تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

لحظه‌ها و انديشه‌ها ( بخش دوم )

 

 

 

راهي توس هستم تا پس از سال‌ها، ديداري با ابوالقاسم فردوسي داشته‌باشم. قرار بود صبح زود راهي شوم. اما مادرم تمايل داشت با هم برويم. از اين رو با مقداري تأخير، در کنار مادر که خاطرات جواني‌اش از يک سو به شکسپير و چالرز ديکنس گره مي‌خورد و از سوي ديگر به فردوسي و چند شاعر ديگر پارسي‌گو، به ديدار شاعر حماسه‌هاي ملي مي‌شتابيم.  

 

پدر مي‌خواهد به ديدار دوستان قديم و خويشان نزديک خود برود. او اعتقاد دارد که حفظ رشته‌هاي دوستي با دوستان قديم و پيدا کردن کم‌رنگ‌ترين رشته‌هاي مشترک فکري با آنان، از هنرهاي بزرگ روزگار است. او آموخته است که آدم‌ها را در هر لباس و انديشه‌اي که هستند بايد کشف‌کرد. اشتباه خواهد بود اگر تصور کنيم که در وجود آن‌ها يا « همه‌چيز » هست و يا « هيچ چيز » نيست. اين نوع دريافت، نشان از نبودن يک موازنه‌ي فکري در ما دارد تا اين‌که ريشه در واقعيت وجودي آنان داشته باشد.

 

در ميدان بيروني آرامگاه فردوسي، گرو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ه‌هاي گوناگون مردم جمعند. برخي به تماشاي فال پرنده ايستاده‌اند. بايد گفت که دارندگان فال پرنده، کودکان و نوباوگان هشت و نه ساله تا سيزده و چهارده ساله‌اي هستند که در مکتب فقر، سرگرداني و بي‌کسي، زندگي را به بيرحمانه‌ترين شکل ممکن تجربه مي‌کنند.

 

در چشم‌انداز آنان، حتي فردائي هم نيست. فردا بسيار دور است. فردا چه بسا تعيين‌کننده‌ي سرنوشتِ هست و نيست آنان باشد. همه‌ي هستي آنان تجلي خود را در همان لحظه دارد. در همان صدتومان، در همان تبليغ پرخواهش، تبليغي که تن به گدايي مي‌سايد. رقابت فراوان است. همه گرسنه‌اند. همه بايد حتي شکم‌هايي ديگر را نيز از گرسنگي رهايي بخشند. مسابقه‌ي جلب مشتري با نابغه به جلوه درآوردن پرندگان اسير، مي‌رود که بدل جنگ روياروي گردد.

 

البته همه اين نيست. آدامس فروشي و ديگر چيزهايي از اين دست، با سرمايه‌اي که حتي تن به دوهزار تومان هم نمي‌سايد، ظاهراً از طبيعي‌ترين چشم‌اندازهاي دروازه‌ي آرامگاه فردوسي است. شاعر توس در حالي که در لحظه‌ي مرگ، فقر و غرور، آفرينش و اندوه را با خود همراه داشته، در آرامش ابدي آرميده است. بيش از هزارسال بعد، فرزندان رستم و اسفنديار، نوادگان گيو و سياوش بر گنجي از تجربه‌ها و انديشه‌هاي ديرينگان، در عمق فقر و آوارگي، نگرانِ نه فردا که ساعتي ديگرند تا اگر مشترياني چند از روستاهاي اطراف سراغشان را نگيرند، چگونه راهي آن خانه‌اي شوند که چشمان منتظر، کوهي از درد را در خود تلنبار کرده‌اند.

 

برخي ديگر به به سه تار کثيف يک مرد مغموم و درهم شکسته گوش مي‌کنند. صداي بوق، آواي سه تار بيمار و پر تَرَک از گذشت روزگار، نواي زخمي مرد نوازنده که گويي صدايش را از تونل تاريک آرزوهاي درهم شکسته‌اش عبور مي‌دهد، گوش را در همنوازي ديگر فروشندگان و عرضه‌کنندگان کالا، دربست در اختيار خود دارند. فکر آدمي نيز در آن همنوازي ناهمگون، به کلي بيهوش مي‌شود.

 

در محوطه‌ي آرامگاه، گويي همه چيز به قول آن نويسنده، « ديگر » شده است. ظاهراً نه از فقر و سرگرداني خبري است و نه از کودکاني که پرندگان اسير را در « حلبِ » توس به کار گِل گرفته‌اند. هرخانواده و يا هر ديدارکننده‌اي، با دوربين عکاسي و فيلم‌برداري خويش، مي‌رود تا تاريخ حماسه‌هاي ملي ايران را در جايي براي خويش و فرزندان نيامده‌ي خويش به يادگار بگذارد.

 

 گرماي خورشيد و عطر آب هزاران ساله که از اعماق زمين جوشيده و استخر جلو آرامگاه را پرکرده است، به ديدارگران فردوسي، احساس دلپذيري مي‌بخشد. آواي عليرضا افتخاري که از بلندگوهاي قرار گرفته بر يک بلندي پخش مي‌شود، محوطه‌ي آرامگاه را بدل به يک محفل خانوادگي کرده است. يک نفر به تنهايي مسؤل پخش موسيقي است که از بام تا شام، گوش ديدارگران فردوسي را آرامش بخشد. زنان و مردان جوان، خانواده‌هاي عيالوار با بچه‌هايي سر و نيم سر، از هر موقعيتي براي گرفتن عکس يادگاري بهره مي‌برند.

 

فضاي آرامگاه سر سبز است. احساسي از فراواني آب، ذهن را در خود مي‌گيرد. تو گويي اين منچستر است و نه آرامگاه فردوسي که چند ده کيلومتر از مشهد فاصله دارد. در باغ فردوسي، آب به آدم چشمک مي‌زند و در شهر مشهد، آب را جيره بندي کرده اند تا پاسخگوي نياز همه باشد.  تو گويي وقتي فسيل‌ها در اعماق زمين تبديل به نفت مي شدند، در انديشه‌ي آن نبودند که در بالاي زمين و در بيشتر مناطق سرزمين ما، آب، ارزشي فراتر از طلاي سياه و سفيد را مي‌يابد.

 

اگر دهقان توس، همه‌ي ثروت و سلامت خود را خرج کرد تا شاهنامه را بيافريند، اگر محمود غزنوي نه او را به درستي شناخت و نه قدر نهاد، اينک آرامگاه او، پر از درخت، لبالب از شوق مسافران تشنه، سرشار از آب سرد اعماق زمين دردمند، آميخته با داغي خشک کوير، ياد خالق بيژن و منيژه‌ي عاشق را در نفس‌هاي خويش زنده مي‌کند. 

 

آرامگاه او با انبوهي ديدارگر از خوزستان و بندرعباس، از شيراز و کرمان وديگر نقاط ايران، ميزبان موسيقي ممنوعه‌ي قرن‌ها و حتي دهه‌هاي اخير است اگر چه با صداي مردانه‌ي خواننده يا خوانندگاني خاص. و البته چه باک که صداي لطيف و نوازشگر زني از تبار انسان و با همان اعتبار انساني، در اين فضاي باز و در اين محفل خانوادگي به گوش عارف و عامي نرسد.

 

فردوسي بايد خوشحال باشد که ديدارگران او مجبورند دوبار، پول ورودي سيصدتوماني بدهند. يک‌بار براي ورود به باغ آرامگاه و بار دوم براي بازديد از موزه و يا نمايشگاه و کتاب‌فروشي آرامگاه. البته باغي بدان بزرگي خرج دارد. انبوهي کارمند و کارگر بايد کارکنند تا همه‌چيز در سر جاي خود باشد. دوتا سيصد تومان کسي را نکشته است. يک خانواده‌ي هفت نفره، تنها پولي که مي‌دهند چهار هزار و دويست تومان است. خوب اگر رستوران تميز، دلپسند و سنتي آرامگاه گران است اين ديگر به خود ديدارگران مربوط است که اصلا آن‌جا چيزي نخورند يا حد اکثر بقچه‌ي غذايشان را با خود بياورند. يک چلوکباب برگ مي‌شود شش‌هزار و پانصد تومان و براي هفت نفر چيزي در حدود چهل و چند هزارتومان. خوب، هر که را طاووس بايد، جور هندوستان کشد! زندگي در ايران خرج دارد.

 

به ديدار آرامگاه اخوان ثالث هم مي‌رويم. مادرم او را مي شناسد. بيشترين شناخت او، مربوط به زماني است که اين شاعر، چند ماه قبل از مرگش به انگليس آمد و با ابراهيم گلستان و اسماعيل خويي نيز ديدار داشت. اخوان به شکل بسيار غريبانه‌اي در باغ توس، در بخش غربي آن آرميده است. بدون ترديد، آنان که اجازه داده‌اند تا آرامگاه او در جوار آرامگاه ابوالقاسم فردوسي قرارگيرد، قصد قدرداني از او را داشته‌اند. اما حسي در درون من مي‌جوشد که اگر اخوان در جايي که اختصاص به هنرمندان و شاعران معاصر داشت دفن مي‌شد شايد شخصيتش جلوه‌ي بيشتري مي‌يافت.

 

شخصيتي مانند فردوسي مانند يک کوه سر به آسمان افراشته‌است. حضور اخوان در کنار او، اين شاعر معاصر را انساني گم‌شده به نظر مي‌آورد. واقعيت آن است که مردان کلام و انديشه را نمي توان در ترازوي سنجش با يکديگر نهاد و براي هريک وزن و قيمتي معين کرد. البته طبيعي خواهد بود که اخوان در کنار فردوسي و رهي معيري در کنار حافظ گم‌شوند. اما هريک از اينان، جايگاه ارزشي خويش را دارند. اگر اخوان در مجموعه‌ي ديگري مي‌بود که به عظمت فردوسي گره نمي‌خورد، چه بسا بيشتر به جلوه مي آمد. شايد من اشتباه مي‌کنم اما اين احساس دروني من است.

 

در خلال چند ساعتي که ما در آرامگاه فردوسي هستيم و به همه‌ي گوشه و کنار آن سر مي‌زنيم، حتي يک نفر را نمي‌بينيم که از سر کنجکاوي، نگاهي به آرامگاه اخوان ثالث بيندازد. آن چه بر آرامگاه او نوشته‌اند تنها نام « مهدي اخوان ثالث » است و نه چيز ديگر. بسياري از نوآمدگان امروز، شايد ندانند که او شاعر بوده است و چه بسا با گذشت زمان، بر عمق اين ناآگاهي بر احوال شاعري همچون او، در ذهن بسياري از جوانان ما افزوده شود.

 

اخوان ثالث همچون هر انسان برابر حقوق ديگر، شايسته‌ي آنست که بر سنگ مزارش اطلاعاتي به اختصار نوشته‌آيد. در آن فضاي محدود که سنگ قبر او قرار دارد، انسان مي‌توانست دو گلبرگ پرپرشده‌ي گل محمدي را به چشم‌ ببيند. حضور آن دو گلبرگ نشان از آن دارد که کسي روز قبل، چنان گلي را از جايي چيده و به نشانه‌ي احترام بر سنگر مزار وي گذاشته است. ظاهراً گرما و باد، از پيکر آن گل، چيز چنداني باقي نگذاشته است.

 

در بازگشت، سوار يک پيکان مي‌شويم که متعلق به آژانسي است که در توس به کار حمل و نقل مسافر مي‌پردازد. وقتي که مي‌گويم مي‌خواهيم به شهر برويم، مردي روستايي، دوان دوان به پارکينگي مي‌رود و پيکان درهم شکسته‌ي خويش را در جلو ما نگاه مي‌دارد. راننده، يکي از روستائيان و کشاورزان توس است که به علت کم‌آبي و خشک شدن آب روستا، به رانندگي آژانس رو آورده است. تکيده است اما چابک، خندان و سرشار از سادگي و شفافيت طبيعت.

 

در ساعت سه بعد از ظهر که ما راهي شهر هستيم، اين اولين سرويس اوست که مي‌خواهد مسافر ببرد. او مي‌گويد که آدم بيکار در توس و در جاهاي ديگر بسيار زياد است. بيشتر آنان تلاش‌ کرده‌اند تا با قرض و قوله، ماشيني فراهم کرده، مسافر کشي بکنند. به علت زياد بودن تعداد ماشين ها، تا آن ساعت هنوز نوبت او نشده است.

 

چهل و هشت سال سن دارد و نخستين فرزندش، چند ماه پيش به دنيا آمده است. تعجب مي‌کنم. توضيح مي‌دهد که بيست و پنج سال است که ازدواج کرده. همسرش پانزده ساله و او خود بيست و سه ساله بوده است. همسرش بچه‌دار نمي‌شده و آنان همه‌ي امکانات ممکن را در حوزه‌ي خويش جستجو کرده‌اند. دعا و ثنا و درمان. اما هيچ‌کدام تأثيري نکرده است. مادرش گفته که زنت را طلاق بده تا بتواني با زني ديگر ازدواج‌کني و اجاقت کور نماند. اما او به حرف هيچ‌کس گوش نکرده‌است.

 

مي‌پرسم چرا؟ جواب مي‌دهد که مشکل قضيه در آن بود که من زنم را خيلي دوست داشتم و به خاطر بچه نمي‌خواستم طلاقش دهم. اما سال گذشته، زنم مريض شد. به دکتر که رفتيم گفتند زنت باردار است. من نزديک بود سکته بکنم. به خانه آمدم و چند روز بعد دو تا گوسفند کشتم و مهماني مفصلي دادم. حالا يک دختر چند ماهه داريم.     

 

 

 

      به این آدرس نیز مي توانید مراجعه کنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 16:51  توسط A.Avishan  | 

 

لحظه‌ها و انديشه‌ها ( بخش اول )

 

 

  

دوستي دارم که ساکن انگلستان است. او سال ها قبل از انقلاب به آن ديار کوچيد. در همان جا لانه ساخت و تبديل به پرنده‌ي وفادار آن سرزمين شد. با خانمي انگليسي ازدواج کرد. به او زبان فارسي را چنان آموخت که آن خانم توانست پس از سالياني چند، متن‌هاي ادبي را نيز به راحتي بخواند. دوست من هيچ‌گاه ايران را از ياد نبرده است. به همين جهت از همان سال‌هاي آغازين اقامت در انگلستان، هر چند سال يک‌بار به زادگاه خود سر زده است. گاه با همسر و فرزندان و زماني بدون  آنان. در سفر بهارانه‌اي که امسال به ايران داشت، همراه با همسر و پسر بزرگش که اينک خود زن و فرزند دارد، راهي سفر شد. جالب آنست که فرزندش در اين سفر، از بسياري ديدارها و گفتگوهاي خود با مردم، يادداشت‌هايي فراهم آورد. دوستم پس از بازگشت به انگلستان، مقداري از  يادداشت‌هاي پسرش را در اختيارم گذاشت تا در صورت امکان و  بدون کاهش و افزايش، تنظيمشان کنم و در « بلاگ » خويش بگذارم. من تمايل داشتم که در صورت امکان، نامي از آنان بياورم اما  پسر دوستم و نيز پدرش به همين رضايت دادند که محتواي آن نوشته‌ها در جايي انتشار يابد. با تشکر بسيار از اعتماد و مهر اين دوستان، اينک يادداشت‌هاي پسر او را در اختيار شما مي‌گذارم.

 

يک جمعه‌ي گرم در ماه خرداد است. شهر در مجموع خلوت است. اهل پول و « دل» يا به ييلاق رفته‌اند و يا در ييلاقي که در مرکز دود و گرما و بوق فراهم آورده‌اند، بي اعتنا به رسانه‌هاي داخلي، خود صاحب رسانه شده‌اند. ماهواره‌‌هاي نجيب و مطيع، از ميان صدها ايستگاه ريز و درشت، با هر سازي که در دل‌ها باشد، هم مي‌رقصند و هم به گفتگو مي‌نشينند. کمبود باندهاي پهن اينترنتي براي دستيابي به همه‌ي ميوه‌هاي مجاز و ممنوع، اينک در سايه‌ي ماهواره‌هاي « محجوب » و محبوب، ديگر کمتر در دل هاي اهل « دل »، حسرت برمي‌انگيزد.

 

شهر، اندکي نسبت به روزهاي پيش، در برابر دود سنگين موتورهاي روغن‌سوز و ماشين‌هاي تنظيم نشده، کمر راست کرده است تا نفسي تازه کند. گرما اما مي‌گزد و عطش دوش آب سرد و نوشابه‌ي سردتر، فضاي جان را پر کرده است. اين‌جا و آن‌جا، آنان که نه « ييلاقي » در شهر دارند و نه « قشلاقي » در روستا، بي توقع و دور از هرگونه گلايه و اعتراض، يا راهي خانه‌ي برادر هستند يا خواهر و يا مادر پير. و اگر هيچ‌کدام از آن‌ها ميسر نيست، در نهايت اسراف‌، راهي مغازه‌اي هستند تا آب ميوه‌اي بياشامند که نصف آن شکر است و نصف ديگرش آب و البته داراي چند گرم طعم ميوه نيز و بدين وسيله ياد همه‌ي محرومان عالم را از چنان موهبت هايي با حرمت و محبت گرامي دارند.

 

من اما در پي « سنگ‌پا » شهر را زير پا گذاشته‌ام. « سنگ پاي قزوين» البته فراوان است اما من در پي سنگ‌پاي مشهد هستم که پدر و پدر بزرگم با آن رشد کرده‌اند، هرچند مادرم که فرهنگ انگلوساکسون در خون او جاري است، تنها در آرزوي بازگشت به « منچستر» است تا از آن همه دود و گرما، گوشت مرغ و برنج پاکستاني رهايي يابد.

 

ناگهان مردي را در خيابان « ارگ » قديم مي‌بينم که هيأت ترکمني دارد و در آرامشي بهشتي، گويي دود شهر را از تصفيه‌خانه‌ي روحش مي‌گذراند و به اميد فروش چند ليف و کيسه‌ي حمام، روزهاي گرم مشهد را به شب‌هاي پراميد فردا انتقال مي‌دهد. از او سراغ سنگ‌پا را مي‌گيرم اما او به جاي جواب دادن منفي، ياد گرفته است که بگويد در عوض ليف و کيسه‌ي حمام دارد که خيلي محکم و با دوام نيز هستند.

 

اما من سنگ پا مي‌خواهم. در حالي که گوش او به حرف‌هاي من بدهکار نيست، مرتب از کالاهاي دو رقمه‌ي خويش همچنان تعريف مي‌کند. البته براي آن که دلش را نيازارم، مسير حرف را عوض مي‌کنم و از او مي‌پرسم چند سال دارد. جواب مي‌دهد: « صد سال، بيشتر از صد سال.» صورتم را مي‌بيند که در آن هيچ پذيرش و باوري نيست. زيرا به نظر نمي‌رسد که بيشتر از شصت سال داشته باشد.

 

مي‌گويد: « باورکن حاج آقا، باورکن من بيشتر از صدسال دارم اما هنوز بايد کارکنم.» و سرانجام تسليم مي‌شوم. دو تا کيسه و دو تا ليف مي‌خرم. او چنان بزرگوار است که بدون چانه زدن من، براي هرکدام صد تومان هم تخفيف مي‌دهد. اما من از عمر صدساله‌ي او و برخورد حاتم وارش خجالت مي‌کشم و تخفيفش را به خود او باز مي‌گردانم.

 

پرسان پرسان به نزديکي‌هاي بازار رضا مي‌روم. هُرم تن، هُرم زندگي، هُرم کفش‌هاي پلاستيکي و خاک سرگردان، هُرم دويدن تا آخرين نفس براي به کف آوردن اولين لقمه، همچون مِهي در فضا جاري است. همه با اطمينان خاطر مرا به سه مغازه آنسو تر حواله مي‌دهند. به آن جا مي‌روم. چنان مغازه‌اي اصلا نيست. حواله دهنده، دروغ نگفته است. او چنان به خويش، به کرايه‌ي شعله‌ور خانه، به قيمت‌هاي سيلابي، به فرزندان قدکشيده و سرشار از انتظار مي‌انديشد که از بام تا شام کسي را نه مي‌بيند و نه مي‌خواهد ببيند.

 

سه سال پيش در همان محل چنان مغازه‌اي بوده است اما حالا آب ميوه مي‌فروشند يا بهتر است بگويم مغازه‌ي شکر و آب سرد فروشي است همراه با مزه‌ي انواع ميوه‌ها. اما او را چه باک! او بايد در اين مسابقه‌ي شوم زندگي، اگر برنده‌ي سعادت نيست، بازنده‌ي آن نيز نباشد. بي اختيار به ياد اين حرف H.E. Fosdick مي‌افتم که گفته است: « زندگي مانند زمين فوتبال نيست که انسان در آن به عقب و جلو بدود و لگد بزند. زندگي مانند باغي است که نياز به مواظبت و محبت دارد.»

 

در صداي هيچ کس دروغ موج نمي‌زند. اما بار زندگي و ضرورت زيستن، چنان نگاه‌ها و دريافت‌ها و لحن صحبت‌ها را تغيير مي‌دهد که گويي بايد همه را با خشم، دروغ‌گوياني کبير دانست. پس از چند و چندين بار کوچه‌هاي تنگ و عرق‌کرده را بالا و پايين رفتن، مغازه‌ي پر از « سنگ پاي » خجالتي مشهد را پيدا مي‌کنم. مغازه‌اي است پر از لُنگ و کيسه و « روشويه » و بسياري چيزهاي ديگر که از حمام و نظافت به شکل سنتي آن جداشدني نيست.

 

صاحب مغازه، مردي است شصت و چند ساله. شايد هم عمر بيشتري دارد اما بيشتر از شصت و چند ساله نمي‌نمايد. او پشت ميز نشسته‌است. آرام و مهربان نشان مي‌دهد اما لحن کلامش با وجود آن که از سيري خبر دارد، بازتاب يک خستگي عميق روحي است. اين خستگي را پس از يک گفتگوي تلفني که با يکي از همکاران و تأمين کنندگان جنس‌هايش دارد، بيشتر مي‌شود ديد.

 

پسرش که مردي است چهل ساله، در برابر پدر مانند يک شاگرد دوازده ساله همچنان ايستاده است و به حرف‌هاي او گوش مي‌کند. پدر به همکارش در تلفن مي‌گويد: « باباجان تو که ديروز گفتي قيمت ها بالا رفته، باز امروز چه مي‌گويي؟ آخر نمي‌شود در عرض دو روز پشت سر هم، آن هم اين قدر قيمت‌ها بالا برود. خوب مردم ديگر حوله و لُنگ نمي‌خرند. نان شبشان که نيست. گور پدر حوله و لُنگ و سنگ پا. من و شما بايد بساطمان را جمع کنيم.»

 

تلفنش که تمام مي‌شود، مي‌پرسم : « مگر مردم با وجود حمام‌هاي خصوصي در خانه‌هايشان، بازهم از لُنگ و ليف استفاده مي‌کنند؟ » جوابش اين است که: « بله هنوز خيلي‌ها استفاده مي‌کنند. مگر نشنيده‌ايد که انسان حتي وقتي که تنهاست، نبايد در حمام لخت باشد ؟ » من البته نشنيده بودم و با تعجب دليلش را مي‌پرسم. مي‌گويد: « علتش آنست که فرشته‌ها و ملائک بر در و ديوار حمام نشسته‌اند و آدم را مي‌بينند. بهتر است که آدم خود را از آن‌ها بپوشاند.»

 

مي‌گويم : « حالا بهتر نيست که فرشته‌ها و ملائک، چشم‌هايشان را ببندند و به عورت مردم نگاه نکنند تا اين‌که آدم خودش را از آن‌ها بپوشاند؟ از طرف ديگر اين فرشته‌ها به خانه‌ي مردم چه‌کار دارند؟ مگر سر پيازند يا ته‌ پياز؟ » مي‌خندد و مي‌گويد: « منم واقعا نمي‌دانم که کجاي پيازند. اما بسياري از بزرگان، هميشه به ما اين را گفته‌اند و ما هم باور کرده‌ايم و هنوز هم باور مي‌کنيم. راست و دروغش به گردن من نيست.»

 

مردي وارد مغازه مي‌شود و حرف ما را قطع مي‌کند. او مي‌خواهد يکي از مغازه‌هاي حاج‌آقا را که در کنار هم، رديف در رديف آرميده‌اند اجاره کند. حاج آقا مي‌گويد: « به جان شما کمتر از سيصد هزارتومان در ماه صرف ندارد. من بايد در عوض سه دربند مغازه‌ي ديگرم را در همين رديف با قيمت ارزان‌تري اجاره بدهم. شهرداري براي آن‌ها جواز کسب صادر نمي‌کند. در عوض، هر سال دو ميليون تومان جريمه از من مي‌گيرد. اين جوري براي شهرداري بيشتر صرف مي‌کند. اگر مرگ يک‌بار باشد و شيون يک‌بار، شهرداري، يک رقم بزرگ از درآمدهايش را از دست مي‌دهد.»

 

مشتري مغازه به دويست و پنجاه هزار تومان راضي است اما حاج آقا حاضر است مغازه را به قول خودش خالي نگاه دارد اما به قيمت ارزان اجاره ندهد. مشتري مورد نظر با ريش نتراشيده، « شکم برآمده » و موبايل تاشو نقره‌اي در گوشه‌ي مشت درشت خويش، مي‌خواهد زير دل حاج آقا را خالي ‌کند : « دو خيابان آن ورتر مغازه‌اي هست که به ماهي دويست هزارتومان راضي هستند اما من راضي نيستم. من مي دانم که دست حاج آقا برکت دارد. » حاج آقا با خونسردي، آرامش و لحني گزنده جواب مي‌دهد: « اگر دست ما برکت داشت اول بايد اين برکت توي سفره‌ي خود ما خودش را نشان مي داد!»

 

يک تاکسي خالي جلو ما ترمز مي‌زند. مي‌گويم: « دربست تا کوي طُلاب! » اشاره مي‌کند سوار شو. « مي‌پرسم چقدر مي‌بري؟» جواب مي‌دهد :« دو هزار تومان!» با لحني آميخته به شوخي مي‌گويم: « بيشتر نمي‌شود؟» مي‌خندد. « مي‌گويم پدر آمرزيده، اين مسير نهصد تومان است نه دو هزار تومان.» « مي‌گويد حاج آقا، زندگي خرج دارد.» سرانجام با هزار و دويست تومان سوار مي‌شوم.

 

در راه در مي‌يابم که جوان بيست و چهار ساله‌اي است. تازه ازدواج کرده، کارمند يک مؤسسه است و اين کار، شغل دوم اوست. حقوقش صد و نود هزار تومان است. صدو هفتاد هزار تومان اجاره‌ي خانه دو اتاق خوابه‌ي اوست. پول آب و برق و تلفن هنوز در اين محاسبه گنجانيده نشده. همسرش حامله است. اين ماشين را هم از پدرش قرض کرده تا با آن، هزينه‌ي زندگيش را تأمين کند. تازه، سه ميليون تومان هم پول پيشکي داده است. سه ميليون تومان را برادرش از آمريکا برايش فرستاده. حال به عنوان قرض يا هديه، هنوز حرفي ميانشان رد و بدل نشده است.

 

او نوميد نيست. مي‌داند که بايد زندگي‌کند. اين حق طبيعي اوست. فقط لازم است هر چه بيشتر، اگر چه بر خلاف ميل خويش، خود را با قانونمندي‌هاي حاکم بر بدنه‌ي جامعه انطباق دهد و حق خويش را به قول عبيد زاکاني، از « کهتر » و « مهتر » بستاند.

 

 به  اين آدرس  نیز مي توانید مراجعه کنيد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:1  توسط A.Avishan  | 

 

زنجيره‌هاي تعصّب

 

 

بيماري تعصّب يكي از قديمي‌ترين و ريشه‌دارترين بيماري‌هاي فكري و رفتاري انسان‌هاست. شايد بتوان ادّعا كردكه عمر اين بيماري به اندازه‌ي عمر نخستين انساني ‌است كه براي اوّلين بار در پيرامون خود، چيزي را پسنديد و فكركردكه آن چيز، بهترين پديده و يا عنصري است كه ديده، شناخته و يا به دست آورده‌است.

 

شايد اغراق نباشد اگر بگوئيم كه اين بيماريِ رفتاري در ميان بشريّت، تلفاتي كمتر از طاعون و وَبا نداشته‌است. حضور آن، در همه‌ي دوران‌هاي تاريخي، گذشته از سرزمين و فرهنگ، در ميان كساني بيشترين انفجار ويرانگر را داشته كه با خاندان قدرت، زورگويي و ثروت، رابطه‌اي تنگاتنگ داشته‌اند.

 

در دورانِ معاصر، گره خوردن با تعصّب، چنان در ميان اهل كتاب و قلم، ترس‌بر‌انگيز و نامطبوع به جلوه درآمده‌ كه هركس بدان منسوب گردد، نه تنها تلاش دارد تا از آن فاصله بگيرد بلكه  به شكل‌هاي گوناگونِ كلامي و رفتاري، مي‌خواهد ثابت كندكه در انديشه و رفتار او، هيچ‌گونه گرايش تعصب‌آميزي نيست.

 

آنان‌كه اين‌جا و آن‌جـا برزبان مي‌آورند كه در عمل از هرگونه گرايش‌هاي تعصّب‌آميز خالي هستند، در واقع، بدين وسيله، در صدد هستند تا صف خود را از تاريك‌انديشان و جزم‌گرايان افراطي، جدا سازند. اين‌كه انسان پيوسته و مجدّانه مي‌خواهد به ديگران ثابت كندكه از تبار متعصّبان نيست، نشان مي‌دهدكه دستِ‌كم اين خواست، در او چنان قوي‌است كه در چشم‌انداز ديگران، خالي از تعصّب در نظر آيد.

 

شايد برخي اين نکته را مطرح سازند که زندگي بدون تعصب به يک پديده يا انديشه‌ي خاص، گذشته از آن که ما آرزو کنيم يا نکنيم، کمي غير واقعي جلوه مي‌کند. چه بسا اين نکته، ريشه در يک واقعيت غير قابل انکار نيز داشته باشد. اما بحث بر سر آنست که ما چگونه بر پايه‌ي علائق فکري خود و يا با تعصبي که به آن علائق داريم، با ديگران و علائق آن‌ها برخورد مي کنيم و تا چه حد براي انديشه‌هاي ديگران حق حيات قائليم.

 

شايد اگر تعصب تنها در دنياي درون ما باقي مي‌ماند و موجب آزار ديگران و يا تحقير باورهاي آنان نمي‌شد به خودي خود، هيچ ويژگي منفي و تاريکي متوجه آن نبود. اما همه مي‌دانيم که انسان در عمق وجود خويش خصلتي آفريشنگر، گسترنده و تسلط‌گرايانه دارد. او مي‌خواهد يا خود را با جهان انطباق دهد و يا جهان را با خويش. طبيعي به نظر مي‌رسد که متعصبان و تنگ‌نظران آرزومندند تا جهان را چنان کنند که دنياي درون آنان بر آن روال شکل گرفته است. آنان خود را محق‌ترين فرد و انديشه‌هاي خويش را درست‌ترين انديشه مي‌پندارند. دُرُست از همين‌جاست که خطر ويرانگر تعصب آغاز مي‌شود.

 

صرف نظر از شايد‌ها و بايدها، تجربه‌ي زندگي و نمودهاي رفتاري انسانها نشان داده‌است كه در وجود هركس، مي‌تواند عنصرهايي از گرايش‌هاي تعصّب‌آميز باقي باشد. دربرخي، اين عنصرها چنان كم‌رنگ هستندكه به خوبي ديده نمي‌شوند و يا موجب آزار ديگران نمي‌گردند و در عدّه‌اي چنان قوي هستند كه به سادگي، در برابر چشم ما جلوه‌گري مي‌كنند و يا با قدرت و هجوم، عرصه را بر انديشه‌هاي ديگر، تنگ مي‌سازند.

 

چه بسا بسياري از وفاداران چنين انديشه‌هايي، نتوانند بپذيرندكه نام اين‌گونه برخوردها را تعصّب‌آميز بگذارند. از ديدگاه آنها، وقتي انديشه‌اي كاملاً دُرُست و منطقي به نظر مي‌رسد، چه جاي آن است كه انسان تا پاي جان، از آن دفاع نكند؟

 

واقعيت آنست كه مشكل بنيادي، دُرُست‌ از همين جا آغاز مي‌شود. چه كسي مي‌تواند به شكلي قانع كننده به ديگران بقبولاندكه انديشه‌ها و رفتارهاي او در همه‌ي بُعدها، ريشه در منطق و ضرورت زندگي دارد؟ آيا آنان كه دست يك آفتابه دزد محروم و بيكار را قطع مي‌كنند و يا جسم و جان مردم را به علّت نشان دادن طبيعي‌ترين رفتار انساني، در معرض تازيانه و توهين قرارمي‌دهند، صحبت از منطق و يا دُرُست بودن و يا مفيد بودن آن انديشه‌ها به حال بشريّت نمي‌كنند؟

 

در اين صورت بايدگفت كه وفاداران افراطي و كور هر انديشه‌اي كه جهان را به آن ختم شده مي‌بينند، قربانيان تعصّب هستند. گاه قربانياني زورمند و ستمگر و گاه قربانياني دردمند و ستم‌كشيده. شايد صحبت از قربانيان زورمند و ستمگر در كنار قربانيان دردمند و ستمكشيده، براي بسياري چندان قابل هضم نباشد. واقعيّت آنست كه تعصّب چنان از زهركُشنده‌اي آكنده است كه قربانيان خود را از همه‌ي عرصه‌هاي اجتماعي فراهم مي‌آورد.

 

از سوي ديگر، حتّي قدرتمنداني كه به ويروس تعصّب آلوده‌اند، اگر متقاعد شوندكه انديشه و يا رفتار آنان در يك مورد معيّن، دفاع از يك اصلِ عقب‌مانده، تاريك و پلشت است، تلاش خواهند كردكه به هر شكل ممكن، از زشتي و ناروائي كرده‌ها وگفته‌هاي خويش فاصله بگيرند.

 

جُز در مورد بيماران، وقتي انسانهاي ديگر، از انديشه‌هاي ژِنده و لهيده‌ي خويش دفاع مي‌كنند، در واقع به گمان آنان، باورهايي مورد نظر است که سرشار از اعتبار و پويايي است. اين يك اصل كُلّي در عرصه‌ي هستي است‌كه اعتقاد به قِداست يک پديده و يا فکر و ثابت دانستن آن در همه‌ي زمان‌ها و مکان‌ها، آن را در پوششي از وفاداري‌كور پنهان مي‌کند. البته نام اين وفاداري كور را چيزي جز تعصّب نمي‌توان گذاشت.

 

تعصّب در انسانها، جلوه‌هاي متفاوتي دارد. عامل‌هايي از قبيل فرهنگ ملّي و مذهب، مي‌توانند پديده‌اي را در يك سرزمين، چنان در پوشش قداست بپيچانندكه نزديك شدن بدان، نتواندكاركساني باشدكه در جستجوي راهگشايي و تنفّس هواهاي تازه‌هستند. چه بسا همان پديده در يك سرزمين ديگر،به دليل وجود همان عامل‌ها، چنان عادي به جلوه درآيندكه مردم حتّي حضورآنها را در پيرامون خويش، احساس نكنند. به عنوان مثال، تعصّب‌هاي ناموسي، مذهبي و گاه ملّي و منطقه‌اي دركشورهاي عقب‌مانده، زير عنوان اخلاق، وجدان، مردانگي و حميّت، جلوه‌هايي از اين دست دارد.

 

اين‌كه انسان آرزوكندكه تعصّب‌هاي هراسناك، بسيارقوي و توفان برانگيز از زندگي آدميان رخت بربندند، يك نكته‌است و واقعيّت حاكم بر زندگي مردم، انديشه‌ها و رفتارهايشان، نكته‌اي ديگر. دفاع محكم و دقيق از يك انديشه، نه به عنوان بهترين انديشه‌ي موجود، بلكه به عنوان انديشه‌اي كه با كاركردهاي معيّن خويش، مي‌تواند تأثير سازنده و بلافصلي در زندگي فردي و اجتماعي انسانها داشته‌باشد، نه تعصّب كه مبارزه با اين بيماري است. مشروط برآن‌كه ما هميشه اين آمادگي را در خود داشته‌باشيم كه پنجره‌ي ذهنمان را به روي اُفق‌هاي تازه‌ در حوزه‌ي فكر و منطق، باز بگذاريم.

 

تعصّب هميشه با نوعي دفاع و تهاجم همراه است. دفاع از يك انديشه براي حفظ قداست شكننده‌اش و تهاجم به انديشه‌هاي ديگران و ايجادگَرد و غباركه مجال ديدن اُفق‌هاي تازه از پيرامونيان به كلّي بازگرفته شود.

 

انسان چنان موجودي است كه مي‌تواند به سرعت خود را با دگرگوني‌هاي مادّي و فنّي انطباق دهد و عادت‌هاي‌كهنه را در زمينه‌ي بهره‌گيري از امكان‌هاي فنّي و مادّي قديم به فراموشي سپارد. امّا همين انسان به سادگي قادر نيست كه عادت هاي فكري و رفتاري ديرين خود را يكباره كنار نهدو عادت‌هاي تازه‌اي را جانشين آنها سازد.

 

براي دست يافتن به يك دگرگوني دلخواه در اين زمينه، با هر محتوايي كه باشد، به زمان‌هاي طولاني و اُفت و خيزهاي‌گوناگون نيازاست. اين اصطلاح رايج در ميان مردم كه چندان مؤدّبانه هم نيست، دقيقاً بازتاب همين دشواري در دگرگوني دروني و سادگي در انطباق با امكان‌هاي بيروني است. آن اصطلاح به اين شكل بيان مي‌شودكه : « خَر همان خَر است، تنها پالانش عَوَض شده‌.» اصطلاح مورد نظر، آشكارا از همين اصل پرده برمي‌داردكه فرد مورد اشاره، به امكان‌هاي مادّي ، فنّي و رفاهي تازه‌اي دست يافته و خود را با ساختار بهره‌گيري از آنها، منطبِق ساخته است. امّا در بُن و درون، همه‌چيز به همان شكل قديم خويش جريان دارد.

 

دُرُست در همين‌جاست كه فرد به دفاع از آن چيزهايي مي‌پردازدكه دروني او بوده و وي دوست داردكه آنها به همان شكل به حيات خود ادامه دهد. براي تغيير رفتار و يا انديشه، نياز به تلاش بيشتر، مبارزه‌ي درونيِ عميق‌تر و زحمت زيادتراست.

 

گذشته از اين‌ها، اين نكته ريشه در طبيعت انسان داردكه به راحتي، به استقبالِ ناشناخته‌ها ‌نرود و اگر هم مجبور به اين كارگردد، سايه‌ي شك و بدبيني را در سرسراي ذهنش، آشكارا داشته باشد. در همين نوسان دروني، در همين اجبار براي انتخاب يك نكته‌ي تازه و از دست دادن چيزي كه بدان عادت كرده، عنصر دفاعِ بدونِ ‌دليل و يا با دليل‌هاي بسيار ابتدايي و ضعيف، وارد ميدان مي‌شود. در اين ميان، فرزند وفادار اين واكنش، چيزي جُز همان تعصّب نيست.

 

تعصّب مانند يك كوه يخ است كه نه به سرعت آب مي‌شود و نه به راحتي مي‌توان آن را از سر راه برداشت. در يك جامعه‌ي بسته كه هواي تنفّسي آن سمّي است و كمترين نشانه‌ي تمايل و يا سازش از سوي قبيله‌ي قدرت، براي دگرگون شدن، آشكار نيست، مبارزه با اين پديده تنها در يك جبهه صورت نمي‌گيرد. براي به لرزه انداختن اين كوهپايه‌ي ديرين، شكيبايي، خردمندي، سازش‌پذيري و دقّت عمل از ابتدايي‌ترين ابزار آن است.

 

 به  اين آدرس  نیز مي توانید مراجعه کنيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:29  توسط A.Avishan  | 

 

در رودبار شايعه‌ها

 

 

شايعه‌ها در همه‌ي دوره‌هاي تاريخي و در همه‌ي فرهنگ‌ها و سرزمين‌ها، راحت‌ترين شيوه‌ي قضاوت انساني بوده است. آنگاه که نفرت و عشق، تمايل و بي ميلي، جاي انديشيدن و تامل کردن کردن را گرفته، شايعه‌ها يگانه ميدان‌دار اين عرصه بوده است. در ميان پاره‌اي از ايرانيان حتي وجود اين اصطلاح که « غيبت کردن جگر را جلا مي‌دهد.» حکايت از اين نياز مبرم انساني براي رهايي از بارهاي سنگين‌شده بر عقل و احساس او دارد.

 

آنان که در طول روز به خانه‌داري و يا کارهاي روزمرّه‌اي که با انديشيدن و يا مطالعه کردن سر و کار ندارد مشغولند، به قضاوت کشيدن رفتار و يا گفتار ديگران و مايه گذاشتن براي غليظ يا رقيق کردن آن رفتار و گفتار، يکي از گريزگاه‌هاي زندگي و سبُک کردن بار انبوهي از تحميل‌ها و ناروائي‌هاي روزانه است. از همکار و همسايه صحبت کردن، به حماقت و ناداني اين و آن به علت برزبان آوردن اين يا آن حرف خنديدن، نه تنها موجب رهايي روح از کابوس‌هاي فشار زندگي است بلکه در گريز از آن تحقير و تحميل، فضايي براي به کف آوردن اعتماد به نفس از دست رفته نيز پديد مي‌آيد.

 

حتي اهل کتاب و قلم نيز همچون ديگر مردمان از اين قانون برکنار نيستند. به ميان کشيدن شعر اين آن شاعر در محفل‌ها و نشست‌هاي خصوصي، به قضاوت کشيدن نثر اين يا آن نويسنده و گاه خط باطل کشيدن بر اين و آن به دليل نپسنديدن کارشان، نوعي تنظيم فشار خون فکر و احساس آدمي است. گاه ذکر اين و يا آن شايعه، دامن زدن به اين رفتار خاص و يا آن واکنش معين نويسنده و يا شاعر، بازتاب همان حال و هوايي است که در ميان ديگر اقشار مردم نيز جاري است.

 

در اين‌جا بحث بر سر درست يا نادرست بودن چنان رفتارهايي نيست. بحث بر سر واقعيت داشتن آن‌هاست. وقتي پديده يا پديده هايي، ريشه در نيازهاي دروني انسان دارد، جاي قلع و قمع کردن، نفرين و نفرت نثار کردن و يا آن‌ها را به ارواح خبيثه نسبت دادن نيست. در بسياري از مکاتب فکري و مذهبي و حتي فلسفي، اشاره هايي به رفتارهايي که نمونه‌اي از آن‌ها را ذکر کرديم به ميان مي‌آيد. اما مردم، دور از چشم مأمور و محتسب، دور از چشم « نگهبانان اخلاق و شرف »، به آن چه که نيازهاي دروني آنهاست پاسخ مي‌دهند و زندگي را چنان مي گذرانند که بيش و کم مي‌توانند.

 

در اين نوشتار که من آن را سال‌ها پيش به قلم آورده بودم، اشاره به مردي است که از يک‌سو در جايگاه ستايش انبوهي از انسان‌هاي مشتاق و آرزومند قرار داشته و دارد و از ديگر سو، در معرض نفرت شماري ديگر. طبيعي است که شايعه‌ها در مورد شخصيت‌هايي از اين دست که به گونه‌اي خود را نمايندگان قدرت‌هاي نامريي آسماني مي‌دانند و بر ابرهاي احساسات مردم آرزومند و ساده دل نيز پرواز مي‌کنند، قوي‌تر از هر زمان ديگر به خودنمايي مي‌پردازد.

 

آن چه را که مي‌شود آرزو کرد و بدان اميدوار بود  آن است که ما بتوانيم در زندگي روزانه‌ي خويش تا آن جا که توان، دانش و تجربه اجازه مي‌دهد، انسان‌هايي منصف باشيم و حتي در ميان گرد و غبار شايعه‌ها و يا گرفتن و پراکندن آن‌ها، با اعتبار انساني، شرف و زندگي ديگران بازي نکنيم.

 

ساي بابا مردي است از هندكه در سراسر جهان، حدود بيست تا سي ميليون هوادار دارد. از اين تعداد، هفتاد و پنج درصدِ آنان از مردم هند هستند و بقيّه، هواداران او را در كشورهاي گوناگون جهان تشكيل مي‌دهند. او در 23 نوامبر 1926 ميلادي در دهكده‌ي « پوتّا پارتي 1» در ايالت « آندرا پرادِش 2 » در هِند به دنيا آمد. گفته مي‌شود كه در شبِ تولّد او، پدر و مادرش متوجّه شدند كه در يكي از اتاق‌هاي خانه، ناگهان سازي شروع به نواختن كرد. آنها نام پسر خود را « ساتيا نارايان 3» گذاشتند. در 13 سالگي، عقربي او را چنان گزيد كه بيهوش گرديد. و زماني كه يك جادوگر، وي را مورد مداوا قرارداد تا ارواح خبيثه را از وجودش دور كند و زهر عقرب را بي اَثَر سازد، به كلّي دچار دگرگوني شخصيّت گرديد. يكباره او را ديدند كه از ميان هيچ، شيريني و شكلات و گـُل به مردم مي‌دهد. او به چنان منزلتي دست يافته‌بودكه مي‌توانست آنها را از غيب دريافت كند. در همان هنگام، وي خطاب به مردم گفت: « من ساي بابا هستم! مرا بپرستيد!»

 

سـاي بابا نام خود را از مردي گرفته‌بود كه در سال 1918 زندگي را بدرودگفته‌بود. آن مَرد « شيردي ساي بابا 4 » نام داشت و يكي از مردان مقدّس و محبوب هند به شمار مي‌آمد. او مي‌توانست بيماران را شفا بخشد و در مجموع به حالت‌هايي دسترسي داشت كه ديگر مردم نداشتند.

 

ساي باباي جوان، چند ماه پس از حادثه‌ي گَزيده شدن توسّط عقرب، يك‌روز كتاب‌هايش را جمع كرد و آنها را در پشت درِ مدرسه‌اي كه در آن درس مي‌خوانْد رها ساخت و بدين وسيله، پُشتِ پا به مدرسه و مكتب زد. آن‌گاه به پدر و مادر خود گفت كه من ديگر متعلّق به شما نيستم. از آن زمان تا كنون، محل زندگي او، تبديل به زيارتگاه هوادارانش از سراسر جهان شده‌است. در ميان مردمِ دوست‌دار او، اين شايعه‌ها در حد واقعيّتِ ترديد ناپذيرجاري است كه وي مي‌تواند از روي آبها بگذرد، بي‌آنكه پاهايش خيس گردد، قادر است بيماران را شفا بخشد و حتّي مُردگان را زنده كند. ساي بابا به سادگي مي‌تواند به آسمان‌ها ‌برود و با نيروهاي غيبي رفت و آمد داشته باشد. او خود را همچنين مسيح دوّم ناميده‌است. تفاوت او با مسيح اوّل آن است كه عيساي مسيح، هيچگونه قدرتي در ميان زمامداران زمانه‌ي خود و يا نفوذي در ميان ابزار قدرت و ساختارهاي حكومتي نداشت، درحالي‌كه اين مسيح دوّم از قدرتي مرموز و مافيائي در ساختار حكومتي هند برخوردار است.

 

ساي بابا يك مسيح همجنس‌گرا است كه بدون ذرّه‌اي هراس و يا شرم، به پسران و مردان جوان تجاوز مي‌كند. پسران و مردان جواني كه هزاران فرسنگ راه را با اشتياق به سوي او مي‌آيند، روزها و ساعت‌ها منتظر مي مانند تا دري از توجّه و رحمت برآنها گشاده گردد و موهبت آن را بيابندكه به ديدار پيامبر معجزه‌گر خود نائل آيند. شماري از هواداران وي كه با چنين موردهايي از سوي او برخوردكرده‌اند، از شدّت نوميدي به زندگي خود پايان داده‌اند. و در سال دوهزارِ ميلادي، سازمان يونسكو كه بخش فرهنگي سازمان ملل متحد است، همكاري خود را با وي كه مربوط به يك طرح فرهنگي در منطقه‌ي جغرافيايي زندگي او بود، قطع كرد. اخيراً مردي كه 21 سال از عمر خود را به عشق ساي بابا اختصاص داده‌بود و خود بارها از سوي او مورد تجاوز جنسي قرارگرفته‌ بود، كتابي نوشته و همه‌ي تجربه‌ها و دانستني‌هايش را در باره‌ي او به قلم آورده‌است. همه‌ي عشق 21 ساله‌ي اين مردبه ساي بابا، اينك تبديل به نفرت شده‌است. نفرت نسبت به مردي كه براي خود امپرتوري مالي گسترده‌اي ايجادكرده و هر روزه مسافران مشتاق و بي‌خبر را از سراسر هند و ديگر نقطه‌هاي دنيا بدان‌جا مي‌كشاند. او در عمل، تبديل به يكي از بزرگترين جاذبه‌هاي ديدارگري هند گرديده و از اين راه، ارزِ فراواني را نيز وارد كشور مي‌كند كه اين خود، موجب به كارگيري نيروهاي انساني بسيار در شاخه‌هاي گوناگون شغلي مي‌شود.

 

نگارنده در كشور سوئد، خانم‌هاي تحصيل‌كرده‌اي را از نزديك مي‌شناسد كه تصوير اورابه عنوان يك موجود مقدّس و پرستيدني، همه جا با خود دارند. نه تنها از آن‌رو كه وي را مي‌پرستند، بلكه بدان جهت كه بدان جهت كه به گمان آنان، تصوير او، آنها را بارها از خطر مرگ نجات داده‌است! حتّي برخي ديگر، تصوير او را در جايي از خودروِ خود، جاسازي كرده‌اند و به اين باور، دست يافته‌اندكه تصوير او موجب شده تا، وسيله‌ي نقليّه‌ي آنها از شر دزدان، نابكاران و يا يك رويداد شوم محفوظ‌ بماند.

 

 به  اين آدرس  نیز مي توانید مراجعه کنيد.

_____________________________________________________________

 

Puttaparthi .1

Andra Pradesh .2

Sathyanarayan .3

Shirdi Sai Baba .4

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 19:0  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}