در كشورهاي اسكانديناوي كه طبيعت هم در تابستان و هم در زمستان از شكل متوازن خود خارج ميشود، اشاره به افسردگيهاي روحي و يا حتّي افزايش شمار خودكشي، نكتهي تازهاي نيست. البتّه روزهاي بسيار طولاني تابستان با همهي كوتاهي اين فصل، نه تنها كسي را خسته نميكند بلكه به او نيرو نيز ميبخشد. امّا از طرف ديگر، همهي نيروي روحي را كه مردم در خلال تابستانها در خود جمع ميكنند، زمستان به سرعت از آنها ميگيرد و به اعتقاد بسياري از مردم، نيروي آنان را به تحليل ميبرد.
ترديد نميتوان داشت که حضور روشنايي و تابيدن خورشيد، موجب افزايش گُشادگي روحي و جُنب و جوش جسمي انسان ميگردد و نبود آن، وي را در درازمدّت، در فضايي از تيرگي، غم، درون گرايي و افسردگي رها ميسازد. پژوهشهاي علمي ساليان اخير، اين نكته را آشكار ساخته كه تاريكي درازمدّت و نبود نور خورشيد، باعث ميشود كه برخي از غدّههاي مغز از ترّشح كردن باز ايستد و همين بازايستايي، موجب گردد كه تمركز روحي و فكري در انسان كاهش يابد و در عوض، بيحوصلگي و درون گرايي، افزايش يابد و انسان سرانجام در يك درونپريشي عميق فرو رود.
در اين زمينه، دليل هايي را كه متخصّصان ميآورند، اشاره به وضع روحي مردم كشورهاي آسيايي و آفريقايي است كه در مدّت طولاني تري از سال، از موهبت نور خورشيد و گرماي آن برخوردارند و با وجود فقر و در بدري، اگر به دليل گرسنگي و يا بيماريهاي خطرناك نميرند، دست كم از افسردگي و درون پريشي، در رنج نيستند. البته اين درحالياست كه رفاه و آرامش فردي و اجتماعي در ميان مردم كشورهاي اسكانديناوي، در ميان بسياري از مردم جهان زبانزد است.
با وجود آنچه گفته شد، اخيراً يكي از متخصّصان در زمينهي روانشناسي در دانشگاه اِستُكهُلم، به نام « اينگِ مَر اَندِرسون1» اعلام داشتهاست كه باراني بودن هوا و يا تاريك بودن آن در كشورهايي از اين دست، رابطهاي با افسردگي و يا افزايش خودكشي ندارد. چنين رابطهاي را ما انسانها به وجود ميآوريم و به ديگران نيز القاء ميكنيم. تعبير ما از باراني بودن هوا، به شكلي درآمده كه آن را هميشه به افسردگي و اُفت انگيزه هاي روحي گره ميزنيم و آفتابي بودن هوا را به آرامش و سلامتي روح پيوند ميدهيم. اين پژوهشگر هرگز منکر حضور مثبت نور خورشيد در بهتر كردن فضاي زندگي و وضع روحي انسان نيست اما نقش تعيينکننده و سرنوشت ساز را براي قضاوتهايي از اين دست از آن ميگيرد.
نكتهاي را كه ما ممکن است فراموشكنيم آن است كه در وجود هريك از ما خورشيدي نهفتهاست كه ميتواند در تاريكترين لحظههاي زندگي، چه در نبود خورشيد و چه در بحرانهاي اجتماعي و يا خانوادگي، بر ما بتابد و زندگي ما را از پژمردگي و فرسودگي درون، نجات بخشد. به نظر ميرسد كه گفتههاي روانشناس نامبرده، با گفتهها و نوشتههاي قبلي، تضادّي نداشتهباشد. در واقع، او آنها را با صراحت بيشتري مطرح ساختهاست. تجربه نيز نشان ميدهد كه حتّي در منطقههايگرم و خوش آب و هوا كه طبيعت و حركت روز و شب از شكل بسيار متوازني برخوردار است، باز هم موردهايي از افسردگي ديده ميشود و گاه در يك دورهي معيّن از تاريخ، به دليلهاي متعدّد، افزايش هم مييابد.
پس ميبينيم كه خورشيد، به گونهاي تعيين كننده، عامل از ميان رفتن افسردگي نيست. همچنان كه نبود خورشيد نيز عامل پيدايي تعيينکنندهي افسردگي نميتواند باشد. در عمل ميتوان اقرار کرد كه در كشورهاي اسكانديناوي، با وجود زمستانهاي طولاني، سرد و ملال آور، نشانهاي از روان پريشي و افسردگي در ميان دست كم، هشتاد درصد مردم به چشم نميخورد. اينان در همان شرايط جغرافيايي زندگي ميكنند كه مبتلايانِ به افسردگي. از اين رو، بايد عاملهاي ديگري از قبيل وضع اقتصادي، موقعيّت اجتماعي و رابطههاي عاطفي انسانها را نيز در نظر گرفت. با توجّه به همهي آن عاملها، ميتوان به اين نكته باور داشت كه برخورد هر فرد با اين پديده و يا پديدههايي از اين دست، نقش بسيار تعيين كنندهاي دارد.
-----------------------------
1/ Ingemar Andersson
آيا ميتوان تصور کرد که انسان بتواند دور از خيالپردازي، دور از گشت و گذار در افقهاي بيمرز افسانه و جادو، دور از گريز از واقعيتهاي تلخ اين هستي دو روزه، زندگي طبيعي و دلپذير خويش را داشته باشد؟ شايد به اين پرسش بتوان هم پاسخ منفي داد و هم مثبت. پاسخ منفي بدين گونه است که خصلت انطباقپذيري انسان، او را واميدارد تا به شرايط جديد خو بگيرد و آرام آرام از گذشتهي او چيزي جز خاطرهاي نيمه محو و نيمه روشن باقي نماند. پاسخ مثبت آن است که ممکن نبوده است و نيست که او بتواند در آن صورت به شکل کنوني و در قالب موجودي خلاق، موجودي بازآفرين، موجودي ضد تکرار و ضد پوچآهنگي، به حيات فردي و اجتماعي خويش ادامه دهد.
پس با اين دريافت، اگر عنصر خيال را از او ميگرفتند، يا از شدت افسردگي ميمُرد و يا به دوران گذشتهي غارنشينانهي خويش بر ميگشت. از آن جا که تصور محال، محال نيست، همهي اين اگرها به اين نکته بر مي گردد که بتواند نوعي ديگر از زندگي را نه در واقعيت تپندهي روز که در دنياي تصور و خيال، براي ما مجسم سازد. تجسم چنين دنيايي، تجسم اُفت و از هم پاشيدگي هستي پر ولوله رو به رشد انساني است. انسان نه مي تواند جز اين باشد که هست و نه ميگذارد جز اين شود که شده است.
عشق يکي از آن جلوه هاي شرر برانگيز زندگي انساني است. عشق ترکيبي است از پوشش و خيال. از گريز و برگشت، از چراغي که چشمک ميزند و از اضطرابي که تاريکي به وي ميدهد. در پوشش است که خيال، آهنگ آفرينش، آهنگ پرواز و جهش ساز ميکند. در پوشيدگي و شوق کشف است که خيال به اعماق اقيانوسها، به اوج کهکشانها و بر فراز دشوارترين قلههاي کرهي خاکي پا ميگذارد. عشق يگانه آتشي است که وقتي ميسوزاند، خاکسترش به تنهايي، بازآفرينندهي همهي هستيهاست. همين آتش عشق است که مولاي روم به آنان که ندارندش « نيست باد » خطاب ميکند.
در اين نوشتار کوتاه به داستاني اشاره ميکنم که از جمله داستانهاي ممکن و ناممکن عشق شگفتانگيز آدميزاده است. من اين داستان را از زبان مردان و زناني در سمرقند شنيدم که نقش راهنماي هزاران مسافر از راه رسيده را داشتند. حتي اگر ذره اي از عنصر واقعيت در آن وجود نداشته باشد، براي من چنان واقعي است که حتي در خلوت دل خويش نميتوانم بدان، ذرهاي ترديد روا دارم.
در سال 1992 ميلادي، سفري به ازبکستان و تاجيکستان داشتم. در شهر سمرقند، داستان ساختن مسجد بيبيخانم همسر تيمور لنگ - تولد 1336 / مرگ 1405 ميلادي- بيش از همه، توجه مرا به خود جلب کرد. اين مسجد در قرن چهاردهم ميلادي به سفارش همسر تيمور و در غياب شوهرش ساخته شده است. گفته مي شود بيبيخانم، ساختن آن را به يک معمار اصفهاني واگذار کرده بوده است. او به معمار ميگويد که اين مسجد هديهاي است از سوي او به شوهرش تيمور گورکاني، مرد کشتار و خون.
تيمور مانند بسياري از مردان تاريخ، بيشتر وقت خود را به کشورگشايي ميگذرانيده است. برخي اوقات، اگر با مقاومت سرزمينهاي حمله شده روبرو ميگرديده، طبعاً جنگ به درازا ميکشيده و گرنه گاه زودتر از زماني که فکر ميکرده، به سمرقند، نزد همسرش بيبي خانم بر ميگشته است. بيبيخانم به اين نکته آگاه بوده که ممکن است سفرهاي جنگي شوهرش با توجه به عوامل مختلف، گاه به درازا بکشد. از اين رو، اينبار که او اراده کرده بود تا با ساختن چنان مسجدي در شهر سمرقند، شوهرش را غافلگير کند، خواه ناخواه به اندازهي کافي فرصت داشته است.
از طرف ديگر، معمار اصفهاني که به طور مرتب، همسر تيمور را ملاقات ميکرده و از او دستوراتي براي ساختن مسجد ميگرفته، سخت شيفته و بيقرار بيبيخانم ميشود. اما مقام زني مانند همسر امير تيمور گورکاني کجا و يک معمار يک لاقباي اصفهاني کجا؟ او چگونه ميتوانسته حتي علاقهي دروني خود را نسبت به زني ابراز دارد که شوهر او مردي است چون تيمور، وارث بيچند و چون بخش بزرگي از کرهي خاک و مالک هستي و جان آدميان، هر جا که مردان کور و کر او حضور داشتهباشند.
اما از تصادف روزگار به بيبيخانم خبر ميرسد که کار تيمور در عرصهي کارزار زودتر از زماني که او فکر ميکرده به پايان رسيده است و امير عالم و آدم، اراده کرده است که به سمرقند مضطرب و منتظر بازگردد. همسر تيمور گرفتار شتاب و نا آرامي ميشود زيرا دوست دارد تا آمدن شوهرش، کار مسجد تمام شده باشد. به همين دليل، او معمار اصفهاني را فرا ميخواند و به وي دستور ميدهد تا کار مسجد را هر چه زودتر به پايان رساند. زيرا شوهرش به شکل غيرمترقبهاي آهنگ بازگشت کرده است. از طرف ديگر، معمار اصفهاني به پايان آوردن کار را در چنان زمان کوتاهي که بيبيخانم گفته است، غير ممکن ميداند. اما همسر تيمور نه تنها از او ميخواهد که کار را هرچه زودتر به پايان آورد، بلکه اطمينان ميدهد که نگران گران شدن هزينههاي آن نباشد. مهم تمام شدن کار مسجد است نه قيمت آن و نه شکل تمام شدن آن.
معمار اصفهاني که همسر تيمور را در چنان وضع و حالي ميبيند بر غير ممکن بودن انجام کار در چنان زمان کوتاهي اصرار ميورزد. اما زماني که از بيبيخانم ميشنود که او « هرچه بخواهد »، در انجامش دريغي نيست، معمار دل از کف دادهي اصفهاني به زبان مي آيد و در ميان موجي از حيرت و بيخودي خويش و همسر تيمور، عشق سوزان و ديوانهوار خود را نسبت به او در ميان ميگذارد. معمار بيقرار، شرط به موقع تمام کردن مسجد را در گرو گرفتن بوسهاي از گونهي همسر تيمور ميداند و به جز آن هيچ تقاضاي ديگري ندارد.
بيبيخانم که خود را در گير ودار بسيار سرنوشت سازي اسير مي بيند راضي ميشود که معمار اصفهاني گونهي او را ببوسد. از ديدگاه واقعبينانه و نگاه انساني و زنانهي او، اين سازش، به همهي اضطرابهاي سنگين و نوميدي ناشي از تمام نشدن مسجد ميارزد. اما چيزي را که بيبيخانم نميتوانست تصور کند لبهاي آتشين معمار اصفهاني بودهاست که با گرفتن بوسه از گونهي او، آن را چنان ميسوزاند که داغ لبهايش بر پوست گونهي لطيف او باقي ميماند.
از طرف ديگر، معمار عاشق پس از رسيدن به وصال گرماي زندگيبخش تن بيبيخانم از راه بوسهاي چنان عميق و چنان آتشين، آنقدر نيرو گرفتهاست که نه مسجد بلکه ميتواند مسجدها بسازد و يا کوهها را بشکافد. از اين رو، کار ساختمان مسجد را به موقع به پايان مي رساند و بيبيخانم را از اضطرابهاي نخستين رها ميسازد. اما نشانهي سوختگي لبهاي او بر گونهي بيبيخانم، اضطراب ديگري را برجان اين زيبا زن اسير در سيطرهي توحش ميافزايد.
وقتي او همسر خود تيمور را ملاقات ميکند تمام تلاش انساني خويش را به کار ميبرد تا آن قسمت از گونهاش را از شوهر پنهان نگه دارد. اما تيمور به زودي متوجه موضوع ميشود و از همسرش ميخواهد تا حقيقت را بازگويد و گرنه قطعاً با جان خويش بازي کرده است. بيبيخانم نيز با صداقت انساني خود، ماجرا را از آغاز تا پايان شرح ميدهد. تيمور در مييابد که همسرش در اين ماجرا عملاً خطاي بزرگي نکرده است. او در واقع براي اثبات محبت خود به وي، حتي حاضرشده است تن به کاري از اين دست نيز بدهد.
از اين رو، تيمور وي را مي بخشد اما به جاي آن دستور ميدهد تا معمار اصفهاني را دستگير سازند و او را از بلندترين نقطهي مسجدي که خود ساخته به پايين پرتابش کنند. مأموران معذور تيموري نيز چنان مي کنند که او دستور داده است اما شگفتا از اين عشق که درست در لحظهي پرتاب کردن معمار اصفهاني، با کمال تعجب ميبينند که او تبديل به کبوتري ميشود و به افقهاي دور دست، دور از خشم تيمور و تيموريان، دور از اضطراب بيبيخانم و بيبيخانمها پرواز ميکند.
همهي فرهنگها بر اين نكته اتّفاق نظر دارند كه انسان غالباً از خطاهاي خويش ميآموزد. امّا اينكه خطاها چه هستند و چگونه انسان خطاكار از آنها ميآموزد، نكتهاي استكه از فرهنگ تا فرهنگ و از بافت اجتماعي تا بافت اجتماعي، تفاوت دارد. حتّي كلمهي خطا چيزي است كه ما در زمان شنيدن، آنرا با سنجههاي اجتماعي و تجربي خود و به شکلهاي گوناگون اندازه ميگيريم. رفتار و يا نكتهاي كه در فرانسه خطا به شمار ميآيد چه بسا در پاكستان، انجام آن تحسين و ستايش به دنبال خود داشته باشد و يا بسياري موردهاي ديگر اخلاقي و رفتاري كه در هر فرهنگ با ترازوي مشخصي وزن ميشود و خواه ناخواه ارزش معيني نيز براي هريک تعيين ميگردد
اتّفاق نظر فرهنگها در زمينهي آموختن انسان از خطاهاي خويشتن بر اين نكته استوار است كه او در هر كجا كه باشد و با هر زباني كه صحبت كند، پس از ارتكاب خطا، به دليل پيامدهاي اجتماعي و يا فردي آن و از جمله حس « خود بيداري» در شخص، تازيانهي ملامت و پشيماني جان او را ميآزارد و بودن را براي مدّتي بر وي خاكستري و تلخ ميكند.
در اين ميان اگر نوع خطا، عميق و گسترده باشد، چه بسا انديشهي خودکشي، او را به بازي درآورد. درست در چنان حالتهايي است که انسان خطاکار، درها را چنان بسته ميبيند كه براي خود، راه نجاتي از ژرفاي افسردگي و شكست نمييابد. شايد به همين دليل است كه انسان براي گريز از ارتكاب خطاهاي همانند و تحمل رنجهايي آن چنان سنگين، بر آن ميشود تا در نظام فكري و رفتاري خود، تجديد نظرهايي روا دارد و تا حدّ ممكن از تكرار اشتباههاي گذشته، جلوگيري به عمل آوَرَد.
امّا در متنِ تپنده و متفاوت واقعيّت، اين نکته حتي نياز به بازگو کردن و اعتراف ندارد كه تا زندگي جاري است، خطا نيز جاري است. خطا جزئي از پلههاي تکامل است. خطا در عمل، زيرساخت رشد و شکوفايي است. انسان در هر بافت تازه از زندگي فردي و اجتماعي، با همهي درسآموزيها، مرتکب خطاهاي تازهاي ميشود که گاه حتي بسياري معتقدند که مي شود از وقوع آن جلوگيري کرد. اما همه، کم يا زياد و با هر مقام و منزلت و دانشي ک دارند، به دامش ميافتند.
شايد براي پارهاي كسان كه در همه جا خواهان كاملترين رفتارها و آرمانهاي انساني هستند، تكرار اشتباهها در مجموع، زخمي بر پيكر بشريّت باشد. بدان معنا كه اگر انسان، همه چيز را آنگونه كه برنامهريزي كردهبود، عملي ميکرد، زندگي، از كيفيّت ديگري رنگ بر ميداشت. اما همه ميدانند که برنامهريزي يک چيز است و مانور دادن در ميان درياي توفاني واقعيت آن هم نيمي در تاريکي و نيمي در روشنايي، چيزي ديگر است.
از طرف ديگر بايد گفت كه شمار كساني از اين دست كه به انسان و تواناييهاي او به گونهاي خطا ناپذير نگاه ميكنند چندان زياد نيست. گروه بسيارزيادي از انديشمندان بر اين نظر هستند كه در بيشترين حوزههاي خلّاقيّت و شكوفايي در زمينههاي گوناگون، توفيق انسان در گرو همان خطاهايي بوده كه مرتكب شدهاست. دريانوردي خواستهاست به نقطهي « آ » عزيمت كند تا مأموريّتي را به انجام برساند. او با كمال شگفتي، خود را در نقطهي « ب » مييابد و شگفتانگيزتر آنكه اين خطاي دريايي و جهت يابانه به كشف قارّهاي پايان مييابد كه تا آن زمان، بخش عظيم بشريّت از وجود آن غافل بوده است.
ترديد نبايد داشت كه آن قارّه دير يا زود كشف ميشد. امّا اينكه چنان سرزميني به طور ناخواسته و آن هم در لحظهاي كه انتظارش نميرفت كشفگردد، حكايت از آن دارد كه خطاهاي انساني اگر چه آرزومندانه نيست، ولي در وضع و حالهاي خاصّي، چنان شوق برانگيز است كه آرزومندانه مينُمايد. تاريخ پر است از شرح حال بسياري از مخترعان و مكتشفان و يا مردان و زنان دانش و آزمايش، به چنين نمونههايي بر ميخوريم كه داستان آزمون و خطا، ترجيع بند زندگي روزانهي آنان بودهاست.
انديشمندي گفتهاست: « آن كس كه استعداد گم كردن راه و يا سرگردان شدن را نداشته باشد، چيز چنداني از زندگي نميآموزد.» شايد براي شماري، پرسش برانگيز باشد كه مگر براي گم كردن راه و يا سرگردان شدن، نيازي به استعدادهم هست؟ و از ديدگاه چنين افرادي، سرگرداني و ره گم كردگي مطمئنّاً از آنِ كساني است كه استعداد انطباق جويي در آن ضعيف بوده است.
در حاليكه غرض واقعي گوينده، كساني است كه در جستجوي افقهاي تازه و دگرگوني تكامل يابنده در زندگي انسان، خود را به درون موجهاي پُر تلاطم زندگي رها ميسازند. همهي آنان كه با انديشههاي عميق، يا آفرينشهاي پُربار و نيز با يك كار معيّن در گسترهي تاريخ توانستهاند سهمي در روشن كردن افق زندگي فردي و اجتماعي انسان داشته باشند، هرگز تن به فلسفهي : « پا را از گليم خويش درازتر مكن » و يا « آهسته بيا و آهسته برو كه گربه شاخت نزند » نسپردهاند.
در عمل بايد گفتكه چنين انسانهايي نه تنها در جستجوي راههاي تازه و افقهاي کشف نشده هستند بلکه در واقعيت، دوست دارند خود را در جايي رها كنند كه بيم توفيق و سرگرداني، پا به پاي هم در حركت باشد. چه بسا چنين افراد از ديدگاه خويش وديگران نيز، هميشه همان موجود بيقراري توصيف گردند كه هستي آنان در گرو همان سرگردانيها و خطاهاي زيباست.
زيبايي چنين خطاهايي از آنرو در برابرما چشمگير است كه جوهر آنها نه معني پشت كردن به مسئوليّتهاي اجتماعي و فردي دارد و نه تجاوز به حريم انسانهاي ديگر. كاربرد خطاهايي از اين دست در بالاترين شكل ممكن، شايد بتواند برميزان سرگرداني همان كسي بيفزايد كه امکان سر زدن خطا و استعداد سرگردان شدن در او بسيار نمايان است.
در همين رها ساختنها و توانايي خارج شدن از مَدارهاي عادي زندگي است كه عشق به شكوفايي، به كشف جاذبههاي نگفته و نشنيده، در جان او شعله ميكشد. نميتوان انسان بود و در ميان چنان موجهايي رها شد و احتمال سرگردان شدن را ناچيز انگاشت! شايد نگراني حافظ، ريشه در چنان انديشههايي داشته كه به شكل بيت زير به جلوهگري پرداختهاست:
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل
كجا دانند حـــال مـا سبـكبـاران ساحـلها؟
طبيعت، اقيانوس نمادهاست و انسان آن آفرينندهي خستگيناپذير بهرهگيري از آن نمادها در مناسبات زندگي فردي و اجتماعي است. اگر نمادها نبودند چگونه افسونگران کلامي جهان در قالب شاعر يا نويسنده مي توانستند زيباترين مفاهيم ذهني خود را به عنوان ماندگارترين ميراث فرهنگي انسان به انسان در همهي سدهها و هزارهها به ديگران انتقال دهند؟ اگر شعر حافظ بيت الغزل معرفت شده، اگر کلام فردوسي، تکيه گاه غرورها و ژرفشهاي فکري گرديده است، اگر کلام مولوي در موجي از عقل و احساس، در ترکيبي از رود خروشان و آتشفشان جوشان به دنياي ادب و هنر عرضه شده، بي ترديد بخشي از آنها مديون نمادهايي است که طبيعت با جوهر بخشنده و رويانندهي خويش به انسان عرضه کرده است.
بسياري از كاركردهاي بدن انسان چنان عادي به نظر ميرسدكه او حتّي ممكن است به آن فكرهم نكند. عادي بودنِ يك چيز، نشانهي بي اهميّت بودن آن نيست. بلكه نشان از آن دارد كه آن چيز، هم قابل تكرار است و هم به آساني قابل دسترس. بسياري از لحظهها و خاطرههاي زندگي ما در گذشته، شايد چنان آرام و دلپسند سپري شدهاند كه با وجود گذشتِ چند دهه، وقتيكه بدان ها برميگرديم، آتشي از شوق وجودمان را فرا ميگيرد و گاه در اين موجِ دلخواه، برزبان ميآوريمكه چه روزهاي دلنشيني بود!
در واقع بايد گفت كه نداشتن دسترسي به چنان روزهايي كه بسيار عادي هم بوده، آنها را بهگونهاي غيرعادي، اشتياقبرانگيزكردهاست. اگر پديدهي نَفسكشيدن و صحبتكردن را در نظر آوريم، ميتوانيم بگوييمكه اين دو، چنان در جانِ ما خانه كردهاست كه تنها در زمان به وجود آمدن اختلال در كار هركدام، درمييابيم كه اوّلي چه نقشي زندگي بخش و دوّمي چه نقشيكارساز در وجود ما داشتهاست.
شايد بتوان گفت كه نمادها در زندگي فردي و اجتماعي انسان امروزين، از چنان نقش تعيينكنندهاي برخوردارگشتهاند كه بي حُضور آنها، همه چيز همچون آوار فرو ميريزد. در نظر آوريم كه در زمان رانندگي، يكباره عقربههاي كيلومتر شمار، آب و بنزين اتومبيل از كار بيفتد. تنها در صورتيكه ما از نخستين رانندگان خودروهاي اوليّه بوديم، چنان نمادهايي را، نه ميديديم و نه از نبودشان احساس كمبود و نگراني ميكرديم. در حاليكه امروز، رانندگي ما، نميتواند بيوجود آنها، خالي از دغدغه سپري شود. اگر نگوئيمكه براي بسياري از انسانها، بدون داشتن آنها، رانندگي غير ممكن ميگردد.
هنگاميكه از اهميّت نماد و تأثير مستقيم آن در زندگي انسان صحبت ميشود، ميتواند پديد آمدنش نيز در رديف موضوعهايي قرارگيردكه انسان بدان بيشتر ميانديشد. آيا نمادها پيش از پديدآمدن انسان وجود داشتهاند؟ آيا آنها، پرداختههاي ذهني و رفتاري انسان هستند؟ و يا اينكه آميزهاي از هر دو حالت را به نمايش ميگذارند؟
چنانكه ميبينيم، بسياري از نمادهاي طبيعي، پيش از پيدايش انسان به شكل تكامليافتهاش در طبيعت وجود داشته و انسان بي آنكه از چند و چون آنها اطّلاعي داشته باشد، با آنها آشنا شدهاست. همين آشنايي و شناخت از محتواي نمادها، موجب رشد فكري او شده و در بسياري موقعها،گرِه رابطههاي او را با جهان اطراف، بيشتر بازكردهاست. با کمي تعمق در اين پديده، شايد به آن جا برسيم که نمادها را تکامل دهنده ي انسان غارنشين به شکل امروزين آن بدانيم.
بايد گفتكه انسان وقتي چشم به جهان گشود و يا وارد مرحلهاي شدكه به شكل امروز از نظر بدني فراروئيد، در پيرامون خود از يك طرف نمادها را ديد و از طرف ديگر، مصداق و محتواي نمادها را. بدين معنا كه خورشيد را درآسمان ديد و بعد هرچيز گِرد و درخشان را نماد خورشيد گرفت. و يا پس از ديدن باران و آب در بِركِهها و جويبارها، درياها و درياچهها، قطرههاي باران را نماد آب و سرزندگي گرفت.
با توجّه به چنين استدلالي، به سادگي ميتوان خيلي چيزها را نمادِ خيلي چيزهاي ديگر گرفت كه گاه از نظر نقش و خصلتهاي كاربُردي و ساختاري، شباهتي به يكديگر ندارند. بگذريم از اينكه انسان امروز، چنان در اقيانوسي از نمادها شناور است كه بدون آنها، ادامهي زندگي برايش تبديل به تصوّري غير قابل باور ميگردد. شايد بتوان گفت كه نماد، انتخاب انسانِ آگاه است براي زندگي راحتتر و بهتر. حتّي نمادهاي ابتدائي انسانهايديرين، نشانهاي بودهاست ازآگاهي آنها نسبت به شرايط پيراموني و تمايل به بهتر كردن آن.
درست استكه خورشيد، گرِد به نظر ميرسد امّا به معني آن نيست كه از ديدگاه اين انسانِ نمادساز، هرگِردي هم خورشيد باشد. آن نمادي ميتواند خورشيد را نمايندگي كندكه گذشته از گِرد بودن، هم گرما بخش باشد و هم قدرت نوردهي آن، قويترين منبع طبيعي و غير طبيعي به شمار آيد. در آن صورت، چنان دايرهاي با چنان مشخّصههايي، ميتواند براي خورشيد، نماد قرار گيرد. چنين نمادي را همهي مردم جهان با انبوه تفاوتهاي زباني، اجتماعي، سياسي، فرهنگي و مذهبي، پذيرفتهاند و كاملاً باز ميشناسند.
حتّي زمانيكه واژهي خورشيد، نمايندهي كلامي آن آن خورشيد واقعي است كه روزها در آسمان پديدار ميشود، ديگر كسي در زبان انساني، آنرا با ماه، ستاره و يا چراغ خانه، اشتباه نميکند. انسان وقتي نماد را آفريدكه به آن نياز داشت. چه در زمان نوشتن و چه هنگام صحبت كردن. همين نياز، او را واداشت تا از خصلتهاي اصليِ يك موضوع يا پديده، چند مورد را برگيرد و همانها را در وجود يك واژه يا تصوير خلاصه سازد. حضور نمادها در زندگي انسان، حضور شعور، تجربه، ميل به انتقال و تكامل در همهي عرصههاي هستي را تضمينكردهاست.