تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

 

از چه بايد نوشت؟ ( بخش چهارم)

 

 

به اعتقاد من هيچ موضوعي به شکل کلي و عام آن در رديف ممنوعه‌ها نيست مگر آن‌گاه که قوانين بازي در يک جامعه نديده گرفته شود. گاه اين قوانين از سوي جامعه و مردم بر نويسنده و گوينده تحميل مي‌شود و گاه از سوي قوانين رايج يک مملکت. چه در نظام‌هاي دمکراتيک و چه غير دمکراتيک. گاه اين تحميل از سوي نيروهايي صورت مي‌گيرد که نه جزو اکثريت مردم هستند و نه در قانون يا نهادهاي کشوري، جايي رسمي دارند اما با وجود اين، آنان را نبايد نديده گرفت. نه براي حرمت گذاري به آنان بلکه به علت پيايندهاي سنگين و تلخي که ممکن است براي يک نويسنده يا گوينده داشته باشد.

 

از طرف ديگر اگر ما قوانين بازي را براي نوشتن نديده بگيريم، حتي اگر از ابتدايي‌ترين موضوعات هم صحبت کنيم، چه بسا شماري را آزرده سازيم، عده‌يي را خشمگين و برخي را براي هميشه در شمار مخالفان خويش قرار دهيم. نکته‌اي را که اين خواننده  در نامه‌ي خود در مورد مذهب و دين مطرح کرده بار ديگر مي‌آورم تا بتوان راحت‌تر موضوع را مورد نظر قرار داد : « بعد فکر مي کنم که در باره‌ي دين و مذهب نکاتي را مطرح سازم. اما در همان لحظه، بسياري از ملاحظات اجتماعي و اخلاقي، مرا از انجام اين کار باز مي‌دارد.»

 

من با اين خواننده به دليل همان توضيحاتي که در بالا دادم، هم‌ نظر نيستم. زيرا مي‌دانم که انسان مي‌تواند در باره‌ي دين و مذهب هر مقدار که مي‌خواهد بنويسد و يا در آن زمينه به بررسي بپردازد. اما اگر قرار باشد به دين يا مذهب کسي اهانت شود و يا به شکلي پاي نفي و انکار آن مطرح گردد، طبيعي است که انسان وارد منطقه‌ي ممنوعه‌اي شده که هرگونه خطري مي‌تواند او را تهديد کند.

 

به ياد داشته‌باشيم که در نخستين سال‌هاي انقلاب، هرکس که به يک سازمان و يا گروه سياسي تعلق خاطر داشت، چنان از آن صحبت مي‌کرد که گويي فردي از يک دين مقدس صحبت مي‌کند. کاملاً محسوس و طبيعي بود که هواداران آن سازمان سياسي به سادگي نمي‌توانستند اهانت و يا بدگويي از سازمان و يا گروه خويش را برتابند.

 

هم‌اکنون اگر به بسياري از آن افراد برخورد کنيم شايد به تعصب و تنگ نظري خويش بخندند اما در آن زمان، هرگز جاي آن نبود که فردي نگاه خرده‌گيرانه و يا تحقيرآميز به آن سازمان و يا گروه سياسي داشته باشد.  درست است که گذشت زمان اين پختگي و عمق را در افرادي از اين دست فراهم آورده است اما مگر در همان زمان که اينان سرشار از تعصب کور و کر نسبت به سازمان سياسي خود بودند نمي‌شد با زباني احترام آميز و دور از دغدغه‌ي کنايه و نيش بر برخي کمبودها و ضعف‌ها انگشت گذاشت؟

 

در کجاي دنيا گفته شده که ما بايد با پديده‌ها و باورهاي انساني، چه از نوع مذهبي و سياسي و چه از نوع اجتماعي و فرهنگي آن، نگاهي تند و مهاجم داشته‌باشيم و هر که را جز خويش و باورهاي خويش، نادرست بينگاريم. به همين جهت نوشتن از دين و مذهب به معني خدشه‌دار کردن احساسات مردم نيست اگر به گونه‌اي نوشته شود که رنگ و بوي تحقير و ناچيز‌انگاري در آن وجود نداشته باشد.

 

حتي زماني که سخن از نفرت‌پاشي و کين‌تراشي به ميان مي‌آيد باز اين نکته از سوي آن خواننده مطرح شده که اگر از اين يا آن شخصيت تاريخي که به دوران رژيم پهلوي و يا قاجار وابسته است صحبت شود، ممکن است احساسات افراد معيني جريحه دار گردد و يا هواداران آنان چنان برانگيخته شوند که بازار دعواي کلامي در ميان رسانه‌ها داغ گردد.

 

البته بايد به ايشان گفت که امکان وقوع چنين برخوردهايي هميشه وجود دارد اما قبل از آن بايد چند نکته براي خواننده روشن شود. نکته‌ي نخست آنست که مردم گذشته از ميزان بالا يا پايين بودن دانش تاريخي و ادبي‌شان، در مجموع انسان‌هايي منصف و عاقلند. موردهاي اندک که به تعصب‌هاي کور و بسيار افراطي گره مي‌خورد، شايد در دراز مدت، نقش تعيين‌کننده‌اي نداشته باشد.

 

وقتي ما چيزي مي‌نويسيم در عمل براي مردمي است که نه نامشان را مي‌دانيم و نه از ميزان سن، تجربه، دانش و جنسيت‌ آن‌ها آگاه هستيم. اما در اعماق وجود خويش بر اين نکته باور داريم که آن‌ها خوب را از بد تشخيص مي‌دهند و دل در بر رشد و روشنايي دارند. واقعيت نيز همين است و گرنه چگونه ممکن است انسان بداند حرفي را که مطرح مي‌کند نه مردم مي‌فهمند و نه درکي براي ارزشيابي آن دارند اما با وجود اين، در انتشار آن حرف‌ها اصرار داشته باشد. در آن صورت بايد قاعدتاّ به خود نويسنده و شيوه‌ي تفکر او ترديد کرد.

 

نکته‌ي دوم آنست که ما هدفمان از نوشتن مطالب تاريخي در دوران اين يا آن رژيم چيست. آيا آنست که افرادي را مرتب مورد عيبجويي و ملامت و حتي اتهام قرار دهيم که به منافع ملي خيانت کرده‌اند و همه‌ي هستي فرهنگي و اعتبار اجتماعي ما را بر باد داده‌اند و يا غرض آنست که بُرش‌هاي تاريخي در برابر نورافکن انديشه و تأمل مردم قرار گيرد. اگر قرار بر گزينه‌ي عيب‌جويي و ملامت باشد بايد گفت که اين کار قبل از آن که گرهي از ذهن مردم باز کند، گره‌هاي متعددي در مناسبات فکري و اجتماعي ما و آنان ايجاد خواهد کرد.

 

زماني که يک نويسنده و يا پژوهشگر منصف ‌بخواهد چراغي به گوشه‌اي از تاريخ بتاباند، بايد نخست براي خود مشخص سازد که در بررسي هاي اين ‌چناني، جايي براي صادر کردن حکم ارزشي نيست در هيأت کلي نفي و يا ستايش وجود ندارد. صدور چنين حکمي در کامل‌ترين شکل خود مي‌تواند از سه گزينه برخوردار باشد. حکم ارزشي مثبت، حکم ارزشي منفي و يا يک حکم ارزشي مرکب از منفي و مثبت.

 

پژوهشگر بايد اسناد و مدارک تاريخي را در کنار هم بگذارد و از آن نتيجه‌ي معيني که بدان رسيده ذکر کند اما اين که با واژه هايي آتشين، اين يا آن شخصيت را تيرباران احساسات خود سازد، طبيعي است که با کار پژوهشي در تضاد آشکار قرار دارد. البته انسان مي‌تواند اين نکته را براي خواننده بازگويد که آن چه به قلم مي‌آيد، دريافت هاي اوست. اين که چقدر اشتباه کرده‌ و چقدر درست انديشيده، قضاوتش با مردم است.

 

برخوردي از اين دست نه تنها ميدان را براي فعاليت ذهني خواننده باز مي‌گذارد بلکه بازتاب اين اصل حرمت‌گذارانه نيز هست که نويسنده نسبت به خوانندگان آشنا و نا آشناي خويش قائل مي‌شود. گذشته از اين‌ها، اعتقاد من آنست که اگر ما با دستي پُر وارد ميدان شويم، مي توانيم در هر حوزه‌اي حتي حساس‌ترين آن‌ها که ممکن است قبيله‌ي قدرت را نيز در آغاز نگران کند، نکاتي را که در هر بافت، منطق ويژه اي مي‌طلبد قلمي سازيم.

 

به ياد داشته باشيم که در زندگي روزانه، وقتي ما با انسان‌هاي گوناگون برخورد مي‌کنيم، نوع گزينش کلمات و بررسي موضوع معمولاّ در جايي قرار مي‌گيرد که با سطح مخاطب ما، يک انطباق نسبي پيدا کند. در غير آن‌صورت نه ما مي‌توانيم ابزار مناسب کلامي را براي بيان آن موضوع پيدا کنيم و نه شنونده و يا خوانند مي‌تواند دريابد که ما چه مي گوئيم. جالب آنست که ما انسان‌ها، کم يا زياد، اين قانونمندي را رعايت مي‌کنيم تا بتوانيم بده بستان کلامي و فکري خود را انجام دهيم. وقتي مولانا اشاره مي کند : « چون که با کودک سر و کارت فتاد/ پس زبان کودکي بايد گشاد » در واقع اشاره به همين گرايش غريزي انسان است که مي‌توان آن ‌را به هر سطح و بافتي از دانش و تجربه تعميم داد.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 21:1  توسط A.Avishan  | 

 

از چه بايد نوشت؟ ( بخش سوم)

 

 

ما بايد به اين نکته آگاه باشيم که چيزي و يا کسي به نام قهرمان با ويژگي‌هاي منحصر به فرد، فراتر از توان يک انسان متوسط، وجود خارجي ندارد. قهرمانان زاده‌ي ذهن انسان در بُعدهاي افراط و تفريط و يا توفيق و شکست او در زندگي هستند. هيچ انساني نه نيروي رُستمانه دارد و نه رويين‌تني اسفنديارانه.

 

برخي از کارها در يک شرايط معين که ممکن است براي يک فرد، کوچک وکم اهميت به نظر آيد و هيچ نقشي در زندگي او نداشته باشد، براي شماري ديگر در رديف سرنوشت‌سازترين‌ها تلقي شود. ما انسان‌ها در دوران هايي که گرفتار بحران‌هاي اجتماعي، فرهنگي يا تاريخي هستيم، تلاش مي کنيم تا قهرمانان خود را از ميان آنان که خصلت‌هاي برجسته‌تري دارند بيافرينيم و جامه‌ي آرزوهاي دور و دراز ملت خويش را نيز بر تنشان بپوشانيم.

 

آيا جمال عبد الناصر واقعاً يک قهرمان ملي بود؟ آيا آتاتُورک يک قهرمان بود و پدر ملت ترک؟ با طرح اين پرسش، نه نفي جمال عبدالناصر و يا کارهاي مفيد او مطرح است و نه سياه ساختن چهره‌ي آتاتُورک و نقش او در بازسازي ترکيه. نمونه‌هاي دور و نزديک تاريخي بسيارند و بخصوص بسياري نمونه‌هاي برجسته که توسط رسانه‌هاي قبيله‌ي قدرت با تصويري خداي‌گونه به خورد مردم داده مي‌شود. تنيدن انبوهي خصلت‌هاي ريز و درشت بر گرد سر يک فرد و يا افرادي معين و تکرار آن‌ها، دير يا زود باورهاي خاصي را در ذهن مردم پديد مي‌آورد. طبيعي است که دروغ را پس از تکرارها مي‌توان بدل به حقيقت کرد.

 

راستي چرا به « صفر مراد نيازُف » که خود را رئيس جمهور ابدي ترکمنستان ناميده بود اشاره‌اي نکنيم؟ او که در تاريخ بيست و يک دسامبر 2006 ميلادي درگذشت، خود را چنان قهرماني مي‌دانست که حتي نام هاي ماه و سال را نيز به ميل خود عوض کرد تا مصداق آن مصرع حافظ باشد که با هدفي ديگر گفته بود: « چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد ».

 

چه کسي او را قهرمان ملي ناميده بود؟ چه کسي او را همچون آتاتُورک، پدر بي چون و چراي ملت ترکمنستان به ثبت رسانده بود؟ آيا کسي جز خود او و نمايندگان قبيله‌ي قدرت که او را احاطه کرده‌ بودند مي توانستند چنان کاري کنند و يا نياز داشتند که بر آن نکته‌ها پا بفشارند؟ ساده دلانه خواهد بود اگر کسي نامي از تمايل يک ملت گرسنه و تحقير شده براي فراکشيدن يک انسان نادان و بيمار به ميان بياورد. 

 

تازه بايد به ياد بياوريم که اينان جزو « قهرمانان »  قابل لمس مردمند. ديده مي‌شوند، خشمگين مي‌شوند و حتي گاهي لبخند نيز مي‌زنند. آن قهرمانان ديگر که قابل لمس نيستند و در ميان مِهي از افسانه و خيال آرميده‌اند، تبار ديگري دارند. آنان انبوهي از آرزوهاي به خاک خفته و برباد رفته‌ي مردم را در خود نمايندگي مي‌کنند بي آن‌که بتوان صداي نفس‌هايشان را از نزديک شنيد و يا ضعف‌هاي انساني ريز و درشتشان را از نزديک ديد.

 

از اين رو، بايد آگاه بود که توفيق در يک امر هرچند چنان بزرگ باشد که در سطح يک ملت مورد بحث قرار گيرد، به معني ارتقاء به مقام قهرماني نيست همچنان که شکست در آن زمينه، نمي‌تواند نشانه‌اي از ننگ و حقارت به دنبال خويش بياورد. توفيق‌ها و شکست‌ها، انساني هستند و درس‌آموز.

 

گذشته از اين، بايد به وي يادآور شد که نقش وي به عنوان نويسنده، نه نقش سياست‌مدار است و نه قهرمان. او اگر از سياست و ويژگي‌هاي مثبت و منفي آن مي نويسد بايد به اين نکته توجه کند که مخاطب او کيست و سخنش براي ايجاد دگرگوني در زندگي چه کساني است. آيا آنان که از قبيله‌ي قدرتند، مخاطب او هستند و يا مردمي که از تبار کوچه و خيابانند؟ چه کساني بايد تغيير کنند و يا به آن درجه از آگاهي و رشد دروني برسند که درک واقع ‌بينانه‌اي از رفتار دمکرات منشانه و حرمت‌گذاري به انسان‌هاي دگرانديش داشته باشند؟

 

طبيعي است که نويسنده‌ي اين نامه در شمار سياستمداران نيست که پديده‌ي مورد نظر را به نام و ننگ آميخته ديده باشد. او در خلوت خويش به اين انديشه مشغول بوده که اگر قرار باشد از سياست بنويسد، با توجه به آلودگي آن به دروغ و دغل و يا قهرمان‌سازي و قهرمان‌شکني، ترجيح مي دهد که از نوشتن در آن زمينه دوري جويد.

 

البته شايد او به اين نکته توجه نداشته است که نوشتن از سياست و در باره‌ي سياست، قانونمندي‌هاي خاص خود را دارد. در روزگار کنوني براي شمار قابل ملاحظه‌اي از اهل انديشه و يا قلم، دشنام به قبيله‌ي قدرت و هسته‌ي مرکزي آن، شايد جزو بارزترين شکل‌هاي مبارزه با تباهي و نابکاري باشد. اما اگر اندکي ديده بر  جهان پيرامون خود بگشائيم، در مي يابيم که در جهان سياست، چه در گذشته و چه حال چيزي که نمي‌توانسته و نمي‌تواند نقش تعيين‌کننده‌اي در ايجاد دگرگوني و يا حتي به ميل به آن داشته باشد، همين‌گونه برخوردهاست.

 

البته هستند کساني که حتي به کمتر از جاري شدن سيلاب خون براي برقراري نظم دلخواه خود، به هيچ شرط ديگري تن نمي‌دهند. اينان در واقع هنوز همچنان چهره‌ي حقيقت را از لوله‌ي تاريک و داغ تفنگ مي‌بينند. افراد ديگري هستند که حتي گاه برچسب سازش‌کاري در مفهوم منفي آن را بر خود مي‌خرند اما تاريخ را کمي فراتر از يک قدمي خويش مي‌بينند.

 

از اين‌رو کسي مي‌خواهد از سياست بنويسد قبل از آن که تکليفش را با ديگران روشن سازد، بايد با خود به شکلي صميمانه کنار بيايد. چه مي‌خواهد بکند؟ چه مي خواهد بگويد و يا چه مي‌خواهد بنويسد؟ و با اين نوشتن در پي چه نوع تغييري است؟ تغييري از نوع جاري شدن سيلاب يا از نوع باران؟ تغييري که در پايان هفته با کوچک ترين عامل تازه وارد شده، بدل به چيزي ديگر مي‌شود يا آن که چراغي در دوردست هاي افق تاريخ فراروي خود دارد و دور از احساسات شکننده‌ي انساني، هرگونه دگرگوني در نظام سياسي، اقتصادي، فرهنگي و رفتاري جامعه را با نگاهي عميق‌تر و شکافنده‌تر مي‌نگرد؟

 

چگونه مي‌توان نظام سياسي يک کشور را عوض کرد بدون آن که آجرهاي تشکيل دهنده‌ي آن نظام که مردم باشند، عوض شده باشند. اين مردم هستند که بايد قبل از دگرگوني يک نظام نادرست و مسموم، خود در بافت خانه و مدرسه، در بافت مناسبات فردي و اجتماعي، نمونه‌ي کوچک اما درستي از سلامت گفتار، درستي رفتار، عشق به فردا، اعتقاد به برابري و داراي شوق به عملي کردن اين برابري باشند.

 

اين دگرگوني در مردم توسط چه کسي يا کساني صورت مي‌گيرد و يا بايد بگيرد. آيا جز آنست که هر انسان مسؤل بايد در دگرگون کردن تدريجي و ذره ذره‌ي ذهن و رفتار مردم نقش داشته باشد؟ اما براي ايجاد اين دگرگوني، نياز به ابزاري است که بتواند در واقعيت، تأثيري کارساز در جايي، چيزي و يا کسي که مورد نظر است داشته باشد.

 

اين ابزار در بسياري عنصرهاي رفتاري و فکري و علمي خانه کرده است که اگر تنها به اختصار بخواهيم از آن‌ها نام ببريم، مي‌تواند به اين شکل تجلي کند: دانش، تواضع، شکيبايي، همدلي انساني، پذيرش تنوع برخورد و تنوع دريافت در همه‌ي عرصه‌هاي ممکن زندگي.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:3  توسط A.Avishan  | 

از چه بايد نوشت؟ ( بخش دوم)

 

 

البته نامهي اين دوست، مفصل‌تر از اينها بوده ‌است. او به موردهاي ديگري هم اشاره کرده که اگر بخواهم آن ها را نيز بياورم، يادداشت‌هاي من بسيار طولاني خواهد شد. اما نکته‌هاي اساسي نامه‌ي وي  همان‌ها بود که برايتان نقل کردم. در اين ميان، اول با خود فکر کردم که جواب او را در نامه‌ي جداگانه‌اي بنويسم و دست کم دريافت‌هايم را برايش مطرح سازم.

 

اما از طرف ديگر با خود فکر کردم که ممکن است اين گونه انديشه‌ها، منحصر به يک فرد و يا افراد معين نباشد. چه بسا بسياري کسان در اين زمينه‌ها، چنين انديشه‌هايي داشته‌باشند که در آن صورت لازم است نکات مورد بحث در يک فضاي باز مطرح گردد. از اين رو تصميم گرفتم که آن‌ها را در اين‌جا بياورم. البته قبل از طرح آن‌ها در اين صفحه‌ها، با اين دوست تماس گرفتم و گفتم که پاسخ وي را به شکل باز و عام خواهم داد تا شايد کسان ديگري نيز خود را در آينه‌ي آن ببينند.

 

همچنان که خوانديد، نکته‌ي آغازين نامه‌ي او، پرداختي دارد به سياست و سياستمداران. در ديدگاه وي در اين زمينه، دو نکته‌ي اساسي نهفته است. يکي سياست و آميختگي آن با دغل‌بازي و دروغ‌پردازي و ديگر قهرمان‌سازي از آن کس که در اين عرصه به موفقيت‌هايي دست يافته و يا به دست دادن تصويري خائنانه از آن کس که با شکست روبرو شده است.

 

بايد به اين دوست جوان يادآور شد که احتمال حضور عنصرهايي از قبيل دروغ و دغل در همه‌ي رشته‌ها و همه‌ي عرصه‌هاي فکر و عمل انسان‌ها در هر سرزمين و فرهنگ مي‌تواند وجود باشد. اگر انسان از فرش تقلبي صحبت مي‌کند به معني نفي ماشين، خانه، دوست و حتي همسر تقلبي نيست. اگر ما از انسان هاي دغل‌کار در عرصه‌ي سياست صحبت مي‌کنيم به معني نفي چنان دغلکاراني در دنياي شعر، نويسندگي، فلسفه و نقاشي و ديگر زمينه‌ها نيست.

 

ما بسياري از سياستمداران را مي‌شناسيم که دور از بند و بست‌هاي پشت پرده، دور از منافع فردي و يا گروهي خويش، در صدد بر مي‌آيند تا براي شمار بيشتري از انسان‌ها کاري انجام دهند. بسياري از اينان در کشورهاي عقب‌مانده که سرنوشت مردم در دست قبيله‌ي قدرت است، در عمل و در بسياري از اوقات، قرباني صداقت و انسان دوستي خويش مي‌شوند.

 

چنان که آشکار است، قبيله‌ي قدرت تنها بازي‌هايي را بر مي‌تابد که تابع قانونمندي‌هاي خاص او باشد. چنين افرادي، قطعاً مي‌توانستند با گذشتن از اصول اعتقادي خود در زماني کوتاه، دستي به جام باده و دستي به زلف يار داشته باشند. اما پا فشردن بر اصول انساني و احترام به قراردادهاي شرافتمندانه و اخلاقي در بسياري وقت‌ها به قيمت آزادي، کار، هستي مادي و در بدترين حالت، زندگي اين آدم‌ها تمام شده است.

 

از طرف ديگر حتي در کشورهاي دمکراتيک، نمونه‌هاي زنده‌ي هر دو نوع برخورد را مي‌توان در زندگي روزانه به تماشا ايستاد. در کشوري مانند سوئد مي‌توان نمونه‌هاي فراواني از دو روي سکه را که دروغ و دغل از يک طرف و صداقت و زلالي رفتار از طرف ديگر باشد مشاهده کرد.

 

به ياد داشته باشيم که سوئد يک کشور سرمايه‌داري است اما به طور طبيعي، کشوري است دمکرات و معتقد به اصول حرمت‌گذاري به حقوق اوليه‌ي همه‌ي انسان‌ها. اين کشور حتي براي بسياري از آرزومندان برابري و زندگي انساني، نماد سوسياليسم بي پرده و عملي به شمار مي‌آمده و هنوز هم مي‌آيد.

 

شايد ذکر اين مثال از جامعه‌ي سوئد خالي از فايده نباشد. چند سال پيش در اين کشور، حزبي با پول شماري سرمايه‌دار که گرايش‌هاي خارجي ستيزانه داشتند به وجود آمد به نام « دمکراسي جديد ». اين حزب با بهره‌گيري از شيوه‌هاي تبليغ پيشرفته و باورمند کردن افکار عمومي نسبت به آرمان‌هاي خود به مجلس راه يافت. آن چه را که آنان مطرح مي‌کردند بر بستر نارضايتي نسبي مردم از برخي پديده‌ها بنا شده بود و وعده هايشان در پوششي از ابهام و تعبير هاي چندگانه، ذهن عده‌اي از مردم را به خود مشغول داشت.

 

 اما جالب آن‌ که اين حزب در خلال کار و تا پايان دوره‌ي نمايندگي خويش که در آن زمان يک دوره‌ي سه ساله بود، نه تنها در حضور افکار عمومي، اعتبار خويش را از دست داد بلکه به علت اختلاف‌هاي دروني و رقابت هاي فردي ميان اعضاي رهبري آن، به کلي از هم پاشيد. در دور بعدي انتخابات، ديگر حزبي به اين نام حتي وجود خارجي هم نداشت. تو گويي فرامرز هرگز نبود!

 

لازم است گفته شود که در همين کشور و نيز ديگر کشورهاي جهان، شخصيت‌هاي بسياري بوده‌اند و هستند که بررسي تاريخي زندگي آنان، نشان از صداقتي عميق و باوري محکم نسبت به کار خويش و بهتر شدن زندگي مردم داشته است و دارد. به همين جهت صادر کردن يک حکم عام در مورد سياست و سياست‌پيشگان، چندان عادلانه به نظر نمي‌رسد.

 

البته بايد گفت که اين دوست جوان، دريافت و تجربه‌ي خويش را در زمينه‌هاي پرداخت به سياست از کشورهايي مي‌آورد که اين پديده در آن‌جاها، چهره‌ي شفاف و دلپذيري ندارد. در اين کشورها، حتي اصطلاحي رايج است که مي‌گويد سياست هيچ پدر و مادري ندارد. چنين اطلاقي به پديده‌ي سياست، حکايت‌گر يک تجربه ديرينه سال ملي است. از طرف ديگر بايد يادآور شد که در اين کشورها به طور عمده، اهل سياست به دو گروه مشخص تقسيم مي‌شوند. گروهي که متعلق به  قبيله‌ي قدرتند و گروهي ديگر که از  قبيله‌ي مردم مي‌آيند و قاعدتاً در بيشتر موردها در برابر آنان قرار مي‌گيرند.

 

وضع بيشتر سياستمداران متعلق به هسته‌ي مرکزي قبيله‌ي قدرت در کشورهاي مورد نظر چنان آشکار است که نيازي به توضيح و تفسير ندارد. البته گروه ديگر که خارج از حوزه‌ي قبيله‌ي قدرتند، بايد هميشه دست به راه و پا به راه باشند تا خشم کسي را شعله‌ور نکنند و يا به حريم حرمت صاحب مقامي، بي حرمتي روا ندارند و يا چيزي نگويند و ننويسند که به بي‌حرمتي تعبير گردد اگر چه حتي عنصري از بي‌حرمتي در آن نبوده باشد.

 

اگر در اين زمينه بخواهيم مثالي بياوريم شايد کافي باشد که حديث مفصل اين پديده را از اشاره به يک مجمل بخوانيم. اشاره به خاندان حُسني مبارک در کشور مصر و خاندان حافظ اسد در سوريه، و خاندان قذافي در ليبي، مختصري از بسياران است. در ميان کشورهاي عقب مانده و محروم از دمکراسي، از اين نمونهها، کم يا زياد هر صبح و شام به ما چشمک مي‌زند.

 

چه نظام کشورهاي مورد نظر جمهوري باشد و چه سلطنت و چه حتي فئوداليسم، در عمل آن چه که هست، چرخ کارها بر دايره‌ي اراده‌ي هسته‌ي مرکزي قبيله‌ي قدرت مي‌چرخد. در اين ميان ترديد نيست که اراده‌ي آنان بر آن قرار دارد که در حوزه‌ي قدرت و سوار بودن بر دوش مردم تا آن‌جا که ممکن است، آب از آب تکان نخورد و گوهر قدرت از پدر به پسر و يا به نزديک‌ترين عناصر قبيله انتقال يابد.

 

از طرف ديگر در کشورهاي دمکراتيک، مي توانيم تصوير ديگري از سياست در برابر خود داشته باشيم. در آن کشورها، مردم حق دارند از بسياري چيزها و از جمله حتي از ميزان حقوق شاه، نخست وزير، رئيس جمهور و همه‌ي وزرا و شخصيت‌ها آگاه باشند. چيزي که در کشورهاي عقب‌مانده، بايد موردهايي از اين نوع، به هر قيمتي همچون اسرار مگو از دسترس مردم دور بماند. در کشورهاي دمکرات، بسياري از اسناد نشست‌ها و گفتگوها با ضابطه‌ها‌ي معين، جزو اسناد عمومي به شمار مي‌آيد و انسان حتي مي‌تواند آن‌ها را مشترک شود تا برايش بفرستند.

 

در اين کشورها، سياست در موردهاي معيني، به دروغ و دغل نيز آغشته مي‌شود اما قاعده‌ي کار بر آن نيست و بخصوص باز بودن جامعه و سهيم بودن نمايندگان گروه‌هاي مختلف اجتماعي در تصميم‌گيري‌ها، اصل دمکراتيک بودن و باز و دور بودن از دغل‌کاري و دروغ‌پردازي، موجب مي‌شود که پديده‌ي سياست چهره‌ي ديگري به خود بگيرد.

 

وقتي در اين کشور، سياست اين معني عملي را پيدا مي‌کند که مردم در نهاد هاي دمکراتيک، حق تصميمي‌گيري مشترک با کارفرما و يا نمايندگان بخش خصوصي و عمومي را دارا باشند، طبيعي است که بايد براي هر گروه شغلي، سنديکائي وجود داشته باشد که افراد با پرداخت حق عضويت ماهانه، عضو آن ‌شوند و براي خود نمايندگاني انتخاب ‌کنند که در تصميم‌گيري‌ها و بهتر ساختن محيط کار از نظر بهداشت جسم و جان با کارفرما سهم فعال داشته باشند. اين سنت بسيار قوي که از ميراث‌هاي ارزشمند حکومت طولاني سوسيال‌دمکرات‌ها در اين سرزمين است، تقريباً بيش از نود در صد شهروندان اين کشور را در بر مي‌گيرد.

 

در اين ميان اگر در مورد معيني، کار فرما دور از چشم نمايندگان کارگران و کارمندان، کاري انجام دهد که به ضرر آن ها باشد، نمايندگان سنديکا که از کارگران و کارمندان همان مؤسسه هستند، مي‌توانند به نمايندگان کارفرما اعتراض کنند و خواهان تجديد نظر در آن تصميمي شوند که کارفرما بدون نشست مشترک با نمايندگان سنديکا اتخاذ کرده است.

 

در اين وضعيت، اگر مذاکرات و گفتگوها به جايي نرسد، سرانجام نمايندگان سنديکا به « دادگاه عالي کار » شکايت مي‌‌کنند و دادگاه عالي کار نيز بدون هر گونه ترديد، حکمي دور از غرض و مرض صادر خواهد کرد. صدور حکم دادگاه به سود هر طرف که باشد، طرف بازنده بايد هزينه‌ي دادگاه، جريمه و خسارت تخطي از قراردادها را تمام و کمال بپردازد.

 

طبيعي است که چنين سياستي نه به دروغ آميخته است و نه به دغل. مي شود و مي‌توان در باره‌ي آن بسيارها نوشت و در عمل، بذر آگاهي به حقوق حقه‌ي انساني و شغلي را به شکل کاملاً علمي، آرام و متين به ميان مردم برد. حتي موردي را که اين دوست جوان ما در باره‌ي توفيق در سياست و شکست در آن با قهرمان‌پروري و غرور و يا خيانت و سرشکستگي يکسان مي بيند باز به اين اصل بر مي‌گردد که در کجا، توسط چه کساني و در کدام بافت فرهنگي و اجتماعي، مي تواند چنين ويژگي‌هايي مصداق داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 14:22  توسط A.Avishan  | 

سيماي نجيب محفوظ

 

  

مؤخّره‌اي بر يكي از كتاب‌هاي نجيب محفوظ

برگردان از سوئدي به فارسي

 

نام       : نجيب محفوظ، اهل مصر

 تولد    : 11 دسامبر 1911

مرگ   : 30 اوت 2006

برنده‌ي نوبل ادبيات در سال 1998

 

 

عُمر هنر رمان نويسي در مصر، تقريباً به دارازناي عُمرقرن بيستم است. اگر چه بايد گفت که وجود يک سده، با تاريخ هزاران ساله‌ي اين كشور نمي‌تواند چندان قابل قياس باشد. با توجّه به اين جوانسالي عمر رمان نويسي در مصر، بايد يادآور شد كه  اوّلين رُمان مصري در سال 1914 ميلادي با نام « زينب » به قلم « محمّد حسين هيكل 1» به دنياي ادبيّات عرب عرضه شد.

 

لازم است ذكر گردد كه در مصر، هميشه  نقّالان و راويان قصّه‌هاي تاريخي وجود داشته‌اند. از جمله بايد به آخرين بخش از هزار و يكشب اشاره داشت كه در سده‌ي 1300 ميلادي در دوران حاكميّت « مَملوك 2 »ها به وجود آمد. همچنين در قرون وُسطي، داستان‌هاي عاشقانه‌ي جذّاب در ميان مردم و با صداي بلند خوانده مي‌شده است.

 

بايد گفت که لشكركشي ناپِلئون بُناپارت به مصر، در واقع امكان آنرا فراهم ساخت تا آغوش اين كشور، بر روي ادبيّات غرب گشوده شود و بدين شكل، مقدّمات ترجمه‌ي ادبيّات مغرب زمين به زبان عربي فراهم‌گردد.  با همه‌ي اين احوال، «زينب» نخسين رمان واقعي به شمار مي‌رود كه با حضور و تركيب محيط‌ها، شخصيّت‌ها و روابط منسجم آنان، پا به دنياي ادبيّات عرب گذاشت.

 

رمان مورد نظر داراي انگيزه‌هاي مشخّص و جهت‌گيرنده به  سوي يك هدف  جدّي بوده است و اين سير تكاملي در رمان نويسي مصر تا آنجا ادامه يافته كه توانسته جايزه‌ي ادبيّات نوبل را نصيب اين كشور سازد.

 

نجيب محفوظ در سال 1911 ميلادي در يك منطقه‌ي قديمي به نام « الجماليّه » در شهر قاهره به دنيا آمد. پدرش يكي از كارمندان ساده‌ي دولت بود و نجيب، كوچكترين فرزند خانواده به شمار مي‌آمد. زماني كه وي شش ساله بود، خانواده‌اش به منطقه‌ي « عباسيّه » واقع در شمال قاهره نقل مكان كردند.

 

او مي‌گويد كه دوران كودكيش، دوراني آرام و همراه با رضايت و خوشبختي بوده‌است. تنها اين نكته را مي‌توان ياد آور شد كه وي در آن دوران، از نوعي بيماري صرع رنج مي‌بُرده‌است. او توانست در چهارده سالگي، دوران تحصيلات ابتدايي خود را به پايان آوَرَد. در آن سال‌هاي کودکي و نوجواني، وي از چنان امکاني خانوادگي برخوردار بوده که بتواند آزادانه در ميان كوچه‌ها بگردد و با بچّه‌ها توپ بازي كند بي‌آنكه پدرش نسبت به وي سختگيري نشان دهد.

 

چنين برمي‌آيد كه مادر نجيب محفوظ در زندگي او، نقش مهمّي به عهده داشته‌است. زماني كه فرزندان ديگر خانواده به دنبال كار و زندگي خويش رفته‌بودند، نجيب همچنان نزد مادر باقي ماند. تأثير اين رابطه‌ي نزديک و مهرآميز در آثار بزرگسالي اين نويسنده کاملاً آشکار است.

 

وقتي كه نجيب پانزده ساله بود، يكي از دوستانش در شهر قاهره، چايخانه‌اي بازكرد. باز شدن اين چايخانه بهانه‌اي شد كه وي مرتّب به آنجا برود، چاي سياه بنوشد و قليان دود كند. طبيعي است كه براي نويسنده‌ي آينده‌ي دنياي عرب، چه مكاني مناسب‌تر از آنجا که بتواند براي آثار سال‌هاي بزرگسالي خويش، مواد لازم خام را فراهم آورد. از همين روست كه خواننده، محيط‌هاي توصيف شده در رمان هاي « كوچه‌ي ميدّاق» و « خان الخليلي» را به خوبي باز مي‌شناسد. هر چند اين مكان‌ها، اينک مورد توجّه  بسياري از گردشگران شهر قاهره نيز قرار گرفته‌است.

 

نخستين كتابهاي نجيب محفوظ، رمان‌هاي پليسي و عاشقانه‌ي او بود كه مي‌توان آنها را در سطح رمان‌هاي « مَنفَلوطي3» دانست. او به خواندن رمان‌هاي پليسيِ و رفتن به سينما بسيار علاقه‌ داشت. ممكن است پرسيده شود كه آيا در اين زمان، وي به مدرسه هم مي‌رفته‌است؟ جواب مثبت است. او همچون ديگران، به همان مدرسه‌هاي معمولي مي‌رفت كه هميشه محيطي خسته‌كننده و آموزگاراني هنوز هم خسته‌كننده‌تر داشت. در همين دوران خسته کننده‌ي آموزش است که وي توانست به زبان‌هاي خارجي نيز تسلّط يابد. هرچند اين تسلّط، تنها در شكل نوشتاري بود و نه گفتاري.

 

از طرف ديگر، او توانست در خارج از محيط مدرسه، با نمايندگان گرايش‌هاي جديد در ادبيّات مصر آشنا شود. از جمله‌ي آنان مي‌توان به نام « يحيي حق4 » ، « محمود تيمور 5» و نيز « طاها حسين6 » اشاره کرد. لازم است گفته‌آيد كه يكي ازكتاب‌هاي « طاها حسين» در مورد شعر اسلامي در سال 1926 ميلادي، مانند بمب در محفل‌هاي ادبي، توجه همه را به خود جلب کرد. نويسنده در اين كتاب به نظام آموزشي كهنه و عقب مانده‌ي مصر يورش برده‌است.

 

نجيب محفوظ توانست از ميان نويسندگان قُبطي مصر از كساني مانند « سلامَه موسي 7» ، باور به علم، اعتقاد به سوسياليسم و مدارا با مخالفان فكري را بياموزد. گذشته از اينها، وي به خواندن ترجمه‌ي آثار نويسندگاني همچون « تولستوي8»، « ايبسن 9» و « بِرناردشاو 10» شوق فراوان نشان داده است. يکي ديگر از حوزه‌هاي مورد علاقه‌ي او براي خواندن و کشف، زندگي فرعون‌هاي مصر بوده است.

 

او در 18 سالگي به بحران مذهب گرفتار آمد و انديشه‌هاي شک و يقين، گريبانش را گرفت امّا زماني‌كه كتاب « اصل انواع» داروين را خواند، از مذهب به كلّي فاصله گرفت. باور او آن بود كه قرآن يا حقيقت دارد و يا آن‌كه به طور كلّي، نمي‌تواند كلام خدا باشد.

 

نجيب محفوظ تا سال هاي زيادي تن به ازدواج نداد. علت اين امر نيز آن بود كه وي نتوانست با زني كه به او دل باخته بود ازدواج كند. از اين رو، آنچه در زندگي خصوصي و اجتماعي نجيب رُخ داده است، با محتواي رمان‌هايي كه به شكل «رمانهاي سه گانه يا تريلوژي11» نوشته‌است انطباق كامل دارد.

 

بايد گفت که وي از چشم‌انداز سياسي، طرفدار انديشه‌هاي « سعد زَغلول12» بود كه رهبري حزب انقلابي « وَفد 13» را بر عُهده داشت. هم او بود كه انقلاب 1919 مصر را رهبري كرد. نجيب چنان به  سعد زغلول دلبسته ‌بود كه روز مرگ وي را در سال 1927، تلخ‌ترين روز زندگي خود ناميده‌است.

 

يكي ديگر از رمان‌هاي نجيب به نام « قاهره‌ي جديد» پرداختي دارد به زندگي دانشجويي در دانشگاه قاهره. خود او در سال 1930 شروع به خواندن فلسفه كرد امّا برخلاف سعد زغلول، هرگز ماركسيست نشد امّا توانست به سوسياليسم تخيّلي گرايش پيدا کند.

 

او مدّتي در اين ترديد بود كه کار نوشتن را برگزيند يا درس خواندن را. اما سرانجام بر ترديد خود غلبه يافت و به كار نوشتن روي آورد. او توانست با خواندن كتاب « مرزهاي بيروني ادبيّات» نوشته‌ي « درينك واتر 14» به شيوه‌اي علمي،  به شناخت ادبيّات جهاني دست يابد. بايد اضافه کرد که در كتاب مورد نظر، شاهكارهاي ادبيات جهان برپايه‌ي مليّت و دوره‌ي تاريخي تقسيم شده‌است.

 

با وجود آنكه نجيب محفوظ، به سوي نويسندگان انگليسي و فرانسوي جذب شده بود امّا با تعجّب بسيار بايد گفت كه علاقه‌اي به كارهاي « ديكِنز 15» و « بالزاك 16» از خود نشان نمي‌داد. و اين در حالي است که وي  در كتاب‌هاي خود، پرداخت به زندگي مردم محروم را هميشه مورد نظر داشته‌است.

 

اعتقاد نجيب آن بود كه زندگي ثروتمندان در كتاب‌هاي او، بيشتر به يك كاريكاتور شباهت دارد تا واقعيّت. او از جمله نويسندگاني بوده كه هرگز نتوانسته از راه نوشتن، زندگي مادّي خود را بگذراند. به همين دليل، براي گذران زندگي، به استخدام سازمان اوقاف مصر درآمد كه كارش پرداخت به مسائل مذهبي است. وي در اين سازمان يازده سال كاركرد.

 

نخستين كتاب نجيب در سال 1939 از چاپ خارج شد. در همان هنگام نيز جنگ جهاني اوّل از راه رسيد و اين رويداد، خصلت‌هاي بدبينانه‌ي او را شدّت بخشيد. وي از حمله‌ي آلمان هيتلري به مصر در هراس بود. زيرا زمينه‌ي پذيرش اين حمله به گونه‌اي در كشور او فراهم شده‌بود. در همان زمان، افراد بسيار برجسته‌اي در مصر از نازيست‌ها هواداري مي‌كردند.

 

دوست بسيار خوب او « عادل كامل» در آن دوران با تفسيرهاي تحقيرآميز خود از شرايط موجود، به بهبود اوضاع هيچ كمكي نكرد. آن دو به شيوه‌ي مصري‌ها، شب‌هاي فراواني را روي پُل « جلال» به سر مي‌بردند، تسبيح‌هاي خود را مي‌چرخاندند و مسائل مهم زندگي را مورد بحث قرار مي‌دادند.

 

آنگاه هردوي آنها شروع به نوشتن كردند و نوشته‌هاي خود را نيز براي چاپ به ناشران گوناگون دادند. اما جالب آن که صاحبان نشر كتاب، هيچ از يك از آن نوشته‌ها را قابل چاپ ندانستند. دوستش « عادل كامل» سر انجام نويسندگي را رها كرد امّا نجيب محفوظ در كار خود اراده‌اي استوار داشت و به كار نوشتن ادامه داد.

 

در سال 1945، نخستين بخش از يك رشته « رمانهاي قاهره» زير نام « خان الخليلي» از چاپ خارج شد. منتقد قدرتمند مصر، « سيّد قُطب» پس از خواندن آن گفت: « سبك تازه‌اي در زبان عربي آغاز شده‌است.» كار او در لُبنان و عراق با استقبال بسيار روبرو گرديد و صاحب نظران از آن به عنوان يك « نوجويي» در هنر يادكردند.

 

البته بايد گفت که رمان‌هاي ديگر او با نام « آغاز» در 1949 و « فرجام» در سال 1951 در واقع چيزي بر اعتبار ادبي نجيب نيفزود. درست در خلال همين سال‌ها بود كه كار پژوهشي بزرگ او با نام « رمانهاي سه‌گانه‌ي قاهره»  - تريلوژي قاهره - در دوهزار صفحه، مورد توجّه محافل ادبي قرارگرفت.

 

در اين رمان‌ها، قصّه‌هاي كوتاه، هسته‌ي اصلي كار را تشكيل مي‌دهند. هدف نويسنده آن بود كه دنياي طبقه‌ي متوسّط قاهره را در فاصله‌ي جنگ جهاني اوّل و دوّم، در بُرش سه نسل به توصيف بكشاند.

 

اين اثر، حاصل کار بعد از ظهرهايي است كه او از سركار به خانه مي‌آمد. هر چند نوشتن آن تا سال 1956 كه اوّلين بخش آن به نام « ميان دو قصر» به چاپ رسيد به درازا انجاميد. در سال 1957 بخش‌هاي ديگر « رمانهاي سه گانه»ي او با نام‌هاي « قصر شوق» و «خانه‌ي هوس» منتشر شد. همه‌ي اين عنوان‌ها، نام محلّه‌هايي از شهر قاهره است.

 

در اين دوران است كه نجيب محفوظ از چنان اعتباري برخوردار مي‌گردد كه جايزه‌ي دولتي در ادبيّات مصر به او تعلّق مي‌گيرد. و درست در همين زمان است كه سرانجام ازدواج مي‌كند. پس از اين دوران، در همه جا نوشته‌شده كه وي در فاصله‌ي سال‌هاي 1952 تا 1957 چيزي ننوشته‌است.

 

البتّه نجيب محفوظ چنين شايعه‌اي را رد مي‌كند. زيرا با وجود آنكه در طول آن سال‌ها، چيزي از او منتشر نشده امّا  هرگز از نوشتن باز نايستاده است. علّت خودداري وي از انتشار نوشته‌هايش آن بود كه او حوصله‌ي آن ‌را نداشت تا جامعه‌ي مصر را پس از كودتاي جمال عبد الناصر در سال 1952 مورد انتقاد قراردهد.

 

درآغاز روي كارآمدن عبد الناصر، وي برآن باور بود كه حضور رژيم جديد، موجب دگرگوني‌هايي جدّي در جامعه‌ي مصر خواهد شد. اما خيلي زود دريافت كه با آمدن عبدالناصر، يك جابه جايي سياسي صورت گرفته‌ كه پاره‌اي رگه‌هاي دگرگون كننده‌ي اجتماعي نيز در آن وجود داشته است. به زودي بر او آشكار شد كه رژيم جديد، فشار خود را بر سازمان‌هاي سياسي آغاز كرده‌است. به همين جهت، اعتراض نجيب محفوظ در هيأت سكوت تداوم يافت.

 

رُمان‌هاي سه‌گانه‌ي او از سوي عرب‌ها به عنوان شاهكار ادبي ناميده شده‌است. غناي اين رمان‌ها در آنست كه مي‌توان آنها را از زاويه‌هاي گوناگون مورد بررسي قرار داد. اگر از ديدگاه سياسي به آن‌ها بنگريم مي‌توانيم نام رمان سياسي را بر آن‌ها بگذاريم. علت اين امر در آنست که در هيچ اثر ادبي ديگر مصر، انقلاب 1919 اين کشور با چنان دقّت مورد بررسي قرار نگرفته‌است. موضع‌گيري سياسي نويسنده در وجود يك شخصيّت تجلّي پيدا مي‌كند كه او نيز در متن داستان كاملاً پنهان است.

 

دگرگوني‌هاي اجتماعي مصر در اين كتاب به طور زنده توصيف مي‌شود و نويسنده به بررسي  يک جامعه‌ي سنّتي كه در آستانه‌ي زوال قرارگرفته‌است مي‌پردازد. در اين كتاب، قوي‌ترين شخصيّت رمان، انساني است به نام « السيّد » که در بافت خانه و خانواده، قُلدُرماب و يكدنده است و وجودش آميزه‌اي است از پيچيدگي‌ها و انگيزه‌هاي عجيب و غريب. زندگي همسر ستم‌كشيده‌ي وي نيز با دقّت در معرض تماشاي خواننده قرار مي‌گيرد‌.

 

از طرف ديگر، شخصيّت اصلي نسل دوم در اين کتاب، يكي از كساني است كه هم منفعل است و هم در رديف كساني كه از واقعيّت‌ها مي‌گريزند. « كمال » قهرمان ديگر كتاب، در محيط خانه، انسان زورگويي نيست امّا به خوبي مي‌توان كمبود يك انسان خوش قلب و مهربان را در او آشکارا احساس کرد.

 

در بخش پاياني كتاب، گذشت زمان و پيري، مرد ستمگر را درهم شكسته‌است. و اين در حالي است كه زنان آزاد و متعلّق به نسل نو كه در واقع جزو دختران و پسران او به شمار مي‌آيند، در خارج از محيط خانه، در رفت و آمد هستند و حتّي يكي از آنان در دانشگاه قاهره، مشغول به تحصيل است.

 

رمان‌هاي سه‌گانه‌ي مورد اشاره، بازتاب تضادهاي اعتقادي نجيب محفوظ است. البتّه پس از وقفه‌اي كه پس از آفرينش اين رمان‌ها پديد آمد، وي در پي بهره‌گيري از يك شيوه‌ي جديد فكري بود كه مي‌خواست جانشين باور ديرينه سال او به علوم طبيعي گردد كه قبلاً از آن ستايش‌هاي بسياري به عمل آورده‌بود.

 

زماني‌كه وي كتاب « فرزندان حَرتينا » و « بچّه‌هاي محلّه‌ي ما » را نوشت، سومين دوره‌ي نويسندگي او آغاز شده‌بود. اين دوره از نوشتن، با نوميدي او نسبت به پيرامون خويش گره خورده‌است. نجيب در اين دوره، توصيف دقيق و واقع‌گرايانه را براي هميشه رها مي‌كند و بيشتر شيوه‌ي عمل و گفتگو را برمي‌گزيند. او در اين شيوه، از نمادهايي بهره‌مي‌گيرد كه مي‌توان آنها را « انديشه‌هاي مجسّم » ‌ناميد.

 

او در اين کتاب‌ها، سعي مي‌کند تا سياستمداران و شخصيّتهاي برجسته‌ي مصر را به سختي مورد تمسخر قرار ‌دهد و تمام نيروي خود را به کار مي‌گيرد تا به توصيف محلّه‌اي بپردازد كه خود در آن زندگي كرده‌است. « بچّه‌هاي محلّه‌ي ما» در سال 1959 به شكل پاورقي در روزنامه‌ي « اَلاَهرام» در قاهره منتشر شد و احساسات دشمنانه‌ي بسياري از شخصيّت‌هاي مذهبي دانشگاه « اَلاَزهَر» را برانگيخت.

 

بايد گفت که اَلاَزهَر يكي ازمؤسّسه‌هاي قديمي قاهره و جهان است كه در سده‌ي 900 ميلادي بنيانگذاري شده‌است. مسؤلان و شخصيت هاي با نفوذ اين مؤسسه، او را به « بي خدايي» متّهم كردند و در سخنراني‌هاي خود در نماز جمعه، تهديدكردند كه وي را به دادگاه بكشانند. علّت اين اتّهام نيز آن بود كه وي از پيغمبر مسلمانان، يك شخصيّت مادّي و غير مذهبي ارائه داده‌بود.

 

اگر در دهه‌ي 1920 ميلادي، عنصر محافظه‌كاري و ناشكيبايي رفتاري در كشور مصر به مبارزه با شخصيتي همچون « طاها حسين» برخاسته‌بود، اينك تنگ نظري و حقارت رفتار، آسمان انديشه‌ي جامعه‌ي مصر را به کلي تاريك‌ساخته‌بود. لازم است گفته شود که همه‌ي آن درگيري‌ها، مخالفت‌ها و بدگويي‌ها، در جايي منتشر نشد. اگرچه در همان زمان، شمار بسياري از اهل فكر و هنر به پشتيباني از نجيب محفوظ برخاستند. در اين دوران، او بازتاب انساني است كه به ديدگاه‌هاي تازه‌اي دست‌يافته‌ و بر آنست تا جوهر دوران پنج‌ساله‌ي 1952 تا 1957 را در خود تجسّم بخشد.

 

درست در زماني كه مصر در مسير دانش، فن‌آوري و سوسياليسم در حركت بود، وي شروع به نوشتن رمان‌هاي نُمادين خود كرد. منظور آنست كه او وزن سنگين كار در رمان‌هاي مورد اشاره را، بر ماوراء طبيعت و جاذبه‌هاي معنوي تمركز داده است. در واقع بايد گفت كه نجيب محفوظ در اين دوران، به نوعي سوسياليسم تخيّلي مي‌انديشيد.

 

در كتاب « دنياي خدا» كه در سال 1963 منتشر شد، همه چيز در فضايي استعاري و نمادين قرار دارد. زبان در اين كتاب نيز از جوهري اشاره‌اي و غنايي برخوردار است در حالي که لحن کلامش به رنگ و بوي رمز و راز گرايش‌ دارد. از کارهاي اين دوران نجيب محفوظ، اين نکته دريافت مي‌شود که او كم و كمتر به اين نكته باور دارد كه دانش بتواند گره‌گشاي مشكلات زندگي انسان باشد.

 

در كتاب « شناور بر رود نيل»، داستان گروهي از روشنفكران مصر مطرح است كه با قايقي بر روي رودخانه‌ي نيل شناورند. آن‌ها معمولاً شب‌ها در آنجا جمع مي‌شوند و در فضايي آرزو برانگيز و رؤيايي به گفتگو مي‌پردازند و قلياني را كه عمو عبداللّه هميشه آماده‌ي كشيدن دارد، ميان خود مي‌چرخانند. قايق در واقع بازتاب جامعه‌ي مصر است و كساني كه در آن گردِ هم مي‌آيند، همان روشنفكران منفعل و بي‌هنرند.

 

نجيب محفوظ مي‌خواهد از اين طريق نشان دهد كه روشنفكران قاهره از داشتن هرگونه ابتكارعمل محروم هستند. و همچنين سفرشبانه‌ي پرحادثه‌اي كه به فاجعه مي‌انجامد، بازتاب جنگ 1967 عرب‌ها و اسرائيل بود كه به شكلي غير مسؤلانه آغاز شد و به يك شكست اخلاقي پايان يافت.

 

كتاب « شناور بر رود نيل» يكي از بهترين سرمايه‌گذاري‌هاي هنري و فکري نجيب محفوظ است. اين كتاب در قالب نمايشنامه نيز به روي صحنه رفته‌است. بدين شكل كه هر صحنه دربرگيرنده‌ي دو فصل از كتاب است. تصويرگري رويدادها، در يك بُرِش عرضي و « همزماني» انجام مي‌گيرد نه به گونه‌اي عمقي و « درزماني». حوادثي كه در پيرامون هريك از شخصيّت‌ها جاري است، گذشته از بُعد آگاهانه و آشكار، بُعدي ناآگاهانه و نهان نيز در خود دارد.

 

مي‌توان اين نکته را باز گفت که رؤياهاي ماليخوليايي افراد، آهسته آهسته در بستر زمان شكل مي‌گيرد و سپس خود را به تاريخ جهان پيوند مي‌زند. نجيب محفوظ اين شيوه‌ي كار را هميشه دوست داشته است.  در اين كتاب، از توصيف پديده‌ها و صحنه‌ها خبري نيست بلكه گفتگوها به شكلي تپنده، فرا کشنده و هيجان‌انگيز ارائه مي‌شوند. نويسنده كه استاد رمان‌هاي واقع‌گرايانه ‌است در اينجا به شكلي پايه‌اي، توان خود را به عملي کردن تكنيك رمان نو اختصاص داده‌است. اين شيوه به گونه‌اي دوگانه و مبهم، بازتاب شخصيّت خود اوست.

 

چهارمين دوره‌ي زندگي محفوظ پس از جنگ 1967 كه رويدادي سرنوشت‌ساز در زندگي عرب‌ها به شمار مي‌آيد با افزايش روحيّه‌اي تلخ و بدبين نسبت به ديگر دوره‌هاي زندگيش متمايز مي‌گردد. وي در اين سال‌ها از تهاجم مخالفان خود در رنج بوده و مهمتر از همه آن‌كه احترامي را كه شايسته‌ي آن بوده، هرگز از سوي آنان دريافت نكرده‌است.

 

در سال 1967، يك رشته داستان‌هاي كوتاه سوررئاليستي از وي منتشر شد. در اين داستان‌ها، بختكي اجتماعي به توصيف كشيده مي‌شود كه در هيأت پاره‌اي قتل‌هاي بي‌معني و سردرگم‌كننده از سوي پليس‌هاي ديوانه و مقام‌هاي دولتي اِعمال مي‌گردند. از اين داستان‌ها چنين بر مي‌آيد كه در يک جامعه‌ي بدون ساختار و برنامه‌ريزي‌هاي پايه‌اي براي تکامل و بهبود زندگي مردم، آشفتگي و بي‌نظمي در دستور كار روزانه‌ي همه قرار دارد.

 

نجيب محفوظ تاكنون - تا زمان نوشتن مقاله - تلاش كرده‌است كه سالي يك كتاب منتشركند امّا با وجود اين، هرگز نتوانسته است از راه نشر كتاب‌هايش، زندگي خود را بچرخاند. او سال‌ها در وزارت فرهنگ مصر مقام مهمّي داشته و گذشته از اين‌ها تا كنون توانسته يك فيلمنانه نيز بنويسد. وي با شكيبايي لجوجانه‌اي همچنان به كار نوشتن در همان شكل گمنامانه‌ي پيشين ادامه مي‌دهد.

 

                                        جشن نود و سه سالگي نجيب محفوظ 

 

زماني كه من او را چند سال پيش ملاقات كردم، علاقه‌اي به صحبت‌كردن به زبان انگليسي نشان نمي‌داد. وي به سختي از دار و دسته‌بازي در ميان عرب‌ها شكايت داشت. و به اين نكته اشاره مي‌كرد كه آنان، نام او را به علّت ملاقاتش با نويسندگان اسرائيلي، در ليست سياه قرار داده‌اند. به اعتقاد وي، با اين معيارهاي نادرست، همه‌ي جامعه‌ي مصر در ليست سياه قرار دارد.

 

ترديد نيست که رمان‌هاي نجيب محفوظ در همه‌ي جهان عرب خوانده مي‌شود. مهم‌تر از همه آن که وجود او براي نويسندگان رمان، چه در خاورميانه و چه در آفريقاي شمالي، بدل به يك نماد شده‌است. نام نجيب محفوظ با هنر رمان نويسي جديد مصر، پيوندي جدايي ناپذير دارد.  

                                                                             

 

                                                        هفده آوريل 2003

 

اين مقاله چند سال پيش ترجمه شده بود و در همان زمان نيز در جايي نيز انتشار خارجي يافت. حق آن بود که اين ترجمه بار ديگر در زمان مرگ نجيب محفوظ نيز انتشار مي‌يافت اما به دليل آن که نياز به يک تجديد نظر مجدد داشت، منتظر فرصتي بودم تا آن را به کف آورم و دست به کار شوم. اينک ترجمه‌ي مزبور با برخي تغييرات زباني، بار ديگر در اختيار خوانندگان قرار مي‌گيرد.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

1/ Mohammad Husayn Haykal   اين نام با محمد حسنين هيكل، روزنامه نگار مصري و سردبير روزنامه‌ي الاهرام كه در سال 1923 به دنيا آمده تفاوت دارد.

2 / Mamlook  مملوكها از وارثان ايّوبيان بودند كه در مصر و شام حكومت مي‌كردند./ لغتنامه‌ي دهخدا

3 /  Mustafa  Lutfi  Almanfaluti  (1924- 1786 )

4 / Yahya Haqqi

5 /Mahmud Taimur

6 / Taha husayn

7 / Salama Musa

8 / Tolstoj

9 / Ibsen

10   Bernard Shaw /

11 / Trilogy

12 / Saad Zaghloul

13 / Wafd

14 / Drinkwater

15 / Dickens

16  / Balzac

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 18:6  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}