راستي اين حقيقت چيست که ما آن حتي را از زبان پير و جوان، از زبان مرد و زن، از زبان مردمان مختلف جهان و به زبان هاي گوناگون ميشنويم اما گاه کمتر در بارهاش ميانديشيم. از همان کودکي، پدر و مادرها به فرزندان خود مي گويند که انسان بايد دنبال حقيقت باشد، حقيقت را بگويد و زندگي حقيقي، دوستان حقيقي، عشق حقيقي و سعادت حقيقي داشته باشد. آدم از خود ميپرسد اگر اين حقيقت يک ظرف باشد، چه چيزي بايد محتواي آن را تشکيل بدهد که مردم دنيا با هر مسلک و مرام، با هر نژاد و فرهنگ با هر شرايط جغرافيايي، نه تنها آرزوي داشتنش را در سر بپرورانند بلکه تلاش کنند تا در حد امکان و توان، به آن وفادار بمانند و از داشتن آن مغرور و مفتخر باشند.
حتي حافظ ما از همين حقيقت حرف ميزند اما به شکل زيرکانهاي چوب بر مي دارد و برتن هفتاد دو ملت جهان ميکوبد و مدعي ميگردد که آنها از جملهي گمکردگان گوهر حقيقتند و گرنه چرا بايد هريک بيان خاصي در معرفي آن داشته باشند و با يکديگر به جدال برخيزند.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدنــد حقيقت، ره افسانه زدند
حقيقت از آن گوهرهاست که همهي ملت هاي جهان، دوست دارند افتخار داشتن و يا نزديک شدن به آن را از آن خود سازند. به نظر ميآيد که حقيقت در هرزبان و فرهنگي که به سراغش برويم، از چنان ارج و اعتباري برخوردار است که حتي راويان دروغ و دغل نيز، آرزومندند که در آن جامه ظاهر گردند تا اگر به دليل نکردهکاريهايشان، اعتباري براي خود به دست نميآورند، دست کم آن اعتبار دروغين ديرين را از کف ننهند. حتي زماني که انسانها در مجادلات نوشتاري و کلامي خويش، حاضرند بسياري از سختيها را برخود هموار سازند اما به نداشتن حق و يا فاصله داشتن از حقيقت متهم نشوند، بازتاب اين نياز شگفت انسان به اين گوهر ناديدني و لمسناکردني است.
اگر کمي در سرزمين اين تمايل به حق و حقيقت تأمل کنيم شايد دريابيم که بسياري از انسانها با همهي دغلکاريها و نادرستيهاي رفتاري، به کمي حرمت، به کمي اعتبار، به کمي محبت نيازمندند. مي شود کمي گرسنه ماند، ميشود کمي از سرما لرزيد، مي شود کمي در هواي گرم عرق ريخت و هيچ نگفت اما نمي شود انسان بود و از همه گونه ارزش انساني در حضور ديگران خالي تصور شد. اين درد را نه به سادگي ميتوان درمان کرد و نه ميتوان حتي با قرص مُسکًن آرامش ساخت. شايد که چشم اسفنديار آدميان و يا پاشنه ي آشيل آنان همين نياز غير قابل انکار به تأييد ديگران و جلب حرمت و محبت آنان باشد. نزديکي به حقيقت حتي در بافت کلام، ادعاي داشتن حقيقت حتي در حرف، اگر چه براي مدتي کوتاه، ميتوان آن راز جادويي زندگي آدمي و نياز عميق او را بازگوسازد.
شايد اين گفتهي يکي از فلاسفهي چين با همين موضوع بيارتباط نباشد که گفته بود: « اين انسان است که به حقيقت ارزش ميبخشد نه حقيقت به انسان » اما واقعيت آنست که هنوز انبوهي از انسانها در اين تصورند که اين حقيقت است که به آنها اعتبار و احترام ارزاني ميدارد. و اين، آن تضاد شگفتآوري است که زندگي انسان در همهي دوران هاي تاريخ از آن جداييناپذير بودهاست.
در صورت تمايل و براي آگاهي بيشتر از نوشتهها و کارهاي اشکان آويشن ميتوانيد به تارنماي « باريکهها و گسترهها » مراجعه کنيد.
کنفوسيوس حکيم چيني( تولد: 551 پيش از ميلاد مسيح/ مرگ: 479 قبل از تولد مسيح) ميگويد:« هيچ مهم نيست که تو چقدر آهسته راه ميروي. مهم آنست که نميايستي.» ميشود از روي اين حرف به سرعت گذشت و بدان اعتنايي نکرد. حتي ميتوان اينگونه استدلال کرد که هر آهستهرفتني هم، نه بازده دارد و نه تکامل. بهتر است انسان کمي توقفکند، کمي نيروهايش را جمعکند، به افکارش سر و سامان بدهد و سپس حرکت خود را با آهنگي تندتر ادامه دهد. البته من با استدلال اخير، کاملاً موافقم. اما به معني آن نيست که حرف کنفوسيوس باطل است.
او وقتي به اين نکته ميپردازد که کُند رفتن بهتر از توقفکردن است در واقع مي خواهد اهميت حرکت و پويش را به نمايش بگذارد. دانشمندي گفتهاست اگر ميخواهيد پدران و مادران پيرشما زودتر بميرند، همهي کارهايشان را شما انجام بدهيد. علتش اين است که کارنکردن آنان، بدن و روحشان را فرسوده ميکند و آنان کمکم به اين نتيجه ميرسند که حتي کمترين کار هم از دستشان براي خودشان ساخته نيست چه رسد براي ديگران. در همين جاست که افسردگي روحي، آنان را درهم ميشکند و جسم نيز به پيروي از آن، چار درهم شکستگي مي شود.
انسان فرزند تعادل است. نميشود سيشبانه روز کار کرد و نخوابيد و بعد سيشبانهروز ديگر استراحت مطلق کرد. در واقع، همان اندازه که افراط در کارکردن، ساينده و فرساينده است، استراحت کردن افراطي نيز، لولاهاي وجود انسان را چنان خشک مي کند که به زودي بيماريهاي مفصلي ميتواند انسان را به دردسر بيندازد. انسان هميشه نياز دارد که از يک حرکت متوازن تبعيتکند. اتفاق را که حرف کنفوسيوس، اشارتي است به حفظ همين توازن. اما اين انسان ياغي و طاغي که دوست دارد دستش را بسوزاند تا متقاعد شود که آتش سوزنده است، هميشه گوش شنوايي براي همهي حرفها ندارد.
اين نوشته بر گرفته از نامهاي است که من در پاسخ يکي از خوانندگان «آوازهاي خار بيابان» نوشته بودم. زمان آن به کمتر از يک سال پيش بر ميگردد. در اين مدت در صدد بودم تا فرصتي فراهم آيد و آن را به شکل کاملتري ارائه دهم. اين فرصت تا اين لحظه دست نداده است. چند وقت پيش با دوستي در اين زمينه صحبت ميکردم. او پيشنهاد کرد- البته پس از خواندن آن- که فعلا مي تواني منتشرش کني. اگر شکل کامل ترش را نوشتي، آنگاه ميتوان افراد علاقهمند را به آن حواله داد.
اينک قسمتهايي از نامهي مورد نظر :
من در دوران جوانسالي، از طرفداران زبان پاک بودم اما اينک به پديدهاي به عنوان زبان پاک اعتقاد ندارم. زبان پاک، درست شبيه باور به انسان خالص بودن ايراني، آمريکايي و يا افغاني است. من به عنوان يک ايراني، نميدانم که نسل هاي ديرينهي من از سلجوقيان بودهاند يا غزنويان يا خوارزمشاهيان. چه بسا نسب به عربها ببرم و يا به مغولها. من نسبت به اين پديده ها نه احساس ننگ ميکنم و نه احساس افتخار.
نکتهي مهم آنست که من خود را ايراني ميدانم و مهم آن نيست که اين « دي. اِن. آ» ي من چه تباري را نشان بدهد. من در تعيين کردن آن تبار نقشي نداشتهام همچون که فرزند من در انتخاب من به عنوان پدرش هيچ نقشي نداشته است.
زبان به عنوان يک پديدهي متحول در حال گشت و گذار است. از اين منطقه به آن منطقه ميرود، از اين سرزمين به آن سرزمين ديگر. رنگ عوض ميکند، تغيير ساختار مي دهد و در طول زمان، تبعيت آن سرزمين را پذيرا ميشود. کافي است گفته شود که در قرآن، نزديک به 48 واژه از زبان فارسي وارد شده است که کاملاً رنگ و بوي عربي گرفته و بسياري از آنها را ما به زحمت ميتوانيم به جا بياوريم.
اگر منبع اين کار را بخواهيد مي توان به فصلنامهي « رهآورد » به سردبيري حسن شهباز در آمريکا مراجعه کرد که در اين زمينه، سالها پيش، مقالهي بسيار ارزشمندي چاپ کرده بود.در نظر بگيريم که اين واژهها قبل از به دنيا آمدن پيغمبر در سرزمين عربستان جا خوش کرده بوده و براي مردم، به عنوان يک عنصر بومي تلقي ميشده است. انبوهي از واژههاي يوناني، ترکي در زبان ما اقامت گرفتهاند، ازدواج کرده و تبعيت پذيرفتهاند که ما آنها را ديگر بيگانه نميدانيم.
واژهي قفس، يک کلمهي يوناني است. اما آيا ميتوان به اين سادگي مردم را متقاعد کرد که آن را از ساحت زبان فارسي بيرون برانند؟ و اصولاً چرا بيرون برانند؟ کلمهي لنگر، يک کلمهي يوناني است. همين واژه به زبان سوئدي هم آمده و شده « اَنکرا ». خود اين واژه در زبان سوئدي، کلي مشتقات ديگر پيدا کرده است همچنانکه در فارسي نيز.
بسياري از واژههاي عربي را که ما امروز در ايران استفاده ميکنيم، خود عربها در آن بافتها استفاده نميکنند. من با برخي از عربهاي ساکن لبنان، سوريه، مراکش و عراق آشنايي دارم. آنان وقتي کلمات عربي ما را مي شنوند، درست است که برايشان آشناست اما در آن بافت معنايي که ما اراده ميکنيم، آنان اراده نمي کنند.
کلمهي ازدواج، عربي است. اما عربها به ازدواج، ميگويند ازواج Ezvaj . ما کلمهي وکيل مدافع را داريم. هم وکيل عربي است هم مدافع. اما عربها ميگويند: محامي دفاع. ما در فارسي ميگوئيم « حق رأي ». هم حق عربي است و هم رأي. عرب ها ميگويند: « حق التصويت ».
با اين توضيحها مي توان دريافت که طرفداري از واژههاي خالص به معني طرفداري از نژادهاي خالص است. آن يک نژاد پرستي زباني است و اين يک نژاد پرستي انساني و قومي. در خلال اين سي سال اخير، در کشور سوئد، انبوهي واژه هاي تازهي بيگانه از عربي و ترکي و فارسي و اسپانيايي و غيره وارد شده، تغيير شکل داده و سرانجام در درون زبان جا خوش کرده است.
چه اشکال دارد که ما هم « سبزيها » را داشته باشيم و هم « سبزيجات » را. زبان فارسي با اين واژهها غناي بيشتري ميگيرد. بقيهي قضيه مربوط به مردم است. اين مردم هستند که اگر سبزيها را بيشتر بپسندند، بيشتر به کار ميبرند و اگر از به کارگيري سبزيجات خوششان بيايد، آن را به کار ميبرند.
در راستاي همين انديشهي زبان پاک، در بيش از سي سال پيش، من در پارهاي از نوشتههايم، چنان کلماتي را به کار برده بودم که در آن موقع برايم حزو واژههاي روزمره بود. اما حالا که نوشتههاي آن موقع خود را ميخوانم حتي يادم نميآيد که آن کلمه يا کلمهها، چه معني ميداده است. به اين شيوهي کار ميگويند خامي و افراطيگري زباني.
اما در مورد سه اصطلاحي که آورده بوديد، شايد لازم باشد به عرضتان برسانم که در زبانشناسي چيزي به مفهوم « غلط » يا « درست » وجود ندارد. ميتوانيم بگوئيم: برخي چيزها رايجتر و قابل پذيرشترند و يا برعکس شماري از کلمهها و اصطلاحها نيستند. قاعدهاي که ما براي زبان فارسي ميشناسيم ميگويد که « آت » از نشانهها يا پسوندهاي جمع فارسي نيست. اما اگر همين ها را ابوالفضل بيهقي، محمد جرير طبري، ناصرخسرو قبادياني و نظامي عروضي سمرقندي استفاده کرده بودند، چه ميگفتيم.
قانومنديهاي زباني را از روي زبان گفتار و نوشتار بيرون آوردهاند. نه آن که اول چنان قانونمنديهايي را بنويسند و بعد به مردم بگويند، آنها را اين طوري به کار ببريد. مثال « فولاد آبديده » و « فولاد آبداده » مثال خوبي است. چه کسي گفته که از « آبديده »، فقط ميشود ارادهي خرابي و فساد را کرد. ما کافي است که به عمق معناي اين واژهي مرکب بينديشيم. آبديده يعني آب بدان وارد شده، با آب ورز خورده و از درون آب رد شده.
آبديده، همانقدر صفت مفعولي است که آبداده. بگذريم که در زبان فارسي، اصطلاح آبداده، اصطلاح رايج و جا افتادهاي نبودهاست. فولاد، نمي تواند آب را بپذيرد. فولاد آب را از خود دفع مي کند. در عمل بايد گفت که سطح فولاد داغ، آب را لمس کرده است. آب دادن به معني آن است که آب به درون فولاد رفته باشد. زمين را آب دادن، به معني آنست که آب به درون زمين مي رود. در همان جا اگر بگوييم زميني آبديده است بدان معنا نيست که ما از آن، آبدادگي را دريابيم.
ما پبش از آنکه صفت مفعولي « ديده » را از فولاد آبديده گرفته باشيم، آن را به قياس از انبوهي ترکيبهاي مشابه ديگر گرفتهايم. به نمونه هايي توجه ميکنيم : رنجديده، کارديده، خوابديده، دوره ديده، جهانديده.
بايد بدانيم که مردم رنج را نميبينند. رنج را احساس مي کنند و يا با بدن خود لمس ميکنند. اين اصطلاح توجه به آن ندارد که ما رنجديدن ديگران را ببينيم. اين رنجديدن به تجربهي فردي هر انساني بر ميگردد.
دوره ديده به معني آن نيست که يک فرد، دوره يا کلاسي را بازديد کرده باشد و يا از کنارش رد شده و آن را ديده باشد. بلکه توجه به آن دارد که آن فرد، آن دوره را خوانده، آموخته و تجربه کرده است.
من از توضيح دادن بقيهي ترکيبها صرفنظر ميکنم.
اما اگر حتي مردم فولاد آبداده را در بهرهگيريهاي زباني خود بپذيرند، ما نميتوانيم جلوشان را بگيريم.
مورد بعدي، اصطلاح « آنچه » بود. اگر ما بخواهيم معني« آنچه » را تنها در « چيزي که » خلاصه کنيم، از بسياري امکانات زباني محروم ميشويم. من در يکي از مقالههايم که ده پانزده سال پيش در مجلهي « کلک » در ايران نيز چاپ شد، زير عنوان « گسترهي معنايي واژههاي مترادف » به همين بهرهگيريهاي زباني اشاره داشته بودم. حتي در اينجا ميتوان به دو نمونه از بهره گيري « آنچه » در دو بافت مختلف معنايي اشاره کرد. طبيعي است که اگر من بگردم و کمي تأمل کنم، ميتوانم نمونههاي بيشتري را نيز بياورم.
« آنچه » : آنچه تو گفتي برايم بسيار جالب بود. يعني چيزهايي را که تو بر زبان آوردي، برايم بسيار جالب بود.
« آنچه » : آنچه در آن کتاب آمده، درست نيست. يعني چيزهايي که در آن کتاب آمده، درست نيست.
اين که گفتم در زبان نميتوان برخي کاربردها را مطلق کرد و يا فقط خود را به يک معني معين وابسته ساخت از آن روست که ما در واقعيت بهرهگيري زباني از سوي مردم، در مي يابيم که بسياري وقتها، چيزي گفته ميشود اما معني ديگري از آن استنباط مي گردد.
مثالي ميزنم: در دستور زبان فارسي وقتي فعل زمان گذشته را تعريف ميکنند ميگويند فعلي است که به انجام عملي يا رخدادي در زمان گذشته دلالت مي کند. نمونه :
حسن به خانه رفت.
شما دير به مهماني آمديد.
خوب، وقتي کسي ميگويد : اگر فردا به مدرسه رفتي به فلاني سلام برسان. چنانکه ميبينيم، اين فعل از نظر ساختار زباني فعل زمان گذشته است اما از نظر بافت زباني، معني زمان آينده ميدهد. از اين نوع معنا رساني بافتي، در همهي زبانها فراوان داريم.
پس تعريفي که از فعل زمان گذشته داريم، يک تعريف رسا و کامل نيست.
در واقع بايد گفت که فعل زمان گذشته، فعلي است که در بيشتر اوقات به انجام کار يا رخدادي در زمان گذشته دلالت مي کند اما در برخي بافت ها ميتوان از آن زمانهاي ديگري را هم دريافت کرد.
هيچ زبان انساني از اين نوع برخوردهاي انساني، استثناء نيست. از اين رو، اگر ما خود را در يک چهار چوب خشک و بسته اسير کنيم، کاروان را از دست ميدهيم. ما ميمانيم و کاروان ميرود.
اما بايد بر اين نکته پافشرد که هيچکدام از اين دگرگونيها و تحول هاي بافتي، توجيهکنندهي هرج و مرج در زبان و يا زير پاگذاشتن قراردادهاي پذيرفته شده نيست. تحول هاي زباني نه يک شبه صورت ميگيرد و نه يکروزه از ميان ميرود.
آن چه را که من در مقالهي « زمينلرزههاي زباني » مورد نظر داشتم بيشتر اشاره به بهرهگيري بي در و پيکر و بيسوادانهي جواناني بود که حتي قراردادهاي پيشپا افتادهي زباني را يا نميشناسند و يا رعايت نميکنند. اين عدم رعايت، امر ارتباط را گرفتار اختلال ميکند و به طور طبيعي نگرانيهايي پديد ميآورد.
با وجود اين، اعتقاد من آنست که افراد آگاه بايد دور از هر امر و نهي زباني، خود درست بنويسند و اين آگاهي را در گسترهي زبان از طريق « نت» و يا ديگر رسانهها بگسترانند.
چگونه ميتوان ميان « حقيقت » و « دروغ » مرز کشيد؟ چگونه ميتوان « واقعيّت » و « خيال » را از هم جدا ساخت و در جدال ابدي « درست » و « اشتباه »، ميان آنان رودخانهاي درافکند تا با يکديگر درنياميزند؟ در روزگار ما كم نيستند كساني كه هنوز حقيقت ذهني خويش را چنان مطلق ميپندارند كه هر پديدهي ديگري را جز آن دروغ محض ميدانند. هنوز ما در جهاني زندگي ميكنيم كه اختلاف بر سر باورهاي ريز و درشت آدمها، موجب شکلگيري نفرت و كشتار در گسترهاي به وسعت همهي جهان است.
اعتقاد اين گروه از انسانها به يك دريافت محدود و کمرنگ، زمينهي ذهني و رفتاري آنان را براي نپذيرفتن، هجومبردن و به ويراني كشيدن باورهاي ديگران بسيار راحتتر ساختهاست. درگيريهاي آرماني ميان اين يا آن فرقه، ميتواند ريشه در چنين تلقّيهايي داشته باشد. در يك كشور، شرف انسان به « پاكي جنسي» زنان و دختران خانواده بستگي دارد. از سوي ديگر در همان كشور، « ناپاكي جنسي» مردان و پسران خانواده، هيچ شرفي را لگدمال نميكند. گويي زنان و مردان اين سرزمينها، از دو تبار، از دو قبيلهي متفاوت و از دو جهان ارزشي گوناگون صادر گشتهاند.
درست و نادرست از مفاهيمي است که شباهت به يک جعبهي رايانه دارد. شما ميتوانيد در درون آن جعبه، گران ترين سختافزارها و نرمافزارها و يا ارزانترين آنها را نصب کنيد. درست و نادرست نيز از نوع « مفاهيم ارزشي » هستند. بايد گفت که برخي از « مفاهيم درست » در يک فرهنگ، بدل به « مفاهيم نادرست » در فرهنگي ديگر ميشوند. در کشور ما پديدهي نصيحت آن هم از سوي بزرگسالان به خردسالان، هنوز از پايهي ارزشي معيني برخوردار است. همين پديده در کشورهاي غربي، در واقع حرف مفت است. نه کسي گوش ميکند و نه کسي دوست دارد در لباس نصيحتگر، مسخرهي خاص و عام شود. اما اگر همان نصيحت در قالب توصيههاي عام مطرح گردد، شايد برخي در بعضي موقع ها، حوصلهي شنيدنش را داشته باشند.
دركشور يَمَن، يكي از افتخارات ملّيمردم، بهرهگيري از مادّهي مُخدّر « كَت » است كه از نظر تأثير بر بدن، درسطح « اِل. اِس. دي » و هِروئين ارزيابي ميشود. در ميان بسياري از مردم اين کشور، اين انتظار وجود دارد كه همه در چنان افتخاري شريك باشند. و از همين روست كه رئيس جمهور آن كشور نيز، آشكارا از اين مادّه استفاده ميكند و يا نشان ميدهد كه از آن استفاده ميکند تا بدان وسيله، سوء گمان کسي را برنيانگيزد که وي، اعتنايي به افتخارات ملي ندارد.
بد نيست بدانيم آنها که از پذيرش اين ماده خودداري ميكنند، در رديف کساني قرار ميگيرند كه هيچ علاقهاي به افتخارهاي ملّي ندارند. گذشته از اين عدم علاقه، حتي آن افتخارها را، لگد مال بيتوجهي خويش نيز ميسازند. در نظر آوريد كه اين « افتخار ملّي» يمنيها، چگونه در كشورهاي اروپايي و آمريكايي، روز و شب به عنوان يك عنصر ويرانگر، از سوي پليس جستجو ميشود تا كشف و نابود گردد و دارندگان آن نيز به مجازاتهاي لازم خويش برسند.
در اين نوشتار، پديدهي دروغ و راست، در سطحي فراتر از موردهاي معمولي و روزانه، مورد بحث است. دروغگوييهاي روزانه در دايرهي محدود آن، به طور عمده از آنرو انجام ميگيرد كه يا يك شخص بخواهد خود را از اتهام انجام يک کار نادرست مبرا سازد. يا اين که آن عمل نادرست را اگر امکان داشته باشد از روي دوش خود بردارد و بر دوش ديگران بگذارد.
امّا در اينجا منظور ما از گفتن دروغ نه آنستكه شخص، بار گناهي را از دوش خود بردارد و يا كسي ديگر را در آن ماجرا متّهم سازد، بلكه از آنرو انجام ميگيرد که وي ميخواهد براي خود، افتخار و اعتبار ايجاد کند و يا با آفرينشهاي ذهني و رفتاري خود، دنيايي تازهاي براي ديگران بسازد. با اين معيار، حتي آنان که در رويدادهاي اجتماعي دست ميبرند و آنها را براي تأثيرگذاري عميقتر به شکلي ديگر ارائه ميدهند، ميتوانند در شمار دروغگويان قرار گيرند.
اگر ما قضاوت خود را بر چنين پايهاي بنا کنيم، در آن صورت، تمام شاعران و نويسندگان، دروغگوياني بيش نيستند. زيرا آنان، نام شخصيّتهاي واقعي داستانهاي خود را عوض ميكنند، رويدادها را از گوشه و کنار زندگي و از نقاط مختلف زندگي و جامعه در يکجا و به نام يک شخصيت معين گرد ميآورند. هم اينان گاه يك شخص را به عنوان مظهر درستي و ايثار معرّفي ميكنند و شخصي ديگر را در کتاب خود، سردستهيجنايتكاران به تصوير ميکشند. اما شگفت آن كه، مردم به همين شاعران و نويسندگان، به دليل « دروغهاي بزرگ » و دلپذيرشان، احترام بيشتري ميگذارند. كتابهايشان را ميخوانند و از آنها لذّت ميبرند و در نهايت حتي به دريافت جايزههاي بزرگ هم مفتخرشان ميسازند.
بايد اين نكته را يادآور شد كه مرز ميان واقعيّت و خيال همان اندازه است كه مرز ميان دروغ و راست. از طرف ديگر، اين را نيز ميدانيم که تجربههاي انساني بسيار محدود هستند و ميزان سال و ماه عمر آدميزاده، هرگز نمي تواند کفاف آن را بدهد که او تجربههايي نامحدود به کف آورد. به دليل آن که ذهن انسان مشتي خاطرهي محدود در خود دارد، او نميتواند به اين نکته قانع باشد که آنها را تنها يکبار براي کسي يا کساني بازگويد.
اگر ما در برخورد با انسانهاي نا آشنا، از خود حرف نزنيم چگونه ميتوانيم به دايرهي معاشرتهاي ديگران وارد شويم. چگونه ميتوانيم خود را به عنوان يک موجود انديشمند در سکوي پذيرش ديگران قرار دهيم؟ خاصيت انساني او در آنست که هربار در برخورد با انسانهاي تازه، براي به دست آوردن ميدانهاي مغناطيسي عاطفي و فکري تازه، پارهاي از رويدادهاي زندگي خويش را در تناسب با موقعيتي که فراهم آمده است برگزيند و به بازگويي آنها بپردازد.
اما از طرف ديگر، انسان از موجوداتي است که از نشخوار نکتههاي مکرر نفرت دارد. آنهم تکرار به معني انجام و يا بيان بي کم و کاست يک عادت و يا يک رويداد. از اينرو، هرگاه به بيان مجدد حادثه و يا خاطرهاي ميپردازد، بر آن سر است تا برخي از زائده هاي آن را حذف کند. چيزهاي تازهاي برآن بيفزايد و حتي گاه مسير رويدادها را به کلي تغيير دهد. همهي ما خاطرات پدران و مادرانمان بارها و بارها در بازگويي آنها براي ديگران شنيدهايم. حتي جزئيات آن خاطرات را نيز به دليل شنيدن هاي مکرر در برابر خود داريم. اما با وجود اين، وقتي مجدداً همان ها را از زبان پدر و مادرمان ميشنويم، شکل روايت، چشمانداز روايت و نتيجه گيري از روايت، به کلي در حال و هواي ديگري قرار ميگيرد.
بايد گفت که اين همه بازسازي، اين همه آرايش و پيرايش، تازه از سوي کسي يا کساني صورت ميگيرد که نه شاعرند و نه داستانپرداز اما به حکم انسان بودن از اين آفرينش معين ذهني برخوردارند که راوي بيکم و کاست يک رويداد نباشند. درست در همين جاست که آفرينشهاي انساني پا به ميدان ميگذارد. حال اگر اندکي در اين زمينه تأمل کنيم در مييابيم که اطلاق دروغ به چيزهايي از اين دست نه قابل قبول است و نه بيان آن « دروغ » ها، آزاردهندهي جان آدميزادان و يا تجاوزگر به حريم آنان.
لازم است اعتراف کنيم که اگر چنين خصلت انساني وجود نداشت، چه بسا ميراثهاي فکري و عاطفي بشريت در همان نخستين مرحلهها، مي پوسيد و از ميان ميرفت. در آن صورت انسان امروزين چگونه ميتوانست داستان شورانگيز دلبستگيهاي تهمينه را به رستم بخواند و يا بشنود. عشق گناهآلود سودابه به سياوش، داستان کويري، ساده اما تپندهي مجنون به ليلي را از صافی دل بگذراند و يا شور و تپشهاي فرهاد و شيرين، بيژن و منيژه را از فراز سدهها و هزارهها، سينه به سينه روايت کند و هربار شادابتر و شکوفندهتر از بار پيش، ذهن و دل انسانها را به خود مشغول دارد. اگر حافظ داستان عشق انسان را « نامکرر » ميداند دقيقاً بدان روست که ذهن باز آفرين انسان، آن را نامکرر کرده است. يا به عبارت ديگر، از ديدگاه آنان که جهان را از سوراخ سوزن مينگرند، همهي ميراثگذاران فکر و فرهنگ، مشتي دروغ به بشريت تحويل دادهاند. البته مشتي دروغ دلپذير، مشتي دروغ « راست »، مشتي دروغ زندگي بخش.
با چنين زمينهاي، چندان ساده نيستكه ميان حقيقت و واقعيّت از يكسو و دروغ و خيال از سوي ديگر، مرزي روشن و جداكننده قائل باشيم. نه چيزي ميتواند يكسره حقيقت محض باشد و نه چيزي دروغ محض. نوع بيان و استفاده از عنصرهاي ساختاري درست و يا نادرست، سالم ويا ناسالم، ميتواند در ديگران اين ذهنيّت را پديد آورد كه آن موضوع بيانشده را متعلّق به يك اردوي معيّن فکري و يا ارزشي بدانند. اردوي حقيقت و يا اردوي دروغ ؟
بايد به اين واقعيت اعتراف کرد که گاه بيان يك حقيقت و يا واقعيّت به گونهاي انجام ميگيرد كه در ذهن شنوندگان يا خوانندگان جز دروغ هيچ ردپاي ديگري از خود به جا نميگذارد. از طرف ديگر، چه بسا خلاف آن نيز پيش آيد كه يك دروغ بزرگ، چنان در جامهي آراسته و پذيرشمند نوشته و بيان بخزد كه در ذهن هيچ کس، کمترين ترديد هم شکل نگيرد.
در اين موردها، آنچه اهميّت دارد، نوع بهرهگيري از عنصرهايي است كه در زمينههاي ذهني، گفتاري، رفتاري، اخلاقي و بسياري ديگر، برابر با پيشزمينههاي پذيرفتهشدهي مردم باشد. هريك از ما كه اين قانونمندي را رعايت كنيم، صرف نظر از آن که واقعيّت را به تصوير بكشيم و يا از تخيّل وحشي و بلندپرواز خويش استفادهكنيم، مورد اعتماد شنونده و خواننده قرار خواهيم گرفت. اين اعتماد تنها زماني درهم شکسته خواهد شد كه خلاف گفتهها و نوشتههاي ما ثابت گردد.