم و نه او بیشتر از آن برای من توضیحیداد.
ادامه دارد
اگر این بررسیها در مورد یک شاعر یا نویسنده، فقط پرداختی مستقیم به خود اثر باشد، طبعاً توصیفهای من از شخصیتها و آدمهای کوچه و بازار که نه دستی در شعر و شاعری داشتهاند و حتی تماس مستقیمی با کتاب، کاملاً زائد و چه بسا دور شدن از قاعدهی کار به نظرآید. اما من در سالهای اخیر، تلاشم بر این نکته تمرکز داشته که بتوانم نشانههایی از فکر و کار و یا هنر این شخصیتهای متفاوت تاریخی را در میان مردم و خاصه در میان مردم دوران کودکیام پیداکنم. تأثیرپذیریهای ما از دوران کودکی، تأثیر پذیریهایی است که رنگ ارزشیابانه ندارد. درست است که در بزرگسالی وقتی به توصیف آن تأثیرپذیریها میپردازیم، رنگ و بوی ارزشیابانهی خویش را با اندازههای گوناگون، نیز برآنها میافزائیم. اما تلاش من تا حد ممکن، برآن بوده که بتوانم به توصیف آن حس زلال و دستنخوردهی دوران کودکی خویش بپردازم که در کوچه و خیابان یا مدرسه و مکتب، بر من جاری شدهاست.
چنانچه در آغاز این نوشتار ذکر کردم، در مکتب همین ملاباجی بود که من با نام عبید زاکانی آشناشدم. تابستان آن سال که در مهرماهش، میبایست من کلاس اول را شروع میکردم، پدرم فکر کردهبود که با فرستادن من به مکتب، بتواند مقداری آمادگی خواندن و نوشتن را در من ایجادکند تا وقتی که اول مهرماه، وارد کلاس درس میشوم، مقداری از بعضی بچههای دیگر که هیچ گونه مطلبی به گوششان نخوردهاست، بهترباشم. طبیعیاست که او این حرفها را با من در میان نگذاشتهبود. بلکه در ضمن صحبتهایی که با مادرم میکرد، من میتوانستم در معرض شنیدن آنها قرارگیرم. صرفنظر از آنکه من از بام تا شام به کوچه و بازی با دوستان فکر میکردم، این مکتب رفتن را نوعی از تقدیر تحمیلی و یا «باید»های زندگی میدانستم که باید همانند نفسکشیدن، آن را تجربهکرد و پیشرفت. در مسائلی که پدران و مادران ما تصمیم میگرفتند، جای چون و چرایی وجود نداشت. جالبتر از همه آنکه نخستین روزی که به مکتب رفتم، نه مادرم مرا همراهی کرد و نه پدرم. آنان میدانستند که من خانهی ملاباجی را بلد بودم. اگر کسی درِ حیاط ما را باز میکرد و نگاهی به ته کوچه میانداخت، میتوانست خانهی ملاباجی و درِ قهوهای رنگ آن را ببیند. کوچهی ما آنقدر بزرگ نبود که کودکی مانند من، احساسکند که در برهوتی پایانناپذیر گرفتار آمدهاست. من بارها تا درِ خانهی ملاباجی رفتهبودم و حتی موقعی که درِ حیاط آنان بازبود، بچههای مکتبی را هم دیدهبودم. از این رو، تصویر وهمناکی از مکتب در ذهن من نبود. آنروز صبح، وقتی وارد مکتب شدم، چندان صبح زود هم نبود. در آن لحظات، همهی بچهها، مشغول خوردن نانهایی بودند که از خانه آوردهبودند. نان بعضیها فقط پُر از ماست چکیدهی نسبتاً کهنه و خشکشده بود. شماری دیگر، تخم مرغ آبپز بر نان خود داشتند و عدهای، کره ی زردرنگ حیوانی. یکی دو نفر هم نان خود را با حلوای ارده میخوردند که در آن هوای گرم تابستان، چندان لطف و مزهای نداشت. اما میتوانم مطمئنباشم که بچهها بیشتر به سیرشدن خود فکر میکردند تا کیفیت غذایی که پدر و مادرشان، همراه آنان کردهبودند.
گمانم آن بود که بعضی در خانه، حتی صبحانه هم نخوردهبودند و حالا داشتند به گونهای شتابآمیز و حریصانه، دلی از عزا بیرون میآوردند. البته بچههایی که حتی در خانه چیزی خوردهبودند، بازهم وضع بهتری از آن گرسنگان نداشتند. من با خودم چیزی نبردهبودم و لحظاتی قبل از راهیشدن، صبحانهی مفصل همیشگی را خورده بودم. گذشته از آن، اگر احساس گرسنگی میکردم، کافی بود که در عرض دو دقیقه، دوان دوان، خود را به خانه برسانم، چیزی بردارم و دوباره به مکتب برگردم. از طرف دیگر، تصورم آن بود که انسان باید از زمانی که وارد مکتب میشود تا ظهر که به خانه برمیگردد، نه لبی ترکند و نه دهانش به خوردن چیزی بجنبد. ملاباجی وقتی مرا دید، نه خوشآمد گفت و نه حتی به دیگر بچهها معرفیام کرد. نگاهش را طوری در نگاهم دوخت که احساسکردم مرا، هم بازشناخته و هم تأیید کردهاست. از طرف دیگر، مگر یک بچهی ششساله، از دیدگاه ملاباجی محترم، داخل آدماست که باید به او خوشآمدگفت و یا با لبخندی، حضورش را قدرشناخت. درستاست که شماری از بچهها را میشناختم. اما بیشتر آنها برایم ناآشنا بودند. این نشان میداد که بقیه از کوچههای دیگر آمدهبودند. هرچند آنان نیز، خود را متعلق به همین محله میدانستند. یعنی محلهی«میدان محلوجفروشان». تا آنجا که در سالهای بعد، آن محله را و آن میدان را گشت و واگشت زدم، از محلوج و محلوج فروشی خبری نبود. اما میتوانم با قاطعیت بگویم که در زمان جوانی پدر بزرگم، محلوجفروشان شهر ما، در آن منطقه، برو بیایی داشتند که گویی تا ابد ادامه خواهد یافت. ملاباجی تنها چیزی که به من گفت این بود که برو کنار «حسن قبیله» بنشین. من هیچگاه نفهمیدم که قبیله نام فامیل حسنبود و یا بقیه، اسمی مندرآوردی بر روی او گذاشتهبودند. فقط این را میدانم که پس از آن تابستان، هرگز او را ندیدم. اما نامش، همچنان در ذهنم باقیماند.
هفت هشت دقیقه پس از آنکه از خوردن ناشتایی بچهها گذشت، ملاباجی با صدای بلند اعلامکرد که همه سرجایشان بنشینند. من و حسن قبیله، همچنان سرجایمان نشسته بودیم و داشتیم بقیه را تماشا میکردیم. حسن قبیله نیز از آنهابود که نانی با خود نداشت. با آنکه در این زمینه با هم صحبتی نکردهبودیم اما میتوانستم حدس بزنم که او نیز لحظاتی قبل از من آمده و صبحانهاش را نیز سیر و پُر در خانه خوردهاست. همهی بچهها در صحن حیاط خانهی ملاباجی که درخت توت بزرگی برآن سایه افکنده بود، نشستهبودند. اما همه، در کنار هم نبودند. چنان به نظر میرسید که ملاباجی، بچهها را به شکلی تقسیم کردهبود که بچههای تازهوارد با شماری از بچههای قدیمی، ترکیبشوند. علتش نیز آن بود که بچههای وارد، میتوانستند به نوآموزان کمککنند. اگر جز این بود، ملاباجی، هرگز فرصت نمیکرد که به وضع و حال آنان، به طور تکتک رسیدگیکند. مشکل بزرگ من آن بود که قرآنی هم از خانه با خود نیاوردهبودم. شاید پدرم فکر کردهبود که قرآن را ملاباجی باید بدهد. اگر او چنین فکری کردهبود، کاملاً در اشتباهبود. اما نکتهی جالب آنست که من از روزهای بعد، با خود یک قرآن کوچک و کمورق داشتم. به یاد نمیآورم که آن را ملاباجی به من داد و یا پدرم خریدهبود. نکتهی به یادماندنی، همان روز اول بود که من دست خالی به مکتب رفتهبودم. در گروه ما، در آن طرف حسن قبیله، دختری نشستهبود که «توران مُهنّا» نامداشت. او حداقل دو سه سالی از ما بزرگتر بود. گمانم آن بود که کلاس دوم ابتدایی را هم به پایان آوردهبود. دختری پرجنب و جوش و مهربان بود. نوعی حس مادری در او، نسبت به بچههای کوچکتر از خودش به چشم میخورد. من و حسن قبیله، جزو آنان بودیم که شامل مهرمادرانهی او میشدیم. او نه تنها به مدرسه رفتهبود و میرفت بلکه خواندن مقدار زیادی از سورههای قرآن را هم با جرأت و جسارت بلدبود. من از معنی آنها چیزی نمیگویم. زیرا تردید نداشتم که ملاباجی هم نمیتوانست یک جمله از جملههای قرآن را معنیکند. این را سالها بعد فهمیدم اما در آن هنگام، او برای ما کوه دانشبود که میتوانستیم در سایهش پناه بگیریم.
در همان گیر و دارهای پس از صرف صبحانه، ناگهان صدای ملاباجی بلندشد که خطاب به توران گفت:«توران! دوستدارم که داستان موش و گربه را یکبار دیگر برایم بخوانی. مطمئنم که از هفتهی پیش، آن را فراموش نکردهای.» توران در جواب ملاباجی گفت:«نه ملاباجی! فراموش نکردهام. اما از کجاش بخوانم؟» ملاباجی جواب داد:«از اولش!». ناگهان صدای توران بلندشد. من در کمال حیرت، متوجهشدم که او هیچ کتابی در برابرخود ندارد. با وجود این، چهارزانو نشستهبود و با اعتماد به نفس معصومانهای، شروع به خواندنکرد:
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بـــیا بشنو حدیث گــــربه و موش
بـــخوانم از بــــرایت داستانـــــی
کـــه در معنــای آن، حیران بمانی
برای من فقط بعضی کلمات، کاملاً آشنا بود. اما حتی در آنجا، نه به معنی کلمات آشنا فکر میکردم و نه به واژههای دیگری که برایم عجیب و غریب مینمود. توران اگر چه تمام نود و چهار بیت موش و گربه حفظ کردهبود اما کاملاً آشکار بود که نه معنی آنها را میفهمید و نه حتی در بیشتر جاها، آهنگ و روند درست مصرعها را رعایت میکرد. دهان توران کف کردهبود. میتوانم بگویم که همهی ما از ترس ملاباجی، چنان ساکتبودیم که انگار، وجودمان تبدیل به گوش هوش شدهبود تا محتوای موش و گربه را در ذهن خویش به امانت بسپاریم. اما واقعیت آن بود که ما به هرچیز دیگر میاندیشیدم، به جز موش و گربهی عبیدا زاکانی. آخرین بیتها که از دهان توران خارجشد، چنین بود:
جــان مــــن پندگـــیر از این قصه
کـــه شوی در زمـــانه، شـــادانا
غرض از موش و گربه بـرخواندن
مُدّعا فـــهم کـــن پــــسر، جــانا
با بیرون آمدن واژهی «جانا» از دهان خسته و کفکردهی توران مُهنّا، ناگهان، رنگش پرید، چشمهایش بستهشد و در بیهوشی کامل به روی زمین درغلتید.
ادامه دارد
در شمارهی نخست، به معرفی بخشی از شخصیتهای کوچهای پرداختم که در دوران کودکی در آنجا بزرگ شدهبودم. این معرفی اگر نبود و نباشد، به سادگی نمیتوانم وارد دنیای عبید زاکانیشوم که نخستینبار با نام او در آن مکتبی آشناشدم که جزو همسایههای همان کوچهای بود که من در حال معرفی آنان هستم. از اینرو، اگر کسی از خود بپرسد که موضوع عبید زاکانی، چه ارتباطی به کوچهی دوران کودکی من و همسایههای ما دارد، باید گفت که «مهلتی بایست تا خون، شیرگردد.». زیرا هنوز معرفی این همسایههای ریز و درشت، به پایان نرسیده است.
در میان مردم شهر ما، این تصویر ذهنی شکل گرفتهبود که ارمنیها اگر چه مسلمان نیستند اما نوعی نگاه و رفتار سالم و یکرویه به پدیدهها و با پدیدهها دارند که در عمل از بسیاری مسلمانهای دو آتشه، قابل اعتمادتر و پذیرشبارترند. با آنان، هم میشود رفت و آمدکرد و هم میشود داد و ستد داشت. تنها اندیشهای که در ذهن عدهای وجود داشت آن بود که میبایست تا حد امکان، زیر بار وصلت خانوادگی با آنان نرفت. بسیاری معتقد بودند که اگر آدم بخواهد با یک خانوادهی ارمنی وصلتکند، یا باید ارمنیشود و یا آن خانوادهی ارمنی را مسلمانکند. یکبار، یکی از جوانان کوچهی بغلدستی ما که دل به یکی از دختران «خاچیک» سپردهبود و همزمان، این حرف را هم شنیدهبود که یاباید مسلمانشد و یا آنان را مسلمانکرد، از راه خشم و اعتراض میگفت:«در کدام کتاب نوشتهشده که این نوع ازدواجها ممنوعاست و یا در کجا نوشتهاند که باید برای رفع این ممنوعیت، یا آن بود و یا این؟ مگر نمیشود دوتا آدم که همدیگر را دوست دارند، در کنار هم زندگیکنند اما به دین و ایمان هم کاری نداشتهباشند؟ آن خدایی را که من در ته دلم میشناسم، اهل اینجور سختگیریهای بیدلیل و نادرست نمیدانم.» برخی از مردان مُسنِ محله که گاهی توی کوچه به تماشای «تیله»بازی و «قاپ»انداختن بچهها و جوانها، میپرداختند، در جواب این پسرجوان میگفتند:«ما هم نمیدانیم در کدام کتاب نوشته شده. اما فقط به این مطمئن هستیم که کسی در بارهی اینجور چیزها، بیخودی حرف نمیزند. این حرفها یا در قرآن آمدهاست و یا در کتابهای دیگری که عالِمان دین نوشتهاند. گذشته از اینها، باید دانست تا چیزکی نباشد، مردم، چیزهایی نمیگویند.» این حرفها را آدم میتوانست از دهان آنان بشنود. شاید مخاطب مستقیم آنها، شخص خاصی نبود. با وجود این، میتوان گفت که چنان اندیشهها و صحبتهایی، خواسته و یا ناخواسته، وارد گوش ما میشد و در لحظاتی، ذهن ما را به خود مشغول میداشت.
من همیشه فکر میکردم که «اَرمَن» نام یک دین است و «ارمنی» نام کسانیاست که اهل آن دین هستند. یکی از دختران آن خانواده که همسن و سال منبود، بارها و بارها به خانهی ما آمدهبود و با من و دیگر خواهران و برادرانم بازیکردهبود بیآن که از سوی پدر و مادر او یا پدر و مادر من، محدودیتی برای معاشرت ما فراهم شدهباشد. مادر بزرگم همیشه میگفت:«ارمنیها هم بندهی خدا هستند. درستاست که آنها هم پیغمبر دیگری دارند اما معنیاش آن نیست که چون ارمنی هستند، به جهنم میروند. خداوند عالم که همهی کارهایش از روی برنامهاست، فکر اینکار را هم کرده که اگر دوست داشتهباشد، میتواند بهشت و جهنم ارمنیها را از بهشت و جهنم مسلمانها جداکند. خداوندی که یکصد و بیست و چهارهزار پیغمبر دارد، خوب باید یکصد و بیستو چهارهزار امّت هم داشتهباشد. ارمنیها یکی از امّتهای آن پیغمبران هستند.» من نمیدانستم که مادر بزرگم این سخنان را از که شنیدهبود. اما هرچه بود، در ذهن بسیاری از همسایهها، آرامشی ایجاد میکرد که گناهان هر قومی را به حساب همان قوم مینویسند. با وجود این، وقتی عضوی از اعضای این خانوادهی ارمنی، در خانهی ما، چای یا میوه میخورد، میبایست، استکان و ظرف او، جداگانه شستهشود و برای اطمینان خاطر، سهبار هم آب کشیدهشود. ما بچهها معنی این کارها را نمیدانستیم اما آنها را چندان غیرعادی هم تلقی نمیکردیم. به عبارت دیگر، اینگونه رفتارها برما جاری میشد. گوشهای از ذهن ما را نیز به خود اختصاص میداد. اما چون برای کسی مزاحمت ایجاد نمیکرد، از کنارش به سادگی میگذشتیم.
در همسایگی این خانوادهی ارمنی، خانوادهی دیگری زندگی میکرد که نانآور خانواده از دیرزمان، آهنگر بود. هرچند در سالهای اخیر، در کنار کار آهنگری، بخشی از مغازهی خود را که نسبتاً بزرگ بود، به تعمیر چراغهای «پریموس» و «توری» و «لامپا» اختصاص دادهبود. با آن که کار چراغسازی این مرد، روز به روز رونق بیشتری میگرفت اما مردم، همچنان او را آهنگر میشناختند. نام خانوادگی آنان با آنکه «مظلومان»بود اما حتی وقتی کسی میخواست از همسر و یا فرزندان او نام ببرد، فقط میگفت زن آهنگر، دختر یا پسر آهنگر. در این کوچه، همسایهی دیگری هم زندگی میکرد که زن و فرزند نداشت. به او حاجآقا توسّل میگفتند. او تنها زندگی میکرد. همه میدانستند که در جایی در روستاهای اطراف شهر، مقداری آب و زمین دارد و چندنفر کشاورز، مسؤل کشت و کار آن هستند. اینکه خودش چه میکرد، کسی به درستی نمیدانست. از آنجا که مرد محترم، آرام و فهمیدهای بود، میگفتند که از صبح تا شب در خانه به خواندن قرآن و «حلیهالمتقین» مشغول است. حتی شایعبود که در روزگار جوانی، از دست یکی از کشاورزان خود، چنان عصبانی شده که با نواختن یک سیلی محکم به او، پردهی گوشش را پاره کردهاست. نَقل این داستان بیشتر برای آنبود که بگویند او در روزگار جوانی، تا چه حد قدرتمند و خشن بودهاست. باز میگفتند که او مدتی بعد از آن ماجرا، همسرش را که به بیماری یَرَقان مبتلابوده، از دست دادهاست. بدتر از همه آنکه یگانه پسرش، درست مدتی بعد از مرگ مادر، در هنگام خدمت سربازی، در میدان مشق تیر، هدف گلولهی یکی از سربازان که با وی قصد شوخی داشته، قرارگرفته و جابهجا کشته شدهاست. میگفتند که مرگ همسر و پسرش، بدون ذرهای تردید، انتقام و مجازات ناگفتهی خداوند در رابطه با ستمی بوده که وی سالها قبل، در حق آن کشاورز، رواداشتهبود. وقتی که حاج آقا توسل از کوچه رد میشد، هرکس به وی سلام میکرد، او با محبت بسیار ، سلام وی را پاسخ میداد. در غیر اینصورت، او همیشه سعیداشت در سلام کردن، نسبت به دیگران پیشقدمباشد.
بعضی اوقات گفتهمیشد که این آدم چقدر صبر و حوصله دارد که از صبح تا شب در خانه قرآن میخواند و یا نوشتههای «حلیهالمتقین» را زمزمه میکند. من نمیدانستم همسایهها این اطلاعات را چهگونه و از کجا کسب کردهبودند. فقط یکی از آنان میگفت که این حاجآقا وقتی به خانه میرود یا از خانه بیرون میآید، همیشه دوتا کتاب در زیر بغلدارد. او و برخی دیگر، حدس زدهبودند که یکی از آنها باید قرآنباشد و دیگری، کتاب «حلیهالمتقین» محمد مجلسی. در کوچهی ما، هرشایعهی کوچک، هر حدس و گمان ضعیف، وقتی از دهان یکنفر بیرون میآمد و به گوش یکی دو نفر دیگر که میرسید، دیگر آن حرف، نه شایعهبود و نه تهمت و افترا و نه دروغ. بلکه آن حرف، عین واقعیت بود. دیگر حتی مهم نبود که از دهان چه کسی بیرون آمدهاست. بعضیها میگفتند که ماجرای سیلیزدن حاج توسل را خودشان ندیدهاند اما از همسایههای دیگر شنیدهاند. حتی کسی نه آن کشاورز را دیدهبود و نه یقینداشت که جاج توسل به او سیلی زده باشد. این حاج توسل با همهی رابطهی گرم و مهرآمیزی که با همسایهها داشت، هرگز با کسی بیشتر از همان سلام علیک سطحی، حرف دیگری رد و بدل نمیکرد.
آخرین خانواده که در ته کوچهی ما زندگی میکرد، خانوادهی ملاباجی بود که شوهرش در انتهای بازار مسگرها، آهنگری داشت. البته اگر آدم خوشذوقی پیدامیشد، چه بسا نام کوچهی ما را «کوچهی آهنگران» میگذاشت. این همسایهی دوم ما با آنکه آهنگر بود اما همه، او را به اعتبار همسرش، شوهر ملاباجی میگفتند. هرچند آهنگر قبلی یعنی آقای مظلومان، در طول زمان، بیشتر چراغساز شدهبود اما همچنان نام آهنگر را یدک میکشید. شوهر ملاباجی، از آن آهنگرانی بود که آدم را با آن شکل و شمایل، بیشتر به یاد کاوهی آهنگر میانداخت که علیه ستمگریهای ضحاک شورش کردهبود. او مردی بود درشتاندام، بالابلند با صورتی پهن و پرمو و لبهایی خندان. در حالی که آقای مظلومان، مردی بود قدکوتاه که پای راستش، مقداری کوتاهتر از پای چپشبود و به همین جهت، نمیتوانست تند راه برود و لنگیدنش از دور برای همه آشکار بود. ملاباجی که نام اصلیاش «عصمت» بود، به «عصمتباجی» نیز شهرتداشت اما نام ملاباجی، همهچیز را در سایه قرارداده بود. او نیز زنی بود قدبلند با چهرهای بسیار زیبا و جذاب. انگار شوهرش و او را از میان بایگانی تاریخ، از درون کریستالهای خوشتراش طبیعت، بیرون آوردهبودند و در آن کوچه، مسکن دادهبودند. قیافهها خوشآیند، سنتی، گرم و پذیرندهبود.
ادامه دارد