باريكههاي آزمون
براي آن که بتوانيم دانش، ادعا، خودخواهي و فداکاري خود را در معرض آزمون بگذاريم، نياز به تعيين يک زمان و مکان مشخص نيست. عرصهي زندگي فردي و اجتماعي، خواسته يا نا خواسته، ما را در معرض چنين آزمونهايي قرار ميدهد. و دُرُست در گُذار از باريكهي چنين آزمونهايي است كه شخصيّت حقيقي ما، هم براي خودمان و هم براي ديگران آشكار ميگردد.
سرشت ما انسانها چنان است كه هرگز نميخواهيم از دايرهي توجّه و احترام مردم پيرامون خويش خارج شويم و يا اين تصوّر در ما شكل بگيرد كه آنان ما را از اين دايره خارج کردهاند. توجّه و احترام اطرافيان براي هر انسان، حكم طناب و يا طنابهايي را دارد كه وي خود را از آنها بر فراز درّهي ژرف زندگي آويزان کرده است. قطع احترام و توجّه، به معني بريدن آن طناب و يا طنابهاست.
از اين روست كه انسانها براي رسيدن به اين دايره و يا خارج نشدن از حريم آن، گاه دست به كارهايي ميزنندكه از منطق سالم فاصله ميگيرد. چه بسا در جايي از زمان، كارهاي ما براي به وجود آوردن اين فضا و يا حفظ آن، بدل به آتش سوزندهاي شود كه اعتبار و راهگشايي ما را نيز براي هميشه از ميان ببرد.
در چنين شرايطي، حتي آگاهي به بدبودن شيوههايي از آن دست نيز كافي نيست. چه بسا در لحظهي نياز، چارهجوييهاي شتابآميز، ، ما را به برگزيدن چنان شيوههايي وادارد که در عمل به ويراني زندگي ما پايان يابد.
براي اينکه به دام چنان شيوههاي نادرست نيفتيم، شايد به دو عامل تعيينکننده نياز داشته باشيم. عامل اول آگاهي به چند و چون چنان شيوههايي است که انتخاب ميکنيم. دوم عادت کردن به آن شيوههاست. فقط انتخاب يک شيوه، کافي نيست بلکه پذيرفتن آن در زندگي عملي، يکي از مراحل مهم توفيق ما در انجام آن کارست.
شايد بد نباشد به دو نمونه از بوستان سعدي توجه کنيم كه هردو داراي نكتههاي تأمّل برانگيزي است.
داستان اوّل در باب عشق و جواني به توصيف كشيدهشدهاست. سعدي در يكي از سفرهايش، در حال گذار از شهر « كاشغر 1» ، وارد مسجدجامع آن شهر ميشود. در آنجا به مرد جواني برميخورد كه كتابي از « زَمَخشَري 2» در زمينهي دستور زبان در دست دارد. سعدي باب صحبت را با او ميگشايد و در زمان كوتاهي، چنان توجّه مرد جوان كاشغري را به خود جلب ميكندكه او كنجكاوانه ميخواهد بداند اين مسافر خوش صحبت، كيست و از كجا ميآيد.
سعدي بدون معرّفي خويش به عنوان شاعري شناخته شده ، تنها نام زادگاه خود، شيراز را بر زبان ميآورد. البته بايد گفت که در همان زمان، آوازهي شعر سعدي، پا از دايرهي شيراز فراتر گذاشته بود و كاشغر نيز يكي از آن منطقهها به شمار ميآمد که مردم علاقهمندش با شعر وي آشنا بودند.
از اين رو، مرد جوان از اين مسافر گُمنام ميخواهد كه يكي از شعرهاي سعدي را که همشهري اوست برايش بخواند. سعدي كه در برخوردهايي از اين دست، با روحيّه عام انسانها و واكنشهاي آنان آشنا است، براي ردگُم كردنِ اوليّه، يكي از شعرهاي عربي خود را براي جوان كاشغري ميخواند. مرد جوان به مسافر ناآشنا ميگويد كه در اين سرزمين، شعرهاي فارسي سعدي بيشتر شهرت دارد تا شعرهاي عربي او. اما ظاهراً سعدي خوشتر دارد که فاصلهي خود را در برابر جوان کاشغري، با آن سعدي شاعر حفظکند.
چندي بعد كه سعدي در حال ترك كاشغر است، مرد جوان خود را دوان دوان به او ميرساند و به مسافر غريبه ميگويد كه او تازه فهميده است که اين فرد شيرازي کيست و متأسف است که نتوانسته او را به جا آورد و نيز آن که از محضر او بهرهمند گردد. مرد جوان و مشتاق از سعدي ميخواهد که کمي سفر خود را به عقب بيندازد تا او بتواند جبران روزهاي از دست رفته را بکند. اما ظاهراً سعدي به هر دليلي، بيشتر از آن نميتواند در کاشغر بماند و به خواست آن جوان، جواب مثبت بدهد.
داستان دوّم در باب تواضع است و رابطهي معنايي همخواني با داستان نخست دارد. بدين شكل كه در زمان عيسي مسيح، مردي ميزيسته كه زندگيش، تجلّي بدكاري و مردم آزاري بوده است. او به همهي اصول اخلاقي زمانهي خود، پشت کرده بوده و نفرت مردم را نسبت به خود برانگيخته بوده است.
بياعتنايي مردم به او و فشار روحي سنگيني که بر وي وارد ميآمده، عرصهي زندگي را چنان برايش تنگ کرده بوده که خود را از نظر روحي در آستانهي انفجار ميديده است. دُرُست در همين گير و دار، روزي چشم وي به عيسي مسيح ميافتد. از فرط درماندگي، خود را به پاي او ميافكند و از كارهاي نادرست خود پوزش ميخواهد.
در همين لحظه، مردي از تبار پارسايان، ازكنار آن دو ميگذرد و پوزشخواهي او را از عيسي مسيح ميشنود. مرد پارسا که سخت خود را بهشتيصفت تصور ميکرده، از روي ناداني و پيش از واكنش عيسي، آشكارا مرد بدكار را تحقير ميكند و پوزشخواهي وي را در برابر آنهمه سياهكاري، بيهوده ميشمارد.
مرد پارسا، آتش جهنّم را يگانه مجازات مناسب براي مرد بدکار او ميداند و حتّي چنان به بهشتي بودن خود اطمينان داردكه آرزو ميكند خداوند در روز قيامت، وي را معاشر او قرار ندهد. در همين لحظه از آسمان ندا ميرسدكه ما گناهان اين مرد گناهكار را ميبخشيم و او را روانهي بهشت مي کنيم و اگر اين مرد پارسا، نميخواهد با اين مرد در بهشت باقي بماند، ميتواند جهنّم را برگزيند.
اندكي دقّت در هر دو داستان، نشانگر آنست كه سعدي چگونه آگاهانه، در برخوردهاي خود با جوان كاشغري و نيز بيان داستان مرد گناهكار و زاهد خودپرست، انديشههاي گوناگوني را در رابطه با پيچيدگي وجود ما در بافتهاي متلاطم اجتماعي به ذهن انسان وارد ميسازد.
نياز خود او به عنوان يك انسان به توجّه ديگران و قدر داني آنها، چنان در پردهي لطيفي از بينيازي و بي اعتنايي پيچيده ميشودكه هم جوان كاشغري دچار تعجّب ميگردد و هم خود سعدي از آن لذّت ميبرد.
در داستان دوّم، وي چنان واقعبينانه به پديدهي انسان و رفتار گِرِه در گِرِه وي برخورد ميكندكه مرد بدكار امّا محروم از عنايت و حمايت مردم، همهي غرورهاي تيز و زهرآگين خويش را لگدمال ميكند تا به دايرهي اعتبار و احترام انساني برگردد. اگرچه به قيمت لگدمال شدن حقوق بهشتي يك پارساي طلبكار.
سعدي در آثار خود، باريكههاي متعدّدي از آزمون هاي دشوار انديشندگي و رفتار را نه تنها در برابر خودكه در مقابل خواننده نيز ميگذارد. با وجود آن كه ما هشتصد سال است آنها را در كنار خود داريم، امّا در عمل، جوهرشان را به اندازهي كافي و لازم به ميان مردم نبردهايم.
برخورد ما با سعدي و شاعراني از اين دست، برخوردي كلّي و ستايشآميز است. آوردن واژههاي سنگين و پر طنين و گذاشتن آنان در اوج آسمان ادبيّات ايران، نميتواند بازتاب انديشههاي درسآموز آنان باشد. سعدي از شاعراني است كه ميتوانست مديحه سرا باشد، امّا نبود. ميتوانست ملك الشُعراي دربار اتابكان فارس باشد و از بام تا شام، شعر خود را بر آنان بباراند اما نبارانيد. او نه دوست ميداشت تا ديگدان از زر بسازد و نه ميخواست در صف چاكران شاهان درآيد.
سعدي به گونهاي هوشيارانه از درگيريِ روياروي با مردان قدرت خودداري كردهاست، بي آنكه اين خودداري، موجب شود كه در برابر آنها، كمر خم سازد و يا واژهاي كه ستايش بي محتوا در بردارد بر زبان جاري سازد.
به اعتقاد من اگر سعدي در زمانهي ما ميزيست شايد ميشد او را در قالب يک سوسيال دمکرات به تماشا ايستاد. نگاه او به پديدهها نه از زاويه خشم و خون، نه از بعد تهديد و تطميع، بلکه از چشماندازي است که به واقعيت وجود انسان نزديکتر است.
شايد برخي بگويند که جهانگردي سعدي در پختگي و سايشدادن شخصيت او نقش تعيينکنندهاي داشته است. در اين حرف، جاي کمترين انکار نيست. اما بايد گفت که هر جهانگردي نيز سعدي نشده است. ناصرخسرو هم جهان را بسيار گشت و صد البته از سفرهاي خويش چه بسا آموزه هايي همان اندازه ارزشمند چون آموزههاي سعدي به دست آورد. اما وقتي ناصر خسرو و يا هر فرد ديگر به دام « جزمانديشي» در يک « جزم» ميافتد، آنگاه بايد آموزههاي ديگر را به کناري نهاد.
به نظر ميرسد که سعدي، در سفرهاي خود، سرنوشت ناصرخسرو قبادياني را پيشرو داشته است. گذشته از همهي اينها، زمينههاي ذهني وي و روال زندگيش، از چنان افراطها و تفريطهايي دور بوده است. اما ناصرخسرو و يا سنايي غزنوي، در زندگي خود از فراز و نشيب ديگري برخوردار بودهاند که ظاهراً سعدي بدان گرفتار نبوده است.
به
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1/ اين شهر اكنون به نام « سي كيانگ » شهرت دارد و در فاصلهي كوههاي چين، تركستان و افغانستان قرار دارد و متعلّق به كشور چين است.
2/ ابوالقاسم محمود زَمَخشَري، تولد 467، مرگ ،538 ، استاد تفسير و حديث و نحو و لغت
آويزان از خيال، لميده بر حقيقت
نميتوان زنده بود و از « وهم» و خيال آويزان نبود. نميتوان زنده بود و براي بازسازي روح درهم شکسته و نا آرام، از جادوي خيال مدد نجست. خيال، هستي خشن، هستي گرفتار در چنبرهي هزار و يک حساب و کتاب روزانه را لطافت ميبخشد و زندگي را در سياهترين لحظهها، قابل تحملتر و گواراتر ميسازد. چگونه ميتوان در سياهچالهاي ابدي، در فقر سياه و عفونتبار به سر برد و خود را بر بال خيال، براي لحظهاي به دامان عطرآگين رهايي، رفاه و زندگي آرزويي، پرواز نداد.
ذهن انسان افسانهپرداز است و چه بسا همين خصلت برجسته، توانسته است در طول تاريخ، يکي از عوامل مؤثر رهايي، انطباق و پيشرفت او در رويارويي تمامي ناپذير وي با دشواريها و نابسامانيهاي زندگي فردي و اجتماعي باشد. هر کجا که انسان بوده، خيالپردازي و افسانهسرايي نيز از عنصرهاي جدايي ناپذير زندگي او به شمار آمده است.
در اين نوشتار وقتي به واژهي افسانه اشاره ميشود، بيشتر به چشمانداز خيالپردازانهي آن توجه دارد. اين يک واقعيت انکارناپذير است که افسانه، بدون عنصر خيال و پرداخت هاي خيالانگيز، راه به جايي نميبرد. از طرف ديگر، ترديد نبايد داشت که خيال هم يکي از جانمايههاي ماندگار افسانهسرايي است.
گذشته از آنکه افسانه حکايت از ذهن جوينده و دورپرواز انسان دارد، بازتاب خوي سامانگر و بازآفرين او نيز هست. انسان سالم از تکرار نکتههاي پيش پا افتاده و هضمشدهي ذهني ميهراسد. تکرار، برايش پلشت، بيقواره و طرد شدني است. از همين روست که دوست دارد هستي مکرر را دگرگون سازد و از آن، چهرهاي تراشخورده و دلپسند در واقعيت ارائه دهد.
البًته آن زمان که انسان از تحقق خواستهاي خويش در زندگي روزانه نوميد گردد، به تخيل قدرتمند، فرازنشين، پروازگر و بي مرز خود پناه ميبرد. تخيلي که او را از کوچههاي تاريک و تنگ فقر، گرسنگي و فشار اجتماعي بيرون ميآورد و به گسترههاي رنگارنگ و نوازشگر روشنايي، امکان و آرامش پرواز ميدهد.
در دريافت هاي علمي که لطافت، لبخند و تپش جايي ندارد، فاصلهي « حقيقت » با « خيال » به گونهاي ترديدناپذير، طولاني است. در حالي که در دريافت هاي فلسفي، ميتوان « خيال » و « حقيقت » را همچون همسايگان ديوار به ديوار تماشا کرد. « حقيقت » ميتواند حاصل « تخيل » باشد و « تخيل » نيز زادهي « حقيقت » به شمارآيد.
به فرزندي پذيرفتن تخيل از سوي حقيقت و يا برعکس، بدان معني نيست که اين دو، با وجود داشتن پيوندهاي نزديک، ساختار يگانهاي دارند و يا در بسياري از ابعاد، از کارکردهايي يکساني برخوردارند. البته در ذهن بسياري از انسانها، گاه چيزي « حقيقت » ناميده مي شود که تخيل محض است و گاه، پديدهاي، « تخيل » به شمار ميآيد که علم و عقل، آنرا فرزند بلافصل « حقيقت » به شمار ميآورد.
آن شاعري که در کشاکش هست و نيست، جنگ هفتاد و ملت را، پديدهاي اجتناب ناپذير ميشمارد از آن روست که شايد تصور کرده است هيچ يک از آن ملتها، چشمي براي ديدن حقيقت نداشتهاند و يا اگر داشتهاند، درکي راهگشا براي به تصوير کشاندن آن حقيقت خواستني در آنان رشد نيافته است.
جنگ هفتاد و دو ملت، همه را عذر بنه
چون نــــديدند حقيقت، ره افسانه زدند
حتي بزهکارترين و واپسگراترين انسانها، اين را افتخار خويش مي پندارند که يا از مالکان حقيقت باشند يا از کاشفان آن. اينان براي دست يافتن به افتخاري از اين دست، مطمئناً از هيچ تلاشي نيز فروگذار نميکنند. همين مالکيت و ادعاي کشف است که به انسان اعتماد به نفس ميبخشد و هستي چند روزهي او را به شکلي رضايتبخشانه، معتبر و توجيهشده به تصوير ميکشد.
از طرف ديگر، انسان زماني خود را از آويزگاه افسانه و خيال ميآويزد که متقاعد شود در زندگي او، جايي براي نشان دادن حق مالکيت او بر حقيقت دارد وجود ندارد. البته در ميان انبوه مدعيان حقيقت، جاي شگفتي نيست که در نبود اسناد معتبر براي به اثبات رساندن اين مالکيت، هر يک به فراخور حال، به تخيل دور پرواز و بخشنده صفت خويش متوسل شوند تا آنان را از سرگرداني هستي دو روزه، رهايي بخشد.
اين که حافظ به غير از خود و ديگر همراهان فکري خويش، بقيهي مردم جهان را در قالب هفتاد و دو ملت قرار ميدهد و همه را با حقيقت نيز بيگانه ميپندارد، حکايت از آن ميکند که ديگر مردم ظاهراً نتوانستهاند با نگاه عقل و تجربه، آن حقيقت ميکرُوسکُپي حافظانه را ببينند. اما با وجود اين، هرگز از پا ننشستهاند و براي جانشين سازي حقيقت، به حوزهي افسانه و تخيل پا گذاشتهاند.
بايد به اين نکته اعتراف کرد که آن ديگران، اگر چه به درک حقيقت ميکروسکپي حافظانه دست نيافتهاند اما براي حفظ بودن خويش، درک ديگري در افق ذهن خود قرار دادهاند که اگر چه حافظانه به معني خاص کلمه نيست اما هم انساني است و هم بازتاب خصلت پويشگر يکايک آنان در گسترهي خاک.
خصلت به انحصار درآوردن حقيقت، حتي در حافظ نيز جاي انکار نيست. بررسي و يا بازگويي اين خصلت، نه حافظ را ويران ميکند و نه از او چهرهاي غير معمول ارائه ميدهد. چنين به نظر ميرسد که هر چيز که با معيارهاي او همخواني نداشته باشد، ديگر نميتواند حقيقت ناميده شود. در آن صورت بايد به نقطهي مقابل حقيقت پا گذاشت که حوزهي تخيل است. و شايد به همين دليل باشد که حافظ ميخواهد همهي رقيبان فکري خويش را، مالکان و کاشفان افسانه بداند.
شايد لازم باشد به اين نکته توجه کنيم که واژهي افسانه در شکل گفتاري آن و در ميان مردم، مفهومي چون سخن « ياوه » دارد. طبيعي است که سخن ياوه را نه کسي گوش ميکند و نه اگر گوشکند به جد ميگيرد. بي سبب نيست که هنوز هم سخن بي معنا و يا بيان بي و سر و ته را « افسانه » مينامند و شخص گوينده را در چنين موردهايي، به افسانه بافي متهم ميسازند. چه بسا حافظ در شعر خود به همين معني ياوهسرايانهي افسانه، توجه داشته باشد.
از ديدگاه حافظ، حقيقت آن چيزي است که از دهان او خارج ميشود. هرکس جز آن بينديشد، نه تنها حقيقت را نديده است بلکه پس از کشمکشهاي بسيار با پيرامونيان خويش، راه افسانه را برگزيده است. حتي خيام نيز وقتي به « معماي هستي » ميپردازد باز همان چشمانداز افسانه بافانه را با تعبير و دريافت ديگري مطرح ميسازد.
از چشمانداز او، زماني که انسانها نتوانند خود را از تاريکي پرپيچ و خم هستي بيرون کشند، باز به دامان افسانه پناه ميبرند تا پس از آن بتوانند رضايتمندانه، سر در آغوش خاک بگذارند.
آنان که محيـــط فضل و آداب شـدند
در جمع کمال، شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريـــک نبــردند به روز
گفتند فسانهاي و در خواب شدنـــد
« افسانه » اي را که خيام نام ميبرد، به همان چيزي اشاره دارد که نه حاصل حقيقتيابي و رسيدن به يقين محض، بلکه مشتي انديشههاي خامانهي انساني است که نميتواند به جايي راه برد. نتيجه آنکه او را همچنان در تاريکيِ نوعي دريافت از حقيقت به اسارت ميگيرد. هر چند اين اسارت، اسارتي است در چنبرهي افسانه و تخيل. اما بيترديد، در چهار ديواري بستهي زندگي انسانها، دري به افقهاي اميد، روشنايي و رضايت باز ميکند. و چه بسا از همين رو باشد که با آرامش خيال به خواب ابدي در ميافتد.
انسان در همهي دورههاي تاريخي، نشان داده است که هرجا افتادگيهايي در دفتر تاريخ پديد آمده، با افسانه و خيال، توانستهاست آن افتادگيها را به شيوهاي بسيار طبيعي، توجيهپذير و قابل قبول پُر کند.
بسياري را باور برآن است که در گذشتههاي دور، به دليل نبود رسانههاي تصويري و کلامي، دريافت مردم از شخصيتهاي مذهبي، سياسي، هنري و اجتماعي، به آميزهاي از واقعيت و خيال تبديل ميشد. بر پايهي اين باور، بُعد تخيلي باورها و تصويرهاي ذهني آدمها از چنان شخصيتهايي بر بُعد واقعي زندگي آنان سايه ميانداخت. انسانهايي از قبيل زردشت، ماني، منصور حلاج، حسنک وزير، خيام، فردوسي و انبوهي ديگر، هنوز در غباري از شايعه و افسانه غرقند.
اما آنچه را که امروز در زمانهي انقلاب شورانگيز اطلاعات، در پهنهي گيتي ميبينيم، ما را متقاعد ميسازد که انسان، گذشته از آنکه در دوهزار سال پيش زندگي کند و يا در عصر حاضر، در عمل، از همان کارکردهاي ذهني بهره ميگيرد که در گذشته، بهره ميگرفته است.
به همين دليل است که حتي در دوران ما، وقتي اطلاعات دقيقي از زندگي انسانهاي نامآور در اختيار نباشد، يا اين اطلاعات، همهي ابعاد زندگي آنان را در برنگيرد، ذهن نا آرام انساني در پي کشف نکتههايي بر ميآيد که خود جوياي آنست. در اين ميان، طبيعي خواهد بود که تخيل دور پرواز انساني، شکافهايي را که واقعيتها نتوانستهاند پر کنند، به گونهاي دلخواه پر ميکند.
طبيعي است که انسان نميتواند خود را به دريافت يک فرآوردهي ذهني نيمهکاره راضي سازد. او اگر مجسمهي نيمهکارهاي از آهن داشتهباشد و آن را نيز بپسندد، حتي در صورت نبود امکان، نيمهي ديگر آن را از « گِل » ميسازد تا بتواند آن مجسمه را به شکل دلخواه خويش در آورد.
انسان به دليل طبيعت زاينده و نيازمند خويش، نه « ميتواند » و نه « ميخواهد» به تنهايي بر روي يک « پا » بايستد. حتي اگر يک پا داشته باشد، پايي ديگر، چوبين يا آهنين فراهم ميآورد تا امکان راه رفتن طبيعيتري براي خود فراهم سازد. چنين ويژگيهايي نه محکوم است و نه قابل ستايش. تنها بايد گفت که هم اعتراف کردني است و هم تأمّل برانگيز.
انسان اگر جز اين بود، انسان نبود. او ميبايست براي ارزشهاي ذهني خود، برابرهاي مناسبي از واقعيتهاي رفتاري بيابد تا بتواند ذهن خود را متقاعد سازد تا آن انگارههاي مورد نظر را بپذيرد و در ترازوي ارزشهاي منفي و يا مثبت قرار دهد.
ذهن خيالپرداز انسان، تنها به تنيدن تار تخيل در بارهي شخصيتهاي محبوب نميپردازد. او با همان قدرت و شدت، ميتواند انسانهاي نادلپسند و نادرست را در کارخانهي تخيل خويش ورز بدهد و فرآوردهاي را که منظور نظر دارد، از آنجا بيرون آورد. لطيفههاي ريز و درشت در کشورهاي مختلف جهان، در بارهي شخصيتهاي محبوب يا منفور، بازتاب چنين حکايتي است.
افسانهي شراب نوشيهاي خيام، درهم شکستن جام بادهي او، اعتراض تلخ و نفرتبارهي وي به خداوند که به باد اجازهي چنان جسارتي را بخشيده بود، کبود شدن چهرهي شاعر به دليل خشم توفاني خداوندي و سرانجام، پشيماني کودکانهي شاعر از گفتههاي مستانهي خويش، نمونهاي از همان توجه دروني مردم به موضوعهايي از اين گونه است.
افسانهي تحول دروني سنايي غزنوي از يک شاعر مديحهسرا به يک عارف زلال و بياعتنا، گفتههاي تند و تحقيرآميز « ديوانهي لايخوار » زمان در باره ي سنايي مداح، به اوج رسيدن سنايي از بُعد اعتبار معنوي و بي اعتنايي او در اين اوج به شاه زمانه يعني بهرام غزنوي و رَد کردن پيشنهاد همان شاه براي ازدواج خواهرش با سنايي، يکي ديگر از همان نمونههاست.
نگاهي عميقتر به شيوهي برخورد شاهان غزنوي و از جمله بهرامشاه، انسان را متقاعد ميکند که در کارنامهي زندگي آنان، رفتارهايي از آن دست که نام برده شد، در حکم « غيرممکنها » بوده است. شاهان غزنوي در چنان « وهم » خداوندانهاي شناور بودهاند که يک عارف شاعر را، آن هم کسي که قبلاً از مداحان آنان بوده، به چيزي نميگرفتهاند، چه برسد که شاهي مانند بهرامشاه غزنوي، خواهر خود را براي کسب افتخار معنوي، به همسري او پيشنهاد کند.
از اين روست که مردم زمانه، درست در چنان فضايي، توانستهاند از ذهن افسانهپرداز خويش براي بالا بردن اعتبار سنايي در برابر بهرامشاه غزنوي استفاده کنند و يک « غير ممکن » را به « ممکن » بدل سازند. از يکسو بالا بردن شاعري همچون سنايي و از ديگر سو، پايين آوردن شاهي همچون بهرام غزنوي.
چنان که بر ميآيد، مردم زمانه، « حقيقت »هاي تميز و ارجمند را دوست دارند و در صورت لزوم، گونههاي نازيبا و بي ارزش آن را به کنار ميافکنند تا بتوانند با تخيل کار ساز خويش، جاي خالي آرزوهاي تپندهي انساني خود را پرسازند.
چنان است که « سنايي نخستين » که مداح است در سايهي « سنايي دوم » که عارف است ناپديد ميشود و شخصيت دلخواه و سازشناپذيري در اوج، به جلوه ميپردازد. مشتاقان و يا مخالفان شخصيتهاي هنري، ادبي، مذهبي و تاريخي، از اينگونه افسانهپردازيها بسيار کردهاند و در آينده نيز خواهند کرد.
شايد برخي بر زبان آورند که در زمانهي کنوني که امکانات تصويري و کلامي تا آنجا پيش رفته که بسياري از زواياي زندگي برجستگان حوزهي سياست و فرهنگ در معرض روشنايي قرار ميگيرد، ديگر چه جاي آنست که کسي بخواهد از تخيل و ذهن شايعهپرداز خويش براي فرا کشيدن و يا فرود آوردن يک فرد، بهره بگيرد.
در روزگار کنوني، به نمونههاي فراواني بر ميخوريم که حکايت از آن دارد که عمر اينگونه خيالبافيها و افسانهپردازيها نه تنها پايان نگرفته که شايد در مقايسه با گذشته، آهنگ شتاب آميزتري نيز به خود گرفته است. وجود انبوه مجلههاي شايعهپرداز و « درگوشي نويس » که در کشورهاي گوناگون دنيا، بخش بزرگي از خوانندگان ساده خوان و کنجکاو را به خود ميکشد، گواه حضور چنين پديدهي عميق و گستردهي انساني است.
چنان نشريههايي که از امکانات متنوع فني و نيروي متخصص انساني برخوردارند، سودهاي کلاني به جيب صاحبان خود سرازير ميسازند. کار اين نشريهها آنست که رودخانهاي از شايعه و مطالب نيمه ممنوعه را در بارهي زندگي خصوصي خوانندگان و هنرپيشگان، سياستمداران، سرمايهداران و خانوادههايشان به سرزمين تشنهي ذهن خوانندگان خويش سرازير سازند.
چنين پديدههايي نشان ميدهد که خيالپردازي و افسانهسازي در بارهي آنان که به دلايل گوناگون، بيشتر از ديگران در معرض ذهن و نگاه مردم قراردارند، يک واقعيت جبري و انکارناپذير است.
بهره گيري از نيروي زايندهي خيال و پناهبردن به دامان تپنده و آرامشبخش افسانه، در عمل، دريچههاي بسياري را به سوي جهان خواستني انسان ميگشايد. جهاني که کم يا زياد، ميتواند ديوارههاي زمخت فشار و تنگدستي را درهم بريزد و با دانش، تجربه و پيشانديشيهاي بيمرز و ديوار، راه به دنياي ديگري بگشايد. دنيايي که در غير آن صورت، هرگز نميتواند آن را بدان شکل، در واقعيت تماشا کند. چنين گريزي از چهارديواري سرد محدوديتهاي زندگي روزانه، براي تداوم زندگي انسان، يک ضرورت است.
وقتي « دايانا اِسپِنسُر Diana Spencer » همسر سابق شاهزادهي انگليس، در سي و يکم ماه اوت 1997 در پاريس در يک تصادف کشته شد، ناگهان نقش بيرحمانهي « عکاسان سمج » ورد زبان خاص و عام گرديد. اينان به لاشخوراني تشبيه شدند که بيرحمانه، دور از هرگونه گذشت و همدلي، در پي شکار خويشند و جُز پول، هيچ خدايي را بندگي نميکنند.
تا مدتها پس از مرگ دايانا، همهجا صحبت از حضور گستاخانهي آنان در شکلگرفتن آن تصادف دردناک در يکي از خيابانهاي پاريس بود. عکاسان و خبرنگاران مورد اشاره، به علت داشتن حرفهي پولساز و جنجال برانگيز خويش، در هرکجا که « طعمه » اي را بيابند، با همهي امکانات ممکن از سوي صاحبان روزنامهها و مجلهها، بسيج ميشوند تا ديوار زندگي خصوصي طعمههاي خويش را ويران کنند و از اين راه، بر آتش شوق و ذهن خيالپرداز ميليونها انسان نه تنها آبي خنک بپاشند بلکه درآمد سرشاري را نيز نصيب خويش و کارفرماي خود سازند.
در همان سال، کمي بعد از مرگ دايانا، يکي از همان عکاسان در يک مصاحبهي تلويزيوني گفته بود: « ترديد نيست که از اين راه، درآمد کلاني نصيب ما ميشود. اما انگيزهي اصلي همهي اينها، اشتياق پرشور مردم براي دانستن نکات بسيار ابتدايي از زندگي شخصيتهاي مشهور و جنجالبرانگيز است. مردم دوست دارند بدانند که آيا دايانا نيز همان نيازها و ويژگيها انساني را دارد که ديگران؟ آنان ميخواهند مطمئن شوند که آيا اين انساني که در برابر دوربين تلويزيون، با برخوردي خشک، رسمي و بي احساس ظاهر ميشود، در زندگي خصوصي خويش چه رفتاري دارد. آيا او نيز گريه ميکند، خشمگين مي شود و يا گاه دست به کارهاي احمقانه ميزند يا خير؟»
در موردهاي خاصّي، پارهاي از عکاسان و فيلمبرداران در تلاش هستند تا به شکلي حسابشده و موذيانه، شکار خويش را در معرض آشفتگي کلامي و رفتاري قرار دهند و احساسات او را چنان برانگيزند که وي کنترل رفتار خود را از دست بدهد و بياراده، دشنامي بر زبان جاري سازد. گاه آنان در پي آنند که در آن لحظه، حالتهاي صورت شکار خويش را در اوج خشم و يا نفرت ضبطکنند و سپس با قيمتهاي سنگين به نشريههاي درگوشينويس بفروشند.
طبيعي است که زندگي روزانهي يک انسان براي رفع نيازهاي انسانياش، گذشته از آن که دايانا باشد و يا دختري فقير در کوچه پس کوچههاي قاهره، يکسان سپري ميشود. البته، آن يک در اوج امکان و فرادستي و اين يک در اعماق فقر و فرودستي. اما با وجود اين آگاهي عام، ذهن افسانهباف و خيالپرداز انسان که خريدار پرشوق چنان نشريه هايي است، ميخواهد حتي عاديترين حالتهاي انساني را در مِهي از باور و ناباوري، در ابري از عينيت و ذهنيت، در فضايي از تأييد و تکذيب به تماشا بايستد. آنها را بخواند، تأمل کند و در خلوت خويش، آرزوهاي بلند و معطر را به خانه بياورد. در گوشهاي از ذهن خويش جادهد و لحظههايي را فارغ از غمها و نگرانيهاي هست و نيست، در چنان فضايي شناور باشد.
همين پاسخگويي تاجرانه و خالي از همدردي رسانهها به واکنشهاي اشتياقآميز مردم بود که صاحب يک سالن ورزشي را به دام وسوسهي دوربين داران و عکاسان انداخت تا به آنان اجازهي فيلمبرداري از حرکتهاي بدنسازانهي دايانا را بدهد و بعد آن را با بهايي گزاف در اختيار رسانهها بگذارد.
حتي در موردي ديگر، يکي از اين عکاسان، تلاش فرسايندهاي را به کار گرفت تا سرانجام توانست از راه دور و با دوربينهاي مجهز و قدرتمند، عکسي از بخشي از آلت تناسلي يک هنرپيشهي مرد و بسيار سرشناس آمريکايي را بگيرد که در زمان شنا در استخر خصوصي خود، در حال عوضکردن لباسهايش بود.
عکاس مورد اشاره، توانسته بود آن عکس را با قيمتي سرسامآور در اختيار يکي از نشريههاي « درگوشي نويس » بگذارد تا آنان نيز آن را در يک فرصت طلايي منتشرسازند. به نوشتهي يکي از رسانههاي معتبر، شکارچي آلت تناسلي آن هنرپيشهي نامآور، توانست از اين راه به پول کلاني دستيابد.
از ياد نبريم که « ژاکلين کندي»، همسر «جان اِف کِنِدي» رئيسجمهور دمکراتهاي آمريکا در سدهي شصت ميلادي که پس از مرگ شوهرش با « ارسطو اوناسيس»، ثروتمند بزرگ يونانيتبار ازدواج کرد، يکي از طعمههاي دائمي اين عکاسان و فيلمبرداران بود. وي با همهي محافظان و احتياطهاي لازم، بازهم در پنهانيترين جزاير شوهر يونانياش، از دست اينان، لحظهاي آرامش نداشت.
همهي موردهاي ذکر شده و انبوهي از نمونههاي برزبان نيامده، نشانگر آنست که چگونه انسانهاي دور از دسترس، ثروتمند و برجسته در حوزهي سياست، تجارت، مد و زيبايي، در چنان هالهاي از افسانه و خيال قرار ميگيرند که کمترين اجزاي زندگي خصوصي آنان، جاذبهاي جادويي براي انبوهي از مردم سير و نيمسير جهان دارد.
مردم، گذشته از زبان، فرهنگ، مذهب و نظام سياسي حاکم در کشورشان، با آنکه آشکارا هيچ کس را « فرا انسان » نميدانند اما در نهان، به آن موجود فرا انسان، پيچيده در حرير خيال و جادو، باور دارند. از همين روست که در عمل، بر گرد شخصيت چنان انسان هايي، تارهايي از مهآلودگي و افسانه ميتنند و آنها را به شکلي که در خيال خود ميخواهند، رنگآميزي ميکنند.
راهجويي انسان در عرصهي گشودن مشکلهايي از قبيل پاسخ به چرايي هستي و يا نابرابري در زندگي اجتماعي، او را واميدارد که يا در عرصهي واقعيت و يا در گسترهي خيال به اين جوهر آرامشبخش و سحرآميز دسترسي يابد. واکنش او، حتي در زمينهي انگارهسازيهاي انساني و افسانه سراييهاي تپنده و گرم، ريشه در همان خصلت « درونساخت » انساني دارد.
همهي دگرگونيهاي فکري و فرهنگي، همهي اختراعها، نبردها، بازسازيها، پيروزيها و شکستها، همهي يقينها و ترديدها، شاخههايي از همان درخت تناور راهجوي ذهن انسان است. اگر انسان در به کف آوردن پديدهاي به يقين برسد، شوقمندانه در پي دستيافتن به يقينهاي تازه، کار خود را پي ميگيرد و اگر حتي با شکست روبرو گردد و يا ابهام و ترديد، در برابرش مانع تراشي کنند، از پا نمينشيند و به سراغ جادوي خيال مي رود تا بتواند با شيوههاي غير قراردادي و نا نوشته، براي کشف حقيقت بهره جويد.
براي آنکه نسيم زندگي بخش کشف و کمال بر درخت وجود انسان بوزد، وي نياز مبرم دارد تا بتواند خود را از فراز افسانه و خيال بياويزد. هرچند در زندگي روزانه، پا در ميان سنگهاي زمخت و خراشندهي حقيقت داشته باشد. تا انسان بوده است و هست، هستي او در اين بافت نوساني، در اين کشاکش سرنوشت ساز و رهايي بخش، معناي خاص انساني خود را باز مييابد.
به
16