هراس و سردرگمی، ذهن مرا احاطه کرده بود. از یکسو، خشم وحشی و نفرینی اقدسزاده بود که بر فضای کلاس شتک زدهبود و از سوی دیگر، شجاعت پسری مطرح بود که با وجود همسن و سال بودن با ما، توانستهبود مانند یک کوه استوار در برابر مردی نادان، از باورهای خود دفاع کند. طبیعیبود که برخورد شجاعانهی او به همهی ما نیرو میداد. من در همان دنیای ذهنی خامگونه و مهآلود خویش، میتوانستم به این نتیجه برسم که قوی بودن آدم ها و برتری انسانی آنان نه به سن و سال است و نه به زور بازو و نه به داد و بیداد راه انداختن. از نظر من، آن کسی پیروز تلقی میشد که با وجود سن کم، دانش اندک و یا تجربهی محدود، بر جایگاهی از یک منطق انسانی معتدل و عقلانی ایستاده باشد. از اینرو بود که در همین نبرد نابرابر میان اقدسزاده، با همهی گرد و خاک راهانداختنش و پسر پیرانی با همهی خام و آرام بودنش، آن پسر جوان، زورمندتر از او ارزیابی میشد و مهمتر آن که بَرندهی واقعی این درگیری، میان قطب دانایی و نادانی به شمار میآمد.
در همین اندیشهها بودم که کسی بر در کلاس کوبه نواخت. اگر نه همه، دست کم، من فکر میکردم که شاید پیرانی باشد که به علت ترس از پایان سال و نیاوردن نمرهی قبولی در درسها و یا جلوگیری از بدتر شدن اوضاعی که در همان زمان به اندازهی کافی بد شدهبود، از کردهی خویش پشیمان شده و میخواهد از اقدسزاده معذرتخواهی کند و به سر کلاس برگردد. آقای اقدسزاده که در را باز کرد، به جای پیرانی، جناب « صراف منش » رئیس مقتدر دبیرستان بود. در یک چشم به همزدن، رفتار خشمآلود اقدس زاده، بدل شد به رفتار یک مرد مؤدب و متین که انگار هیچ ابر سیاهی در آسمان ذهنش پدیدار نیست. رئیس دبیرستان به اقدسزاده گفت: « لطفاً یک لحظه تشریف بیاورید بیرون. » مدیر مدرسه سرش را داخل کلاس کرد و گفت: « لطفاً سر کلاس بمانید تا معلمتان برگردد. » و ما میبایست، سرکلاس میماندیم.
اقدس زاده بی هیچ درنگ، به دنبال وی به راه افتاد و ما را که انگار در جایی حضور نداشتیم، به امان خدا رها کرد. این که در آن لحظات، در آن کلاس بهتزدهی ما، بیحضور اقدس زاده چه گذشت، در این خاطرات معین که به مولای روم گره می خورد جایی نیست. اما حتی نگاه و کلام شلوغترین بچههای کلاس از یک طرف و آرامترین آنها از طرف دیگر، در بردارندهی نفی شخصیت و رفتار اقدسزاده بود و تأیید رفتار و برخورد عاقلانهی فرزند پیرانی. نوعی انتظار مبهم برای وقوع یک حادثهی غیر منتظره که از یک سو سقوط اقدسزاده را در پی داشتهباشد و از سوی دیگر، بالارفتن ارزش پیرانی را، بر فراز سر یکایک ما پرواز میکرد. اما سرانجام عمر انتظار سرآمد و پس از مدتی نسبتاً طولانی، در کلاس باز شد و جناب اقدس زاده از جلو و پیرانی از عقب به جمع ما برگشتند.
صورت پیرانی بر افروختهبود اما نشانی از ترس و یا تهدیدشدگی در آن به چشمنمیخورد. پیرانی سرجایش نشست و اقدس زاده، خودش را به جلو پنجرهی کلاس رساند و سعیکرد تا نگاه ترسخورده اش را با انداختن به چشمانداز بیرون، از بقیه پنهان سازد. میشد احساس کرد که اگر مجبور نبود، دیگر به سر کلاس بر نمیگشت. او اگر مجبور نبود حتی کلمهای هم بر زبان نمیآورد. اما به نظر میرسید که میباید به دستور رئیس دبیرستان، بر گور خویش برقصد بیآن که توانی برای رقصیدن داشتهباشد. البته بعدها دانستم که مدیر مدرسه به اقدسزاده دستور دادهبود که به کلاس برگردد و در حضور بقیه، از فرزند پیرانی، دلجویی به عمل آورد.
آقای اقدسزاده که شاید در دلش، همهی کاسه کوزه ها را بر سر مولانا میشکست، این بار نه در هیأت یک دیکتاتور میکرُسکپی بلکه در قالب مردی تَرَکبرداشته و تهدید شده، شروع به صحبت کرد بیآن که در خلال این مدت، نگاهی به کسی بیندازد. : « البته من نمی دانستم که این آقای « مهرداد پیرانی »، فرزند استاد بزرگوار « سید محمود پیرانی » است. پدر ایشان از بزرگان شهر ما هستند و حتی آقای صراف منش رئیس دبیرستان شما از دوستداران و شاگردان وفادار ایشان بودهاند و هستند. چنان که میدانید، برای من، ارزش انسان و ارزش هستی، فقط در گرو دین و اعتقاد به خدای تبارک و تعالی است. »
« برای من نه شیخ رومی ارزش دارد و نه حافظ. اگر آنها ارزشی داشتهباشند در همان قسمتی هست که خدا پرستند و یا خود را مسلمان می دانند. مملکت ما از وقتی خراب شد که امثال بزرگوارانی چون علامهی مجلسی از میدان بیرون شدند و کسانی، جای آن بزرگوار را گرفتند که دردشان درد تمدن بود نه دین. دردشان درد بالا بردن شیخ رومی و آن فردوسی شمشیر به دست و حافظ ریاکار و سعدی بندباز بود. البته اقرار باید بکنم که وقتی پای اصول دین به میان میآید و من احساس می کنم که آن اصول در خطر است، کنترل کلام خود را از دست میدهم. علتش نیز آنست که من همیشه مقید بودهام که مرد دین و خدا باشم. »
اقدسزاده که در صدایش نگرانی و ترس، رگههایی از رعشه ایجاد میکرد، در تلاش بود تا این زخم تازه را پنهان سازد اما آشکارا می شد فهمید که قادر به کنترل این بخش از هیجانات درونی خود نیست. او ادامه داد: « واقعیت آنست که من از شنیدن حرفهای آن چوپان، بسیار ناراحت شده بودم هرچند جا داشت که جناب پیرانی نیز حرفهایش را بر زبان می آورد. الان هم دیر نیست. من فکر میکنم که بهتر باشد این جناب مهرداد خان که میخواست در مورد شعر « شیخ رومی » و شعر « موسی و شبان » چند کلمهای حرف بزند، هم اکنون در حضور همهی ما، نظرش را بگوید. »
زنگ تفریح، دیرزمانی بود که به صدا درآمدهبود. اما چه کسی جرأت داشت از جایش تکان بخورد؟ خاصه آن که ما با اقدسزادهای روبرو میشدیم که پس از بازگشت از دفتر رئیس، به کلی زار و نزار به نظر میرسید. برای ما سخت جالب بود که بتوانیم حالات و حرکات مردی تحقیرشده و شکست خورده را، برای اولین بار نظارهگر باشیم. انگار در یک کودتای نظامی، دیکتاتوری را از تخت به زیرکشیدهباشند و او برای رهایی از مرگ قطعی، به شکل توجیهشدهای در حال اعتراف به اشتباهات خویش باشد. از طرف دیگر، ما کنجکاوانه میخواستیم بدانیم که این پسر شجاع که توانستهبود به شکلی با اقدسزاده مقابلهکند، چه چیزی در چنته دارد.
اما مهرداد پیرانی که با برخود تأیید آمیز رئیس دبیرستان نسبت به خود، نیرو و اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بود، دست بلند کرد و در همان جا خطاب به اقدسزاده گفت: « من امروز با این حال روحیام، دیگر آمادگی حرفزدن بیشتری ندارم. اما هفتهی آینده، سعیخواهم کرد حرفهایم را بزنم. هر چند میدانم که تنها برخورد شما با مولای روم نیست که انسان را ناراحت میکند. شما انگار با کاروان تمدن و ادبیات ایران، دشمنی دیرینه دارید. این دشمنی شماست که انسان را میسوزاند. »
این را میدانم که اگر اقدسزاده، دستش باز بود و آیندهی کار و زندگیاش از ترس رئیس دبیرستان به خطر نمیافتاد، پیرانی را به جرم آن همه جسارت و اهانت به دار میآویخت. اما همه میتوانستند احساس کنند که دیگر حنای قدرتش، دست کم در آن کلاس، رنگ خود را از دست دادهاست. به همین دلیل، اقدس زاده با زحمت زیاد و نگاهی که نیمی تاریک دیده میشد و نیمی خاکستری، سعی کرد با نرمی شکنندهای بگوید: « اشکالی ندارد مهرداد خان. هفتهی آینده، منتظر خواهیم بود که شما، ما را از عِلم خود مستفیض بفرمایید! » کدام انسانی با کمترین تجربهی زندگی اجتماعی نمیتوانست بفهمد که چه زهر کُشندهای در این جمله ی آخر اقدسزاده نهان است.
هفتهی بعد، همهی ما بیصبرانه، منتظر ساعت درس فارسی بودیم. این بار نه به یُمن وجود اقدسزاده که کلاسهایش جهنم مجسم بود بلکه به یُمن اعتراض مهرداد پیرانی و ریختن پشم و پیلههای اقدس زاده، به نظر میآمد که کلاس ما به عنوان عرصهی زورآزمایی فرشته و اهریمن، یکی از هیجانانگیزترین کلاسهای درس فارسی باشد. آن روز وقتی که درِ کلاس باز شد، ناگهان به جای اقدس زاده، با معلم دیگری روبرو شدیم که او را هرگز ندیده بودیم. یکی از بچههای کلاس که در زمینههایی از این دست، کنجکاو بود، پرسید: « آیا شما امروز به جای آقای اقدسزاده آمدهاید یا آن که معلم دائمی فارسی ما خواهید بود؟ » او جواب داد: « به من گفتهاند که کلاس فارسی شما را تا آخر سال داشته باشم. » هنوز طنین حرفش در فضا باقی بود که کف زدن بچهها شروع شد. اما او که ظاهراً مردی میانسال مینمود، از این واکنش شوقآمیز آنان متعجب نشد. به همین جهت پس از آن که خود را به عنوان « حمید تیموری » معرفی کرد و کمی هم از سابقهی کارش صحبت کرد، گفت:
« قبل از آن که درس را شروع کنیم بهتر است مبحث نیمه تمام هفتهی گذشته را ادامه بدهیم. به همین جهت لازم میدانم که ما به حرفهای مهرداد پیرانی گوشکنیم. آقای صرافمنش، مرا در جریان اتفاقات هفتهی گذشته قرار دادهاند. البته من علاقهای ندارم که به تأیید یا محکوم کردن رفتار یک همکار دیگر بپردازم. اما از نظر من، آن چه که در کلاس فارسی شما اتفاق افتاده، سخت قابل تأسف است. من اعتقاد دارم که در برنامه های درسی مدارس، خاصه در دبیرستان، جای یک موضوع درسی به نام « بحث و گفتگو » خالی است. جوانان ما حق دارند گلایه هایشان را در چهارچوب اصول قانونی که ما همه از آن تبعیت میکنیم، بیان کنند. مهمتر آن که کلاس فارسی در عمل، میتواند جای این گونه گفتگوها نیز باشد. »
معلم جدید فارسی به سخنانش ادامه داد: « من از یکی از همکاران تازه آشنا، شنیدم که آقای اقدس زاده، اصرار داشتهاند که مولای روم را « شیخ رومی »، فردوسی بزرگ را « شمشیر به دست »، حافظ شیرین سخن را « ریاکار » و سعدی آزاد منش را « بند باز » بنامند. البته این نخستین بار است که من در عمرم، چنین حرف های باطلی میشنوم اما در همین جا باید بگویم که مطمئناً چنین افرادی با چنین اندیشه هایی، بیشتر از یکنفر و دو نفرند. این، یک زنگ خطر است که در گوش همهی ما به صدا در آمدهاست. هر چندباید گفت که اعتبار این شاعران بزرگ نه با این گونه نامگذاریها از بین میرود و نه از شمارهی علاقمندان شعرهایشان کم میشود. به هر صورت، من اینک برای شنیدن حرفهای دوستتان آماده هستم. »
از جمله کلماتی که آقای « اقدسزاده » همیشه ورد زبانش بود این بود: « من نمیدانم شما جانورها در کدام طویله بزرگ شدهاید که تعلیمات دین را هم نمیتوانید به خوبی حفظ کنید. » و ما در اندیشه فرو میشدیم که به راستی، نکند خانههای پدر و مادری ما طویله باشد که ما را چنان رشد ندادهاند که این آقای معلم تعلیمات دینی میپسندد و یا انتظار دارد. باری، با چنین زمینهای که ما از او داشتیم، حالا تا مدتی که یک معلم جدید برای فارسی ما بفرستند، او میباید به کلاس فارسی هم میآمد. در یکی از همان هفتهها، درس فارسی ما، شعری از مولانا بود به نام « موسی و شبان ». او به یکی از دانشآموزان گفت که شعر را بخواند.
دانشآموز مورد نظر که ظاهراً درس را در خانه تمرین هم کردهبود، خیلی راحت، همهی آن شعری را که در کتاب ما آمده بود خواند. این هم از تصادفهای روزگار بود که او انگشت بر روی کسی گذاشتهبود که همیشه در خانه، درس ها را با پدر و مادرش تمرین میکرد. در نظر آورید که قرعهی فال به نام کسی میافتاد که نه تنها تمرینی نکرده بود، بلکه در خواندن شعر نیز بسیار ضعیف بود. در آن صورت شاید که آتشفشان خشم آقای اقدسزاده، هنوز هم، بیشتر گریبان ما را می گرفت و توهین و بدزبانی وی مانند بارانی برسرمان فرو میریخت. تا آن جا که به یاد میآورم، از میان مثنوی نود پنج بیتی مولانا در بارهی ماجرای موسی و شبان، حدود پانزده بیت آن را در کتاب فارسی ما آورده بودند.
دیـــــد مــــــوسی یـــــــک شبانی به راه
کـــــو هـــــمی گفت ای گـــــــزیننده الاه
تـــــو کــــــجایی تــــــا شوم مــن چاکرت
چــــــارُقت دوزم، کــــــنم شانـــــه سرت
دستـــــکت بـــــوسم بـــــمالم پـــــایـکت
وقت خـــــــواب آیــــــد بــــــروبم جایـکت
ای فــــــدای تــــــو همه بُزهـــای مــــن
ای بـــــه یـــــادت هی هی و هیهای من
ایـــــن نَمَط بـــــیهوده میگفت آن شبان
گفت مـــــوسی بـا کیَست این، ای فلان
گفت بــــــا آن کس کــــــه مـــــا را آفرید
ایـــــن زمیـــن و چرخ ازو آمـــــد پـــــدید
گفت مـــــوسی هــای، بس مُدبِر شدی
خــــود مسلمان نــــاشده، کافــــرشدی
گـــــفت ای مـــــوسی دهــــانم دوختی
وز پــــشیـــمانی تــــو جانـــــم سوختی
جــــامه را بــــدریـــد و آهی کــرد و تفت
ســـــرنــــهاد انــــدر بــــیابـــان و بـرفت
وحــــی آمـــــد سوی مـــــوسی از خدا
بـــــــندهی مــــــــا را زمــــــا کردی جدا
تـــــــــو بـــــرای وصل کـــــــردن آمـدی
یــــا خـــــــود از بـــــهر بــــــریدن آمدی
مــــــا زبـــــان را نـــــنگــــریم و قــال را
مـــا درون را بــــنگــــریــــم و حــــال را
چونکه موسی این عتاب از حق شنـید
در بـــیابـــان در پـــی چــــوپـــان دویـــد
عـــاقبـــــت دریــــافت او را و بـــــدیـــد
گــــفت مـــژده ده کـــه دستوری رسید
هــــیچ آدابــــــی و تــــــرتــــیبی مــجو
هـــــرچـــه مـــیخواهد دل تنگت بــگو
280 تا 285
در خلال خواندن آن دانش آموز، گاه که من زیر چشمی به جناب اقدسزاده نگاهی میانداختم، میدیدم که مرتب سر تکان می دهد. لحظهای لبخند میزند و زمانی صورت خود را درهم میکشد و به نظر میرسد که عصبانیتی انتقامآمیز، تمام چهرهاش را پوشاندهاست. سرانجام، خواندن شعر تمام شد. من قبل از آن که به شعر بیندیشم و به محتوای آن، به حالات و حرکات جناب معلم می اندیشیدم و این که پس از پایان شعر، به آن دانشآموز چه خواهد گفت. آیا او را ملامت و تحقیر خواهد کرد و یا موضوع را با سکوت برگزار خواهدساخت؟ هنوز در همین گیر و دار فکری بودم که ناگهان آقای اقدسزاده، انگار با شخصی مقاوم در بازجویی سیاسی روبرو شده باشد، منفجر شد و فریاد زد:
« این مردک خجالت نمیکشد و رو راست آن هم در حضور یک پیغمبر به خداوند تبارک و تعالی، توهین هایی شاخ و دُمدار به زبان میآورد. من شک ندارم که با برزبان آوردن این کفرگوییها، کائنات خواهد لرزید. درست است که آن حدیث گفته است که نقل کُفر، کُفر نیست اما اگر من قدرت داشتم، نقل کُفر را هم کُفر می دانستم. آیا مسخره نیست که آدمی یک لاقبا و آنهم از پشت کوه آمده، بخواهد با خدای بزرگ در بارهی شانه کردن سر او، دوختن کفشهای او، جارو کردن اتاق او و چیزهایی از این قبیل صحبت کند؟ این « شیخ رومی » هم دیگر گندش را در آوردهاست. دست این پیغمبر خدا درد نکند که در همان جا، جواب مزخرفگوییهای آن شبان بیسواد و بی ایمان را داد. اما این « شیخ رومی » را بگوئید که چیزهایی از خودش درآورده و آنها را به حضرت موسی نسبت داده است. زبانم لال، اگر قرار باشد که خداوند اجازه دهد آدمهایی مانند آن چوپان بیسر و بیپا در حقش جسارت کنند، دیگر سنگ بر روی سنگ بند نخواهد شد و شک نیست که همهی کائنات در هم خواهد ریخت. درست است که خدای ما کریم است اما قهار و انتقام گیر هم هست مخصوصاً نسبت به آنها که حد و مرز خود را نگه نمیدارند. »
لحظهای سکوت بر همهجا سایه انداخت. ناگهان یکی از دانشآموزان که من هرگز در سالهای گذشته، او را ندیده بودم و تازه به کلاس ما آمدهبود از جایش برخاست و گفت: « اجازه هست من چند کلمه حرف بزنم؟ » آقای اقدسزاده گفت: « نه! اجازه نیست! » دانشآموز گفت: « چرا اجازه نیست؟ » معلم داد زد: « چرا در کار نیست. میگویم اجازه نیست. » دانش آموز گفت : « مگر این جا ارتش است؟ » آقای اقدس زاده که یواش یواش داشت منفجر میشد گفت: « به تمرگ بچه! » دانش آموز گفت: « من می خواهم در بارهی این شعر مولای روم صحبتکنم. » اقدس زاده گفت: « گفتم اجازه نیست. برو بیرون. »
این دانشآموز که بعداً فهمیدم پسر آقای پیرانی، معلم باسواد و بازنشستهی شهر ماست، بی هیچ معطلی از کلاس بیرون رفت. اقدس زاده در حال قدم زدن، یکریز کلمات توهین آمیز، هم نثار پسر پیرانی می کرد و هم نثار « شیخ رومی » و هم نثار آن چوپان « لااُبالی ». ما که یکسره غافلگیر شدهبودیم، همچنان مات و مبهوت به دهان اقدس زاده نگاه میکردیم که همهی زبالههای ذهنی خویش را به شکلی غیر قابل کنترل همچنان بیرون میریخت. طبیعی بود که نه مولای روم در آنجا حضور داشت و نه آن چوپان افسانهای که از خود دفاع کند. اما پسر پیرانی که حضور داشت. خاصه آن که در چنان شهر کوچکی چون شهر ما، فرزندان میتوانستند از اعتبار پدر و مادر تغذیه کنند همچنان که پدران و مادران نیز از اعتبار فرزندانشان. هرچند در آن لحظه، من هنوز نمیتوانستم گمانکنم که او پسر دوست دانشمند پدر من است.
ادامه دارد
بخش هشتم را در اینجا بخوانید
طبیعی بود که تأثیر بلافصل اندیشههای خامانهی مارتین، با آن نگاه تاریک و کینورزانه نسبت به مولای روم و شمس تبریزی، در آن جوانسالی نیمهتاریک و نیمهروشن من، چنان فضایی را پدید آورده بود که احتمال آن نیز میرفت تا من نیز پا در همان جایی بگذارم که پدرم گذاشتهبود. پدر که توانایی و دانایی آقای میرزایی را وقت و بی وقت تأیید میکرد، نمیدانم چرا از این دانایی و توانایی، چنان که لازم بود بهره نمیگرفت. او به دانش و نگاه ادیبانهی آقای میرزایی، در برخی ابعاد، نگاهی شکاکانه داشت. احساسش آن بود که آقای میرزایی، همهی آن دانش و نگاه ادبی را، انگار از دریایی گرفتهباشد و بدون انداختن نگاهی از سر ارزیابی و یا تجزیه و تحلیلی به عمقرونده، همه را یکسره، به انبارهی ذهن خود سر ریز کردهباشد.
از طرف دیگر، نگاه پدرم به اندیشهها و شخصیت مارتین، جنس دیگری داشت. او می دانست که مارتین از نظر وسعت دانش ادبی و احاطه به حوزهی شعر، هرگز به پای آقای میرزایی نمیرسد. اما دریافتش آن بود که مارتین در برابر هر اندیشهای، نگاهی سرشار از تردید و کاوندگی داشت. اگر چیزی را میدید و متقاعد میشد، میپذیرفت، حتی اگر همه با آن مخالف بودند. برای او آن حس درونی، آن باور روشن ذهنی، از هرگونه مصلحتطلبی روزگار، اهمیت بیشتری داشت. اگر متقاعد میشد، دیگر از ملامت دیگران نمیهراسید و آن را میپذیرفت. همین نگاه و همین شیوهی اندیشیدن در ذهن و رفتار پدر من، نوعی یقین ذهنی را شکل داده بود که گویا آبشخور اندیشههای مارتین، دست کم در حوزهی شاعران ایران و از جمله مولانا، زلالتر از دیگران و از جمله آقای میرزایی است.
در همان سالها و گیر و دارهای فکری، برای من ماجرایی پیشآمد که توانستم جدا از شیوهی نگاه پدر و باورهای او به این دو دوست اهل اندیشه و کتاب، از راه دیگر و به بهانه ای دیگر، ناخواسته، با میرزایی و اندیشههای او، از نزدیک آشنا شوم. شاید در توالی این خاطرهها که برایتان نقل میکنم، کمی غیر عادی بنماید اگر بگویم که خیلی زودتر از آشنایی مجددم با مارتین، فرصتی پدید آمد که این بار نه به عنوان فرزند دوست خانوادگی میرزایی، بلکه به عنوان دوست فرزند خود او، از اندوختههای ادبی و عرفانیاش بهرهمند گردم.
در آن زمان، من هنوز کلاس دوم دبیرستان بودم و ناگهان متوجهشدم در چنان بافت زمانی و اجتماعی، شهر ما با موجی از انتقال های مشکوک برخی از معلمان خوب روبرو گردیده است. چند تن از روی اجبار، خانه نشین شدند و شماری به شهرهای اطراف و یا شهرهای دورتر کوچ کردند. طبیعی بود که به آن سادگی نمیشد جای خالی چنان کسانی را که سالها مایهی اعتبار فکر و فرهنگ شهر ما بودند پُرکرد. بیشتر کسانی که شامل این خشم اهریمنی پنهان شدهبودند، آموزگاران رشته های ادبی و فلسفی بودند. تا آن جا که به یاد میآورم، کسان دیگری نیز در رشته های ریاضی و حتی فیزیک و شیمی، از این خشم مرموز در امان نماندهبودند.
در چنان فضای سیاه و تنگی بود که مدرسه ناچار شد، برای مدتی، معلم تعلیمات دینی مدرسهی خودمان را که « اقدسزاده » نام داشت، به عنوان معلم فارسی نیز به کلاس ما بفرستد. این شخص در کلاس هفتم نیز معلم تعلیمات دینی ما بود. او کسی بود که در روزگار جوانی، به عنوان طلبه و روضه خوان، از این خانه به آن خانه میرفت و بدان وسیله روزگار میگذرانید. اما با گذشت زمان و تشویق یکی از آشنایانش، در نبود معلمی دانشآموخته و پخته برای تعلیمات دینی، به آموزش و پرورش آمدهبود و ترک لباس دیرین کرده بود.
اینک پس از گذشت سال ها از دوران نوجوانی ام، میتوانم مطمئن باشم که او به غیر از مطالبی که در دوران طلبگی خود، آموختهبود، با هیچ حرف و حدیث دیگری آشنا نبود. تا آن جا بیگانه بود که انگار تمام عمر خویش را در غاری گذرانده باشد و ناگهان در یک شامگاه ملال آور، کسی یا کسانی، دستش را گرفتهباشند و او را به یکی از دبیرستانهای شهر ما آورده باشند. مردی بود بسیار کمتحمل، بسیار یکدنده، همیشه عصبی و آمادهی حمله به هر که ضعیفتر از او می نمود و یا حرفی مخالف میل وی بر زبان میآورد. چشمهایش چنان درشت بود که من هرلحظه فکر میکردم که در پشت آن عینک بسیار کوچک، دارد از حدقه در میآید.
بعدها دریافتم که او حتی در دفتر دبیرستان، با هیچیک از معلمهای دیگر نیز نمیجوشید. از یکسو در جریان تحولات روز نبود و از سوی دیگر، زبان مورد استفادهی او، انگار زبان دیگری بود. حتی مفاهیم ذهنی وی، خبر از دنیای دیگری میداد. من البته در کلاس ششم دبستان، وصف او را از آشنایانی که یک سال زودتر از من به آن دبیرستان رفتهبودند شنیده بودم. از این رو، مقداری آمادگی روحی برای دیدن او و تجربهکردنش به عنوان یک دیکتاتور در کلاس درس داشتم. در کلاس تعلیمات دینی، او هیچ وقت با ما در بارهی چیزی حرف نمیزد. نه دین، نه بهشت، نه جهنم و نه حوادث روز.
احساس من آن بود که شاید هیچ اندیشهای از ذهن او نمیگذشت که بدان وسیله بخواهد آنها را با دیگران از طریق کلام، قسمتکند. با خود میگفتم که او چگونه میتواند با چنین خُلق و خویی، پدری مهربان و صبور باشد و به مشکلات فرزندانش، خاصه اگر دختر باشند گوش کند. از اینرو، همیشه او را با پدر خود مقایسه میکردم. پدر من نه عصبی بود و نه طلبکار از خدا و نه از خلق خدا. دور و برش، پُر از آدمهایی بود که هم به راهنماییهایش نیاز داشتند و هم به معاشرتش به عنوان کسی که میتوانست ساعتها در بارهی موضوعی بسیار کماهمیت و جزئی، داد سخن بدهد. گاه از شجاعتهای جوانیاش در ارتش رضاشاهی، بسیارها سخن میگفت. چنان پدری که هیچگاه، کوچکترین کلام توهین آمیزی نیز از دهانش، حتی در اوج عصبانیت، علیه فرزندان و یا همسرش بیرون نمیآمد، باز از آن گونه اشخاص نبود که بیخ دل فرزندانش بنشیند و از آنها در بارهی مشکلات روزانهشان چیزی بپرسد.
اگر کسی از ما فرزندان، به سراغش میرفتیم، رفتهبودیم و گرنه او، راهی به دنیای درون ما نمیگشود. حالا در نظر بگیرید جناب اقدسزاده را که به عنوان مرد دین و خدا، طبق طبق ادعا داشت و با این وجود، انگار که از همهی کائنات بیزار بود. چنین آدمی، دریغ از آن که حتی یک بار در برابر انسان لبخندی برلب بیاورد و یا نشاندهد که حتی برای یکبار هم که شده، باد بهاری، بر او روزی وزیدهاست. این آدم فقط به ما میگفت که از صفحهی فلان تا صفحهی فلان را کاملاً از حفظ کنیم. زیرا جلسهی بعد، میبایست همان درس از حفظ شده را، بیهیچ کم و کاست، تحویل وی میدادیم. شاید یگانه حُسنی که بتوان برای وی ذکر کرد آن بود که او درسها را هیچوقت از وسط و یا بخش آخر آن ها نمیپرسید بلکه باید از همان باء بسم الله تا تای تمّت برایش از حفظ میخواندیم.
البته، به این شکل، کار ما راحتتر بود. چون وقتی ما درس را نمیفهمیدیم، دیگر چگونه میتوانستیم مفاهیم کتاب را برای او توضیح دهیم. گذشته از اینها، ما نه کنجکاو بودیم که از مضامین کتاب، سر درآوریم نه به دلیل سنگینی سایهی شخصیت او بر روح و رفتارمان، علاقهای به فهمیدن آن ها داشتیم. فقط طوطیوار، اما مضطرب و ناخاطرجمع، کلمات را به ذهن میسپردیم، آن هم به ذهن سپردنی که در پشت آن، انبوهی ترس و دغدغه خانه کردهبود. البته وای به آن وقتی که او می خواست درس را از نیمههای آن بپرسد، در آن صورت، رشتهی ذهنیما به کلی قطع میشد و جناب معلم نیز به سختی خشمگین.
او گاه این کار را بدان دلیل انجام میداد که بتواند برخی از دانشآموزان « شیطان » اما به قول خودش « خیابان گردان بی دین »، انتقام بگیرد. دانشآموزانی که به شکلی از دیدگاه او، در سر کلاس، با حرکت چشم و ابرو، شیطنتی کردهبودند. شیوهی نمره دادنش نیز به این شکل بود که یا « بیست » میداد و یا « صفر ». اگر ما درس را بدون کم و کسر به او پسمیدادیم، نمرهی بیست میگرفتیم اما اگر یک غلط میداشتیم یا در جایی گیر می کردیم که میبایست یکنفر، کلمهی کلیدی اولش را بگوید، بدون هیچ تردید، یک صفر چهار گوش در برابر اسم ما می گذاشت و چندتا حرف توهین آمیز نیز نثارمان میکرد.
ادامه دارد
در این دیدار که پس از گذشت سالها با مارتین دست داده بود، انگار شخصیت دیگری در برابر من قرار گرفتهبود. شخصیتی که حتی پدر همسر او یعنی اعتمادیان نیز نتوانستهبود در خلال سالهای اخیر، راه به خلوت وی ببرد. آن مارتینی که من به عنوان دوست و معاشر پدرم میشناختم، شخصیتی بود که در ارائهی دریافتهایش، مانند بسیاری دیگر، یکدندگی بسیار از خود نشان میداد. البته همین یکدندگی و نگاه تنگنظرانه موجب شدهبود که وی، ادبیات ایران را به شکل مُچالهشده ای، در عرفان حافظانه و در کاوندگی رفتارشناسانهی فردوسی، خلاصه ببیند. آن هم بیشتر از بُعد جنگ و ستیز. حتی برای سعدی، که مردی جهان بین، واقعنگر و انساندوست بوده، اگر جایی فراتر از مولانا قائل بود، چنان نبود که او را ستون استوار ادبیات ایران مجسمکند. بلکه از دیدگاه وی، سعدی نیز اندیشههایش از چنان فشردگی و بُعد کاوندهی حافظانهای برخوردار نبود که بتوان او را با آن دو دیگر به مقایسهگذاشت. مولای روم که دیگر محلی از اِعراب نداشت. او یکسره طرد شده بود.
البته اگر قرار باشد با چنین معیارهایی به شخصیت های تاریخی، فلسفی و ادبی یک کشور نگاه کنیم، باید گفت تنها کسی که باقی میماند، همان گویندهی « منصف » است و بس. تردید نمیتوان داشت که نگاه ما شرقیها به صاحبان کلام و حتی رهبران فکری، نگاهی است از زوایهی ارزشهای اخلاقی و رفتاری. انتظار ما آنست که نویسندگان و شاعران، اهل فکر و فلسفه و یا حتی مدعیان مذهبهای رنگارنگ، باید انسان هایی باشند بسیار گوشه گیر، محروم از همه ی لذتهای رایج زندگی، اهل تقوی و دور از هرگونه وسوسه های مال و مقام.
چنین نگاه و انتظاری از آنان، البته موجب می شود که حتی شماری که این گونه نمینمایند، خود را در چشم مردم، چنان وانمود سازند که هستند تا هرگز مورد بیمهری طرفدارانشان قرارنگیرند. در حالی که در غرب، نه مردم چنین انتظارهایی از نویسندگان و شاعران خویش دارند و نه آنان چنین هستند و نه حتی دوست دارند که چنین باشند. زمانی که حدود بیست سال پیش، در یکی از نشست های سالانهی نویسندگان و شاعران یکی از کشورهای اروپایی، در مجلس شامی که در هتل محل اقامت ما تشکیل شده بود با خانم شاعر و نویسندهای آشنا شدم که آشکارا در نشستی دو نفره از تجاوزات جنسی پدرش در دوران کودکی خود صحبت می کرد و بعد نیز مرا به خواندن نوشته هایش در همین زمینه حوالت داد، در نگاه نخست به شگفت آمده بودم. اما خیلی زود دریافتم که نویسندگان و شاعران این کشورها مانند همهی نویسندگان و شاعران دیگر کشورها، نه پیغمبر زادهاند و نه برخلاف بسیاری از سرزمین های « اخلاق زده »، چنین ادعایی را بردوش میکشند.
نگاهی گذرا به زندگی نویسندهی نامآور روسی « فئودُور داستایوفسکی /Fjodor Michajlovitj Dostojevskij » و نویسندهی فرانسوی، « اُنوره دو بالزاک / Honoré de Balzac» و بسیارانی دیگر از صاحبان قلم، حکایت از ّآن دارد که بسیاری از غبارهای نفس گیر دوران زندگی شخصی و خصوصی آنان پس از مرگشان، در معرض باد و باران روزگار پاک گشته و آرام آرام از یادها رفتهاست. آنچه باقی مانده، همان کاری است که آنان به بشریت عرضه کردهاند. دیگر کسی به بالزاک زنباره و یا بدقول و کلاهبردار فکر نمیکند. دیگر کسی به « داستایوفسکی » نادرست و قمارباز نمیاندیشد. همه، به کلام آنان، به تصویرهای زنده، پر حرکت و سرشار از وسوسههای نام و ننگ در کارهایشان میاندیشند.
«سامرست موام / Somerset Maugham 1» نویسندهی برجستهی انگلیسی در بارهی « داستایوفسکی » چنین میگوید: « داستایوفسکی، خودپسند، بدگمان، ستیزه جو، چاپلوس، خودخواه، لافزن، غیر قابل اعتماد، بیملاحظه، نظرتنگ و ناشکیبا بود. ولی این تمامی داستان نیست. وقتی در زندان بود، فهمیدهبود که انسان ها ممکن است مرتکب جرائم آدمکشی، شهوترانی یا دزدی شوند و با وجود این، از صفات شجاعت، جوانمردی و محبت به همقطاران برخوردار یاشند. ص 138» وی همچنین در بارهی بالزاک می نویسد: « بالزاک اگر آدمی معتدل، مرد زندگی و صرفهجو می بود، هرگز نمی توانست آن نویسندهای که بود بشود. او آدم خود نمایی بود، تجمل را می پرستید و نمی توانست پول خرج نکند. مثل سگ کار می کرد تا تعهدات خود را انجام بدهد ولی بدبختانه قبل از آنکه وام های عاجلتر خود را بدهد، قرضهای جدیدی کردهبود. به حقیقت و واقعیت عجیبی باید اشاره کرد: بالزاک فقط در زیر فشار قرض بود که می توانست چیز بنویسد. ص 68 »
به یاد بیاوریم شاعرانی چون انوری ابیوردی و یا سوزنی سمرقندی را. اگر جامعهی ادبی ایران، این دو را به اوج نمیبَرَد نه تنها از آن روست که اینان مداحان ارزان قیمت هر امیر و زیری بودهاند و یا سلامت اخلاقی کلام را حرمت نگذاشتهاند. بلکه بیشتر از آن روست که کلامشان در چنان جایگاهی که کلام حافظ و سعدی و یا شیخ عطار قرار دارد، قرار نگرفتهاست. تازه باید ذکر کنیم که اینان صاحبان کلامند. حتی آنان که صاحبان کلام نبودهاند و در زندگی اجتماعی خویش، حرمتی برای جان انسانهای دیگر قائل نبودهاند، اینک پس از گذشت سده ها و هزارهها بر مرگشان، دیگر در دل کسی کین و نفرت شخصی برنمیانگیزند.
فقط در این زمینه کافی است که از « تیمور گورکانی »، « چنگیز خان »، « اسکندر مقدونی »، « نادرشاه افشار»، « آقا محمد خان قاجار» و بسیارها و بسیارها نام ببریم. چنان که میبینیم، پس از گذشت سده ها و یا هزارهها بر مرگ این یا آن، دیگر نه کسی مدعی خصوصی برای شکایت از آنان است و نه کسی به عنوان مدافع خصوصی آنها قد عَلَم میکند. بلکه ارزیابی شخصیت تاریخی آنان، بیشتر در گرو کارهایی است که کرده اند. اگر نفرت و نفرینی هم هست، دیگر از جنس دیگری است.
درست در همین برش تاریخی است که میتوانیم دریابیم که ارادت عارف بزرگی چون مولانا به شمس تبریزی، ارادت شاگرد آهنگری به استاد خود نبوده است. مولای روم از شخصیت هایی است که هنوز آرام آرام دارد در حوزهی کشف اندیشمندان و تحلیل گران قرار میگیرد. تأثیر مثنوی او بر اندیشههای ما چنان آشکار است که در نوشتهها و گفتگوهای ادبی، رد پای او را کم یا زیاد میتوانیم آشکارا ببینیم. اصطلاحهایی از قبیل « شیر بی یال و دُم و اِشکم »، « مدتی این مثنوی تأخیر شد » یا « مهلتی بایست تا خون شیرشد » یا « ما همه شیریم شیران علم »، « ای برادر تو همین اندیشه ای » و بسیاری از این موردها، مکرر مورد استفادهی اهل کلام قرارگرفته و میگیرد. گاه حتی ممکن است بسیاری ندانند که سراینده و یا گویندهی آنها چه کسی بوده است.
تردید نباید داشت که حضور همان شمس پرنده در زندگی مولانا که قطعاً مخالفان بسیاری نیز داشته، می تواند از نوع تأثیرهای شگرف روحی، نوعی خود شکافی فکری و روانی، نوعی درهم شکنی بلور غرور، نوعی با خود خلوت کردن صمیمانه و زلال بوده باشد. چگونه ممکن است واعظ و معلمی محترم و آداب دان در سال های میانی عمر، یک باره بر اثر وزیدن توفان اندیشههای شخصیتی چون شمس، پشت پا به همهی ملاحظات و مناسبات اجتماعی بزند و دفتر و دستک بشوید. قطعاً چنین شخصیتی، باید بزرگترها از آن باشد که ما به علت بدخُلقی اش با « کیمیا خاتون » و یا جوانمرگی آن دختر مظلوم و رنج دیده در خانهی او، وی را یک سره در سراچهی محکومیت و نفرت قرار دهیم و حتی نقش ادبی و تاریخیاش را انکار کنیم.
.........................................................
1/ در بارهی رمان و داستان کوتاه / ترجمهی کاوه دهگان / چاپ چهارم 1364/ از انتشارات سازمان کتابهای جیبی/ 380 صفحه
ادامه دارد
بازگشتی به خانهی حافظ (بخش اول، دوم و سوم )
البته مقداری به درازا کشید تا من توانستم مارتین را متقاعد سازم که به پرسش اصلی و مرکزی من که سالهای سال از دوران نوجوانی، ذهنم را به خود مشغول ساختهبود، پاسخ دهد. وقتی که او زبان به سخن گشود، دریافتم که معمای حضور مولانا و پیرامونیانش در زندگی او، به خیلی سالهای دور یعنی دوران کودکی وی برمیگردد. در آن زمان، پدر و مادر مارتین، دختر خانمی را به عنوان خدمتکار که زادهی یکی از روستاهای اطراف شهر ما بودهاست استخدام میکنند. این دختر خانم، عمده ترین وظیفهاش، مواظبت از مارتین و گاهی نیز کمک به کارهای خانهی آن ها بوده است. از تصادف روزگار، این دختر خانم روستایی،« کیمیا خاتون » نام داشته و همهی اهل خانه، احترام و علاقهی عجیبی نسبت به او داشتهاند.
مارتین وقتی که از او صحبت می کرد، لحظهای نمیتوانست جلو سیلاب اشک را بگیرد. تصویری که از آن دختر در ذهن او باقی مانده بود، تصویری بود آکنده از نوعی قِداست آسمانی، نوعی رؤیای مهآلود و دستنیافتنی، نوعی گنج از دست رفته، نوعی عاشقانگی بیجسم و بیوصال. نوعی گشایش بخشایشگرانه، نوعی شخصیت فرازمینی که گویی همهی خصلتهای برجستهی آدمیزادگان در او تمرکز داشته است. انگار از هیچگونه ضعف و کمبود انسانی، بدر اطراف او خبری نبودهاست. مارتین، در خلال صحبت هایش، بارها تأکید کرد که تصویر ذهنی او از « کیمیاخاتون » دوران کودکی اش، تصویر واقع بینانهای نیست اما او چه کند که جز این تصویر ذهنی، چیز دیگری از آن دختر معصوم در اعماق جان خویش ندارد و البته همین تصویر، در خلال همهی سالیان، و کم و بیش تا این لحظه، در او زیسته و بر بسیاری از رفتارها و اندیشه هایش تأثیر گذاشتهاست.
« کیمیا خاتون »به مدت سه سال و اندی در خانهی پدر مارتین میماند و به تدریج، یکی از اعضای عزیز و دوستداشتنی این خانواده میشود. نه تنها مارتین که مادر و پدر وی نیز، سخت به او حرمت میگذاشتهاند و از دقت و وفاداری رفتاری او لذت میبردهاند. اما یکروز پدر « کیمیاخاتون » به شهر میآید و به پدر مارتین میگوید که میخواهد دخترش را به روستا برگرداند. زیرا زمان ازدواجش فرارسیده و خواستگاران بسیاری، امان از او بریدهاند. طبیعی بوده که پدر مارتین نیز نمیتوانسته مخالفتیکند. هرچند او تا آنجا که توانستهبود، تلاش کردهبود تا مانع از رفتن این دختر به روستا شود و یا تن به چنان ازدواج زودرسی بدهد. همه به این نکته آگاه بودند که حضور کیمیاخاتون در خانهی پدر مارتین، چه گشایشهای مادی فراوانی برای اعضای خانوادهی او، فراهم آورده بوده است.
اما موضوع ازدواج فرزند دختر، آن هم در یک خانوادهی روستایی که به نوعی با وظایف شرعی و عُرفی آنان گره خوردهبوده است، دست از سرشان بر نمیدارد. ناگفته نباید گذاشت که رضایت پدر و مادر کیمیاخاتون برای ماندن و کارکردن دخترشان به عنوان خدمتکار و یا نگاه دارندهی بچهای کوچک در یک خانوادهی ارمنی، در آن زمان، در شهر ما چیز چندان غریبی نبودهاست. این را بگویم که در آن شهر، به غیر از خانوادهی مارتین که ارمنی بودند، چندین خانواده مسیحی و حتی خانواده ی بهایی نیز سکونت داشتند. در موردهای متعددی، خاصه موردهای ناموسی و مالی، این خانواده ها، بیشتر مورد اعتماد مردم بودند تا بسیاری از آنان که جانماز مسلمانی آب میکشیدند اما در مزرعهی نادرستیها بذر می پاشیدند.
« آری کیمیا خاتون، بدین ترتیب به روستای پدری برمی گردد و با مراسمی بسیار ساده و مختصر به خانهی شوهر میرود آن هم شوهری که چهلسال از او بزرگتر بوده است. شوهر وی کسی نبود جز همان کدخدای مقتدر روستایی که پدر و مادر کیمیاخاتون در آن جا ساکن بوده اند. هنوز دو سه سالی از ازدواج او نگذشته بود که خبر مرگ کیمیاخاتون، خانوادهی ما را و مرا که سخت به او علاقهمند شده بودم در ماتم فرو برد. »
« کمی بعد از مرگ او دانستم که با ورود کیمیا خاتون به آن خانهی نفرینی کدخدا یعنی خانهی شوهر، انگار دیوی در هیأت آن مرد، از غاری مهیب تنوره کشیده و خود را به آن خانه و کاشانه رساندهاست. آزار و اذیت کیمیاخاتون از سوی شوهر، کار را به جایی میرساند که دختر بیچاره چنان ضعیف و نزار میشود که در نخستین زایمان، درست در لحظهی تولد فرزندش به علت برخی پیچیدگیهای زایمانی، میمیرد. فرزندش نیز ساعاتی بعد از مرگ مادر، در میگذرد. »
« این نکته نه شگفتانگیز است و نه رازبارانه که دو دختر در دو بُرش تاریخی حدوداً هشتصد سالانه، با نامی واحد، گرفتار سرنوشتی واحد اما شوم و دردبار می شوند. شاید اگر نام این دختر، کیمیاخاتون نبود و شوهرش عنوان کدخدایی آن روستا را نداشت و نیز در خانهی شوهر، مورد اذیت و آزار قرار نمیگرفت، من هرگز نمی توانستم وجوه مشابهتی میان سرنوشت او و کیمیاخاتون، دختر خوانده ی مولای روم پیداکنم. و بعد برای فرافکنیهای درد درون حاصل از مرگ ماتمبار کیمیاخاتون دوران خویش، نقبی به اعماق تاریخ بزنم و همه ی خشم و افسردگی روحی خود با هزار و یک توجیه، نثار مولانا و شمس تبریزی نمایم. »
« طبیعی است که این رویداد، تأثیر بسیار ویرانگری بر خانوادهی ما و بر روح و روان من به جا گذاشت. کمی که بزرگتر شدم، پدرم از شمس تبریزی و مولای روم و اهمیت هر دو در ادبیات عرفانی ایران بسیار سخن میگفت. اما عجبا که جای جای، سعی میکرد رفتار کدخدای ستمگر را با همسرش، با رفتار شمس تبریزی در ارتباط با آن « کیمیا خاتون » تاریخی مقایسه کند. »
« من در طول این سالها با توجه به فضای ادبیای که در خانهی ما حاکم بود، با بسیاری از شاعران ایرانی آشنا شدم و آثارشان را مطالعه کردم اما مرگ « کیمیاخاتون » واقعی و قابل حس پیرامون من و شنیدن مرگ آن « کیمیاخاتون » تاریخی، هنوز که هنوز است دست از جان من بر نداشتهاست. هر چند در این سرانهی پیری، من جهان را نه چنان میبینم که در جوانسالی میدیدم اما با وجود این، نمیتوانم منکر تأثیر ویرانگر مرگ این دختر معصوم که نقش همدم مرا داشت و آن کیمیا خاتون تاریخی بر اندیشهها و عواطف خود شوم. »
« البته این را میدانم که برخورد من در سالهای جوانی، با مولانا و حتی شمس تبریزی، برخوردی کاملاً احساسی بوده است. باید بگویم که در این سرانهی پیری، بسیاری از لحظاتم، در کنار دیوان شمس تبریزی و مثنوی معنوی میگذرد و حضور این غزل مولانا بر دیوار خانه، یکی از همان نشانههای ارادت بازیافتهی من به مولاناست. من اینک به ادبیات یک کشور، آن هم کشوری مانند ایران که تاریخش پیچیدهتر از برخی داوریهای شتابآمیز سطحی است، با این چشم نگاه نمیکنم که آن را بر دو، سه یا چهار ستون شخصیتی و یا فکری، استوار ببینم. درست است که ستونهایی مانند مولانا، فردوسی، حافظ و سعدی بیشتر از دیگران قابل رؤیتند. اما خامی محض خواهد بود اگر انسان بخواهد به چنان شیوههایی بیسرانجام متوسل شود. »
مارتین البته در میان صحبت هایش به یک مورد بسیار تأمل برانگیز اشاره داشت که آن مورد عبارت بود از نقش بسیار مهم یک شخص بر او در تأمل مجدد در بسیاری از دیدگاه هایش و از جمله مولای روم. آری او در بازگویی های خویش، اشارهای هم به دیدارهای متعدد خود با آقای میرزایی، معلم بازنشستهی شهر ما داشت. معلمی که مرتب می خواند: « من چه گویم، یک رگم هوشیار نیست ». او این دیدارهای دوران پختگی عمر را، مدیون پدر من بود که موجب آشنایی آندو با یکدیگر شده بود. پدر من چنان که قبلاً توضیح داده بودم، در زمینهی برخی داوری های خاص، خیلی به حرفهای مارتین باورداشت اما در زمینهی مناسبات خانوادگی و به داوری کشاندن این آشنا و آن بیگانه یا این شخصیت سیاسی و یا آن شخصیت تجاری، با آقای میرزایی خیلی همکلام و همآوا بود.
مارتین در برخوردهایی که حتی بعد از مرگ پدرم تا زمان مرگ آقای میرزایی با او داشت، سخت تحت تأثیر پختگی نگاه ادبی او قرار گرفتهبود. او اعتمادیان را کسی میدانست که قادر بود هر دانش و اندیشهای که در ذهنش نقش بستهبود با صراحت و باور تمام به شنونده انتقال دهد. در حالی که ویژگی میرزایی در آن بود که خیلی چیزها را میدانست اما چندان گرایشی برای نشان دادن آنها و یا برزبان آوردنشان نمیداد. باید شخص معاشرش، به زور با او سر حرف را بازمیکرد و یا مورد سؤالش قرار میداد تا وی زبان به سخن بگشاید. مارتین میگفت اینک با وجود داشتن چنان زخمی در اعماق جانم، هرگز آنگونه فکر نمیکنم که میکردم. از طرف دیگر مگر ما انسانها تنها در جان خود، ردپای یک زخم و یا یک رویداد را داریم؟ گاه جان ما از بسیاری فشارهای روحی، حوادث غیر منظره و انبوهی نارواییهای ریز و درشت دیگر، شرحه شرحه است اگر چه ممکن است همهی آدمها، زبانی برای بیان آن دردها و شرحهشرحهها نداشته باشند.
ادامه دارد
بازگشتی به خانهی حافظ (بخش اول، دوم و سوم )
البته پیدا کردن مارتین، کار راحتی نبود. نه از آن رو که نمیشد نشانی خانهاش را یافت بلکه از آن رو که او نیز همچون آقای اعتمادیان، گوشهنشین شدهبود و به سادگی نمیشد به او دسترسی یافت. چند سالی بود که وی دست از کار و کسب شسته بود و همه چیز را در اختیار پسرخواندهاش که اینک بزرگسال بود، قرار داده بود. واقعیت آنست که مارتین پس از مرگ همسر و دو فرزندش، دیگر هرگز ازدواج نکرد. او بارها به پدرم گفتهبود نمیدانم چرا هر صبح و شام که از خانه بیرون میآیم و به خانه برمیگردم، گرمایی برای تداوم زندگی دردرونم احساس نمیکنم. انگار همهچیز بوی مرگ و پژمردگی گرفتهاست. انگار این پلی که رابط من با زندگی بوده، به کلی ویران شدهاست.
پدرم کاملاً به او حق داده بود. زیرا این اتفاق، برای زندگی صمیمانه و سرشار از احساس او، زلزلهای نه با هفت درجه ریشتر که چه بسا با هفتاد درجه ریشتر بوده است. اما پدرم همیشه به او امیدواری میداد که زندگی انسانی، سرانجام شکل طبیعی خود را پیدا خواهدکرد و باز همه چیز سر و سامانی دوباره خواهدگرفت. مارتین هیچگاه حرف پدرم را انکار نکرده بود اما جالبتر آن که تأیید هم نکرده بود. البته تداوم زندگی او تا سرانهی پیری نشان داده بود که آن سرو سامانی که بسیاری ها به خود میگیرند و سیاوشوار از میان آتش و دود ناگواری ها با خیزابهای از اشک و خون رد میشوند، در مود او مصداق نداشت. تنها تغییر شکوفنده در زندگی روحی وی، قبول کردن پسری به فرزندخواندگی خویش بود و بس. هرچند در زمینههای فکری و ادبی نیز، از رشد بسیار چشمگیری برخوردار شده بود.
موضوع پسرخواندهاش چنین بود که مارتین، او را از یکی از روستاهای دوردست شهرمان به فرزندی برداشتهبود. واقعیت آن که این فرزندخوانده، همهی شکافهای عمیق روحی مارتین را پس از آن فاجعهی خانوادگی پرکردهبود. این فرزند خوانده، چیزی بیشتر از فرزندخوانده بود. حاصل هستی دو روزهی انسان در موجآبهای روشنایی و تاریکی زندگی بود. ماجرا از آنجا شروع شدهبود که مارتین در یکی از همان روزها که هنوز عزادار همسر و فرزندانش بود، خبر درگذشت یکی روستاییان آشنا و قابل اعتماد خود را به نام اسماعیل و همسرش می شنود. اسماعیل، یکی از مشتریان خوب او بود و گذشته از آن، او با وی، روابط بسیار صمیمانهای داشت. مارتین میدانست که اسماعیل، تازه ازدواج کرده و از تولد یگانه فرزندش که پسر بود تنها چند ماهی بیش نمیگذشت.
قضیهی مرگ ناگهانی اسماعیل و همسرش از این قرار بود که زن و شوهر، ناگهان یک شب دچار بیماری مشکوک و عجیبی میشوند که دلدرد و تهوع از نشانههای آن بوده است. تا اطرافیانشان به خود بجنبند و آنان را با الاغ به شهر بیاورند، کار از کار گذشتهبود. البته فرزند اسماعیل که امین نام داشت با وجود داشتن نشانههای ضعیف همان بیماری، جان به در میبرد و پس از مدتی حالش خوب میشود. مارتین پس از شنیدن این خبر، چنان برآشفته میشود که برای تسلیت گفتن به خویشان نزدیک اسماعیل، به روستای آن ها میرود و در آنجا از نزدیک، همدردی خود را به نزدیکترین افراد خانواده ی وی ابراز میدارد.
مارتین وقتی از همهی ماجرا اطلاع مییابد، پیشنهاد میکند که حاضر است فرزند اسماعیل را که امین نام دارد به فرزندی قبولکند و هر مقدار کمک مادی که خانوادهی پدر و مادر اسماعیل و پدر و مادر همسرش نیاز دارند، در اختیارشان قراردهد. از طرف دیگر، هیچ پیششرط و یا محدودیتی هم برای آنها نمیگذارد. آنان هرگاه که دوست داشته باشند، میتوانند به دیدار امین بیایند و یا حتی زمانی که امین بزرگتر شد، اگر خواستند، میتوانند او را برای چند روز پیش خود ببرند. آری به این ترتیب، مارتین توانستهبود با حضور امین و مشغول بودن به تربیت و رشد او، برای خود فضایی بهتر از پیش و صد البته امیدمندانه فراهم آوَرَد.
به هرصورت، من با کمی گشت و واگشت، خانهی جدید مارتین را پیدا کردم. در آغار، اگر چه او مرا به جا نیاورد، اما وقتی خود را معرفی کردم، به گرمی پذیرایم شد و مرا به اتاق خاص خویش که غالباً برای مطالعه و استراحتهای روحی اختصاص داشت، بُرد. نخستین چیزی که در اتاق او، نظرم را جلب کرد، تصویرهای سیاه و سفیدی بود از همسر و فرزندانش که گویی همچنان در آن سوی دیوار زمان، بی هیچ تغییری ایستادهبودند. گذشته از آن تصویرها، دو غزل را دیدم که با خط بسیار زیبای نستعلیق بر کاغذ بسیار مقاوم ، در یک قاب شیشهی منبتکاری که رنگ مغز پستهای داشت، بر دیوار آویزان کردهبود. دقت که کردم، یکی از آن غزلها از آن صائب تبریزی بود و دیگری، بر خلاف تصورم از آن مولانا. در همانجا پس از پایان صحبت هایمان، از او اجازه گرفتم که آن دو غزل را یادداشت کنم. اینک قبل از پرداخت به ادامهی ماجرا، چند بیت از آن دو غزل را برای شما می آورم.
نه آن جنسم که در قــحط خــریدار از بها افتم
هــــمان خـــــورشید تـابانم اگر در زیر پا افتم
به ذوق نـالهی من آسمان مستانه میرقصد
جــــهان، مــــاتمسرا گردد اگر من از نوا افتم
چـــو عاشق صاف از قید تعلق کردهام خود را
بـــه گـــرد نقش پــــــهلویم اگر بــر بوریا افتم
خـبر از خود نــدارم چون سپند از بیقراریها
نــــــمیدانــــم کجا خیزم، نمیدانم کجا افتم
گشایش نــــیست در پـــیشانی تخم امید من
گـــره در کـــار آب افتــــد اگــر در آسیا افــــتم
619 غزلیات صائب تبریزی
ای عــــاشقان ای عــــاشقان، آنکس کــه بـــیند روی او
شوریـــــده گـــــردد عـقل او، آشفتــــه گـــــــردد خـوی او
در عشق چون مجنون شود، سـرگشته چون گردون شود
آن کــــو چـــــنیــن رنــجور شد، نــــایــــافت شد داروی او
مـــــرعشق را خود پشت کـو؟ سرتا به سر روی است او
ایـــن پشت و رو، ایـــن سو بُوَد، جــــز رو نـباشد سوی او
مــــن دست و پـــــا انـــداختم،و ز جـــست و جــو پرداختم
ای مُـــــرده جست و جوی من، در پیش جست و جـوی او
گزیدهی غزلیات شمس 418 و 419
باری، پس از کمی گفتو گوهای اولیه برای گرمشدن فضا و نیز پرداختی گذرا به خاطرات مشترکش با پدرم، من برسر اصل مطلب رفتم و هدفم را از آن دیدار برایش شرح دادم. زمانی که مارتین متوجه شد که موضوع سؤال من مربوط به مولاناست، خندهی مهربانانهای کرد و گفت: « ظاهراً این مولای روم، از دوران کودکیام هنوز مرا رها نکرده است و با این حساب، تا لحظهای که در بستر ابدی بیارامم، رها نمیکند. » گفتم : « واقعیت آنست که من به سراغ آقای اعتمادیان هم رفتهام و او نیز مقدار زیادی از مولانا و بحثهایی که میان شما رد و بدلشده، برایم صحبت کردهاست. اما من هنوز به درستی، جواب سؤالم را نگرفته ام. »
« من دوست دارم بدانم آیا واقعاً مخالفت شما با مولانا و همچنین شمس تبریزی، تنها در همان موردهایی بوده که آقای اعتمادیان برایم شرحداده است یا آن که علل دیگری، در پشت این موضوع بوده که شما تا کنون برای کسی صحبت نکردهاید. » مارتین کمی در خود فرو رفت و سپس تلاش کرد با نیمی از دل و نیمی از عقل به من اینگونه جواب بدهد: « اگر حقیقت موضوع را بخواهید باید بگویم که به غیر از آن موردها، مورد دیگری نیز بودهاست که شاید مهمترین علت مخالفت من نسبت به شمس تبریزی و مولانا در آن زمان باشد. هرچند تا کنون در این باره، با کسی صحبت نکرده ام. حتی آقای اعتمادیان که بسیار دوستش دارم از این موضوع اطلاع ندارد. هماکنون نیز ترجیح میدهم در این زمینه سکوتکنم. هرچند میدانم که اگر سکوتکنم، آن را با خود به گور خواهم برد. اما وقتی کمی به عمق موضوع فکر میکنم به این نتیجه میرسم که من کارهای نیستم تا حرفهایم در این زمینه، برای شکلگیری پدیدهای، در چشم اهل نظر، نقش کارساز داشتهباشد. از این رو، چندان لازم نمیبینم که پرده از گذشتههایی که دیگر حضور ندارند، بردارم .»
ادامه دارد
بازگشتی به خانهی حافظ (بخش اول و دوم )