استادم دکتر جلال متيني
چهارم خرداد سال 1385 خورشيدي، هفتاد و هشتمين سال تولد استاد ارجمند و پژوهشگر پرکار معاصر دکتر جلال متيني است. بي مناسبت نديدم که گوشهاي از خاطراتم را با اين شخصيت برجستهي زمان ما که در نهايت آرامي و انزوا به کارهاي پژوهشي خويش در آمريکا مشغول است، بپردازم.

از راست به چپ: دکتر جلال متيني، دکتر احسان يارشاطر
آنچه را که ميخواهم در اينجا به اختصار بنگارم گوشهاي از خاطرههاي من است از دانشکدهي ادبيات مشهد و خاصه از دکتر جلال متيني که در آن زمان استاد من بود و هم اکنون نيز به او سخت ارادت دارم و از تجربه ها و دانش او به عنوان يک شاگرد وفادار بهرهمند ميشوم.
در سال 1346 خورشيدي، در همان روزهاي اول سال تحصيلي، وقتي در يکي از روزها وارد کلاس درس دانشکدهي ادبيات شدم، در ميان سر و صداي اوليهي ورود به کلاس که همه، چيزي براي گفتن به يکديگر دارند، مرد جواني را ديدم که در پائين سکو و تريبون کلاس ايستاده بود. گمان من آن بود که او نيز يکي از دانشجويان آن کلاس است.
شمار دانشجويان آن سال تا آنجا که حافظهام ياري ميکند شايد به پنجاه ميرسيد. من و عدهاي ديگر در رديف جوانها و يا جوجههاي کلاس بوديم. افرادي که با ما تفاوت سني ده تا بيست ساله داشتند کم نبودند. جايگير شدن بچهها کمي به درازا کشيد. اما آهسته آهسته، صداي سرفهي آن مرد جوان که ظاهراً قصد نشستن در صندليهاي دانشجويي را نداشت، توجه همهي ما را به خود جلب کرد که هشداري بود براي بر سر جاي خويش قرار گرفتن هر يک از ما.
او خيلي جوان مينمود. لاغر و بلند بالا و چابک. تفاوت ساختاري او که نظر همه را از همان آغاز به خود جلب ميکرد، داشتن پاپيون بود. به جوانياش فکر کرده بودم اما به سنش هرگز. ظاهرا در آن سن و سال که من به سر ميبردم، آدم چنان در پديده هاي ديگر غرق است که افراد بزرگتر از خود را معمولا خيلي بزرگ و مسن ميبيند. اما قيافهي اين استاد تازه وارد براي من، به شکل چشمگيري جوان مينمود.
او دکتر جلال متيني بود. برخوردش بسيار رسمي، سرد و در چهار چوب تدريس بود و نه چيز ديگر. اين برخورد براي من و ما جاذبهاي نداشت. به ويژه که اين استاد جوان، به کسي به طور مشخص نگاه نميکرد. همهاش در حال حرکت بود و درسش را نکته به نکته ميگفت و در رأس ساعت کلاس را ترک مي کرد بيآنکه به کسي لبخند بزند و يا با کلاس درس، رابطهاي گرم و پوينده برقرار سازد.
در همان زمان، دکتر احمد علي رجايي، دکتر غلامحسين يوسفي و دکتر علي شريعتي نيز از جمله استادهاي ما بودند. دکتر يوسفي نيز نگاه محجوبي داشت اما او نيز جز از درس با کسي صحبت ديگر نميکرد اما با وجود اين، جاذبهي بيشتري داشت. شايد اين جاذبه براي من از اين طريق به دست آمده بود که با برخي از کارهاي او در مجلهي يغما و نيز کتاب« ابومسلم خراساني » وي آشنا بودم.
هر چند غلامحسين يوسفي نيز کلاس درس را به دفترش و يا بالعکس بدون رد و بدل کردن حرفي با کسي طي ميکرد. يوسفي وقتي وارد کلاس ميشد پشت تريبون قرار ميگرفت، روي صندلي مي نشست و از همان آغاز يکريز درس ميداد و زمان که به پايان مي رسيد، کلاس را ترک مي گفت.
اما از جلال متيني نه چيزي خوانده بودم و نه نامي شنيده بودم. علي شريعتي نيز جاي خود را داشت. او گرم و صميمي بود. در محوطهي دانشکدهي ادبيات و يا هر جا که انسان سؤالي را مطرح ميکرد، ميايستاد، جواب ميداد و چنان مينمود که براي هيچکاري عجله ندارد. به نظر ميرسيد که بحث با دانشجويان، آنهم هر جا که برسد براي او هم لذتبخش بود و هم برانگيزنده.
جلال متيني که سال بعد به رياست دانشکدهي ادبيات منصوب شده بود، در عوض چنان رفتار کرده بود که من هيچگاه نتوانستم او را يکبار در ملاء عام ببينم که بخواهد با حوصله باب گفتگو را با دانشجويي بازکند و يا اصولا در محوطهي دانشکده براي لحظهاي آفتابي شود تا بهانهاي براي برقراري رابطه با دانشجويان گردد. او از دفتر کارش با قدم هايي تند و چابکانه بيرون ميآمد، به کلاس درس ميرفت و سپس با همان شتاب، محوطهي دانشکده را طي ميکرد تا به دفتر کارش برگردد.
در آن سالها، چنين برخوردهايي مطلوب ما نبود. هرچند برخورد او در کلاس درس با يکايک دانشجويان از روي يک احترام خشک رسمي و داراي مرزهاي معين خود بود. او هميشه در آن طرف ديوار ايستاده بود و ما در اين طرف. در آن سالها، دوستي داشتم که با او بيشتر از بقيه معاشر بودم. من و او در سر کلاس دکتر جلال متيني چنان به کارها و حرکات او حساس شده بوديم که در دفتري خاص اين کار، مرتب براي هم يادداشت مي نوشتيم. شايد در آن لحظهها، آن يادداشت رد و بدل کردنها، نوعي گريز بود از درس و مشقي که فکر ميکرديم نه به درد دنيا ميخورد و نه به درد آخرت، هرچند براي گذران زندگي آينده بايد بدان تن ميداديم.
بايد آشکارا بگويم که درآن سالها اگر از يک نفر استاد نام برده ميشد که من از او خوشم نميآمد، بدون ترديد قرعه به نام دکتر جلال متيني ميافتاد. اين ذهنيت وقتي قوت گرفت که او رئيس دانشکدهي ادبيات شد. در آن هنگام اين موضوع در ميان دانشجويان مورد بحث بود که دکتر متيني و دکتر رجايي با هم کارد و پنيرند. به همين دليل پس از اين که او به رياست دانشکدهي ادبيات رسيد، اين ذهنيت در ميان عدهاي شکل گرفت که متيني با هوشياري و سياستمداري خويش توانسته بر رقيب ديرين پيروز گردد و او را از ميدان به در کند. البته نا گفته نماند که دکتر رجايي چندي بعد مشهد را به کلي ترک گفت و راهي تهران شد.
تعبير ما آن بود که ترک مقام رياست دانشکدهي ادبيات به هردليلي بر او سخت گران آمده بود. ما براي کارهايي از اين قبيل نه سند داشتيم و نه شاهد. در چنان مناسباتي که هر شخصيتي ميتوانست يکشبه ره صد ساله بپيمايد و يا پس از عمري کار و تلاش، مورد غضب واقع گردد، شکل گرفتن چنان ذهنيت ها و شايعاتي چند غريب نبود. هر چند بعدها ثابت شد که تصويرهاي ذهني ما در مورد شخصي مانند دکتر متيني، چقدر دور از واقعيت و به عبارتي نادرست و ناروا بوده است.
در آن فضاي مترنم از خروش و خشم دروني و سپس آمادهي انفجار سياسي، از هيچ ميشد همه چيز ساخت و همه چيز را ميشد به هيچ بدل کرد. شايعهها قويتر از اسناد و مدارک بودند. ما حتي نياز به آن نداشتيم که سرچشمهي شايعهها را بشناسيم. شايعهي منفي هميشه در مورد کساني که مخالف بوديم از حقيقت محض، حقيقت تر بود و شايعهي مثبت در بارهي کساني که هوادارشان بوديم، يک آيهي ترديد ناپذير آسماني تلقي ميشد.
يکي از موردهايي که مرا سخت از دکتر متيني رمانده بود اين نکته بود که من يکروز براي گرفتن گواهي دانشجويي به امضاي وي نياز داشتم. دبيرخانهي دانشکده، گواهي را نوشته بود و بايد به امضاي رئيس دانشکده ميرسيد. من چنان عجله داشتم که از رئيس دبيرخانه خواهشکردم که نامه را به من بدهد تا خود، آن را به امضاي دکتر متيني برسانم.
او پذيرفت و نامه را در اختيار من گذاشت. من کوبهاي بر در اتاق دکتر متيني وارد آوردم. او به سرعت در را بازکرد. انگار که در پشت در ايستاده بود. اما واقعيت آن بود که از زمان رفتن دکتر رجايي، متيني بيآنکه بر صندلي بسيار اشرافي و گرانقيمت او تکيهزند، ميز چوبي راستگوشهاي را با صندليهايي چوبي و بسيار معمولي، دم در گذاشته بود و در پشت آن، کارهايش را انجام ميداد و يا مراجعانش را ميپذيرفت.
تا جايي که به ياد ميآورم يک روميزي سبزرنگي بر آن انداخته شده بود که نه اشرافيتي را تداعي مي کرد و نه نسبت يافتن با خاندان نبوت و امامت را. تعبير ما آن بود که دکتر متيني حتي در اين جا هم نقش بازي ميکند. او ميخواهد نشان دهد که وابستهي مقام و ميز و صندلي نيست. براي وي، کار از همه چيز مهم تر است و بس. ناگفته نماند که ميز و صندلي اشرافي دکتر رجايي همچنان در ته اتاق بزرگ رياست خاک مي خورد. گويي طاغوتي رفته بود و ياقوتي آمده بود.
از موضوع دور شدم. بله، جناب دکتر متيني همين که در را باز کرد و گفت بفرمائيد، من کاغذ را نشانش دادم و گفتم آقاي دکتر من براي امضاي شما عجله داشتم به همين جهت آن را خودم از دبيرخانه آوردم که امضا بفرمائيد. ناگهان دکتر متيني سرد و رسمي برآشفت و با لحني محکم و کمي خشمگين گفت: « آقا شما چرا حرمت خودتان را حفظ نميکنيد. دانشکده خدمتکار دارد، دفتر و دستک دارد. اگر عجله داريد به آنها اين را بگوئيد مرا خبرکنند تا کاغذتان را هر چه زودتر امضا کنم اما خودتان اين کار را نکنيد. بگذاريد هرکس کار خودش را بکند.» البته نامهي من در همان لحظه امضا شد و کارم راه افتاد اما اين مورد نيز در آن سن و سال، براي من دليل ديگري بود بر اين که دکتر متيني، رفتار قابل انعطاف و مردم پسند ندارد و سخت اسير مقررات است.
يکي از موردهاي ديگر که سخت مرا آزرده ساخته بود آن بود که در سال سوم از درس دکتر متيني براي دادن امتحان در موعد مقرر محروم شده بودم. در آن زمان، طبق مقررات دانشکده، اگر کسي به اندازهي يک چهارم ساعتهاي درس غيبت ميکرد، از دادن امتحان محروم ميشد. من به علت بيماري پدر و برخي گرفتاري هاي ديگر خانوادگي، مرتب در سفر به شهرستان بودم و از حضور در برخي کلاسها باز ميماندم. در راستاي همين غيبتها، اگر از درس دکتر متيني يک ساعت ديگر غيبت مي کردم، ميدانستم که از حضور در کلاس وي و نيز دادن امتحان محروم خواهم بود.
ناگفته نماند که بسياري از استادان ما در آن زمان، چندان مته به خشخاش نميگذاشتند و حتي بسياري از اوقات، حاضر و غايب هم نميکردند. از جمله دکتر شريعتي که شعارش اين بود که من حضور جسمي اجباري شما را در کلاسم نميخواهم. اگر درس من جذاب است، شما خود به خود ميآييد و اگر هم نيست من نمي خواهم براي اين کار، شما را به زور به کلاس درس بياورم.
در هر فضاي تنگ سياسي و اجتماعي براي انديشيدن و به سخن آمدن، مجال براي رشد شيوه هاي يکسويه بيشتر فراهم است. ظاهراً چنان مي نمود که اگر ما از چيزي خوشمان بيايد و يا آن را مطابق منافع خود بدانيم، آن چيز يا شيوه، درست ترين است. در صورتي که در يک فضاي باز و دمکراتيک، هر شخصي، چه استاد و چه دانشجو حق داشت و حق دارد شيوهي خاص خود را اعمال کند بيآنکه موازين درست انساني و يا مقررات رايج را زير پا بگذارد.
به هر صورت، آن روز موعود جهنمي که موجب محروميت من از درس دکتر متيني شد، فرا رسيد. در روزهاي ارديبهشت که آدم، آنهم آدم جوان که از عطر گلها سرمست ميشود، من نيز در آن نيمروز گرم به اين سرمستي بهارانه گرفتار شدم و لحظهاي خوابم برد. درس ما تا آنجا که به ياد ميآورم ساعت دو يا دو نيم بعد از ظهر شروع ميشد.
همينکه بيدار شدم بيش از بيست دقيقه به آغاز درس نمانده بود. فاصلهي خانه تا دانشکده دور بود و من تا خود را به کلاس درس برسانم ده دقيقه گذشته بود. مؤدبانه در زدم. دکتر متيني، خود در را باز کرد. پرسيدم اجازه هست وارد شوم؟ گفت: « نه! لطفاً همان بيرون بمانيد!» و در را به رويم بست.
نوميدي و خشم همهي وجودم را پر کرده بود. اما من مي دانستم که آن نيمسال از درس وي محروم شدهام. خشم و بدبيني بر بدبينيهاي گذشته افزوده شده بود و به همين جهت من و دوستم حتي در کلاسهاي ديگر استادان، فرصت را مغتنم مي شمرديم و آن دفتر معروف را پر از يادداشت در بارهي کسي مي کرديم که براي من و او نيز نماد بدي به شمار ميآمد.
از همان سال اول دانشکده، من گذشته از درسخواندن، در دو دبيرستان تدريس ميکردم تا بتوانم از عهدهي هزينهي زندگي خود برآيم. سال بعد از آن، به دانشکدهي ادبيات، تقاضاي کار دادم و دکتر متيني که رئيس آن بود، به تقاضاي من جواب مثبت داد. قرار بر آن شد که در اتاق دکتر رحيم عفيفي استاد زبانهاي باستاني، در کار تصحيح و فراهم سازي فرهنگ جهانگيري به او کمک کنم.
اين کار، نه تنها براي من يک گشايش مادي فراهم ميساخت بلکه موجب ميشد تا با انبوهي از تذکرههاي موجود ادبي آشنا شوم و از سر کنجکاوي و نيز به بهانهي کاري که داشتم، آنها را بخوانم و يا ورق بزنم. مزيت ديگر اين کار آن بود که ديگر ناچار نبودم سگدو بزنم و از اين دبيرستان در جابلقاي شهر به آن يکي در جابلسا بروم. البته با وجود آن که اين کار به دستور دکتر متيني به من داده شده بود، اما گويا وقتي قرار است آدم ناسپاسي کند، مي تواند آن را به تقدير حواله دهد و يا به شايستگيهاي فردي خويش تا آن که آن را حاصل توجه و محبت فردي مثل دکتر جلال متيني بداند.
در همان گير و دارها متوجه شدم که دکتر متيني به دلايل شخصي به آمريکا سفر کرده است. در يکي از همان روزهاي طلايي، من به شوخي به يکي از بچههاي دانشکده که خيلي زود خبرها را منتشر ميساخت گفتم : « خبر داري که هواپيماي دکتر متيني در راه بازگشت از آمريکا به ايران سقوط کرده است؟» او هاج و واج ماند و حيرت، تمام صورتش را در خود گرفت و بلافاصله از جمع ما جدا شد. اما آن دوست هميشگي که با هم بوديم به من نهيب زد که کار بدي کردي که اين شايعه را مطرح ساختي آنهم به آدمي مثل او. گفتم چرا؟ گفت همين الان همه جا را پر مي کند و بعد که بفهمند دروغ است و تو عامل پخش آن بوده اي چه بسا دردسرهايي از سوي مقامات ديگر – منظورش مقامات امنيتي بود – برايت درست شود.
ديدم حرفش بي ربط نيست. ترس مرا چنان احاطه کرده بود که آن شخص ساده دلِ « خبر پراکن » را به سرعت پيدا کردم و گفتم که آن خبر فقط يک شوخي بود و اگر به کسي گفتهاي سريع آن را ماست مالي کن. او ظاهرا بيشتر از يک نفر را پيدا نکرده بود که خبر را به گوشش برساند و به همان يک نفر نيز اطلاع داد که آن خبر دروغ است.
اينک سالهاست که دکتر متيني مقيم آمريکاست. هفده سال پيش که ارتباطات الکترونيکي مانند امروز نبود، از طريق دوستي مهربان در آمريکا اطلاع يافتم که شمارهي اول فصلنامهي ايرانشناسي به مديريت دکتر متيني منتشر شده است. شنيدن نام دکتر متيني، مرا به خاطرات گذشته برد. ديگر آن احساس نادرست و افراطي جواني را نسبت به او نداشتم و از طرف ديگر به کلي از سرنوشت وي بي اطلاع بودم.
پس از آن که ايران شناسي را دريافت کردم و با دکتر متيني باب مکاتبه را باز کردم، در عمل نوعي شرمندگي عميق در خود احساس ميکردم که چگونه انسان ميتواند با موردهاي خُرد و گاه بي ارتباط و با قرينه هايي که از درست يا نادرست بودن آنها آگاه نيست، نسبت به کسي نادرست بينديشد و قضاوتي ناعادلانه در ذهن داشته باشد. اين شيوهي برخورد در زندگي روزانهي ما انسانها، گاه ميتواند به راحتي آتش به خرمن اعتبار و زندگي آدم ها بزند و يا برعکس کسي را که در پشت پرده پنهان است به اوج بکشاند بيآنکه شايستهي آن باشد.
در آن سالها هرگز نمي توانستم مجسم سازم که چهل سال بعد در گوشهي ديگري از دنيا مينشينم و به ارزيابي شخصيتي ميپردازم که در آن هنگام قرباني ذهنيت هايي بود که ريشه در محروميت و بدبيني نسبت به فضاي ناعادلانهي اجتماعي و نيز بسياري عوامل پيچيدهي ديگر داشت.
دکتر متيني در اين سالهاي دور از ايران با وجود آن که در سنين بالاي پنجاه سالگي، وطن را به اجبار ترک کرده بود، توانسته است به گونهاي ارزشمند، عميق و سخت قابل تقدير، خدمات بزرگي به عرصهي فرهنگ و ادب ايران انجام دهد. سرمقالههاي او در فصلنامهي ايرانشناسي، حکايت از دلبستگي عميق وي به حفظ هويت و فرهنگ ملي و زبان فارسي ميکند. او به پديدهها چه فرهنگي و چه سياسي، به شکلي بيطرفانه و پژوهشگرانه مينگرد و تا حد توانايي و دانش خود، واقعيت ها را قرباني ذهنيتها نميکند.
او بارها و بارها براين نکته تأکيد کرده است که چگونه دشمنان آگاه و دوستان نادان ايران در سراسر گسترهي گيتي، عرصه را براي گرايشهاي افراطي و حتي تجزيهي خاک ايران هموار ميکنند. ناميدن خليج عربي به خليج فارس و بردن اين القائات به مدارس کشورهاي حوزهي خليج فارس براي تربيت فرزندانشان با ذهنيت خليج عربي، نمونههايي از اين دست هستند.
دکتر متيني در يک رشته مقاله در بارهي دکتر مصدق در « ايرانشناسي »، به برخي از پيچ و خمهاي تاريخ معاصر ايران اشارت داشته که تا کنون در آن زمينهها، کسي به بررسي نپرداخته است. هر چند وي در اين زمينه، کتاب مفصل ديگري در 540 صفحه در بارهي دکتر مصدق و زندگي او منتشر ساختهاست که در آن بدون آن که احساسات زنده باد و مرده باد خويش را دخالت دهد، به بررسي زندگي اين شخصيت بزرگ سياسي معاصر همت گمارده است.
مقالهي بسيار مفصل او در باره ي پروين اعتصامي همراه با نامه هاي پروين به مهکامهي محصص، يکي از بهترين نوشتههايي است که تا کنون در بارهي اين شاعر نوشته شده. مقالهي مورد نظر، سرشار از ناگفتههاي مستندي است در بارهي زندگي پروين اعتصامي. مقالهي مفصل ديگر او در بارهي دکتر علي شريعتي نيز يکي ديگر از نوشتههاي پژوهشي اوست که دور از هرگونه جانبداري و بر اساس اسناد و مدارک به بررسي زندگي وي پرداخته است.
گذشته از همهي اينها، انتشار يک نشريهي معتبر علمي- ادبي در بيش از دويست صفحه با وسواسي کم نظير که حتي به زحمت بتوان گاه در آن يک غلط چاپي پيدا کرد، کاري است نه خُرد، آن هم از سوي انساني که در آستانهي هشتاد سالگي زندگي خويش است.
در آن سال هاي دور، ما خود را پيامآوران تحول و جويندگي حقيقت محض ميپنداشيم و به عنوان ناخواندگان ملا شده، هر کس را که در آن چهار چوب نميگنجيد، در شمار نفرين شدگان قرار ميداديم. مشکل بزرگ ما آن بود که خشم توفندهي خويش را به دليل همهي نابرابريهاي ديرينهسال اجتماعي بايد به سويي حوالت ميداديم. ما در شرايطي از رشد اجتماعي نبوديم که درکي از « گفتگو » و « مذاکره » و « سازش » داشته باشيم. در فرهنگ آن سال ها، سازشکاران و گفتگو گران و مذاکرهکنندگان، در شمار خائنان بودند.
بيجهت نيست که در کشورهايي که مردم اجازهي نقد نظام حاکم خويش را ندارند، ميزان لطيفهها، تحقيرها و درگوشي گفتنها در ميان مردم و در محفل هاي خصوصي به شکل انفجارآميزي رو به افزايش است.
چه بسا اگر در همان زمان، من و ما مجال مي يافتيم حرف دلمان را چه با استاد و چه با رئيس دانشکدهي خود بر زبان آوريم و حتي دشواريهاي کمرشکن زندگيمان را بازگوئيم، مجالي براي شکل گرفتن چنان احساساتي که سر به نوعي نفرت بزند، پيدا نميشد. وقتي گفتگو نه به گونهاي يکسويه و زورمدارانه، بلکه در فضايي سالم، دور از هراس و بند به ميان آيد، ميتواند يخ بسياري از سوء تفاهمها را آب کند. ما در آن سالها در جزيرهي جواني خويش تبعيد بوديم و اين نکته به همهي خشمها و بدبينيها دامن ميزد.
در اين جا لازم ميدانم که به شماري از کارهاي اين استاد ارجمند که تا اين لحظه به آنها دسترسي داشتهام اشاره کنم:
برگزيدهي نثر فصيح فارسي، جلد اول، تهران 1338، چاپ دوم 1347
برگزيدهي نثر فصيح فارسي، جلد دوم، تهران 1357
خلاصهي ويس و رامين از فخرالدين اسعد گرگاني، تهران/ مشهد، 1341
خلاصهي بيژن و منيژهي فردوسي، تهران/ مشهد 1341
خلاصهي ليلي و مجنون نظامي، تهران/ مشهد 1341
تصحيح انتقادي کتاب « هداية المتعلمين في الطب» از روي نسخهي محفوظ در کتابخانهي بادليان در دانشگاه اُکسفورد انگلستان، تألبف ابوبکر ربيع بن احمد اخويني بخاري، دانشگاه مشهد، مشهد، 1344 ( اين کتاب در سال 1344 برندهي جايزهي سلطنتي گرديده است.)
تصحيح انتقادي « تفسير قرآن مجيد »، نسخهي محفوظ در کتابخانهي دانشگاه کمبريج انگلستان، 2 جلد، بنياد فرهنگ ايران، تهران 1349
تصحيح انتقادي « تفسيري بر عُشري از قرآن مجيد» بنياد فرهنگ ايران، تهران 1352
تصحيح انتقادي « پند پيران »، بنياد فرهنگ ايران، تهران 1357
تصحيح انتقادي « تحفة الغرائب » بر اساس چند نسخهي خطي و عکسي، انتشارات معين، تهران 1371
تصحيح انتقادي « کوشنامه »، نسخهي محفوظ در کتابخانهي موزهي بريتانيا، انتشارات علمي، تهران 1377
کتاب « نگاهي به کارنامهي سياسي دکتر محمد مصدق »، شرکت کتاب، لوس آنجلس، 1384
مقالههاي متعدد در مجلهي دانشکدهي ادبيات دانشگاه مشهد از سال 1334 تا 1357. اين نکته را بيفزايم که دانشکدهي ادبيات مشهد، در خلال اين سال ها با برخي پسوندها و پيشوندها تغيير نام داده است اما غرض همان دانشکده است که از آغاز بنيانگذاري شده. اين مقالهها هنوز فهرست نشده و من از شمار دقيق آنها بيخبرم. اميدوارم در فرصت هاي مناسب به شمار دقيق آنها دسترسي يابم.
مقالههايي که در فصلنامهي « ايران نامه » منتشر مي شده در خلال سالهاي 1361 تا 1367 که مجموعا در برگيرندهي بيست و شش سر مقاله است. اين فصلنامه در واشنگتن دي سي آمريکا منتشر ميشده و هم اکنون نيز منتشر ميشود.
انتشار فصلنامهي « ايران شناسي » در طول هفده سال که هنوز هم ادامه دارد. در طول اين سالها، 68 شمارهي ايران شناسي منتشر شده که تعداد صفحات هر شماره به اندکي بيش از دويست صفحه ميرسد. اين بدان معناست که استاد متيني در خلال اين هفده سال، بيش از 13600 صفحه از يک نشريهي معتبر و ارزشمند علمي و ادبي را منتشر ساختهاست. دکتر جلال متيني در هر شماره، دست کم يک مقاله نوشتهاست که شمارهي آنها به 68 مقاله ميرسد. بگذريم از بخشهاي ديگري زير عنوان « گلگشتي در انتشارات فارسي» که کتابهاي رسيده به ايران شناسي را بررسي و به طور مفصل معرفي کرده است.
من اميدوارم که دوستان و آشناياني که از دکتر جلال متيني، نوشته و يا مقاله اي در نشريات و يا يادنامهها و جشننامهها سراغ دارند، نام آن يا آن ها را براي من بفرستند تا بتوانم در فهرست کارهاي اين پژوهشگر ارجمند قرار دهم.
مردم و اهل کلام
برخي مناسبتهاي تولد و مرگ بزرگان فکر و ادب، بهانهاي است تا کسي به سخن آيد، انديشهاي را مطرح سازد و بدين وسيله فضايي شکل بگيرد تا کسان ديگري به صرافت پژوهش در آن زمينهي معين بيفتند و يا دست کم شوق بيشتري از پيش نسبت به آن شخصيت از خود به نمايش بگذارند.
من نه مناسبتنويسم و نه تاريخ اين مناسبتها را در جايي به شکل جمع و جور آن فراهم دارم. اما دوستاني هستند که مجموعهي بزرگي از اين مناسبتها را در اختيار دارند و چه بسا براي مناسبتهايي که تمايل و شوق انجام کاري را دارند، به نوشتن و گردآوري مطلب يا مطالب جالبي ميپردازند.
البته ناگفته نگذارم که من هم دوست دارم مجموعهاي از اين مناسبتها را در اختيار داشتهباشم تا اگر در موردهاي معيني، شرايط نوشتن فراهم بود، چيزي به آن مناسبت يا مناسبتها بنويسم. بايد به اين نکته اشاره کنم که اهل کلام و پژوهشگران هر زمانه به طور عام از کساني هستند که در بررسي زمينههاي فکري نويسندگان و شاعران بومي و غير بومي، کم يا زياد، ميتوانند حرفي براي گفتن داشتهباشند.
دليلش نيز اين است که اهل فکر و خلاقيتهاي هنري اگر چه حتي در جزاير تنهايي خويش به سر برند باز هم در بافت جامعه، آثارشان از چهار راه هاي گوناگون اين يا آن اثر و يا نويسنده عبور ميکند و به شکلي، عميق و يا حتي سطحي، نسيم هستي خويش را بر ذهن خواننده يا خوانندگان ميوزاند.
اين تعميم در مورد متخصصان رشتههاي فني مصداق ندارد. اگر کسي در زمينهي معدن تخصص دارد، به خود اجازه نميدهد که رسما در زمينهي کشاورزي و يا بازار الکترونيک وارد اظهار نظر شود و به عنوان يک متخصص به صحبت به پردازد. اما بازار ادبيات، کمي متفاوتتر از ديگر عرصههاست.
واقعيت آنست که نويسندگان و پژوهشگران ما، کار دشواري در برابر خود دارند که از ديدگاه شماري، ظاهرا ساده مينمايد اما در عمل و با توجه به تأثير آن در ذهن خوانندگان از طيفهاي گوناگون سني و نيز با درجههاي گوناگون دانش و تجربه، چيزي است که گاه ممکن است در حالتي، تأثير فاجعهبار داشتهباشد و در حالتي ديگر، فضاي عطرآگيني از گشايش و رويش فراهم سازد.
من با اين نکته موافق نيستم که انسانهاي اهل کلام بخواهند در فضاي زبان و حتي ادبيات به « بکن » و « مکن » بپردازند. اين کار نه مورد پسند مردم است و نه تأثيري کارساز بر آنها خواهد گذاشت. در اين گسترهي باز که هرکس ميتواند متاع خويش بنمايد، به نمونههايي بر ميخورم که نه زيبندهي زبان است و نه زيبندهي آن شخص که مينويسد. اما به هر صورت، ما بنگاه « دورباش و کورباش» نداريم که بخواهيم با زباني نامناسب به خردهگيري آنان بپردازيم.
خردهگيري تلخ است و طبيعت انسان از تلخي ميگريزد و اگر کسي به دام آن نيز بيفتد چنان عرصه را بر آن کس که بساط تلخکلامي گسترده است تنگ ميکند که ممکن است بر زبان آيد که عطاي کار را به لقاي آن مي بخشيم.
به ياد داشته باشيم که بسياري از ما در مدرسه و دانشگاه از دست دستور زبان فراري بودهايم و آن را گاه مجازاتي بزرگ براي خود و همکلاسيهايمان ميدانستهايم. شايد علت همهي اينها آن بود که اهل کار، مسئوليت تدريس را به عهده نداشتند و ديگر آن که نام آن درس « دستور » بود که فرمان و حکم را به خاطر ميآورد. به عبارت ديگر با « بکن »ها و « مکن »هاي خويش ، ميخواست به ما راه درست نوشتن و درست خواندن را بياموزد.
در صورتي که در غرب، پديدهي « گرامر » دير زماني است که به توصيف زبان و ساختار آن ميپردازد تا آموختن درست نوشتن و درست صحبت کردن. اين مردمند که زبان را به وجود مي آورند، تغيير ميدهند و کلمههاي تازه را، جانشين کلمههاي کهنه، مانده و کپکزده ميکنند.
من در ايران که بودم به علت حضور در زبان و رشد يافتن با رشد زبان، هرگز متوجه گستردگي واژههاي تازه نسبت به دوران کودکي و جوانساليام نشدم. اما وقتي که پس از سالهاي طولاني در خارج از وطن به ايران برگشتم، در همان نخستين ديدارها با مغازهدار و رانندهي تاکسي و کارمند اين يا آن اداره، خود را نشان دادم که از جزيرهي ديگري ميآيم. نه اصطلاحات من همان است و نه بهرهگيريهاي زباني من همان که مردم بدان مشغولند.
ما در ايران که بوديم، همهي بزرگان محله، قوم و خويشهاي دور و نزديک و حتي عابر پياده که متعلق به محلهي ما نبود، حق داشت در صورت ارتکاب خطا از سوي ما، به درجات گوناگون به ما « تَشَر» بزند و يا يا به سختي ملامتمان کند. چه بسا ميتوانست بر ما ضربهاي نيز وارد آورد.
در غرب، تصور اين موضوع، مو بر اندام عارف و عامي راست ميکند. وقتي کسي حتي حق نداشته باشد به بچهي خود به عنوان يک انسان مستقل و داراي حقوق انساني، توهين روا دارد، ديگران جاي خود دارند. نشان دادن انگشت سبابه و هدايت کردن مردم، از نفرينشدهترين کارها و حرکاتي است که يک فرد ميتواند از خود نشان دهد. در آن حالت، يا آن فرد، بيمار به شمار ميآيد و يا دور از همهي ضابطههاي اجتماعي.
چند سال پيش، وقتي يکي از وزراي دولت وقت سوئد، به يک خبرنگار سمج و به اصطلاح « پر رو »، به شکلي آمرانه و گزنده برخورد کرد، چنان در رسانهها به او يورش آوردند که نخستوزير وقت، اين کار وي را خطا دانست و از وزير مغرور نيز خواست که رسما در راديو و تلويزيون از برخورد خويش پوزش بخواهد. او نيز چنان کرد و غائله را خواباند.
غرضم آنست که نويسندگان و اهل قلم بدون آن که به خاندان « دستور » بپيوندند، ميتوانند به انجام مسئوليت بزرگ اجتماعي و تاريخي خويش عمل کنند و بر روي قلم، قدم و انديشهي نسل نو و نيز آن ديگران، تأثيري عميق بر جاي بگذارند. هرج و مرج در زبان، بسياري از نوآموزان را گمراه مي کند و يا تثبيتنشدهها را سرگردان. اما اين وظيفهي ما نيست که آمرانه تازيانه به دست گيريم و مردم را در ساحَت زبان هدايت کنيم.
در اين ميان، نويسندگان ما بايد با زبان سالم، شفاف و نيز انديشههاي روينده و صميمي خويش، موجي از تمايل به شکوفايي و زايش فکري و هنري را در ميان خوانندگان خود ببارانند و بگسترانند. اين تنها کاري است که آنان ميتوانند انجام دهند. مردم دير يا زود، با وجود داشتن لباس ضد باران، خيسي و لطافت آن را بر روح خويش احساس خواهند کرد.
بايد بگويم که اصل مطلب، مناسبت نويسي بود که به کلي از آن فاصله گرفتم. چند روزي است که مي خواستهام در مورد فردوسي که روز پانزدهم ماه مه روز بزرگداشت اوست، نکاتي را قلميکنم. اما اين مجال هر روز و هر لحظه به عقب افتاده است. البته اين نکته را به آگاهي برسانم که من در حد توانايي بسيار محدودم، تا کنون سير و سفرهاي متفاوتي در اين گسترهي ديدني و خواندني داشتهام.
تا کنون دو کتاب تحليل ادبي در بارهي فردوسي نوشتهام که نخستين آن « ضحاک در چشمانداز يک تعبير » نام دارد و ديگري « در سپيده دم سمنگان ». اين هر دو کتاب، پانزده شانزده سال پيش نوشته شده بودند. گذشته از آنها در همان زمان، مقالهي مفصل ديگري در بارهي شاهنامهي فردوسي قلمي کرده بودم به نام « در حوزهي خشم و کين » که هم اکنون هشت بخش آن در سايت رسمي من « باريکهها و گسترهها » منتشر شده و بقيهاش نيز منتشر خواهد شد.
بايد اقرار کنم که پرداختن به فردوسي و ماجراهاي شاهنامه، پرداختن به چيزي است که نه تنها جزو ديروز ما بوده، بلکه با امروز ما، همچنان پيوندي تنگاتنگ دارد و ميتوانم بگويم با آيندهي ما نيز.
از اين رو، بخت اگر مدد کند، اميدوارم در نوشتاري ديگري به برخي چشماندازهاي شاهنامهي فردوسي اشاره کنم.
يست و هشتم ارديبهشت ماه برابر با 18 ماه مه، سالروز تولد خيام است. ظاهرا قرار است در شهر زادگاه اين حکيم و شاعر در نيشابور، مراسم گوناگوني براي بزرگداشت وي انجام گيرد. اين نوشته، به نوعي اداي وظيفه است به شخصيتي که فرهنگ و ادبيات، انديشندگي و تعالي جويي ما از او جدانيست.
خيام و نقد هستي
خيام از کساني است که در طول تاريخ، انديشههايش خواسته يا ناخواسته، جزئي از زندگي روزانهي ما شده است. نياز به آن نيست که همهي افراد، رباعيهاي او را خوانده باشند و يا در تک تک واژههاي آن تأمل کرده باشند. اما همه کم يا زياد، ديدگاه او را در بارهي نقد حال و تلخي حاصل از جبر مرگ، خوانده يا شنيدهاند.
حضور خيام در فضاي بستهي سدهي پنجم و ششم، سدههايي سرشار از گرايشهاي خرافي گوناگون، در مناسباتي که تن به تقدير سپردن و ذهن خويش را در بست در اختيار موج عظيم سطحينگري قرار دادن از رايجترين سکههاي روز بوده، جلوهاي متفاوت داشتهاست. فقيهان سدهي پنجم که همعصر خيام بودهاند، در مجموع نسبت به او با ترديد و بدبيني مينگريستهاند و اين بدبيني و ترديد را نيز در ميان هواداران خويش، گسترش ميدادهاند.
خيام سر در کار چيزي داشت که نه تقديريان با آن ميانهاي داشتهاند و نه حتي خاندان قدرت. او با آنکه در شهر نيشابور، در کنار انبوهي از « عالمان » و « خادمان » دين و دولت ميزيسته است اما در واقعيت و يا در دنياي درون خويش با آنان نبود. او را انساني تلخ، کمسخن و حتي بخيل به توصيف ميکشيدهاند. غير طبيعي نمينمايد اگر کسي مانند او، نتواند همسخن يا هم سخناني چندان قابل اعتماد در ميان اهل زمانه بيابد.
چهرهي تثبيتشدهي خيام در روزگار خويش، چهرهي مردي است رياضيدان و اهل فلسفه و نه فيلسوفي اهل شعر و کلام. نه او را شاعر ميشناختهاند و نه او چنان ادعايي داشته است و نه رباعيهايش از يک گسترهي محدود، به جايي راه برده است.
شايد يکي از علتهاي ديگر اين راه نبردن رباعيهاي اندک او به هر محفل و مجلس نيز اين بوده باشد که بر پايهي سنتهاي رايج زمانه، کمي غير عادي مينموده است که فردي اهل رياضي و فلسفه باشد و تنها با چند رباعي، در شمار شاعران نيز قرار گيرد؟
اما رباعيهاي خيام که حاصل دلتنگيها و تنهاييهاي عميق فکري وي بوده، آرام آرام جدار آهنين مقاومت اهل زمانه را مي شکافد، به کوي و برزن راه مي يابد، از محافل خصوصي به مجلسهاي عمومي و خلوت اهل انديشه پا ميگذارد و از اين طريق، همدلي عظيم مردم زمانه را به خود جلب ميکند. حتي آن ديگراني که نيز در سر خويش چنان « انديشههاي ممنوعهاي » داشتهاند بر آن ميشوند تا به سرودههاي حکيم نيشابور، نظري داشته باشند.
انديشههاي عميق، هستي شناسانه و آميخته با نوعي خشم متين و فرو خورده، دلمشغولي هر انساني بوده است و هست که لحظهاي ميتواند از غم نان و آب به درآيد و در خلوت خويش، پا به جادهي خاکي باريکي از چند و چون هستي بگذارد. کمتر شاعري توانسته تا اين حد، فکر يک ملت يا بخش بزرگي از يک ملت را به خود مشغول دارد. آن هم با مقدار اندکي رباعي که گاه در هستي آنها از نظر مقدار، اما و اگرهاي بسيار روا داده ميشود.
حتي وقتي « ادوارد فيتز جرالد [1]» با ترجمهي آزاد رباعي هاي خيام به اوج اعتبار و شهرت ادبي رسيد، خود حکايت از آن داشت و دارد که تکرار چنان افکاري، در همهجا، مشکل هستيشناسانهي انسان است. چه اين انسان ساکن انگلستان باشد و در سدهي نوزدهم ميلادي زندگي کند و چه اين انسان ساکن ايران باشد و در گوشهاي از شهر نيشابور در سدهي يازدهم و دوازدهم ميلادي به سر بَرَد.
اگر در تاريخها و کتابهاي پژوهشي، خيام را جزو افتخارات فکر و فرهنگ سرزمين ايران ميدانند نه از آن روست که او رياضيدان بوده است، نه از آن رو که وي، تقويم جلالي را چنان سامان داده که حتي غربيها نيز آن را بدان خوبي سامان ندادهاند. بلکه بدان روست که رباعيهاي وي، چنان به ژرفاي جان انسان راه مييابد که گويي هر کس با درجههاي گوناگون درک و تجربهي خويش، خود را صاحب آن کلام و انديشه ميداند.
قاعدهي طبيعي اين است که يک شخصيت بايد بتواند بر پايهي عنصرهاي فکري معيني، جاي خود را در ميان انسانهاي ديگر بازکند. بايد پرسيد که چند نفر از ما، به بررسي نظريهها و پرداخت هاي رياضيگونهي خيام، وقت خود را اختصاص دادهايم. يا چند نفر از ما ميدانيم که خيام در زمينهي رياضي واقعا چه گفته است.
مطمئنا شمار کساني که در کشور ما به بررسي نظريههاي او در زمينهي رياضي پرداختهاند، چندان زياد نيستند. اما همه کم يا زياد، خيام شاعر را مي شناسند و وجهي از انديشههاي او را در زمينهي مرگ و زندگي و يا غنيمت دانستن وقت و يا شکل سطحيتر آن که نوشيدن باده براي فراموش کردن غمهاي زندگي باشد به جا ميآورند.
طبيعي است که وقتي انسان، بُعدي قابل فهم از شخصيت فکري يک انديشمند را به جا ميآورد، چنان اعتماد به ديگر ابعاد آن شخصيت در وي رشد ميکند که آن بخشهاي ديگر فکري او را، ناديده و ناخوانده بر ديدهي قبول مينهد.
نميشود از خيام سخن گفت اما از روزگار ناپايدار، از چرخ کژبنياد، از تسلسل هستي و نيستي زايشگر و از زبان مواج، رگهدار و دلنشين او در رباعياتش چيزي نگفت. خيام از شاعراني است که در مصرف زبان، نهايت صرفهجويي و خست را به کار برده است. به اعتقاد من، نظم رياضيگونهي ذهن او بر زبان رباعيهاي وي تأثير مستقيم خود را گذاشته است.
او نه زبان اغراق دارد و نه لحن خواهش. واژهها، ابزار کار او هستند، درست همان اندازه که او بدانها نيازمند است. نه آنها را مينوازد و نه با آنها بازي ميکند. حتي برخلاف بيشتر شاعران ما که نسبت به زبان خويش، حالتي از غرور و رضايت دارند، در او چنين حال و هوايي هم نيست. بايد گفت که خيام اگر ميتوانست با اعداد، درد خويش را در برخورد با همهي کژ آهنگيهاي روزگار باز گويد، چه بسا از سرودن شعر هم خود داري ميکرد.
اما با وجود ذهن رياضيگونه، او در به کار بردن واژهها، دقت خاص خود را دارد. نه واژههاي رايج و مبتذل روز را که پس از چند بار مصرف زنگ ميزنند و يا نخنما ميشوند مورد استفاده قرار ميدهد و نه واژههايي که بازتاب بالا نشيني اديبانه دارند. شايد خيام به هيچيک از اين موردها نيز نميانديشيده است بلکه چنان واکنشهايي، جزو خصلتهاي روزانهي او شده بوده است.
در ميان شاعران گذشته و حال ايران، ميتوان خيام را يگانه شاعري دانست که رباعيهايش، پناهگاه کساني شدهاست که از بد حادثه بدانجا پناه بردهاند. انبوهي از رباعيهاي نسبت داده شده به او، حکايت از آن دارد که سرايندگان آنها، نه در حال مستي که در اوج درد و اعتراض به نظام هستي، دلخوشي خويش را در آن ديدهاند که با نسبت دادن سرودههاي خود به او، از يک سو از احتمال ملامت و مجازات خاندان قدرت رهايي يابند و از سوي ديگر، فرزند نامشروع اما عزيز خويش را در يک جامعهي تنگ و لغزان به سرپناهي استوار بسپرند. در اين حالت، چه سرپناهي بهتر از نام خيام و اعتبار او.
هنگامي که در ميان اهل پژوهش، صحبت از شعرهاي خيامانه و غير خيامانه است، در واقع توجه پژوهشگران به زباني جهت داده ميشود که شخصيت فکري خيام با آن از شخصيت ديگران متمايز ميشود. در حالي که تا کنون اگر صحبتي از دخل و تصرف در شعر شاعران ديگر به ميان آمده، بيشتر اوقات، بحث بر سر تغيير يک کلمه و يا يک مصراع بوده است.
خيام از جمله انديشمنداني است که ميتوان در هر برشي از زندگي فکري و جسمي، او را در بوتهي بررسي قرار داد. وي در چنان فضايي از مفاهيم بنيادي زندگي به سر ميبرد که هيچ کس دست خالي از آستانهي او باز نميگردد.
به اعتقاد او، درست و غلط يک مفهوم متغيير است. برخي مفاهيم در يک زمان معين و در يک بافت مشخص، درست به نظر ميآيند. اما همانها در دوراني ديگر و با شرايطي متفاوت، نه کاربردي دارند و نه درست هستند.
خيام از داشتن انديشه هاي افراطي فاصله دارد و با نظام فکري رياضيگونهي خويش در دوراني که خرافهپرستي و باور به نيروهاي خارج از حوزهي هست و نيست بر زندگي روزانهي آدمها سايه انداخته بوده، براي رفع دشواريهاي زندگي، خود را اسير يک راه حل و يا يک شيوهي تفکر نميساخته است.
خيام در رباعيهاي خود، به نحو چشمگيري، مردم را از زنداني شدن در قفس ديروز و فردا بر حذر ميدارد و آنان را به زمان حال توجه ميدهد. دريافت من آنست که توجه دادن خيام به اين امر، تنها يک توجه دادن ساده و گذرنده نيست. او با اين تکيه، مردم را از آسمانها، جهنم و بهشت وعده داده شده به زمين خاکي ميآورد و به حل دشواريهاي زندگي در چهارچوب خانه، کوچه و برزن رهنمون ميگردد.
سخن از خيام را ميتوان به درازا کشاند. خيام در نگاه هر انسان انديشمندي ميتواند جلوههاي گوناگوني از فکر و دريافت را زنده کند. خيام امروز، همان خيام ديروز نيست. ما او را با وجود همهي نوشتهها و سندهاي تاريخي، چنان که ميخواهيم از سرند تعبيرهاي فرهنگي خويش خارج ميسازيم. اين سرنوشت نه منحصر به خيام است و نه منحصر به فرهنگ و سرزمين ما.
به همين دليل است که معاصران ما، چهرهي روشنتر و عميقتري از خيام در برابر خود دارند. بي هيچ ترديد، آنان که در آيندههاي دورتر به سراغ خيام ميروند، او را در طيف هنوز هم بزرگتري به تماشا ميايستند. خيام فردا، خيام تکامل يافتهتري از خيام ديروز است. اين خصلت فکر و فرهنگ است که در بستر زمان ميرويد و در رويش خويش، ديگران را نيز ميروياند. ما چيزي را از « هيچستان » به خيام نسبت نميدهيم بلکه با ابزار فکري بيشتري، در واقع « دي. ان. آ [2]» ي انديشههاي خيامي را به مطالعه ميکشانيم.
براي مطالعه و شناخت بيشتر از خيام، ميتوان به سايت « در سايه روشن کلام » و نيز سايت « باريکهها و گسترهها » مراجعه کرد.
http://www.kalam.se/khayam.html
http://www.gostareh.net/index-Archive0004.html
[1] / Edward Fitz Gerald ( 1883- 1809 )
[2] / DNA
به ياد مردي که جوان زيست اما جوان نمُرد

حسن شهباز (سمت چپ) با یکی از دوستانش
ديروز دوستي مهربان به ديدار ما آمده بود. تا من از اتاقم خود را به دم در برسانم، همسرم نه تنها در را باز کرده بود، بلکه مقداري حرف نيز در اين ميان رد و بدل شده بود. وقتي خود را به دم در رساندم تا به آن دوست خوشآمد بگويم، صداي توأم با تأسف همسرم را شنيدم که گفت: چه حيف!
کوبه بر ذهنم وارد آمده بود. ميدانستم که کسي به شکلي غير منتظره در گذشته است. که بود و در کجا بود، نميدانستم. بدون آنکه چيزي بپرسم با آن دوست احوالپرسي کردم و پس از خوشآمد گويي، سؤالم را که مطرح ساختم دريافتم که حسن شهباز، نويسنده، شاعر، مترجم و پژوهشگر معاصر در گذشته است.
ابري تاريک و سنگين براي لحظاتي، چنان آسمان ذهنم را پر کرد که يکباره از هرگونه انديشهي ديگري تهي شدم. آيا مرگ دوستان، ياران و انسانهايي که ميشناسيم باور کردني نيست؟ اگر بگويم نيست، خلاف عقل است. اگر بگويم هست، خلاف احساس است. در اين صورت ميتوانم گفت که هم هست و هم نيست.
مرگ از آن پديدههاست که بيشتر با احساس ما بازي ميکند. عقل از همان آغاز با ما قراردادش را بسته است. ديگر چه جاي چند و چون است! اما احساس، در بيشتر انسانها، آن چيزي است که در تضاد شگفتي از باور و بي باوري، در ستيز دائمي است.
از راست : علی اکبر کسمایی، فروغ فرخزاد،
حسن شهباز و همسر کسمایی
آخر چگونه ممکن است سرچشمهي آن همه زايش، آن همه جواني کردن، آن همه دلبستگي به آفرينش و کلام، يکباره، چنان خاموش شود که در بازسازي لحظهاي از وجودش، تا اين لحظه از زمان، هيچ قدرتي را ياري معجزهاي نباشد.
در روزگار ما، وقتي کسي در سني بالاتر از هشتاد درگذرد، کسي وي را جوانمرگ به معناي بيولوژيکي آن به حساب نميآورد. اما وقتي يک انسان با همهي سالمندي، هم ميتواند خوب فکر کند و هم در حد توانش، خوب کار کند و براي ديگران مفيد فايده باشد، طبيعي است که مرگ او، ضربهاي است کاري و دردناک. حسن شهباز جوان نبود اما جوان زيست.
فصلنامهي « ره آورد » که در طول بيست و چهار سال اخير، آن را منتشر ميساخت، تنها يک فصلنامه نبود و نيست. بخشي از تاريخ معاصر ايران و دارندهي بسياري از مقالات ارزشمند پژوهشي است. مجموعهي « سيري در بزرگ ترين کتابهاي جهان» که بيش از سي سال پيش در ايران آن را آغاز کرد، قرار بود پانصد کتاب بزرگ عالم را به شکل خلاصه معرفي کند.
من در حال حاضر، به جلد دوم اين کار بزرگ دسترسي دارم که در آن ، پنجاه کتاب بزرگ دنيا به شکل بسيار ارزشمندي معرفي شده است. اما ميدانم که چهار جلد از اين کتابها منتشر شده است و اگر در جلدهاي ديگر نيز، به معرفي پنجاه کتاب پرداخته باشد، در عمل دويست جلد کتاب از آثار برجستهي جهان و ايران، به خوانندگان معرفي شده است.
مجموعهي آثار او به بيش از بيست جلد کتاب ميرسد که از آخرينهاي آنها مي توان از اين کتابها نام برد:
« غرور و مصيبت » که شرح حال خود اوست از دوران کودکي تا زمان نوشتن کتاب.
« خاطرهي يک عشق» در بردارنده ي مقدار زيادي عکس واقعي از خانمي است که نويسنده در سرانهي پيري به او دل بسته بوده است و نيز نوشتههايي کوتاه در رابطه با همان عکسها.
« با گام هاي خسته در دشتهاي دور» مجموعهاي است از سروده هاي او در خلال سالهايي که در خارج از ايران به سر برده است. در اين کتاب، بخشي از نقدها و نظرهايي که نويسندگان و خوانندگان کتاب « غرور و مصيبت » براي نويسنده فرستاده بودند، درج شده است.
يکي از آنها، نامهاي است که من آن را در سال 1376 به طور خصوصي براي حسن شهباز فرستاده بودم. اين نامه نيز در کتاب مورد نظر آمده است. البته اين را بگويم که اگر فکر ميکردم، ايشان آن را در جايي درج مي کند، مطمئنا، با سر و سامان ديگري مينوشتم. هر چند بسياري از نوشتهها، در طبيعت اوليه و صميمي خود، بازگو کنندهي حال و هواي ديگري هستند.
اگر حوصله و مجالي دست دهد، اميدوارم که آن نامه را در يادداشتهاي بعدي، در اين صفحات بياورم.
آنچه را که من اکنون به قلم ميآورم، نوشتهاي است که تنها ميتواند ياد چنان مرد بزرگي را که در همهي عمر خويش در راه گسترش انديشههاي انساني تلاش کرد، گرامي بدارد. اين يادداشت نه شرح حال حسن شهباز است و نه معرفي کارهاي وي. تنها ذکري است از يک خط ممتد از زندگي پربار يک انسان.
نا گفته نگذارم که حسن شهباز در زمينهي بيان احساسهاي خويش باکي به دل راه نميداد که به عنوان مثال بر وي خرده بگيرند که در سنيني بالاي هفتاد سال، چنان از احساسات و شورمنديهاي دروني خود سخن ميگويد، که گويي جواني است شکستخورده در عشق و يا ضربه خورده از کوبه هاي غرور انساني.
به اعتقاد من، ما نبايد و در عمل نيز نميتوانيم انسان انگاره - اُلگو- داشته باشيم. زيبايي زندگي در متفاوت بودن شخصيت انسان هاست. هر مقدار اين آدمها صميميتر، خاکيتر و آشکارتر باشند، مردم خود به خود به درون سرسراي زندگي آنان چنان راه مي بابند که گويي خود را در بُرش هايي از زندگي پر اُفت و خيز خويش با آن نويسندگان و يا شاعران، شناسايي ميکنند.
اگر ما کسي را انگاره کنيم، گويي عروسکي را از آهن به عنوان قالب اوليه ساختهايم و بعد، بقيه را بايد از روي آن قالبگيري کنيم. در آن حالت، اگر هزارن نسخه از آن آدمک ها و يا عروسکها ساخته شود، همه در ساختار و محتوا، رونوشت يکديگرند. در صورتي که حتي متفاوت بودن انسان ها، به معني نفي درسگرفتن و آموختن چشمههاي ارزشمند فکر و رفتار آنان نيست.

حسن شهباز در سال های جوانی
من در عمل، چندان اعتقادي به اين شعر رودکي ندارم که در مرگ ابوشکور بلخي سرود:
از شمار دو چشم يک تن کم و زشمار خرد، هزاران بيش
علتش نيز آنست که ميدانم، دير يا زود، حسنهاي شهباز ديگري در راه هستند. ميآيند و به ادبيات و فکر و فرهنگ ما غنا مي بخشند و غرفههاي خالي شده را يکي پس از ديگري پر ميکنند. البته، اين را بايد گفت که نه زمانهاي که فرا ميرسد همان است که بوده و نه آدمهاي تازه آمده در چنان بافتي خواهند بود که حسن شهبازها بودهاند. و نه ما چنان انتظاري داريم.
وقتي در سال 1986 ميلادي، نخست وزير وقت سوئد، « اُلُف پالمه Olof Palme » به قتل رسيد، من چنان براي شخصيت او و کارهايش احترام قائل بودم که وقتي در سپيده دم روز شنبه، اول مارس آن سال، خبر مرگ او را در يکي از روزنامههاي صبحگاهي سوئد خواندم، بر خود لرزيدم و بي اختيار اشک هايم جاري شد.
در همان لحظه فکر کردم که چه سال هاي ديگري بايد بگذرد تا جاي خالي « پالمه » پر شود و حتي با حالتي نوميدانه با خود ميگفتم که آيا اين جاي خالي، روزي پر خواهد شد؟
زمانه نشان داد که من خامانه و جوانانه فکر مي کردم. درست در همان زمان، جامعهي سوئد، شخصيت هاي برجستهي ديگري را نه کمتر از « پالمه » بلکه در ابعادي ديگر و با ويژگيهايي گاه هنوز هم برجستهتر در دامان خويش داشته است.
مرگ حسن شهباز نه مرگ فکر است و نه مرگ پژوهش و نه شعر. اما بي ترديد با مرگ او، يک انسان هميشه جوان، يک انسان هميشه در انديشهي دلبند و نيز علاقهمند به تکامل فکري انسان، يک انسان بيقرار از ناموزونيهاي زندگي، سر بر بالين آرامش هميشگي گذاشته است.
تصويرها از کتاب « غرور و مصيبت » نوشتهي حسن شهباز گرفته شده است.
آرامش و پشيماني
« آگوست استريندبرگ 1912 August Strindberg 1849 - » نويسنده و انديشمند بزرگ سوئد در جايي گفتهاست:
« انسان براي به کف آوردن آرامش، دو راه در برابر خود دارد. نخست چيزي را که پشيماني به دنبال دارد، انجام ندهد. دوم آنکه از آن چه انجام داده، پشيمان نشود.»
به اعتقاد من، نظر اين نويسندهي سوئدي قبل از آن که با وضع و حال ما انسانهاي مشرق زميني انطباق داشته باشد، تنها از ديدگاه آرايههاي فکري، دلپذير مينمايد. ويژگي برجستهي انسان آنست که در طول زندگي خود خيلي کارها را مي کند و پشيمان ميشود. اما براي ادامهي حيات و رهايي از درد آن پشيماني حاصلشده، عنصرهاي آموزندهي ديگري را به دست ميآورد که اشتباهات گذشتهاش را کم يا زياد جبران کند.
نکتهاي را که « استريند برگ » به آن اشاره نکرده آنست که ما از بسياري کارهاي نکردهي خود در خلال ساليان زندگي، بيشتر پشيمانيم و چه بسا، اين آن حسرتي باشد که جان ما را عميقتر ميگزد.
به باور من، پشيماني ما انسانها از کارهاي نکردهمان بيشتر از کارهاي کردهاي است که از انجام آنها پشيمان شدهايم. البته بايد اين نکته را به ياد داشته باشيم که رد پاي کارهاي کرده، صد البته در ذهن ما شيارهاي عميقتري به جا ميگذارد تا کارهاي نکرده که فقط انديشهاش، روزي در ذهن ما بوده است.
شايد بتوان بخش کارهاي نکردهي انساني را نيز به دو شکل مطرح ساخت. شکل اول کارهايي است که ما مي توانستهايم انجام دهيم اما به دليل ناتواني فکري، مادي و يا اجتماعي، آنها را انجام ندادهايم. شايد به توان به نمونههايي اشاره داشت :
اگر آن رشته را خوانده بودم، حالا در وضع و حال مادي ديگري بودم.
اگر آن زمين را نفروخته بودم، حالا ميبايست پول پارو ميکردم.
اگر از شهر خودمان به جاي ديگر کوچ کرده بودم، حالا براي خود کسي بودم.
اگر با انديشههاي فلان نوسنده در جوانسالي آشنا مي شدم، حالا جهان و جهانيان، نام مرا ورد زبان خود داشتند.
و بسياري از اين اگرها که مولانا البته دست رد بر آنها ميزند و آشکارا ميگويد :
« اي برادر، در اگر نتوان نشست!»
شکل ديگر اين کارهاي نکرده، ميتواند آن هايي باشد که ما از همان آغاز به ناتواني خود در انجام آنها آگاهيم و حتي در بيشتر ابعاد، آنها را غير ممکن ميدانيم اما به عنوان فرافکني روحي و رهايي از بار سنگين انديشههايي که ما را در دشواري هاي زندگي ميگزد، آرزوي ميکنيم و يا آرزو مي کردهايم که اي کاش قادر به انجامشان بوديم.
نمونههايي زيرين ميتواند مشتي از خروار را به نمايش بگذارد:
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که اين چون است و آن چون؟ باباطاهر
اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم، سمرقند و بخارا را حافظ
طالع اگر مدد دهد، دامنش آورم به کف
گر بکِشَم زهي طرب ور بکُشد زهي شرف حافظ
البته ادبيات ما از « اگر » هاي گوناگون با معنيهاي ديگري نيز پُر است. اما بيشتر آن « اگر» ها نه در حال و فضاي حسرت کارهاي نکرده، بلکه براي بيان پيششرطها و پسشرطهاي يک کار مطرح شده است.
پرسش بر سر اين است که آيا ما انسان ها براي حفظ آرامش درون خويش، دست از کارهايي که فراروي خود داريم ميکشيم و يا اينکه با وجود احتمال پشيماني، بازهم بر اساس محاسبات خوش بينانهاي که با خود ميکنيم، به انجام آن کار يا کارها مي پردازيم؟
گاه حتي برخي اخطارهاي دوستانه را نيز نديده مي گيريم و به شکلي خود را در اختيار يک تقدير کور ميسپاريم که تجلي آن در اين اصطلاح است که: « تا سال ديگر، کي زنده و کي مرده. شايد که دري به تخته بخورد و کارها روبراه شود.»
من نميدانم جناب « استريندبرگ» در چه سن و سالي، حرف بالا را بر زبان آورده است. اما اين را ميدانم که آرامش انساني نه در گرو انجام دادن يک کار و يا خود داري کردن از انجام آن کارست. به نظر ميرسد که اين آرامش در گروه آن انگيزهها و استدلالهاي دروني انسان باشد که ميتواند حتي شکست در يک کار را نه شکست که پيروزي به شمار آورد.
با استدلال « استريند برگ » بايد گفت که انبوه کساني که در حکومتهاي غيردمکرات، به جرم باورهاي سياسي خويش به پاي چوبهي دار ميروند و يا زندان و دربه دري را به جان ميخرند بايد در رديف پشيمانان باشند. در حالي دست کم نشانههاي ظاهر در مورد اين افراد، خلاف آن را به نمايش ميگذارد.
بسياري از انسانها قبل از آن که به نتيجهي کار بينديشند به خود کار ميانديشند و همين پديدهي « رفتن » است که براي آنان مراد است و نه رسيدن. به ياد داشته باشيم که انسان هايي مانند « استريند برگ » حاصل فرهنگي هستند که در آن، دير زماني است که پديدهاي مانند ايثار جان، به کلي در انزواي عميق خويش به سر ميبرد.
در اين فرهنگ، عملي انديشيدن، عاقلانه برنامه ريزي کردن، حسابگرانه آينده را در برابرديدگان خود قرار دادن، در رديف آموزههاي نخستين تربيتي و آموزشي آنست. در حالي که در فرهنگ ما، نثار جان در راه « دوست » و يا آن چه که انسان بدان « باور » دارد، از ابتداييترين درسهاي اخلاق بوده است.
چندي پيش در يک برنامهي راديويي در سوئد که در آن، مردم به بيان نظرهاي شخصي خود مي پردازند، خانمي سالمند در رابطه با خودکشي هاي انتحاري در کشورهايي مانند عراق و يا برخي کشورهاي ديگر با لحني پر از خشم و نفرت چنين مي گفت:
« من نميفهمم که يک انسان چگونه حاضر مي شود از جانش که گران ترين کالاي هستي است بگذرد و دلش را به آن خوشکند که بعد از مرگ، او را شهيد بنامند و يا مکان کوچکي را با نام او مزين کنند.»
گفتهي اين خانم که تقريبا صد سال پس از بر زبان آمدن حرف « استريند برگ » بر زبان مي آيد در برخي ابعاد با يکديگر خويشي بسيار نزديکي دارند. اما صرف نظر از پديدهي ايثار و نثار، اين را ميدانيم که انسانهاي سراسر کرهي زمين، با همهي تفاوتهاي فرهنگي و زباني، خيلي از کارها را که پشيماني هم به دنبال دارد انجام ميدهند تا بتوانند در عمل مصداق آن حرف « پطر کبير» امپراتور روسيه باشند که گفته بود:
« آنقدر شکست ميخورم تا راه شکست دادن را بياموزم.»
پرداختهاي يک چشم انداز
همهي ما وقتي نوشتهاي مستند و پژوهشگرانه را اين جا و آنجا ميخوانيم، در مييابيم که نويسندهي آن مطلب، براي فراهم آوردن اجزاء گوناگون تاريخي و يا فرهنگي در آن، زحمت فراوان کشيده است. با خواندن آن نوشته، صد البته، تحسين و قدر داني خويش را اگر چه در درون خود، نثار نويسنده مي کنيم. طبيعي است که پس از خواندن، آن کتاب يا نوشته را کنار بگذاريم. اما مشکل کار از آنجا آغاز ميشود که ما آن را پس از مدتي، آرام آرام به فراموشي ميسپاريم.
هر چند در عمق ذهن ما تصويري از آن مطلب در يک هيأت کلي تا سالياني چند باقي ميماند اما آن نوشته با همهي ارزش اطلاعاتياش، کوبهاي را که بايد، به ذهن وارد نميآورد. با وجود اين، انکار نبايد کرد که نوشتههايي از همان دست در طول ساليان دراز، از ما انسانهايي مي سازد که ميتوانيم نسبت به اين يا آن موضوع اظهار نظر کنيم.
اما صرف نظر از نوشتههاي پژوهشي، گاه به مطلبي بر ميخوريم که از جنس تحقيق ادبي و يا اجتماعي نيست اما در خود چيزي دارد که ما را قِلقِلَک ميدهد. بدان معنا که با خواندن آن، ناگهان گرماي دلپذيري از فکرهاي تازه و راه گشاييهاي ساده اما دست نخورده، ما را در خود ميگيرد و به يکباره در مي يابيم که در يک اتاق گرم و خفه، کسي پنجرهاي را به درختزاري گشوده است و از آن درختزار نه تنها نسيمي – البته نه از بُن آن کاکُل – بلکه عطري از انديشه هاي گوناگون بر ما جاري شدهاست.
آن نسيم نوازشگر چيزي نيست جز همان چشمانداز تازه به يک پديده يا برخي پديدهها. در غرب، اين نوع نگرش، گذشته از آن که هر چه بيشتر براي خود جا باز ميکند، در عمل براي بسياري از شرکتها و مؤسسهها، بدل به يک کار تجارتي پر مشتري ميشود. شرکتهاي مورد نظر، مجموعهاي از انسان هاي انديشمند، اهل مطالعه، خوش صحبت و گرم را در خود گرد مي آورند و با قيمتهاي بسيار بالا در اختيار ديگر مؤسسهها مي گذارند تا کارمندانشان در زمينه هاي مشخص کاري، از تکامل و دانش لازم برخوردار گردند.
به اعتقاد من، هر مقدار در يک جامعه، تکانه هايي از اين قبيل پديد آيد، راه براي گشايشهاي فکري در همهي زمينهها بيشتر و بيشتر باز ميشود. بازارهاي فکري غرب، اينک بر موج افراشتهاي از اين گونه تکانه ها سوار است. من به علت دوري از فضاي ايران، نميدانم که در اين حوزه، در بر چه پاشنهاي ميچرخد. اما جاي دريغ خواهد بود اگر اينگونه فکرها، نتواند جاي پاي خويش را در محفلهاي ادبي، هنري، آموزشي و اجتماعي باز کند.
شايد ارائهي چند نمونهي ساده، بتواند دامنهي اين بحث را بيشتر گسترش دهد.
وقتي مولانا مي گويد : « آب کم جو تشنگي آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست» او در واقع با اين بيت، چشمانداز تازهاي در برابر ما قرار ميدهد. البته قاعدهي کار به طور سنتي بر آنست که انسان در پي آب باشد نه در پي تشنگي. تشنگي چيزي نيست که ما به وجودش بياوريم. تشنگي به وجود ميآيد. پس اين آب است و به دست آوردن آن که اصل موضوع را تشکيل ميدهد.
اما مولانا آينهي انديشه را به جاي ديگري ميتاباند. او اصل کار را نه بر آب که برتشنگي مي گذارد و بدين وسيله، افق تازهاي را بر روي انسان ميگشايد. در همين افق گشايي است که ذهن انسان دست به تعميم ميزند و نگرش هايي از اين نوع را به حوزههاي ديگر فکر و عمل نيز انتقال ميدهد.
هنگامي که شاملو ميسرايد: « دهانت را ميبويند نازنين تا مبادا گفته باشي دوستت دارم» چشم انسان را به مزرعهاي ميگشايد که ما شايد هرگز تصور بودنش را نداشتهايم و يا اگر هم داشتهايم، بيشتر کوير بوده تا يک مجموعهي لطيف. شاعر به جاي آن که به شيوهي سنتي بيان شاعرانه متوسل شود و بگويد که حتي دوست داشتن نيز در اين سرزمين ممنوع شده است، از چشمانداز تازه اي وارد موضوع مي شود و با بياني که از يک نگاه دستنخورده و شکوفنده مايه مي گيرد، به واژهها نه تنها زندگي ميبخشد که آن ها را عطرآگين نيز ميکند.
به همين دليل است که ميتوان از اين افق تازه، عطر دلنواز واژههاي عشق و همدلي را از دهانها بوييد. و در اين ميان، شاعر، از فراز افق تازهي خويش، شحنه و عسس را نيز در کار شکار عاشقان چنان به تصوير ميکشد که شعر کوتاهي از اين دست، خانه به خانه، کو به کو، طنينانداز ميگردد.
چند سال پيش در صفحهي طنز يکي از نشريه هاي سوئدي چنين آمده بود:
« يک مربي ورزشي چه کسي است؟ » جواب:
« کسي که نان خود را از راه عرق جبين ديگران به دست مي آورد.»
اين طنز، به پديدهي ورزش و مربي ورزشي از پنجرهي ديگري نگاه کرده است. پنجره اي که به طور معمول، من و شما نه حوصلهي نگاه کردنش را نداريم و نه بدان ميانديشيم.
در ارائهي اين ديدگاه، هم طنز هست و هم جد. طنزآميز هست به علت آن که با اين شکل مطرح کردن، انديشهي بهرهجويي از عرق جبين ديگران به ذهن خواننده راه مييابد. جدي است از آنرو که به بيان يک واقعيت قابل قبول، کاملا قانوني و اخلاقي پرداخته است. طبيعي است که در عالم واقع، ارزش کار يک مربي ورزشي نيز در همين است که عرق ديگران را در آورد.
سالمرگ غزالهي عليزاده
ده سال پيش وقتي خبر خودکشي غزالهي عليزاده را خواندم، يگانه دريافت آني و تأثربار من، مقالهي « سپيده دمان آرامش بخش » بود که نوشتم. به ياد ندارم که در همان لحظه، از داشتن سرطان وي آگاه بودهام. اما در اصل موضوع در واقع تغييري ايجاد نميشد. زيرا آن چه اهميت داشت آن بود که نويسنده اي در سن پنجاه سالگي خودکشي کرده بود آن هم نه در بستر و نه در خانهاي دربسته، بلکه در گوشهاي از درختزارهاي شمال ايران.
غزالهي عليزاده نخستين کسي نبود که سرطان گرفتهبود. روزانه در سراسر دنيا، انبوهي از انسانها با درجات گوناگوني از شعور، هنر، عشق به آدمها و زندگي، سرطان ميگيرند. بسياري با وجود تلاش پزشکان ميميرند و شماري نيز زنده ميمانند. تا آنجا که انسان ميتواند بخواند و مقايسه کند، شمار خودکشيکنندگان به علت داشتن اين بيماري، چندان بالا نيست و اگر جرأت کنم بگويم اصلا بالا نيست.
پس غزالهي عليزاده بايد انگيزه هاي ديگري براي خودکشي ميداشته که حضور سرطان، شايد آن را تقويت کرده است. با توجه به آن انگيزه ها، چه بسا اگر او سرطان هم نگرفته بود، باز به زندگي خود پايان ميداد. زيرا آن انگيزهها چنان وي را به بازي درآورده که مجال هرگونه مقاومت عقل و دورانديشي را از او گرفته بوده است.
در اين ميانه اگر افراد نزديک به وي بگويند که غزاله از درد افسردگي روحي رنج مي برده، بازهم اين امر، از پيچيدگي موضوع، چيزي را کم نميکند. افسردگي روحي چيزي نيست که يکباره از آسمان نازل شود و به جان پر طراوت انسان ها چنگ بيندازد. اين بيماري، حاصل تنشهايي است که در روح و جسم انسان، به شکل چنگيزوارهاي، آهسته آهسته آتش مياندازد.
اين توضيحات براي آن نيست که من از محتواي مقالهام که ده سال پيش نوشته شده، دفاع کنم. براي آنست که بگويم در جامعه هاي مردسالار و صد البته پيچيده و پر گره، ساده نيست که انسان هنرمند باشد و وفادار به ارزش هاي متعارف و جاري انساني و در اين ميانه، غم نان و آب زن و فرزند نيز داشته باشد. حالا درجهي سختي موضوع هنوز هم بيشتر ميشود وقتي که اين انسان هنرمند، زن هم باشد.
هنرمندان جوامعي مانند جامعههاي ما، صد البته نياز به حمايت نهادهايي دارند که از امکانات مادي ويژهاي برخوردار باشند. اين نهادها هستند که بايد در گرهگاه هاي زندگي، دست آدمها را بگيرند و طبيعي است که اين دست گرفتن، شامل هنرمندان نيز ميشود. وگرنه چگونه ميتوان گلايه سرداد که فلان هنرمند در تنهايي خويش و يا در فقر و بيماري زندگي را بدرود گفت و مردم به سراغش نرفتند، کمکش نکردند و قدرش را ندانستند.
اگر واقعبين باشيم بايد اين را بدانيم که مردم نيز اگر نه بيشتر از آن هنرمند، بلکه دست کم همان اندازه گرفتاريهاي روزانهي خود را دارند. داشتن توقع از آنان، نميتواند واقعبينانه باشد اما ميتواند در يک نوشته، فضايي از درد و داغ و تأثر ايجاد کند. و غرض از نوشتن در اين زمينه ها آن نيست که انسان چنان فضاهايي بسازد. ما قبل از آن که بر تنور احساسات بتابيم، بايد تصوير واقع بينانه، هم از وضع خويش و هم از کل جامعه داشته باشيم. راه حلهاي آني، تند و گذرنده، ممکن است در يک لحظه، تأييد و تحسين يک عده را همراه داشته باشد اما اگر راهي به دهي نبرد، حامل ارزش چنداني نيست.
نميدانم چرا بي اختيار به ياد يک خوانندهي معتبر اُپرا در سوئد افتادم که در روزهاي پاياني سال ميلادي 2005 در سني بالاي هشتاد سال زندگي را بدرود گفت. او تبديل به يک خوانندهي بين المللي شده بود و در دنياي اُپرا شخصيتي برجسته و درخشان. رسانههاي سوئد در بارهي او بسيار گفتند و نوشتند و نشان دادند.
روزي در يکي از رسانهها چشمم به اين مطلب افتاد که خوانندهي مورد نظر در ماههاي آخر عمرش که مريض شده بود، بيش از هفتاد هشتاد هزار دلار، هزينهي درمان و دکتر در سوئد را داده بود. من از ديدن عنوان گزارش مورد نظر يکه خوردم. برايم باور کردني نبود که شخصيتي مانند او که تبار سوئدي دارد و شهروند اين کشور است بايد به شکلي پول دکتر و دوا بدهد که گويي از يک کشور بيگانه به اين جا وارد شده است.
البته وقتي گزارش مورد اشاره را خواندم، دريافتم که موضوع از چه قرار بوده است. اين خانم که بسيار ثروتمند نيز هست، در اوج توفيق در کار خويش و کسب درآمدهاي کلان، به اتفاق شوهرش تصميم ميگيرد که همهي ثروتش را براي معاف شدن از ماليات به يک کشور بهشت مالياتي انتقال دهد و آدرس و محل اقامت خود را نيز در همان کشور ذکر کند. اگر چه در عمل، در کشور سوئد نيز زندگي ميکرده است.
بر اساس قانون اين کشور، اگر کسي درآمدش را به جاي ديگر انتقال دهد و ماليات هم نپردازد و حتي آدرس پستي و محل اقامتش به طور رسمي در جاي ديگر باشد، حق بهرهگيري از بيمهي درماني را به شکلي که عموم مردم استفاده ميکنند ندارد. به عبارت ديگر بايد گفت که اين خانم هنرمند کاملا به نفعش بوده است که آن هفتاد هشتاد هزار دلار را بدهد اما در عوض از پرداخت انبوهي ماليات – مقدارش را نميدانم- خود را در طول ده ها سال رهايي بخشد.
مردم اين مطالب را ميخوانند اما اين موضوع را در قضاوتي که در بارهي هنر او و ارزش کارش ابراز ميدارند، دخالت نميدهند. در حالي که اگر هنرمندي بر فرض محال در کشور ما نه از تبار خوانندگان که از تبار کساني که قلم به دست مي گيرند، دست به چنين کاري بزند، تصورم آنست که احساسات عمومي نسبت به وي جريحه دارگردد. البته اين بدان شرط است که آن هنرمند اصلا به چنان نان و نوايي رسيده باشد.
من در تاريخ کشورمان به جز معدودي که در دستگاه سلطان محمود غزنوي بودند و از زر ديگدان درست مي کردند، ديگر کسي را سراغ ندارم. بيچاره قاآني که حتي براي کاه و علف اسبش نيز ناچار بود به ذهن خود فشار بياورد و قصيده اي قلمي کند تا توان ادامهي « مال داري » را داشته باشد.
سپيده دمان آرامش بخش
خبر مرگ غزالهي عليزاده، مثل برخي خبرهاي غير منتظرهي ديگر، هنگام شنيدن و خواندن، بر سر سراي وجودمان کوبه ميزند. در اعماق درياي هستي ما موج ميآفريند، موج را به خشم و هراس ميکشاند، بدل به تلاطم و توفان ميکند و سر انجام در مسير اجتنابناپذير خويش، بر ساحل ذهن و تجربهي ما فرود ميآيد و در آن جا تکه تکه مي شود و در اين از هم پاشيدگي، آرام و قرار ميگيرد.

از دريافت خبرهاي تلاطم آور تا آرامش ساحلي، فاصلههاي دور و درازي نيست. گاه چند ساعت، گاه چند روز و چند هفته و گاه چند ماه و چند سال به درازا ميکشد.
غزالهي عليزاده خودکشي کرده است. او ديگر نيست. نه تنها در اين جهان پهناور بلکه حتي در ميان ما. هر چند قبلا هم در ميان ما نبود. اگر بود مطمئنا به سراغ سپيده دمان آرامش بخش مرگ نمي رفت. او در تنهايي گزندهي خويش، بزرگترين تنهايي را انتخاب کرد: مرگ.
چگونه ميتوان از زندگي سرشار بود، از خردمندي و عشق لبالب بود و باز هم خاموشي بزرگ را برگزيد؟ غزالهي عليزاده درهاي وجود خويش را بر روي ياران و اغيار بسته بود. او براي دريافت هرگونه آرامش، تسلي و يا اطمينان عميق دروني، از همه کس و همه جا قطع اميد کرده بود.
چگونه ميتوان آنهمه نشاني داد، آن همه فرياد کشيد و پاسخي دريافت نکرد و باز هم نيرومند و پوينده به تداوم زندگي انديشيد؟ برخي از مصاحبههاي اخير او، نشانههاي غمانگيزي از تنهايي و درد دارند. کلمات در آرامش قراردادي خويش، فريادند! هيچ کس نتوانست – نه اينکه نخواست – بر يکي از آن درها کوبهاي فرود آورد و او را از آن تنهايي گزنده و پرپر کننده فرا کشد.
دردمندان بسيارند. آنان که گوشي براي شنيدن و قلبي براي دوست داشتن و تپيدن دارند، از سلسلهي دردمندانند. آنان که ندارند، در بيدرديها به دردهاي حقير ديگري گرفتار آمدهاند.
غزالهي عليزاده ديگر در ميان ما نيست. در ميان ما نبود. با « ما » بود و با « ما » نبود. فاصلهي کوبه هاي درشتناک مرگ او و آرامش ساحلي ما به اندک رسيده است. او ديگر نيست. ما نيز آرام گرفتهايم. نه از مرگ او که از تأسف بر مرگ او. آن گاه ميان ما و او، ما که پذيرندهي خبر بودهايم و او که آفرينندهي آن، فراموشي با مهارت سايه مي اندازد.
در سايهي اين فراموشي، بار ديگر لبها به لبخند باز ميشود. گره از ابروها گشوده ميگردد و زندگي در روال هميشگي خود، راه خويش را طي ميکند. گويي آب از آب تکان نخورده است. البته ميدانيم که تکان خورده است. ميدانيم که تلاطم و توفان ايجاد شده است. اما به نظر ميآيد که همه چيز بر سر جاي خود ثابت ايستاده است.
به ياد آن دانشمند ميافتم که گفت در آب رودخانه، بيشتر از يک بار نميتوان شنا کرد. شنا کردن بعدي در آب ديگري است. اما ما که شنا ميکنيم به گفتههاي آن دانشمند نميانديشيم. حتي اگر آن را خوانده و شنيده باشيم، در زمان شنا کردن، به کنارش مينهيم. براي ما آب آب است و رودخانه رودخانه. ما نيز همانيم که هستيم.
اما فراموشي و فرافکني هاي ما به معني انکار واقعيت نيست. او راست گفته است که در آب رودخانه، بيشتر از يک بار نميتوان شنا کرد اما چيزي را که وي بدان اشارت نداشته آنست که من شناگر بار اول، همان شناگر بار دوم نيستم. تغييرات بدني و فکري در من با چشم علم، تغييراتي است که از اين لحظه تا لحظهاي بعد، نه تنها انکار پذير نيست بلکه انسان آگاه را به شگفتي وا ميدارد.
با وجود همهي اينها، ما به پديدههاي زندگي روزانه، از ديدگاه اهل فلسفه و چون و چرايي آنان نمي نگريم. نگاه ما به پديدهها و آدمها، نگاه سادهتري است. لغزنده است و گذرنده. نگاهي است خالي از دغدغههاي عميق و گره نخورده به نگرانيهاي عميقتر و دردانگيزتر آينده. و اگر چنين نکنيم، بي هيچ ترديد، در دام « اما » و « اگر » هاي « هستي ده روزه » به جان ميآييم و فرسوده مي شويم.
خودکشي از پديدههايي نيست که ما را شگفتزده کند. انسانهاي بسياري از گروههاي گوناگون فکري، در بُرشهاي گوناگون زماني، به عمر خويش، آگاهانه پايان دادهاند. آنچه در اين ميان ميتواند به فکر وادارنده باشد، انگيزههاي اين عمل است. اين که کدام يک از آن انگيزهها، ريشه در يک احساس تلخ و تند گذرا داشته و يا در يک هزارتوي عميق فکري و رفتاري قرار گرفته است، مي تواند زمينه ساز انديشهها و راه گشاييهاي ديگري باشد.
انسان هايي هستند که در يک لحظه، خود را در يک ارتفاع هراسانگيز زندگي، به تار مويي آويزان مي بينند. آنان در آن لحظه، در انديشهي فرارسيدن زمان پاره شدن تار مو هستند. چنين انسان هايي از سلالهي منتظران پاره شدن آن تار مو و فرارسيدن آن مرگ ناشناخته و هراسناکند. در چنين انسان هايي، توسل به مرگ اختياري، در واقع پايان بخشيدن به مرگي نزديک اما غير اختياري است. آنان در اين « بي آرامشي » دردانگيز، در جستجوي آرامشي هميشه جاري هستند.
شکست در عشق براي يک نوجوان بي تجربه و محروم، ورشکستگي اقتصادي براي يک بازرگان آبرو طلب، شکست نظامي يا سياسي براي يک سياستمدار مسؤل از موردهاي مکرري است که در همهجاي دنيا اتفاق افتاده است و ميافتد. اگر همهي اينان در آن لحظه متقاعد شوند که به آن « تار مو » آويزان نيستند، چه بسا از انديشهي خود کشي و مرگ اختياري فاصله گيرند.
از سوي ديگر، انسانهاي بسياري هستند که زندگي دردبار و سايشي آنان، ذهنشان را به مرگ هاي اختياري سوق مي دهد. در اين نکته جاي بحث نيست که در جامعه هاي نابرابر، فقر هم جرم است و هم ننگ. آنان که به دام اين جرم و ننگ ناخواسته به دليل غلط بودن نظام اجتماعي گرفتار ميآيند و حتي « جُربُزهي » ارتکاب جرم را نيز ندارند، در برابر آن همه فشار روحي و جسمي، چنان به تهيگاه زندگي ميرسند که مرگ، بدل به يگانه بوسهي خوشبختي ميشود.
مرگ غزالهي عليزاده از نوع مرگ دوم است. از نوع مرگهاي سايشي است. مرگهايي که سالها در جان انسان اُطراق ميکند، با انسان در ميآميزد و او را آهسته آهسته به يک تنديس ترک خورده و فرسوده تبديل ميسازد.
نميتوان نويسنده بود و زن بود و با چنگ و دندان از شعور و شرف مورد تهاجم دفاع کرد و گرفتار اندوه عميق تاريکيهاي اين دوران نبود. غزالهي عليزاده آخرين قرباني از سُلالهي انسانهاي دردمند و عطشزده نيست. انسانهايي که وجودي طبق طبق پر از اميد داشتهاند و دارند اما در اوج ناتواني و تنهايي، تن به مرگ مي سپرند. انسان هايي که که در جستجوي پايان بيعدالتيها و فقر و درد فرساينده و بزرگ مردمند بيآنکه به چنان پاياني دست يابند.
سپيده دمان، هميشه سرفصل زندگي، شکفتکي، شفافيت و عطرآگيني بوده است. در سپيده دمان است که گيسوان زندگي افشان ميشود. اما تاريکي به شکلي بيرحمانه، پايان سپيده دمان است. مرگ آغاز تاريکي است. اين قانومندي اجنابناپذير طبيعت است.
اما در مناسبات اجتماعي، ميتوان شرايطي فراهم ساخت که زندگي انسانها، در جويباري از تعادل، در رودخانهاي از حرمت و توازن قرار گيرد و آدميان، گذشته از آن که زنانند يا مردان، کودکانند يا جوانان، خود را در سپيدهدمان شکوفايي زندگي احساس کنند.
ميتوان سپيده دمان آرامش بخش زندگي را در همهي جامعههاي انساني احساس کرد، بي آنکه نياز به پايان دادن زندگي باشد. ميتوان آرام و بي دغدغه زندگي کرد بي آنکه انسان از سر اجبار، تن به پذيرش سرنوشت خاکستري انسانهايي همچون غزالهي عليزاده بسپرد. براي رسيدن به چنان بافتي، نياز به ريزش باران آگاهي براي مردم و نهادينهشدن همه ي عوامل رشد و حرمتگذاري انسان، از نخستين ضرورتهاست.
اين مقاله نخستين بار در سال 1375 خورشيدي در شمارهي 127 ماهنامهي « پَر » در آمريکا چاپ و منتشر شده است.
دريافتي از حافظ
1- ديدار نخستين
نام حافظ براي نخستين بار تا آنجا که حافظهام ياري ميدهد در سال اول دبيرستان در ذهنم نقش بست. در آن هنگام، غزلي را که در کلاس درس ميخوانديم، اين بود:
ما نگوئيم بد و ميل به ناحق نکنيم جامهي کس سيه و دَلق خود ازرق نکنيم
در خانهي ما، ديوان حافظ نبود. پدر، دلمشغوليهاي ديگري داشت که به او مجالي نميداد تا راه به دنياي متحول و پُر از رمز و راز حافظ بَرَد. از سوي ديگر، در خانوادهي ما، به جز پدر که خواندن و نوشتن ميدانست، ديگران از اين موهبت و يا حق طبيعي انساني محروم بودند. طبيعي بود که در چنان فضايي، ديوان حافظ راه نداشته باشد. با چنان ذهن خالي از پيشينهي آشنايي با حافظ، هنگامي با غزل او در کلاس درس برخوردم، مردي در برابرم مجسم شد، ژوليده مو، قانع و متواضع، نجيب و اندرزگو و بريده از موهبتهاي بي شمار دنيا.
معلم فارسي به سنت گذشتگان خويش، ما را واداشت تا غزل مورد اشاره را حفظ کنيم، بي آنکه بدانيم چرا و بفهميم که « از بر کردن » شعر چه خاصيتي دارد؟ آن معلم محترم که ظاهرا خود نيز با همان سياق، درسهايش را آموخته بود، حتي بيت يا مصرعي از آن غزل را براي ما معني نکرد، واژههاي دشوارش را توضيح نداد و حتي به ما نگفت که اين شاعر مبارک فال، مَرد است يا زن.
اينکه من با خواندن و شنيدن آن غزل در کلاس درس، شاعر آن را در هيأت يک مرد آشفته حال مجسم کردم، بدان دليل بود که به تجربه دريافتهبودم که همهي شخصيتهاي خلاق در عرصههاي گوناگون زندگي، از تبار مردانند نه از خاندان زنان. هيچ کس با صداي بلند اين گونه نگفته بود. اما همهي کساني را که ميشناختم، در هر کجا که بودند، چه آشکار و چه نهان، با نگاه و رفتار خويش به ما فرزندان فرداي وطن، آن گونه فهمانده بودند که « در » در همه جا، بر پاشنهي مردان ميچرخد نه زنان.
غزل مورد اشاره از مرز شعور و تجربهي فکري ما، فاصلهي بسيار داشت. و در فضايي که نه ميدانستيم و نه انگيزهاي در درون ما به وجود آمدهبود تا آن را از حفظ ياد بگيريم، در دل، هم به آن « پادگان فرهنگي » نفرين ميفرستاديم و هم به حافظ که شعرش را ميبايست اجبارا بر ذهن خود تحميل ميکرديم. حافظ، دنياي وحشي، کوچک و کودکانهي ما را به هم زده بود.
انديشه و دريافت من در آن لحظات آن بود که يک نفر در جايي از خاک ايران، تصميم گرفته بود که در برابر برخي کارها مقاومت کند و خود را بدين وسيله از مجازات و نفرين برهاند. و حالا ما در جايي ديگر، هزاران فرسنگ دور از او، ميبايد زمزمهها و سرسختيهاي وي را به ذهن خويش بسپريم بيآنکه بدانيم جوهر مقاومت و يا سر سختي نشان دادن او ريشه در کجا دارد و يا داشتهاست؟ اما عمر اين تصوير نفرين شده در ذهن من بسيار کوتاه بود. به زودي حافظ مغضوب ذهنم به مردي ديگر فرا روئيد.
2- ديدار دوم
حافظي را که مدتي بعد به جا آوردم، انسان وهمانگيزي بود که ميتوانست پرده از رازهاي نگفتني و ناشنيدني بردارد. اين حافظ را من در يکي از شبنشينيهاي زمستانهي خانوادگي به جا آوردم. ديوان حافظ را يکي از دوستان قديم پدرم، يکبار در همين شبنشينيها، در خانهي ما جا گذاشته بود. پس از رفتن او، من از سر کنجکاوي با ديوان خواجه آشنا و آشناتر شدم تا آنجا که چندي بعد با همهي تنگدستي، آن را از کتابفروشي شهرمان خريدم.
در شب نشيني هاي خانوادگي همه چيز وجود داشت. لطيفه هاي مکرر ملا نصرالدين، داستانهاي خيال انگير و دور از واقعيتهاي زميني و انساني، گلايهها و يکي به دو کردن ها، نقل خاطرههاي کم رنگ و مجروح و سر انجام شعر حافظ. لطيفهاي ملا، چندان زياد نبود. آن ها را هربار که ميشنيديم، پدر با چنان بازسازي استادانه اي برايمان تعريف ميکرد که گويي، نخستين بار از آستين فکر وي در آمده است. ما ميخنديديم و غنا ميگرفتيم. داستان هاي خيال انگيز، بدان جهت که عنصر خشونت و بيرحمي در خود نداشت، ما را همچون پَر کاه، در آسمان کم ارتفاع عمر و تجربهي کودکانهکان پرواز ميداد. اما شعر حافظ، درختها را پرشکوفه ميکرد، بر فضاي خانه، نور افکن ميانداخت، بر همهي ترسها و نگرانيها خط بطلان ميکشيد و زندگي را دوست داشتنيتر از پيش همچون هلويي پوستکنده در برابر ذهن ميگذاشت.
پاي شعر حافظ در آن شب نشينيها به آن دليل به ميان آمده بود که بدل به کليد احتمالي قفل هاي فراوان و ناگشودهي زندگي شده بود. شعر او، در تاريکي نيازها و محروميتها، چراغ آرزو و چراغ تداوم زندگي را بر ميافروخت. شنيدن شعر او به انسان هاي نگران و نا آرام، آرامش و دلخوشي ميداد. حافظ در آن فضا، بدل به دانندهي راز شده بود.
تقريبا ميتوان گفت که راز داني حافظ در خلال اين چند صد سال که از مرگ وي گذشته، در برگيرندهي همهي قشرهاي اجتماعي و گروههاي مختلف سنّي بوده است. البته ميزان باور اين گروههاي گوناگون و به جد گرفتن شعر حافظ در آنها کاملا متفاوت بودهاست. بدين معني که تنها شامل آرزومندان جوان و يا جوانان آرزومند نبوده که عمدتا از طريق شعر او وتعبير آن در پي جفت آرزويي و مناسب خويش در عالم رؤيا ميگشتهاند. بسياري از مادران و پدران دور از فرزند و يا دور از نزديکان و عزيزان خويش، تسلاي دل خود را در کنار شعر او جستهاند. اگر آنان، خود توانايي خواندن و يا درک گوشهاي از معني شعر وي را نداشتهاند، به سراغ کساني رفتهاند که ميتوانستهاند با خواندن شعر او، به چنان انسانهاي آرزومند و منتظري، آرامش و گرما ببخشند. حتي آنان که در تنگناي مناسبات اقتصادي بودهاند و فشار طلبکاران گوناگون، شرف و اعتماد به نفس آنها را در مشت خويش مچاله کرده است، براي پيدا کردن روزنهاي از اميد، به جادوي هستي بخش شعر حافظ، پناه بردهاند.
من هرگز در غرب با چنين پديدهاي برنخوردهام که شاعري تا اين حد سرچشمهي تسکين و روشن کردن چراغ اميدواري در دل مردم بوده باشد. البته منطقي نيست که انسان ادعا کند که نوع رابطهي حافظ با مردم ايران و يا فارسي زبانان، يگانهي رابطهي منحصر به فرد يک شاعر با خوانندگان خويش است. براي اثبات اين ادعا بايد در ادبيات همهي ملتهاي عالم جستجو کرد و سپس به صادر کردن چنان حکمي پرداخت. اما بايد گفت که من به دليل کنجکاوي و مقايسه، از مردمان بسياري چه آنان که تعلق به فرهنگ غرب دارند و چه آنان که از کشورهاي دور و نزديک ميآيند، اين پرسش را مطرح کردهام که آيا آنان شاعري دارند که داراي چنان ويژگيهايي باشد که حافظ در ميان مردم ايران دارد. جواب آنان در اين زمينه، دست کم منفي بوده است. اما قطعا اين جواب، بازتاب همهي آنچه که در درون يک ملت ميگذرد و يا در ادبيات آنها جاري است نميتواند باشد.
ميتوان بر اين نکته تأکيد کرد که هر ملتي، ويژگي رفتاري و فرهنگي خويش را دارد. اما بسياري از خصلت هاي انساني، در ميان مردم جهان، گذشته از زبان، فرهنگ، آداب و عادت هاي متفاوت، کاملا مشترک است. از اين رو، انسان نميتواند مدعي شود که هيچ ملت ديگري، در پي گمگشتهها و آرزوهاي غير قابل دسترس خويش از طريق تعبير و تفسير و يا ترکيبهاي جادويي کلام نبوده است. اما خواه ناخواه، شکل ارائهي کلام از سوي سخنسرايان اين فرهنگها و يا نوع مراجعهي مردم به آنان ميتواند متفاوت باشد. و گرنه محروميت، با درجههاي متفاوت و آرزومندي انساني با جوهرهاي گوناگون در ميان کشورهاي صنعتي و پيشرفته نيز امر غريبي نيست چه برسد به کشورهايي که گرسنگي مشکل بنيادي آنهاست و ديگر خواستهاي رفاهي، نقش درجه چند و چندم دارد.
هنگامي که حافظ ميگويد:
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد وظيفه گر برسد مصرفش گُل است و نبيد
(غزل236)
او با انتخاب واژههايي همچون « بهار »، « سبزه » و « گل »، دنيايي روشن، بهارانه، بهتر و آرزويي در ذهن عارف و عامي ايجاد ميکند. براي گروهي از مردم، حتي کلمهي « آمد » نه به معني زمان گذشته بلکه به معني زمان حال و يا آينده تعبير ميگردد. « آمد » ي که حافظ وعدهاش را ميدهد، در واقع پديدهاي قطعي و به قول اهل دستور زبان سنتي، محَقَق الوقوع به جلوه در ميآيد.
گاه بسياري از انسانهاي نا آرام از بدسازي روزگار و فشارهاي گوناگون اجتماعي و اقتصادي، با اين غزل که ميگويد:
مکن زغصه شکايت که در طريق طلب به راحتي نرسيد آن که زحمتي نکشيد
همدلي حافظ را در اين چنبرهي بيرحم روزگار به فال نيک ميگيرند و در خود آرامشي ژرف احساس ميکنند.
سال ها بعد، ديگر جمع خانوادگي ما، آن جمع پيشين نبود. جوانها به دنبال آزمون بخت خويش، هريک به گوشهاي فرارفته بودند و پيرترها و پيرها، يا زندگي را بدرود گفته بودند و يا در چنان حالت گياهگونهي قطع ارتباط با دنياي خارج بودند که بيشترين لحظات شبانه روز را ميان بيداري و خواب در نوسان بودند. در چنان فضايي، هر گاه مادرم مرا تنها مييافت، ديوان حافظ را که من در خانهي او جا گذاشته بودم به دستم ميداد تا برايش فالي بگيرم و کلام سحرآميز خواجه را با صداي بلند بخوانم. واکنش بلافصل او، بي آن که کلام خواجهي شيراز به مرکز سَرَند کردن کلامي ذهنش برسد، اشکهاي گرمي بود که برگونهاش ميلغزيد. شعر حافظ براي وي، يادآور همهي آرزوهايي بود که ميتوانستند براي هميشه به خاک در غلتند اما هنوز در نغلتيده بودند.
3- ديدار سوم
ديدار سوم من با حافظ، زماني دست داد که در سال 1346 خورشيدي، به کلاس درس حافظ شناسي دکتر احمد علي رجايي، در سال سوم دانشکدهي ادبيات مشهد رفتم. در آن هنگام، من سال اول ادبيات را ميخواندم. دکتر رجايي، هم درس ميداد و هم رياست دانشکدهي ادبيات را داشت. کلاس درس دکتر رجايي، با آنکه براي سال سوميها بود اما همهي مشتاقان حافظ ميتوانستند در آن شرکت کنند. در نخستين ديداري که من با حافظ از طريق خواندن و تعبير و تفسير دکتر رجايي داشتم، اين غزلِ خواجه بود:
سالها دل طلب جام جم از ما ميکرد آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي کرد
(غزل 140)
من از چشمانداز دريافت ها و انديشه هاي او به تماشاي حافظي ايستاده بودم که در ژرفاي بيش از ششصد سال پيش، برش کوتاهي از زندگي انساني و نيز تاريخ را تجربه کرده بود. حافظي را که در اين ديدار بازشناختم، تنها دانندهي رازهاي نهان و گرما بخش سودازدگان نبود، حافظي بود خردمند و عارف. حافظي آگاه به زير و بم زبان، پُر از وسواس براي بهتر کردن بافت کلمه ها و تأثير عميقتر و لطيفتر شعرش بر مردم. هنگامي که کلاس درس دکتر رجايي را ترک ميکردم، احساسي از رضايت و وسوسه، وجودم را فرا گرفته بود. رضايت از آن رو که بُعد ديگري از ابعاد شخصيت فکري و فرهنگي حافظ را در برابر خود ميديدم و وسوسه بدان جهت که ميخواستم بازهم بيشتر از او و دنياي گستردهاش چيزي بدانم.
4- حافظ، عصارهي متعارف فرهنگ ما
حافظ در خلال اين ششصد سال، تجلي يکي از عناصر دروني و ادغام شده در فرهنگ هر ايراني متعارفي بوده است. هرکس که اشعار او را به نحوي بفهمد و جهانبيني گسترده و آفاقي او را درک کند، وي را به گونهاي از آن خود ميشمارد. بيشتر خوانندگان، از ترکيبهاي واژگاني همخوان و رقصندهي او در حوزهي مفاهيم متنوع زندگي لذت ميبرند و بسياري از دوستداران وي، برشهاي معنايي او را در ارتباط با دنياي درون و برونِ انسان، با انديشهها و نيتهاي خود، به شکلي شفاف و با طراوت،همخوان مييابند. حتي آنان که با او سر موافقت نداشته باشند، او را شاعري کاونده در دنياي اسرارآميز درون انسان و تابندهي چراغ بر آن مييابند.
آنان که شهرت رازداني وي را از ميان شعرها و تعبيرهاي رنگارنگ و زنده بازيافتهاند و يا از زبان ديگران شنيده اند، ميان درد خاص خود و درد عام حافظ، پيوند عميقي احساس ميکنند. شايد بد نباشد در اين ميان به ذکر خاطرهاي بپردازم که از بُعد ديگري به حافظ گره ميخورد.
ماجرا چنين است که در سال 1992 ميلادي به دنبال يک مأموريت دانشگاهي از سوئد با گروهي به تاجيکستان و اُزبکستان رفتم. هنگامي که از سمرقند ميخواستيم به شهر دوشنبه در تاجيکستان برگرديم ، هواپيماي موجود در فرودگاه سمرقند، بنزين نداشت و سفر ما اجبارا به تأخير افتاد. راهنماي ما با تاجيکستان و مقامهاي مسؤل آنجا تماس گرفت و سر انجام رئيس سازمان گردشگري تاجيکستان که قبلا ما را نيز در يکي دو جلسه ملاقات کرده بود، يک هواپيماي کوچک بيست سي نفره به منطقهاي فرستاد که زادگاه و آرامگاه رودکي بود. ما مي بايست از آنجا به سوي دوشنبه روانه ميشديم.
نام زادگاه و آرامگاه رودکي در زمان حيات رودکي « بَنُج» بوده است اما در آن سال، که ما به آنجا رفتيم منطقهي مورد نظر را به نام ديگري ذکر ميکردند. نامي که آن ها براي من گفتند در ياداشتهاي روزانهي آن سفر نوشته بودم که متأسفانه در راه بازگشت از مسکو، با محتواي چمدانم به غارت رفت.
در آن روز که ما از سمرقند به روستاي زادگاه رودکي رفتيم، زودتر از موعد مقرر به مقصد رسيديم. شايد بهتر باشد بگويم که هواپيماي فرستاده شده از دوشنبه، ديرتر از زمان مقرر بر زمين نشست.
فصل بهار بود و ما در روزهاي آخر فروردين به سر ميبرديم. در زادگاه رودکي به علت داشتن وقت و تأخير هواپيما، ما فرصت را غنيمت شمرديم و به آرامگاه وي رفتيم. ساختمان آرامگاه رودکي، نسبتا بزرگ بود. در فضاي آن، بوي جوي موليان شناور بود و انسان صداي پاي اسب امير نصر ساماني را به گوش جان ميشنيد. آرامشي مطبوع و گرمايي دلنشين بر جان انسان مينشست.
پس از ورود ما به آرامگاه رودکي، زنان، مردان و کودکان بسياري، کنجکاوانه ما را دنبال کردند. برخوردشان دوستانه اما در بافتي از سکوت به جلوه در ميآمد. اما هنگامي که به فارسي سر صحبت را با آنان باز کرديم، گُل از گُلشان شکُفت.
من از خانمي ميانسال پرسيدم که آيا به غير از رودکي، شاعران و شخصيت هاي ديگري هم هستند که در اين منطقه و يا نزديک به شما دفن باشند؟ آن خانم جواب داد :
- بله! ما در اين جا حافظ شيرازي داريم، فردوسي توسي داريم، سعدي شيرازي داريم!
من خود را به نا آگاهي زدم و پرسيدم:
- مگر آنها هم از شاعران شما هستند؟
جواب وي آن بود:
- بله آقا. آنها کمي دور تر از اينجا دفن هستند و آرامگاه دارند!
من البته موضوع را پي نگرفتم که بپرسم آيا شما به زيارتگاه آنها رفتهايد يا نه. اما چنان حس غريبي از اعتماد به نفس، از غرور و از دلبستگي به ديگر شاعران فارسي زبان را در او ديدم که دريغم آمد سخن را در اين زمينه پي بگيرم و احتمالا او را در بيجوابي بگذارم. از طرف ديگر، آن حس شگفت تعلق فرهنگي در وي چنان قوي بود که ميتوانم گمان کنم که در جوابم در نميماند و اظهار ميداشت بله بارها و بارها به زيارتشان رفتهاست.
در واقع، براي من و او ، چه اهميتي داشت و دارد که رودکي در « بَنُج» آرميده باشد و فردوسي در توس و سعدي و حافظ در شيراز. آن چه مهم است ميراث فرهنگي آنان و تعلق خاطر دوستدارانشان به ميراث کلامي و فکري آنان است.
حافظ نه در جايگاه قدرتمداران عصر نشسته بوده و نه به نوعي از تفکر سياسي و اجتماعي تعلق داشته که براي خود طيفي از دشمنان و يا هواداران گوناگون که داراي تضاد منافع باشند، دست و پا کرده باشد. با وجود اين، شخصيتي مانند احمد کسروي پيدا ميشود که با همهي دانش و آگاهي تاريخي خود، حافظ ديگري را از غربال ذهن خويش به تماشا ميايستد. حافظ انديشههاي او، شاعري بدآموز است که هستي اجتماعي ايرانيان را ويران مي کند. حافظ کسروي را ظاهرا بايد تنها در ميخانههاي کثيف و فقيرانهي قرن هشتم، در برخي از کوچه پسکوچه هاي شيراز سراغ گرفت. حافظ کسروي قبل از آنکه بر فراز تعلقات ارزان زندگي ايستاده باشد در اسارت آنها نشسته است. و درست در نقطهي مقابل او، شاعر آلماني، « گوته » است که تصوير ذهني خويش را از حافظ اينگونه در برابر خوانندگان خود ميگذارد:
حافظا جنون بايد داشتن، آن کس را که ادعاي برابري تو در سر باشد!
شعر حافظ نبض تپنده و تبدار عصر اوست. کلام او جان دار و تپنده است از آن رو که توانسته بي آنکه با ستايش و خواهش درآميزد و يا او را مديون و وابسته نشان دهد، به بيان انديشههايي بپردازد که ذهن وي را هميشه به خود مشغول داشته بوده است. اما وقتي موضوع تبدار بودن شعر وي مطرح ميشود، بدان دليل است که در لابلاي مصرع ها و بيت هاي آن، ميتوان آن زمانهاي را ديد که نا آرامي، رقابتهاي کسب قدرت، فساد و عدم اطمينان به زندگي امروز خويش، از ويژگيهاي برجستهي آنست.
شعر هر گويندهاي، کم يا زياد، جلوهاي از پيرامون اوست. گاه پيراموني به اندازهي يک چهارديواري و گاه پيراموني به وسعت جهان. شکست يا موفقيت يک شاعر در اين نکته است که او کدام ابعاد از زندگي اجتماعي خويش را بازتاب بخشيده است. بايد گفت که برجستگي شعر حافظ تنها در بازتاب بخشيدن اين پيوند نيست بلکه در چگونه بازتاب بخشيدن آن است. زبان اين بيان به گونهاي انتخاب شده، که در بخش بزرگي از شعرش، انديشه هاي انسان عام را به ميان ميکشد تا انسان خاصي که در سرزمين پارس و مشخصتر از همه در شهر شيراز، زنداني قفس تن باشد.
اگر نگاهي به شماري از شاعران برجستهي کشورمان در سده هاي گذشته بيندازيم و آنها را در ترازوي يک سنجش نسبي با حافظ قرار دهيم، در مي يابيم که او از بُعدهاي متفاوتي نسبت به ديگران، خود را در ذهن مردم ايران، متمايز ساخته است. اين تمايز به معني برکشيدن او و يا فرو کشيدن ديگران نيست. بلکه بدان معني است که حافظ از چشماندازهاي خاصي، پس از گذشت چند صد سال، هنوز ميتواند به نيازهاي گوناگون دروني انسانها با همهي تنوع انديشه و رفتار پاسخ دهد.
گمان من بر آنست که اين نيازهاي عميق روحي با همهي تجدد خواهيهاي ساختاري، تکنيکي و الکترونيکي، در انسان همچنان باقي خواهد بود و کلام شاعراني چون او در تاريکترين لحظههاي زندگي، آنگاه که درها از همه سو بسته مينمايند، به کمک انسان خواهد شتافت و طبيعي است که اين کمک بيشتر نصيب کساني خواهد شد که بر درگاه شعر او در بکوبند و زبان وي را در مرزي متعارف دريابند.
پاره اي از شاعران ما، علاقهي انسان ها را در سنين معيني از عمر آنان و در دوران خاصي از برجستهشدن برخي گرايش فکري و يا زباني، به خود بر ميانگيزند. دريافت من آنست که حافظ در اين زمينه، شاعر همهي دوران هاي زندگي است. چه انسان جوان باشد و اسير موج پُرسوداي احساس و تلاش براي رسيدن به قلهي توفيق و چه ميانسال باشد و گرفتار فرزند، نان و آب و چه سالمند باشد و از سوداهاي دور و دراز دست شسته باشد، باز هم ميتواند در شعر او، براي ديدن خود آينهاي بيابد و براي ديدن ديگران، چشماندازي.
چه بسا همين ويژگي عام و همهگير در حافظ موجب شده که در خلال ساليان بسيار، بحث هاي رو به رشد و تکاملدهنده اي در مورد شعر وي بيشتر از ديگر شاعران مطرح گردد. بسياري از اهل انديشه، تلاش کرده اند اگر به هيچ شاعري نزديک نشدهاند، دست کم خود را به او نزديک سازند و از طريق بازبيني ديوان وي و يا نوشتن تفسير بر اشعارش، ارادت خويش را به چنين شخصيتي به نمايش بگذارند.
بايد گفت که حافظ و شناخت از او، اينک سالهاست که در ميان مردم ما و بخصوص آنان که از تحصيل کردگان ما هستند بدل به نوعي اوجگرايي روشنفکرانه شده است. در نگاهي به ديگر شاعران، در مي يابيم که در مورد شاعري مانند فردوسي، شخم زدن مزرعهي تاريخ، از ديدگاهي انسان شناسانه مطرح است. او گذشته را که در غبار تاريخ و افسانه گم شده با نگاهي نو، با باوري عميق به بازسازي و تصويرگري نمونه هاي انساني در ميان قشرها و طبقه هاي مختلف اجتماعي به رشتهي کلام در ميکشد.
در شيخ عطار، ميتوان عارفي را ديد نه بريده از دنيا و نه غرق در آن اما بي نياز به مردم زمانه که در پي باز آفريني برشهايي از زندگي انسان شيفته و پرشور روزگار است که دور از هرگونه وابستگي هاي مادي، ارادت و اخلاص خويش را به مراد و راهنماي فکر و رفتار خود به تماشا ميگذارد. شيخ عطار گاه تنها به توصيفهاي اغراق آميز خويش رضا نميدهد بلکه او در اين زمينه، ارادهي جادويي انسان را در دنياي خرق عادت در برابر خواننده ميگذارد.
سنايي را شاعري مييابيم است که پس از عمري خامي و « جواني کردن »، از افراط بهارانهي عمر و انديشه به تفريط زمستانهي عرفان و اعتزال ميرسد. او در مسير بي اعتنايي به وسوسههاي روزگار حتي موجب شايعهها و افسانههايي در پيرامون خويش ميشود که حکايت از به دل نشستن نوع برخورد او با خاندان اهل قدرت دارد.
وقتي که به خاقاني ميرسيم، او را مردي مي يابيم که زمين و زمان را بدهکار خويش مييابد و غرّه از تواناييهاي خود در زبان و ديگر دانش هاي رايج روزگار ، مردم زمانه را به شکلي سطحي و کوتاه بينانه، توطئهگر و بد خواه به تصور ميآورد.
ناصر خسرو را شاعري مييابيم که پس از بهرهگيري هاي افراط آميز از مال و حشمت و جاه، يکباره تبديل به مردي فدايي ميشود و يک سره بر آستانهي انديشههاي اسماعيليان، سر مي نهد و از لذت هاي رايج روزگار و آرايههاي زندگي در جهت خدمت به آيين و مرام مورد علاقهي خويش دست ميشويد.
به مولاي روم که نگاه مي کنيم، او را مردي مجرّب و عاقل مييابيم که حديث زندگي انسان را با بياني تحليل گرانه به بيان در مي کشد و از ميان بافت متين و سرشار از جوهر کلام درياگونهي خود عبور ميدهد. هم او، در بافتي ديگر، عاشقي شوريده سر است که آرام و قرار خويش را در دوري شمس الحق تبريزي از دست ميدهد و همهي مصلحت انديشيهاي رايج روزگار را به سويي ميافکند تا شايد راه رسيدن به آستانهي مراد و راهنماي عقل و قلب هموار گردد.
در گذار به گستره ي فکر و آثار سعدي، وي را مردي نکتهسنج مييابيم که از مجموعهي رويدادها و افت و خيزهاي زندگي، به موردهاي جزئي، انساني، احترام آميز و عدالت خواهانه نقب مي زند تا انساني ارائه دهد که اگر نه نمونهي آرزويي که بازتاب شفافي از تلاشِ تکامل طلبانهي بشريت باشد.
در نگاهي به حوزهي فکري مسعود سعد سلمان، به شاعري بر ميخوريم که از بازيهاي روزگار و بيعدالتيهاي رايج، چنان گريبان وي گرفته مي شود که هيجده سال از زندگي خويش را در بدترين شرايط ممکن، در زندانهاي طاقتسوز « ناي »، « حصار »، « سو » و « دِهَک » به تجربه مي کشد و زبانش در ادبيات ما، از يک سو بازگو کنندهي تلخيهاي عميق و دردناک ميگردد و از سوي ديگر با مقاومتهاي انساني هميشه ماندگاري نيز گره ميخورد.
در بررسي زبان و محتواي کلام حافظ، مي توان وسواس واژگاني بُت تراشانهاي را در انبوهي از غزلهاي وي شاهد بود. از طرف ديگر، ميتوان حديث عشق تبآلود مولانا را به شمس تبريزي، در بسياري از شعرهاي او، در فضايي آميخته با شادي انساني و اندوه عميق و متين تاريخي، به نظاره ايستاد. حتي نگاه دور انديشانه و از فراز آمدهي فردوسي را ميتوان در بسياري از نمادهاي تاريخي شعرش، جلوهگر ديد.
با تأمل و حوصله، ميتوان نشانههاي ايثار عارفانهي عطار و خوديابي او را در حوزهاي سرشار از اعتماد به نفس، از درون غزليات خواجهي شيراز بيرون کشيد. اما حافظ، آشکارا از طلبکار بودنهاي خاقانيوار فاصله ميگيرد بي آنکه در مورد سِفله پروري چرخ روزگار، سکوت اختيار کند. هم او، ارادت هاي خالصانهي سنايي را در حريم عرفان به عاريت ميگيرد اما قاطعانه به انحصارگريهاي تنگ نظرانهي وي پشت ميکند.
او در وفاداري رندانه و آگاهانه به آرمان هاي انساني، تن به ناصر خسرو قبادياني مي سايد اما از خشم پُر غبار و هراسانگيز وي فاصله ميگيرد. حافظ بيآن که رنج روحي و جسمي عميق مسعود سعد سلمان را در زندانهاي تاريک و درد انگيز پاره اي از شاهان غزنوي تجربه کرده باشد، سوز و سازهاي وي را در نماز شام غريبان خويش با گريه آغاز ميکند و با هاي هاي غمگنانهي خود پايان ميدهد.
با مقايسه و توصيفي که به دست داده شد، حافظ را شخصيتي مييابيم که از ميراث فکري، فرهنگي و تاريخي گذشتهي خود، بهرهها برده است. از درون بازسازي و دگرگوني همين بهرههاي فکري است که شاعري با آن ويژگيها فراز آمده است. او گرايشي به قطبهاي افراط و تفريط ندارد. بدان معنا که از يک سو، چنان به بهرهگيري از لذتهاي زندگي مشغول باشد که نقش خود و حضور ديگران را از ياد ببرد و از ديگر سو، چنان راه زُهد و اِمساک را پيش گيرد که گويي او را هرگز با آن همه شادخواريها کاري نبوده است.
حافظ شاعري است که ميخواهد تا حد ممکن و به شکلي متعادل و طبيعي، از موهبتهاي زندگي فردي و اجتماعي خود بهره بَرَد. او با شوقي طراوتانگيز، چشم به شکفتنها و گشايشهاي زندگي دارد. تنگنظريها وي را ميآزارد و دوروييها، آرام و قرارش را ميگيرد. او انساني است عاقل، متوازن و قابل انعطاف. درست همين خصلت قابليت انعطاف اوست که با برخي ويژگيهاي ديگر، از وي خواجهي رندان ساخته است. خصلت توازن و انعطاف، شايد از آن خصلتهايي باشد که مردم ايران، در طول همهي اين سدهها، در شعر حافظ يافتهاند.
ويژگيهايي از قبيل تکبّر و غرور دروغين، نالهي مداوم از همهچيز و طلبکار بودن از دنيا و مردم روزگار، به کار گرفتن زبان تلخ و گزنده، به نمايش گذاشتن خود فرابيني و فرازنشيني از پنجرهي واژهها، از خصلتهايي است که مردم تعادل جو و آرامش طلب دنيا را به شدت از خود گريزان ميکند. بايد به ياد بياوريم که بيشتر مردم جهان در هر کجا که هستند و با هر زباني که صحبت کنند به اين دسته تعلق دارند.
چه بسيار شاعران و نويسندگاني که در آغاز، هواداران فراواني را پيرامون خود جمع کرده باشند اما به يقين، شعلههاي اين گرايش، دير يا زود خاموشي پذيرفته است. و چه بسيار کسان که از همان آغاز از کلام تند و تبآلود چنين گويندگاني فاصله گرفتهاند. شاعران و نويسندگاني که توانستهاند از چنين خصلتهايي به شکل افراط آميز بپرهيزند، توفيق بيشتري در جلب مردم و تأثير چشمگيرتري بر انديشههاي آنان داشتهاند. مردم در همهي دورانهاي تاريخي، عطر دلپذير و خوشايند انعطاف و توازن را با همهي جان شناختهاند و به سويش آغوش گشودهاند. حافظ به طور طبيعي به گروه توازن و آرامش تعلق دارد.
زندگي از ديدگاه حافظ، آميزهاي است از ناکامي و کام، درد و لذّت، شادي و غم، پژمردگي و شکوفايي. بر پايهي همين دريافتهاي واقعبينانه است که در شعر او، هيچ زنجمورهاي که در فضايي خاکستري رها شده باشد، نميتوان سراغ گرفت. کلام او جلوهگاه تعميمهاست. او در هر کجا که هست و در هر حال و هوايي که از نظر فکري و احساسي به سر برد، يک نکتهي تلخ اما پذيرفتني را از ياد نميبرد. آن نکته چيزي نيست جز گذرا بودن زندگي کوتاه آدمي و به دنبالهي آن، غنيمت شمردن وقت.
اين نگاه نگران و درسآموز، در همهي لحظههاي زندگي با اوست. چه زماني که چشمان تيزبين وي، بر نابرابريها و نامردميها گشوده ميشود و چه آن زمان که شوق و طراوت از کام و سرمستي، او را به اوج ميبرد. در حافظ، ميتوان سه ديدگاه مشخص و متفاوت را در مورد انسان و رابطهي او با طبيعت و جامعه بررسي کرد. اين سه ديدگاه با همهي تفاوت هايي که با يکديگر دارند، به شکلي با هم در پيوند تنگاتنگ هستند.
1- ارادهي انسان به عنوان عامل تعيينکننده:
حافظ مانند هر انسان ديگري، در معرض اميدها و نوميديهاي زندگي بوده است. اين پديدهها، تأثير غير قابل انکار خود را در نحوهي نگرش او به زندگي گذاشتهاند. به همين جهت است که وي در لحظه هاي آفرينش هنري، توانستهاست، دريافت ها، شاديها و افسردگيهاي خويش را در مورد جهان پيرامون خود از صافي واژه هاي صيقلخورده بگذراند. نگارنده با توجه به منابعي که در اختيار داشته، تا کنون به اين نکته برنخورده است که منتقدان و تاريخنويسان، او را شاعري تقديري به شمار آورند. بر عکس، او هميشه شاعري معرفي شده که ارادهاش فراتر از تواناييهاي کور و وحشي سرنوشت قرار دارد.
با وجود اين، از ميان چهار هزار و صد و هشتاد يا چهار هزار صد و نود سه بيت از شعرهاي وي که چهار صد و نود ويک غزل را در بر ميگيرد، ميتوان به بيتهاي معدودي برخورد که در آنها، انسان و ارادهي او به شکلي آشکار و قاطع، عامل تعيين کنندهي دگرگوني شرايط زندگي وي به شمار آمده باشد. در يک نگاه و شمارش کلي، ميتوان تنها حدود پانزده بيت از اين گونه اشعار، فرا روي خويش ديد. اين احتمال وجود دارد که اگر بررسي اشعار او، با دقت و تأمل بيشتري انجام شود شمار بيت هايي که اين مضمون را ميرساند، از اين تعداد، کمي فراتر رود.
با وجود اين شايد اين نکته در ذهن هرکسي تَلَنگُر بزند که وجود پانزده يا بيست بيت شعر در اين زمينه چندان تناسب منطقي با چهار هزار و دويست بيت شعر از يک شاعر ندارد. اما بايد گفت آنچه را که ما ميبينيم همهي مطلب نيست. با وجود آنکه حافظ در اين حوزه، چندان شعرهاي زيادي ندارد اما نحوهي برخورد او با پديدهها و نقش انسان در شبکهي زندگي اجتماعي، همراه با زبان استوار، گرم و عطرآگينش، اين حس معين را به خواننده القاء ميکند که حافظ نه سست اراده است و نه به سادگي در برابر زبونيها و فشارهاي روزگار و خاندان قدرت سر تسليم فرود ميآورد. توانايي، اعتماد به نفس و استواري او، از خلال زبان گزيده و غربال شدهاش، زبانه ميکشد.
حافظ در اشعار ضد تقديري خويش، بر سرنوشت تحميلي و از پيش رقمخوردهي انسان ميشورد. دشواريها و ناکاميها را حقير ميشمارد و براي از ميان برداشن نابسامانيها و نابرابريها، نگاهي واقعگرايانه، استوار و نافذ دارد. در همين رابطه است که در کشاکش دشواريهاي زندگي، گلايهي او نکاتي را هدف ميگيرد که جزو مناسبات اجتماعي انسان است:
بر آن سرم که گر زدست برآيد دست به کاري زنم که غصه سرآيد ( غزل 229)
وقتي که شاعر از عبارت « گر زدست برآيد » که يک « حشو » بسيار انساني و قابل درک را نشان مي دهد، در عمل، در را بر روي هرگونه تصور اغراق آميز ميبندد. او ميگويد: « من تصميم دارم کاري کنم که دوران غم و غصه سرآيد، مشروط بر آن که اين کار در حد توانايي من باشد و يا توانايي انساني من اجازه دهد که در انجام آن توفيق يابم.»
او با آوردن حشو منطقي و بسيار هوشيارانهاش، خود را در برابر زمينيان، نه تنها زميني نشان ميدهد بلکه بي هيچ کلام نخوت آميزي، خواست تکامل طلبانه و دگرگون خواهانهي خويش را نيز براي خواننده مطرح ميسازد.
بيان شاعر در شعر مورد نظر، داراي يک پيآيند منطقي است. هر ادعايي که از سوي شاعر مطرح شده، نخست در برشهاي زماني و مکاني خاصي جا ميگيرد و سپس، تکّه تکّه و يا مرحله به مرحله، در يک ترکيب پذيرشبار به خواننده انتقال مييابد. در بيتي که خوانديم، ميتوان چهار بُرِش معيّن را تشخيص داد:
بر سر آنم / اگر زدست برآيد / دست به کاري زنم / که غصّه سرآيد
شاعر مصمم است که واکنشي از خود بروز دهد. اما نه هر واکنشي و نه به هر شکلي که ممکن است. تصميم او بر آن قرار گرفته که در پي يک چاره جويي واقع بينانه و عملي براي حل مشکلات و نابسامانيهايي که بر سر راه زندگي فردي و اجتماعي او، به عنوان يک انسان گذاشته شده است، گامهايي بردارد. او مولاي روم نيست که در نا آراميهاي طلب کرده در راه عشق، حتي کعبه را بدل به بتخانه سازد:
ساقي بيار آن جام را، بستان زمن آرام را بگذار اين اسلام را، رو کعبه را بتخانه کن
مولانا جلال الدين، در لحظات بريدن از آويزگاه ملاحظات روزمرهي زندگي، پا بر سر سنت و عادت مي گذارد. اين نوع واکنش، تنها گوشهاي از شخصيت پُرابهام و چند لايهي او را به نمايش ميگذارد. با وجود اين، مردم که غالبا تنها به يک آويزگاه روحي و فکري در همهي دوران زندگي فردي و اجتماعي خود آويزانند، چنان نميکنند که مولاي روم گفته است. براي آنان حتي تصور کُفر، کُفر است. از ديدگاه آنها، مقدسات و باورها، چنان فولادينند که تصور آب کردن آن فولاد نيز لرزه بر اندام بسياري ميافکند.
مولانا نيز چنان نميخواهد که ميگويد. سخن او از باري نمادين برخوردار است و با چنان کلامي ميخواهد توفان ذهني خود را براي دگرگوني و جا به جايي آنچه را که اراده کرده، به شکلي زنده و قابل حس در معرض ديد بگذارد. در حالي که حافظ در فضايي ديگر نفس ميکشد و بر آن نيست که چنان انديشههايي را به دل راه دهد.
انديشههاي او در مقابله با نابسامانيها و بيعدالتيها، انديشههاي تراشخورده اي است. مردان راه، پيش از قدم گذاشتن به وادي مخاطره، مخاطرهها و سختيها را از صافي احساس و فکر خود عبور ميدهند تا هيبت آن پديدهها برايشان عادي گردد. بدان سبب است که آنان در لحظهي عمل، ديگر هراسي در دل ندارند :
زمشکلات طريقت عِنان متاب اي دوست که مَرد راه نينديشد از نشيب و فراز
( غزل260)
حافظ با وجود همهي باورهاي مذهبي و نيز رشد و حضور در يک جامعهي خرافي، هرگز تن به تسليم و تقدير نسپرده است. حتي آنجا که با کلام خود، صحبت را به تسليم ميکشاند، در عمل تسليم رندانه و گذرائي است که براي يک رهايي کلي و همگاني، به آن تن ميسِپُرَد. و گرنه، او انسان را مجموعهاي از تلاش، آگاهي و اراده به شمار ميآورد و بر « مرکزي بودن » وي تکيه ميکند.
همين انديشهي بنيادي، ريشه دار و همگاني است که وي را وا ميدارد تا براي برهم زدن نظام نابرابرِ حاکم بر هستي انسان ها، سينه را به نحوي غرورآميز سپر سازد:
چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد من نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک
( غزل 299)
پيوند عشق و رندي در او چنان قوي است که مجال هرگونه مصلحت انديشيهاي اين يا آن جهاني را در ارتباط با منافع آني و ارزان زندگي از وي ميگيرد. او خود را به آن چيزي اختصاص ميدهد که از دايرهي منفعتطلبيهاي لحظهاي و تنگ نظرانه، فاصلهي بسيار دارد. حتي براي تحقق مستي که آن را اوج آگاهي و سعادت ميداند، بايد پا را از بسياري مانعها فراتر گذاشت و تا مرز پذيرش انساني درد پيش رفت. در آن هنگام است که ميتوان براي تحقق آن خواستها، افلاک را زير نگين خويش درکشيد:
گداي ميکدهام، ليک وقت مستي بين که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
( غزل 346)
حافظ چه به تنهايي و چه در پيوند با جمع، يک چيز را مورد نظر دارد: پيروز شدن! و اين در حالي است که از پيروزي آرزويي او، نميتوان رنگ و بوي فشار، بر خاک مالاندن حريف و يا چهرهي نوعي از خشونت را در برابر خود ديد. اين پيروزي، در او جلوهاي است از نوعي شکفتکي و رويش. به اعتقاد او، آنجا که نيرو براي تکامل و حرکت وجود دارد، تسليم و از پا افتادگي، تنها در آغوش گرفتن مرگ است.
در چهرهي حافظ، ميتوان رنگ و بوي اعتماد به نفسي را ديد بسيار ريشه دار و استوار. او با آنکه متواضعانه، خصلت گدايي ميکده را به خود نسبت ميدهد، اما بي آن که بوي تحقير از کلامش شنيده شود، ناز بر فلک و حکم بر ستاره ميکند.
او از جمله شاعراني است که در کلام خود، کمتر جايي براي نشان دادن احساسات شخصي، کاميابيها و يا ناکاميهاي فردي گذاشته است. در شعر او اگر « من» ي هم مطرح است، آن را بدون پيوند با ديگران، در معرض ديد نميگذارد:
بيا تا گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم
اگر غم لشکرانگيزد که خون عاشقان ريزد
من و ساقي بدو تازيم و بنيادش براندازيم
(غزل 372)
2- تقدير و بخت، مسلط بر ارادهي انسان
در اين بخش، حافظ اسير چنبرهي تقدير است. اين تقدير معرفي شده از ديدگاه او، چيزي است که دور از دايرهي توانايي وي قرار دارد. انسان با هرگونه تکاملي که در طول تاريخ به خود ديده، هنوز نتوانسته در مقابلهي آني، از پس نيروهاي طبيعي برآيد. چه در روزگار حافظ که انسان به امکانات و تواناييهاي اندکي مجّهز بود و چه امروز که قدرت فنآوري انسان در برخي زمينهها، شگفتي ميآفريند، هنوز طبيعت در بسياري از لحظهها، حرف آخر را ميزند. حادثههايي از قبيل زلزله، توفان هاي ويرانگر، سيل، گرماها و سرماهاي ناگهاني، همه از موردهايي است که بازتاب فرادست بودن طبيعت بر تواناييهاي انساني است. اما طبيعت با همهي قدرت خويش، بر چيزي که نتوانسته غلبه کند، ارادهي انسان است. اين آن راز شگفتي است که ميتواند بيانگر تکامل و پايداري انسان در عرصهي خاک باشد.
حافظ از شاعراني است که به ناتواني جسمي انسان اقرار دارد اما اراده و خواست او را شکنندهي همهي قدرت ها و فراز نشينيهاي طبيعي و غير طبيعي ميداند. اگر صحبت از چنبرهي تقدير است در واقع آن چيزي است که به شکل قانونمند اما به تعبير عام، وحشي و کور، بر انسان ميتازد. اين تقدير يا قدرت طبيعي، ميتواند ويرانيها به بار آورد اما نميتواند ارادهي انسان را به طور عام درهم شکند.
واژه هاي زيرين، بخشي از بسيار است که در شعر حافظ، جلوهي قدرتمند و بيانگري براي بازتاب آن انديشههايي دارد که طبيعت را اگر چه قدرتمند نشان ميدهد اما ارادهي انسان را قوي تر از آن به نمايش در ميآورد. زيرا ميل به ماندن، ميل به شکوفا شدن و تکامل يافتن در وي، بسياري از مرزهاي تصور را درهم شکسته است. آن واژهها که ذکرشان به ميان آمد از اين قرارند:
بخت / دولت / فلک / چرخ / روزگار / ازل / زمانه / قضا / تقدير / جهان / طالع / دهر/ ايام / قسمت / اختر/ آسمان / بحر معلق/ ابد / سپهر / عروس جهان / عهد الست / قَدَر / نصيب / چرخ فيروزه / چرخ کبود / گردون / سرنوشت / قسمت ازلي/
حافظ تصوير شده در اين کلمات که در بافت شعرهاي او آمده، گذشته از اقرار به قدرت طبيعت و گلايه از ويرانگريهاي آن، از نابکاري نابکاران سخت تلخکام است. گلايهي عميق و پُر از درد او، متوجه نظامي است که سِفلِه پرورانه، بر هرچه انسان متوازن و آرامش طلب است ميتازد و همچنان تلاش در لگد مال کردن هستي دَه روزهي او دارد. نظام رايج و درهم ريختگي آن، چنان است که هرچه ميکند، رنگ و بوي اهريمنانه به خود ميگيرد و چنين است که فرياد اعتراض او را به آسمان بلند ميسازد:
رضا به داده بده و ز جبين گره بگشاي که بر من و تو، درِ اختيار نگشادست ( غزل 47)
و يا در جايي ديگر، اينگونه گلايه سر ميدهد:
سبب مپُرس که چرخ از چه سِفلُه پرور شد
که کام بخشي او را بهانه، بي سببي است
(غزل 65)
او حتي در اوج اين تاختن کلامي و خشم انساني، از خشونت و انتقام فاصله مي گيرد. شايد براي آن که به هرگونه تسلسلي از « کُنِش » و « واکُنِش » کور، نامتمدنانه و ويرانساز پايان دهد، خود به قربانگاه مي رود و بر آن است تا با بر افراشتن پرچم سفيد، بر سوداگري ستم گرانهي ستمگران، پايان بخشد:
بر آستانه ي تسليم، سر بنه حافظ که گر ستيز کني، روزگار بستيزد ( غزل 152)
آن چه را که حافظ از بخت و تقدير و نيز از خاندان قدرت و تصميم انتظار دارد،جز بي وفايي، دورويي و ستم چيز ديگر نيست. اين درست است که او خود را در چنبرهي سرنوشت اسير ميداند، اما اين اسارت نه ناشي از جنگ تن به تن که حاصل قانونمنديهاي اجتناب ناپذير زندگي است. گذشته از اين دريافت، بايد آگاه بود که از « اين عجوزهي مُحتاله » و « عروس هزار داماد» کار ديگري نيز جز ويرانگري و فريب بر نميآيد.
از ره مرو به عشوه ي دنيا که اين عجوز مکّاره مينشيند و محتاله ميرود (غزل 221)
به نظر ميرسد که « آسمان » ، « تقدير » ، « سپهر » و يا هر نام ديگري که آورده شود، پديده هايي هستند غير قابل اعتماد. او آميختگي تصادفي اين خصلتها را با ويژگي ديگر نيروهاي عقبماندهي اجتماعي که از جايگاه قدرت حرکت ميکنند، براي هستي يک جامعه به طور عام و براي انسان به طور خاص، فاجعه بار ميداند.
آسمان کشتي ارباب هنر ميشکند تکيه آن به که برين بحر معلّق نکنيم ( غزل 376)
و چنين است که حتي در يک مورد، نميتوان بيتي را يافت که حافظ از آسمان در رابطه با « بدکاري» و « نامردمي» با يکي از مردان سلسلهي فريب و قدرت، گلايه کرده باشد. آنان يا بر اسب قدرت سوار بوده و تاختهاند و يا اگر به زمين خوردهاند نتيجهي ستم ها و رقابتهاي خشونتآميز خود آنان بوده است. اما او آشکارا از دشمني پايان ناپذير آسمانيان با خاندان فکر و تعهد، سخن به ميان ميآورد.
حتي آنجا که از شخصيتي سياسي مانند جلال الدين تورانشاه، وزير شاه شجاع و نيز سلطان زين العابدين، صحبت ميکند با همهي احترام و ارادتي که به او دارد، پا از مرز معيارهاي ارزشي خويش فراتر نميگذارد. بلکه واقعيتي تلخ را که بُعدي دوگانه دارد به ميان ميکشد. از يک سو نقش چنان وزيري را در ايجاد آرامش و تأمين جان و مال مردم تا آنجا آشکار ميسازد که « حافظ» هاي جامعه، ميتوانند بي هيچ اضطرابي، از ميکده به خانه روند و ترسي از راهزن جان و مال مردم نداشتهباشند و از سوي ديگر، او به آوردن يک ترکيب، قناعت ميورزد و آن نيز ترکيب « تولّاي وزير » است.
خرم آن دَم که چو حافظ به تولّاي وزير سر خوش از ميکده با دوست به کاشانه روم
( غزل 357)
شعور و متانت رفتار در حافظ و نيز چگونگي راهيابي او به آستان گشايشها و روشنيها، زمينه هاي گسترده و پايههاي استواري دارد. زماني که او از « سِپهر تيز رو » سخن به ميان مي آورد، نالههايش خاقانيوار نيست که گوش فلک را کر کند. وي رندانه به گُزينهاي ديگر توسل ميجويد و خواهان بهرهگيري از همان دمي است که ميتواند در اندوه و غم سپري شود، اما حافظ اجتناب ميورزد :
چشم آسايش که دارد از سپهر تيز رو ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
(غزل 466)
اگر امکان آن وجود ميداشت که اشعار حافظ از نظر تاريخ سرايش آنها تدوين ميشد، بهتر مي توانستيم خاستگاه و رابطهي انديشههاي گوناگون وي را در ارتباط با شخصيتهاي تاريخي هم عصر او و نيز ديگر حوادث جاري در همان بُرِش زماني در يابيم. در آن صورت ميتوانستيم بدانيم که آيا شعرهاي تقديري او، مربوط به دوران پختهتر عمر وي است که انسان به دليل آنکه پايان راه عمر را نيز بهتر و روشنتر فراروي خود ميبيند، از بلندپروازيهاي خويش ميکاهد.
از طرف ديگر آگاهي به تاريخ سرودن اين شعرها، ميتوانست به طور قاطع، ذهن ما را بدان سو جهت دهد که شايد اشعار شورشگرانهي او از نظر مضمون که ميخواهد هرگونه بناي بيدادي را از بُن برافکَنَد، جزو شعرهاي دوران جوانسالي وي بوده است.
3- کوتاه بودن زندگي و بهرهگيري از وقت
حافظ نيز همچون خيام از شخصيتهايي است که براي « آنِ » زندگي، به عنوان حلقهاي از زنجير سست و شکنندهي لحظهها، اهميت بسيار قائل ميشود. و در جوهر اين کوتاهي و گذرندگي پرشتاب است که کيفيت و شعور، به شکلي مشخصتر در آن به جلوه در ميآيد. وقتي حافظ آغاز و پايان زندگي را در نظر ميگيرد، اين چشمانداز در برابرش جلوهگر ميشود.
« ديروز » که گذشتهاي است يک تا صد ساله، ما نبودهايم. آگاهي، اراده و آرزو، تشخيص و داوري ما هم نبودهاست. نه تمنايي شعله ميکشيده و نه هراسي، لرزه بر اندام ما ميافکنده است. اما « امروز» که ما هستيم، هم تمنا هست و هم هراس. هم آگاهي شعله ميکشد و هم اراده. و « فردا» ، انسان، اين کهکشان متحرک، گويا، گريان و خندان، نوميد و آرزومند به عنوان انسان، در سکوتي تأييد آميز به تاراج مرگ ميرود. آن گاه نه اثري از آن کهکشان متحرک است و نه از آن مجمع الجزاير شعور. حافظ در چنين چشم اندازي است که آرامش انساني خود را با همهي پذيرش ها از دست ميدهد و دوست دارد که تنها دقايق عمر را غنيمت بشمارد و ديگران را نيز در اين غنيمتشماري سهيم سازد.
حافظ ميخواهد که انسان، واقعيت وجودي مرگ را با همهي تلخيها، صبورانه بپذيرد و براي ارزشمند ساختن لحظات کوتاه و نامعيني که در اختيار ماست، تلاش براي بردن بيشترين بهره را داشته باشد.
خوش تر زعيش و صحبت و باغ و بهار چيست؟
ساقي کجاست، گو سبب انتظار چيست؟
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجام کار چيست؟ (غزل 66)
در ميان غزليات حافظ مي توان به بيش از سي و چهار بيت برخورد کرد که محتواي آنها در جهت روشن کردن انسان براي بهره گيري از زمان کوتاهي است که در اختيار اوست. وي حتي ديدار مجدّد انسانها را پس از مرگ، منتفي ميداند و همين نکته، بر سنگيني تلاش او در دوران زندگي و توانايي جسمي و روحي ميافزايد.
فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل چون بگذريم ديگر، نتوان به هم رسيدن
(غزل 388)
با وجود آن که حافظ اميدي براي بازسازي دنياي ديگر ندارد اما حتي اين دوران کوتاه زندگي را چنان در تار و پود نابرابري ها و دشواري هاي تحميلي، گمشده ميبيند که از نبودن مجال در همين مجال کوتاه گلايه ميکند.
شکّر به صبر دست دهد عاقبت ولي بد عهدي زمانه، زمانم نميدهد ( غزل 225)
او حتي با وجود اعتراف به غم ايام، نه تنها راه گريز از آن را در گرمي درون و بريدن موقت از سرماي برون ميداند، بلکه با زباني تلخ ، افلاک را که نماد قدرتهاي بيرون از کنترل ماست به سخره ميگيرد و ميخواهد با نوشيدن ساغر و ريختن جرعهاي بر کهکشانها، پرده از آن راز ارجمند درون که اعتماد به خويش و پذيرش قانونمنديها را در بر ميگيرد، بردارد.
ساغري نوش کن و جرعه بر افلاک افشان چند و چند از غم ايام جگرخون باشي
( غزل 452)
خيام در چهرهي يک متفکر شاعر و حافظ در هيأت يک شاعر رند و هُشيار در برخي برشهاي فکري، گاه در کنار هم قرار ميگيرند و گاه از يکديگر عبور ميکنند اما در بسياري از موردها، از هم نيز فاصله ميگيرند. يکي از آن موردها، تفاوت نگرش آن دو به کوتاه بودن زندگي و نيز واکنش در برابر اين ستم ناخواسته يعني مرگ است. لحن خيام، سرد و آميخته با يک گزندگي تأسف بار است. از طرف ديگر، حافظ از بيان اين گزندگي معين نسبت به دور فلک پرهيز مي کند و معتقد است که اگر قرار باشد اين بخش از عمر کوتاه آدمي نيز با دريغ و تأسف سپري گردد، ديگر چه مجالي براي بهره بردنهاست؟
صبح است ساقيا، قدحي پُر شراب کن! دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن!
روزي که چرخ از گِلِ ما کوزهها کند زنهار، کاسهي سرِ ما پُرشراب کن!
( غزل 390)
اين نوشته، نخستين بار در شمارهي پنجاهِ فصلنامهي « ره آورد » در بهار و تابستان 1999 ميلادي به سردبيري آقاي حسن شهباز در آمريکا منتشر شده است. شکلي کنوني نوشته با آن زمان تفاوتهاي معيني در پرداختهاي واژگاني دارد. اما جوهر مقاله، همان است که بوده است.
در اين مقاله از کتاب شرح غزلهاي ديوان حافظ اثر دکتر حسينعلي هروي استفاده شده و شمارهي غزلها از ديوان مورد نظر گرفته شده است. مشخصّات ديوان مورد استفاده به شرح زير است:
شرح غزلهاي ديوان حافظ
شرح از دکتر حسينعلي هروي، چهار جلد، 2211 صفحه، نشر نو، 1367 خورشيدي
بيستم ژوئن 1997
فارسي دهم

موضوع درسهاي بيستگانهي کتاب دهم در بردارندهي مطالبي است که از دانشآموز مورد نظر، معلومات و توانايي قابل ملاحظهاي را ميطلبد. پرداخت عميق به زندگي و شعر عبيد زاکاني، نگاهي به بهارستان جامي که در واقع تقليدي از گلستان سعدي است، در خواننده دريافتي روشن نسبت به اين دو شخصيت و آثارشان پديد ميآورد.
سرگذشت ناصر خسرو قبادياني، زندگي نظامي گنجوي و پرداختي به انديشهها و کتابهاي منوچهر جمالي نويسنده و انديشمند متفکر معاصر ايراني و زندگي محمد علي جمالزاده، در برگيرندهي فضايي است که دانش آموز ميتواند هم نگاهي به گذشته داشته باشد و هم چشمي به ادبيات معاصر و انديشمندان آن.
آوردن ضرب المثلهاي گوناگون از کشورهاي مختلف دنيا و سرگذشت جايزهي نوبل در عمل به شکلي عميق، دانشآموز را به فضاي فکر و فرهنگ بسياري از کشورهاي جهان ميبرد.
سرگذشت خط فارسي، زندگي حسين بهزاد و محمود فرشچيان دو نقاش ايراني، سرگذشت موسيقي و نيز تاريخ ايران از جمله چشماندازهاي ديگري است که ذهن دانشآموز را هم به افقهاي هنر نقاشي و موسيقي ايراني آشنا ميسازد و هم پردهي ديگري از تاريخ ايران را در برابر وي به نمايش ميگذارد.
تمرينهاي دستوري، واژگاني و معنايي، پرداخت به دستور زبان فارسي در مرحلهاي عميقتر از کتاب درسي نهم از ديگر نکتههاي آمده در اين کتاب است. در بخش آخر کتاب، پرداخت مفصلي به دستور زبان فارسي انجام شده و معادلهاي انگليسي آنها نيز آمده است.
فهرست درسهاي اين کتاب به ترتيب قرار گرفتن به شرح زير است:
1. پيشگفتار
2. لطيفههايي از عبيد زاکاني
3. نکته هايي از بهارستان جامي
4. ناصر خسرو قبادياني
5. سازش نادرست ( شعري از ايرج ميرزا )
6. آرزوهاي انساني ( داستان )
7. ضرب المثل هاي دنيا - بخش نخست
8. ضرب المثل هاي دنيا - بخش دوم
9. جايزهي نوبل
10. انسان کنجکاو ( داستان )
11. سرگذشت خط فارسي - بخش نخست
12. سرگذشت خط فارسي - بخش دوم
13. تصويري از دو نقاش
14. روزگار ديگر، من ديگر ( شعري از پرويز ناتل خانلري )
15. تاريخ ايران - بخش نخست
16. تاريخ ايران - بخش دوم
17. محمد علي جمالزاده
18. نظامي گنجَوي
19. سرگذشت موسيقي ايران - بخش نخست
20. سرگذشت موسيقي ايران - بخش دوم
21. منوچهر جمالي
22. دستور زبان فارسي
23. شکلهاي نوشتاري الفباي زبان فارسي
اين کتاب نيز در ژوئن 1998 ميلادي، در قطع نزديک به وزيري و در 207 صفحه از سوي انتشارات نشر آموزش در سوئد چاپ و منتشر شده است.
براي سفارش کتابهاي مورد نظر مي توان با ناشر از طريق آدرس زير تماس گرفت:
Amozesh
C / o
Skolspåret 39
424 31 Angered
Sweden
Tel. 004631-462684
E.post : amozesh@hotmail.com
فارسي نُهم

اين کتاب نيز از بيست درس تشکيل شده و محتواي آن از تنوع و عمق فرهنگي ويژهاي برخوردار است. در آن هنگام که من اين کتاب را مينوشتم، بر اين نکته آگاه بودم که کتاب مورد نظر مقداري فراتر از سطح دانش دانشآموزان ايراني در خارج از کشور است. اما در عمل به اين نکته دست يافتم که دانشآموزان ايراني، آنها که درس فارسي را به هر دليلي تا سال نُهم پيگيري کرده بودند در درک و هضم مطالب کتاب مورد اشاره، مشکلي نداشتند. هدف من نيز هميشه اين بوده که هر يک از کتابهاي درسي، نقش فراکِشنده داشته باشد و نه به تنهايي، همراهي کننده.
البته با گذشت زمان، از شمارهي دانشآموزاني که به زبان مادري، چه گفتاري و چه نوشتاري تسلط دارند، به گونهاي اجتناب ناپذير کاسته شده است. اين امر موجب شده که من در همهي کتابها با سرعت زماني بيشتري تجديد نظر کنم و آنها را دوباره بنويسم. در مورد کتاب نُهم نيز اين قانونمندي مصداق دارد. اما به علت آنکه در سالهاي اخير شمار دانشآموزاني که به مرحلهي کتاب نُهم ميرسند، کم و کمتر شده، نياز مبرم به نوشتن يک کتاب جديد نهم، هنوز پيش نيامده است.
درسهاي اين کتاب، به تاريخ زبان و خط، به شعر معاصر ايران و شاعراني چند، به گلستان سعدي، به عليمحمد افغاني نويسندهي کتاب شوهر آهو خانم، به صادق هدايت و جلال الدين محمد بلخي ميپردازد. در درسهاي ديگر، سرگذشت شيخ عطار نيشابوري، سرگذشت موسيقي ايران، سرگذشت کتاب هزار و يکشب، تاريخ ايران و نيز موضوع هاي ديگري آمده است.
در اين کتاب، مبحثهاي دستوري، واژگاني و معنايي با تفصيل و نيز معادل انگليسي آنها به شکلي قابل فهم دنبال ميشود.
فهرست درسهاي اين کتاب به شرح زير است:
1. پيش درآمد
2. نکتههاي تأملانگيز - بخش نخست
3. نکتههاي تأملانگيز - بخش دوم
4. انسان، زبان، خط
5. آشنايي با شعر معاصر ايران - بخش نخست
6. آشنايي با شعر معاصر ايران - بخش دوم
7. داستانهايي از گلستان سعدي
8. آفريننده ي شوهر آهو خانم ( عليمحمد افغاني )
9. تاريخ ايران - بخش نخست
10. تاريخ ايران - بخش دوم
11. ماري جُوانا
12. شيخ عطار
13. سرگذشت موسيقي ايران - بخش نخست
14. سرگذشت موسيقي ايران - بخش دوم
15. صادق هدايت
16. مولانا جلال الدين محمد بلخي- بخش نخست
17. مولانا جلال الدين محمد بلخي- بخش دوم
18. هزار و يک شب
19. عاقبت مرد حيلهگر
20. دانشمندان ايراني
21. در آشيانه ي سيمرغ ( زندگي زال پدر رستم )
22. دستور زبان فارسي
23. شکلهاي نوشتاري الفباي زبان فارسي
کتاب نُهم در ژوئن 1998 از سوي انتشارات نشر آموزش در سوئد، در 236 صفحه و با همان قطع کمتر از وزيري براي نخستينبار، چاپ و منتشر شده است.
براي سفارش کتابهاي مورد نظر مي توان با ناشر از طريق آدرس زير تماس گرفت:
Amozesh
C / o
Skolspåret 39
424 31 Angered
Sweden
Tel. 004631-462684
E.post : amozesh@hotmail.com
فارسي هشتم - کتاب نخست

کتاب مورد نظر نيز از بيست درس تشکيل شده است. ناگفته نگذارم که در سال 2004 ميلادي، کتاب هشتم جديدي نوشته شد که به کلي حال و هواي ديگري دارد و در مسير تکاملي کتابهاي پنجم، ششم و هفتمي است که در آن سال منتشر شده است. اما متأسفانه کتاب مورد نظر هنوز از چاپ خارج نشده و تا آن زمان، همين کتاب هشتم نخستين مورد استفاده قرار ميگيرد.
از ويژگيهاي اين کتاب، صرف نظر از تمرينهاي دستوري، واژگاني، معنايي، بايد گفت که واژههاي همخانواده نيز در پايان هر درس به ترتيب حرفهاي الفبا آورده شده تا آموزگاران بتوانند در گفتن ديکته به دانشآموزان، از اختيار عمل بيشتري برخوردار باشند.
به جز بخش دستوري کتاب که پس از پايان درس بيستم آمده، بخشي نيز به تمرينهاي جداگانهي دستوري اختصاص داده شده و همچنين تمام واژههاي همخانوادهي درسها به ترتيب الفبا در آخر کتاب آمده است.
در اين کتاب، درسهايي به شاهنامهي فردوسي، حافظ، دکتر محمد علي اسلامي ندوشن، عمران صلاحي اختصاص يافته و همچنين در درس هاي ديگري به پديدهي دين و مذهب از ديدگاهي بيطرفانه و تاريخي پرداخته شده است. توجه به سنتها و ريشهيابي ضرب المثلها نيز از موردهايي است که در کتاب هشتم جاي ويژهي خويش را دارد.
فهرست درس هاي کتاب هشتم به اين قرار است:
1. پيشدرآمد
2. لطيفههاي گوناگون - بخش نخست
3. لطيفههاي گوناگون - بخش دوم
4. دين و مذهب
5. برخي شعرهاي خواندني
6. ابوالقاسم فردوسي - بخش نخست
7. ابوالقاسم فردوسي - بخش دوم
8. ريشهي برخي از ضرب المثل ها
9. عمران صلاحي ( شاعر و طنز پرداز )
10. تاريخ ايران - بخش نخست
11. تاريخ ايران - بخش دوم
12. شعرهاي ضرب المثل شده
13. نويسندهاي شفاف ( محمد علي اسلامي ندوشن )
14. حافظ شيراز
15. نوروز - بخش نخست
16. نوروز - بخش دوم
17. ابرها
18. شب يلدا
19. لطيفهپردازي در ايران
20. کشيدن سيگار
21. زبان اِسپرانتو (Esperanto )
22. دستور زبان فارسي
23. تمرين هاي دستوري
24. کلمههاي همخانواده
25. شکلهاي نوشتاري الفباي فارسي
براي سفارش کتابهاي مورد نظر مي توان با ناشر از طريق آدرس زير تماس گرفت:
Amozesh
C / o
Skolspåret 39
424 31 Angered
Sweden
Tel. 004631-462684
E.post : amozesh@hotmail.com
فارسي هفتم - کتاب دوم

فهرست درسهاي اين کتاب به قرار زير است:
1. آدمها و انديشهها
2. نگاهي به تاريخ ايران - بخش نخست
3. مردي هميشه نگران
4. نگاهي به تاريخ ايران – بخش دوم
5. آزادي دين و عقيده
6. آموختن هنر - بخش نخست
7. آموختن هنر - بخش دوم
8. اخلاق و رفتار ايرانيان - بخش نخست
9. شعرها و مَثَلها
10. قهرمانان تاريخي و افسانهاي- بخش نخست
11. اخلاق و رفتار ايرانيان - بخش دوم
12. در شهر دزدان
13. قهرمانان تاريخي و افسانهاي- بخش دوم
14. پيروزي عقل
15. ريشسفيد دهکده
16. شاعري تيزبين ( عبيد زاکاني )
17. قهرمانان تاريخي و افسانهاي- بخش سوم
18. هنرمندان برجسته - بخش نخست
19. بازرگان و همسايه
20. هنرمندان برجسته - بخش دوم
اين کتاب در سال 2004 ميلادي به وسيله انتشارات نشر آموزش در سوئد، چاپ و منتشر شده است.
براي سفارش کتابهاي مورد نظر مي توان با ناشر از طريق آدرس زير تماس گرفت:
Amozesh
C / o
Skolspåret 39
424 31 Angered
Sweden
Tel. 004631-462684
E.post : amozesh@hotmail.com
فارسي ششم - کتاب دوم

کتاب فارسي ششم جديد در قطعي نزديک به وزيري و در 160 صفحه ارائه شده است. اين کتاب نيز دومين فارسي ششم است که به بازار ميآيد. گذشت زمان و تحولات اجتماعي، فرهنگي و حتي زباني در ميان دانشآموزان ايراني، ضرورت نوشتن چنين کتابي را ياد آور ميگرديد.
شمار درسهاي اين کتاب نيز بيست تاست و در دو بخش نوشته شده است. بخش دستور زبان کتاب در آخر درسها و با شکل و شيوهاي تازه، ساده و با زباني نزديک به درک دانشآموزان نگاشته شده است. محتواي درسها، شامل داستان هاي آموزنده، تاريخ، جغرافي و همچنين شرح حال شخصيت هاي برجسته و مهم ايران است.
تمرين هاي دستوري، واژگاني و نيز معنايي در همهي کتابها و از جمله اين کتاب، جزء جدايي ناپذير ساختار کتاب و نيز از پايههاي شيوه ي آموزشي آن است.
فهرست درسهاي اين کتاب به قرار زير است:
1. پيشگفتار
2. چراغهايي در تاريکي- بخش نخست
3. چراغهايي در تاريکي- بخش دوم
4. زبان حيوانها
5. زندگي چگونه شروع شد؟
6. درخت سر شکسته ( شعر )
7. دختر هوشيار - بخش نخست
8. دختر هوشيار - بخش دوم
9. به فکر طبيعت باشيم
10. مرغ خوشبختي
11. خار پشت چاره جو
12. دفاع از خود
13. شاعري خوش کلام ( ايرج ميرزا )
14. دنياي افسانهها ( کليله و دمنه )
15. داستان تاريخ - بخش نخست
16. داستان تاريخ - بخش دوم
17. قوري و سماور ( شعر )
18. مرد شوخيها و جديها ( علي اکبر دهخدا )
19. جغرافياي ايران
20. در جستجوي حقيقت ( تاريخ بيهقي )
21. زندگي يک زن پر تلاش ( ماري کوري )
22. دستور زبان - بخش نخست
23. دستور زبان - بخش دوم
24. دستور زبان - بخش سوم
25. دستور زبان - بخش چهارم
اين کتاب در سال 2004 ميلادي به وسيلهي انتشارات نشر آموزش در سوئد چاپ و منتشر گرديده است.
براي سفارش کتابهاي مورد نظر مي توان با ناشر از طريق آدرس زير تماس گرفت:
Amozesh
C / o
Skolspåret 39
424 31 Angered
Sweden
Tel. 004631-462684
E.post : amozesh@hotmail.com
فارسي پنجم - کتاب سوم
اين کتاب هم در همان قطعي است که از قطع وزيري کوچکتر مينمايد و شمارهي صفحههاي آن به 115 ميرسد. کتاب مورد بحث، سومين کتاب پنجم است که در اختيار دانشآموزان ايراني قرار ميگيرد. نخستين کتاب پنجم در واقع، اولين کتاب درسي بود که زودتر از بقيهي کتابهاي درسي به خواستاران آن عرضه شد.
به زودي دريافتهشد که لازم است کتاب مورد نظر تبديل به يک کتاب سادهتر و مختصر تر شود. همين ضرورت، کار را به نوشتن دومين کتاب پنجم با محتوايي متفاوت از کتاب قبلي و با حجمي تقريبا نصف کتاب نخستين کشاند. مدتي بعد که ناشر در صدد برآمد تا دومين کتاب پنجم را به چاپ دوم برساند، متوجه شد که اصل کتاب به دلايل نامعلومي ناپديد شده است. قرار بر آن شد که براي حفظ کيفيت کتاب، آن را دوباره حروف چيني کنند.
در اين مرحله، نويسنده فرصت را مغتنم شمرد و سومين کتاب پنجم را نوشت. کتاب جديد پنجم، حاصل يافتههاي جديد نويسنده در زمينهي آموزش، دستور زبان و همچنين ترکيب درسها، به کلي با دو کتاب قبلي متفاوت است. بدون ترديد بهرهگيري از انتقادها و پيشنهادهاي دانش آموزان و پدران و مادران در بهبود کتاب مورد اشاره، نقش تعيينکنندهاي داشته است.
در کتاب پنجم جديد، شکل کار چنان است که دانشآموزان بتوانند خود را در بافت درسها احساسکنند و امکان بهرهگيري بيشتري از آن ها در جهت تکامل ذهني خود داشته باشند.
فهرست درسهاي کتاب فارسي پنجم به قرار زير است:
1. پيشگفتار
2. خواندنيها و فکر کردنيها - بخش نخست
3. مرد نقاش و دُرنا
4. شاعران ايران - بخش نخست
5. خواندنيها و فکر کردنيها - بخش دوم
6. زن شجاع
7. شاعران ايران - بخش دوم
8. دوستي خارپشت و گرگ
9. بلاي جنگ - بخش نخست
10. نژاد پرستي و نژاد پرستان
11. بلاي جنگ - بخش دوم
12. داستان تاريخ
13. نويسندگان ايران - بخش نخست
14. آرزوي سگ
15. زنان ايران
16. نويسندگان ايران - بخش دوم
17. بيمارستان
18. مرد غريبه و کشاورز
19. بازيهاي اُلمپيک
20. جشن سده
21. ارث پدر
اين کتاب در سال 2004 ميلادي به وسيلهي انتشارات نشر آموزش در سوئد، چاپ و منتشر گرديده است.
براي سفارش کتابهاي مورد نظر مي توان با ناشر از طريق آدرس زير تماس گرفت:
Amozesh
C / o
Skolspåret 39
424 31 Angered
Sweden
Tel. 004631-462684
E.post : amozesh@hotmail.com
فارسي ششم - کتاب نخست

فهرست درسهاي کتاب ششم به قرار زير است:
1. پيش درآمد
2. داستانهايي از لطايف الطوايف- بخش نخست
3. داستانهايي از لطايف الطوايف- بخش دوم
4. تاريخ بيهقي
5. ريشهي برخي از ضرب المثلها - بخش نخست
6. کليله و دمنه
7. پاداش مهرباني
8. آدم دروغگو
9. دين اسلام - بخش نخست
10. دين اسلام - بخش دوم
11. نفت
12. مهاجر
13. تاريخ ايران- بخش نخست
14. تاريخ ايران- بخش دوم
15. علي اکبر دهخدا
16. ريشهي برخي از ضرب المثلها - بخش دوم
17. جغرافياي ايران- بخش نخست
18. جغرافياي ايران- بخش دوم
19. ايرج ميرزا
20. اعتبار انسان به چيست؟
21. سال خورشيدي، سال قمري، سال ميلادي
22. دستور زبان فارسي
23. تمرينهاي دستوري
24. کلمههاي همخانواده
25. شکلهاي نوشتاري الفباي فارسي
ناگفته نماند که تمام درس ها، چه در زمينهي دين و چه در زمينهي اخلاق، چه در اين کتاب و چه در کتاب هاي ديگر، کاملا جنبهي توصيف و بررسي دارد و از دادن هرگونه حکم ارزشي، چه منفي و چه مثبت پرهيز شده است. در اين درسها به عنوان يک مطلب علمي که ذهن دانشآموزان را تحت تأثير قرار ميدهد، از هرگونه افراط و تفريط و يا جلوهگري احساسات در نهايت آگاهي خودداري گرديده است.
اين کتاب در سال 1996 ميلادي در 236 صفحه از سوي انتشارات نشر آموزش در سوئد، چاپ و منتشر گرديده است.
براي سفارش کتابهاي مورد نظر مي توان با ناشر از طريق آدرس زير تماس گرفت:
Amozesh
C / o
Skolspåret 39
424 31 Angered
Sweden
Tel. 004631-462684
E.post : amozesh@hotmail.com
فارسي پنجم - کتاب دوم

دومين کتاب فارسي پنجم به آن دليل نوشته شد که از سنگيني نثر و محتواي کتاب قبلي بکاهد و گذشته از آن به موضوعهايي بپردازد که در رديف نکته هاي حاد روزانه نيست که براي مدت کوتاهي اعتبار داشته باشد و سپس از موضوع بحث و علاقهي مردم خارج شود.
اگر مقايسهاي ميان عنوانهاي اين کتاب و کتاب پنجم نخستين صورت گيرد، به نظر ميرسد که برخي از عنوانهاي قبلي، دقيقا تکرار شده است. اما واقعيت آنست که محتواي درسها به کلي دگرگون شده و از حال هوايي ديگري برخوردار است. يگانه وجه مشترک درسهاي اين کتاب با کتاب پنجم اول، اشتراک نام برخي از درسهاست. در صورتي که محتواي آنها با بافتهاي معنايي ديگر شکليافته است.
فهرست درس هاي اين کتاب به شرح زير است:
1. پيشگفتار
2. ملا نصرالدين - بخش نخست
3. ملا نصرالدين - بخش دوم
4. دختري که آب شد
5. حيوانها و حشرهها - بخش نخست
6. حيوانها و حشرهها - بخش دوم
7. عيد شما مبارک ( شعر )
8. روباه نجات بخش - بخش نخست
9. روباه نجات بخش – بخش دوم
10. جشن سده
11. بلاي جنگ - بخش نخست
12. بلاي جنگ - بخش دوم
13. مجازات دروغگو
14. درس هاي مسافرت - بخش نخست
15. درس هاي مسافرت – بخش دوم
16. زيان هاي پرخوري ( شعر )
17. پروين اعتصامي
18. نژاد پرستي
19. لطيفههاي پراکنده
20. سعدي
21. تاريخ ايران
22. دستور زبان فارسي
23. شکلهاي نوشتاري الفباي زبان فارسي
اين کتاب در سال 1998 ميلادي به وسيلهي انتشارات مرکز آموزش در 165 صفحه در سوئد، چاپ و منتشر گرديده است.
براي سفارش کتابهاي مورد نظر مي توان با ناشر از طريق آدرس زير تماس گرفت:
Amozesh
C / o
Skolspåret 39
424 31 Angered
Sweden
Tel. 004631-462684
E.post : amozesh@hotmail.com
فارسي پنجم - کتاب نخست

اين کتاب، اولين کتاب درسي بود که در سال 1996 انتشار خارجي يافت. در آن زمان، يکي دوسال پيش از نوشتن کتابها، من به شکل گستردهاي در تلاش بودم تا قبل از نوشتن کتابهاي درسي، با خانوادهها و ايرانيان صاحب نظر در مسائل اجتماعي، سياسي، فرهنگي و ادبي تماس بگيرم و جوهر خواست آنان را به شکلي در کتاب هاي درسي انعکاس بخشم.
در راستاي چنين هدفي بود که برخي از موضوعهاي درسي در کتاب مورد اشاره، رنگ و بوي چنان خواستها و نيازهايي را در خود بازتاب ميداد. اما پس از مدتي با توجه به واکنش هاي ديگر مردم و دانشآموزان ايراني، دريافتم که کتابهاي درسي بايد از از هرگونه موضوع حاد روز که به شکلي بازتاب نظر و منافع گروههاي اجتماعي مشخصي است فاصله داشتهباشد.
در کتاب هاي بعدي، مجدانه تلاش کردم که از آن فضاي فکري که بر اين کتاب حاکم بود فاصله بگيرم. ناگفته نگذارم که محتواي اين کتاب براي دانشآموزان خارج از کشور سنگين نيز بود و به همين دليل، پس از مدتي در صدد برآمدم تا کتاب درسي تازهاي براي سال پنجم بنويسم.
فهرست درسهاي آن به شرح زير است:
1. سرگذشت زبان فارسي
2. پناهنده ( پناهجو ) - بخش نخست
3. پناهنده ( پناهجو ) - بخش دوم
4. فرش، گربه، نفت
5. تاريخ ايران - بخش نخست
6. تاريخ ايران - بخش دوم
7. سعدي
8. پدران، مادران و فرزندان
9. داستان هايي در باره ي ملا نصرالدين - بخش نخست
10. داستان هايي در باره ي ملا نصرالدين - بخش دوم
11. طلاق، مشکل بزرگ خانوادهها
12. بتپرستي و پيدايش دين - بخش نخست
13. بتپرستي و پيدايش دين - بخش دوم
14. جشن سده
15. پروين اعتصامي - بخش نخست
16. پروين اعتصامي - بخش دوم
17. ضرب المثلهاي ايران
18. چهرههاي دوست داشتني
19. نژاد پرستي چيست؟
20. نيما يوشيج
21. دستور زبان فارسي
22. تمرين ها
23. کلمات همخانواده
اين کتاب در سال 1996 ميلادي از سوي انتشارات نشر آموزش در 239 صفحه در سوئد، چاپ و منتشر شده است.
براي سفارش کتابهاي مورد نظر مي توان با ناشر از طريق آدرس زير تماس گرفت:
Amozesh
C / o
Skolspåret 39
424 31 Angered
Sweden
Tel. 004631-462684
E.post : amozesh@hotmail.com
فارسي چهارم- کتاب دوم
کتاب چهارم جديد داراي 144 صفحه است و در بردارندهي بيست درس که در دوبخش آمده و با قطع کوچکتر از وزيري به چاپ رسيده است. اين دومين کتاب چهارم در خلال نُه سال اخير است. تلاش نويسنده بر آن بوده که بتواند در مسير تحولات اجتماعي و خواستههاي منطقي و بجاي پدران و مادران، دگرگوني هاي محتوايي، زباني و دستوري لازم را در کتابهاي مورد نظر به وجود بياورد.
شيوهي کار در اين کتاب به سياق کتابهاي دوم و سوم است. تنها تفاوت ، در عمق درسها و شکل تکاملي آنهاست. در اين کتاب، درس تاريخ در فضايي داستانگونه، به شکل گفتگوي پسري با مادرش نوشته شده و از چند بخش تشکيل گرديده است. در خلال درسها، چند شعر ساده و کوتاه، زينت بخش اين کتاب نيز هست.
درسهاي کتاب چهارم ترکيبي است از داستان و شرح حال شخصيتهاي ايراني و خارجي. کوشش من بر آن بوده که کتاب مورد اشاره، از نظر محتوايي، ذهن دانشآموزان را به خود جلب کند و از نظر زباني به سادگي قابل درک باشد. من تلاش داشتهام که در هيچکدام از کتابهاي درسي، کوچکترين رنگ و بويي از اشاره به خصلت هاي برتري طلبانه که متأسفانه در ميان شماري از هموطنان ما رايج است وجود نداشته باشد.
ما به عنوان بزرگسالان مسئول چه در هيأت پدر و مادر و چه در لباس معلم و مدير، حق نداريم در کودکان خود و ديگران اين انديشهها را تزريق کنيم که ايراني ها در رديف نژادهاي برتر هستند و به عنوان مثال مردمان برخي سرزمينهاي ديگر که زماني کشور ما را نيز مورد تجاوز و قتل و غارت قرار دادهاند، کم و يا بي استعدادند. نه واقعيت چنين است و نه ما مجاز هستيم چنين انديشههاي ويرانگري که ريشه در ناداني و تعصب دارد به ميان فرزندانمان ببريم.
براي کودکان ما بسياري از انديشهها نخستين بار در چنين مکانها و موقعيتهايي ذهنشان را در مينوردد. نخستين انديشه ها، هر مقدار سالمتر و درست تر باشند، در آينده، تأثير بهتر بر رفتار و گفتار آنان خواهد داشت. کودکي هر انسان بزرگسالي، هميشه با اوست. چه بهتر که ما با آگاهي به مسؤليت اجتماعي و تاريخي خويش، اين کودکي را پربار و خاطرهانگيز سازيم.
فهرست درسهاي کتاب چهارم به اين قرار است:
1. پيشگفتار
2. نکته هاي خواندني- بخش نخست
3. دستور زبان - بخش نخست
4. تمساح زود باور - بخش نخست
5. تمساح زود باور - بخش دوم
6. دستور زبان - بخش دوم
7. نکتههاي خواندني - بخش دوم
8. گلشناس کوچک ( شعر )
9. دستور زبان - بخش سوم
10. پزشک دانشمند
11. به دنبال خوشبختي
12. دستور زبان - بخش چهارم
13.