تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

 شماره‌ی چهارم «تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس»، روز یکشنبه چهارم فروردین 1387 در اختیار خوانندگان ارجمند، قرار خواهد گرفت.

 

 

من برای این‌که بتوانم خوانندگان ارجمند را به تماشای تصویرهای ذهنی‌ام از دهقان توس ببرم، ناچارم به بخشی از گذشته‌های زندگی‌ام، تا آن‌جا که حافظه‌ی انسانی‌ من در این رابطه، مدد می‌کند، بازگشتی نقادانه داشته‌باشم. گذشته‌هایی که به شکلی، کم یا زیاد، پیوندی با اندیشه‌ها و تأثیرهای تاریخی فردوسی و شاهنامه‌ی او پیدا کرده‌است. تأثیرپذیری‌های من از مردم، از دریافت مردم، از ستایش و احترام یا بی‌اعتنایی و ناآگاهی آنان، مجموعه‌ای است از آن تصویر تاریخی و اجتماعیِ غیر آکادمیک من از دهقان توس.

 

در کوچه‌ی ما گودال عظیمی بود با طول و عرضی نزدیک به صدمتر در سی‌متر. این گودال در واقع، یادگار دورانی بود که زمین‌های آن منطقه در حاشیه‌ی شهر قرارداشت. این که گودال مورد نظر، حاصل تحولات طبیعی بود و یا در طول سده‌های اخیر، آن را به وجود آورده بودند، من اطلاعی نداشتم و ندارم. اما این را می‌دانم که در آن‌سال‌ها، محل دفن آت و آشغال‌های مردم بود. اگر کسی از کنار آن رد می‌شد، بوی تعفن، صدای سگ‌های وحشی و گرسنه، داد و هوار پرندگان، آن‌جا را بدل به میدان نبردی نابرابر کرده‌بود. میدان نبردی که هر موجودی برای بقای خویش، از هیچ کوششی برای بیرون راندن رقیب یا رقیبان و حتی از میان بردن رقبای ضعیف، فروگذار نمی‌کرد.

 

اما ما بچه‌ها ناگهان متوجه شدیم که یک روز، چندین کارگر و بنا آمدند و دور بخش بزرگی از آن گودال را دیواری‌ کشیدند و سپس شروع به ساختن شماری خانه‌های کوتاه گِلی کردند. خانه‌ها خیلی زود بالا آمدند و خیلی زود برای نقل مکان آماده‌شدند. چندی نگذشت که شماری زن و مرد و بچه‌های سر و نیم‌سر روستایی به آن‌جا نقل مکان‌کردند. از تصادف روزگار، همه‌ی آنان اهل سیستان و بلوچستان بودند که به دلایلی، مجبور به کوچ‌کردن به شهر ما شده‌بودند. دو نفر از مردان آن خانواده‌ها، کارگر ساختمانی بودند. یک مرد دیگر، دکان آهنگری بازکرده‌بود. نفر چهارم کارگر گچ‌بری و طراح مجسمه‌ها و کنده‌کاری‌های گچی‌بود. می‌گفتند که نقاش زبردستی بوده و تخصصش در کشیدن صحنه‌های شاهنامه بود. گفته می‌شد که پس از نقل مکان به آن خانه، مشتری پر و پا قرص تابلوهای او، قهوه‌خانه‌های شهر ما و شهرهای اطراف بود. او با کشیدن آن تابلوها، مقداری به درآمد خانواده‌ی خود کمک می‌کرد و حتی مقداری را هم به شهر « سراوان » می فرستاد. هرکدام از خانواده‌های مورد نظر، دست‌کم چند و چندین بچه، به عنوان « زنگوله »‌ی تابوت خویش، پس انداخته‌بودند.

 

 هنوز چند‌سالی از ساختن آن خانه‌ها نگذشته‌بود که ناگهان در یک بعد از ظهرتابستان، یک‌باره تمام آن‌ها بر سر ساکنانش فرو ریخت. من در آن زمان، در میان کوچه با پسر چراغ‌ساز محله، یعنی « محمد حسن » به بازی مشغول بودم. در آن سنگفرش‌های بسیار ناهموار، یگانه بازی ما، « درشکه‌بازی »بود. روال کار ما از این قرار بود که از سر کوچه تا میدان منطقه که سیصد، چهارصد متر فاصله‌داشت، از یک راه، من تبدیل به اسب درشکه می‌شدم و از راه دیگر دوستم. ما یک نخ « قند » بسیار محکم و بلند تهیه کرده‌بودیم و هردو سر آن را به هم گره زده‌بودیم. از یک راه، من آن نخ را مانند دهنه‌ی اسب به دهانم می‌انداختم و محمد حسن از عقب، انتهای نخ را می‌گرفت و مرا مانند اسب درشکه هدایت‌می‌کرد. از راه بازگشت، درست همان قسمت نخ را که من در دهانم گذاشته‌بودم، او در دهانش می‌گذاشت و باز نوبت من بود که او را مانند اسب درشکه برانم و هدایت‌کنم.

 

دُرست در یکی از همان گشت و واگشت‌ها، ناگهان صدایی غیر عادی در فضا طنین‌انداخت و گرد و غبار عظیمی، آسمان کوچه‌ی ما را یکسره تاریک‌ساخت. ما با وجود خُردی، وحشت نکردیم. علتش نیز آن بود که شهر ما با توفان‌های شن، چندان بیگانه نبود. توفان‌هایی که گاه تقریباً تمام شهر را در زیر غبار خود دفن می‌کرد. شهر انگار لباسی به رنگ زرد می‌پوشید. گویی درختان سبز، یکسره از حمام شن خارج شده‌بودند. ما در آن دنیای ساده‌دلانه‌ی خویش، حتی نمی‌توانستیم مجسم‌کنیم که فرود آمدن آن خانه‌ها تنها به معنی خراب شدن مقداری دیوار و سقف نیست بلکه به معنی فرو ریختن زندگی انسان‌هایی است که تنها جُرمشان فقر آنان بود. و درست به علت همان فقر، نتوانسته‌بودند در آن خرابه‌ی نمناک، خانه‌هایی درست‌کنند که پایه‌های محکم و ماندگاری داشته‌باشد. در آن غروب ویرانی و اندوه، تقریباً بیشتر مردم شهر در آن جا جمع شده‌بودند. بعضی آدم‌ها به شکل دلسوزانه‌ای خود را به هرآب و آتشی می‌زدند تا شاید بتوانند کسانی را از زیر خاک، زنده خارج‌سازند. شماری تلاش می‌کردند تا موج جمعیت کنجکاو را به عقب برانند تا مزاحم کارجستجوگران نشوند.

 

وقتی ژرفای ذهنم را می‌شکافم، به‌یاد نمی‌آورم که در آن لحظات وحشت، فریاد، مرگ و ویرانی، قیافه‌ی پلیسی را دیده باشم و یا مأموری از مأموران دولت را که در آن‌جا حضوری فعال و هدایت‌کننده داشته‌باشد. ناگفته‌نگذارم که ما بچه‌ها بیشتر از آن اجازه نداشتیم که در آن تاریکی شبانه، بیرون از خانه بمانیم. اما فردا صبح، مانند کسانی که در پی خواندن داستان دنباله‌داری باشند، دوباره در محل حاضر بودیم. روز بعدکه توانستند همه‌ی جنازه‌ها را از زیر خاک بیرون‌بکشند، به تابلویی برخوردند که در زیر آوار، نسبتاً سالم مانده‌بود، آن تابلو که از کارهای همان شخص نقاش و گچ‌کار بود، تصویری از رستم را در هنگام جنگ با اسفندیار نشان می‌داد. در این تصویر، رستم سوار بر اسب، تیری دوشاخه و زهرآلود در دست داشت و منتظر بود تا آن را در کمان خویش بگذارد و به چشمان آسیب‌پذیر اسفندیار نشانه‌رود. در همان تصویر، اسفندیار نیز دیده می‌شد که رو در روی رستم، آماده‌ی نبرد با او بود. صورتش سرشار از اعتماد به نفسی بود که داروی رویین تنی به او داده‌بود. غافل از آن که سیمرغ، راز آسیب‌پذیری چشمان اسفندیار را قبلاً با رستم در میان نهاده‌بود.

 

کسی که آن تابلو را از زیر خاک‌ها بیرون کشیده‌بود، با حالتی دردناک و اسفبار می‌گفت: « اگر این معجزه نیست چیست که همه‌ی وسایل این خانواده‌ها در زیر آوار، نابود شده‌است اما به تصویر مبارک حضرت عباس، هیچ صدمه‌ای وارد نیامده‌است.» او تصور کرده‌بود آن کس که ریش بلندی دارد، حضرت عباس است و آن که ریش کوتاه‌تری، یکی از مخالفان و دشمنان اوست. در آن میان، یکی از حاضران که سخت از وقوع این فاجعه، خشمگین بود گفت: « آخر این چه حضرت عباسی است که توانسته‌است تمثال مبارک خود را حفظ‌کند اما حتی جان یکی از این آدم‌های بیگناه را از مرگ نجات‌ندهد؟» مرد دیگری که داشت در برداشتن خاک و خاشاک به بقیه کمک می‌کرد، گفت: « شاید که این آدم‌ها، چندان بی‌گناه هم نبوده‌اند و گرنه، چرا حضرت عباس نتواند در پیشگاه خداوند میانجی شود و جان آن‌ها را نجات‌دهد؟» اما سرانجام یکی از حاضران که انگار مقداری دانش خواندن و نوشتن داشت، به میدان آمد و گفت:« شاید خنده‌تان بگیرد اگر بگویم که این دو نفر، نه حضرت عباس است و نه یکی از دشمنان او. در پایین تابلو با خط ریز نوشته‌شده:« رستم، قهرمان بزرگ شاهنامه در نبرد با اسفندیار » ناگهان، همه را بهت و ناباوری فراگرفت. در این میان، یکی از کارگران گفت: « شاید که مرگ حتی از تصویر رستم پهوان ترسیده و آن را خراب نکرده‌است! » واکنش جمع در آن فضای درد و داغ، در آن لحظات، لبخند سردی بیش نبود.

                      

                                                                                                                             ادامه دارد

 

برای خواندن بخش دوم « تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس » می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:

 

http://www.barikeha.blogfa.com/post-167.aspx

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:36  توسط A.Avishan  | 

 

من برای این‌که بتوانم خوانندگان ارجمند را به تماشای تصویرهای ذهنی‌ام از دهقان توس ببرم، ناچارم به بخشی از گذشته‌های زندگی‌ام، تا آن‌جا که حافظه‌ی انسانی‌ من در این رابطه، مدد می‌کند، بازگشتی نقادانه داشته‌باشم. گذشته‌هایی که به شکلی، کم یا زیاد، پیوندی با اندیشه‌ها و تأثیرهای تاریخی فردوسی و شاهنامه‌ی او پیدا کرده‌است. تأثیرپذیری‌های من از مردم، از دریافت مردم، از ستایش و احترام یا بی‌اعتنایی و ناآگاهی آنان، مجموعه‌ای است از آن تصویر تاریخی و اجتماعیِ غیر آکادمیک من از دهقان توس.

 

در نقطه‌ی دیگری از آن محله، پسر « غلام خاک‌کش » است که هرصبح و شام، کبوتران « صلح » خویش را با تور نخی پاره پاره‌ا‌ی که جگر زلیخا در برابرش پادشاهی می‌کند، به هوا می فرستد و در همان لحظات که شاهد هنرنمایی پرندگان دست‌آموز و مهربان خویش در آسمانی آبی شهر است، نگاه تیز و بی دریغش را به یکایک خانه‌های همسایه‌های دختردار روانه می‌سازد تا شاید گیسویی افشان را به تماشا بنشیند. با وجود همه‌ی این‌ها، باکی ندارد که با این دزدی نگاه، هزاران خروار گناه یخ‌زده‌ی نابخشودنی در « سردخانه‌ی قیامت » برای خود به عنوان ذخیره نگاه دارد.

 

کوچه‌ی ما، که نمونه‌ای از بسیارهاست، دارنده و پرورنده‌ی هر نمونه‌ی تاریخی، اجتماعی و فرهنگی جامعه‌ی ما بوده‌است و هست. « حاجی عباس تلخ‌کام » که بیش از ده‌بار به زیارت مکه‌ی معظمه نائل شده و از سر این ارادت‌های خاص به خاندان امامت و طهارت، حتی مکتب و مدرسه را بر دختران و پسرانش نیز دریغ کرده‌است تا دریچه‌ای به گناهان کبیره بر روی آنان باز نگردد، روز و شب از خاصه خرجی‌های « زُبیده » خانم که مادر نیمی از بچه‌های اوست، در عذاب الیم به سر می‌برد. گناه زبیده‌خانم آنست که در یک شبانه روز، چندین سیخ کبریت بیشتر از معمول می‌گیراند و درکی از صرفه‌جویی‌های انسانی ندارد. با آن خاصه خرجی‌ها، دیر یا زود، حاج عباس به خاک سیاه نشانده می‌شود. غرولند‌های حاجی را حتی همسایه‌های کمی دورتر از خانه‌ی آنان، در آخر شب‌های تابستان که در صحن حیاط نشسته‌اند و به صحبت مشغول، به راحتی می‌شنوند.

 

پسر صدیق‌خانم که در نانوایی حاج اصغر گچ‌ساز کار می‌کند، با دوچرخه‌اش و آن صدای مکرر، غبارآلود و زخمی، کوچه را در بُرش‌های خاصی از روز و شب، به قُرُق خویش در می‌آورد. صدای او را همه می‌شناسند و می‌فهمند که مانند صفحه‌ا‌ی خط‌خورده‌، گوش را می‌آزارد. زمزمه‌ی او در یکی دو سال اخیر، فقط این بوده‌است: « آبجی خانم مخلصتیم! آبجی خانم چاکرتیم!». البته هیچ کس نمی‌داند مخاطب او کیست و این مخاطب چه نفوذی بر ذهن و شخصیت او داشته‌است. این در حالی است که او یگانه فرزند این بانوی محترم کوچه‌ی ماست که یگانه فزندش را در بی‌شوهری و فقر بزرگ کرده و پسر ارجمندش در عمرخود، هرگز داشتن خواهری را تجربه نکرده است.

 

از طرف دیگر، « حسن سکّه » با آن « نبوغ اقتصادی » خویش که از سپیده دمان، نماز خوانده یا ناخوانده، بساط گدایی خود را در حساس‌ترین و خطرناک‌ترین پیچ کوچه می‌گسترانَد، یکی از شخصیت‌های « یگانه »‌ی کوچه‌ی ماست. او که از بام تا شام، مرتب در حال فحش‌دادن است، فقط وقتی فحش‌های خویش را قطع می‌کند که کسی او را مخاطب قراردهد و یا چیزی بپرسد. پس از آن که به پرسش طرف مقابل پاسخ‌داد، دوباره زمزمه‌ی خویش را که چندتا فحش ناموسی است آغاز می‌کند. در اعماق زمزمه‌‌های فحاشانه‌ی او، نه خشمی به سوی کسی نهان است و نه کینه‌ای به جایی روان. او آن‌چنان فحش‌ها را بر زبان جاری می‌سازد که انگار دارد، دعایی را کمی بلند تر از معمول، زیر لب با خود زمزمه می‌کند. کسی که از کنار او بگذرد، به راحتی می‌تواند فحش‌های ناموسی خواهر و مادری را از دهان او بشنود و اگر با شخصیت او آشنا نباشد، احساس‌کند که آن شخص را مخاطب قرار داده‌است.

 

به عنوان مثال اگر کسی از راه طعن و تَسخَر به او بگوید تو شهردار هستی، او بلافاصله در جواب آن شخص، خواهر و مادر شهردار را به زیر باران فحش می‌گیرد و تا زمانی که کسی نام دیگری را به وی نگوید، فقط به شهردار فحش می‌دهد. اگر از او بپرسند شهردار، خوردنی است یا پوشیدنی، او به نخستین مفهومی که دست بیابد، جواب پرسشگر را می‌دهد. یک‌بار، رندی به او گفته‌بود، تو شاه هستی. او از آن لحظه به بعد، مرتب شاه، خواهر و همسر او را فحش‌باران می‌کرد. حتی مأموران امنیتی نیز برای همان مورد، حسابی او را نوازش کرده‌بودند. اما پس از فراموش کردن درد، باز نوار فحش‌گویی او به کار افتاده‌بود. حتی یک‌بار شخصی گفته‌بود: « تو خودم هستی ». او تا چند و چندین روز دیگر، فقط « خودم » را با همه‌ی خواهرها و مادرها، به زیر تازیانه‌ی دشنام‌های ناموسی خویش قرار می‌داد. خوشحالی او وقتی بود که عابران، به او سکه‌ی دهشاهی می‌دادند. ارزش دهشاهی طلایی رنگ، برای او بیشتر از دو ریالی و پنج‌ریالی نقره‌ای رنگ بود. او هیچ اسکناسی را قبول نمی‌کرد. همه‌ی آن‌ها را کاغذپاره می‌دانست. سکه‌ی دهشاهی، در چشم‌انداز او، از ارزشمندترین و مقدس‌ترین سکه‌های عالم بود.

 

 در آن کوچه، پاسبانی زندگی‌ می‌کرد که همه او را جناب سروان خطاب می‌کردند. در حالی که او هنوز به مقام سرپاسبان دومی شهربانی هم نرسیده‌بود. این درجه در واقع با گروهبان دومی ارتش برابری می‌کرد. جالب آن که وی نیز هیچگاه، مردم محله را منع نکرد که او را با درجه‌ی واقعی‌اش صدا بزنند. اما وقتی که او از کوچه می‌گذشت، انگار ستونی از امنیت و اعتماد به نفس، بر سنگفرش کوچه جاری می‌شد. انگار امنیت و اعتماد به نفس درونی او، به گونه‌ای به یکایک خانه‌ها راه می‌یافت و مردم را در گرمای کاذبی قرارمی‌داد.

 

از سوی دیگر، آقای « قنبر زاده » با دو زن و نُه سر عائله، یگانه راننده‌ی محله‌ی ما بود. او راننده‌ی کامیون بود و در طول روز، خاک و آجر و سنگ، برای این و آن بار می‌زد. غروب که می‌شد، کامیونش را که بیشتر یادگاری از جنگ جهانی اول بود تا یادگاری از روزگار کودکی من، در همان کوچه‌ی فرسوده و تنگ پارک‌می‌کرد. کامیون بیچاره، بیشتر به یک جسد شباهت داشت تا وسیله‌ای که بتواند در خدمت انسان باشد. نه رنگی بر در و پیکرش بود و نه حتی یک جای سالم و صاف در همه‌ی اندام آن. اما همه‌ی هستی قنبر زاده و بقای او در گرو نفس‌کشیدن‌های آن کامیون بود. لحظه‌ای که او کامیون خود را در آن کوچه‌ی تنگ پارک می‌کرد، دیگر یک‌نفر عابر پیاده هم به زحمت می‌توانست خود را از کنار آن غول آهنی عبور‌دهد. صبحگاهان، صدای « هِندل » آقای قنبرزاده، همه‌ی در خواب‌ماندگان را به ساحت بیداری می‌کشاند. دود غلیظ گازوئیل نیز، به دم و بازدم صبحگاهی همسایگان ملول و سر به زیر، حال و هوای دیگری می‌داد. البته هیچ‌کس، اعتراضی هم نداشت.

 

                                                                                                                ادامه دارد

 

 برای خواندن بخش اول « تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس » می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:

http://www.barikeha.blogfa.com/post-166.aspx

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:44  توسط A.Avishan  | 

 

خاطره‌های کودکی و نوجوانی من در رابطه با دهقان توس و شاهنامه‌ی او، از جمله خاطرههایی‌است که در یک دوره‌ی زمانی چند و چندین ساله، از یک سو در ابری از ابهام و مه آلودگی فرو رفته و از سوی دیگر، همچنان در مِهی از خیال و جادو، شناور است. این خاطره‌ها از نخستین سال‌های کودکی آغاز و به روزگاران هفده، هیجده سالگی من کشیده می‌شود. نگاه من به آن خاطره‌ها، خاصه در سال‌های پذیرندگی بی‌چند و چون، نگاهی معصومانه و زلال است. این که می‌گویم معصومانه، شاید از آن روست که انسان در به وجود آوردن و یا شکل‌دادن بیشتر آن‌ها، نقش فعال و آگاهانه‌ای نداشته‌است. غرضم از زلال بودن آن ها نیز به این نکته برمی‌گردد که شکل‌گیری آن‌ها در ذهن من، در فضایی خالی از هرگونه پیش‌داوری و یا هدف‌های جاه‌طلبانه و یا منفعت‌جویانه، صورت گرفته‌است.

 

در آن سال‌های خیال و پذیرش، هر انسانی، خواسته یا ناخواسته،  در معرض چنان خاطره‌ها و یا رویدادهایی قرار می‌گیرد. رویدادهایی که بعدها در بزرگسالی، تبدیل به بخشی از هویت و جان آدمی می‌گردد. اینک هرزمان که به بازیابی آن خاطره‌ها می‌پردازم، ذهن من بی‌درنگ به حال و هوایی از یک فضای لبالب از شوق و اشتیاق مستانه همراه با یک کنجکاوی دل‌انگیز و نیروبخش، درمی‌افتد. حال و هوایی که مزمزه‌کردن آن، در هر لحظه از زندگی، جز لذت و گرما، جز آرامش و سفر به آن دوردست های افسانه و جادو، چیز دیگری به من نمی‌دهد.

 

در بازگشت به این خاطره‌ها، قبل از هر چیز خود را در محله و کوچه‌ای می‌یابم که در نوع خود، مجمع‌الجزایری از رنگارنگی و تنوع آدم‌هاست. انسان کنجکاو، می‌تواند آن آش هزار بیجار را که در دیگ زندگی می‌جوشد، در همه‌ی محله‌ها و کوچه‌های ایران و شهرهایش، کم یا زیاد پیداکند. کوچه‌ی ما نیز از این تنوع و رنگارنگی انسانی، هرگز نمی‌توانست استثناء باشد. تنوع زندگی، تنوع آدم‌ها، سرنوشت‌های گوناگون، در بستری از شکست و توفیق، در بستری از توانایی گروهی و ناتوانی گروهی دیگر، در بستری از فقر مطلق شماری و زندگی مرفه شماری دیگر، کوچه‌ی ما را معدنی از رویدادهای بسیار متفاوت کرده‌بود. جای یک قلم‌زن توانا و شکافنده با حافظه‌ای از سرشار از زخم و نوازش تاریخ، خالی بود که بتواند و بخواهد آن‌ها را در بستر کلام قراردهد و به شکلی، ابدیت تاریخ بدان ها ببخشد. چه بسا جای بزرگ‌ترین رمان‌نویس‌های تاریخ در آن فضای غبارین، فقرآلود، متضاد و تنگدستانه، کاملاً خالی احساس می‌شد.

 

از یک‌سو خانه‌ی بقال محله را می‌بینم که از قِبَل انتساب حقیقی و یا حقوقی خود و همسرش به خاندان امامت و طهارت، اعتباری « این جهانی » و « آن‌جهانی » به کف آورده‌است در حالی که فرزندانش هرکدام شاخه‌ای از شاخه‌های « نبوغ و جنون » را نمایندگی می‌کنند. آن یک در صف محتاط‌ترین پسران محله، آن چنان آهسته می‌آید و آهسته می‌رود که حتی دختران دم‌بخت نیز، می‌توانند کبوتران متلک‌های خویش را بر سرش پروازدهند. در حالی که او، از شرمی بیمارگونه و ترسی کودک‌وار به خانه پناه می‌برد تا « عفت » انسانی خویش را در بلور نجابت نگاه‌دارد.

 

از آن دیگر سو، پسرکوچک‌تر آن سید آل رسول، « تکیه » مرتضائیان محله را چنان در قباله‌ی خویش درآورده است که هرعزاداری، بی اجازه‌ی او، قدم در هیچ سرایی نمی‌گذارد و نمی‌تواند بگذارد. « مردان » گوش به فرمان وی که همه پانزده، شانزده ساله های یاغی و از درس و مشق‌گریخته‌ی محله هستند، همچون هواداران حسن صباح در قلعه‌ی الموت، گوش به فرمان او دارند تا حتی اگر لازم شد، حساب مخالفان و رقیبان را با مشت و لگد تسویه کنند تا دیگربار، کسی را اندیشه ی جسارت یا رقابت با آن « سید زاده » در سر نیفتد. این فرزند « قَدَر قدرت » که پشیزی برای حرف پدر، ارزش قائل نیست، در شبهای محرم‌الحرام، عزاداری خاندان امامت را در کنار تسخر زدن به مخالفان، به مرحله‌ی اجرا در می‌آورد و هم‌زمان، پایه‌های قدرت خویش را در میان جوانان و نوجوانان « کور » و « کر » محله، بیشتر و بیشتر می‌سازد.

 

پدر که از دکان خویش به خانه پناه می‌برد، مستقیم، راهی سلول « دود و دم » خویش می‌گردد و تا سپیده‌دمان که « دوگانه‌ای » رنگ‌و رو رفته درحضور آن « یگانه » به جا می‌آورد، از معجزه‌ی آن داروهای « بهشتی »، همچنان در بهشتِ یگانه‌ی خویش در سیر و سفری معراج‌گونه‌است. این  پدر بزرگوار و اسیر در دستان « داروهای بهشتی »،نه آن پسر بزرگ محافظه‌کار و مردم‌گریز را می‌بیند و نه آن فرزند یاغیِ دار و دسته‌دار را و نه دو دختر دم بختی که از صبح تا شام، با یکدیگر به دشمنانه‌ترین شکل ممکن گلاویزند و سمی‌ترین نفرین‌های تاریخ را به سوی هم پرتاب می‌کنند. دخترانی که در اسارت نیازهای آتشین جوانیِ کور و نادانی و محدودیت‌های زندان‌واره زندگی، لحظه به لحظه پلاسیده می شوند. دخترانی معصوم اما پر از نفرت. نفرت به همه‌ی آحاد هستی که نه چشمی برای دیدنشان دارند و نه گوشی برای شنیدنشان و نه دستی برای یک نوازش نجیب انسانی. « مادر» نیز که همیشه در خانه‌ی همسایگان، به « رتق و فتق » رفتار و ارزش یابی دیگر انسان‌های « غایب » و پُر از « عیب و علت » مشغول است، باکی‌ندارد که شوهرش را با همه‌ی نسبتی که با خاندان آل رسول دارد، از میهمانان ابدی جهنم خدا به شمار آورد.

                                                                                                                  ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:49  توسط A.Avishan  | 

 

نکاتی را که آقای هندیان مطرح‌کرده‌بود، برای همه، ظاهراً هم تازه بود و هم این‌که افراد حاضر در آن مجلس، چیزی نداشتند که برآن بیفزایند و یا در برابر دریافت‌های او مقاومت‌کنند. از این رو سکوت را بر همه‌چیز ترجیح می‌دادند. البته عیب محفل‌هایی از این دست که یک نیروی مسلط، فضای فکری افراد را در قبضه‌ی قدرت اندیشه‌های خود قرار می‌دهد آنست که افراد دیگر، دست از مقاومت می‌شویند و یا در واقع، آن حرف‌های شنیده‌شده را به شکلی، همه‌ی آن حرف‌هایی می‌دانند که در باره‌ی یک موضوع یا شخصیت ادبی و فرهنگی برزبان آمده‌است. می‌توانم بگویم که آقای هندیان، چنان اعتباری در آن نشست‌ها فراهم ساخته‌بود که حتی در ماه‌های بعد که سخن از بسیاری شاعران و نویسندگان دیگر نیز به میان می‌آمد، تقریباً حرف او، بیشترین « وزن » را در آن مجلس داشت.

 

اینک پاره‌ای از شعرهای ناصر خسرو را که آقای هندیان در آن محفل و در چند و چندین هفته‌ی متوالی برای حاضران خوانده‌بود، برگرفته از دفتر یادداشتم از آن سال‌ها، در این جا می‌آورم.  

جهان را به آهـن نشایدش بستن                                                      

به زنجیر حکمت ببند این جهان را

 

                        

آزرده کــرد کژدم غــــــربت جــــگر مـرا                                             

گـــوئی زبــــون نیافت ز گیتی مگر مرا

گـــــویم: چـــرا نشانه‌ی تیر زمانه کرد                                             

چـــرخ بــــلند جـــاهل بیدادگـــر مــــرا

گـــر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ                                                                          

جـــز بـــر مقر مـــاه نــبودی مقر مـــرا

نی‌نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل                                              

ایـــن گفته بـــــود گــاه جوانی پدر مرا

نـــام قضا خِرَد کُن و نـــــام قَدَر سخن                                              

یـاد است این سخن، ز یکی نامور مرا

                          

نـــکوهش مـــکن چرخ نیلوفری را                                                                                 

برون کن ز سر باد و خیره‌سری را

چو تو خود کنـی اختر خویش را بد                                                                                   

مدار از فلک چشم نیـک اختری را

                             

سلام کـــن ز مــن ای بـــــاد مـــر خراسان را                                                                

مــر اهــــل فضل و خـــــرد را نه عام نادان را

بـــــگویشان که جهان سر و من چو چنبر کرد                                  

به مکر خویش و، خود این است کار گیهان را

نـــگر کـه‌تـــــان نــــکُند غَرّه عــــهد و پیمانش                                                                

کـــــه او وفــــا نــــــکند هیچ عـهد و پـیمان را

از طرف دیگر، لازم است در رابطه با آن محفل مذهبی نیز به تصادف جالبی اشاره‌کنم. من با توجه به آن که قبل از گوش کردن به صحبت‌های آقای هندیان، سفرنامه و دیوان ناصر خسرو را خوانده بودم اما شنیدن صحبت‌ها و تصویرگری های او از این شاعر برجسته، مرا به این فکر انداخت که پیشنهاد بحث در باره‌ی زندگی این شاعر را در آن محفل مذهبی، مطرح‌سازم. من بسیار کنجکاو بودم بدانم که مردمان آن محفل و خاصه مسؤل اصلی آن جلسات، در باره‌ی این شاعر برجسته، چگونه می‌اندیشد. ناگفته‌نماند که من برای آنان تعریف کرده‌بودم که در آن محفل ادبی، شخص دانشمندی هست که ناصر خسرو را خوب می شناسد و آثار او را با دقت خوانده‌است. یکی دو هفته بعد از مطرح کردن پیشنهاد من، آقای « غلامعلی حقانیان » که مدیر آن محفل مذهبی بود، مسؤلیت آن کار را را به عهده گرفت تا در باره‌ی زندگی ناصسر خسرو و اعتقادات مذهبی او صحبت‌کند.

البته آن چه از صحبت‌های او به یاد دارم، بیشتر تکیه بر این نکته بود که ناصر خسرو مردی مؤمن و پرهیزگار بوده و در راه تبلیغ دین، از نثار راحتی جان و جسم خویش، هیچ دریغی نداشته‌است. به باور او، رنج بزرگ ناصر خسرو، ناسپاسی مردم زمانه‌اش نسبت به دانش و تلاش بی دریغ او بوده‌است و بس. او معتقد بود که هیچ شاعری در ایران، به اندازه‌ی ناصر خسرو در راه تبلیغ دین تلاش نکرده‌است و در واقع باید او را نوعی « شهید » تلقی کرد هرچند عملاً به شهادت نرسیده‌ و حتی عمر طولانی نیز کرده‌است. اما از دیدگاه وی، شهید، به معنی آن نیست که حتماً در راه کاری بزرگ و مقدس کشته‌شده‌باشد. همه‌ی کسانی که از خواست‌ها و آرزوهای فردی خود، برای رسیدن به مقصدهایی عام‌تر، صرف‌نظر می‌کنند، نوعی شهید به شمار می‌آیند.

 این را نیز اضافه‌کنم که از میان دفتر یادداشت‌هایم که مربوط به همان سال‌هاست، توانستم دوبیت از آن مجلس مذهبی را پیداکنم که آقای حقانیان برای آن جمع خوانده بود.

خــــدای را بشناس و سپاس او بـگزار                                              

که جز بر این دو نخواهیم بود ما مأخوذ

                        

انـدر جهان به دوستی خاندان حق                                                                                

چــون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا

                                                                                                    پایان

 

برای خواندن بخش دوازدهُم به این آدرس مراجعه کنید:

     http://www.barikeha.blogfa.com/post-164.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:48  توسط A.Avishan  | 


آن‌چه را که او در باره‌ی ناصر خسرو مطرح می کرد، تکیه روی شخصیت ادبی و علمی وی بود. آن شخص که او را آقای « ابوالفضل هندیان » می‌گفتند، اصرار فراوانی داشت که ناصر خسروی را برکشد که دانشمند است و نگاه بُرنده و کاونده ای نه تنها به زندگی خاکی این جهانی که حتی به نظام آفرینش و افلاک دارد. همان طور که من در آن خامی و چوبین بودن پای استدلال جوانانه‌ام نمی‌توانستم نکته‌ای برای مقابله کردن بر زبان بیاورم، دیگران نیز نسبت به سخنان وی، یک‌سره گوش بودند. از جمله نکاتی که از صحبت‌های او در آن‌سال‌های دور در یکی از دفترهایم یادداشت کرده‌ام، موردهای زیر است:

 

« اگر شعر ناصر خسرو را با شعر حافظ مقایسه کنیم، تفاوت آن‌ها از نظر روح شاعرانه، تفاوت میان « برکه » و « اقیانوس » است. شعر حافظ از نظر موج‌های احساس و تپش‌های روح، بیشتر به اقیانوس ماننده است در حالی که شعرهای ناصر خسرو با همه‌ی ارداتی که من به او دارم، مانند برکه‌ای‌ ایستاست. به اعتقاد من، اگر فرهنگ شاعری در آن زمان، جزو فرهنگ‌های رایج و مسلط روزگار نبود، چه بسا ناصرخسرو، تمام اندیشه‌هایش را به نثر می‌نوشت. زیرا برای او، نه آرایه های کلامی، ملاک عمل بود و نه پیرایه هایی معنایی. برای وی، رساندن پیام، به ساده‌ترین و قابل فهم‌ترین شکل ممکن، از مهم‌ترین دل مشغولی‌هایش بود.»

 

« در زمانه‌ی ما، نثر، زبان رایج روزگار و ابزار بیان اندیشه‌های ماست. در آن دوران، شعر همان کاری را می‌کرد که نثر در روزگار ما می‌کند. اگر ناصر خسرو، شعر سروده‌است نه از آن روست که او می‌خواسته شاعر باشد. او را می‌توان با برخی از شخصیت‌های فکری و اجتماعی روزگار خودمان مقایسه کرد که نویسنده نیستند اما دوست دارند اندیشه ها و یا خاطراتشان را در مجموعه‌هایی گردآوری‌کنند. در این صورت، گاه کسی آن‌ها را می‌نویسد و به طور طبیعی نیز نام آن شخص را به عنوان ویراستار و یا نویسنده‌ی آن مطالب می‌آورد. غالباً در این حالت از « تقریر » و « تحریر » نام می برند. گاه، این نیز پیش می‌آید که شخصیت اصلی، اصرار دارد که کتاب مورد نظر را به نام خویش منتشر‌کند، هرچند آن مطالب را کسی دیگر نوشته‌است. »

 

« اما ناصر خسرو به دلیل آن که در عرصه‌ی فکر و فلسفه، مذهب و اجتماع و نیز در حوزه‌ی شعر و کلام، از توانایی بسیار بالایی برخوردار بوده، طبیعی به نظر می‌رسیده که اندیشه‌هایش را با قلم خویش پیاده‌کند. این که گفتم شعر ناصر خسرو در مقایسه با شعر حافظ مانند برکه است، منظورم بیشتر از دیدگاه آن کمبود جاذبه‌های جادویی کلام و نیز کمبود لحن فرازمانی آن است. شعر ناصر خسرو را شاید از همین روست که شعر تعلیمی نیز می‌نامند. با آن تعریفی که ما از شعر به عنوان جلوه‌ای از هنر کلام داریم که در آن تخیل و آفرینش‌های شاعر همراه با تعبیر و دریافت‌های متفاوت خوانندگان، فضای پرجاذبه‌ی ویژه‌ای را به وجود می‌آورد، طبیعی است که شعر او در چنان دایره‌ای نمی‌تواند بگنجد. »

 

« اما ناصر خسرو از کسانی است که از به کار گیری زبان دو پهلو و پناه بردن به استعاره و کنایه، بیشتر اوقات خود داری می‌ورزد. او با وجود اعتقادات مذهبی بسیار محکم، در جاهایی از اشعارش، خیزابه های تردید را به ساحل ذهن خواننده وارد می‌سازد. تردید به چون و چرای هستی. اما شاید این کار او، کاملاً ناآگاهانه صورت می گیرد و او بر آن نیست که در سرزمین ذهن انسان‌های پیرامونش، ذره‌ای بذر تردید و بدگمانی به نظام هستی و آفرینش بپاشد. اگر پاره‌ای از شعرهای او را از درون قصیده‌هایش جداکنیم، انگار او انسان سرکشی است که هیچ خدایی را بنده نیست. »

 

« شاید یکی از عیب‌های بزرگ ناصر خسرو آن باشد که درک واقع‌بینانه‌ای از رفتار مردم زمانه‌ی خویش ندارد و فکر می‌کند که وقتی شرایط معینی از زندگی اجتماعی و فرهنگی، توانسته‌است کسی مانند او را رشددهد که مؤمن است و درستکار و بر کسی حِقد و حسد نمی‌ورزد، چرا بسیاری از آدم‌های روزگار باید گرفتار چنان ویژگی‌های کژ و مژی باشند که هستی انسانی شان را از اعتبار خارج می‌سازد. ناصر خسرو، انسانی است خِرَدگرا، اگر چه ظاهراً بسیاری را متقاعد می‌سازد که یک مذهبی افراطی دو آتشه‌‌ باشد. او از معدود افراد مذهبی است که این همه چرخ کج مدار را به باد انتقاد می‌گیرد.»

                                                                                                       ادامه دارد

                                                                             آخرین بخش در شماره ی آینده خواهد آمد 

 

برای خواندن بخش یازدهُم به این آدرس مراجعه کنید:

http://www.barikeha.blogfa.com/post-163.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:52  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}