تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

البته یک رویداد کوچک خاص نیز این ذهنیت را در آن‌ها بیشتر تقویت کرده‌بود. موضوع از این قرار بود که من مدتی قبل از آن، در یک آتشفشان خاص فکری، شعری سروده‌بودم که در آن، خامی و احساسات تند و آتشین جوانی به سن و سال من، انعکاس برجسته‌ای داشت. دستنویس این شعر، به دست یکی از کسانی رسیده بود که در آن محفل ادبی شرکت می‌کرد و مرا نیز نمی شناخت. او چنان از آن شعر پراحساس، انتقادآمیز و گلایه‌مندانه‌ی من خوشش آمده‌بود که تصمیم گرفته‌بود آن را به هزینه‌ی خود در زمانی کوتاه به چاپ برساند و در میان افراد کتاب خوان شهر نیز به رایگان پخش‌کند. همین شخص بود که به مسؤلان آن محفل ادبی پیشنهاد کرده‌‌بود که من، در نشست های آنان شرکت‌کنم. آن‌ها نیز وقتی فهمیده‌بودند که شخص پیشنهادشده، سراینده‌ی آن شعر بلندبالاست، از این پیشنهاد استقبال کرده‌بودند. از این رو، وقتی که من وارد آن محفل شدم، همه حداقل با نام من و آن شعر آشنا بودند. در این میان، برخورد احترام‌آمیز آنان، در من حس اعتماد به نفس ویژه‌ای را جان می‌بخشید. این محفل، معمولاً صبح های جمعه از ساعت نهُ تا یازده تشکیل می‌شد. باید بگویم که برای تشکیل آن، جای ثابتی وجود نداشت. هر هفته، یک نفر از اعضای محفل، در خانه‌ی خود، میزبان شرکت‌کنندگان بود.  

 

محفل دوم که بیشتر رنگ و بوی مذهبی داشت، شب‌های جمعه از ساعت پنج تا هفت بعد از ظهر برگزار می شد. گرداننده‌ی این محفل و یا مسؤل اصلی آن، یکی از شخصیت‌های مذهبی شهر بود که بیشتر نان اعتماد مردم  به خود را می‌خورد تا نان دانش مذهبی‌اش را. ناگفته نگذارم که این شخص، ادعایی هم نداشت. می‌گفت که ما پُل ارتباط میان جوانان و بزرگسالان هستیم. از طرف دیگر، محل برگزاری جلسه‌های مذهبی، در خانه‌ی شخصی بود که از مردمان نیکوکار و ثروتمند شهر به شمار می‌آمد. او خانه‌ی بسیار بزرگی داشت که دست کم دو هزار متر مربع وسعت داشت. بخش شمالی آن خانه، محل سکونت وی بود که بی‌شباهت به قصر نبود و بخش جنوبی آن، با درهای ورودی جداگانه، از دو مجموعه‌ی ساختمانی درست شده‌بود که در یکی از آن‌ها، خدمتکار وی با خانواده‌‌ی خود سکونت داشت و در مجموعه‌ی دیگر که از دو اتاق بسیار بزرگ و نسبتاً مجهز و مجلل درست شده بود، مجالسی از همین قبیل مانند سخنرانی، عروسی، عزا و روضه‌خوانی برگزار می‌شد.

 

محفل ادبدوستان، مربوط به شماری از تحصیلکردگان شهر بود که ادعا داشتند پرچم مدرنیسم را بردوش می‌کشند. در این مدرنیسم، هیچ ذهنیتی برای خراب کردن گذشته‌ها وجود نداشت. بلکه نو کردن گذشته بر پایه‌ی درک جدیدی از هستی، مورد نظر بود. یکی از کسانی که در این محفل نفوذ قابل ملاحظه‌ای داشت، شخصیتی بود که تازه به شهر ما انتقال یافته‌بود. او از شیفتگان و ستایشگران ناصر خسرو بود. شغل او ظاهراً هیچ مناسبتی با علاقه‌اش به ناصر خسرو نداشت. او به عنوان رئیس اداره‌ی بهداشت و ریشه‌کنی مالاریا در شهر ما خدمت می‌کرد. سن و سالش از دیگر افراد آن محفل بیشتربود.

 

نفوذ معنوی او در میان جمع نه به دلیل داشتن سن و سال بیشتر و نه به دلیل داشتن ریاست بهداری شهر بلکه به دلیل قدرت استدلال به زانو در آورنده‌ی او در مقابل دیگران بود. ناگفته نماند که توانایی وی در حوزه‌ی ادبیات نیز از همه‌ی اعضای آن محفل فراتر بود. او اگر چه شخص درهم‌اندازی نبود اما اگر می‌خواست دروغ ترین دروغ های دنیا را برای حاضران، بدل به حقیقت سازد، توانایی آن را داشت و کسی نمی‌توانست ذره‌ای در نادرست بودن آن تردید داشته‌باشد. یکی از برنامه‌هایی که آن محفل به تازگی در دستور کار خود قرار داده‌بود آن بود که سیری در تاریخ ادبیات ایران، به شکلی اساسی و غیرجانبدار انجام گیرد. قرار بر این شده‌بود که یک یا دو نفر از اعضای محفل، هر بار مأمور ‌شوند دیوان یکی از شاعران مورد نظر را در کتابخانه‌ی شهر مطالعه کنند و یا از یکی دوتن از شخصیت‌های ادبی شهرمان که غالباً کتاب‌های کلاسیک ادبی را در خانه‌ی خود داشتند، قرض بگیرند.

 

وقتی که من به آن محفل وارد شدم، بررسی زندگی فردوسی، رودکی و فرخی تمام شده بود. قرار بر آن بود که زندگی و شعر شاعران دیگری از قبیل منوچهری، عنصری، عسجدی و دیگران، به همان روال، پیگیری شود. اما او که هنوز مدتی از ورودش به آن محفل نگذشته‌بود، اعتقاد داشت که ما قبل از پرداختن به شاعرانی که چندان چهره‌ی برجسته‌ای در ادبیات ایران ندارند، بهتر است به کسانی بپردازیم که تکانه‌های فکری و معنوی در شیوه‌ی اندیشیدن مردم و روزگار خویش ایجاد کرده‌اند. از همین رو، او معتقد بود که در این راستا، بهتر است ناصر خسرو و ابوالفضل بیهقی در این دوره‌ها، از صف ترتیب زمانی بیرون بیایند و به شکلی که در خور آن‌هاست معرفی‌گردند. در آن جمع، افرادی بودند که این‌گونه بی نظمی زمانی را نمی‌پسندیدند اما آنان هرگز نتوانستند در برابر او، از اصل فکری خود دفاع کنند. سرانجام، همه پذیرفتند که زندگی و اندیشه‌های ناصر خسرو، در چند و چندین جلسه به بحث گذاشته‌شود. او به جمع اعلام کرد که اگر کسانی دوست‌دارند، بررسی زندگی ناصر خسرو را به عهده‌بگیرند که سخت مایه‌ی خوشحالی است. در غیر آن‌صورت، او یکی از داوطلبانی خواهدبود که حاضر است حتی به تنهایی بار این کار را به دوش بکشد.

                                                                                                          ادامه دارد

برای خواندن بخش دهُم به این آدرس مراجعه کنید:

 http://www.barikeha.blogfa.com/post-162.aspx

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:6  توسط A.Avishan  | 

 

نبرد ناصر خسرو با همه‌ی مخالفان فکری‌اش، نبرد ارزش‌هاست. برخی منتقدان بر او خرده می‌گیرند که او دیگر شاعران و سخن سرایانی را که در مدح امیر یا وزیری شعرسروده‌اند، در ردیف « شعرفروشان » به شمار می‌آورد. در حالی که وی در عمل با بسیاری از سروده‌هایش، خود،« شعرفروش » ی بیش نیست. استدلال اینان آنست که اگر آن شاعران، شعر خود را در مدح امیران و وزیران وقت می سروده‌اند، او نیز سخن خود را در ستایش « امیر » انی دیگر، زیر نام رهبران مذهبی، به آفرینش می‌کشیده‌است. برخی شعر خویش را به پول می فروشند تا زندگی روزانه‌ی خود و زن و فرزندان خویش را تأمین‌کنند و عده‌ای کلام خود را با پاداش « رضایت درون » معاوضه می‌کنند. آن‌هم برای تحکیم باورهایی که شعله‌هایش در اعماق جانشان زبانه می‌کشد.

 

گاه حتی در آن ستایش‌های امیران و وزیران، نوعی افزون‌خواهی، نوعی عادت به چاکری و بندگی نیز کاملاً مشهود است. از این رو، مگر وقتی که ناصر خسرو، همه‌ی دربدری‌ها را به جان می‌خرد تا همچنان خود را هم برای به دست آوردن تأمین آخرت و هم برای کسب لذت روحی، شایسته و مناسب بداند، رفتاری از روی عادت از خود بروز نمی‌دهد؟ آیا در سراسر این رفتار، نوعی عادت انسانی به معیارهایی دیگر محسوس نیست؟  البته اگر ما از این دیدگاه به بررسی و مقایسه بپردازیم، باید همه‌ی بده‌بستان‌های زندگی را در زیر عنوان نوعی « معامله » قراردهیم. پرسش بر سر آنست که آیا چنین چیزی منطقی و امکان‌پذیر است؟

 

حتی با چنین چشم‌اندازی، عشق نیز بدل به نوعی بده‌بستان می‌شود. اما در این نکته تردید نیست که تفاوت‌هایی بسیار پایه‌ای، می‌تواند بده‌بستان‌هایی از این دست را با بده‌بستان هایی از آن‌دست، از یکدیگر جدا ‌سازد. تردید نیست که ناصر خسرو، داشتن آرمان‌هایی از آن دست را، جزو برترین، درست‌ترین و نجات‌بخش‌ترین آرمان‌های ممکن، تصور می‌کند. طبیعی است که با چنین دیدگاهی، او به همه‌ی رهبران مذهبی در چهار چوب این آرمان، نگاهی ستاینده داشته‌باشد. داشتن چنین نگاه‌های تنگ و انحصارطلبانه در مناسبات اجتماعی و فرهنگی سده‌ی چهارم و پنجم قمری، چیزی غیرعادی نبوده‌است. هر چند بقایای این نوع نگاه، هنوز هم در بخش بزرگی از جهان امروز ما، زنده‌است و برای بقای خویش، جان‌ها می‌گیرد. البته باید از آن زمان، حداقل سه سده‌ی دیگر می‌گذشت تا شخصیتی چون « حافظ » در ادبیات ما پدیدار می‌شد که می‌توانست به مکاتب فکری و مذهبی، از دیدگاهی بسیار باز و گشاده‌دستانه نگاه‌کند.

 

یکی دو سال بعد از آشنایی و شوق حاصل از گشت و گذار فکری در دنیای اندیشه های ناصر خسرو، من پی‌بردم که در شهر ما، دو محفل فکری وجود دارد که دیر زمانی از شکل‌گیری آن ها می‌گذشته‌است. طبیعی بود که در سال‌های قبل از آن، نه سن من اقتضای شرکت در چنان محافلی را داشت و نه درک من، می‌توانست شوق‌انگیز حضور در چنان مجالسی باشد. یکی از این محفل‌ها، رنگ و بوی « ادبی- اجتماعی » داشت و من از آن به عنوان « محفل ادب‌دوستان » نام می‌برم. دیگری رنگ و بوی عمدتاً « مذهبی » داشت و گاهی اوقات، کمی هم پرداخت به مضمون های دیگر از قبیل مفاهیم ادبی و یا اجتماعی، جزو روال کارش بود.  اما سایه، سایه‌ی مضامین و مفاهیم مذهبی بود که خود را بر روی دیگر زمینه‌های فکری می‌انداخت. از این رو من نام این محفل را « محفل مذهب دوستان » می‌گذارم.

 

محفل نخستین، خاص بزرگسالان بود و من در آن میان، یگانه دانش‌آموزی بودم که شرکت‌می‌کردم. طبیعی بود که من خود را چندین سر و گردن از آن‌ها، هم از نظر سن و سال و هم از نظر توانایی فکری، کوچک‌تر و خام‌تر می‌دانستم. البته آنان به من، نگاهی از آن دست نداشتند که من نسبت به خود داشتم. بسیاری از آنان فکر می کردند که تنها عیب من در آن شرایط، سن اندک من است و گرنه از نظر تعداد کتاب‌هایی که خوانده‌ام، بسیارتر از بیشتر آنان است. نمی‌دانم که این دریافت چقدر درست بود یا نادرست. اما به عنوان یک واقعیت باید گفت که همه‌ی ما در جایی از زندگی خود، با چنین احساس‌هایی روبرو هستیم. گاه در یک محفل، خود را بزرگ می پنداریم در حالی که دیگران، چنان تصوری در باره‌ی ما ندارند و گاه برعکس از کمبودی رنج می‌بریم که دیگران نمی‌دانند و همین نکته نیز در ما احساسی از خود کوچک‌بینی به وجود می‌آورد. در صورتی که دیگران در همان‌جا، قضاوت بهتر و متفاوت‌تری در باره‌ی ما دارند.

                                                                                                                        ادامه دارد

برای خواندن بخش نُهُم به این آدرس مراجعه کنید:

http://www.barikeha.blogfa.com/post-161.aspx


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:56  توسط A.Avishan  | 

 

تاریخ، همیشه نام‌های زیادی در فهرست خود دارد که گنجینه‌ی دانستنی‌های عصر خویش بوده‌اند اما در روح آنان، ظاهراً آن‌چنان دردی نبوده است که جانشان را بگزد و آرام و قرار زندگی روزمرّه را از آنان بگیرد. این درد را نمی‌توان با کمک پزشک تن و یا حتی روان، درمان بخشید. این درد، تنها زمانی درمان می‌یابد که جان دردمند، همه‌ی قرار و مدارهای به بند کشنده‌ی زندگی روزانه را به هم‌ بریزد و خود را از چهار چوب پاره‌ای قراردادهای زندانی‌کننده آزاد سازد.

 

بسیاری از آن کسان که خود گنجینه‌ی دانستنی‌های روزگار خویش بوده‌اند، تنها کاری که در دوران زندگی خود کرده‌اند، آموختن و آموزاندن بوده‌است. آموختن و آموزاندن دانستنی های موجود. در واقع، آنان چیزی برآموخته‌های پیشنیان نیفزوده‌اند. تیزهوشی و داشتن دانش، همیشه به معنی تضمین‌کننده‌ی خلاقیت در حوزه‌های فکر و هنر نیست. اما ناصر خسرو دیوانی، مرد معتبر در میان کسانی که در دربار شاهان کار و زندگی می‌کرده‌اند، بی تردید از دیرزمان، در نوعی بی‌قراری انسانی، در نوعی زدگی و وازدگی از هرچه اشرافیت و اعتبارهای مادی و ظاهری است، به سر می‌برده‌است. اگر نه چنین بود، او نمی‌توانست تنها با خوابی یک‌شبه، انسانی « دیگر » شود و همه ی زندگی‌اش یکسره، دگرگون گردد.

 

البته در این زمینه، ناصر خسرو تنها نیست. چنین خلجان های درونی، در جان بسیاری از هنرمندان و اندیشمندان دنیا پدید آمده است. از نمونه‌های نزدیک‌تر در میان فارسی زبانان، شاید بتوان از سنایی غزنوی نام برد که در همان سن و سال‌ها و پس از طی‌کردن یک‌دوره تحولات درونی، یک باره از مردی می‌خواره و اهل عشرت، به انسانی اهل زهد و تنگ‌نظر بدل می‌شود. هرچند در روایات و افسانه‌ها، آخرین تلنگر وارد آمده بر او را، ناشی از گزندگی‌های کلامی دیوانه‌ی « لای‌خوار » می‌دانند.

 

همین تغییر احوال، در مورد مولای روم نیز رخ می‌دهد. چرا که در حدود 38 سالگی به شمس تبریزی برمی‌خورَد و از آن پس، زندگی مادی و روحی‌اش یک‌سره دگرگون می‌گردد. البته چنان که تاریخ نشان داده‌است، هرگونه تحولی در افراد، به معنی بیرون آمدن از یک زندگی باز و ولنگار به درون یک زندگی بسته، سخت گیرانه و متحجرانه نیست. مولای روم که مرد منبر و وعظ بوده، درست در جهت عکس سنایی و ناصر خسرو حرکت می‌کند. حتی همین تغییر روحی را به عطار نیشابوری نیز نسبت می دهند که درویشی، توانست با اراده‌ی آهنین خویش در برابر او، خود را بمیراند.  درست است که از نظر پژوهش ادبی و تاریخی، نمی توان این موضوع را واقعی‌پنداشت اما به اعتقاد من، در درون همه‌ی شایعه‌های تاریخی و ادبی، عنصری از حقیقت و یا عنصری از آرزوهای مردم و باورهایشان که دوست‌داشته‌اند نزدیک به حقیقت باشد، وجود داشته‌است و دارد.

 

حتی فردوسی که زندگی راحت و مرفه‌ای داشته، پس از تصمیم برای به نظم درآوردن تاریخ اسطوره‌ای ایران، زندگی دیگری را برمی‌گزیند. این زندگی، نه در جهت زهد و عبادت بلکه در جهت قناعت و تلاش دراز مدت برای کاری بوده‌ که بیش از سه دهه، عمر او را به خود اختصاص داده بوده‌است. یا به عبارت دیگر، او تصمیم می‌گیرد که آگاهانه، جوانی و زندگی راحت و آرام خویش را نثار آفرینش پرزحمت و دقت‌طلب شاهنامه سازد.  فردوسی در گوشه‌ای از توس می ‌نشیند و برای فرزندان فردا، دور از مُزد و آفرینِ‌های امروزیان ناسپاس زمانه‌ی خود و فردائیان ناشناس زمانه‌های دیگر، جان و تن به کار می‌سپارد.

 

سنایی، از « بیرون »‌ی ها می‌گریزد و به « درون‌ »ی‌ها پناه می‌برد و ناصر خسرو، قبل از آن که مرد تعلیم و  اخطار باشد، مرد دفتر و دیوان بوده‌است و درست پس از « درد خستگی » از آن دفتر و دیوان، از آن زندگی بی‌جوهر، تن به راه می سپارد. او می‌توانست همچنان بسیاری از عابدان و زاهدان، از راه توبه و انابه، گذشته‌ی خویش را از هرگونه « آلودگی » رفتاری بشوید و یک‌سره، خود را وقف رابطه‌ی یک‌سویه میان خالق و مخلوق‌کند. اما ناصر خسرو، با سنایی، با خواجه عبدالله انصاری، با ابوالقاسم قشیری و با بسیاری دیگر از شخصیت های عرفانی متفاوت بوده‌است. او اصولاً شاعر عارفی نیست که بتوان در این بُرش، وجه مشترکی در این زمینه، میان او و آن دیگران پیدا کرد.

 

نه رندی « حافظ »انه در نگاه اوست و نه « مردم‌داری » خواجه ابوسعید ابو الخیر. از همین روست که هفت سال از عمر خویش را در یک‌بیداری جهانی صرف می‌کند. به جان خریدن ناآرامی‌ها و خطرهای ناشنیده و ناگفته‌ در چنان دنیایی ناآرام، باید انگیزه‌ای فراتر از هیجان‌های آنی و یا لجاجت با روح سرگردان خود وی، داشته‌باشد. او سفر کشف خویش را، دور از مصلحت‌طلبی‌های روزگار، با همه‌ی شکیبایی و دقتی که وجودش را فراگرفته‌بود، آغاز می‌کند. و باز همین ناصر خسرو است که پس از دریافت مأموریت مهم « داعیه‌داری » باطنیان در سرزمین خراسان، تا آن خرین رمق جان و جسم، بر همه‌ی مخالفان و ستیزندگان می شورد و تن به تسلیم نمی سپارد.

                              

                                                                                                                          ادامه دارد

برای خواندن بخش هشتم به این آدرس مراجعه کنید:

http://www.barikeha.blogfa.com/post-160.aspx


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:32  توسط A.Avishan  | 


اما ناصر خسروی را که من در خلال آن دور روز پرشتاب و کنجکاو ، همراه با عبور خام و پابرهنه‌ی خویش از کوچه‌های سفرنامه به تماشا آمدم، شخصیتی دیگر یافتم. از دیدن چنان شخصیتی، مقداری به اندیشه فرو شدم. مردی را می‌دیدم دور از اخطار و ابرام، مردی دور از تحقیر مخالفان و تمجید موافقان. مردی را می‌دیدم صبور، آرام و جستجوگر. در آن دنیای کوچک فکری خویش که توجهی به توالی تاریخی سفرنامه و دیوان اشعار وی نداشتم، تصورم آن بود که چون اشعارش را اول دیده و خوانده‌‌‌ام، پس در واقع، آن سروده‌ها نیز می‌بایست حاصل اندیشه‌های آغازین او بوده‌باشد.  و به طور طبیعی، باید سفرنامه، حاصل گشت و گذار سال‌های بعدتر زندگی‌اش به شمار بیاید.

 

اما چند سال بعد که خلاف آن را دریافتم، دانستم که هریک از آن دو اثر، بازتاب اندیشه‌ها و تجربه‌های معینی از دوره‌های مختلف زندگی شاعر قبادیان بلخ بوده‌است. آن ناصر خسرو متین و شکیبا، آن مرد دیوانی که بخشی از لذت‌های زندگی را نیز تا اعماق جان نوشیده‌بود و در سفرش، دور از هرگونه ابلاغ آرمان فکری، در اندیشه‌ی کشف جهان و خوشه‌برگرفتن از دیدار مردمان گوناگون، پا به راه گذاشته‌بود، در دیوان اشعارش، مردی شده بود گزنده و تلخ. تصوری پیامبرانه در جانش نشسته بود بی آن که بخواهد خود را با پیامبران به قیاس آورد.

 

در این میان، گذشته از دقت عمل او در این سفر هفت ساله که با برادر کوچک‌تر خویش و یک غلام هندی آن را آغاز کرده‌بود، دو نکته بیش از دیگر چیزها ذهنم را به خود جلب می‌کرد. یکی تغییر احوال وی در سن چهل و دوسالگی از مردی دفتری و شادخوار به انسانی پرهیزگار، خشمگین و ملامت گر بود. دیگری، به سلامت گذشتن او از چنان سفری طولانی و پرمخاطره بود آن هم در چنان دنیایی ناآرام و بی قانون. در مورد اول باید گفت که ناگهان مردی فرازمی‌آید که تا آن زمان، فقط در اندیشه‌ی پیشرفت اجتماعی و اعتبار بیشتر یافتن در میان خاندان قدرت و ثروت بوده است. ناگهان همین مرد، بر همه چیز و همه‌ی اعتبارهای دیرین پشت می‌کند و قدم در راهی می‌گذارد که خطر مرگ، از نزدیک ترین آوازهای بام و شام زندگی‌اش به شمار می‌آمده‌است.

 

جز این دو نکته باید بگویم که با وجود خواندن دیگر نکات سفرنامه، انگار در آن سن و سال، از میان مزرعه‌‌ای در افسانه‌های دوردست افق، عبور می‌کردم. داستانی که می‌توانست هم واقعیت داشته‌باشد و هم زاییده‌ی خیال باشد. از این رو، در آن دنیای تنگ و کوچک فکری، مشغولیت ذهنی من، اندازه گیری ارتفاع این یا آن ساختمان، تشخیص جنس بسیار محکم و ارزشمند مواد اولیه‌ی بناهای تاریخی، برخورد مهمان نوازانه‌ی برخی شخصیت‌های ادبی و حتی سیاسی عصر نسبت به او  و همراهانش نبود. وقتی داشتم با خود فکر می‌کردم که چگونه ممکن است مردی ناگهان در اوج پختگی، در اوج رشد و اعتبار و بهره‌مند بودن از بسیاری امکانات و لذت‌های ممکن در روزگار خویش، درد دیگری در جانش رخنه‌کرده‌باشد، برایم شور و جاذبه‌ی خاصی پدید می‌آمد.

 

پاره‌ای، انگیزه‌ی اصلی سفر ناصر خسرو را، رفتن به مصر و دیدار خلفای فاطمی می‌دانند. انگار، گشت و گذارهای غنابخشنده‌ی او به سرزمین‌های دیگر،‌ در حاشیه‌ی آن سفر اصلی بوده‌است. گذشته از تعبیر و تفسیر ما از کرده‌ها و گفته‌های او در این سوی زمان، آن هم پس از گذشت هزارسال، در آن چه که اینک ما، در سفرنامه و دیوان اشعارش می بینیم، تغییری پدید نمی‌آورد. تردید نیست که عوامل گوناگونی، در شکل گرفتن سفراو به قسمت‌های بزرگ دنیای آن روز، دخیل بوده‌است. اما باور من آنست که می‌توان در پشت همه‌ی این عوامل، یک عامل « مادر » را نام برد. آن عامل، درد «کشف » بوده‌است که جانش را بی قرار و ذهنش را در « مدار » اندیشه‌های دیگری جز آن چه قبل از آن قرار داشته‌، به بازی درآورده است.

 

از این روست که او، آن آرامش روزانه را که با اعتبار و احترام به خدمات دیوانی خویش مشغول بوده، یک سره رها‌می‌کند. وسوسه های اندوختن مال و منال، برای روزگاران  سالمندی را به دور می‌افکند و از لذ‌ت‌های ممکن و ناممکن احاطه‌شده در میان « دارندگان » مال و جاه، فاصله می‌گیرد و خود را برای یک زندگی مجدد، برای نوعی دیگر اندیشیدن و نوعی دیگر دیدن، آماده می‌سازد. چه بسا اگر ناصر خسرو در در بار شاهان سلجوقی باقی می‌ماند، حتی شاید شاعری نمی‌شد که نامش را در تاریخ ادبیات ایران ذکر می‌کردند. هم چنان که از آثار دوران قبل از تغییر احوالش نیز، چیزی در دست نمانده است. آیا چنان که شماری معتقدند، او خود آن ها را نابود کرده است تا بازتابی از احوال شادخوارانه‌ی دوران جوانی اش وجود نداشته‌باشد یا آن که در مجموع، او چیز جندانی نسروده بوده و آن چه را هم که سروده از عمق و اندیشه‌ی قابل ملاحظه‌ای برخوردار نبوده‌است؟

                                                                                                                             ادامه دارد

برای خواندن بخش هفتم به این آدرس مراجعه کنید:

http://www.barikeha.blogfa.com/post-159.aspx


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:41  توسط A.Avishan  | 

 

با « سفرنامه »‌ی ناصر خسرو به خانه رفتم. به مسافری می مانستم که از سفر دور و دراز کشف خویش برگشته‌است. انگار غارهای ناپیدای تازه‌ای را در جاده‌ی تمدن بشری، کشف کرده‌بودم که می‌توانست اطلاعات افسون‌کننده‌ای از دیرینیان در اختیار فردائیان بگذارد. نوعی غرور، نوعی گرمای اعتماد به نفس، همه‌ی وجودم را سرشار کرده‌بود. بی‌درنگ خود را به جای خلوتی رساندم و شروع به خواندن کتاب کردم. حتی در آن سن و سال، برای من، کتاب غیرممکنی‌نبود. نه از آن رو که من نوجوان توانایی بودم بلکه از آن رو که زبان سفرنامه، حوزه های معنایی خود را در این سوی زمان، پس از هزار سال، هنوز حفظ کرده بود.

 

به راحتی، بخش زیادی از آن را می‌فهمیدم و به علت همین فهمیدن بود که در پایان روز دوم، به نوعی توانستم کتاب را دوره کنم و فاتح و مغرور، آن را یک روز زودتر از موعد مقرر به آقای کریمیان پس بدهم. شاید درحال حاضر، کمی دشوار باشد که بتوانم تصویر دنیای بزرگسالی خویش را از ذهنیات خردسالی خود، از کتابی که بعدها، به دلایل گوناگون با آن، بارها سرو کار داشته‌ام، کاملاً جداکنم. اما تصویری که به شکلی عمیق، در پایان روز دوم در ذهنم نقش بسته‌بود، تصویر آن مردی نبود که در دیوان اشعارش دیده بودم. در آن‌جا، او چهره‌ای بود مدعی، سرشار از تصور داشتن یک مسؤلیت بزرگ منطقه‌ای- جهانی و سخت خشمگین بر مردم دنیا که نمی توانستند جوهر سخنان او و پیامش را دریابند. 

 

من چند سال بعد، شباهت خاصی میان شخصیت ناصر خسرو و احمد کسروی دیدم. با احمد کسروی، در واقع دو سال بعد از آشنائیم با سفرنامه‌ی ناصر خسرو آشنا شدم و نخستین کتابی هم که از او خواندم « حافظ چه می‌گوید؟ » بود. وقتی که کتاب کسروی را در زمان کوتاه چند ساعته‌ای خواندم، نخستین کسی که در ذهنم مجسم شد ناصر خسرو بود اما نه ناصر خسرو سفرنامه بلکه ناصر خسروی که در دیوان اشعارش به دیدار وی رفته‌بودم. هر دو خشمگین، هردو دارای شخصیتی مهاجم و فرازنشین و هردو، سخت در معرض آسیب و بی‌مهری مردم زمانه. اگر احمد کسروی کمی به ناصر خسرو اندیشیده بود، چه بسا او نیز به شکل واقع بینانه‌تری، شغل وکالت را در تهران رها‌ می‌کرد و در روستایی در دوردست‌های آذربایجان مسکن می‌گزید و تا زمان فرارسیدن مرگ طبیعی خویش، اندیشه هایش را به کاغذ می‌سپرد.  

 

اما نه ناصر خسرو، مَرد سازش بود و نه احمد کسروی. اما ناصر خسرو، پس از چند سال داعیه‌داری، به این واقع بینی رسیده‌بود که به دره‌ی یُمگان پناه‌بَرَد و خود را از دستبرد خشمگینانه‌ی مردم زمانه که احساساتشان علیه او برانگیخته شده بود، محفوظ نگه‌دارد. برخی انسان‌ها گذشته از آن که چه حرفه‌ای داشته‌باشند و یا از چه دانشی در چه زمینه‌ای برخوردار باشند، دارای این خصلت اخلاقی هستند که چون خود را « مُحِق » می‌دانند، لازم است که بر « نامُحِقان » زمانه بشورند و آنان را به باد ملامت بگیرند. آنان به این باور رسیده‌اند که جهان ذهنی آنان، بهترین جهان ممکن در گستره‌ی  خاک است. پس برآنان که این جهان ذهنی را قبول ندارند، باید تاخت و زنگار حماقتشان را در برابر نگاهشان نهاد.

 

آنان خود را چنان مرکز جهان می‌دانند که معتقد می‌شوند که در واقع، همه باید خودشان را با ترازوی معیارهای ذهنی آنان بسنجند. صد البته باطل خواهد بود اگر کسی در این اندیشه‌باشد که اینان به عنوان یک اقلیت فکری و آرمانی، بخواهند خود را به شکلی با اکثریت جهان سازش‌دهند. از چنان دیدگاهی، هرگونه سازش به معنای ویران کردن پایه‌های بنایی است که آنان، برای حفظ آن، حاضر بوده‌اند جان بر سرش بگذارند. از نگاه آنان، این شعار، بدل به یک اصل می‌شود: «کور باد و دور باد آنان که سازشگرند. » ظاهراً شورش مردمان خشمگین بر آنان گواراتر است تا نوعی همسازی و بده بستان فکری. حتی در مورد برخی افراد از جمله کسروی، مرگ نیز در آن حالت، گواراتر از آنست تا آن ‌که عنصری از اندیشه‌های شکننده‌ی اینان، تَرَک بردارد.

                                                                                                            ادامه دارد

برای خواندن بخش ششم به این آدرس مراجعه کنید:

http://www.barikeha.blogfa.com/post-158.aspx

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:1  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}