تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

  

چندی پیش، خواننده‌‌ا‌ی ارجمند، در یادداشتی که مربوط به مقاله‌ی « روح بی‌قرار و تشنگی‌های ابدی» بود، برای من نوشت که  پیام موضوع‌هایی از قبیل داستان‌های عاشقانه‌ای که پای شاهزاده و گدایی در میان باشد، دیگر برای نسل ما « لو » رفته است و کسی را به سوی خود نمی‌کشد. حرف این خواننده، در اندیشه‌ی من، از آن رو برانگیزاننده بود که او نه از سر تحقیر و یا تاختن که از روی تعمق و مسؤلیت و به عنوان یک باور فردی، چنین نکته‌ای را بازگفته‌‌بود. از این رو جا داشت که من به این نکته بیشتر بیندیشم. در همین جا برای آنان که آن مقاله را نخوانده اند یادآوری کنم که اصل این داستان را یک نویسنده‌ی نام‌آور سوئد به نام « یلمار برگمن Hjalmar Bergman » نوشته است. او عمر کوتاهی داشت. ( تولد: 1883 میلادی/  مرگ : 1931 میلادی) اما در همین عمر کوتاه، توانست آثار بسیار ارزنده‌ای و عمیقی به حوزه‌ی ادبیات سوئد بیفزاید.

 

نخست این نکته را بازگویم که داستان مورد نظر، زمینه‌ی شاهزاده و گدایی ندارد که ما روی پیام‌های تکراری و ابتدایی چنان روابطی تکیه‌کنیم. در چنان داستان هایی، همه‌ی شاهزاده‌ها و نیز آنان که بازیگران خوشبخت آن داستان ها از آب در می‌آیند، معمولاً به ماه شب چهارده شباهت دارند و در هوش و مهربانی نیز در همه‌ی افلاک مانندی برایشان نیست. داستان هایی با آن سرشت، غالباً داستان‌های بی‌نویسنده‌ی یک ملتند که در خلال سده‌های بسیار شکل گرفته‌ و دگرگون شده‌اند. در فضای چنان داستان هایی، غالباً اراده‌ی خاص یک فرد نیست که حرف اول و آخر را می‌زند بلکه خواست یک انبوه از مردم یک سرزمین است که در خلال زمان های دراز، بدان‌گونه، شکل گرفته‌است. در حالی که این داستان از یک طرف، توسط یک نویسنده‌ی شناخته‌شده و معاصر ما نوشته شده است و در آن به طور عمده، به اعماق مناسبات انسانی شخم می‌زند. حتی روال آن از آغاز چنان نبوده‌است که زمینه ساز شکل‌گیری داستان عاشقانه‌ای باشد.

 

در این داستان، بخش عاشقانه‌ی آن چنان کوتاه است که جای چند و چونی برای به کرسی نشاندن بحث‌هایی از این دست نمی‌ماند. فضا چنان است که خواننده کاملاً متقاعد می‌شود که حضور عشق در این داستان، حضوری حاشیه‌ای است و به نظر نمی‌رسد که نویسنده، چنان اندیشه‌ای از آغاز در سر داشته‌باشد.  البته اگر هم داشته، روال داستان راچنان شکل‌داده که خواننده، به چنان گمانی نمی‌افتد. سؤال مطرح برای من آنست که این نسل، خواهان چه پیام یا پیام‌هایی است که « لو » نرفته باشد و همچنان طراوت خود را حفظ کرده‌باشد؟ دیگر آن که، پیام هایی که اینک « لو » رفته‌اند از چه تباری هستند که انسان بتواند آن‌ها را بشناسد تا دست کم در نوشته‌های خویش، از تکرشان بپرهیزد.

 

لازم می‌دانم به اختصار بگویم که داستان « روح بی‌قرار و تشنگی‌های ابدی » با توجه به تحلیلی که من در آن نوشته ارائه‌داده‌ام چه پیام‌هایی داشته است. البته چه بسا هرکس به تناسب درک و انتظار خویش، بتواند و بخواهد متن مورد نظر را تفسیر و تأویل کند. که البته این نکته هم از موهبت های هنر است که وقتی به خانه‌ی ذهن انسان‌ها راه می‌یابد، جا برای هرگونه کشاکش درون باز گذاشته‌می‌شود. از طرف دیگر شاید گفتنی باشد که وقتی ما از چیزی به نام « پیام » صحبت‌می‌کنیم، ممکن است در ذهن شماری، این اندیشه شکل بگیرد که چنان پیام‌هایی باید در یک جمله‌ی کوتاه خلاصه‌شود. در حالی که اگر در آثار هنری، در انتظار پیام‌هایی از این دست ‌باشیم، باید گفت که راه باطل رفته‌ایم.

 

پیام یک داستان، آن چیزی است که شما بعد از شنیدن یا خواندنش، دوست دارید بنشینید و به آن بیندیشید، زیر و رویش کنید و جوهر آن را در برابر خویش بگذارید  و حتی شوق آن را داشته باشید که برخی از آن ها را به علت ویژگی‌های رشد دهنده، وارد زندگی خصوصی خود نیز بکنید.  یک پیام، از چنان خصلتی برخوردار است که ما را بی تفاوت رها نمی‌کند. رد پاهایش را هنگام عبور از ما، در جانمان می‌گذارد. گاه چنان عمیق است که تا بقیه‌ی عمر، مرتب رد پای آن را می بینیم و در بُرش‌های گوناگون زندگی، سخت به خود مشغولمان می‌دارد. با توجه به چنین انتظاری از یک اثر فکری و یا هنری، باید گفت که تکیه‌ی این داستان، عمدتاً بر آنست که انسان می‌تواند با کار مداوم، با تأثیر گذاری بی‌وقفه اگر چه اندک، در پیرامون خود، آغازگر تغییرات مثبتی باشد.

 

قبل از آغاز چنان روندی، خود شخص باید به این اصل باور داشته‌باشد که برخوردهای وی با دیگران، صرف نظر از آن که گاه با بی‌اعتنایی، مقاومت و گاه با اعتراض و خشم آنان روبرو شود، قطعاً در جایی از جان آنان رسوب می‌کند و دیر یا زود، موجب ایجاد دگرگونی‌هایی سازنده در رفتار آن فرد یا افراد می‌گردد. از دیگر نکته‌های قابل اندیشیدن در این داستان آنست که در بستر زمان، چگونه اقیانوسی از نفرت، بدل به اقیانوسی از عشق و محبت می‌گردد. در بیشتر قصه‌ها و حتی رویدادهای تاریخی، غالباً همه چیز از محبت و عشق آغاز می شود اما به دلایل گوناگون، گاه به نفرتی عمیق پایان می‌گیرد. در حالی که در این داستان، همه‌چیز از نفرت آغاز می شود اما در گذر زمان، این کوه آهکی نفرت، در برابر رفتار مسؤلانه و انسان دوستانه‌ی یک شخص، سرانجام از هم می پاشد و تبدیل به غبار می گردد.

 

درست است که یکی از بازیگران این داستان، یک شاهزاده است. اما این شاهزاده، از آن کسانی است که جاه و جلال شاهی خویش را ترک می‌گوید تا بتواند پاسخی برای درد درون انسانی، پاسخی برای دل بی قرار و ذهن ناآرام خود بیابد. در داستان مورد نظر، بسیاری نکات جزئی، به شکلی بسیار اندیشه‌برانگیز بازگو شده‌است که من نیازی به تکرار آن‌ها اگر چه با بیانی دیگر نمی‌بینم. باید بگویم که من داستان آن نویسنده ی سوئدی را به شکلی بازنویسی کرده‌ام. طبیعی است که جوهر اصلی داستان از آن اوست. اما اگر قرار بود که من خود را در چهار چوب جمله‌ها و گفته‌های نویسنده نگاه می داشتم، در آن صورت، اثر حاصل‌شده، چیزی جز یک ترجمه‌ی ساده نبود. هر چند متن داستان حتی به همان شکل اصلی و ترجمه شده، از عنصرهای ارزنده ی گوناگون فکری، سرشار است.

 

راستی نسل امروز ما، خواهان چه پیام « لو » نرفته‌ای است؟ آیا چنین پیامی اصولاً وجود دارد؟ در جواب می‌توانم بگویم هم بله و هم نه. بله از آن رو که هر نسلی خواهان شکل‌دادن جهان به آن گونه‌ای است که وی ‌می‌خواهد. اما این شکل دادن، قطعاً آن‌قدر متفاوت‌تر از گذشته نیست که کسی، شکل جدید را بازنشناسد. شاید یک مثال عینی، کمی ما را به روشن‌تر کردن موضوع کمک‌کند. اگر نگاهی به ساختار بیرونی ماشین‌هایی که در خلال صد سال اخیر در تمام نقاط دنیا تولید شده‌اند بیندازیم، می بینیم که تغییرات وارد آمده بر آن‌ها در ساختار اصلی، به هیچ‌وجه نکته‌ی شگفت برانگیزی نیست در حالی که بخش درونی و کارکردهای متفاوت آن‌ها، از ظرائف تکنیکی و الکترونیکی غیر قابل باوری، سرشار شده‌است. چنان که برمی‌آید، بیشتر تغییرها از نوع دوم است. یعنی برای بهتر کردن کیفیت کار است نه از نوع کنارگذاشتن بنیادهای اصلی برای شکل گرفتن یک ماشین جدید. ماشین جدیدی که مثلاً دو تا چرخ داشته‌باشد و هیچگاه سقفی برای آن ساخته نشده باشد. چه در باران بهار و چه در برف زمستان.

 

البته در جهان، مفهوم‌های متفاوت و گاه متضادی میان اندیشه ی « نو » و « نوسازی » وجود دارد. به عنوان مثال، مفهومی که مثلاً « خِمِر»های سرخ در دهه‌ی هفتاد میلادی از « نوسازی » داشتند، با دریافت‌های بیشتر عاقلان و اندیشمندان دنیا نمی‌توانست انطباق داشته‌باشد. قاعده‌ی کار برآنست که نوسازی‌های جهان امروز، بر پایه‌های « امروز » و « گذشته » بنا شده‌است و جبراً آنان در کامبوج به چنین اندیشه‌ای باور نداشتند. آنان معتقد بودند که هر چیزی را که مربوط به گذشته‌است باید ویران ساخت و سپس همه‌چیز را از نو‌ ساخت. حتی از دیدگاه آنان، انسان‌ها می‌باید نابود می شدند و انسان ‌های تازه متولد شده‌ای با ذهنی کاملاً سفید، جای آنان را می گرفتند. در آن نظام فکری، فقط نمونه‌های خاصی از انسان های موجود که مورد تأیید رهبرانشان و از جمله « پُل پوت »‌بودند، می‌توانستند زنده بمانند.  البته اگر درک و عمل « خِمِر » های سرخ را ندیده بگیریم، می‌بینیم که در سراسرجهان، نوسازی، در عمل بهتر کردن  همان چیزی است که در گذشته وجود داشته است. از همین روست که حتی می‌توانیم شاهد باشیم که پس از گذشت دو یا سه دهه، دوباره باز همان مدل‌هایی از برخی ماشین‌ها و یا دیگر اشیاء که یک روز باید به زباله‌دان تاریخ انداخته‌می شد، وارد میدان می شود و به‌به و چه‌چه هزاران انسان را به دنبال خود دارد.

 

هنوز فراموش نکرده‌ایم اشتیاق بخش عظیمی از مردم جهان را که در اواخر سده‌ی بیست میلادی، دوست داشتند مدل قورباغه‌ای « فُلکس واگن » دوباره وارد بازار شود. تولید این مدل که در ده‌هه‌ی پنجاه تا هفتاد میلادی یکی از پرفروش‌ترین ماشین های‌ جهان به شمار می‌آمد، یک‌باره متوقف شد. اما پس از گذشت نزدیک به دو دهه، ناگهان حسی از دلتنگی و خالی بودن جای آن، دل جهانیان را به تب و تاب انداخت. از این رو، شرکت « فولکس »، همان مدل دیرینه را با تغییرات ظاهری اندکی و دگرگونی‌های الکترونیکی بسیاری، باردیگر به دایره ی تولید انداخت اما آن چنان قیمت گرانی بر‌آن گذاشت که خیلی‌ها نسبت به آن « عزیز از دست‌رفته » ناامید شدند.

 

البته تجارت، تجارت است. شرکت های دیگری از قبیل سیتروئن، نیسان و پژو، موقعیت را مغتنم شمردند و آرزوهای عمیق مردم را در شوق داشتن چنان ماشین هایی که فقط به فولکس قورباغه ای گره خورده بود، با تولید ماشین‌‌های مشابه خویش برآورده ساختند. از این رو باید گفت که تنوع‌جویی، نوعی پاسخ به روح تازه‌جوی انسانی است. اگر انسان خواهان تنوع است به معنی آن نیست که می بایست شکل قبلی و یا شکل‌های قبلی برای همیشه مرده باشند. بلکه در هر دوره از تاریخ، بار دیگر همان شکل‌هایی که روزی بوی کهنگی اعصار و قرون می‌داده‌اند، دوباره به نیازتازه جویانی که آن دیرینه‌ها را تجربه نکرده‌اند، پاسخ مساعد می‌دهند. در زمینه های دیگری از قبیل مسکن، لباس، آرایش مو و صورت، نیز همین قاعده و قانون در همه جای دنیا مصداق دارد. در زمینه‌ی مسائل فکری و هنری، ظرائف و دقائق کار کمی متفاوت‌تر خود را به نمایش می‌گذارد. اما در همه‌ی این جلوه های فکری، موضوع اصلی، انسان است.

 

اگر نیازهای بنیادی انسان امروزین نسبت به انسان های سده ها و هزاره‌های پیشین تغییر اساسی کرده بود، در آن صورت، دیگر نه شعر حافظ بیت الغزل معرفت بود و نه گلستان سعدی، مانند ورق زر به خانه های خُرد و کلان راه می یافت و نه حتی شعر فردوسی می توانست در ذهن میلیون ها ایرانی در خلال همه‌ی این تاریخ گذرندهی پر فراز و فرود، قامت استوارگونه‌ی یک کوه عظیم و تحسین برانگیز را داشته‌باشد. طبیعی است که در گستره‌ی زندگی روزانه، در عرصه تکنیک و پیام رسانی، دگرگونی‌ها همچنان به پیش می‌تازند.

 

اگر در هزار سال پیش، فرستادن و باز فرستادن نامه به یک شخص، ماه‌ها به درازا می‌کشید، به معنی آن نیست که کوتاه شدن زمان رسیدن نامه‌ها در زمان ما آن هم در یک چشم به هم‌زدن در سراسر کره‌ی خاک،انسان امروزین را عمیق‌تر، اندیشمندتر و خلاق‌تر کرده‌ باشد. مشکل اساسی بشریت در آن دیرینه سال‌ها و سده‌ها، مشکل اینترنت نبود. همچنان که اینترنت در این روزگارنیز نمی‌تواند یگانه گره‌گشای مشکلات اسان باشد. چه بسا در برخی عرصه‌ها، اگر مشکلات بیشتری نیافریده‌باشد، گره‌گشایی‌های زیادتری ایجاد نکرده‌است. بخش زیادی از وقت ما به سیر و گشت در پوسته‌ها می‌گذرد.  دل‌مشغولی ما در آن‌ها، خواه ناخواه، قسمتی از وقت و عمر ما را می‌گیرد. اگر چه می‌توان ادعا کرد و باور داشت که عمر متوسط انسان امروز، نسبت به انسان دیروز بیشتر نیز شده است.

 

اگر انسان امروز، وقت کمتری دارد نه از آن روست که نیازهای بنیادین او تغییر کرده، بلکه از آن‌روست که او، دل مشغولی‌هایش را هزار تکه‌کرده است. اما وقتی آن تکه‌ها را به هم می‌چسبانیم، در می‌یابیم که در بنیاد، همان‌هاست که در سده ها و هزاره‌های پیشین بوده است.  طبیعی است که نام این دل مشغولی‌ها، ساختار و رنگ تار و پودشان تغییر کرده است اما باید گفت که در جوهر آن علائق، تغییر چشمگیری حاصل نشده‌است. طبیعی است که در آینده‌هایی که انسان هنوز می‌تواند پیش‌بینی‌کند بازهم حاصل نخواهد شد. میل به آرامش و صلح، شوق برای داشتن سلامت جسم و جان، علاقه به روابط مهرآمیز انسانی، نبود نگرانی برای کار، مسکن و تأمین اجتماعی، آزادی بیان، دین، مذهب و آرمان‌های گوناگون سیاسی و فلسفی و حفظ حرمت انسانی از نکاتی است که از دیرزمان جزو خواست‌های بنیادی انسان بوده است و تا زمانی که این موجود، در همین ساخت و بافت و قامت وجود دارد، در ردیف نیازهای وی باقی خواهد بود.

 

تردید نیست که برخی ابزارهای ارتباطی از جمله زبان، در خلال زمان تغییر می‌کند. نوع تغییر زبان و آهنگ این تغییر در جامعه های گوناگون، متفاوت است. گاه گذشت چند سده بر یک زبان، همان دگرگونی را پدید نمی‌آورد که گذشت چند دهه ممکن است به وجود آورد. برخی زبان‌ها در پاره‌ای کشورها از چنان تحول واژگانی برخوردار شده‌اند که زبان چند سده‌ی پیش آنان نه تنها برای مردم غیر متخصص که حتی برای اهل تخصص نیز قابل فهم نیست مگر آن که آنان، آن دگرگونی‌ها را بخوانند و آموزش ببینند. در حالی که در کشورما، هنوز زبان فردوسی، رودکی و تقریباً بیش از نود درصد از شاعران و نویسندگان ما که به فارسی قلم‌زده‌اند، برای فردی که متخصص هم نباشد اما از یک دانش قابل قبول پایه‌ای برخوردار باشد، قابل فهم است.

 

گذشته از این‌، به یاد داشته‌باشیم که هر انسان، به تناسب تجربه، دانش و کیفیت دوران رشد خویش، از چشم اندازهای گوناگونی برخوردار است. همین گوناگونی چشم‌اندازهاست که به زندگی فکری انسان غنا می بخشد.  آری، جوهر داستان « روح بی‌قرار و تشنگی‌های ابدی » برای همه‌ی دوران های تاریخی و همه‌ی انسان‌ها از هر سرزمین و فرهنگی که هستند، همچنان تازه است و تکرار ناشدنی. اما شکل ارائه‌ی آن، قطعاً باید تغییر یابد و گرنه جاذبه‌ی خویش را از دست می‌دهد. اگر حافظ به نامکرری داستان عشق از هر زبان اشاره می‌کند، در واقع، توجه به همان ساختار تازه‌ی بیان دارد و گرنه، مضمون همان است که از آغاز بوده است.

 

 

 برخي از کارهاي ديگر اشکان آويشن را مي توان درتارنماي  « باريکه‌ها و گستره‌ها »  ديد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 16:21  توسط A.Avishan  | 

 

 

پس از این گفتگوها و دیدن آن همه درد و بی‌قراری و ویرانی، شاه جوان به فکر می‌افتد که در این سرزمین ویران، کار‌های زیادی است که انسان می‌تواند انجام دهد..  به همین دلیل، اولین کاری که می‌کند، مرتب کردن محلی است برای خوابیدن دختر و نیز جایی برای خوابیدن خویش. فردا صبح، همین که  از خواب بر می‌خیزد و کمی خود را به دختر نزدیک می‌کند تا با وی سر صحبت را بگشاید، او مانند یک گربه‌ی وحشی، بار دیگر آماده‌ی حمله به وی می‌شود. این‌بار نیز فریاد دختر به آسمان بلند می‌شود که چرا مرد غریبه، خانه‌ی وی ترک نمی‌کند و به دنبال کار خود نمی‌رود.

 

اما شاه جوان تصمیم خود را گرفته‌است. او سر آن ندارد که آن دختر را تنها بگذارد و یا آن شهر ویران را ترک کند. از این رو به فکر می‌افتد تا چیزی برای خوردن دختر و خود پیدا کند. از خانه بیرون می‌رود و در میان خیابان ویران دهکده به دنبال چیزی برای خوردن می‌گردد. آن‌قدرمی رود تا یکباره، سر از ساحل دریا در می‌آورد. در آن‌جاست که می‌تواند مقداری خوردنی فراهم ‌سازد و برای دختر نیز بیاورد. همین که چشم دختر به غذاها می‌افتد با خشم و حرص به آن‌ها حمله‌ور می‌شود و همه را از دست او می‌قاپد و  با ولعی پایان ناپذیر می‌خورد. سرانجام به جای تشکر از مرد غریبه اما مهربان، سیلی محکی به صورتش می‌نوازد و باز فریاد بر می‌دارد که چرا او را تنها نمی‌گذارد.

 

این‌بار شاه جوان فکر می‌کند که بهتر است به یک برنامه ریزی اساسی دست بزند. به همین دلیل به بیابان می‌رود، مقداری از زمین‌های مزروعی افتاده و استفاده نشده را در اختیار می‌گیرد و شروع به شخم زدن و دانه پاشیدن می‌کند و به آبیاری آن‌ها می‌پردازد. پس از هفته‌ها و ماه‌ها، محصولات کاشته شده به بار می نشیند. این‌بار احساس خوشحالی شاه جوان، مرزی نمی شناسد. او وجود خود را سخت مفید و مؤثر می‌یابد. اما در این میان هیچ‌گونه تغییر مثبتی در رفتار دختر پدیدار نشده‌است. نه نشانی از امید، نه نشانه‌ای از همدلی، نه جلوه‌ای از یک لبخند دوستانه. هیچ! هیچ! دختر حتی دستی به موهای خود نکشیده و یا لباس‌های کثیف و پاره‌ی خویش را عوض نکرده‌است. یگانه شعار دائمی او آنست : « من به وجود تو احتیاج ندارم. هرچه زودتر از این جا ناپدید شو ! »

 

شاه جوان کم‌کم به فکر می‌افتد که آن خانه‌ی خرابه را تعمیر و قابل سکونت‌سازد. لذت حاصل از این کار، برای او می‌تواند صدها برابر عمیق‌تر و ماندنی‌تر از لذتی باشد که او با کمک هزاران کارگر و معمار، به ساختن بنای یادبود بر آرامگاه پدرش مشغول بود. اما حتی در این مرحله نیز از سوی آن دختر جوان، جز کلمات خشن و ناسپاسانه چیز دیگری عایدش نمی شود. اما با وجود این، او تلاش‌می‌کند که خدمتکاران متعددی را در خدمت وی بگمارد و همه‌ی امکانات لازم را برایش فراهم آورد تا مگر سرانجام، آتش خشم دختر تبدیل خاکستر شود.

 

از طرف دیگر، وقتی مردم آن آبادی در می‌یابند که یک نفر غریبه با چنان دلسوزی و دقتی در پی بازسازی خانه، زمین و مزرعه‌‌ی دختر است، آنان نیز به شوق و ذوق می‌آیند و کار بازسازی خانه‌های ویران شده‌ی خویش را از سر می‌گیرند. دیری نمی گذرد که این خبر دهان به دهان می‌گردد و شوق بازسازی و امید به آینده‌ی بهتر در دل‌های مردمان ناامید و گریخته از یار و دیار، هنوز هم پررنگ و پررنگ تر می‌شود. انگار زندگی دارد یک بار دیگر پس از آن جنگ خانمان سوز، چهره‌ی زیبای خود را به مردم نشان می‌دهد. اما آن دختر خشمگین، همچنان در سکوت و خشم و نفرت خویش غرق است. ظاهراً چراغ امیدی به نجات او از آن ورطه‌ی مرگ‌آور چشمک نمی‌زند. اما شاه جوان در کاری که پیش‌رو دارد مصمم است. او به آن‌چه می کند اعتقاد دارد و به همین دلیل خشم بی‌پایان دختر نسبت به وی، کمتری تزلزلی در اراده‌‌اش پدید نمی‌آورد.

 

یک روز که شاه جوان به لب چاه آب می‌رو تا مقداری آب بیاورد، با مردان کهنسال دهکده روبرو می شود که در آن جا جمع شده‌اند. آنان به او می‌گویند تو یگانه کسی هستی که بیش از هرکس و هر چیز به بازگشت زندگی و شادمانی به آبادی و نیز به مملکت ما کمک کرده‌ای. از این رو، ما کسی را شایسته تر از تو نمی‌دانیم که به رهبری کشور خود برگزینیم. شاه جوان از این پیشنهاد یکه می‌خورد و به نحو دوستانه‌ای، مخالفت و مقاومت خود را ابراز می‌دارد. اما آنان در تصمیم خود محکم می‌ایستند و اصرار دارند که هیچ‌کس نمی‌تواند شایسته‌تر از او باشد.

 

سرانجام، شاه جوان در برابر اصرار بسیار آنان، اجازه می‌خواهد که مقداری روی این موضوع فکر کند و سپس جواب قطعی خود را بدهد. سپس او از آن جمع  به سوی خانه روان می شود. در میان راه، او دختر جوان را می بیند که از روبرو می آید. همین که چشم دختر در روشنایی رو به زوال غروب به شاه جوان می‌افتد، شروع به داد و فریاد می کند که تو در این جا چه می‌کنی؟ بساطت را هرچه زودتر جمع کن و از این‌جا برو! شاه جوان به دختر می گوید: « حق با توست. اینک برای من کاری چندان نمانده است. از این رو اجازه می‌خواهم که از خدمت تو مرخص شوم و به کشورم بازگردم.» اما درست در همان لحظه، دختر با نفرت و خشم، خود را به روی شاه جوان پرت می‌کند و فریاد می‌زند: « دزد! دزد! » شاه جوان با زحمت بسیار، خود را از چنگ دختر رها می‌سازد اما فریاد دختر همچنان بلند است: « دزد! دزد را بگیرید! قاتل را بگیرید! »

 

مردم با شنیدن فریاد دختر از خانه‌ها بیرون می‌آیند و بی‌آن که از کسی چیزی بپرسند با هرچه  در دست‌دارند به جان شاه جوان می‌افتند و او را خونین و مالین می‌کنند.  اما پس از آن که درمی‌یابند که او همان جوان غریبه‌ای است که از سوی آنان حتی نامزد مقام شاهی شده است، دست از سرش برمی دارند. همه در غرقابی از حیرت، سرگشتگی و شرم فرو رفته‌اند. اما دختر جوان تنها کسی است که همچنان دادمی‌زند و او را دزد، آدم‌کش و آتش‌زن می‌نامد. در این هنگام است که خشم مردم یک باره متوجه دختر جوان می‌شود که دیوانه‌وار، شاه جوان را هدف توهین و اتهام قرار ‌داده است.

 

در این میان، یکی از ریش‌سفیدان ده که همه به او احترام می گذارند، جلو می‌آید و می‌گوید: « یا این دختر گرفتار ارواح خبیثه شده است یا آن که آگاهانه در صدد است تا علیه این جوان، به دروغ، شهادت بدهد. او را دستگیر سازید! » اما در این لحظه، شاه جوان به حرف درمی‌آید و می گوید: « حرف های این دختر، حقیقت دارد. من شاه همان کشوری هستم که دستوردادم تا به این‌جا حمله‌کنند. هرچه ویرانی و رنج و درد نصیب شما شده به علت تصمیم من بوده است. از شما می‌خواهم که مرا بکشید! »

 

همه برجای خود خشکشان می‌زند. هیچ کس حرفی بر زبانش نمی‌آید. آن مرد ریش سفید که دختر را به دیوانگی و یا اتهام زنی متهم کرده است، با شنیدن حرف‌های شاه جوان، عبای خود را بر سر می‌کشد و از آن جا دورمی‌گردد. بقیه نیز در پی او، یکی پس از دیگری، راه خود را می‌کشند و می‌روند. تنها کسانی که باقی می‌مانند، دختر و شاه جوان است. شاه جوان نیز بدون آن که کلمه‌ای بر زبان بیاورد، راهش را به سوی بیابان کج می‌کند تا راهی کشور خویش شود.

 

او در تاریکی شب تا جایی که توان دارد راه می‌رود. آن گاه که می‌خواهد برای رفع خستگی، دست و صورتی بشوید، متوجه می شود که دختر جوان،  تمام راه را در پی او با حفظ فاصله آمده است. زمانی که شاه جوان به مرز کشور خود می‌رسد، در کنار جوی آب زلالی توقف می‌کند تا خستگی از تن بشوید. در سرش اندیشه‌های گوناگونی در جَوَلان است. در اندیشه است که آیا به کشور خود برگردد یا آن ‌که راه کشور مغرب را پیش گیرد که نیروهای نظامی او، آن جا را نیز به ویرانه‌ای تبدیل ساخته‌اند.

 

درست در همان گیر و دار، شاه جوان، سایه ای را روی سر خود احساس می‌کند. و ناگهان دختر را در برابر خود می‌بیند. اما این بار با جامه‌ای آراسته، موی شانه کرده و صورت درخشان و تمیز، زیباتر از دختر شاه « جودا »، ثروتمندتر از دختر شاه « هند» و عاقل تر از دختر شاه « مصر ». شاه جوان به یاد کلمات درشت، خشن و اهانت بار دختر می‌افتد و به همان دلیل به او می‌گوید: « چرا مرا دنبال می کنی؟ » و دختر جواب می‌دهد: «چرا تو از من می‌گریزی؟» شاه جوان در پاسخ او می‌گوید: « چگونه می‌توانم از تو نگریزم که تمام سرزمین مادری‌ات را تبدیل به ویرانه‌ای ساخته‌ام؟»

 

در آن لحظه، بار دیگر شراره‌های خشم در چشمان دختر ظاهر می‌گردد. دختر با صدای بلند، او را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید: « کارهای بزرگت را به یاد بیاور! نخستین آن‌ها این است که تو موجب شدی تا از انسان‌ها نفرت داشته باشم و به هیچ‌کس عشق نورزم.» شاه جوان می‌گوید: « راست می‌گویی. من سرچشمه‌ی همه‌ی نفرت های آتشفشانی توام. اما اینک چه کاری می توانم برایت انجام دهم؟» دختر سکوت می‌کند. سکوت او از روی خشم و نفرین نیست. از ژرفای احساس دیگرگونه‌ای است که واژه‌ها و ابزارهای کلامی انسانی، توانایی بردوش کشیدن آن را ندارند. شاه جوان پس از نفس کشیدن آن سکوت اندوهگینانه، مستانه، شوق‌آمیز و سرشار از سپاس های انسانی دختر، از جا بر می‌خیزد و پایش را از مرز کشور مشرق به خاک کشور خویش می‌گذارد بی آن که دختر را دعوتی به همراهی و همدلی کند.

 

وقتی که مشاور اعظم و دیگر مشاوران شاه درمی‌یابند که او از سفر دور و دراز خود برگشته‌است، در همه جا بساط جشن و شادمانی برپا می‌شود. اما شاه جوان با پناه بردن خویش به‌ آن خانه‌ی فقیرانه که تمام دوران نوجوانی‌اش را برای آموزش در آن‌جا گذرانده است، چراغ شادمانی مردم را یک باره خاموش می‌سازد. در آن جاست که  ناگهان در نیمه‌‌های شب از صدای گریه‌ی کسی بیدار می‌شود. شاه جوان برمی‌خیزد و تمام اتاق‌ها را می‌گردد اما کسی را نمی‌یابد.

 

او می داند که در آن ساختمان، هیچ کس دیگر زندگی نمی کند. از این رو به داخل  باغ  می‌رود و همه‌جا را جستجو می‌کند اما چیزی نمی‌یابد. سرانجام به بستر باز می‌گردد. اما لحظه‌ای بعد، دوباره صدای گریه آغاز می‌شود. شاه جوان در تاریک و روشن سپیده دم از جا برمی‌خیزد، لباس می‌پوشد و از کنار پنجره‌ی اتاق خویش می‌گذرد. در آن‌جاست که چشمش به هیکل انسانی می‌افتد که روی زمین مچاله شده و همچنان اشک می‌ریزد. شاه جوان دختر را به جا می‌آورد. خود را به او می‌رساند و دست هایش را می‌گیرد و می‌گوید:« تو چرا این قدر گریه می کنی؟» اما دختر هیچ جوابی نمی‌دهد.

 

اما پس از آن که شاه جوان، چند و چندین بار سؤال خود را تکرار می‌کند و دست‌های او را که محکم به صورتش گرفته، کنار می‌کشد، دختر، نگاهش را به چشم‌های شاه جوان می‌دوزد و می‌گوید: « چرا نگریم؟ تو پدر و مادر و دیگر نزدیکان مرا کشتی. اما من گریه نکردم بلکه قلب خود را با نفرت سرشار ساختم. تو سرزمین مرا ویران ساختی. اما من گریه نکردم بلکه وجودم را در دریایی از خشم فرو بردم. تو کشور و خانه‌ی مرا دوباره ساختی و همه‌ی دارائی‌ام را با صبوری ایوبی خویش به من بازگرداندی. اما من بازهم جانم را از میان موج خشم و کین بیرون نیاوردم. اما سرانجام، آرام آرام، آن جلوه‌ی شکوفنده‌ی انسانی تو، نفرت مرا از میان برد. آن‌گاه شکیبایی عمیقت، دریای بیزاری و نومیدی مرا خشک کرد و سپس، تواضع احترام‌آمیز تو، موج خشم و کین مرا از نفس انداخت. باید آشکارا اعتراف‌کنم که تو بر من پیروز شده‌ای. من چگونه می توانم نگریم؟»

 

آن‌روز، وقتی که مردمان پایتخت « سرزمین عربی خوشبخت» از خواب بیدار شدند، شاه جوان خویش را در میدان شهر در کنار دختری دیدند که دست در دست هم، قدم می زدند. خبر به مشاور اعظم و دیگر مشاوران شاه رسید. هنوز لحظاتی نگذشته بود که شاه جوان همراه با آن دختر زیبا از سوی مردم کنجکاو و علاقه‌مند محاصره شده بودند. مشاور اعظم وقتی که این منظره را دید، جلوتر آمد و در برابر شاه جوان تعظیمی کرد و گفت: « آیا شاه جوان، همسر دل‌خواه خویش را پیدا کرده است؟» شاه جوان با صورتی شکوفا و نگاهی پر از شوق زندگی، سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان‌داد.

 

مشاور اعظم دستور داد تا شاه جوان و همسر زیبایش را به قصر سلطنتی آوردند و آنان را درکنار هم نشاندند. همه‌ی درباریان و مقام‌های کشوری و لشکری از برابر آن‌ها با احترام و خوشحالی گذشتند و از این که شاه کشورشان، همسر دل‌خواه خود را یافته است، سخت شادمان شدند. در این لحظه، شاه جوان، سرش را نزدیک گوش دختر برد و آهسته گفت: « راستی اینک چه کاری مانده است که من باید انجام دهم؟ »

 

دختر با لبخندی پرمعنی و سرشار از شوخ‌چشمی و مهر گفت: « هنوز دل تو به طور کامل به تصرف من در نیامده است. جا دارد که من در این زمینه، تمام تلاش‌های خود را به‌کار برم. اما تو چیزی را که تصرف کرده‌ای، دلی است که روزگاری بسیار فقیر و خالی بود اما تو آن را غنا بخشیدی. دلی که سرشار از نفرت و کین بود اما تو به آن عشق ورزیدن را آموختی. دلی که در آتش خشم و انتقام می‌سوخت اما تو به آن مهربانی و آرامش را هدیه دادی، درست مانند گل هایی که در فصل بهار، سراسر درخت‌های انجیر را در سرزمین عربی خوشبخت، فرا می‌گیرند.» 

 

      برخي از کارهاي ديگر اشکان آويشن را مي توان درتارنماي  « باريکه‌ها و گستره‌ها »  ديد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:29  توسط A.Avishan  | 

 

داستان مورد اشاره از این قرار است که در یک سرزمین عربی، شاهی سلطنت می‌کند که تنها یک فرزند پسر دارد. این پادشاه نه تنها فردی است عادل و عاقل بلکه بیش از پیش، دلسوز به حال رعیت خویش. در قلمرو او، فقر، ستم، جنایت و آدم‌کشی، دزدی و خلاف، هیچ معنایی ندارد. شهرها آباد، روستاها سر سبز و سرشار از محصولات کشاورزی، مردم نیز راضی و خوشبختند. همه دلشادند از این که چنان شاهی دارند و در چنان سرزمینی زندگی می‌کنند. با توجه به توصیف هایی که شد، شاید اگر نام بهشت برین را برای این سرزمین انتخاب بکنیم، بی‌راه نرفته‌ایم.

 

این پادشاه برای تربیت فرزند خویش و آماده کردن او برای جانشینی، تصمیم می‌گیرد که از همان آغاز، او را در محلی جدا از کاخ سلطنتی تربیت‌کند. محل مورد نظر نه شکوه قصر شاهان را دارد و نه انسان‌های فراوانی به آن‌جا رفت و آمد می‌کنند.  ساختمانی است نسبتاً فقیرانه و تنها کسانی حق رفت و آمد بدان جا را دارند که برای تربیت فرزند او در همه‌ی زمینه‌ها ، دارای مأموریت هستند.  شاه بسیار شادمان است که در آینده، کشوری را به فرزند خویش تحویل می دهد که هیچ مشکلی ندارد که بخواهد با آن دست و پنجه نرم کند.

 

فرزند شاه رشد می کند و به زودی زمان آن فرا می‌رسد که پدر بخواهد طی مراسمی، سلطنت را به فرزند خویش انتقال دهد. اما درست چند روز قبل از انجام مراسم، حال پدر به طرز غیر مترقبه‌ای بد می‌شود و ناگهان در بستر مرگ می‌افتد. سراسر کشور، عزادار می شوند و شاه جوان بیشتر از پیش، خود را به علت نبود پدری چنان مهربان، تنها و غمگین احساس می‌کند. مشاوران و وزیران حکومتی، شاه جوان را به میان مردم و خیابان‌ها و شهرها می‌برند تا او از نزدیک، وضع و حال مردم را ببیند که تا چه حد راضی و خوشبخت هستند.

 

پس از این گشت و گذار، شاه جوان به قصر سلطنتی بر می‌گردد. در این میان، مشاور اعظم  برای انجام کاری به حضور او می رسد. وی شاه جوان را ناراحت و گریان می بیند. علت را از او می پرسد. شاه جوان جواب می‌دهد که علت گریه‌ی او دو چیز است. یکی مرگ پدر که هنوز سنگینی از دست دادن او را با تمام وجود احساس می‌کند و دیگری این نکته است که وی پس از دیدن مناطق مختلف کشور و دیدار مردم، از خود می پرسد که بعد از این، باید چه کاری برای آن‌ها انجام دهد. نگرانی او از آنست که او نه « کار »ی برای انجام دادن دارد و نه دوست دارد دست روی دست بگذارد و زندگی را به بیهودگی بگذراند. علت گریه‌ی او، در نبود چنان انگیزه‌ای است.

 

مشاور اعظم از حضور شاه جوان مرخص می‌شود تا با دیگر مشاوران خویش به مذاکره بپردازد. وی پس از مدتی به حضور شاه جوان برمی‌گردد و این نکته را مطرح می‌سازد که در کشور ما از دیر زمان، رسم برآن بوده است که هرگاه شاهی درگذشته‌است، جانشین او، به سلیقه‌ی خود، بنای یادبودی برای وی ساخته است. آیا بهتر نیست که شما نیز دست به کار شوید تا چنان ساختمانی، با شکوه هرچه تمام‌تر پا بگیرد؟

 

برق امید در چشمان شاه جوان درخشیدن می‌گیرد. او اینک برای خود، دل مشغولی ارزشمندی پیدا کرده است. از این رو فوراً دست به کار می‌شود. سنگتراشان، نجاران، معماران، طراحان همه گرد او جمع می‌شوند تا بنای یادبود شاه از دست رفته را به بهترین شکل ممکن سامان دهند. یک سال طول می‌کشد تا چنان بنای باشکوهی پا بگیرد و چشمان بینندگان را خیره‌ی زیبایی و عظمت خود بکند.

 

پس از پایان کار، باز شاه جوان، مشاور اعظم را فرامی‌خواند و  این سؤال را به نحو اندوهگینانه‌ای از او مطرح می‌سازد: « خوب، حالا چه باید بکنم؟ من اینک هیچ کار ناکرده‌ای را در برابر خود نمی‌بینم. پدر من، همه‌ی کارهای ناکرده را، خود، کرده‌است. » مشاور اعظم اجازه‌ی مرخصی می‌خواهد تا فرصت داشته باشد که با دیگر مشاوران وارد گفتگو شود. از این رو، پس از رفتن او و نشست همه‌ی مشاوران، مشاور دیگری که مسؤل امور نظامی کشور است  وارد می‌شود. او به شاه جوان پیشنهاد می‌کند که برای « رفع بیکاری » بهتر است شما به سه کشور همسایه که در مشرق، مغرب و شمال مملکت ما قرار دارند حمله کنید و آن‌جاها را به تصرف خود درآورید. تنها کشوری که باید از حمله بدان جا پرهیز کرد، کشور جنوب است. زیرا این کشور در ساحل اقیانوس قرار دارد و هزاران خطر از سوی آن می تواند ما را تهدید کند.

 

اینک شاه جوان از « بیکاری » نجات یافته‌است. او می‌تواند تا مدتی، به اندازه‌ی کافی برای خود گرفتاری، دردسر و نگرانی داشته باشد. از این رو پس از رفتن مشاور نظامی، شاه جوان دستور می‌دهد تا ارتش، فوراً خود را برای یک جنگ سرنوشت ساز به سه کشور مجاور آماده کند. پس از گذراندن دوران آمادگی، جنگی تمام‌عیار و به شکلی غافلگیرانه، علیه همسایه های صلح‌طلب و بی‌آزار آغاز می شود. سر انجام، هر سه کشور مجاور، پس از چهار سال جنگ خانمان برانداز،  نه تنها تسلیم نیروهای شاه جوان می‌شوند بلکه از کشته‌ها، پشته درست می‌شود و خانه‌ها و خیابان‌ها، مزرعه‌ها و باغ ها به کلی تبدیل به ویرانه ای می‌گردد.

 

شاه جوان پس از ویران کردن سه کشور مجاور و رفع خستگی از تن و روح خویش، باز مشاور اعظم را فرا می ‌خواند و از او می‌پرسد که حالا چه باید بکند؟ او نمی تواند بیکار بنشیند. مشاور اعظم اجازه می‌خواهد تا بادیگر مشاوران گفتگو کند تا شاید به راه حلی برسند. پس از مدتی، وی برمی‌گردد و به شاه جوان اطلاع می‌دهد که اینک زمان ازدواج او فرارسیده‌است.  به همین جهت به شاه جوان توصیه می‌کند که به ترتیب، گزینه‌های گوناگون را بیازماید. نخستین گزینه، دختر پادشاه « هند » است  که بیشتر از قطرات اشک خویش، جواهر و آرایه های گران‌قیمت دارد.  گزینه‌ی دوم، دختر شاه « جودا » ست که چهره‌اش زیباتر از قطرات شبنم بر برگ‌های گل زنبق است. گزینه‌ی سوم، دختر پادشاه « مصر » است که عقلی داردعمیق‌تر از عقل جغد و توانایی و تخصصی دارد بیشتر از توانایی و تخصص سوسمار.

 

به دستور شاه جوان، نخست هیأتی به هند فرستاده می‌شود  تا از دختر شاه آن کشور خواستگاری کند. در چنین شرایطی که شاهی جوان با آن همه نیروی جنگی در رأس قدرت نشسته است، چه جای آنست که حتی با وجود عدم تمایل قلبی، مخالفتی ابراز گردد. خواستگاری همان و راهی شدن دختر زیبای شاه هند به سوی شاه جوان، همان. این دختر کسی است که از فرق سر تا نوک پا در ابریشمی پوشیده شده که تار و پود آن از طلا بافته شده است. بر گردن و دست و بدنش، هرچه هست جواهرات گران قیمت آویزان است. چهل شتر سنگ های قیمتی و چهل قاطر بار طلا، وی را همراهی کرده‌است.

 

هنگامی که شاه جوان، همه‌ی آن آرایه ها و پیرایه‌های گران‌قیمت را می‌بیند به دختر می‌گوید: « من چگونه می‌توانم با کسی ازدواج‌کنم که بزرگترین سرمایه‌ی هستی او، مشتی طلای ناب است و انبوهی آرایه‌های رنگارنگ؟ تصور زندگی در چنان دنیای سرد و بیروحی برای من امکان‌پذیر نیست. از تو خواهش می‌کنم که با همه‌ی باری که با خود آورده‌ای به کشورت بازگرد. من هرمقدار هم که تلاش بکنم بیشتر از آن‌چه تو آورده‌ای نمی توانم به تو هدیه نمایم.»

 

اکنون نوبت دختر پادشاه « جودا » ست که خواستگاریش کنند و وی را به این کشور بیاورند تا در معرض نگاه شاه جوان قرار گیرد. این دختر از نظر زیبایی و شکوه، مانند درخت بادامی است که شکوفه‌های بهاری،  تمام اندامش را پوشیده باشد. شاه جوان همین که چشمش به او می‌افتد، این اندیشه در درونش جان می‌گیرد که آیا او در پی زیبایی‌های درون است و یا جلوه‌های سحرآمیز بیرون. او چگونه می تواند از آن همه زیبایی‌های جسم یک انسان لذت ببرد در حالی هیچ گوشه ای از زوایای روح او را کشف نکرده است. از این رو، هنوز با دختر مورد نطر وارد مذاکره نشده، از او و همراهانش می خواهد که به کشور خویش بازگردند.

 

اینک نوبت به گزینه‌ی سوم می‌رسد که دختر پادشاه « مصر » است. او دختری است که وجودش معجزه‌ی هوشیاری و خِرَد به شمار می‌آید. وی از آن کسانی است که می‌تواند یک پدیده را به چهل زبان گوناگون بازگوید. گذشته از این، در او، آن چنان استعدادی است که هر گونه پرسش و یا معمایی را می‌تواند در عرض چهل ثانیه به چهل شکل و شیوه‌ی مختلف پاسخ دهد. باری زمانی که شاه جوان به همه‌ی توانایی‌ها و دانش‌های وی آگاه می‌شود با خود می‌اندیشد که ازدواج او با آن دختر خردمندچه سودی می‌تواند داشته‌باشد زمانی که یگانه تکیه گاه وی، دانش سرد و بی‌روحی است که در قصر پدر آموخته‌است. او همسری می‌خواهد که سراپای وجودش در شراره های توفان عشق و سرمستی زندگی بسوزد.  از این رو، گزینه‌ی سوم نیز بی‌هیچ توفیقی، منتفی اعلام می‌گردد و شاهزاده‌ی خردمند مصری به کشور خود مراجعت می‌کند.

 

مشاوران شاه که پیشنهاد خود را برای سرگرم کردن شاه جوان در قالب ازدواج، شکست خورده می‌بینند، به فکر می‌افتند که این بار به شکل دقیق‌تر و عمیق‌تری به مشورت بنشینند و پدیده‌های مختلف را برای پیدا کردن یک راه حل پایدار، مورد مطالعه قراردهند. بدین جهت آن‌ها به مدت یازده ماه و یازده هفته و یازده روز به کار مشورت و بحث و فحص مشغول می‌شوند. زمانی که مشاور اعظم به کاخ سلطنتی وارد می‌گردد، می‌بیند که از شاه جوان خبری نیست.  به نظر می‌رسد که او در یک سپیده دم، بالباسی معمولی، دور از هرگونه آرایه‌ها و نشانه‌های شاهی، قصر خود را  به سوی مقصد نامعلومی ترک کرده است.

 

در آن صبحگاه نیمه تاریک، شاه جوان، خیابان‌های خلوت شهر را زیر پا می‌گذارد و سپس راه به سوی روستاهای دور افتاده می‌گشاید و تلاش می کند تا در این قیافه‌ی ناشناس، بهتر و بیشتر، مرم کشورش را ببیند و آنان را بشناسد. به هرجا که می‌رسد، برخورد مردم با او بسیار دوستانه و از روی محبت و بخشندگی است. آنان حتی نمی‌دانند که این جوان از کجا آمده است و نسب به که می برد اما از بذل محبت نسبت به او دریغی ندارند. حتی هنگامی که از مردم می‌پرسد که در قبال آن همه محبت که به او شده، وی چه کاری می‌تواند برایشان انجام دهد، تنها جوابی که دریافت می‌دارد آنست که همه‌ی کارها تنها برای جبران کردن نیست.

 

سرانجام وقتی در می‌یابد که مردم کشورش در امن و آسایشند، به فکر می‌افتد که وارد سرزمین همسایه‌ی شرقی شود که در حمله‌ی نظامی وی، بیشتر مردم آن کشته‌شده‌اند و بیشتر سراها، کوچه‌ها و خیابان‌های آن به تلی از ویرانه بدل گشته است.  او پس از ورود به سرزمین همسایه‌ی شرقی، به هرجا که پا می گذارد نه نشانه‌ای از حیوان و انسان می‌بیند و نه نشانه‌ای از یک آبادی دست نخورده. از همه‌جا بوی مرگ، تعفن، ویرانی و خاموشی ابدی به مشام می‌رسد. کم کم شب سایه‌ می‌اندازد و او دنبال پناهگاهی می‌گردد تا دست کم، خود را  از سرما و یا بلاهای احتمالی، محفوظ بدارد.

 

در این گشتن و واگشتن به خانه‌ای می‌رسد که سقف نیم‌خرابه‌ای برآن هنوز باقی است اگر چه در و پنجره‌اش به کلی سوخته است. وی اتاق‌های آن خانه را یک به یک می‌گردد و ناگهان در گوشه‌ای از آن به نور ضعیفی برخورد می‌کند.  لحظه‌ای بعد نیز در همان تاریکی، متوجه می‌شود که موجود زنده‌ای در آن اتاق وجود دارد. پس از کمی دقت، در می‌یابد که آن موجود، دختر جوانی است با موهایی بس کثیف و آشفته. لباس‌هایی پاره با گونه‌هایی مانند یک گربه‌ی وحشی و نگاهی که به طرزی ترسناک در عمق اتاق نیمه تاریک می‌درخشد.  او کم کم متوجه می‌شود که دختر، خود را به دیوار اتاق چسبانده و با حالتی سرشار از وحشت، به او زُل زده‌است.

 

شاه جوان خیلی آرام به دختر می‌گوید که من یک رهگذر بی‌آزار هستم و کاری به تو ندارم. اما هنوز حرفش به پایان نرسیده است که دختر مانند یک پلنگ وحشی از میان خاکسترها و خرابه‌های اتاق، جستی می‌زند و با انگشت و ناخن خویش به او حمله‌ور می‌شود. شاه جوان هرگز به چنین موجودی وحشی و قدرتمند بر نخورده بود که با لگد و مشت و ناخن و چنگ خویش به کسی حمله‌ور شود، آن هم به او که قصد آزار وی را نداشته است. پس از لحظاتی که شاه جوان از حالت ضربه‌ی روحی خارج می‌شود، علت حمله‌ی دختر را جویا میگردد. دختر به او پاسخ می‌دهد که این نکته، چیز تازه‌ای نیست. مگر نمی‌بیند که زندگی او ویران شده، عزیزانش کشته شده اند و خود وی، سخت مورد آزار و شکنجه‌ی متجاوزان و ویران‌گران‌ قرار گرفته‌است.

 

وقتی که شاه جوان از گرسنگی و  تشنگی شدید خویش سخن به میان می‌آورد، دختر نیز متقابلاً جواب می‌دهد که او مدت‌هاست که با یک گرسنگی و تشنگی آزارنده روبروست. شاید چندان بیراه نباشد که او نیز کمی مزه ی آن گرسنگی و تشنگی را با جان خود احساس‌کند. آن گاه شاه جوان می‌گوید که راه درازی را آمده  و سخت احساس خستگی می‌کند. دختر نیز در جوابش می‌گوید: « کسی به کمک تو احتیاج ندارد. راهت را ادامه بده و برو! »

                                                                                                                                    

                                                                                                                                         ادامه دارد

 

 

برخي از کارهاي ديگر اشکان آويشن را مي توان درتارنماي  « باريکه‌ها و گستره‌ها »  ديد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:33  توسط A.Avishan  | 

 

یکی از نویسندگان معتبر سوئد در سده ی نوزدهم و بیستم میلادی، شخصی است به نام « یلمار برگمن 1» که در عمر کوتاه خویش توانست به خلق آثار ادبی ارزشمند و متعددی بپردازد. از جمله کارهای ارجمند او،  مقداری داستان‌های کوتاه است که شمار آن‌ها به پنجاه عدد می‌رسد. او در شهر « اُره برو Örebro  » در بخش شمالی این کشور متولد شد و همراه با دو خواهر خود، دوران رشد خویش را گذرانید. پدرش یکی از صاحب منصبان بانک در همان شهر بود. « یلمار » در دوران مدرسه، با بچه های دیگر نمی‌جوشید و از این رو خیلی تنها بود و غالباً به علت چاقی خود، مورد آزار و اذیت دیگران نیز قرار می گرفت. همین نکته، بعدها تأثیر ویرانگر خود را در تمام طول زندگی بر شخصیت او باقی گذاشت تا آن جا که بیشتر اوقات، در وضع روحی بسیار بدی به سر می‌بُرد.

 

این موضوع تا آن جا زندگی او را دگرگون کرد که حتی در جنسیت خود، دچار تردید شده بود. یکی از نشانه‌های عملی این تردید آن بود که وی با وجود آن که همسر داشت، با چندین مرد دیگر که گرایش‌های همجنسانه داشتند، رابطه برقرار کرده بود. البته بیشترین رابطه‌ی جنسی او با مردان بسیار جوان بود. وی پس از پایان تحصیلات دبیرستانی، یک سال در فلورانس ایتالیا به سر برد تا این که در سال 1905 میلادی یعنی در سن 22 سالگی نخستین کتابش را منتشر کرد که چندان مورد توجه قرار نگرفت. اما پس از آن، چندین رمان منتشر ساخت که از آن ها به عنوان رمان های « برگ‌من » نام برده می‌شود. یکی از رمان‌های او به نام « مارکورلس در وادشو پینگ  Markurells i Vadköping  » از استقبال بسیار زیادی برخوردار گردید.

 

آثار برگمن بازتاب شخصیت بسیار متنوعی است که در او وجود داشته است. او خود از تخیل عمیق و گسترده‌ای برخوردار بوده‌است. داستان مورد اشاره نیز این گستردگی تخیل را به خوبی در او نشان می‌دهد. شیوه‌ی نویسندگی او،  بسیار جذاب است وطنز و تَسخَر گزنده‌ای در آن جاری است. اما از یاد نباید برد که تمام کارهایش از حس انساندوستانه و همدلانه‌ای سرشار است. او یکی از شخصیت‌های حماسه ای سوئد به شمار می آید.

 

به دلیل آن که وی در زندگی خصوصی، وضع بسیار نامتوازنی داشت، سرانجام به مشروبات الکلی روی آورد و به آن معتاد شد. و این امر، در پی خود، او را به اعتیاد دیگری که مواد مخدر باشد نیز کشاند. اما با وجود همه‌ی این مشکلات، او تلاش می‌کرد تا از نظر تولیدات ادبی و قول و قرارهایی که با ناشران خود داشت، بسیار مقید و وقت‌شناس باشد. « یلمار برگمن » در آغاز سال مسیحی 1931 در برلن در گذشت. علت مرگش را مصرف بیش از حد الکل و مواد مخدر تشخیص دادند.  وی در زمان مرگ، تنها چهل و هفت سال داشت.

 

یکی از داستان های او از کتاب « داستان های جدید یلمار برگمن2 » انتخاب شده که عنوان آن این است : « داستانی از یک سرزمین عربی خوشبخت ». اما من به این داستان، نام « روح بی قرار و تشنگی های ابدی » می‌گذارم.

 

آیا می توان برای داستان عشق آدمی، آغاز و انجامی تصور کرد؟ آیا اصولاً عشق، آغاز و انجامی هم دارد؟ شاید هریک از انسان‌ها به این پرسش‌ها، جواب‌های گوناگونی بدهند. اما اعتقاد من برآنست که عشق آدمی، نه آغاز دارد و نه پایان. بلکه چشمه‌ی همیشه جوشانی است که هستی آن به هستی بشریت گره خورده‌است. عشق آدمی، همیشه متن زندگی است. نه مقدمه‌ی آن و نه بخش پایانی‌اش. عشق آدمی، جوهر هستی است. نه پوسته است و نه زائده. نه پژمردنی است و نه میرنده. عشق آدمی، آن چراغ همیشه روشنی است که نه تنها در تاریکی‌های غم‌انگیز حیات انسان، روشنایی بخش دخمه‌های هزارتوی وجود اوست بلکه اگر به قلم‌آید و یا بر زبان جاری‌شود، خواندن و شنیدنش در تاریک و روشنای زندگی دیگر انسان‌ها، برانگیزنده‌ی لذت و سوزش شگفت به بازی درآورنده‌ای است.

 

تردید نیست که عشق برای یک فرد، همچون داستان زندگی، در جایی آغاز می‌شود و در جایی دیگر پایان می‌گیرد. شکل این پایان گرفتن نیز یا در هیأت  نفرت است و شکست یا در قالب توافق است و وصال. در حالت نخستین باید گفت که موج توفنده‌ی ویرانگری است که از هر قطره اش کوبندگی رعد و برق فضای زندگی را می‌انبارد.  در حالت دوم، دُرُست مانند ابرهای یله‌گرد تابستان است در آسمان لُخت کویر. آهسته آهسته ناپدید می‌شود بی آن که انسان حتی رفتنش را احساس کند. اما عشق در شکل همگانی آن که بشریت را در برمی‌گیرد، ریشه‌های هزاران پنجه‌ای است، سرشار از شور و شر بقای زندگی که آن را تا ژرفای کوه و دشت و دمن رسانده است. این عشق، نه آغاز دارد و نه پایان. همیشه هست و همیشه باید باشد.

 

حتی زمانی که ما انسان را به طور عام به عنوان نماد بشریت در نظر می‌آوریم، نه به آغاز زندگیش کاری داریم و نه به پایان آن. بلکه به طور عمده، متن زندگیش را مورد نطر قرار می‌دهیم. ما از انسانی سخن می‌گوئیم که در همه جا حضور دارد. چه در کوچه و خیابان. چه در قامت کودکان و نوجوانان و چه در اندام جوانان و میانسالان و چه در قالب سالمندان و زمین‌خوردگان. تردید نیست که بسیاری از آن دیروزیان کوچه و خیابان، دیگر جزو امروزیان نیستند و بسیاری از آن امروزیان کوچه و خیابان، دیگر جزو فردائیان کوی و برزن به شمار نمی‌آیند.

 

زندگی بسیاری از آنان، پایان یافته و چراغ عمرشان برای همیشه خاموشی پذیرفته‌است. اما ما این نبود و کمبود را هرگز نمی بینیم. و چنین است که کوچه و خیابان و کوی و برزن، همیشه برای ما همچنان از آدم‌های گوناگون، از کودک‌سالان تا سالمندان، پُر است. گویی هزاران سال است که انسان های واحدی به خیابان می‌آیند و از خیابان می‌روند. بچه‌ها همیشه بچه‌اند. بزرگان همیشه بزرگند و سالمندان و گیس سفیدان، همیشه بزرگ و گیس سفید و سالخورده. حتی وقتی انسان را به طور عام مخاطب قرار می‌دهیم نه به طبقه‌ی اجتماعی او اشاره داریم و نه به سن و سالش و نه حتی به زبان و دیگر تعلقات فرهنگی‌اش.

 

داستان نفرت و عشق دختری که در این جا آمده است، یکی از پر جلوه ترین و تأمل برانگیزترین داستان‌های عاشقانه است که می‌شود خواند و می‌شود شنید. نویسنده قبل از آن که حتی نشانه‌ای برای من و شما پدیدار سازد که می‌خواهد این داستان را به عشقی تب‌آلود پیوند دهد، عملاً آن را به این خصلت بزرگ آدمی گره زده است که انسان در هرکجای جهان که باشد و در هر مقام و منزلتی که قرار داشته‌باشد، باید احساس‌کند که وجودش تنها برای مصرف کردن نیست. بلکه برای ساختن، آفریدن، همدلی داشتن و تولید کردن به معنی عام آن نیز می تواند باشد و باید باشد. اگر انسان جز این باشد، بی‌‌هیچ تردید، جوهر ارزشی وجودش به تدریج آب می‌شود و تبخیر می‌گردد. آن چه می‌ماند پوسته‌ای است که بیشتر برای نبودن خوب است تا بودن.

 

شاهزاده‌ی این داستان، آن چه را که از پدر دریافت داشته، سرزمینی است آباد و دور از هر گونه مشکلات رایج و ممکن. فرض محال، البته محال نیست. چنین چیزی در عالم واقع، حتی تصور کردنی هم نیست. اما نویسنده،  این فضا را از آن رو به وجود آورده است که بتواند از خویش بپرسد که آیا انسان امکان تداوم یک زندگی آرام و دل‌انگیز را بدان شکل آرزویی برای خود دارد؟ حضور شاهزاده‌ای که ناگهان خود را پس از مرگ پدر در فضایی می‌بیند که هیچ مشکلی در جامعه نیست، یک‌باره دچار هراس می‌شود. تصور آن که یک عمر فقط بخورد و بخوابد و جانش از کوچک‌ترین بی‌قراری انسانی تکان نخورد، برایش وحشتناک است.

 

چنان است که مشاورانش برای وی سرگرمی بزرگی پدید می‌آورند. آن سرگرمی، چیزی جز بازی کردن با جان انسان‌های دیگر نیست یعنی جنگ. او با توصیه‌ی مشاوران، با سه کشور شرق و غرب و شمال کشورش می‌جنگد و همه‌ی آثار عشق، تمدن و شور انسانی را تبدیل به خاکستر ویرانی و مرگ می‌سازد. اما ویران‌گری نیز یک روز پایان می‌یابد. باز همان پرسش همیشگی مطرح است: چه باید کرد؟ آیا وجود او که برای ویران ساختن انبوه زندگی‌ها « مفید » واقع شده، اینک  می تواند برای ساختن و پرداختن چیزی دیگر یا چیزهایی دیگر، سازنده و مفید واقع گردد؟

 

برای آن که این شاه جوان، احساس مفید بودن و سرگرم‌شدن داشته‌باشد، مشاورانش، موضوع ازدواج وی را با چند شاهزاده از سرزمین‌های دیگر مطرح می کنند. اما او نه شیفته‌ی آرایه‌های شاهزادگان زیباروی می‌شود و نه دل در بر بازی‌های سیاسی قدرت می‌بندد. چنین برمی‌آید که شاه جوان، رابطه‌های انسانی را که از درون هرکس چون چشمه‌ای می‌جوشد بیشتر ترجیح می‌دهد تا روابطی که مصلحت و عاقبت‌اندیشی‌های سیاسی، عامل شکل گرفتن آن‌هاست. برخورد سرد او با همه‌ی آن ماهرویان افسانه ای که از « هند »، « جودا »  و « مصر»  آمده بودند و نیز برخوردهای ایوبی او با دختری که سرچشمه نفرت و نفرین بود، این گرایش عمیق درونی وی را تقویت می‌کند که شاهزاده‌ی جوان، قبل از آن که دل در گرو جسم و تاج و تخت داشته باشد جان در گرو روح و گرایش های زلال انسانی دل دارد.

 

از این رو، یک روز، نا آرام و خسته‌جان، دُرُست همانند « سیدارتا 3» آن شاهزاده‌ی هندی که تاج و تخت شاهی را رها کرد تا به تعمق در عالم اندیشه و رنج آدمی بپردازد و سرانجام نیز در زیر درختی، به مقام روشنایی ازلی و ابدی نائل شد، او نیز نه برای سیر در دنیای اندیشه بلکه برای سیر در دنیای آدمیان، قصر سلطنتی را به امان خدارها می‌کند و سر از کشوری در می‌آورد که از نخستین قربانیان فاجعه‌بار جنگ برای ایجاد سرگرمی او بودند.

 

در آن‌جاست که او معنی جنگ، معنی ویرانی، معنی بی‌خانمانی انسانی و خشم و نفرت درگیر شدگان را در می‌یابد. دختری که همه‌ی وجودش رگباری از جنون و خشم است، همه‌ی تحقیر‌ها و نفرت‌های انسانی را که در درونش به تلی از آتش بدل شده، بی‌آن که این غریبه‌ی جنگ افروز را بشناسد، به سوی او سرازیر می کند. جنگ‌افروزی که خود به نوعی، قربانی جنگ افروزان دیگر است. جنگ افروزانی که  آنان نیز برای ادامه‌ی حیات خویش، به سادگی، جان و هستی آدمیان را دستمایه‌ی بازی‌های حقیر اما خونین قرار داده‌اند. اما او که گویی به موهبت صبر ایوبی رسیده است، همه‌ی ناگواری‌ها و تحقیرهای تلخ و سوزنده‌ی دختر خشمگین و  وحشی را برمی‌تابد تا آن که یک روز، در یک شبانگاه مبهم و خاکستری رنگ، آن همه  نفرت و خشم دختر، بدل به عشق می‌‌شود. به عشقی که کوبه های نوازنده‌اش، پایه‌های هفت آسمان انکار آدمی را به رعشه می‌اندازد.

 

معمول بر آنست که عشق همیشه در چنین روابطی، از نفرت پیش‌قدم‌تر است. اگر او توفیقی نیابد، روی دیگر خویش را که نفرت است به تماشا می‌گذارد. اما در مورد این شاه جوان و دختری که وجودش یک دریا نفرین و کین نسبت به اوست، آتش عشق از بیراهه رفته‌است. دختری که هرگز در اندیشه‌ی آن نبود که روزی به یک مرد غریبه که برای او تجلی‌گاه همه‌ی ستم‌ها و نابرابری‌های جهان شده بود، چنان دل به بندد که او را سایه‌وار، در کوه و دمن، در تاریکی شبانگاهان، در سپیده‌دمان مبهم صبحگاهان، در روشنایی کویری روزان، همچنان دنبال کند و بعد در جایی که دیگر دریا، حتی از یک قطره آب باران نیز می‌تواند فریاد اعتراض و تشویش به آسمان سر دهد، او نیز آرام و رام، زلال و پرتو افشان به مرد منفور خویش اعتراف کند که او برهمه‌ی اهریمنان درون وی فائق آمده‌است. این بار نه با نیروی جان‌شکار خشونت بل با صبوری افسانه‌وار خویش. با جانی وزنده، با روحی به گستردگی خیال و با اندیشه‌ای به لطافت نسیم.

 

                                                                                                                                                                                                              ادامه دارد

                                                                                     

 

..................................................................................................

1 /  Hjalmar Bergman تولد : 1883 میلادی/ مرگ : 1931 میلادی

2 / Hjalmar Bergman Nya Sagor, Bokförlaget Ägget, Göteborg, Sweden 1984, Pages 192

3 / Siddharta Gautama که بعدها به نام « بودا Buddha » شهرت یافت. تولد : 563 قبل از میلاد / مرگ 483 قبل از میلاد

 

 

برخي از کارهاي ديگر اشکان آويشن را مي توان درتارنماي  « باريکه‌ها و گستره‌ها »  ديد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 15:23  توسط A.Avishan  | 

 

گاه این پرسش در ذهنم جا می‌گیرد که آیا هنر قداستی هم دارد؟ و اگر دارد، این قداست، کدام بخش از زندگی انسان را  به خود اختصاص می‌دهد؟ در فرهنگ ما و تا آن جا که تجربه‌ی زندگی به من نشان داده، واژه‌ی هنر در زندگی روزانه، تنها به معنی خاص این کلمه که شامل، نقاشی، مجسمه‌سازی، نوشتن و سرودن، رقص و آواز است،  نیست. بلکه گاه غرض از ذکر هنر، فقط داشتن توانایی در یک زمینه‌ی معین است. در قدیم، وقتی که به خواستگاری دختری می رفتند، برای بازگویی توانایی‌های او می‌گفتند که صدتا هنر از دست و پای او می ریزد. و بعد منظورشان آن بود که خوب می تواند آشپزی‌کند، بچه‌داری کند.  نان درست‌کند.  لباس بدوزد، لباس بشوید، به صحرا برود و ازعهده‌ی کارهای کشاورزی برآید و ده ها نمونه‌‌ها‌ی دیگر.

 

حتی وقتی به توانایی معین و تسلط یک فرد برکاری اگر چه بسیار ساده اشاره می کردند، چه بسا بازهم از همین واژه بهره می‌جستند. به عنوان مثال می‌گفتند که : « هنر فلانی در آنست که اگر در بحث و فحصی گیر کند با هوشیاری، خود را از آن مخمصه نجات می‌دهد.» تقریباً نمونه‌هایی از این دست را در زبان‌های دیگر هم می‌توانیم ببینیم. این گستردگی بهره گیری از کلمه‌ی هنر، نشان می‌دهد که این واژه، معنی بسیار باز و گسترده ای دارد.

 

هنر در مجموع در همه‌ی فرهنگ‌ها و زبان‌ها با بارمعنایی مثبت و روینده‌ای گره خورده است. کمتر می‌توان این عبارت را شنید که هنر آن دیکتاتور، فقط آدم کشی است و یا هنر آن مزدور، فقط شکنجه دادن است. از این رو، هنر همیشه همسایه‌ی دیوار به دیوار بوی خوش زندگی، تصویرگری لحظاتی برای بهتر کردن لحظاتی دیگر بوده است.

 

نکته‌ای را که می‌خواهم با شما در میان بگذارم، موضوع قداست شعر و کلام است که در میان ما ایرانی‌ها به شکل کمی جدی‌تری از غربی‌ها، برایمان مطرح است. کلام به طور عام و شعر به طور خاص انگار در طول تاریخ، نوعی جامه‌ی قدیس‌مابانه برتن کرده است. شاید بتوان از ناصر خسرو قبادیانی ( تولد : 394 / مرگ : 481 )  و سنایی غزنوی ( تولد: اوایل قرن پنجم/ مرگ : 535 ) نام بُرد که هردو در روزگار جوانی، انسان هایی شادخوار و غیر جدی در زمینه‌ی هنر و یا اندیشه بوده‌اند. هرچند اینان در نیمه راه عمر، ناگهان از خواب گران بیدار می‌شوند و برای کلام و اندیشه‌ای که در سر دارند، حرمتی فراتر از ارزش‌های مادی رایج در برابر مردم روزگار و حتی اهل قدرت قائل می‌شوند. پس از این بیداری است که اینان مصمم می‌گردند تا شعر خود را در خدمت هدف‌های مذهبی و ترویج ارزش‌های دینی و تعلیمات مختلف آن قراردهند. نخست به چند بیت از ناصر خسرو توجه می کنیم.

 

گویــــم چـــــرا نشانه‌ی تیــــر زمانــــه کرد

چـــــرخ بـــــــلند جـــــاهل بیدادگـــر مــــرا

دانش به از ضیاع  و به از جاه و ملک و مال

ایــــن خـــــاطر خطیر چنین گفت مــــر مرا

انــــــدیشه مــــر مرا شجر خوب‌پرور است

پـــــرهیز و علم ریـــــزد ازو بـــرگ و بر مرا

هــــرچند مسکنم به زمینست روز و شب

بـــــر چــــرخ هفتم است مـجال سفر مرا

 ناصر خسرو

( تاریخ ادبیات دکتر ذبیح الله صفا/ جلد دوم / ص 456  )

 

او با غروری که سر به آسمان هفتم  می‌ساید نه تنها باکی ندارد از آن که خود را در ردیف آن اقلیتی قرار دهد که مورد بی مهری فرزندان روزگار و مردان قدرت قرار می‌گیرند بلکه  آشکارا آگاه است که آن درد و بلایی که بدان گرفتار است، در واقع حاصل آن تعلق خاطری است که شاعر به باورهای خویش دارد.

 

حتی سنایی غزنوی نیز در این شعر از همان باور و ارزش‌هایی صحبت می‌کند که ناصر خسرو، بیش و کم صحبت کرده است.

 

تـــو پنداری که بـــر بازیست این میدان چون مینو

تـــو پنداری که بـر هرزه است این ایوان چون مینا

و گـــر نز بهر دینستی، در اندر بــنددی گـــــردون

و گر نز بهر شرعستی، کــمر بگشایــدی جــــوزا

چو تن جان‌را مــــزین کن به علم دین که زشت آید

درون سو شاه عــــریان و برون سو کوشک پُردیبا

به حکمت جـــامه‌ای نــو کن زبهر آن جهان و رنــه

چو مرگ این جامه بستاند تو عریان مانی و رسوا

سنایی غزنوی

( تاریخ ادبیات دکتر ذبیح الله صفا / جلد دوم ص 580  )

 

چنان که می‌بینیم، شعر و کلام در سرزمین‌ ما دارای چنان قداستی بوده است که ناصرخسرو، همه‌ی کسانی را که در مدح امیر یا وزیری شعر سروده‌اند، « شعرفروشان » می‌نامد و با همه‌ی وجود از آن‌ها نفرت خود را ابراز می‌دارد. اینک در این نوشتار، از سده‌ی چهارم و پنجم به هزار سال بعد بر می‌گردیم و خبری را در مورد یک شاعر عربستانی می‌خوانیم که اخیراً در رسانه‌ها منتشر شده‌است. او برای خود و کلام خود، مأموریتی دیگر قائل است.

 

قضیه از این قرار است که چندی پیش در روزنامه‌ها خواندم که یک شاعر از اهالی عربستان به نام « منصور الشیبانی » از « رغد » دختر صدام حسین رئیس جمهور اسبق عراق خواستگاری کرده است. او نخست، غزلی برای « رغد » سروده و در آن، احساس خود را برای ازدواج با وی بیان داشته است. البته دختر صدام به دلائل شخصی خویش، این خواستگاری را به عقب انداخته اما ظاهراً جواب رد به معنی نپذیرفتن درخواست او، به وی نداده است.

 

این شاعر عرب در دیداری با خبرنگاران گفته‌است که  آرزو دارد تا از این ازدواج، سه فرزند به دنیا بیاورد. یکی از آنان، قهرمان آزادی فلسطین شود. دیگری قهرمان آزادی عراق و سومی به بندگی دربار آل سعود درآید. البته این شاعر محترم ذکر نکرده است که منظورش از آن سه فرزند آرزویی، دختر است یا پسر. اما از محتوای آن آرزو‌ها برمی‌آید که با توجه به نقش قهرمانه‌ای که برای آن دو نفر اول قائل است، حتماً باید پسر باشند. و حتی آن دیگری که از پیش، شغل آینده‌اش نیز مشخص شده، بازهم به یک مرد می برازد تا یک زن. چون تا آن جا که می‌شنویم و می‌خوانیم، در دربار شاهان و شاهزادگان آل سعود، زنان چنان در تاریکی هستند که حتی با حدس و گمان نیز نمی‌توان در باره‌ی آنان چیزی گفت.

 

واقعیت آنست که من در برابر این شاعر عربستانی و آرزویی که بیان داشته‌است، دارای دو واکنش متضادم. واکنش نخستینم نفرت از کار اوست. بدین معنی که وی قبل از آن که به انبوه کشتگان پدر زن احتمالی آینده‌اش بیندیشد، قبل از آن که حتی تاریخ را نه با نگاهی ترقی‌خواهانه بلکه کمی منصفانه و انسانی بنگرد، در اندیشه‌ی پیوند با زنی می‌افتد که پدرش از جمله مردانی بوده که برای تحقق هدف‌هایش، از هیچ کاری در حق مردم عراق – اگر حتی تجاوز او را به ایران و کویت نادیده بگیریم- خود داری نورزیده است.

 

چگونه ممکن است انسانی راضی شود در ردیف خویشان سببی شخصیتی درآید که برخی مفاهیم و ارزش‌های انسانی در چشم انداز او، رنگ و بوی دیگری غیر از آن چیزی که بشریت در طول تاریخ تأیید کرده، داشته است. رنگ و بویی که فاصله اش را دردها و مرگ‌های رنج‌آور و ناخواسته‌ی هزاران و صدهزاران انسان پر کرده است. آیا باید کور و کر بود که هم خود را از تبار اهل کلام شمرد و هم با وجود این، برای دریافت غسل تعمید به حمام خون قبیله‌ی خشم و ویرانی و جنون وارد شد؟

 

البته در همین‌جا شاید بسیاری بگویند اگر صدام حسین شخصی سیاه‌کار و آدم‌کش بوده است چه ربطی به دختر یا دختران او دارد که در زمان قدرت پدر، نه تنها محلی از اِعراب نداشته‌اند بلکه  شوهران خویش را نیز در راه خشم پدر از دست داده‌اند. که البته این نیز استدلال نادرستی نیست و باید دور از هرگونه احساسات تند و آتشین بدان اندیشید.

 

واکنش دوم من به کلی، استدلال‌های نخستینم را رد می‌کند. بدین معنی که اگر ما به دریافت انسان‌ها احترام بگذاریم و هرگونه نظر و یا واکنشی را حق طبیعی آنان بدانیم، چگونه می‌توانیم این جناب منصور الشیبانی را محکوم کنیم؟ اصولاً در نظر آوریم که همه‌ی جهان، صدام را جنایتکار بداند و تنها این آقای شاعر عربستانی، او را مردی از تبار نور و سرور بشناسد، در آن صورت چگونه باید با او برخورد کنیم؟ آیا این حق او نیست که آزادانه، آن چه را که می‌اندیشد بگوید، بسراید و بنویسد؟

 

در نظرآوریم که او با این دریافت خود و حتی ستایش از صدام، نه به کسی آسیب وارد می‌کند و نه در عمل، جان انسانی را در زیر سُم ستوران خویش نابود می سازد. چه بسا انگیزه ی او از ستایش صدام، ریشه در دریافت فردی وی داشته‌باشد و یا در بدترین حالت، بخواهد با این کار، برنامه‌ی به چنگ آوردن ثروتی بادآورده را از آن خاندان،  برای خود عملی سازد. حتی اگر هنوز هم تاریخ را در آینده‌های دور نگاه کنیم و در آن صورت مطمئن شویم که او با « رغد » ازدواج کرده و از وی، همچنان که آرزو داشته، صاحب سه فرزند نیز شده‌است که دو فرزند نخستین، در بزرگسالی خود مانند صدام، تبدیل به مردان خون و خشونت شده‌اند. یعنی یکی به بهانه‌ی آزادی فلسطین و دیگری به بهانه‌ی آزادی عراق، شمشیر خویش را برای بیگناهان و صاحبان حق از رو بسته‌اند. اما اگر کمی خردمندانه نگاه کنیم آیا ما حق داریم چیزی را  که هنوز نه به « دار » است و نه به « بار »، پیشاپیش، حکم محکومیتش را نیز صادر کنیم؟  

 

در این میان، به سومی هیچ کاری نداریم چون پدرش از پیش، شغل خدمتکاری دربار آل سعود را برایش برگزیده که هم نان و آب دار است و هم چه بسا خوش عاقبت.  اما آن دو فرزند محتمل که باید منجی عراق و فلسطین باشند ، هنوز در نطفه هم نیستند و چه بسا تا هرگز نیز چنان نطفه‌ای بسته نشود. در آن صورت ما چگونه به خود حق می‌دهیم در این زمینه، به شکل غیر منصفانه‌ای تقاص قبل از جنایت بکنیم؟  

 

راستی اگر سنایی غزنوی و ناصر خسرو  قبادیانی زنده بودند و خبر خواستگاری این شاعر عربستانی را از دختر صدام حسین می‌خواندند، چه می‌گفتند و چه می‌کردند؟ جواب نخستین من آنست که او را به مرگ محکوم می ساختند. پاسخ دوم من آن است که هرگز متعجب نمی‌شدند. زیرا آنان در روزگار خویش، با افرادی از این نوع تفکر،  بسیار برخورد داشته‌اند و همین نوع برخورد بوده است که ناصر خسرو را آواره‌ی دره‌ی یُمگان کرده است. شاید هنوز آن ضرب المثل معروف که می‌گوید هیچ چیز در زیر آسمان خدا تازه نیست، مصداق واقعی خویش را در خلال سده ها و هزاره‌ها حفظ کرده است.

 

 

 

برخي از کارهاي ديگر اشکان آويشن را مي توان درتارنماي  « باريکه‌ها و گستره‌ها »  ديد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 1:37  توسط A.Avishan  | 

 

جا دارد که شاعرانی مانند « آرزو شهبازی »، در جامعه‌ی ما و از سوی آنان که دغدغه‌ی شکوفایی توانایی‌های بی‌تردید را دارند، به جد گرفته‌شوند. ای‌کاش می‌توانست مؤسسه‌هایی وجود داشته باشد تا دست کم برای نخستین بار، دست‌ یاری به سوی استعدادهایی از این دست، دراز‌کند. شاعران بزرگ و اندیشمندان غول پیکر هر اجتماع، در روزهای آغازین کار خویش، قطعاً نیازمند کمک از سوی انسان‌های تثبیت شده بوده‌اند. این کار نه به غرور کسی خدشه وارد می سازد و نه ارزش هنری کار یک هنرمند را پایین می‌آورد.

 

در این بخش، من برای دوری جستن از طولانی شدن کلام، چند شعر دیگر  را برگزیده ام تا خوانندگان با جوهر وجودی آن‌ها از نزدیک آشنا گردند. طبیعی است که میزان پذیرش و نوع تلقی افراد از هر شعر و اثر هنری، رابطه‌ی جدایی‌ناپذیر با پیش‌زمینه‌‌های ذهنی هر فرد دارد. گذشته از این‌ها، در پایان این گفتار به نمونه‌های شاعرانه‌ای نیز در کارهای نثرنویسانه‌ی این شاعر اشاره می‌کنم. لازم است این نکته را بازگویم که هیچ یک از اشعار « آرزو شهبازی» که من در اختیار دارم، نام و عنوان نداشته اند. من از انگیزه‌ی این کار، هیچ گونه اطلاعی ندارم. اما دوست داشتم که شاعر، برای هر شعر خویش، نامی و عنوانی برمی‌گزید.

 

نکته‌ی دیگر آنست که او مجدانه نیاز دارد که اشعارش را از نظر پیراستگی و آراستگی  کلامی، بیشتر مورد نظر قراردهد. اما باید این را نیز گفت که این عدم آرایش و پیرایش کنونی، به هیچ روی، نه از ارزش معنایی و هنری شعر او کم می‌کند و نه بر جذابیت آن لطمه ای وارد می‌سازد. از این رو اگر من از برخی شعرها با یک عنوان معین نام می برم از آن‌روست که سهولتی در کار من پدیدآید نه از آن جهت که من به میل خویش، عنوان یا عنوان هایی بر اشعار او بگذارم.

 

در شعر « ممنوعیت » که پاره‌هایی از آن را خواهم آورد، می‌توان به چهار عنصر بازیگر معنایی چشم دوخت. پاها، دست‌ها، تن‌ها و چشم‌ها. در اين شعر، ممنوعيت از هر سرشتي بر همه‌جا سايه انداخته‌است. ممنوعيت اخلاقي، اقتصادي، سياسي، مذهبي و يا حتي قبيله‌اي. اين ممنوعيت مانند پوسته‌اي، اين چهار عنصر دروني را در برگرفته است. چهار عنصري که انتقال‌دهنده‌ي اشتياق، خواهش و به هم پيوستن‌هاي انساني است. چهار عنصری که تداوم حیات هر انسان چه در بُعد کیفی و چه کمّی، در گرو آنست.  

 

بیان ساده‌ی ممنوعیت‌هایی از این دست، نه کسی را غافلگیر می‌کند و نه می‌تواند بازتاب فضای اجتماعی تیره‌تری از آن‌چه که هست باشد. زیبایی شعر « آرزو » در آنست که مضمون ممنوعیت را با نگاهی دلاویز، کاونده و از چشم‌اندازی که بسیاران چنان ندیده‌اند، به توصیف کشیده است. همین بیان بدیع اوست که حتی چنان مضمون کهنه‌ای را، خواندنی و اندیشیدنی کرده‌است.

 

کودک پاهایمان را ترسانده بود

هم از آن رو بود که به هم رسیدن را

       قدمی برنداشتند.

پرهای پرنده‌ی کوهی دستانمان را کنده بودند

هم از آن رو بود که در آمیختن در آشیانه‌ی هوای تازه را

پروازی نکردند.

 

اما آيا گزمگان اخلاق‌های ساختگی و « شرف‌» ‌هاي پلاسيده، مي‌توانند آن همه خواست، آن همه اراده و آن همه زیبایی گرم انسانی را که مانند کوهی آتشفشان از وجود هر انسانی شعله می‌کشد، به بند و زنجير کشند؟  حتی زنجیرهای آهنین پای بردگان، آرزوهای آزادی و رهایی را در آنان نمیرانده است. رؤياهای زندگی بخش انسانی، دور از دورباش‌های رایج روزگار، در دژهای خواهنده‌ی نگاه عاشقان زندگی، پناه مي‌گيرند و همچنان بر فراز چکاچاک شمشير و تهديد، برفراز موعظه هاي رنگ‌باخته‌ی جسد‌گونه، به پرواز شورمندانه‌ي خويش تداوم مي‌دهند.  رؤياها از چنان تباري هستند که وصال انساني را نه در هيأت نوميدان حاکستر نشين بلکه بر فراز همه‌ي جدايي‌هاي ناخواسته، بدل به چراغ دريايي حرکت مي‌سازند. نه براي تسخير بل براي رفتن و گشاده دست رفتن. براي رفتن و گشاده فکر رفتن. براي رفتن و به گلدان خيال‌هاي پژمرده  آب‌دادن.

 

اين شعر « آرزو » از چنان خصلتي آکنده است که مي تواند در افق‌هاي ديگري که حتي عطر عاطفه بر آن‌جا گذر نداشته، تعميم داده شود. بيان مضمون با بهره گيري از بارهاي معنايي جانبي، تلاطم و گيرايي شعر را در فضايي قرار داده است که نمي توان از آن‌جا گذر کرد و بي تفاوت گذشت. نمي‌توان سکوت کرد و نينديشيد. نمي‌توان بدان فکر کرد و اين فکر را در جايي از ساحل جان، به امانت نگذاشت.

  

دروازه های قدیمی تن هایمان را بسته بودند

هم از آن رو بود که به خواب رفتن در قلعه‌ی گرم آغوش یکدیگر را

یادی نکردند.

در این گذرگاه تاریک

تنها پروانه های چشمانمان بود

که بر بالای مرزهای ممنوعه به هم رسیدند.

 

با کمی تأمل در این پاره از شعر « آرزو »، می توان، آن رهایی فکری و عاطفی را برفراز تهدید‌ها و غُل و زنجیرها‌ی رایج، آن هم نه تنها در یک جامعه‌ی دربسته با مناسباتی بسیار تلخ و پوسیده که در همه‌جای جهان، در همه‌ی مناسباتی از این دست، زیر نام هر مکتب و مرامی که باشد، آشکارا به تماشا ایستاد.

 

و در جشن پیوندشان

چنان غوغایی به پا شد

که هیچ نگهبانی رؤیاهایمان را ندید

که از سیم های خاردار عبور می کردند.

 

چگونه می‌توان هُرم نجابت را نفس‌کشید بی‌آن که چشم پر از بارقه های انتقام باشد و دهان سرشار از کلماتی که از دریای دشنام عبور می‌کند.  چگونه می‌توان به نجابت انسانی متعهد بود بی‌آن که سر در اندیشه هایی از نوع بند و زنجیر برای حفظ نجابت داشت؟ « آرزو » با زبانی ساده، بیانی‌کاونده و به ژرفا برنده،  این داستان را در « کوجه‌های تاریک روح » به بازگویی می‌نشیند.

 

اول بار که بر من گذشتی

کوچه های روحت تاریک بود

 و من دانستم

که هیچ کس از مرزهای تنت عبور نکرده است.

آنها همه، بیرونِ تو ساکن بودند.

و من از دوست داشتن

نه مرز

که بیکرانگی ساختم.

 

آیا می‌توان از کنار شعری این‌گونه نجیب، این‌گونه عاشقانه، این‌گونه کوتاه و دور از بازی‌های کلامی پیچیده گذر کرد و خم به ابرو نیاورد؟ چگونه می توان بکارت روح آدمی را در بافت کوچه‌ای قرار داد که انگار عابری از « هرگز روزگار » برآن عبور نکرده است؟ و آن گاه در باور به این بکارت روح، دوست داشتن را، نه مستانه بل آگاهانه در پستوی خانه نهان نکرد تا مرز قابل رؤیتی باشد برای داروغگان شرف و شکوفایی آدمی. و آن‌گاه از آن، جلوه‌ای از بیکرانگی رویش و عطرآگینی خواهش و توانش آدمی را به تاریخ رفته و نیامده ارائه داد.  

 

آیا می‌توان در زیر پوشش واژه‌هایی که شاعر به میدان اندیشه فرستاده است، نشانه های رقص فلسفه‌ای را در قبول و پذیرش هستی و یا رد آن، تماشا کرد؟ شکاکان همیشه در پی چنان نشانه‌هایی هستند. نشانه‌هایی که گاه بتواند برخی پیش‌داوری‌های آنان را در تلاقی با واقعیت‌های روز، درست به جلوه در آورد. اما من با همه‌ی کند و کاوی که در شعرهای او کرده ام، نه تنها نشانه ای از دلبستگی شاعر به فلسفه و مکتبی نیافته ام که او را، هزاران فرسنگ، دور از چنین باورهایی، به تماشا ایستاده ام.

  

چرا که دانستم

جنون تو نیز

چون من

برای رسیدن به بیشه‌ی پنهان آزادی

پایانی ندارد.

 

شعر « تو را نوشتم » یکی از متلاطم ترین، زیباترین و قوی ترین شعرهای عاشقانه‌ی « آرزو شهبازی » است. در زبان این شاعر که حتی « ورز خوردن »‌های کلامی، هنوز به میدان نیامده‌است، نوعی کشف مضمون از لابلای آواها و واژه‌ها فریاد می‌زند.  به یاد داشته‌باشیم که عاشقانه‌های انسانی، زمانی که گردباد احساسات، خانه و خیابان را درمی‌نوردد، میدان دار شمشیر از رو بسته‌ی مناسبات دو انسان است که گاه هردو برحقند و دیگران برناحق. گاه آنان مظلومانند و دیگران ظالمان. گاه این برحق است و آن دیگری برناحق. اما در این شعر دلکش، نه از زنجموره هایی این گونه، خبری هست و نه از شمشیر عریان انتقام و نه از زبانی که افسارگسیخته، دشت و دمن احساسات را زیرپا بگذارد.

 

این شعر عاشقانه، از سه بُرش معنایی تشکیل شده‌است. بُرش نوشتن، بُرش نوشیدن و سرانجام بُرش نوشیدن و نوشتن. در نخستین بُرش، نوشتن، نوعی کاشتن، نوعی به ژرفش کشیدن مناسباتی دوسویه است. مناسباتی که از رنگ و آهنگ عطشناک خواست‌ها و واخواست‌ها لبالب است. در همین مناسبات است که رشد نیز زبان خود را به بازگویی می کشاند.

 

تو را نوشتم.

پشت پرچین های شعرم،

درختی قد کشید

که در مَرهم برگ هایش

هزار پرنده‌ی زخمی به خواب رفته بودند.

هزار آوای خاموش

هزار  قصیده‌ی گنگ.

و در خواب‌هایشان

آواز روشن صبحی پیچید

که طعم خیس بوسه و دیدار می‌داد.

 

در بُرش دومین، رویش به مرحله‌ای فرا روییده است که آمیختن است و درهم گره خوردن. از این روست که نوشیدن، نماد گویای عطش و رفع عطش است. عطش جان. و درست در بُرشی که نوشتن و نوشیدن به اوج خود رسیده‌است، هردو دربرابر شاعر به رقص جادویی خویش می‌پردازند.

 

تو را نوشیدم.

و چشمه های شراب سرخ

از دل کوه‌های شعرم بیرون زد.

هزار کولی

رسیده و نرسیده

در تخیل سُکر آور این شراب

کنار سنگچین آتش رو به خاموشی

به تمام کوچه های جهان سفر کردند

حتی به آن اتاق مه گرفته از دود سیگار و نفس‌های عریان

که در جادوی افسانه ای خوشبختی‌اش به من می گفت : تو آمده ای

و وقت

وقت نوشیدن است و نوشتن.

 

حضور نابرابرانه‌ی تاریخی زن با مرد، بی آن‌که کسی محکوم گردد یا حتی قطرات نفرت و یا کینه‌ای به اطراف واجهد، در این شعر کوتاه و عمیق، جلوه‌ی درخشانی دارد. این « آدم » قوی‌دست، هنوز که هنوز است نه به راه « حوا » بلکه به راه « خویش » می‌رود. این خویش اوست که معیار است نه خواست برابرخواهانه‌ی حوا. حتی اگر اراده کند، لبان سیب را سرخ تر از لبان حوا می‌یابد. این اوست که ارزش‌های خویش را در وجود « حوا » جا می‌نهد و از وجود او بر می‌دارد. هنوز، روزگار، روزگار « آدم‌»‌هاست هرچند « حوا » یان روزگار نیز  به نابرابری مناسبات خویش واقف باشند و حتی تلاطم اعتراضاتشان، ساحل بسیاری از گوش ها و ذهن‌ها را کر کرده باشد.

 

آی حوا!

چه ایمان بی‌حاصلی بر دامن بی‌گناهی‌ات می‌دوزی

فریب خورده تویی،

چرا که آن سیب‌ها همه

از لبان تو سرخ‌تر بودند

 و آدم هنوز به راه خود می‌رود

نه به راه تو.

 

من اگر بخواهم نمونه‌هایی از این‌دست، از شعرهای « آرزو شهبازی » ارائه‌دهم، بسیارانند. او اندیشمند جوان و پویشگری است که حتی در بسیاری از نوشته‌هایش می‌توان زبان شعر را آشکارا مشاهده کرد. من همیشه از اغراق گریخته‌ام. اما حتی اگر این احساس گرم و ارجمندانه‌ی من نسبت به شعرها و نوشته‌های او به اغراق تعبیر گردد، هراسی ندارم که از دریافت‌های خویش دفاع‌کنم.

 

زیبایی و رویش آفریده‌های کلامی « آرزو » در آنست که وقتی برای دل خویش، حتی واقعه‌ای را بازگویی می‌کند، آن نوشته بی اختیار از حالت روایی خود خارج می‌شود و رنگ و بوی داستانی محکم، پیچنده و به اندیشه وادارنده به خود می‌گیرد. در این حالت است که آفریده‌ی او که  در آغاز با ذهنیت روایت قدم در راه گذاشته، در میانه‌ی راه، به چیزی دیگر، چیزی از نوع رقص جادویی کلام، تبدیل می‌شود. اما شورانگیزتر آن که حتی آن‌گاه که او قصد دارد داستانی را به قلم آورد، آن داستان، باز سر از تلاطم و بی قراری شعرگونه‌ای در می‌آورد.

 

من برای نمونه، به جمله‌هایی از چند نوشته‌ی او که برخی گزارش بوده‌اند و بعضی داستان، اشاره می‌کنم. شخصیت آفرینشگر و ذهن استعاره پرداز و نگاه کاونده‌ی او، در همه‌ی آن‌ها، جلوه هایی را در برابر انسان می‌گذارد که توصیف آن، توصیف آن گرمای آرامش بخشنده اما نه رخوتناکی است که در سراسر وجود خواننده ته نشین می‌شود. شعر های « آرزو » یکی از زیباترین مجموعه شعرهایی بوده‌است که من در سال‌های اخیر، توفیق خواندن آن‌ها را داشته ام. اینک چند نمونه‌ از نثر او در این جا می‌آید که خود فضایی شعرگونه دارد و سرشار از تصویرهای دل انگیز است.

 

چقدر دوست داشتم به سخن در آمدن دست های او را که دور تا دور تو حلقه می‌زنند گوش کنم.

 

او که حالا به دیدار تو بازگشته ، انگار سال‌هاست نگهبان شمع رو به خاموشی این یادهاست.خیلی از فصل‌های این تاریخ را می شود در چشم های او، ورق زد.

 

از شهر چیزی به خاطرم نیست. تنها خیابان‌های شلوغ و آدم‌هایی که بوی سوخته‌ی ته مانده‌ی یک غیرت می‌دادند.

 

پسر سرش را بلند کرد و یک سیلی به گوش مرد زد و درد سیلی از کنار صورتم بالا رفت. در تمام سرم پیچید، پایین آمد . رسید به نوک انگشت هایم و دیگر نفهمیدم...

 

زمین که لرزید ،تنها کلاغ های رها شده در باد بودند که چیزی از دست ندادند. تو کسی را دوست داشتی. آن نامه‌های بیقرار در خواب جیب‌های خالی‌ات، این را می گفت. تو انگار حرفی برای گفتن داشتی. پس چرا رؤیایت را پیش از خواب به کوچه نریختی؟

 

اگر می‌دانستی که کوچه‌ها و خیابان‌ها زنده می‌مانند، لابد حرف هایت را بیرقی می کردی سر همین کوچه.

 

 هیچ کس به مرد نگفت که تو حرفی برای گفتن داشتی. حالا هی نگو دیر است. یک شب بیا ! مدادی بردار و روی تمام شب های او بنویس: آوازی برای تو !

 

    

 

برخي از کارهاي ديگر اشکان آويشن را مي توان درتارنماي  « باريکه‌ها و گستره‌ها »  ديد.

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:47  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}