تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

يک توضيح ضروري:

 

 

دوستان گرامي

 

 

من با وجود آن که سايت  « باريکه‌ها و گستره‌ها » را از مدت‌ها پيش داشته‌ام اما به تشويق برخي دوستان، تصميم گرفتم بيشترين فعاليت نوشتاري خود را روي « بلاگ » تمرکز دهم. چنان نيز کردم. اما در هفته‌هاي اخير به علت دشواري‌هايي که از نظر فني متوجه بلاگفا بوده، درمن حسي از خستگي را به وجود آورده است. از اين رو با خود انديشيدم که  هدف از هريک از اين شکل‌ها، ارائه‌ي مطلب است. اگر کسي بخواهد چيزي بنويسد چه فرقي مي‌کند که در « بلاگ » بنويسد يا در « سايت ».

 

مهم آن است که مردم به مطلب علاقه داشته باشند و دسترسي به آن مطلب نيز براي خواننده راحت باشد. به همين دليل براي خواننده نيز نبايد چندان تفاوتي داشته باشد که مطلب مورد علاقه‌ي خود را در سايت مي‌خواند يا در بلاگ.

 

با توجه به همه‌ي اين دلايل، تصميم گرفته‌ام که در بلاگ « آوازهاي خار بيابان »، در حال حاضر چيزي ننويسم. از اين رو افراد علاقه‌مند را به سايت « باريکه‌ها و گستره‌ها » حوالت مي‌دهم. آدرس آن نيز اين است:www.gostareh.net 

 

نشاني نويسنده :

 

ashkanavishan@gmail.com     

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 1:12  توسط A.Avishan  | 

 

به سادگي عطش، به پيچيدگي آرزو

 

 

انسان پُر عطش و انسان آرزومند، مجموعه‌اي از سادگي‌‌هاي آرامش بخش و پيچيدگي‌هاي آرامش‌گير زندگي را در خود نمايندگي مي‌کند. ظاهراً چنان مي‌نمايد که انسان پُر عطش، با رسيدن به وصل هر آن چه بدان عطش داشته، به آرامش از دست رفته‌ي خويش دست مي‌يابد.

 

اما انسان آرزومند، بر پله‌هاي هر آرزو، آرزوهاي نوشکفته‌ي ديگري را به تماشا مي‌ايستد. نمي‌توان عطش داشت و همچنان سيري ناپذير باقي ماند اما مي توان بر بام آرزو نشست و همچنان آرزومند در گستره‌ي زندگي، جستجوگر بود. عطش بر جسم آدمي آب مي پاشد و آرزو بر جان او. با اين تفاوت که جان آدمي از سيري ناپذيرترين دشت‌هاي بي انتهاي هستي است.

 

من نه فيلم‌شناسم و نه تماشاگر بي‌تب و تاب فيلم. خاطرات کودکي من با تنها فيلمي که گره خورده است، فيلمي بود که در خيابان شهر کوچک ما، شبي از شب‌هاي تابستان به نمايش در آورده بودند. پرده‌ي سينما، ديوار خانه و باغ يکي از ثروتمندان شهر بود که در حاشيه خيابان فقير اصلي شهر قرار داشت.

 

دستگاه پخش فيلم را در وسط خيابان قرار داده بودند. بزرگترين وسائل رفت و آمد شهر ما در آن زمان چند درشکه بود و بس. دو سه نفر از مالکان شهر که ماشين جيپ داشتند، در آن وقت شب در خانه هاي خود آرميده بودند و يا در حرمسراهاي خويش با قصه‌هاي ناشنيده‌ي قصه‌گويان، فراتر از دنياي خاکي در سير و سلوک بودند.

 

مادرم که نه جرئت داشت و نه جسارت، آن شب به تشويق ديگر زنان همسايه که اسير اصرار فرزندان سر و نيم سر خويش شده بودند، دل را به دريا زد و ما را به تماشاي آن فيلم برد. تنها صحنه‌اي که از آن به ياد دارم، عبور يک ماشين سواري آمريکايي از خيابان بود. ماشين مورد اشاره، بزرگ، پهن، پرشکوه بود و صد البته چنان هراس‌انگيز و جسورانه از جلو جمعيت گذشت که همه بي اراده، چند قدم به عقب پريدند تا ماشين به آنها نخورد.

 

آن فيلم ديدن براي من همچون رؤيايي دل‌انگيز، حرکتي که با روزمرّگي‌ها تفاوت داشت، همچنان در اعماق ذهن من مانده است. در جوانسالي چنان گرفتار تغيير جهان بودم که ديدن فيلم در رديف ناديدني هاي زندگي بود. من و ما، مي‌خواستيم جهان را چنان کنيم که ماننده‌ي دشتي باشد بي هيچ علف هرز، با جوي آبي روان. نه اميري، نه وزيري. همه ارباب خويش و همه خدمتکار خويش.

 

نمي‌دانم آن رؤياها از کجاي عالم به ذهن ما راه يافته بود. اما اين را مي‌دانم که بي‌عدالتي‌هاي اجتماعي و فقر سنگين و نفس گير حاکم بر همه‌ي ابعاد زندگي، ما را به چنان انديشه‌هايي خام اما پاک و انساني کشانده بود.

 

و حالا، گاه گاه اگر مجالي فراهم شود يا اگر دوستي فيلمي را توصيه کند، به سراغش مي‌روم. نه از آن رو که در ذهن خويش رؤيايي بپرورانم و يا در دغدغه‌ي دگرگوني عالم باشم. ديگر دغدغه‌اي از آن نوع جوانسالانه نيست. انديشه‌ي تغيير تدريجي جهان، شوق هميشه بيدار ذهن انسان است که مي‌خواهد خورشيد را ببيند. مي‌خواهد زندگي را در هيأت انساني، عادلانه و بي‌درد به تماشا آيد. اما اين را مي‌دانيم که حتي اجراي عدالت در يک کلبه‌ي کوچک، زمان لازم خويش را مي‌طلبد چه برسد عدالت در يک سرزمين يا يک جهان که فرشته و اهريمن از ديرباز در آن به نبردي تمامي‌ناپذير مشغولند.

 

اخيراً به توصيه‌ي دوستي، به ديدني فيلمي توفيق يافتم که آن دوست چندين دهه پيش، آن فيلم را از هضم رابعه‌ي نقد و تفسير خويش هم گذرانده بود. اما من نه آن را ديده بودم و نه نسبت به شخصيت‌هاي فيلم از جمله « پيتر سِلِرز 1» دريافتي داشتم.

 

نقشي را كه « پيتِر سِلِرز » در فيلم «آقاي شانس خوش آمديد!» بازي مي‌كند، نقشي است كه انگشت بر همين پيچيدگيهاي انساني و نظامهاي حاكم بر آنها مي‌گذارد. اين فيلم در سال 1979 ميلادي ساخته شده و كارگرداني آن را «هال اَش بي2» به عهده داشته‌است.    

 

در اين فيلم، « سِلِرز» در نقش يك باغبان ساده و بي‌سواد كه هيچگاه پا به كوچه و خيابان نگذاشته و در نتيجه با آدمها سروكار نداشته ظاهر مي‌شود. زمانيكه اين باغبان ساده‌دل، پس از مرگ كارفرماي خود كه مالك يك باغ بزرگ بوده، ناچار مي‌شود دو دست از پا درازتر، آنجا را ترك كند، در جنگلي به نام جامعه رها مي‌گردد كه نه تأمين اجتماعي و جسمي دارد ونه سر از قانونهاي بازي آن در مي‌آورد و نه حتّي كسي او را مي‌شناسد و يا انتظارش را مي‌كشد.

 

سرگرمي آقاي «شانس» درتمام طول عمر خويش، پس از كارهاي باغباني، ديدن تلويزيون بوده‌است. او در واقع، جهان خارج از خويش را، در يك اتاق دربسته، از صافي تجربه‌ها و دانشهاي ديگران، به گونه‌اي ذهني، تجربه مي‌كرده‌است. وي از اين راه، خيابانها، ماشينها، مقامهاي كشوري و نيز عملكرد پاره‌اي ازقانونمنديها را مي‌ديده و با آنها به شكلي ذهني، آشنا مي‌شده‌است بي آنكه استفاده‌ي زنده و عملي آن‌ها را بداند.

 

زمانيكه او با چمداني در دست، تشنه و گرسنه، وارد خيابانها مي‌شود، در ذهنش، جز گل و گياه و قانونهاي حاكم بر رابطه‌هاي آنها، چيز ديگري وجود ندارد. اما از تصادف روزگار، در اوج درماندگي ، گرسنگي و تنهايي، ناگهان وارد خانواده‌ي مرد ثروتمندي مي‌شود كه با رئيس جمهور آمريكا، آن چنان رابطه‌ي خانوادگي و دوستانه‌اي دارد که حتي غمش نيست اگر جناب رئيس جمهور، در اتاق انتظار او، لحظه‌هايي به حال خود رها شود تا وي وارد گردد.

 

سادگي و شفّافيّت مرد ساده‌دل، چنان آقاي ثروتمند را به خود جلب مي‌كند كه وي، او را با خود به همه‌جا مي‌برد. حتي زماني که به ملاقات دوستش جناب رئيس جمهور مي‌رود، او نيز مثل پاره‌اي از تن آن مرد، وي را همراهي مي‌کند بي آن که بداند چرا. در يكي از همين نشستهاست که آقاي « شانس» با جناب رئيس جمهور وارد گفتگو مي‌شود.

 

اين گفتگو از بُعد سادگي و باغبان‌وارانه‌ي خود، تبديل به يك گفتگوي نمادين، فلسفي، عميق و همه جانبه مي‌گردد. بافت رابطه‌ي مرد ثروتمند با ديگران و موقعيّت اجتماعي، سياسي و اقتصادي او، به ذهن‌كسي اين تصوّر را راه نمي‌دهدكه او همنشين انسان ساده‌دلي باشد كه در طول عمر خود، جز با گُل و خار و خاك با كسي يا چيزي ديگر معاشر نبوده است.

 

وقتيكه مرد ساده‌دل از فصل‌ها و تنوّع آن‌ها، از ريشه‌ي گياهان و ازتوجّهي که لازم دارند صحبت مي‌كند، همه‌ي ذهنها حتّي ذهن رئيس جمهور آمريكا، اين نمادها را با قاعده‌هاي بازي در سياست و اقتصاد انطباق مي‌دهند. حتّي زماني كه خبرنگاران با او مصاحبه مي‌كنند، او آشكارا بر زبان مي‌آورد كه توانايي خواندن و نوشتن ندارد.

 

اقرار او از سر صداقت است. نه امير است تا دروغ بگويد نه وزير است تا دروغ امير را به ساده‌دلان بقبولاند. او از آن خويش است و با آن خويش. اما جهان، جهان ديگري است. به همين جهت، خبرنگاران که به خانواده‌ي قدرت و طيف آن به گونه‌اي ديگر نگاه مي‌کنند، در ژرفاي حرف‌هاي او، اقيانوسي از فلسفه و انديشندگي مي‌يابند.

 

خبرنگاران مي‌گويند بله، شما آنچنان گرفتار كارهاي مهم هستيد كه نوشته‌ي روزنامه‌ها برايتان قابل خواندن نيست. و يا آن موقع كه وي‌ بر زبان مي‌آورد كه هيچگونه كتابي نمي‌خواند، جواب خبرنگاران آن است ‌كه شما با ‌‌آنهمه انديشه و فلسفه که در ذهن خود داريد، نيازي به خواندن كتاب احساس نمي‌کنيد و‌ يا هنگاميكه مي‌گويد بيشتر وقتش به تماشاي تلويزيون مي‌گذرد، تعبير آنها اين است  كه بله، اين مهم است كه شما سعي داريد از طريق تلويزيون، در جريان رويدادهاي جهان قرارگيريد.

 

تجربه‌ي زندگي اجتماعي به ما آموخته‌است كه در يک شرايط معيّن، گاه اين شخص است كه سايه‌ي انديشه و رفتار خود را بر مناسبتهاي اجتماعي و فرهنگي مي‌اندازد. بدين معنا كه آن مناسبتها هرچه باشند، هرچه بگويند و يا هرچه بخواهند، اين نفوذ معنوي يا مادّي آن فرد معيّن است كه مي‌تواند حرف آخر را بزند. البته در سرزمينهايي كه هنوز اراده‌ي فرد،  فراتر از قانون است، اين گزينه، مصداق روشن‌تري دارد.

 

از طرف ديگر، در بيشترين حالتها، اين قدرت نافذ يك بافت مشخّص اجتماعي است كه معني بسياري از حرفها و رفتارها را معيّن مي‌كند و نه انديشه‌ها و يا واژه‌هاي برزبان‌آمده‌ي آن فرد. حضور يك فرد دانشمند در يك بافتِ درهم ‌ريخته‌ي اجتماعي، به او اجازه نمي‌دهد كه ديگران حرفهايش را از روي درک و حوصله دريابند.

 

توجيه مردم نيز آن است كه اگر او فرد شايسته‌اي - چنانكه خود ادّعا مي‌كند -  باشد، پس در آن بافت نا متناسب چه مي‌كند؟ عكس اين موضوع نيز صادق است كه فردي ظاهراً « نامتناسب »، به نام آقاي « شانس»، در بافتي چنان « متناسب » قرار گرفته است. همه با خود مي‌انديشند که اگر او فردي ناشايسته و سبُك مغز باشد، چگونه مي‌تواند در دايره‌ي معاشرت چنان شخصيّت‌هاي مالي و اجتماعي مهمّي گنجانيده شود؟

 

شايد يكي از زنده‌ترين نمونه‌هاي تاريخ، داستان « شاهزاده و گدا» اثر« مارك تواين 3» نويسنده‌ي آمريكايي باشد. داستان از اين قرار است ‌كه يك شاهزاده‌ي انگليسي، لباسهايش را با يك كودك فقير كه شباهت زيادي به او دارد عوض مي‌كند، و بر اثر اشتباه نگهبانان و عدم كنترل دقيق‌آنها، ناگهان شاهزاده با لباسهاي فرسوده‌ي پسر فقير ‌به خارج از قصر و به درون بدبختيهاي اجتماعي رانده مي‌شود و كودك فقير، با لباسهاي فاخر شاهزاده به درون قصر سلطنتي راه مي‌يابد.

 

در اين داستان، رفتار عجيب و غريب كودك فقير در لباس شاهانه، حيرت كسي را بر نمي‌انگيزد. هر حرف نابخردانه و نا متناسب که از دهان او در مي‌آيد و يا هر کاري که زيبنده‌ي مقام يک شاهزاده نيست از او سر مي‌زند، اطرافيان، هزار و يک تفسير براي آن مي‌آورند تا شاهزاده‌اي که آن‌ها بدو باور دارند، تبرئه شود.

 

 در اين ميان، هيچكس نمي‌تواند و يا نمي‌خواهد بدين نكته فكر كندكه حرفهاي شاهزاده‌، حتّي در بحراني‌ترين حالت روحي و يا بيماري جسمي، بايد اندك ارتباطي با فضاي قصر شاهانه داشته‌باشد. در حاليكه حرفهاي اين شاهزاده‌ي دروغين، هيچ اتباطي با تجربه‌ها و واقعيّتهاي زنده در پيرامون او ندارد.

 

دربار شاهان به عنوان يك مؤسّسه‌ي بنا شده بر قدرت، توانايي مالي و احترام عموم مردم، تضمين‌كننده‌ي خِرَد و سلامتي عقلاني همه‌ي كساني است كه در آنجا به سر مي‌برند. هر چند در آن لحظه‌ها، آنچه بر زبان مي‌آيد، هيچ رابطه‌اي با خِرَد و تجربه نداشته‌باشد.

 

عكس اين نكته هم در مورد شاهزاده‌ي واقعي، مي‌تواند درست باشد. آنچه را كه او بر زبان مي‌آورد، اگرچه شاهانه و معتبر، چگونه مي‌تواند اعتبار داشته‌باشد در حاليكه او، در يك بافت غير معتبر و فقيرانه به سر مي‌برد. گفته‌هاي او چنان بي‌اعتبار است كه از سوي همه به سُخره ‌گرفته مي‌شود و در بهترين حالت، وي را به خيال‌پردازي متّهم مي‌سازند.

 

موضوعِ آقاي « شانس» نيز از اين قاعده بركنار نيست. با اين تفاوت كه تجربه‌ي مورد نظر، مربوط به زمانه‌ي كنوني است و همه چيز براي ماآشناست. كسي كه با آن همه سادگي و زلالي در يك وضع پيچيده قرار گرفته، از سوي ديگران، باوركردني نيست كه حرفهاي ساده‌دلانه و صميمانه‌اش، در واقعيّت همان باشد كه برزبان مي‌آيد.

 

پس اگر چنان نيست، بايد متقاعد شدكه درعمق‌آن حرفها، چيزهاي‌ديگري وجود دارد كه‌آبشخور هريک، دانايي‌ها و تواناييهاي ذهني و رفتاري است. حتّي زماني كه سازمان «سيا » و « اِف. بي. آي.» در صدد برمي‌آيند كه به پرونده‌هاي او دسترسي يابند، با كمال تعجّب، پرونده‌اي پيدا نمي‌كنند.

 

تعجّب آنها از آن است كه شخصي تا اين حد داراي اهميّت اجتماعي، سياسي و اقتصادي، چگونه ممكن است در هيچ كجاي اين سرزمين، پرونده‌اي نداشته‌باشد. و حالا كه پرونده‌ا‌ي پيدا نمي‌شود، اين نكته حكايت از آن مي‌كند كه پرونده‌ي او به احتمال قوي به وسيله‌ي عدّه‌اي از مأموران « سيا» كه با او همدل و همدست بوده‌اند از ميان رفته باشد تا هيچگونه نشاني از كرده‌ها و گفته‌هاي او براي ديگران به جا نمانده باشد.

 

فيلم آقاي « شانس » نشان مي‌دهد كه هوشيارترين انسانها و نمايندگان پيچيده‌ترين نظامها، به عنوان انسان، چنان اسير قطعيّت بافتها مي‌گردندكه انجام پيشداوريهاي دور از واقعيّت از طرف آنان، تبديل به يك نكته‌ي پيش‌پا افتاده مي‌گردد. و اين در حالي است‌كه ساده‌دلان، گذشته از آنكه ديگران چه مي‌گويند و چه مي‌كنند، در ساده‌دلي شفّاف و پيامبرانه‌ي خود، بر دنيا و مافيها، خط بطلان مي‌كشند.

 

پيچيدگي شخصيّت انسان، نكته‌اي نيست‌كه كسي در آن ترديد داشته باشد. اين پيچيدگي، تمام عمر تاريخي و تمدّني اورا بازتاب مي‌دهد. انسان آغازين نه داراي چنين پيچيدگي‌هايي بوده و نه ميراثي از تجربه و تمدّن داخلي و جهاني بر دوشش سنگيني مي‌كرده‌است. پيچيدگي دروني انسان امروز، برگرداني از پيچيدگهاي فرهنگي، اجتماعي و سياسي جامعه‌ي ديروز و امروز است.

 

حضور نظامهاي گوناگون كه با منفعت‌هاي انبوهي از نيروهاي متفاوت، رابطه‌ي مستقيم پيدا مي‌كند، براي ما كه بيننده يا تجربه‌كننده‌ي بخشهايي از آن نظامها هستيم، گاه مارا به سرگيجه مبتلا مي‌سازد.

 

                    

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1/ Peter Sellers

2/ Hal Ashby

3/ Mark Twain ( 1835 - 1910 )

 

در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشته‌ها و کارهاي اشکان آويشن مي‌توانيد به سايت

« باريکه‌ها و گستره‌ها » مراجعه فرمائيد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 16:54  توسط A.Avishan  | 

 

نه از هراس، از شکفتن

 

 

آيا مي‌توان انسان بود و روحي زخمي و آزرده داشت و همچنان در سکّوي پذيرش و بي تفاوتي، هيچ نگفت و هيچ نکرد؟ طبيعي است که از مُردگان آوازي برنخيزد. اما زندگان هريک به فراخور دانايي و توانايي خويش، در برابر مهاجم روح و جسم خويشتن، کاري انجام مي‌دهند.

 

برخي کوره‌ي انتقام را روشن مي‌کنند، شماري به چراغ کم‌سويي از تذکر و راهنمايي، دل خوش مي‌دارند و عدّه‌اي پس از انديشيدن و سبک سنگين کردن، در صدد بر مي‌آيند که واکنش انتقام آميز خويش را در هيأت بخشيدن و سپس به راه آوردن طرف مقابل خود به جلوه در آورند. اما صرف نظر از همه‌ي اين ها بايد گفت که انتقام، در عمل طبيعي‌ترين واکنش انساني است براي رفع خطر و دفع شر.

 

اما بايد اقرار کرد که پديده‌ي انتقام، در طول تاريخ تمدن انسان، تنها يادآور خشونت است و سياهي، خون است و مرگ. در اين ميان، هيچ فرهنگ و قومي در رديف موردهاي استثنايي هم نيست. و گرنه مي بايد در اين يا آن زبان قوم معين، چنين مفاهيم و يا واژه‌هايي وجود نداشته باشد.

 

انسان نمي‌تواند يک « هاي » را بدون « هوي » رها کند. به قول بخشي از مردم ما، جواب هر « سلامي » يک « عليک » هست. حتي وقتي کسي با ما رفتاري بد، تجاوزگرانه و اهانت‌آميز دارد و ما به جاي پاسخ دادن به وي با همان سکه، سعي مي‌کنيم به شکلي ديگر و با سکه‌اي ديگر با وي مقابله کنيم، در واقع ما در برابر وي، بدون واکنش نبوده‌ايم اما واکنش ما از نوع گذشت، درس‌آموزي و انديشه‌برانگيزي بوده است تا آن که خشونت و توهين در آن جا سازي شده باشد.

 

بدون ترديد، بشريت مي‌توانست افق‌هاي تازه‌اي از مهر، شکوفايي و آرامش را کشف کند اگر در برابر او، اين روحيه‌ي غارنشينانه، شعله نمي‌کشيد و وي را وا نمي‌داشت تا رفتار سياه و کژ و مژ ديگران با همان ويژگي پاسخ دهد. شايد اين شعر ساده دلانه‌ي يک شاعر ايراني که نامش را به ياد ندارم، چنين افقي از انديشه را در برابر انسان باز مي‌گذارد:

صد بار بدي کردي و ديدي ثمرش را        خوبي چه بدي داشت که يک‌بار نکردي؟

 

دريكي از فيلمهاي آمريكايي به نام « ريچي ريچ 1 » و به كارگرداني « دونالد پِتري 2»  در سال 1994، به پديده‌اي بر مي‌خوريم كه نه تنها غيرعادي است، كه اگر هم واقعيّت داشته‌باشد، مي‌تواند انديشه‌هاي گوناگوني را در ذهن انسان بيدار کند و حتي در دگرگون كردن رفتار وي، عامل مهمّي به شمار آيد.

 

گذشته از اين، انسان با ديدن اينگونه پديده‌هاي رفتاري در چنين فيلمهايي، آرزو مي‌كند كه اي كاش، فيلم مورد نظر و يا آنچه كه در آن مي‌گذرد، مي‌توانست بخش بزرگي از واقعيّت‌هاي تلخ روزگار باشد. آرزوهاي انساني، چراغ درون ما را بر مي‌افروزند اما هميشه بدان معني نيست که پيرامون ما را روشن سازند.

 

در اين فيلم، آقاي «ريچي» مرد ثروتمندي است كه از در و ديوار براي او پول مي‌بارد و ثروت بر ثروت افزوده مي‌شود. او در سالهاي مياني عمر، داراي فرزند پسري مي‌گردد. كودكِ مورد نظر، در ميان انبوهي از نگهبانان و پرستاران بزرگ مي شود و آموزگاران و متخصّصان رشته‌هاي گوناگون، آموزش او را عهده دار مي‌گردند.

 

او بايد تربيت شود تا ميراث‌دار امپراتوري مالي پدر خويش گردد. در يكي از روزها كه وي با هلي‌كوپتر به منطقه‌‌اي فقيرنشين مي‌رود، چشمش به عدّه‌اي پسربچّه مي‌افتد كه در خياباني به بازي مشغولند. كودك‌ثروتمند بي اراده به سوي بچّه‌ها مي‌رود و در لحظاتي که حواس نگهبانان پرت مي شود، او خود را به آن‌ها مي رساند و بي هيچ مرز و شرطي به آنان مي‌پيوندد. امّا از سوي ديگر، بچّه‌ها او را به حلقه‌ي بازي خود راه نمي‌دهند. دُرُست در همين لحظه که نگهبانان متوجّه مي‌شوند او به بچّه‌ها نزديك شده، وي را به سرعت از آنجا دور مي‌كنند.

 

در طول زمان، آشكار مي‌گردد كه دونفر از كارمندان آقاي ريچي كه يكي نگهبان، و ديگري كارمندي عاليرتبه‌ است، قصد داشته‌اند آقاي ريچي را از ميان بردارند و فرزند نازپرورده‌ي او را، زير نفوذ خود به شكلي كه براي آنها سود بيشتري داشته باشد تربيت كنند.

 

يک روز آن دو نفر در هواپيماي اختصاصي آقاي ريچي، يك بُمب ساعتي  كار مي‌گذارند كه در آسمان منفجر مي‌شود و هواپيما به دريا سقوط مي‌كند، البّته بدون آنكه به آقاي ريچي و همسرش آسيبي وارد گردد. در ادامه‌ي فيلم، ناگهان بيننده‌، آنها را در يك قايق پلاستيكي در دريا مي‌يابد. در حاليكه همه گمان كرده‌بودند، آقاي ريچي و همسرش مرده‌اند، از دريا نجات مي‌يابند.

 

در خلال مدّتي كه آقاي ريچي و همسرش ناپديد بودند، آن دونفر، توطئه‌هاي خود را عملي مي‌سازند و عدّه‌اي از افراد وفادار به آقاي ريچي را به پست‌هاي کم اهميت انتقال مي‌دهند و فرزند او را نيز به شدّت زير نظر خويش مي‌گيرند. اما زماني كه آقاي ريچي و همسرش از دريا و قايق سرگردان نجات مي‌يابند، پس از مقداري جنگ و گريز در زيرزمين‌هاي خانه‌ي بسيار بزرگ و شاهانه‌ي آقاي وي، سرانجام‌، آنان بر دوكارمند‌ خيانتكار و ياغي پيروز مي‌شوند و آنهارا دستگير مي‌سازند.

 

پرسش از اينجا آغاز مي‌شود كه چه مجازاتي در انتظار آن دو كارمند خيانتكار است؟ روال طبيعي در چنين داستان‌هايي حکم مي‌کند كه آنان پس از يك محاكمه‌ي جنجالي به زندان بيفتند و يا توسّط مأموران حفاظت آقاي ريچي به شكلي مرموز سر به نيست گردند. امّا واقعيّت آن است كه هيچكدام از اين گزينه‌ها اتّفاق نمي‌افتد.

 

علّتش نيز آن است كه آقاي ريچي در حوزه‌ي فرمانروايي اقتصادي خويش، فلسفه‌ي منحصر به فردي دارد. او هركس را كه استخدام كند، تداوم استخدام آن فرد در مؤسّسه‌هاي مالي و توليدي او، براي همه‌ي عمر كاملاً تضمين شده است. آن فرد اگرچه مرتكب خطا، خيانت و يا هرجرمِ آگاهانه و يا غيرآگاهانه‌اي كه بشود، از آن مؤسّسه اخراج نمي‌شود. بلكه به مقام پايين‌تري منصوب مي‌گردد.

 

اين سرنوشتِ غير منتظره، در انتظار دو كارمند مجرم آقاي ريچي نيز هست. ناگهان در پايان فيلم، آن دونفر را مي‌بينيم كه در باغ بزرگ آقاي ريچي با لباس مخصوص، در حال باغباني هستند. گل‌ مي‌كارند، زمين را هموار مي‌كنند وچمن‌ها را آب مي‌دهند.

 

با توجّه به آنچه كه در سراسر فيلم مي‌بينيم، چنين چشم‌اندازي، حيرت ما را برمي‌انگيزد. آنهمه توطئه، آنهمه قدرت طلبي، آنهمه گرايش به آدم‌كشي از سوي آنان، با سعه‌ي صدري غير قابل باور امّا آرزويي از طرف آقاي ريچي روبرو مي‌شود.

 

واقعيّت آن است كه به اين پديده، مي‌توان بدبينانه نيز نگاه كرد. بدين معنا كه آقاي ريچي، به عنوان يك سرمايه دار كه تنها به سود مي‌انديشد، حتّي در صورت خيانت اخلاقي و يا اقتصادي كارمندانش، از نيروي توليد آنها در اين بافت اقتصادي يا امپراتوري مالي، حاضر نيست صرف نظر ‌كند.

 

بدين معنا كه آنها را اگرچه در مقام‌هاي پايين و يا پايين‌تر، در خدمت خود نگه مي‌دارد و پول كمتري نيز بدان‌ها مي‌پردازد. طبيعي است كه اگر ما اين موضوع را از زاويه‌ا‌ي‌ بدبينانه‌ بنگريم، واكنش آقاي ريچي را جزو خصلت سرمايه‌داران سود انديش به شمار مي‌آوريم. امّا اگر چشم‌انداز خود را عوض كنيم و ازبُعدي ديگر به اين مسأله نگاه‌كنيم‌، رفتار آقاي ريچي را، رفتاري انساني و روينده مي‌يابيم.

 

او در هيچكدام از صحنه‌هاي فيلم، به عنوان يك انسان ثروتمند به كسي توهين نكرده، حق‌كسي را پايمال نساخته و كسي را از دست خود، گله‌مند نساخته‌است. در سراسر داستان، اين پيام به بيننده انتقال مي‌يابد كه آقاي ريچي ، دوست ندارد، كسي از كارمندانش را از كار بيكار بسازد. البتّه اين نوع برخورد، با قانونمنديهاي سرمايه که در پي افزايش است، در ستيز قرار مي‌گيرد.

 

علتش نيز آنست که اگر بخشي از كارخانه‌ها يا مؤسّسه‌هاي مالي آقاي ريچي از مدار سوددهي خارج شود، آيا او بازهم بدون خطاي اين يا آن كارمند و يا كارگر، انديشه‌ي اخراج را به سر راه نمي‌دهد؟ من نه منتقد فيلم هستم و نه در آرزوي انجام چنين كاري.

 

امّا به عنوان يك بيننده‌ي معمولي كه يك فيلم معيّن، ذهن او را به انديشه واداشته، بايد بگويم كه گماردن دو كارمند خيانتكار از مركز توطئه و خطا به كاري چنان آرام، نوازشگرانه، دور از انديشيدن، دور از مرگ و دورويي، اگر چه همراه با كاربدني، نوعي ارتقاء روح انساني است. كاري از آن دست كه آقاي ريچي به عهده‌ي دو كارمند خطاكار خويش محوّل كرده، نه تنها انسان را از خشونت دورنگه ‌مي‌دارد بلكه هر لحظه او را با رويش و شكفتگي روبرو مي‌سازد.

 

پرسش بر سر آنست ‌كه در سرزمينهايي كه جان انسانها، حتّي در حوزه‌ي ارزشهاي عام جايي ندارد، آيا مي‌تواند انديشه بر سر خطا و يا گناه آدميان، به شكلي درآيد كه هم انساني باشد وهم به جاي ويراني و مرگ و اندوه، به آباداني، شكفتگي، تربيت و دگرگوني مثبت ختم گردد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1/  Donald Petrie

2/  Ritchie Rich

 

 

 

در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشته‌ها و کارهاي اشکان آويشن مي‌توانيد به سايت

« باريکه‌ها و گستره‌ها » مراجعه فرمائيد.

                                                                                                                                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 18:17  توسط A.Avishan  | 

 

واژه‌ها در گستره‌ي باورها و ناباوري‌ها

 

 

انسان زماني جادوگر شد که کلام را شناخت. زماني ادعاي رسالت و آسماني بودن کرد که راز سر به مُهر سحر کلام را دريافت. زماني قدرت و تحميل قدرت را در پيرامون خويش بدل به يک اصل مقدس ساخت که توانست رگه‌هاي ارتباطي کلام را با زندگي مردم پيرامون خود بيابد. انسان زماني توانست ديو دروغ را در جامه‌ي قديسانه‌ي حقيقت به مردم بشناساند که امکان گشودن دريچه‌ي دنياي اندروني کلام را در برابر خود کشف کرد.

 

کلام در جهان امروز، مجموعه اي از شگفتي هاي هستي است. همان اندازه که تخم مهر و شکيبايي مي پاشد، غبار نفرين و نفرت در آسمان زندگي مردم مي‌گستراند. همان اندازه که ناروايي ها را در هيأت « روا » به ساده دلان شفاف و مهربان به آستان خانه‌ي آنان مي کشاند، درستي‌ها و ايثارهاي انساني را در جامه ي پلشت دروغ و دغل از طناب فکر انبوهي از مردم مي‌آويزاند.

 

کلام اين است. شگفت است و مقدس است. خورشيدوار مي‌درخشد اما چه بسا اندام‌واره‌اي در ژرفاي تاريکي‌ها نهان دارد.

 

آنان‌كه به شكلي با مردم و افكار عمومي سروكار دارند، اين نكته را مي‌دانندكه در كلام، باوجود ظاهر سرد و بي‌روحِ آن، نيرويي نهفته‌است كه در خود رگه‌هايي از رازباري و جادو، نهفته دارد. خصلتي كه هم مي‌تواند آتشي را در دل مردم برافروزد و هم در همان لحظه، آتشي ديگر را فرو بنشاند. حضور چنين نيروي رازباره و سحرآميزي در کلام، بايد قاعدتاً ريشه در انباره‌اي داشته باشد كه هر رشته‌ي آن در ذهن انسان‌هاي متفاوت، با انبوهي خاطره، تجربه و آرزو گره خورده‌است.

 

اين خاطره‌ها در بسياري از انسان‌ها، از يك طرف سرشار از جاذبه و گوارايي است و از طرف ديگر، انباشته از تلخي و درد. اگر به عنوان مثال، نگاهي به واژه‌اي مانند فاجعه بيندازيم، در مي‌يابيم که اين کلمه، چه بار تكان‌دهنده و گزنده‌اي از سياهي، درهم ريختگي و مرگ به دنبال خود دارد. گويي ستاره‌ي دنباله‌داري است که به اندازه‌ي يک کهکشان، رشته‌هاي سياه و تلخ زندگي انسان‌ها را در سده‌ها و هزاره‌هاي ديرين با خود يدک کشيده است. همچنان که واژه‌ي خوشبختي نيز مي‌تواند، براي هر انساني به تناسب توان، امکان و مناسباتي که داشته، پنجره‌اي به سپيدي، گشايش و روشني بگشايد.

 

آنان كه در همه‌ي طول تاريخ، نقش رهبري و دگرگون کننده‌ي انديشه‌هاي مردم را به كف داشته‌اند، هم مي‌توانسته‌اند از سُلاله‌ي شاهان و حاكمان باشند و هم از نسل پيامبران و يا ديگر رهبران فكري. همه‌ي اينان به تناسب دانش و تجربه‌ي خويش، كم يا زياد، به اهميّت نقش كلام در جابه جايي باورهاي مردم و تغيير ارزش‌هاي ذهني آنان، آگاه بوده‌اند.

 

برخي کلمه‌ها چنان رابطه‌ي جدايي‌ناپذير با احساسات، شرف و اعتبار تاريخي، مذهبي، اجتماعي و خانوادگي افراد دارد که بر زبان آوردن هريک از آن‌ها مي‌تواند در يک بافت معين يا توفاني برپا سازد و يا توفاني را بخواباند. سَنَدها و مدرك‌هاي تاريخي، داستان‌ها و رويدادهاي روزانه، همه كم و بيش بر محور خانه تكاني‌هاي ذهني بر پايه‌ي تأثير كلام قرار دارند. در اين ميان، اگر بخواهيم به پيامبران اشاره‌اي داشته باشيم، لازم مي‌آيد، كساني را مورد نظر قرار دهيم كه در ميان مردم دنيا، بيشترين طرفدار را دارند.

 

از ميان اينان، چه آنهاكه خود كتاب داشته‌اند و چه آنان که پيرامونيانشان از سخنان و كارهاي آن‌ها، كتاب‌ و دفتر و دستک فراهم آورده‌اند، همه، استواري و گسترش پيام خود را در گرو نفوذ كلام در ذهن مردم دانسته‌اند. چنان پيامبراني، در زندگي روزانه، از خود چشمه‌هايي به نمايش مي‌گذاشته‌اند كه از طرف علاقه ‌مندانشان، به معجزه تعبير مي‌شده‌است.

 

با وجود تماس‌هاي گسترده‌ي حضوري اين پيامبران با مردم و نيز ارائه دادن نمونه‌هاي رفتاريِ غيرعادي و گاه شگفت‌انگيز، آنان هرگز خود را از واژه‌ها و عمق تأثير آنهادر ذهن مردم و خلوت آنان بي‌نياز نديده‌اند. به نظر مي‌آمده كه اگر قرار بوده آئيني در طول تاريخ بر نسل‌هاي مكرّر بوزد، آن آئين هرگز نمي‌توانسته بدون كتاب و بهره‌گيري از كلمه‌ها، مأموريّت خود را به دُرُستي به انجام برساند.

 

در راستاي چنين تأثير جادوئي و پُر دوام است كه در تاريخ ادبيّات هر ملّت، گاه آفريده‌هاي اين شاعر و يا آن نويسنده را به عنوان سند اعتبار فرهنگي،  منشور رهايي و نماد غرور ملّي براي آن ملّت به شمار آورده‌اند. اين نكته‌ها نشان مي‌دهدكه نبرد از منشور کلام، در ميدان کلام و به وسيله‌ي کلام، از مؤثرترين نبردهاي به پيروزي نزديک شده بوده است.

 

اگر قرار بوده که قلب ملتي ربوده شود، اين کار جز از طريق جادوي کلام، از هيچ راه ديگر به شکل طولاني و ماندگار، هرگز امکان پذير نبوده است. همه‌ي تسلط‌هاي خونين اگر چه به ظاهر توانسته‌است براي مدتي در يک سرزمين، نوعي جزيره‌ي سکوت ايجاد کند اما قبيله‌ي خشونت و قدرت، هرگز نتوانسته است راه به درون دل‌هاي مردم ببرد و آنان را از راه متقاعد کردن‌هاي فکري و احساسي، در زير سلطه‌ي خويش داشته باشد.

 

تجربه‌هاي تاريخي نشان داده است که در خشن ترين ديکتاتوري‌هاي جهان، هميشه روزنه‌هايي براي به ميدان کشاندن جادوي کلام وجود داشته است و خواهد داشت. طبيعي است که حمله، آن هم حمله‌ي کلامي برهنه و خشن به مردمان قبيله‌ي قدرت، جايي براي تحمل آنان باقي نمي‌گذارد.

 

اما آيا براي گسترش روشنايي فکري، بالا بردن درک مردم و بر زمين پاشيدن بذر انديشه‌هاي حرمت به انسان، حرمت به انديشه‌هاي اطرافيان و رابطه‌هاي برابر حقوق و غير زورگويانه در خانه و مدرسه و کارگاه، مي‌توان همه‌ي درها را بست و همه واژه‌ها را از مردم گرفت؟

 

از همان دير باز، پاره‌اي از مردم، كلام را در سنگ نبشته‌ها از آنرو به كار مي‌گرفته‌اند كه پيامي از شرايط روزگار خويش، بي هيچ ستايش و يا نكوهش معين به نسل‌هاي ناشناخته‌ي بعدي برسانند. عدّه‌اي نيز كلام را از آنرو به خدمت خود گرفته‌اند كه بتوانند خشم و نارضايي خويش را از مناسبات اجتماعي زمانه‌، به آيندگان انتقال بدهند و از اين راه، آنان را در مورد يك موضوع مشخّص متقاعد كنند و با خود همراه و همدل سازند.

 

اينان كلام را در خدمت تحقّق انديشه‌هايي مي‌دانسته‌اند كه آن انديشه‌ها براي آنان، از قِداست و اعتبار برخوردار بوده ‌است. با توجّه به نقش‌هاي گوناگون و گاه بسيار متفاوتي كه براي كلام قائل بوده‌اند، مي‌توان به اين نكته اشاره داشت كه در ميان خوانندگان، شنوندگان و پيام‌گيرانِ كلام نيز انتظاراتي متفاوت هميشه وجود داشته است و دارد.

 

يکي از نويسندگان فرانسه به نام « آلِن روب گري يِه مي‌گويد: « نويسنده مانند همه‌ي مردم از بدبختي همنوعانش رنج مي‌برد. امّا خلاف راستي و دُرُستي است كه مدّعي شويم، نويسنده مي‌نويسد تا درماني براي آن بيابد. » من نيز حرف اين نويسنده را تأييد مي‌کنم که نويسندگان با کلام خويش، در پي درمان آني درد مردم نيستند. اما اينان در گستره‌ي کلام، در پي بازتاب و ترويج اصولي هستند که به زندگي ارج مي‌گذارد و درد و رنج تحميل شده بر مردم را محکوم مي‌کند.

 

شايد در همه‌ جا اين نکته، تبديل به يک سنت جا افتاده شده که نويسندگان و شاعران، بايد بازتابنده‌ي درد مردم باشند. چرا آنان نبايد لحظات خوب زندگي مردم را، شادي‌ها و لبخندهاي زندگي بخش آنان را به توصيف بکشانند؟ گويي اگر نويسنده‌اي در جايي – حتي در دمکراسي‌هاي جا افتاده و ريشه‌دار جهان – از خوشبختي ها و توفيق‌ها سخن بگويد، از سوي مردم به قبيله‌ي قدرت نسبت داده مي‌شود. با اين تفاوت که قبيله‌ي قدرت در يک دمکراسي با يک کشور عقب مانده و ديکتاتوري، تفاوت‌هاي فاحش دارد. در آن يک، قدرت در چهار چوب قانون و محدوديت هاي حقوقي خويش تعريف مي‌شود و در اين يک قدرت در چهار چوب اِعمال نظر و جلوگيري از نظر مخالفان به هر قيمت دريافت مي‌گردد.  

 

شايد منظور اين نويسنده‌ي فرانسوي، بيشتر متوجّه نويسندگان داستاني باشد. زيرا آنان، خواننده را مستقيماً مورد خطاب قرار نمي‌دهند. بلكه كارشان، ارائه‌ي تصويرهايي است درهم گره‌خورده، متشكل از تلاقي رويدادها و شخصيّت‌هاي گوناگون. تصويرهاي ارائه‌شده‌ي آنان مي‌تواند هم زشت باشد و هم زيبا. گاه تصويرهايي زشت امّا بسيار زيبا در چگونگي ارائه‌ي آنها و گاه تصويرهايي زيبا امّا بسيار زشت در تركيبِ عرضه‌شده به خواننده. گاه كم‌رنگ‌تر از واقعيّت و زماني پُر رنگ‌تر از آن و در لحظه‌هايي در همخواني با پديده‌هاي زندگي.

 

با وجود آنكه چنان نويسندگاني، درمان معيّن و راهجويانه‌اي براي دردها و يا دشواري‌هاي مردم ندارند ولي به گونه‌اي غير مستقيم و تدريجي، مي‌توانند در درون جامعه، خودآگاهي‌هاي فرهنگي و اجتماعي را شكل دهند. شكل‌دادن اين خودآگاهي‌ها، در عمل، درمان بسيارآهسته و مؤثّري در خلال يك زمان طولاني است.

 

اگر چنين نبود، چگونه نويسنده‌ي روسي، چنگيز آيْتْماتُوف مي‌توانست با وجود تعلّق به يك جبهه‌‌ي آرماني سياسي، ادّعا كندكه :

« كلام اينك به تورّمي كامل دچار شده و به نحوي آزاردهنده، ارزش خود را از دست داده‌است.» چگونه مي‌توان دريافت كه كلام تا آنجا مورد استفاده قرارگرفته كه ديگر در عمل قادر به انجام وظيفه‌ي پيام‌رسانانه‌ي خويش در گستره‌ي اجتماعي و فرهنگي نباشد؟

 

اين نكته، خود حكايت از آن داردكه گوينده، دريافته‌است كه صاحبان كلام، در زير پرچم باورهايي معين به اين يا آرمان، چنان دروغ به خوردِ مردم داده‌اندكه به سادگي مي‌توان در زندگي روزانه با بوكشيدن آن واژه‌ها از ماهيّت‌آنها آگاه شد بي‌آنكه نيازي به مزه ‌كردن يكايك آن‌ها وجود داشته‌باشد. رابطه‌ي كلام با رفتار و همخواني متوازن آنها در يك جامعه، از سوي هر فرد يا نيرويي كه ارائه شود، مي‌تواند برميزان اعتماد مردم و دقّت آنها به تك تك واژه‌ها، بيفزايد.

 

از طرف ديگر، چه بسا كلام، گاه چنان دور از درك مردم و واقعيت زندگي روزانه‌ي آنان بر زبان مي‌آيد كه کسي، پيامِ‌صاحبان كلام را چه در حوزه‌ي سياست و چه ادب و هنر در نمي‌يابد و همين در نيافتن، موجب گُسستِ رابطه ميان مردم و اهلِ كلام مي‌گردد.

 

شايد همه در اين‌كه كلام ارزش درماني داشته‌باشد،  توافق نظر نداشته باشند امّا اينكه كلام در پاره‌اي از بُعدهاي زندگي، بتواند ازچنان نقش تأثيرگُذار و دگرگون‌كننده برخوردار باشد كه هزاران تازيانه و شمشير در برابر آن زانو به زمين بزند، كمتر كساني باشندكه بتوانند در آن ترديد روا دارند. به قول يک گوينده‌ي گمنام اروپايي: « واژه‌ها مانند نور خورشيد هستند. هر مقدار که بيشتر تمرکز داشته باشند، عميق‌تر مي‌سوزانند.»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 1 / Alain Robb- Grilliet

 

 

در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشته‌ها و کارهاي اشکان آويشن مي‌توانيد به سايت

« باريکه‌ها و گستره‌ها » مراجعه فرمائيد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:58  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}