بالا نشينان كجكُلاه
تا زمانيكه انسان در زادگاه خود زندگي ميكند، انديشه و رفتار او چنان از رنگ و بوي محيط بومي آكندهاست كه با وجود ديدن بسياري چيزها، خيلي از ظرائف رفتاري و گفتاري خويش و پيرامونيان خود را نميبيند يا نميشنود و يا به طور طبيعي در آزمايشگاه ذهن خود، به تجزيه و تحليل نمي کشاند.
البته علم به عنوان ناظري خشک و بيروح، به اين نوع ناديده و يا نا شنيده گرفتنها، نظر خوشي ندارد چرا که بر اساس موازين آن، وقتي چيزي ديدني و يا شنيدني است بايد ديد و شنيد. امّا از طرف ديگر بايد گفت که اين ويژگي به عنوان يک پديدهي غير قابل انکار در زندگي تقريباً بيشتر انسانها وجود دارد و گاه، همهي اين مرحلهها به گونهاي صورت ميگيرد كه به طور عمده، رد پايي از خود در بخش خودآگاه ذهن ما باقي نميگذارد تا لازم باشد آن بُرشها را مورد بررسي قرار دهيم.
امّا زمانيكه ما در خارج از مرزهاي فرهنگي و جغرافيائي زادگاه خود قرار ميگيريم، آرام آرام، آن ظرائف رفتاري که قبلاً هيچ توجهي به آنها نداشتهايم، در برابرمان به جلوهگري ميپردازد و انديشههاي ما را بيشتر و بيشتر به خود مشغول ميدارد.
شايد يكي از خصلتهايي را كه ميتوان در همين راستا در ميان ايرانيان به طور برجسته به چشم ديد، ويژگي برتر پنداري آنان و يا حالتي بالا نشينانه از سوي آنهاست. البته اين خصلت، تنها از آن ايرانيان نيست اما تا آنجا که من تجربه کرده و با آن برخورد داشتهام، در ميان هموطنان ما، جلوهي بسيار قدرتمندانهاي دارد.
در طول ساليان اخير، حتّي ساكنان بومي پارهاي از كشورهاي غربي که در آنجا ساکن هستيم، نيز به اين دريافت معين در مورد ايرانيان دست يافتهاند. از لحن کلام اين هموطنان ما، گذشته از نوع تحصيل، نوع شغل و ميزان درآمد، درمييابيدكه از مردم پيرامون خويش- به جُـز خويشان و بستگان نزديک خود- به شكلي عميق ناراضي هستند. گويي هر چه در پيرامون آنانست، کج است و نادرست.
گلايهها و اظهارنظرهاي بخش عُمدهي اين آدمها حكايت از آن دارد كه گويي، كليد همهي مشكلهاي عالم در دست تواناي اينان است و جالب آن که گويي منتظرند تا اشارهاي و يا خواهشي مطرح گردد تا با كمال ميل، توان و دانش خويش را در راه حل آن دشواريها به كار اندازند. در اين ميان، طبيعي نيز هست كه هيچ كس نميتواند در مورد يك پديده، نسخهي واحدي بپيچد. چه هركس در حد تجربه و آگاهي خود، دليلها و تفسيرهاي آسماني و يا زميني خويش را دارد.
با وجود اين، ميتوان از ميان همهي ردكردنها و پذيرفتنها، يك خط مشترك فكري پيداكرد. آن خط مشترک که آشکارا فرياد ميزند آنست که همهي مردم دنيا بيسواد و نافهمند، خود خواه و متظاهرند و از ميان صد من کاه آنان، يک دانه گندم نيز نميتوان يافت. اين نوع برخورد در حالي روي ميدهدكه اگر انسان به سُراغ هريك از آن ارزيابان برود و گلايهمندان برود، در واقعيت در خواهد يافت که آنان، خود نمونهي زندهي و مجسم همهي آن خصلتهاي منفي و نادرستند.
اگر شما از نويسنده يا شاعري صحبت کنيد، اگر شما پاي سياستمداري را که وزن و اعتبار جهاني نيز دارد، به ميان بکشيد، اگر شما از هر کسي که نام ببريد و بخواهيد اعتبار و ارزش او را مطرح سازيد، اينان با يک امّاي بزرگ، تيشه به ريشهي همهي آن ويژگيهاي مثبت ميزنند و شخص مورد صحبت را به عنوان سکهي يک پول، تحويل شما ميدهند.
البته بايد بر اين نکته تأکيد ورزيد که آنچه از زبان آنها در مورد يك پديده و صدور حكم ارزشي شنيده ميشود، به عنوان ارزشمندترين و معتبرترين اظهار نظر و يا تجزيه و تحليل ارائه ميگردد. از ديدگاه اينان، اگر کسي چنين نگرشهايي را قبول نداشتهباشد، در عمل از پذيرش حقيقت سر باز زده است. و البته از چنين ديدگاه، اگر کسي چشم بر حقيقت ببندد، چگونه ميتواند ادعاي شرف و شعور داشته باشد؟
براي به اثبات رساندن چنين ديدگاهي، نياز به آن نيست كه انسان از يك گروه معيّن و يا يك فرد خاص نام ببرد. فقط بايد يادآور شد که تقريباً همهي گويندگان چنين اظهار نظرهايي، سرچشمهي والاي حقيقت محضند و بقيّهي مردم، نسخه بردار آن حقيقت محض.
تصوّر نبايد كرد كه ما چنين خصلتهايي را در خارج از محيط ايران كسب كردهايم. به اعتقاد من و به باور بسياري ديگر، در عمل ثابت شده كه بيشتر محيطهاي جغرافيايي و فرهنگي خارج از ايران، از ميان برندهي تدريجي چنان خصلتهايي بوده است. اين نکته را منکر نميتوان شد که ما ويژگيهاي مورد نظر را با خود از محيط ايران آوردهايم و تا ديرزماني، کم يا زياد آنها را در بُقچهي وجود خويش خواهيم داشت. طبيعي است که هرمقدار به شکل آگاهانه، خود را در معرض دگرگوني فكري و رفتاري قرار دهيم، خواه ناخواه، ريشهي اين ويژگيها ضعيف و ضعيفتر خواهد شد.
گاه يك پدر بُزرگ هفتادساله به ديدار فرزند و نوههايش به اينجا ميآيد. او در ايران، نانوا و يا بقّال بوده است. هم او نيز چون آن ديگران، در مورد اين يا آن شخص معيّن، چنان صحبت ميكندكه گويي پژوهشگري، حاصل تحقيقهاي خود را پس از صرف سالها تلاش، دارد به ديگران ارائه ميدهد. ناگفته نماند كه فرد مورد بحث، اين تبصره را نيز در آغاز و يا پايان صحبت خود ميآوردكه : « با وجود آنكه من از اين جور موضوعها سر در نميآورم، امّا شك ندارم كه اصل موضوع همان است که من عرض ميکنم.»
شنيدن چنين گفتههايي براي ما نه تنها غريب نيست كه به سادگي قابل درك هم هست. در صورتيكه در كشورهاي ميزبان، شنيدن و يا خواندن چنين اظهار نظرهايي، آنها را شگفت زده ميكند. به نظر ميرسدكه ما ايرانيها، خود را از آن ملّتهايي ميدانيم كه بايد در همه جا حق داشتهباشيم. زيراكه از ديگران بهتر و بيشتر ميفهميم و جاي چند و چوني هم نيست كه بايد بر بسياري از آن ديگران نيز تسلّط داشتهباشيم.
ترديد نيست كه داشتن چنين خصلتهايي در ميان ما، در طول تاريخ، ضربههايي ويرانگر بر سير تكامل اجتماعي و فرهنگيمان وارد ساخته و در زندگي فردي و اجتماعي، بدل به يكي از عاملهاي عقبماندگي ما در بيشتر زمينههاي تمدّني گشتهاست. نگاهي به رفتار حاكم شهر اُترار و ديگر مقامهاي سياسي ايران در دوران حاكميّت خوارزمشاهيان با فرستادگان مغول، يكي از همان رفتارهاي كج كلاهانه و بالانشينانهي ما ايرانيان است.
رويدادهاي تاريخي را نميتوان با يك عامل ساده و معيّن با اطمينان خاطر توضيح داد. مطمئنّاً عاملهاي بسيار پيچيده و متعدّدي در فراهم آوردن زمينهي حملهي مغولها به ايران، نقش داشتهاست. امّا ترديد نميتوان كردكه چنان برخوردي از سوي حاكم يك شهر با فرستادگان يك دولت خارجي، بايد ريشه در زمينههاي گستردهتري داشته باشد تا در يك عامل روشن كه عبارت باشد از وسوسههاي مادّي نسبت به فرستادگان قوم مغول.
حتّي اگر به يك نمونهي ديگر كه اينک كمي از ميان گرد و غبار حُبّ و بغض تاريخ بيرون آمدهاست، اشاره كنيم ، يادداشتهاي اسد اللّه عَلَم وزير دربار محمّد رضا شاه پهلوي است. شاه، هرجاكه از رئيس جمهوران آمريكا، نخست وزيران و شاهان كشورهاي ديگر نام ميبَرَد، بدون ذكر عنوان شغلي و اسم اصلي آنها، آنان را آدمهايي خُل، احمق و كلّه پوك مينامد. شايد اگر عَلَم نبود و تمايل او به يادداشت روزانه نوشتن نبود، ما از خواندن بسياري نكتههاي درسآموز تاريخي - اجتماعي محروم ميشديم. شاه، خود را عقل كُل ميپنداشت و تجربه و دانش خود را بر فراز همهي تجربهها و دانشها ميدانست.
تاريخ در ورقهاي پراكنده و يا به هم پيوستهي خود، از چنين نمونهها بسيار دارد. و چنين است كه وقتي سلطان سنجر سلجوقي در زمانِ چوگان بازي، از اسب به زمين ميافتد، امير مُعزّي نه آنرا حاصل تصادف، بيدقّتي شاه و يا خستگي اسب كه ناشي از بي ادبي فلك بدخو ميداند و به همين جهت، خطاب به آن ميگويد: « شاها ادبي كن فلك بد خو را!» و البتّه، حافظ در كنار اين بالا نشستنهاي كج كلاهانه، خسته از اغراقهاي بيمارگونه، تحقيرهاي حقير و قُلدُرمَنِشيهاي كودكانه، فرياد برميدارد:
آدمي در عالَم خاكي نميآيد به دست
عالَمي از نـــو ببــايد ساخت وَزنُو آدمي
در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشتهها و کارهاي اشکان آويشن ميتوانيد به سايت
« باريکهها و گسترهها » مراجعه فرمائيد.
حماسههاي بي روزگار
شعر حماسي را ميتوان يكي از نمونههاي ديرينِ شعر در حوزهي فرهنگ و زبان انسان دانست. غرور، مقاومت و افتخارهاي آگاهانه به ايثار و جانباختگي در راه نِگهداشت ارزشها، از ويژگيهايي است كه انسان در همهي دورانهاي تاريخي، از خود نشان دادهاست. يكي از ابزارهاي اين نشاندادنِ كلامي، شعر حماسي است.
چندان غير طبيعي نمينمايد اگرگفتهشودكه غزل و حماسه در رديف نخستين زمزمهها و سرودههاي كلامي انسان آغازين است. غزل، لطافتهاي روحي او را، هم در رابطه با طبيعت و زيباييها و هم جنس مخالف براي تداوم زندگي، بازتاب ميبخشيده است. در حاليكه حماسه، نشانگر گرايش براي حفظ جان، مسكن و سرزمين وي، در برابر هر گونه يورش و يا خطر بودهاست.
غزل به او آرامش و نوازش ميبخشيده و حماسه، وجود وي را از شور و نيرومندي لبالب ميكرده است. غزل، زندگي دروني انسان را زيباتر و قابل تحمّلتر ميسازد درحاليكه حماسه، زندگي بيروني او را.
در اينجا بحث بر سر چگونگي شعر حماسي و ويژگيهاي مشترك و يا متفاوت آن با شعر حماسي در سرزمينهاي ديگر كه از زمينههاي فرهنگيگوناگوني برخوردارند، نيست. بلكه بحث بر سر آنستكه آيا شعر حماسي، هنوز هم ميتواند در فهرست نيازمنديهاي روحي يك ملّت قرار بگيرد يا آنكه دوران كاربُرد آن به كلّي سرآمده و در مناسبات اجتماعي و فرهنگي كنوني، ديگرنياز به اينگونه شعر احساس نميشود؟
به گذشته كه نگاهكنيم، ميبينيم كه شعر فردوسي، در گير و دارِ افسردگي تاريخي يك ملّت، از بُنِ زبان و فرهنگ فارسي جوانه زد. سُلطهي ديرينهسالِ عربها بر كشور ما از يكسو، و ادامهي سُلطهي خلافت عبّاسي از طريق حفظ رابطهي معنوي و مذهبي بر حكمرانان و شاهان ايران از سوي ديگر، فضا را براي نفسكشيدن نيروهاي آگاه و مسؤل كه از اين همه نابرابري به تنگ آمده بودند، غير قابل تحمل کرده بود.
حتّي همينكه قبل از فردوسي، دقيقي توسي نيز به سرودن شعرهاي حماسي مبادرت ورزيده بود، نشانگر آنستكه نياز مورد نظر، به شدّت بر فضاي جامعهي آسيبديده و پراكندهي آن روزگار احساس ميشده است. اگر فردوسي هم دست به سرودن شاهنامه نميزد، هنرمندان ديگري وارد ميدان ميشدند و حماسهسرايي را به عنوان يكي از عاملهاي كارساز براي از ميان بُردن بحران روحي و اجتماعي ايرانيان، وارد فضاي فکري جامعهي ايران ميكردند.
ضرورت شکلگيري چنان اعتماد به نفسي در همهي عرصههاي رفتاري جامعه، آشکارا فرياد ميزد. شعر حماسي و شخصيّتهاي جانگرفتهي شاهنامه، چنان به سرعت در اعماق ذهن مردم ايران جا اُفتاد كه ديگر نميشد از حماسه نام برد و از انسانهايي همچون رستم، گيو گودرز نام نبُرد و يا انبوهي ديگر از اين کاروان عشق، انديشه و حرمت را ناديده انگاشت.
شايد در اين زمينه بتوان گفت كه برخلاف برخي انديشههاي رايج كه مغولها را قومي فاقد تمدّن به شمار ميآورد، بايد بگوئيم كه آنان نيز همانند هرقوم ديگر، از يک تمدّن معيّن برخوردار بودهاند. البتّه اگر ما اين تمدّن را به معني مدنيّت و شهرنشيني در نظرآوريم بايد بر همان انديشههاي ديرين پابفشاريم كه آنان تمدّني نداشتهاند.
در حاليكه امروز، بسياري از نظامهاي سياسي و اجتماعي حاكم در دنيا، با وجود برخورداري از زندگي شهرنشيني و نيز بهرهوري از تكنيك، در بُنِ رفتار و جوهرِ انديشه نسبت به حقوق انساني و آزاديهاي اوليّه، چنان عقبماندهاندكه كسي آنان را متمدّن نمينامد.
دُرُست با چنين معيارهايي است كه عربها را نيز نميتوان متمدّن به شمار آورد. تفاوت آنان با مغولها در اين بُعد، آن بودكه اينان به علّت داشتن يك دين تازه، خود را برتر و شايستهتر از جهان پيرامون خويش ميدانستند و همين انديشه، آنها را در بسياري از تحميلهاي فرهنگي، زباني و به طور طبيعي ديني، مُحِق به جلوه در ميآوَرْد. در صورتيكه مغولها، هم از چشمانداز تمدّني از ما عقب افتادهتر بودند و هم در عمل به اين عقبافتادگي اقرار داشتند. در حاليكه ما، چنين اعترافي را در رفتار و انديشهي نيروهاي مهاجم عرب به داخل خاك ايران نميبينيم.
در چنان شرايطي كه آثار گذشتهي تاريخي و فرهنگي ما دستخوش تاراج شده بود و قوم جديد يعني عربها ميخواستند اين فضاي خالي را با پديدههاي تمدّني خويش پُركنند، نوميدي فرهنگي، ادبي و اجتماعي، زندگي مرم بومي اين سرزمين را در خود پيچيدهبود. دُرُست در چنين وضع و حالي بودكه شاهنامهي فردوسي از زير خاكستر فشار و نا اُميدي، آهسته آهسته شكوفا شد و به گُل نشست.
نقش شعر حماسي در اين دوران، هنگامي بيشتر آشكار ميگرددكه ما به پيشزمينههاي آن، آگاهي گستردهتري داشتهباشيم. اگر هويّت ملي و فرهنگي ايرانيان را ديواري بدانيمكه با فشار و ضربههاي نظامي و سياسي عربها در حال فروريختن بود، شايد اغراق نباشد، اگر بگوئيم شاهنامهي فردوسي، جلو فروريختن اين ديوار را گرفت.
در حملهي مغولها، اين ديوار چندان تَرَك نخوردهبود كه بيم فروريزي آن افزايش يابد. هرچند ويرانيهاي حاصل ازحملهي آنها كم نبود. دُرُست استكه زلزلهاي پديدآمدهبود، دُرُست استكه ديوار مورد نظر نيز لرزيده بود امّا بيم فرو ريختن برايش وجود نداشت. شايد بتوان اين اعتمادبه نفس تاريخي- اجتماعي را يكي از آن عاملهايي دانست كه نياز به شعرحماسي را، براي گرم نگهداشتن دل و روحيّه،كاهش ميدهد.
در هر بلا و بحرانيكه براي يك ملّت پيشميآيد، تسلّا دادن، اميدواركردن و دميدن در آتش شوق و پويش، يكي از ضرورتهاي اجتناب ناپذير است. در شعر عرفانيِ پس از مغول، ميتوان به چنين موردهايي برخوردكرد. به عنوان مثال، شعر حافظ نه تنها مضموني عرفاني دارد، بلكه با تپشي به جلو بَرنده، كاونده و سرشار از پويايي ذهني، برزشتيها يورش ميبَرَد و موجي از حركتِ رو به رشد و شكفتگي در دلهاي يخزده، ايجاد ميكند.
در زمانهايكه ما در آن به سر ميبريم، آيا ميتوان باور داشت كه با وجود روي آوردنِ بحرانهاي فرهنگي و اجتماعي، روزگار شعر حماسي سرآمدهباشد؟ پاسخ به اين پُرسش را با يك آري و يا نه نميتوان داد.
با وجود آنكه نياز به يك تحليل مفصّل براي ضرورت شعر حماسي و يا عدم ضرورت آن احساس ميشود، امّا ميتوان اين نكته را به اين شكل مطرح ساخت كه هرزمانهاي، شكلدهندهي ضرورتهاي خويش نيز هست. نياز به آرامش و تسلّا در هر دورهاي و با هر زبان و فرهنگي، متفاوت بودهاست.
بي ترديد در چنان لحظههايي كه توفانهاي ويرانگر بِوَزَد و بحران، زندگي اجتماعي و فرهنگي انسانهاي يك سرزمين را فرابگيرد، نياز به يك دارو، كاملاً حس شدني است. امّا اينكه اين دارو، حماسه نام داشتهباشد يا عرفان، غزل نام داشتهباشد يا رباعي، نكتهاي است كه از پيش نميتوان شكل آنرا معيّن كرد. اگر در اين زمينه، حرفي هم بر زبان آيد، بيشتر برمبناي حدس و گمان است تا هرچيز ديگر.
_______________________________________________________________
1/ پيشكار و سپهسالار شيرزاد از خاندان غزنويان كه نايب السلطنهي پدر خود، مسعود، پسر ابراهيم غزنوي بود.
2 / ديوان مسعود سعد/ مقدّمه از رشيد ياسمي/ به اهتمام پرويز بابائي/ 1374/ تهران
3 / همان كتاب / صفحههاي 246 و 247
در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشتهها و کارهاي اشکان آويشن ميتوانيد به سايت
« باريکهها و گسترهها » مراجعه فرمائيد.
بازسازيهاي شکوفنده
كتاب تذكره الاولياء اثر شيخ فريد الدين عطّاركه درآن به زندگي شماري از عارفان اشاره دارد، دنيايي را به تصوير ميكشدكه گويي هر چه در آن ديده ميشود، تسليم است و رضايت، آنهم نسبت به قدرتي فراز نشين كه براي عدّهاي رنج را برگزيدهاست و براي شماري برخورداري گزاف از سفرهي هستي را. اما در کنار همهي اين تسليمها و رضايتها، ارادهاي سنگين، جوشان و استوار، راه به پختگي، شکوفايي و زيبايي زندگي ميگشايد.
در هنگامهي واكنشهاي غيرعادي از سوي کاشفان « حال » و « حقيقت »، ميتوان توانايي روحي درياگونهي آنان را به تماشا آمد که چشم هر بيننده و انديشندهاي را به خود خيره ميکند. شخصيّتهاي توصيفشده در کتاب او، از يك طرف، لبالب از اجتنابهاي آگاهانهي غرورآميز نسبت به وسوسههاي پيرامون خويشند و از سوي ديگر در عمق نياز، جلوهاي شكوهمند از بينيازي انسان نيازمند را به نمايش ميگذارند.
ظاهراً عطّار از آغاز کار، سرِآن نداشته كه شرح زندگي هريك از عارفان و کاشفان درون را با ترتيب تاريخي آن مطرح سازد. از اينرو، بيشترين برخورد خواننده در کتاب وي، به بُرشها و چشمههايي از رفتار روزانهي آنان است. در متن هر پرداخت، نويسنده از كلّي پردازيهاي خويش، فاصله ميگيرد و كاملاً وارد جزئيّات زندگي آنان ميشَوَد.
در شرح حالِ حبيب عَجَمي كه در بصره، فردي بازرگان و رباخوار بودهاست ميگويد كه وي روزي براي دريافت طلب خود به سراغ بدهكاري رفت. مردِ بدهكار در خانه نبود. همسرشگفت تنها چيزي كه در خانه دارند، گردن يك گوسفنداست. حبيب، بيتوجّه به وضع اهل خانه و در کمال بيرحمي، گردن گوسفند را به عنوان بخشي از طلب خود از آن زن گرفت و به خانه آورد.
اين بازرگان ثروتمند، با همهي مال و منال، در زندگي روزانه، با فقري تلخ و گزنده دست به گريبان بوده است تا آنجا كه حتّي نان نيز در خانه نداشتهاست. مرز فقر و خست او تا بدانجا بوده که حتي در خانهي خويش، چند تکه چوب خشک نيز نداشته تا همسرش بتواند از آن براي پختن غذا استفاده کند.
از اين رو، وقتي همسر حبيب عجمي ميبيند که شوهرش، گردن استخواني گوسفندي را به خانه آورده است به او ميگويد حالا كه گوشت فراهم آوردهاي، نان و هيزم نيزفراهم آور. اين بار شوهر، به سراغ يكي ديگر از بدهكارانش ميرود و به جاي گرفتن پول، از او نان و هيزم دريافت ميكند.
زمانيكه ديگ غذاي آنها در حال پختناست، گدايي بر در خانهي حبيب ظاهر ميشود و چيزي ميطَلَبَد. حبيب به گدا ميگويد: « اگر ما به تو كمك كنيم، با اين كمك، وضع بهتري پيدا نميكني اما با دادن همين كمك، وضع ما بدتر از آنچه که هست ميشود.» شخص گدا، نااميدانه آنجا را ترك ميكند. پس ازآن، همينكه همسر حبيب بر سر ديگ غذا ميرود، در مييابدكه غذا تبديل به خون شدهاست.
از قضاي روزگار، وي همان روز در كوچهاي با گروهي از بچّهها برخورد ميكند كه به بازي مشغولند. ظاهراً حبيب عجمي، چنان شهرتي در ميان مردم کوچه و بازار به هم زده که حتي کودکان کوي و برزن نيز از خست و مالدوستي او آگاه بودهاند. به همين جهت، همينكه وي به آنان نزديك ميشود، بچّهها فرياد ميزنند از پيرامون حبيب عجمي رباخوار دور شويد تا غبار پاي او بر کسي ننشيند.
عطّار مينويسد كه اين رويداد، چنان حبيب عجمي را دگرگون ميکند که يکسره، دست از رباخواري ميشويد و مردي ديگر ميشود. البته در دورهاي كه حتّي كودكان كوي و برزن از چنان معيارهاي عميق و زاهدوارهاي آگاهند، جادارد كه مردان با استعدادي همچون حبيب عجمي، يكشبه چنان دگرگون گردند كه از ديدگاه ناباورمندان، جز به دروغ و يا جادو، به چيز ديگر، تعبير نتوان كرد.
در كتاب عطّار نمونههاي ديگري نيز هست. نگاهي به زندگي ابراهيم ادهم مياندازيم. او از كساني است كه پيش از گرايش به عرفان، عملاً در رفاه مادّي به سر ميبردهاست. شخصي چون او، در اوج قدرت و شوكت، پس از دگرگوني حال، برهمه چيز پشت ميكند و زندگي زاهدانه و فقيرانهاي را دور از نام و نشان، پيش ميگيرد.
چنانكه از زندگي او برميآيد، وي پادشاه بلخ بودهاست و در دوران پادشاهيَش، هميشه چهل سپر زرّين در پيش و چهلگُرز زرّين در پس او ميبردهاند. يك شب برتخت خوابيده بوده كه نيمه شبان از بام خانه، صدايي ميشنود. ابراهيم ادهم ميپرسد: « چه كسي بر پشت بام است؟» جواب ميشنود: « آشنايم، شترگم كردهام.»
اَدهم ميگويد: « اي نادان! شتر بربام خانهي من ميجويي؟» آن مرد در پاسخ ادهم ميگويد: « وقتي تو خدارا در جامهي اطلس و تخت زرّين بجويي، عجب نباشدكه من او را بر بام قصر تو بجويم.» به قول عطّار: « از اين سخن، هيبتي در دل وي پديد آمد و آتشي در دل وي پيدا گشت. متفكّر و متحيّر و اندوهگين شد.»
به نظر ميرسد كه در داستانهايي از اين دست، عنصر دگرگوني تدريجي و زمانگير، محلي از اِعراب ندارد. براي ما که از چنان تحولاتي، سده هاي بسيار فاصله داريم چه جاي آنست که تحولات دروني حبيب عجمي و ابراهيم ادهم را در خانه و مغازه، در کوچه و ميدان، در کاخ باشکوه شاهي و تخت زرين سلطاني پيگيري کنيم. عطار، همهي دگرگوني را به گونهاي دلانگيز اما ناباورانه در برابر ما قرار ميدهد. حتّي تغيير حال روحي شخص عطّار نيز كه نويسندهي اين ماجراهاست، در روايتها، در همان يك چشم به هم زدن، اتّفاق ميافتد.
آيا اين يك پديدهي تصادفي است كه در ادبيّات و فرهنگِ ما با وجود حضور نامرئي و بسيار تعيينكنندهي عاملهاي دروني و دگرگونيهاي تدريجي، در بيان دگرگونيها و رويِش شخصيّتها از يك وضع و حال تاريك به يك بافت روشن و ارزشمند، هيچ توضيحي بر زبان جاري نميشود؟
شايد گويندگان و راويان چنين داستانهايي بر اين نكته، اتّفاق نظر دارند كه حضور يك عامل و يا يك رويداد چنان قوي، چنان دگرگونكننده و چنان از هم پاشندهاست كه شخص مورد نظر به مجرّد دريافت اوّلين كوبههاي آن، بدل به موجود تازهاي ميگردد. گوئي، چنين ضربههاي معيّن از چنان سرعت تبديل و تكامل برخوردارندكه يك روند پيچيده و زمانگير را در كوتاهترين زمان ممكن به انجام ميرسانند.
چه بسا همين پا فشاري برحضور دگرگونيهاي آني از سوي راويان داستان و تحليلگران ماجراها، مردم بيشتري را با ذهنيتي از احترام و اعجاب به سوي خود کشاندهاست و ميکشد. زيرا كسيكه تا ديروز در صف سياهروزان و ملامتشدگان قرار داشته، امروز در آستانهي سپيدبختان حوزهي خصلتهاي ارجمند آدمي جا باز کرده است.
عرفان و همهي ويژگيهاي رفتاري و فكري متنوع ديرباورانهاي كه بدان منسوب است، براي من، هميشه از جاذبهاي جادويي و انديشهبرانگيز برخوردار بودهاست. ادبيّات ايران در اين زمينه، غناي درياگونهاي دارد كه ميتوان در آن، تأمّلهاي بيشتر و عميقتري داشت.
در اين برشهاي تأملانگيزانه، بخشي که راه به دنياي متنوع و مواج درون انسان ميگشايد و پرده از زيبايي خصلتهاي مرگناپذير، گذشت، بزرگواري، ايثار و مهر بر ميدارد تا شوق برانگيزد، هنوز در غرب نشانهاي از آن پيدا نشده است. تمدن معنوي و رفتاري اين سرزمينهاي کويري و دردکشيده، با وجود آن که در بسياري از دورههاي تاريخي در ظلمت بيداد، اسير بودهاند اما تا مجالي يافت شده، بار ديگر نه چون آتشفشان، بل چشمهاي آرام و جوشان، خود را به دشتهاي تشنهي روان بخشهاي زيادي از مردم کشانده است.
من در عمق باورهاي خويش، اين آرزومندي را دارم که روزي آن عرفان شکوفنده، بي هيچ پيوند به جلوههاي پاداش آن جهاني و يا ترس و تشويق مذهبي، بتواند در بازسازي روانهاي درهم شکسته و دلهاي نااميد نقشي داشته باشد. چنين عرفاني اگر نامي ديگر بر آن بگذاند چه باک! زيرا در مرکز توجه آن بايد انسان باشد و زندگي ارجمند انساني او، نه نيروهاي مرموز و تاريک در اعماق خيالهاي بيمارگون.
به این آدرس نیز مي توانید مراجعه کنيد.
لحظهها و انديشهها ( بخش سوم )
در روستايي در اطراف تربت حيدريه هستيم. آنجا زادگاه پدر من است. مادرم نيز با وجود آن که تقريباً تمام عمرش را در منچستر گذرانده، اما فرزند وفادار يکي از روستاهاي اطراف اين شهر بهشتي انگليس است. و از تصادف روزگار، من نيز در همان روستايي به دنيا آمدهام که مادرم متولد شده است. اينکه ميگويم بهشتي، بيشتر از نظر سبزينه و آب و هواست و گرنه زادگاه هرکس، چه کوير باشد و چه غرق در تپهماهورهاي نرم و دلانگيز، براي او، دلپذيريهاي معين خود را دارد.
آن تابستاني که مادرم مرا حامله بود، به علت بيماري مادرش يعني مادر بزرگم، با پدرم به آنجا رفته بودند. دکتر گفته بود که دست کم يک هفتهي ديگر تا زايمان مادرم باقياست. اما در يک نيمه شب ماه جولاي، من با شتابي غير قابل تصور، پا به جهان گذاشتم. شتابي که دکترها تصورش را نکرده بودند.
اين چندمين بار است که به اين روستا ميآيم. روستاي زادگاه پدر. کوير است و فقير، روزهاي گرم دارد و شبهاي سرد اما در خود گنجينهاي از خاطرات انساني نهفته دارد و نيز آرزوهاي پاکيزه، دلهاي درياوش، قلبهاي بزرگوار، دست هاي جستجوگر و پاهاي دردمند اما هميشه در حرکت.
تقريباً ميتوانم بگويم که همهي قوم و خويشهاي پدر را ميشناسم و البته بايد گفت که غير از آنها، کسي ديگر در آن روستا زندگي نميکند. مشکل بزرگ روستائيان ايران، کمبود آبست. کمبود آب بودهاست و کمبود آب در آينده هاي نزديک بازهم خواهد بود تا اينکه بعدترها، تکنيک، خواست، شعور و همدلي انساني، بتواند راه تازهاي فراروي مردم بگذارد.
ذکر اين نکته از آن رو ضروري است که در واقع از سال هاي چهل خورشيدي به بعد، عمر قناتهاي ايران، شمارش معکوس خويش را آغاز کرد. در خلال همهي اين سالها، پديدهي قنات رو به خاموشي و فراموشي گذاشت و مسؤلان وزارت کشاورزي در گذشته و حال، کمترين توجهي به اين نکته نکردند.
قناتهاي ايران، ريشه در سدهها و هزارهها دارد. کمآبي، مشکل امروز و ديروز نبوده است اما با فعال بودن قنات ها و لايروبي مداوم آنها، در گرمترين روزهاي تابستان، آب از دل کوه ميجوشيد و خود را در اعماق زمين به روستايي که مسيرش مشخص شده بود، ميرساند. در واقع، سيستم آبياري قنات، به هيچ روي، موجب ته کشيدن آبهاي زير زميني مناطق زير کشت نميشد. آبهاي زير زميني مزارع و روستاها، تقريباً دست نخورده و يا کمتر دستنخورده باقي ميماند.
اما امروز، نبود بارندگي کافي و مصرفکردن آخرين قطرههاب آبهاي زير زميني توسط موتورهاي چاه عميق و نيمه عميق، بيشتر کشاورزان ما را در نگراني صبحگاهان و شبانگاهان فرو برده است. بايد اقرار کرد که در اين نگراني، ساکنان شهرها نيز سهم بزرگ خويش را ناخواسته گرفتهاند. آب جيرهبندي و يا نبود آب در لولهها به علت کمي فشار در طول تابستانهاي داغ، همراه با کولرهاي از نفس افتاده، زندگي را براي بسياري از شهرنشينان، پر از خاطرههاي ناشاد کردهاست.
موضوع بر سر آنست که اگر مسؤلان، در تدارک يک دگرگوني بنيادي، علمي و مطالعه شده نباشند، ديري نخواهد گذشت که کمبود آب با توجه به آهنگ پرشتاب افزايش جمعيت کشور، بدل به « مسألهي هست و نيست » خواهد شد.
البته من نه متخصصم و نه غيبگو اما اين بحران را در بسياري از کشورهاي ديگر نيز ميبينم و به قول يک کارشناس مسائل آب در اروپا، جنگ بزرگ آينده، در بسياري از کشورهاي آسيايي و آفريقايي نه بر سر نفت و بنزين، بلکه بر سر آب خواهد بود و بس!
در روستاي پدري من، مشکل کم آبي، فقط مشکلي از مشکلهاست که انديشهي لحظههاي بسياري از زندگي مردم را به خود مشغول داشتهاست. در اين روستا، پرندهوار از بالاي زندگي يکي از خويشان پدر يعني دختر دايياش، پرواز ميکنم. اين خانم صبور مانند سنگ زيرين آسياب، بزرگوار همچون چنارهاي زمزمهگر متين، چهار پسر و سه دختر دارد.
شوهرش سالهاست که مشتري وفادار ترياک است. ميخورد و يا ميکِشد، نميدانم. مهم آنست که يکدم اين مونس آرامشبخش و آرامشگير را رها نکرده است. سهتا از پسرانش معتادند. معتاد به همان معجوني که هم در لحظاتي، زندگي مي بخشد و هم در طول همهي عمر، جان و جواني ميگيرد.
پسر بزرگش به شکلي کجدار و مريز به کشاورزي مشغول است. اما ترياک، بيشترين خرج زندگي اوست. پسر دومش در شهر تربت، رانندهي آژانس است اما به علت بيماري کليه و اعتياد، يک روز کار ميکند، چند روز در خانه پلاس است. قرض و بيماري، او را در واقع زمينگير کرده است.
پسر سوم در شهر نمايندگي يک شرکت بيمه را دارد. کار و بارش بد نيست اما اعتياد، بيشترين بخش در آمدش را ميبلعد. به خصوص که با بام بيشتري که دارد، برف بيشتري هم بر او مي بارد. پسر کوچکش که نه معتاد است و نه تحصيلاتي دارد، در يکي از زيارتگاههاي تربت، به کار قبرکني مشغول بوده است. در اين اواخر به او قول داده بودند که رسمياش کنند اما به جاي آن، کس ديگري را استخدام کردهاند که از خويشان متولي آن زيارتگاه است. او نوميد و خشمگين، در روزهايي که ما در آنجا بوديم، از کار بيکار شده بود.
از سه دختر اين دختر دايي پدر، دوتاشان بيوه هستند. شوهر دختر بزرگ، با موتور به يک تير برق زد و در جا جان سپرد. نه کلاه داشت و نه کلاه را دوست داشت. گفته بود که کلاه محافظ، از آن آدم هاي قرتي است. آدمهايي که کلاه محافظ به سر ميگذارند، در واقع قدرت خدا را قبول ندارند که شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد.
اين تصادفي نيست اگر بگويم که شوهر کوچک خانواده نيز در راه تربت به مشهد، به علت چپکردن وانت، جان خود را دو سال قبل از دست داده بود. شوهر دختر مياني البته در قيد حيات است. او نه موتور دارد و نه ماشين. با يک دوچرخه، يک الاغ و شش ماده گاو، زندگي خود را ميچرخاند. در همان روستا، يک گاوداري کوچک باز کرده و اميدوار است که در آيندهاي نه چندان دور، لبنيات نصف تربت حيدريه را تأمين کند. چه آرزوي خوشي است براي آنان که از ريسمان نامرئي اميد آويزانند.
البته نيازي به شرح حال يکايک خويشان پدر نيست. گروهي نيرو دارند و کار ميخواهند اما کارنيست. گروهي ديگر نه نيرو دارند و نه کار ميخواهند اما در جايي شاغلند. زمين هست و آب نيست. آرزومندان هستند اما آرزوها پژمرده اند. روستاي پدر من با آن که هنوز جادهاش آسفالت نشده، اما داراي لولهکشي گاز است. البته برق هم دارد.
همهي خانهها پلاک هم دارند. هر عدد، چهارصدتومان خرج برداشته است. بدا به حال آنان که شمارهي خانهي دو رقمي دارند. در آن صورت بايد هشتصد تومان بپردازند. از نکات قابل ذکر زادگاه پدر، آباد شدن مسجد قديمي آنست که سالها در انتظار نوازشي بر ساختارش، لحظهشماري ميکرد.
وصال اين نوازش چند سال پيش دست داد. دست اهالي روستا با تشويق شوراي ده، به جيبشان رفت و دستي از راه وظيفه به مسجد پر خاطرهي زادگاه پدر کشيدند. پدر نيز با وجود آن که در آنجا نبود، به اندازهي تعداد فرزندانش و نيز مادر منچستريام، سهم خود را داد تا وامدار خويشانش نباشد.
به این آدرس نیز مي توانید مراجعه کنيد.
بر قامت رساي ماندن
بُزرگان ادب و هنر، زماني كه در جامعهي داخلي و يا خارجي، در ذهن هواداران خويش، جاي خود را بازکنند، در واقع به چنان مرزي از ماندگاري ميرسند كه ديگر مرگ جسمي آنان، نقش چنداني در بالا و پايين رفتن ارزش معنوي آنان ندارد. در بسياري از موردها، حتّي ادامهي حياتشان نيز براي بسياري، تبديل به يك نكتهي غير قابل اهميّت ميشود.
گاه براي پارهاي از هنرمندان، اين مرگ از نظر جسمي چندان زودرس است كه بدان هيچ نامي جز جوانمرگي نميتوان داد. با وجوداين، نه جوانمرگي پارهاي و نه زندگي طولاني بسياري ديگر، هيچكدام نقشي در تداوم حيات معنوي و هنري آنان ندارد. به نظر ميآيد که تداوم اين حيات معنوي، در جايي همچون سرچشمهي جادويي « خضر پيامبر » تن به آب کشيده است.
هنرمنداني از اين دست، در يك بُرُش معيّن، چنان خود را به جاودانگي و يا تثبيت معتبر كشاندهاندكه ديگر كسي منتظر آفرينشهاي بعدي آنها نيست. اگر هم در اين يا آن زمينه، چيزي از آنان انتشار خارجي پيدا كند، گويي ديگر نميتواند به پاي آن اثري که يکبار و براي هميشه به آنان اعتبار زوال ناپذير بخشيده است برسد و يا به شکلي، بتواند سند اعتبار هنري آن ها را كامل كند.
شايد خيليها با ديدن آن آخرين اثر، از خود و يا اطرافيان خويش بپرسند كه آيا فلان نويسنده، شاعر يا آهنگساز هنوز زندهاست؟ چه بسا برخي درجواب نيز بگويند كه: « بيچاره چندان هم پير نيست كه انتظار مرگش را داشته باشيم!»
البته طبيعي خواهد بود که قضاوتي از اين دست، از ديدگاه احساسهاي انساني، چندان مطلوب نيز به نظر نرسد. امّا از چشم انداز خِرَد و نيز نگاه اکثريت مردم، برخوردهايي بدين شكل،كاملاً طبيعي جلوه ميكند. علّت طبيعي بودن آن نيز ميتواند دراين نكته باشدكه چنان انسانهايي، تمام جوهر تجربه، دانش، آفرينش و بازآفرينش خود را در كارهاي خويش، انعكاس بخشيدهاند.
در اين زمينه، به نمونهاي اشاره ميکنم که انگيزهي آغازين آن نفع مادي بوده است اما نوع ذهنيت همان است که در اين نوشته مورد بحث قرار دادهايم. ماجرا از اين قرار است که يکي از ناشران کتابهاي فارسي در خارج از ايران، بدون اجازهي نويسنده و ناشر، دست به چاپ اُفست ( Offset ) يکي از کتاب هاي صادق چوبک ميزند. در آن هنگام، صادق چوبک زنده بوده و البته ساکن آمريکا.
از قضاي روزگار، خبر به گوش چوبک ميرسد. او نيز با اعتراض و خشم به ناشر مورد نظر زنگ ميزند که چرا بدون اجازهي وي کتابش را تجديد چاپ کرده است؟ ناشر مورد اشاره، هاج و واج مي ماند و با پوزشخواهي ميگويد که او فکر ميکرده که صاق چوبک سالها پيش درگذشتهاست و ديگر کسي به کار وي اعتراض نخواهد کرد.
چه پاسخ اين ناشر به صادق چوبک از روي صداقت بوده باشد و چه نه، در عمل، اين انديشه در فضاي ذهن انبوهي از مردم شکل ميگيرد. عاملي که شايد به اين نوع ذهنيتها، سريعتر دامن ميزند، حضور کمتر اينان در محافلي است که قبلا حضور بسيار فعال داشتهاند. اين عدم حضور و يا کاهش آفرينش هنري، چنان ذهنيتي را در بسياري از مردم و از جمله در ذهن دوستداران آنان ايجاد ميکند.
در واقع بايد گفت كه اين همان جوهر کار هنرمند است كه محبّت، علاقه، شوق، همدلي و احترام ما را چنان به خود جلب كرده كه ديگر خالق اثر در آن ناپديد شده است. به عبارت ديگر، اثر و خالق آن بدل به يک عنصر پويشگر، رشد دهنده و رشد يابنده شده است. در عمل بايد گفت كه دلبستگي هاي فكري و عاطفي ما در چنين موردهايي، از خالق اثربه خود آن اثر انتقال يافته است.
اين که گفتم يک اثر، همراه با آفرينندهاش تبديل به يک عنصر رشد دهنده و رشد يابنده ميشود، شايد سخني به گزاف نباشد. اگر نگاهي به به شعر حافظ و شاهنامهي فردوسي و ديگر آثار پرجوهر ادب فارسي بيندازيم در مي يابيم که اين آثار در طول زمان، بيشتر از زمان تولدشان رشد کردهاند. آنان که حافظ و فردوسي را در خلال سدههاي اخير به نقد و بررسي کشيدهاند، ارزشهاي عميقتري و بيشتري را در اين آثار پيدا کردهاند.
در واقع، شعر حافظ، فردوسي و نيز ديگراني که در اوج هستند، در بستر زمان، به قلههاي ارزشي بيشتر و بالاتري راه يافتهاند. اين همان شاهنامهي هزار سال پيش و يا غزلهاي حافظ پنج قرن پيش نيست. بلکه انبوهي ارزش و اعتبار بر آنها افزوده شده و يا در آنها يافت شده است.
در زمان حاضر، ديگر نه زنده بودن حافظ براي ما مورد نظر است و نه زندگي فردوسي در حالي که کمترين بي حرمتي به اين يا آن بيت شاهنامه و يا غزلهاي حافظ، ذهن بسياري از دوستدارانشان را بر ميآشوبد. و يا اگر روزي بشنويم كه نسخهي منحصر به فرد اين يا آن تابلو « وانگوگ» و يا «داوينچي» از ميان رفتهاست، به سختي متأسّف ميشويم. علّت تأسّف ما، همان است كه دلبستگيهاي خويش را در وجود آن اثر و يا آن آثار خلاصه كردهايم. شايد در اين زمينه، آوردن مثالي از زندگي « لود ويگ بتهُوِن 1»، بهتر بتواند اين موضوع را در معرض ديد همگان بگذارد.
« بتهُون» در سال 1770 ميلادي در آلمان به دنيا آمد و در سال1827 يعني در 57 سالگي، زندگي را بدرودگفت. او اگرچه ميتوانست سالهاي ديگري را نيز به آفرينش هنري ادامه دهد، امّا بيماري و فرسايش جسمي، چنين مجالي را از او گرفتهبود. چنين به نظر ميرسدكه زندگي خصوصي و جسمي «بتهون »، براي بسياري از دوست داران او، چندان محلّ توجّه و يا انديشيدن نبودهاست و نيست.
چنين به نظر ميرسد که او پس ازآنكه سمفونيهاي ماندگار خود را آفريد و در غنا بخشيدن به فرهنگ آوايي كشور خود و بشريّت، سهمي فراموشنشدني به خويش اختصاص داد، از ديدگاه مردم، همه چيز به پايان رسيدهاست. پس از آن، چه اين آفرينشگر آواهاي انديشه برانگيز، درناشنوايي به سر بُردهباشد، چه دركوري و چه حتّي در فلج بودن ديگر اعضاي بدنش، ديگر كسي به آن نميانديشد.
آنچه را كه او بايد به بشريّت تحويل دهد، دادهاست. چنانكه ميدانيم، ناشنوايي «بتهون» نيز براي ما كه از فراز نزديك به دوسَدَهي بعد به زندگي وي نگاه ميكنيم موجي از درد و تأسّف را برنميانگيزد. زيرا كسيكه توانستهاست چنان تركيبي از آن آواهاي جادويي پديد آوَرَد، ميبايست، قبل از كر شدن، گوشهاي بسيار حسّاس و گيرايي داشتهباشد كه بتواند ظرايف و نكتههاي ناگفته و نهفته را كشف كند.
اينكه بعدها آن گوشها كر شده و توانايي درك و دريافتهاي ريزهكاريهاي آوايي را از دست داده، چه باك! اين سرنوشت ترديد ناپذير آدمي است كه در پيري، فرسوده شود، چشمهايش ديگر خوب نبينند، گوشهايش ديگرخوب نشنوند و يا دست و پايش به خوبي حركت نكنند.
امّا آنچه مربوط به « بتهون » است، بايد اقراركرد كه او حتّي از نظر جسمي، پير و فرسوده هم نبود. هرچند براي مردم جهان، دردهايي از اين دست، بي هيچ انديشهاي با پديدهي پيري گره خورده است. اگرچه فرد مورد اشاره، حتّي پير هم نباشد. در چنين حالتهايي، شايد به طور عُمده، اين مردان و زنان علم باشند كه در پي مطالعهي زندگي و شيوهي رفتار انسانهايي نظير « بتهون » بر ميآيند و براي انجام اين كار، از بررسي ذرّاتِ مانده از جسمِ خاكشدهي او و آنها نيز دريغ نميورزند.
در همين زمينه، روزنامهي « شيكاگو تريبون» در آمريكا نوشتهاست كه بررسي آزمايشگاهي بيست دانه از موهاي بدن « بتهون» نشان دادهاست كه مرگ وي به علّت مسموميّت ناشي از وجود سُرب در بدنش بودهاست. اين سُربها در بدن وي، صدبرابر بيشتر از حدّ معمول تمركز داشتهاست.
قاعدهي كار در زمان «بتهون» چنان بوده كه انسانهاي مبتلا به بيماري سِفليس را با جيوه درمان ميكردهاند. و همين نكته موجب ميشده كه در بدن آنان، فلز سرب تا چنان درجهاي تمركز يابد. امّا با بررسيهايي كه از موهاي « بتهون » به عمل آمده، نه ردپايي از سفليس در بدن وي به دست آوردهاند و نه اثري از حضور جيوه.
اينكه چرا ميزان سرب در بدن او تا آن اندازه بالا بوده، هنوز جوابي دقيقي پيدا نشدهاست. در حاليكه اين نكته براي آنان آشكار است كه « بتهون » از درد معده، بد هضم شدن غذا و افسردگي روحي رنج ميبردهاست. كسي چه ميداند، شايد كه حضور صدبرابر بيشتر از حدّ معمول سرب در بدن « بتهون »، اورا به چنان درد و رنجي در افكنده بوده كه موسيقيدان بُزرگ آلماني، ناچار ميشده آنرا از راه آفرينش چنان سمفونيهايي تسكين دهد كه اينك در رديف گنجينههاي هنري بشريّت قرار گرفتهاست.
پرسش بر سر آنست که آيا آنچه را كه ما امروز ميشنويم، ردپايي از دردهاي درون «بتهون» را در خود دارد؟ به عبارت ديگر دردهاي ناشي از حضور سرب در بدن او، تا چه اندازه توانستهاست به غناي موسيقائي بشريت کمک کند؟ پاسخ به اين پرسش، بستگي به نوع دريافت و تجربهي انسانهايي دارد كه براي پديدههايي از اين دست، ميتوانند پاسخهاي گوناگوني در آستين داشتهباشند.
1/ Ludwig Beethoven