«تصویرهای ذهنی ما از رویدادهای دوران کودکی و نوجوانی، یکی از مهمترین عوامل تشکیل دهندهی ذهنیات جانبدار و یا غیرجانبدار ما از آن پدیدههاست. همان رویدادها در سالهای بزرگسالی، در هر بافت ممکن و ناممکن، سربرمیکشند و رفتار و گفتار ما را به سمت و سویی خاص هدایت میکنند. مهم آن نیست که ما بعدها از چه پایه دانش و تجربه برخوردار باشیم. آن خاطرهها و رویدادها، قطعاً نقش تأثیرگذار خود را همچنان دارند. یکی از این موردها، تصویرهای ذهنی من از شاهنامهی فردوسی است. در این نوشتهها، من آهنربایی برداشتهام و در میان خاک و خُل دوران کودکی و نوجوانی، دنبال بُرادههای آهن آن خاطرهها که به فردوسی و شاهنامهی او گره میخورد، میگردم.»
در آغاز ناپدید شدن شمسی، حاجامینگلهدار در همهجا شایعکرد که کاظم مقدادی، عامل مستقیم ناپدیدشدن دختراوست. با پخش این شایعه، مردم گمان کردهبودند که کاظم مقدادی، او را ربوده و در جایی مخفی کردهاست. حتی این شایعه نیز قوت گرفتهبود که کاظم با وی سر به کوه و بیابان گذاشتهاست. دیری نگذشت که همه دریافتند که کاظم نه تنها در این ماجرا نقشی نداشته بلکه همچون نزدیکان شمسی و در رأس آنها حاج امین، از شدت فشار روحی، چیزی تا مرزجنونشان باقی نماندهاست. وقتی که کاظم خبر ناپدیدشدن شمسی را شنید، شهر و بیابان را زیرپا گذاشت. به تهران رفت. به مشهد و شیراز و تبریز رفت. به اصفهان سرزد. تمامی روسپیخانهها و منطقههای مشکوک را زیرپاگذاشت تا شاید خبری از شمسی بشنود. اما حتی مقامات انتظامی نیز نتوانستند از او سرِ نخی به کفآورند.
البته او در آن گیر ودار، روبه روز بر مصرف تریاکش افزود و ارادهاش نسبت به کار و زندگی و آبادانی ملک پدر کاهشیافت. انگار زندگی برای او شمارش معکوس خویش را با سقوطی آزاد شروع کردهبود. البته همیشه چنین بودهاست که شکستها و مانعهای ریز و درشت زندگی، گاه از یکطرف، ارادههای استوار را استوارتر میسازد و از طرف دیگر، ارادههای ضعیف را تا مرز مرگ به تبعید میفرستد. کاظم از آن کسانی بود که شخصیتش به درستی در معرض آزمونها و ورزخوردنهای کارساز زندگی قرار نگرفتهبود. در ابعادی از زندگی، او هنوز جوان بیست و چندساله ای بیش نبود، هرچند به زودی وارد چهلسالگی میشد. حاج غلام مقدادی بر آن باور بود که او همیشه زندهاست، کاظم همیشه دلیر و نوجوان است و اراضی حاصلخیز، همچنان حاصل میدهد وکارگران و کشاورزان گوش به فرمان وی، همیشه کمربسته به خدمت وی ایستادهاند.
سه سال بعد، زمانی که چندکارگر مقنّی، مشغول لایروبی قنات روستای «خانیآباد» بودند، در بخشی از چاه که بالاتر از سطح آب بود به جسد ازهم پاشیدهی انسانی برخورد کردند که کمی بعدتر از روی لباسهایش توانستند دریابند که او شمسی دختر حاج امین گلهدار بودهاست. روستای خانیآباد، در پایینپای روستای «امینآباد» قرارداشت و قناتهای آن از کنار امینآباد میگذشت تا به دامنههای کوه برسد. در آن زمان که جنازهی شمسی را کشفکردند، حتی حاج امین گلهدار در گور سرد آرمیده بود.
عشق شمسی و کاظم، از آن عشقهایی بود که میتوانست بیهیچ قربانی و رنج، بدل به شعلهی فروزان زندگی گردد. دختر حاجامین گلهدار، نیز بدل به آخرین عشقسوزان کاظم مقدادی شد. شاید اگر کاظم، شاهنامهی فردوسی و داستان «بیژن و منیژه» را پیدا نکردهبود، چه بسا به مرگی زودرس و با رنجی بزرگتر از آنچه داشت، زندگی را بدرود میگفت. اما وقتی او از مرگ شمسی آگاهشد و دانست که آن دختر عطرآگین روستا، در راه رسیدن به زندگی مشترک با کاظم، حاضرشدهبود با تصمیمی شتابآمیز و غیرعاقلانه به زندگی خود پایان بخشد، دگرگونی روحیاش، رنگ و بوی دیگری گرفت. از آن بیقراری و نادانستگی، از آن انتظار دردآور، ناگهان به فضایی درغلتید که همهاش «قرار» بود و «آرامش» و «درخود فرورفتنی» بس عمیق.
شاهنامهی فردوسی در عمل نجاتبخش جان دردمند او شد. این هم از تصادفهای روزگار بود که کاظم به شاهنامهی فردوسی دسترسی پیداکند. در خانههای فقر و بیسوادی، یافتن شاهنامهی فردوسی کاری است نه چندان ممکن. شاید که کتاب «حسینکُرد شبستری» و یا «امیرارسلان»، هم بیشتر پیدا شود و هم راحتتر خوانده و فهمیدهشود تا شاهنامهی فردوسی که شکافتن رمز زندگی و عشق در بستر رودخانهی خروشان آن، نیاز به شکیبایی، جهتیابی و داشتن زمینهی ذهنی دارد. اما کاظم که خواندن و نوشتن میدانست، پس از مرگ پدر، در خانهی یکی از دهقانان قدیمی او، که او نیز مدتها پیش درگذشتهبود، آن را پیدا می کند. همسر بیوهی آن دهقان، حتی نمیدانسته که آن کتاب، قرآن است یا حدیث رسول خدا و یا کتابی از محمدباقر مجلسی. کاظم دردمند و غمگین، از راه کنجکاوی، کتاب را از او به امانت میگیرد و پس از جذب شدن به دنیای شورانگیز بیژن و منیژه، پول کتاب را هم به آن زن روستایی میپردازد. از آن زمان، شاهنامهی فردوسی برای او دریچهای میشود به رهایی و آرامش. شاید همان اندازه که تریاک برای جسم از هم بهدر رفتهی او اهمیت داشت، شاهنامهی فردوسی برای تسکین دادن دل دردمند وی و مزمزهکردن خاطرات شورمندانهاش با شمسی، نقش تعیینکنندهای پیداکردهبود. شاهنامهی مورد نظر، از نسخههای چاپ سنگی بود که احتمالاً در هند انتشار یافتهبود.
از زمانی که کاظم شاهنامه را پیدا کرد و با آن دمخور شد، دیگر حس و حال غریبی در جان او جوانهزد. او خیلی زود عشق بیژن و منیژه را در بافت شاهنامهی فردوسی کشفکرد و به گونهای دل و دین از دست داده، راه به اعماق هر بیت دهقان توس در بارهی بیژن و منیژه گشود. شگفتا که عشق این دختر تورانی و پسر ایرانی نیز از عشقهای برابر حقوق و کاملاً طبیعی شاهنامه است. شاید «غیرطبیعیترین» عنصر این عشق درآن است که منیژه از تورانیان است و بیژن از ایرانیان. البته چنین تعلقاتی، فقط وقتی متمایز میشود که کینها و انتقامها سر برمیکشند و زیادهخواهیهای انسانی، پردهای از تیرگی و کوربینی بر همهجا میگسترانند. افراسیاب تورانی وقتی «نرگس» خویش را به عقد سیاوش درمیآورد، نگران آن نیست که یک تورانی را به خانه یک ایرانی می فرستد. در آن زمان، آتش کینهها اگر چه موقت و بر پایهی «مصلحت»های روزگار، فروکش کرده است. اما اینک که ابرهای غلیظ خشم و انتقام، بر آسمان روابط دو کشور سایهانداخته، دیگر چه جای آنست که بیژن ایرانیتبار اجازه داشتهباشد با منیژه تورانیتبار عشق بورزد و با وی، همدلی و همآواییکند؟
ادامه دارد
برای خواندن بخش هفتم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-172.aspx
«تصویرهای ذهنی ما از پدیدههای اجتماعی و فرهنگی موجود در دوران کودکی، یکی از مهمترین عوامل تشکیل دهندهی ذهنیات جانبدار و یا غیرجانبدار ما از آن پدیدههاست. صرفنظر از آن که ما به دانش همهی عالم نیز مجهز شویم، آن تصویرها که گاه هیچ پایهی علمی نیز نمیتوانند داشتهباشند، نقش خویش را چه به شکل منفی و چه مثبت، به عنوان یک واقعیت انکارناپذیر، در رفتار و اندیشههای روزانهی ما ایفاءمیکنند. یکی از این موردها، تصویرهای ذهنی من از شاهنامهی فردوسی است. در این نوشتهها، من آهنربایی برداشتهام و در میان خاک و خُل دوران کودکی و نوجوانی، دنبال بُرادههای آهن آن خاطرهها که به فردوسی و شاهنامهی او گره میخورد، میگردم.»
موضوع اختلاف پدر کاظم و حاج امین بر سر شاهی و صنّار نبود. بر سر یکی از بزرگترین رودخانههای کوهستانی و پرآب منطقهبود که هرکدام از آنان ادعا میکردند، مالکیت دیرینهی آن را دارند. همه، حتی دولت، در ته دلشان میدانستند که حق با حاجامین است اما باوجود آن، هیچکس به نفع وی شهادتنداد. حاج غلام مقدادی، با نفوذ «مادی» و «معنوی» خویش، تمام مراجع قانونی و غیرقانونی را با خود همراه ساختهبود و همچنین، اسنادی از «چنته»ی حقهبازیهای خویش بیرونکشیدهبود که حتی اگر کسی از آسمانها هم به زمین میآمد تا بر ظواهر کار داوریکند، حق را به او میداد. نتیجه آن که سرانجام حاجغلام بر رقیب دیرین پیروزشد.
از این ماجرا، چندسالی گذشتهبود که کاظم در گذاری به روستای «امینآباد» که محل سکونت اصلی و زادگاه حاجامین بود، دختر زیبای او «شمسی« را دیدهبود. کار دل نه چنان است که دوست بشناسد یا دشمن. مصلحت و سن و سال بشناسد یا در و دیوار فقر و ثروت. دل همیشه معیارهای خاص خویش را دارد تا آنجا که حتی عاقلان روزگار نیز از تعبیر و تفسیر آن در حوزهی منطق و عقل، عاجز میمانند. دل با همهی روشناییها و بزرگواریهای خویش، گاه در پرتو یک نگاه مستانه، دریچهی نگاه را برهرگونه حساب و کتاب مادی و مصلحتطلبیهای نزدیکبینانه میبندد. دختر حاجامین نیز که کاظم را نخستینبار بر لب رودخانه دیدهبود، در برابرش دل و دین از دست دادهبود. کاظم با همان مقدار اندکی که به مکتب روستای خود رفتهبود، هم خواندن میتوانست و هم نوشتن. اما «شمسی» حتی به چنین موهبت اندکی نیز، دست نیافتهبود.
باوجود این، وقتی دل که سرچشمهی همهی هستی آدمی است به چیزی ارادهکند، دیگر نه دین و قانون جلودار اوست و نه دیوار بزرگ ناتوانی نوشتن و خواندن. کاظم و شمسی در این رابطهی آتشین دلدادگی و بی قراری تا آنجا جسارت به خرجدادند که عارف و عامی از ماجرای مهر و سوزندگی درون آنان باخبر شدند. طبیعی است که در میان عارفان و عامیان، حاجامین و همسرش نیز حضور قطعیداشتند. پدرشمسی پس از آگاهی از ماجرا، دخترش را درخانه زندانیکرد و تا آنجا که توانداشت، او را زیر فشار روحی و جسمی قرارداد. پدر شمسی گفتهبود:«عشق به فرزند دشمن خونی پدر یعنی نفرت از پدر. یعنی نفرت از خالق پدر! یعنی نفرت از همهی آحاد هست و نیست!» و شمسی دلیر به پدر گفتهبود:«شما از ضعیفترین موجودات روی زمینید. حرفهای شما در هیچ کجای دنیا خریدار ندارد. با آن که شما مرا زندانی کردهاید اما این منم که زندانبان شمایم نه شما زندانبان من!»
هیچکس نمیتوانست باورکند که شمسی از معجزهی عشق، تا آنجا پیش رفتهباشد که بتواند بر پدر بشورد و تمامی قید و بندهای وی را ندیده بگیرد. روز بعد، شمسی از خانهی پدر گریختهبود. اما او به کجا میتوانست پناه ببرد وقتی که به کاظم دسترسی نداشت؟ پس از یک هفته که وی در خانهی یکی از دهقانان پدرش که مردی سالمند و محترم بود، پناه گرفتهبود، از طریق پیغام و پسغام و واسطه کردن یکی از ریشسفیدان ده که غالباً حلال مشکلات فکری دیگران بود، حاجامین را راضیکردند که کاری به دخترخویش نداشتهباشد و بیش از آن، آزار و اذیت به او رواندارد. حاجامین به قولش وفاکرد اما چند هفتهبعد، به اولین خواستگاری که از شهر آمدهبود، جواب مثبتداد تا از شر شمسی و عشق آتشین او به کاظم مقدادی رهایییابد.
خواستگار، پسر یکی از تجار شهر بود که تازه از خدمت سربازی برگشتهبود و می خواست با دختری ازدواجکند که به گمان او می توانست آشنایی کمتری با «فرهنگ آلوده»ی شهرها داشتهباشد. شمسی وقتی این را شنید به پدر گفت:«اگر شما بخواهید بدون خواستهی من، مرا شوهردهید، قبل از آن که این آرزوی شما عملی شود، یاجنازهی مرا باید به گورستان ببرید و یا داغ مرا به گور!» شمسی راست میگفت. هیچکس از اطرافیانش حرف او را به جدنگرفت. او با آن که دختری بیسواد بود اما از نظر شعور سنتشکن، از نظر درکانسانی و منطقپذیر از دختران یگانهی آن دوران به شمار میآمد. بیسبب نبود که کاظم مقدادی، تا آن حد شیفتهی جان جوان او شدهبود و او نیز دلباختهی رفتار متین، شایسته و انسانی کاظم. اگر حاجامین با عشق دخترش به کاظم مخالف بود نه از آنرو بود که دخترش مرد دلخواه خود را انتخاب کردهبود بلکه بدان جهت بود که دختر او می خواست به تباری بپیوندد که بیشترین اهانتهای تاریخ زندگیاش را در حق او روا داشتهبود. حاج غلام مقدادی در عمل نشانداده بود که دستش به عرب و عجم بیشتری از حاج امین گلهدار بند است. اگر کاظم مقدادی به محضر میرفت و از پدر خویش و کارهای او نه از ته دل بلکه بر روی کاغذ فاصله میگرفت، شاید که حاجامین، آرام آرام به ازدواج آنان راضیمیشد. او در شعور و شایستگی کاظم تردیدی نداشت. اما چگونه ممکن بود کاظم مقدادی از پدر خویش فاصلهبگیرد در حالی که نه خود درآمدی داشت و نه هنری که با تکیه به آن بتواند زندگی آیندهی خود را ادارهکند.
پدر مقاومت کرد. شمسی نیز. سرانجام در یکی از روزها که پدر به شهر رفتهبود، دخترعاشق، دور از آگاهی و سوء گمان مادر و دیگر خواهرهایش، روستای پدری را ترککرد و دیگر هرگز پیدایش نشد. شمسی اگر چه ظاهراً دست به خودکشی نزد اما این ناپدید شدن، دردی جانکاهتر از خودکشی بر جان همهی دوستدارانش گذاشت. اگر او در حضور همه، خودکشی کردهبود، شاید که بعد از مدتی، دردمندی جان، آرامش مییافت. اما در گمشدگی که میتواند مرگ را نیز با خود داشتهباشد، انتظار و گمان، جان را نه تنها شخممیزند که یکسره درو نیز میکند. مادر شمسی از غصهی ناپدیدشدن دختر معصوم خویش دقکرد و مُرد و حاجامین از شدت از دستدادن آبروی خویش، چنان دچار افسردگی روحی شد که تقریباً «کارجنونش به تماشا کشید».
ادامه دارد
برای خواندن بخش ششم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
تصویرهای ذهنی ما از پدیدههای اجتماعی و فرهنگی موجود در دوران کودکی، یکی از مهمترین عوامل تشکیل دهندهی ذهنیات جانبدار و یا غیرجانبدار ما از آن پدیدههاست. صرفنظر از آن که ما به دانش های همهی عالم نیز مجهز شویم، آن تصویرها که گاه هیچ پایهی علمی نیز نمیتوانند داشتهباشند، نقش خویش را چه به شکل منفی و چه مثبت، به عنوان یک واقعیت انکارناپذیر، در رفتار و اندیشههای روزانهی ما ایفاءمیکنند. یکی از این موردها، تصویرهای ذهنی من از شاهنامهی فردوسی است. در این نوشتهها، من آهنربایی برداشتهام و در میان خاک و خُل دوران کودکی و نوجوانی، دنبال بُرادههای آهن آن خاطرهها که به فردوسی و شاهنامهی او گره میخورد، میگردم.
کاظم مقدادی از آن کسانی بود که هرگز از بودن با خویش، هراسی نداشت. واژهی «تنهایی» که برای بسیاری از آدمها، ظالمانه، سنگین و غمانگیز جلوهمیکند، برای او فرصتی بود تا بتواند بدانوسیله، نگاهی تأملانگیز به افقهای گذشتهی زندگی خویش بیندازد. هراس از خویشتن، یکی از دردهای بزرگ زندگی انسانی است. کسی که نتواند در پستوی خانهی دل که امنترین و خصوصیترین پناهگاه انسانیاست، آرامش داشتهباشد، نیاز به همدلی و یاری بسیار دارد. چنین فردی قادر نیست با خود گفتگو داشتهباشد، قادر نیست از تونل زمان و تجربه بگذرد و به در و دیوار کارها و اندیشههای خویش، نگاهی از سر تأمل بیندازد. چنین فردی، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه در اسارت اضطرابی سنگین و رنجدهنده است. آنان که از بودن با خویش در هراسند، با بازشدن کوچکترین دریچهی زندگی، خود را با هر زحمتی که هست به بیرون میکشانند تا همدم و یا همدلی پیداکنند.
نیاز به آن نیست که این همدل و همدم، حتی انسان دیگری باشد. سرگرم شدن به کوچکترین چیز که جز سرگرم شدن، هیچ کارکرد دیگری ندارد، نوعی از همان گریزهای اندوهناک است. همیشه باید کسی یا چیزی باشد که آنان بتوانند خود را از آن آویزان کنند تا به ژرفای درهی تنهایی و وحشت در نغلتند. در حالی که کاظم مقدادی میتوانست ساعتها بر روی تخت خود درازبکشد و همچنان فکرکند. آیا تنها به عشقهای خاموش جوانی میاندیشید یا به مال و منالهای از دسترفته یا به خطاها و ندانمکاریهایی که همهی انسانها، کم یا زیاد از سرسرای آن میگذرند؟ او به هرکدام از آنها که می اندیشید، آنقدر توان، وسعت نگاه و شکیبایی داشت که ضربه های ملامت درون را احساسکند اما از آنها نگریزد. مطمئناً او به گزینههای شیرین، نوازشگر و آرزویی هستی که میتوانست روزگاری مسیر زندگیاش را رنگ و بویی دیگر ببخشد، نیز میاندیشید. او از آن کسانی بود که بیهیچ هراسی، خود را به دریای کردهها و ناکردههای گذشتهی زندگی میانداخت، بیآن که خشمگینشود و یا دریغ و درد، صورتش را بپوشاند.
در این بُعد از زندگی، او به آن اندازه از توانایی و پختگی رسیدهبود که با وجود آنهمه اندیشیدن به تلخیها و شیرینیهای حیات دو روزهی آدمی، میتوانست زندگی آرام و دور از گلایهی خویش را در کنج فقر بهسرآوَرَد. به نظر میرسید که اُفت و خیزهای زندگی، او را تا آنجا برسر عقل آوردهبود که دیگر هرگونه تغییری را در زندگی خویش، اگر نه غیر ممکن اما بسیار دیر و دور تصور میکرد. اما به نظر می رسید که اندیشیدن بدانها و درک راههای احتمالی درست زندگی، به او لذت و آرامش خاصی میداد. وی حتی میتوانست مانند بسیاری از کسان روزگار، به ریسمان اعتبار ثروتهای دیرین پدری بیاویزد و به همهی آحاد خلق بنمایاند که این کاظم مقدادی که شما در کنج فقر و دربدری شاهد زندگیاش هستید، در روزگاری نه چندان دور، «ناز برفلک و کِبر بر ستاره» می فروخت. از کنارش اگر میگذرید، سنگ تحقیر بر شیشهی اعتبارش نیندازید. اما در عمل چنین به نظر میرسید که او خود را بینیاز از چنین استغاثههای خاموش و بیکلام میدید.
زندگی گذشتهی کاظم مقدادی اگر از هرچه از بسیاری ماجراهای خامانه پُر بود اما از لگدکردن پای دیگران و بیحرمتی رواداشتن به افراد ضعیفتر از خود، فرسنگها فاصلهداشت. شاید اگر پدرش حاج غلام در انتظار درستکردن یک نسخهی برابر با اصل خویش از وی نبود، و او را به دنبال تحصیل و مطالعه میفرستاد، چه بسا امروز، از او به عنوان یک ادیب فرزانه یا یک نویسندهی بزرگ و یا شاعری نامآور نام برده میشد. اما پدر، که دل به آن بستهبود تا همهی آن میراث ستم را به دستهای «مطمئن» پسر بسپارد، کاملاً در محاسبات خود، راه نادرست رفتهبود. کاظم اگر حتی به دنیای اندیشه و کلام هم نمیرفت، فقط باید کارمند وفادار یک مؤسسهی دولتی و یا خصوصی میشد و هرماه حقوق خویش را وفادارانه دریافت میکرد.
او پس از مرگ پدر، با اندیشه به بی ارزش بودن مال دنیا و نیز رویداد عاطفی بزرگ زندگیاش، همهچیز را به سرعت برباد داد. اعتیاد او به تریاک که از زمان حیات پدر، پنهانی شروع شدهبود، کم کم نه تنها به مرز افراط رسید بلکه ارادهی او را در اندیشیدن به راهجوییهای اقتصادی، به کلی فلجکرد. تریاک، هم جوانی و طراوتش را گرفت و هم ثروت پدر را که دستِ کم نیمی بیشتر از آن، حاصل آه مظلومان و نفرین بیوهزنان بود. مظلومان و بیوهزنانی که کاظم هیچ نقشی در بهوجود آوردن آنها نداشت. اما در حوزهی عشق، او قبل از آن که ستارهی بختش رو به افول نهد، تپشهای دلش را آزمودهبود. او هرگز فرزند مصلحتطلبیهای پدرانه نبود. وقتی که دل در در گرو مهر دختر «حاج امین گلهدار» نهاد، آه از نهاد پدر کاظم به عرشرفت. دختر حاجامین، اولین عشق کاظم نبود اما رفت تا بدل به آخرین و غمانگیزترین عشق و ماجرای زندگیاش شود. شاید از همین رو بود که وقتی به عشق بیژن به منیژه یا منیژه به بیژن میپرداخت، در یک سو خود را میدید و در آن سوی دیگر، دختر حاج امین گلهدار را. او حتی در پرداختهای احساسی خود از عشق تهمینه به رستم و سودابه به سیاوش، بیش و کم، به تپندگیها و دلپذیریهای آخرین عشق خویش نظرداشت.
http://www.barikeha.blogfa.com/post-170.aspx
من برای اینکه بتوانم خوانندگان ارجمند را به تماشای تصویرهای ذهنیام از دهقان توس ببرم، ناچارم به بخشی از گذشتههای زندگیام، تا آنجا که حافظهی انسانی من در این رابطه، مدد میکند، بازگشتی نقادانه داشتهباشم. گذشتههایی که به شکلی، کم یا زیاد، پیوندی با اندیشهها و تأثیرهای تاریخی فردوسی و شاهنامهی او پیدا کردهاست. تأثیرپذیریهای من از مردم، از دریافت مردم، از ستایش و احترام یا بیاعتنایی و ناآگاهی آنان، مجموعهای است از آن تصویر تاریخی و اجتماعیِ غیر آکادمیک من از دهقان توس.
یکی از همبازیهای من که با پسر آقای قنبرزاده دوست بود، راه مرا به خانهی او و در پی آن، به دنیای شاهنامهی فردوسی و عشق شورانگیز بیژن و منیژه بازکرد. در آنجا بود که من کاظم مقدادی را دیدم. در همان خانه بود که من از زبان او، با «گرگین» پهلوان اما اندکی حسابگر، با «بیژن» دلیر و کنجکاو، با «گیو» نگران و زخمخورده از ناپدیدشدن فرزند، با «منیژه»ی عاشق و گستاخ اما اسیر در مناسبات آهنین یک جامعهی پدرسالار به رهبری پدری چون «افراسیاب» تورانی و با «گرسیوز» بداندیش آشناشدم. قنبرزاده یکی از اتاقهای آن منزل بزرگ را که قبلاً همهی آن مال کاظم بود، طبق قول و قراری که قبل از فروش با وی گذاشتهبود، در اختیار او قراردادهبود. آن اتاق، مانند چنداتاق دیگر آن منزل، نه به زیر زمین تعلق داشت و نه به روی زمین. انسان برای واردشدن به آن، میبایست دو پلّه به طرف پایین میرفت. رنگ سیاه و کثیف دیوارها، پنجرهی بسیار کوچکی که فقط دو شیشه شکسته و غبارگرفته از درون خود به داخل اتاق نور میفرستاد، همراه با دری بسیار باریک و کوتاه، آن را تا حدی ترسناک و مرموز جلوهمیداد.
اگر کاظم مقدادی، آن قدر مهربان و آرام نبود، چه بسا که ما بچهها حتی از جلو آن اتاق عبورهم نمیکردیم. آنچه را که من از اتاق او بهیاد دارم، فقط به روزهایی از سال برمیگردد که هوا بسیار گرم و آزاردهندهبود. شاید به همین دلیل، «درِِ» اتاق او همیشه باز بود. البته هیچ کس نیز مزاحمش نمیشد. همچنان که او به کار کسی کارنداشت. انگار در کهکشان غریبانهی زندگیاش، در کرهی جامانده و دورافتادهای به حیات خود ادامه میداد. اتاق او چنان تاریک و دلمرده بود که اگر کسی حتی از راه کنجکاوی، میخواست از بیرون چیزی را ببیند، حضور تاریکی، چنین امکانی را از او میگرفت.
تنها چیزی که از آن اتاق در ذهن من هنوز هم باقیاست، صدای آهنها و فنرهای تخت زنگزدهی درهمشکستهی او بود. یکسرتختش، کاملاً از دَم در دیدهمیشد و من در آن بدرنگی و تیرگی داخل اتاق، توانستهبودم بخشی از درهم شکستگیها و زنگزدگیهای تخت وی را ببینم. در آن سالها به یاد نمیآوردم که از اطرافیان ما، کسی تختخواب داشتهباشد. تخت فلزی او، ظاهراً برایش اعتبار خاصی ایجاد میکرد. ما بچهها که هیچ گزینهی دیگری از «تخت»ها را ندیدهبودیم، تصورمان آن بود که قاعدهی کار برآنست که تختها باید مرتب ناله سردهند و فریاد دردمندانهی خویش را با هرنشستنی بر آن، به «گوش ساکنان حرم سِتر و عِفاف ملکوت» هم برسانند.
در خلال آن سالها، من هیچگاه نتوانستم تمام و کمال، درون اتاق او را ببینم. اما بعدها دریافتم که او جز همان تخت، یک گلیم نخنما، یک جلد شاهنامهی فردوسی بسیار بزرگ و سنگین و مقداری لباس، هیچ چیز دیگرنداشت. او تقریباً صبحزود از خانه بیرون میرفت و بعد از ظهر، پس از خوردن نهاردر بیرون، به خانه برمیگشت. پس از مقداری استراحت، باردیگر در تاریک و روشنای غروب، راهی خیابان میشد. ما هرگز ندیدهبودیم که او در حال تریاککشدن باشد. هرچند روزانه، دوبار تریاک میکشید. یکبار قبل از اذان صبح، تا آنجا که میتوانست، ریهها و رگهایش را از مواد «زندگیبخش» تریاک لبالب میکرد. ظاهراً در خلال روز، یادی از آن داروی «درد» نمیکرد. بعد از ظهرها پس از بازگشت به خانه، کمی روی تختش دراز میکشید و بدون آن که بخوابد، در دنیای خلوت ذهنی خود به سیر و سفر می پرداخت. اما در تاریک و روشنای غروب، قبل از آن که پا به خیابان بگذارد، یکبار دیگر، ریههایش را از «جوهر زندگی» پُرمیکرد و آماده و سرحال، پا به خیابان میگذاشت تا راهی قهوهخانهی «رجب کفاش» شود.
در این سالهای اخیر که کفگیر میراث پدر به تهدیگ خوردهبود، او بخشی از هزینههای تریاکش را با زحمت فراوان از راه «نقالی» در دوتا از قهوهخانههای شهر به دست میآورد. یکی از آنها، «قهوهخانهی رجب کفاش» بود و دیگری، «قهوهخانهی حمام». این قهوهخانهی آخری، نامش را از از حمام بزرگی گرفتهبود که این قهوهخانه، دیوار به دیوار آن بود. او در اتاقش نه وسیلهی آشپزی داشت و نه چیزی برای خوردن. از همینرو، شام و نهار و صبحانهاش را نیز در یکی از همان دو قهوهخانه میخورد.
وقتی که ما در بعد از ظهرهای گرم تابستان، در حالی که تقریباً تمام شهر به خواب آرامشبخش نیمروزی در میافتاد، در حیاط قنبرزاده، مشغول بازی میشدیم، کاظم مقدادی ما را صدا میزد و با شور و حال شگفتی شروع به بیان برخی از داستانهای عاشقانهی شاهنامه میکرد. نحوهی بیان او چنان بود که اگر نامفهومترین داستانها را نیز به بیان درمیکشید، با یاری حرکات دست، لحن صدا و نوع نگاه، بدان زندهبودن و جاذبیت خاصی میبخشید. او که غالباً در همان اوج گرما که مردم دیگر به خواب ناز نیمروزی فرو رفتهبودند، اگر معاشری را هم میطلبید، چه کسی بهتر از کودکان کوی و برزن که ذهنشان از هرگونه پسداوری و پیشداوری بیمارگونه خالی بود و دور از هرگونه غرور و اعتبارهای ذخیرهشده، میتوانستند در طیف جادوی کلام او قرارگیرند.
در میان ما پسرها، یک دختر هم بود که به آن فضای جادویی شنونده بودن به حرفهای پرشور کاظم مقدادی، لطافت خاصی میبخشید. این دختر که از رفتار و گفتارش، اعتماد به نفس و دقت میبارید، شعوری فراتر از سن و سال واقعی خود داشت. او فرزند همان سرپاسبان سوم شهربانی بود که همه جناب سروان خطابش میکردند و در عمل میتوانست به کوچهی ما نوعی از امنیت خاطر، نوعی از نمایندگی زندهی قانون را به همه القاء کند. این دختر از جمله معدود کسانی بود که دوستداشت به شاهنامهخوانیهای داستانپردازانهی کاظم گوشکند. ناگفتهنماند که آقای قنبرزاده از خویشان مادری او بود و در نتیجه، آن دختر، هیچ باک و بیمی نداشت که به خانهی آنان بیاید ودر جمع پسران کوی و برزن، انبوهی از خاطرههای آیندهی خویش را در گسترهی شاهنامهی فردوسی، از دهان کاظم مقدادی بشنود.
ادامه دارد
برای خواندن بخش چهارم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-169.aspx
من برای اینکه بتوانم خوانندگان ارجمند را به تماشای تصویرهای ذهنیام از دهقان توس ببرم، ناچارم به بخشی از گذشتههای زندگیام، تا آنجا که حافظهی انسانی من در این رابطه، مدد میکند، بازگشتی نقادانه داشتهباشم. گذشتههایی که به شکلی، کم یا زیاد، پیوندی با اندیشهها و تأثیرهای تاریخی فردوسی و شاهنامهی او پیدا کردهاست. تأثیرپذیریهای من از مردم، از دریافت مردم، از ستایش و احترام یا بیاعتنایی و ناآگاهی آنان، مجموعهای است از آن تصویر تاریخی و اجتماعیِ غیر آکادمیک من از دهقان توس.
برای ما بچهها که دل در برِ چیزهای دیگری داشتیم که نه پیششرط لازم داشت و نه پسشرط، نه سر در بازیهای پشتپرده داشت و نه در جلو پرده، چه فرقی میکرد که آن تابلو، نقشی از رستم را نشاندهد یا حضرت عباس را. در آن سن و سال، رستم و حضرت عباس من، فقط میتوانست پدرم باشد که هم «قدرت» داشت و هم «توان اعجاز». قدرت داشت، زیرا اگر میخواست، میتوانست حتی کرهی زمین را بر سر انگشتان یک دست خویش بچرخاند. آنچنان که بارها توپ کوچولوی مرا به دست گرفتهبود و بر سر انگشت سبابهاش به سرعتی که من سرم گیج میرفت چرخاندهبود. همزمان در همان حالت به من گفتهبود، کرهی زمین مانند همین توپ است که میچرخد. و من فکر میکردم که کرهی زمین نه مانند آن توپ، که خود آن توپ است که میچرخد. اگر ما در آن لحظهها در شهری و بر روی بخشی از خاک زندگی میکردیم، بدان معنی نبود که آن نیز میتوانست کرهی زمینباشد بلکه مطمئناً چیز دیگری بود که من نمیتوانستم معنیاش را دریابم. کرهی زمین فقط چیزی بود که پدر من میتوانست آن را نه حتی بر سر یک دست و یا بر سر چند انگشت، بلکه بر سر یک انگشت نگهدارد و همزمان آن را بچرخاند.
در کوچهی ما «آقای قنبرزاده» بی آن که بخواهد یا بداند،غیر مستقیم از «خادمان» بیمُزد و مواجب حَرَم دهقان توس به حساب میآمد. باید بگویم که من و شماری از همبازیهایم، یکی از زندهترین، زیباترین و پراحساسترین خاطرههای کودکی و نوجوانی خویش را در ارتباط با شاهنامهی فردوسی و داستان پرشور «بیژن و منیژه» به او مدیونیم. شاید نگرانی آقای قنبرزاده برای ازدستدادن کامیون فرتوت و مُردنیاش، بیشتر از نگرانی او برای از دستدادن فرزندان و اهل و عیالش بود. واقعیت آنست که نگرانیهای او نسبت به آن کامیون روسی که سی، چهل سال از عمرش گذشتهبود و کاملاً به یک جسد متحرک شباهتداشت، کاملاً بهجا بود. در ماه های اخیر، بارها و بارها ازکار افتادهبود و چندروزی، کارهای او را به کلی فلج کردهبود. به نظر میآمد که هربار از «باغ» خرابیهای آن، «بَری» به او میرسید. دغدغهی خاطر قنبرزاده برای از نفسافتادن آن کامیون بیمار، نگرانی برای ناندادن نُهسر عائله و دو زن در یک منزل، کار چندان سادهای نبود. انگار برای او، همهچیز از، از مرکز فرماندهی غیب، در آسمان هفتم یاهشتم زندگی، از پیشتعیین شدهبود.
از این رو، وی در آن دنیای پردغدغهی ذهنیاش، هرگز نمیتوانست جایی برای دهقان توس بازکند و یا حوصلهای برای شنیدن دلاوریهای بیژن و جسارت منیژه و شخصیت استقلالطلب او در یک جامعه دربسته، داشتهباشد. زمانی که چندسال پیش، آقای قنبرزاده، خانهی کنونیاش را از «کاظم مقدادی» خرید، یکی از قول و قرارهای اولیهی او و فروشنده، آن بود که وی پس از فروش منزل، در یکی از اتاقهای آن، چه به عنوان مستأجر و چه به عنوان میهمان، باقی بماند. قنبرزاده نیز این قول و قرار را پذیرفت. خانهی مورد نظر، هفت، هشت اتاق داشت. درست است که به غیر از دو اتاق آن، بقیه به طویله بیشتر شباهت داشت تا محل سکونت انسان. اما چه باک! وقتی پول، حرف آخر را میزند، دیگر خواستها و آرزوهای انسانی، چگونه میتواند میدانداریکند؟ «کاظم مقدادی» که روزی کلی آب و زمین کشاورزی داشت، همه را در راه «عشق» و «تریاک» از دست دادهبود.
در روستاهای شرق شهر ما، از پدر او، «حاج غلام مقدادی»، داستانها به یادگارماندهبود. داستانهایی از تصرف زمینهای مردم و خوردن حق کارگران کشاورزی که روی زمینهای او کار میکردند یا کارکردهبودند. تقریباً هرکس که با او کار کردهبود، آرزوی مرگش را داشت. مردم دردمند و شاکی از دست او که حتی فریادشان به گوش ژاندارمها و مقامهای مسؤل نمیرسید، مرتب میگفتند که دیر یا زود، آه مظلومان، دامن او یا فرزندانش را خواهدگرفت. میگویند که «حاج غلام» از یگانه همسرش، دارای یازده فرزند شدهبود. همهی آنان به جز «کاظم»، یکی بعد از دیگری، تا قبل از سن بلوغ مردهبودند. گفتهمیشد که بیماری مرموزی به جان آنها افتادهبود که هیچ دوا و درمانی نتوانسته آنها را نجاتدهد. این که آیا بیماری مورد نظر، ارثی بود و یا بعدها گرفتارش میشدند، موضوع دیگری است. البته خود حاج غلام و همسرش نیز در آستانهی پنجاه سالگی، دار دنیا را وداع کردهبودند. این که آه مظلومان، توانستهبود حاجی را زودتر از معمول به گورستان بفرستد یا نه، این هم از رازهای روزگار عیاری است که به بسیاری از دردمندان و شاکیان خویش، جوابی پس نمیدهد.
اما در این میان، همه معتقد بودند که زن بیچارهی حاجی که از تبار و خانوادهی دیگری به آن خاندان پیوستهبود، در عمل، بی آن که گناهی داشتهباشد، جان خویش را در راه نفرینهای بیامان مظلومان و بینوایان به خانوادهی حاج غلام مقدادی از دستدادهبود. از میان آنیازده فرزند، «کاظم» که فرزند اول حاجی بود، ظاهراً قرار بود باقیبماند تا اگر توفیقی در نگهداری میراث مالی پدر نصیبش نشدهبود، دست کم بتواند بخشی از میراث فرهنگی دهقان توس را به ذهن نسلهای بعد از خویش انتقالدهد. البته تا زمانی که پدرش زندهبود او، بخشی از مسؤلیت نگهداری و سرزدن به آنها را به عهدهداشت. حتی در همان زمان هم، دور از چشم حاجی، از «نوازش تریاک» بهره میبُرد.
«کاظم»، هیچگاه تن به ازدواج نداد. اما دوست داشت همیشه عاشق باشد. تعداد دخترانی که او عاشقشان شده بود و آنان نیز سخت به او دل بستهبودند، همانقدر پر از حکایت بود که ستمهای پدرش. کاظم، درست، نقطهی مقابل پدر بود. همه می توانستند «حاجی غلام مقدادی» را، بیهیچ تردید، ستمگر، دزد، بیایمان و متجاوز به حقوق اقتصادی آدمها بدانند. اما هیچکس نمیتوانست او را آدمی زنباره و هوسباز بخواند. نه از آن رو که از جهنم بترسد. اگر از جهنم میترسید، آنقدر حق را ناحق نمیکرد. به نظر میرسید که علائق اقتصادی، جای همهی علائق جنسی فراخواهانهی او را گرفتهبود. همین که او همسری آرام و مطیع داشت و یک دوجین بچه برایش تولید کردهبود، دیگر میتوانست کافیباشد. اگر آنها در دار دنیا نماندهبودند، مشکل، مشکل آنها بود و خالقشان. حاجی همیشه میگفت که نه مادر کاظم و نه من، نمیتوانیم مرتب عزادار آن بچههای از دسترفتهباشیم. ما وظیفهی خود را انجام میدهیم. بقیهاش در دست آن کسی است که جان میدهد و جان میستانَد.
ادامه دارد
برای خواندن بخش سوم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید: