« این رشته مقالات، بازتاب تصویرهای ذهنی از دوران کودکی و نوجوانی من است با مردم پیرامونم و رابطهای که آنها به نوعی با شاهنامهی فردوسی داشتهاند. برآن بودهام که از اغراقها بپرهیزم و تصویر زلال و انسانی آنان را با همهی خصلتهای ریز و درشت اخلاقی و رفتاری، از صافی آن دریافت های خام و صمیمی بگذرانم.»
واقعیت آنست که در در دوران درس و مشق، دستکم تا کلاس هشت و نُه دبیرستان، هرگز به یاد نمیآورم که کسی از آموزگاران من، نامی از دهقان توس و شاهنامهی او بردهباشد. تردید ندارم که این جا و آنجا نامی از او برده شدهاست اما قطعاً تا آن حد نبوده که بتواند ذهن مرا به خود جلبکند و کوبهای برتارهای احساس یا اندیشهی من وارد آوردهباشد. شاید به همین دلیل است که من چیزی به یاد نمیآورم. اما زمانی که کلاس دهم را میخواندم، به شاهنامهی فردوسی و محتوای آن نه از دیدگاهی مثبت و شکوفنده، بلکه با نگاهی پژمرده و حتی تحقیرکننده برخوردم.
در آن سال ما یک معلم ادبیات فارسی داشتیم که تقریباً و تحقیقاً همه به او احترام میگذاشتند. نه فقط از آنرو که آدم اهل مطالعه و فهمیدهای به نظر میرسید بلکه بدان دلیل که او نه جاهطلب بود و نه بدخواه کسی. سعی میکرد در نهایت آرامش و انزوا، دور از آمیزش گرم و محفلی با دیگران، درسش را بدهد و سپس از مدرسه راهی خانهشود. در خانه نیز، یکسره، ادبیات عرفانی را مطالعه میکرد. او از آن کسانی بود که مکرر در مکرر، حافظ و سنایی، مولوی و عطار، ابوسعید ابوالخیر و افرادی از این دست را بدل به غذای روحی و فکری روز و شب خویش کردهبود. او اعتقاد داشت که پیام چنان شخصیتهای بزرگی، با یکبار و دوبار مطالعه کردن، نه کاملاً قابل فهم است و نه تمامشده. اعتقاد او آن بود که انسان برای رفتن به عمق اندیشههای عرفانی به طور عام و اندیشههای عرفانی آنان به طور خاص، باید مرتب با آنها آمیزش داشتهباشد و در سرسرای وجودش نیز لازم است زنگ خطری نصبکند تا با هر وسوسهای که فراروی او قرار میگیرد، در آستانهی خودآگاه و ناخودآگاه او به صدا درآید.
او وقتی در کلاس درس، به شعرها و متنهای عرفانی میرسید، گُل از گُلش میشکفت و در بارهی آنها، به نحوی خستگیناپذیر، داد سخن میداد. اما وقتی که به گزیدههایی از شاهنامهی فردوسی میرسید که بخشی از درس فارسی ما بود، به شکل محترمانهای از آنها رد میشد. استدلال او آن بود که:«اگر خود شما به این قسمتها علاقه دارید، میتوانید آنها را در خانه بخوانید. این مطالب در واقع، یک مشت جنگ است و گریز و هلمن مبارز طلبیدن در صحنههای نبرد. فقط یادتان باشد که من از آن قسمتها از شما امتحان نخواهم گرفت.» من که از کاظم مقدادی و شور و حال مستیبخش او در بیان داستانهای لطیف و عاشقانهی شاهنامه، خاصه بیژن و منیژه خاطرههاداشتم و نیز گفتههای بیبیمخدره همچنان در گوشم زنگمیزد، دوست داشتم به معلم ادبیاتمان بگویم که تصویر شما از شاهنامهی فردوسی، تصویر شخصی شماست و نه واقعیت آن کتاب بزرگ.
اما در همان لحظه، باز به شک و تردید میافتادم که نکند شاهنامهای که کاظم مقدادی و بیبی مخدره به من معرفی کردهاند، سرشت دیگری دارد تا شاهنامهای که معلم ادبیات ما از آن صحبت میکند. نکتهی مهم دیگر آن بود که من در دنیای نوجوانانه و خام خویش چگونه میتوانستم با معلم خویش به بحث و جدل مشغول شوم در حالی که به سادگی از عهدهی دفاع از احساسات و رسوبکردههای ذهنیام نسبت به شاهنامهی فردوسی و قهرمانان آن برنمیآمدم. در فضایی که نگاه دمکراتیک وجود خارجی ندارد، سلیقههای شخصی افراد، گاه تبدیل به معیارهای علمی و آموزشی میشود. و البته همان معیارها و تحمیلشان بر ما، ما را در ردیف کسانی بارمیآورد که بعدها یا «زنگی زنگ» میاندیشیم و یا «رومی روم». و البته این نکته دیگر حتی بر «خواجه حافظ شیرازی» هم پوشیده نیست که چنین نگاهی به پدیدههای پیرامون زندگی، تأثیر ویرانگرتری بر زندگی و فرهنگ ما از زلزلههای هزارریشتری داشتهاست. از دیدگاه یک انسان علاقهمند به مطالعهی رفتار گذشتگانمان در لباس انبوهی از شخصیتهای مرئی و نامرئی شاهنامه، کتاب دهقان توس، آموزشگاهی از اندیشه ها و رفتارهای گوناگون انسانهایی است که هرکدام، زندگی را از بُعدی به تماشا ایستادهاند. اما بدان معنی نیست که شاهنامه در «برابر» دیوان حافظ قرارگیرد و یا اندیشههای «خیام» در تقابل با اندیشههای عطار.
در دوران کودکی و نوجوانی من، دهقان توس در همهجا حضور نداشت. اصولاً نمیتوانست حضور داشتهباشد. چنان حضوری، لازمهاش بسیج فرهنگی همهی مؤسساتی بود که آموزشدهندهی جوانان و نوجوانان ما بودند. حتی در قبیلهی قدرت، قبل از آن که اندیشهها و کاوندگیهای فردوسی در خدمت رشد فکر، آگاهی و شناخت نسبت به ریشههای دیرینهی ما باشد، در خدمت هدفهای خاصی بود که به تقویت و تداوم همان قبیله کمکمیکرد. گناه از دهقان توس نبود که او را پس از مرگش، وسیلهای برای تحقق اندیشههای دیگری قرار میدادند. از سوی دیگر، میراث ادبی یک کشور، تنها تشکیلشده از یک کتاب و یا اندیشههای یک شخصیت معین نیست. در کنار دهقان توس، کسانی مانند خیام، ابوعلی سینا، زکریای رازی، ابو سعید ابوالخیر، سعدی، حافظ، مولانا، سنایی، ناصرخسرو، نظامی، جامی و بسیارانی دیگر نیز حضور داشتهاند. اما تردید نمیتوان کرد که میزان نفوذ این شخصیتها بر زندگی روزانهی آدمیان، افکار و اندیشههای آنان، در خلال همهی سدههایی که بر ما گذشته، متفاوت بودهاست. میزان نفوذ برخی، بسیار عمیق، دائمی و افزایشیابنده بوده و میزان نفوذ پارهای دیگر، در بستر زمان و در ارتباط با رویدادهای منفی و مثبتی که در کشور ما بر مردم میگذشته، بر میزان کاهش و یا افزایش این نفوذ، تأثیر بلافصل داشتهاست.
اما بعضی از این شخصیتها از جمله فردوسی، خیام، مولانا و حافظ تا این زمان، تأثیری بسیار عمیق، دائمی و قابل حس داشتهاند. نگاه فردوسی به زندگی، به غرور ملی، به حرمت انسانی و به تعهدات اخلاقی و یا سیاسی و اجتماعی یک فرد در برابر فرد دیگر، کم یا زیاد، فضای شاهنامه را در برگرفتهاست. حتی عشق که بسیاری برآنند که شاهنامه کتاب عشق نیست، در کتاب دهقان توس، جایگاه درست و انسانی خویش را دارد. نه فراتر از میزان نیاز انسان نیازمند و نه فروتر از آن شعلههای سرکش درون. تردید نیست که باید آثاری از این دست را با وسواس و دقتی غیرجانبدار، مکرر و مداوم مورد بررسی قرارداد. هر نسل با سوداهای خاصی که در سر دارد، در آینهی شاهنامهی فردوسی تصویرهای دیگری، افزونتر از آن چه پیشنیان دیدهاید خواهد دید. عظمت آثاری از این دست، در گرو همین ویژگی های فرازمانی آنهاست.
پایان
برای خواندن بخش یازدهم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-177.aspx
از شمارهی آینده، انتشار یک رشته مقالات دیگر با نام «خیام در باغ اضطراب» که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من در بارهی خیام است، در این وبلاگ آغاز خواهد شد.
« این رشته مقالات، بازتاب تصویرهای ذهنی من از دوران کودکی و نوجوانی من است با مردم پیرامونم و رابطهای که آنها به نوعی با شاهنامهی فردوسی داشتهاند. برآن بودهام که از اغراقها بپرهیزم و تصویر زلال و انسانی آنان را با همهی خصلتهای ریز و درشت اخلاقی و رفتاری، از صافی آن دریافت های خام و صمیمی بگذرانم.»
در بخش آغازین این خاطرهها به خانوادهی بقال محله اشارهداشتم که به گونهای حقیقی یا حقوقی، منتسب به خاندان امامت و نبوت بود اما فرزندانش، هریک با درد و جنون خاصی دست به گریبان بودند. در آنجا اشارتی داشتم به پسر بزرگ خانواده که نمایندهی احتیاط بود و بیآزاری و پسر کوچکتر خانواده که از وجود او بیاحتیاطی و شر میبارید. این پسر کوچک که برای خود باندی مافیایی و یا حسن صباحی درستکردهبود، در حالی که ظاهراً در سایهی خاندان امامت و طهارت به سر میبرد، نوعی از رهبری مرموز بر دیگر جوانان همسن و سال و گاه مسنتر از خویش را نیز بر عهدهداشت. حتی بزرگان محلهی ما به نوعی از او حساب میبردند و ترجیح میدادند که با وی، تا حد ممکن شاخ به شاخ نشوند.
در این میان، مادر خانواده نه شخصیتی شبیه دختران و پسرانش داشت و نه شبیه شوهرش. او که زنی تحصیلکرده به شمار میآمد، از معدود دختران آن روزگار در شهر ما بود که توانستهبود در سالهای اولیهی حکومت رضاشاهی به مکتب و سپس به مدرسه برود. اگر او در آن زمان، عاشق بقال محله که پسر جوانی بود، نشده بود، چه بسا تا کلاس دوازده نیز درس میخواند. هم پدر و مادرش به ادامهی تحصیل او علاقهداشتند و هم او خود دوست داشت که کار درس و مشق را به سامانی برساند. خاصه که در میان هزاران هزار خانوادهی دختردار شهری، به علت رفتن به مدرسه، از اعتبار و احترام خاصی نیز برخوردار شدهبود. اما عشق که از راه رسید، آتش به دفتر درس و مشقزد و دختر بزّاز بزرگ شهر، یکسره تسلیم سرنوشت دعوتناشده شد.
پس از آن، به طور طبیعی در آن روزگاران، خیلی زود به «اسارت» داشتن فرزندان خواسته و ناخواسته درآمد و درست در زمانی که شوهر جوان خویش را یکسره تسلیم تریاک دید و خواست سر به شورش علیه سرنوشت تلخ و غبارگرفتهی خویش بردارد، دیگر خیلی دیر شدهبود. با چهار فرزند سر و نیمسر چه جای جدا شدن بود؟ مهمتر از همه آن که چگونه میتوانست در حضور «یار» و «اغیار» سر برافرازد و شوهر انتخابی خویش را که زمانی از عطر شور و سودا آکندهبود به گرداب محکومیت بیفکند. اما این مادر تحصیلکرده و عاشق، اگر در آن خانواده، کنترل هر چیز را از دستدادهبود، دست کم، کنترل کتاب خواندن خویش را داشت. در همان سالها که من بارها و بارها همراه با مادرم به خانهی آنان میرفتم، میتوانستم از زبان او، نکتههایی در بارهی شاهنامهی فردوسی بشنوم.
برای وی فرق نمیکرد که شنوندهی کلامش کیست. وقتی که نه فرزندانش به حرفهای او گوش میکردند و نه شوهرش، جای آن داشت که او در پی کسانی دیگر باشد تا حرفهایی را که در دلش تلنبار شدهبود، برزبان آورد. از طرف دیگر، زبان شیرین و قصهگوی او، میتوانست مشکلترین مفاهیم را چنان در قالب روایت و حکایت قراردهد که شنونده، لحظه به لحظه، شوق بیشتری برای شنیدن آنها پیدا کند. البته مادر من در این میان استثنایی بود. او نه شوقی به شنیدن داستانهای شاهنامه داشت و نه علاقهای به شخصیتهای رزمنده و یا عاشق آن. حتی به شنیدن داستان زندگی همسایگان فقط تا حد کمرنگی، علاقه نشان میداد تا بعد بتواند خود به سخنآید و «داد» دل از «کهتر» و «مهتر» بستاند.
از اینرو، در خلال آن ساعت یا ساعاتی که مادرم در آنجا مهمان بود و من نیز همراهش، « بیبی مخدّره»، ما را «شاهنامهباران» میکرد. رسم برآن بود که آنان «قلیان» تنباکویی با یکدیگر دودکنند و جلو سیلابههای کلام را بازبگذارند. البته من میدانستم که یک گوش مادرم به حرفهای او، «در» و بود و آن دیگری «دروازه». اما از طرف دیگر، انگار موهبتی نصیب من میشد که میتوانستم در معرض سخنانی قرار بگیرم که از دهان یک زن خارج میشد. آن هم سخنانی نه از جنس غیبت از دیگر زنان همسایه که شرح و توضیح قسمتهایی از شاهنامهی فردوسی.
هنوز آن بیبیمخدره با وجود سن و سالی که اینک از نود سال هم فراتر رفتهاست، با قامت بلند خویش که همهی مردان و زنان محله را متعجبکرده به کوچه و خیابان میآید و هنوز هم شاهنامهی فردوسی، بزرگترین دغدغهی خاطر اوست. چند سال پیش که به سراغ او رفتم، آخرین شاهنامهای را که داشت، چاپ مسکو بود. من هرگز زنی را در عمرم با آن سن و سال، علاقهمند به مطالعه و مهمتر از همه، علاقهمند به شاهنامهی فردوسی ندیدهام. آن چه را که از صحبتهای او به یاد میآورم این نکته بود که چرا در شاهنامه از عشقهای اسفندیار صحبتی نشدهاست؟ آیا اسفندیار نیز مانند رستم، میبایست فقط قهرمان رزم و پیکار باشد؟ حتی او اعتقاد داشت که رستم و اسفندیار به دلیل برجستهبودن شخصیتهای قهرمانی و پهلوانی خویش، می بایست بیشترها از این در دل زنان و دختران زمانهی خویش جاخوشکردهباشند. زنان و دخترانی که مطمئناً اگر ماجراهای دلدادگیهایشان از زبان فردوسی به تصویر کشیدهمیشد، اینک یکی از شاهکارهای توصیفی و عاشقانهی ادبیات ایران بود. خانم بیبی مخدره که همیشه حرف هایش را بیهیچ ترس و بیم بر زبان میآورد اعتقاد داشت که چنان عشقهایی میان قهرمانان رزم شاهنامه و زنان پیرامون آنان وجود داشتهاست و مطمئناً فردوسی، این عشقها را در شاهنامهی خویش به تصویر کشیدهاست اما غزنویان و از جمله محمود غزنوی که همچنان از دهقان توس دل خوشی نداشت و نیز پسرش مسعود که آشفتگی در کار و سامان این سلسله انداخت، احتمالاً به دلایل مذهبی، دستور دادهاند که آن صحنههای عاشقانه از شاهنامه پاک شود تا موجبی برای تعلل سربازان و جنگجویانی که می بایست هزاران فرسنگ راه را طیکنند تا خود را به هندوستان برسانند و میراث اقتصادی و هنری مردم هند را به غارت ببرند، فراهم نگردد.
ادامه دارد
برای خواندن بخش دهم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-176.aspx
به زودی، انتشار یک رشته مقالات دیگر با نام «خیام در باغ اضطراب» که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من در بارهی خیام است، در این وبلاگ آغاز خواهد شد.
هفتم ماه مه 2008
یک توضیح شاید نیمه ضروری
نمیدانم که این مشکل من است یا مشکل همهی کسانی که در بلاگفا، وبلاگ دارند. اما من خیلی اوقات ازداشتن بلاگفا احساس خستگی میکنم. بیشتر اوقات خیلی دیر باز میشود. گاهی اصلاً باز نمیشود. بلاگفا در بسیاری اوقات، اصلاً به آدم جوابی هم نمیدهد. هم اکنون دو روز است که من وبلاگ «آوازهای خاربیابان» را نمیتوانم بازکنم. حالا که اجباراً و برای آزمودن، قالب آن را عوضکردم، متوجه شدم که میتوان آن را دید و باز کرد. اگر شما باز متوجه شدید که این قالب عوضشده و یا به حال اول برگشته نه از آن رو است که من دارم «قالببازی» میکنم. از آن رو است که من با بلاگفا یا بلاگفا با من مشکلدارد. البته نه مشکل شخصی بلکه مشکل الکترونیکی.
« این رشته مقالات، بازتاب تصویرهای ذهنی من از دوران کودکی و نوجوانی من است با مردم پیرامونم و رابطهای که آنها به نوعی با شاهنامهی فردوسی داشتهاند. برآن بودهام که از اغراقها بپرهیزم و تصویر زلال و انسانی آنان را با همهی خصلتهای ریز و درشت اخلاقی و رفتاری، از صافی آن دریافت های خام و صمیمی بگذرانم.»
عشق «تهمینه» به «رستم» نیز فرسنگها از عشق «بیژن و منیژه» فاصله میگیرد. تهمینه چنان جوان است که میتواند به عنوان دختر رستم تلقیشود. او در دوران کودکی خود از قهرمانیهای رستم و شخصیت برتر و «فراانسانی» او از مادر و دایگان خویش در کاخ سلطنتی سمنگان، داستان ها شنیدهاست. شنیدههایی از آن دست که با تخیل نوجوانانه و آرزومند انسانی گره میخورد، در درون هر انسانی، جرقههای اشتیاق را میگیراند و چه بسا در برخی مواقع، آن اشتیاقها را بدل به عشقی سینهسوز می سازد.
در تاریخ و در زندگی روزانهی آدمیان، بسیار اتفاق افتاده که عشق میان جفتی جوانه زده که یکی از آنها، چه زن و چه مرد، فاصلهی سنی غیرقابل باوری با آن دیگری داشتهاست. از این رو، وجود فاصلهی سنی بسیار میان تهمینه و رستم از مقولهای نیست که عشق تهمینه را از اعتبار بیندازد و یا آن را بیرنگ و رو سازد. اگر بتوان بر این عشق، اَنگ بیرنگ و رویی هم زد، انگشت سبابه به سوی رستم حوالت داده میشود. بیرنگی آن از آن روست که رستم در حال و هوای دیگری است. او را با عشق چهکار؟ انگار قلب رستم در آب و هوای مرطوب پهلوانی، یکسره زنگزدهاست. در او هرچه هست، حس مسؤلیت ملی و اندیشهی رهایی جان مردان رزم و سیاست و حفظ مرزهای ملی است. پرسش این است که آیا قهرمانان، حتی در هیأت افسانه و افسون، باید در زمینهی عشق به شکلی ناروا و یکسویه مورد قضاوت قرارگیرند؟ نمیدانم. اما میتوانم به خود بقبولانم که در این مقوله میتوان بیشتر اندیشید. تهمینه دختر جوانی است که در کاخ شاهی، در گوشهای از سمنگان توران، زندگی آسوده و بیدغدغهای دارد.
اما او از راه شنیدههای خویش از دوران خردسالی تا بزرگسالی که تن به افسانه و شایعه میزند، دل در گرو مردی بسته است که اگر بخواهد میتواند حتی ادعای خداییکند و برای خویش، بندگانی مؤمن اما نه «بهشتیجو» نیز فراهم آوَرَد. اما رستم مرد ادعاهای غیرممکن نیست. وجود او از چنان ارزش و حرمتی در حوزهی فرهنگ و رزم و اخلاق برخوردار است که شوق شنیدن و دیدن او از سوی مردمان دوست دارش، میتواند حتی جای خالی رؤیاهای نیمهشبان او را پرکند. با وجود این، او مردی است که نه تاج شاهی برسر دارد و نه ارتشی گوش به فرمان و نه حتی بر گنجی از زمرد و پرنیان آرمیده است. برخورد رستم با شاهزادهی سمنگان، در آن نیمهشبان رازبار و جادویی، قبل از آن که «عاشقانه» باشد، «پدرانه» است. دهقان توس در این زمینه حتی مصرعی که بازتاب تپشهای دلی خواهنده در برابر آن زیبای ناآرام و خواب ازسرپریده در تاریکی قیرگون کاخ شاه سمنگان باشد نیاورده است. شاهنامهی فردوسی در واقع، بازتاب عشقی یکسویه از سوی تهمینهی سمنگانی است.
اما عشق بیژن و منیژه، انگار «سکه»ی دیگری است. و همین دیگر بودن سکهی آن است که کاظم مقدادی را چنان به پیچ و تاب میآورد که در لحظاتی، شمسی حاج امین را در هیأت منیژه تصور میکند و خویشتن را در قالب فرزند «گیو» دلیر. از دیگرسو، او میان سرنوشت خویش و عنصرهایی از سرنوشت بیژن و منیژه، شباهتهای شگفتی پیدا کرده است که هنوز هم او را بیشتر از پیش متقاعد میکند که خود را در آن فضا قراردهد. شباهت نخستین آنست که افراسیاب، شاه توران زمین با کیخسرو ایران زمین، در حال نشان دادن چنگ و دندان به یکدیگرند. حاج امین گلهدار و حاج غلام مقدادی نیز با یکدیگر درگیر بودهاند و به هم، کین میورزیدهاند. شباهت دوم در آنست که افراسیاب تورانی درست در آن زمان معین، حاضر نیست دخترش با فرزند یکی از پهلوانان نامآور و درباری ایران و مهمتر از همه وفادار به دودمان کیانی ازدواجکند. در ماجرای او، پدر شمسی نیز از مخالفان اصلی ماجراست. هرچند پدر کاظم، از چنین عشقی، خوشحال نبودهاست.
شباهت سوم در آنست که بیژن و منیژه، نه در خانه و خیابان بلکه در دشت و صحرا بایکدیگر آشنا میشوند و دل به یکدیگر میبندند. علت نیز آن بودهاست که بیژن برای از میان بردن و دور کردن خوکان مزاحم از زمین کشاورزان شاکی، از سوی شاه ایران، مأموریت یافته است که کار مزاحمان مزارع رعیت را یکسرهسازد. در همان جاست که چشم او از دور به خیمه و خرگاه منیژه دُختِ افراسیاب میافتد که در صحرا، بساط رقص و موسیقی راه انداختهاست. جالب آن که کاظم مقدادی نیز در کنار رودخانهی امینآباد، شمسی را میبیند و کمیا زیاد، سر صحبت را با وی میگشاید. شباهت چهارم در آنست در ماجرای عشق هردوی آنان، پدیدهای به نام «چاه» دخیل بودهاست. در جریان عشق بیژن و منیژه، به دستور افراسیاب، بیژن را در در چاهی مخوف و تاریک به اسارت میگیرند و واژگونه آویزان میکنند. در ماجرای کاظم و شمسی، جسد ازهم پاشیدهشدهی آن دختر عاشق را در چاه روستای «خانیآباد» پیدا میکنند. کاظم وقتی که از منیژه و دلربایی او برای ما کودکان کوی و برزن حرف میزد، بیتردید، جز به زیباییها، وفاداریها و سرسختیهای شمسی عاشق به هیچ جیز دیگر نظر نداشت.
وقتی که به تاریخ و تَرَکهای آن نگاه میکنیم، در مییابیم که دهقان توس، چه نقش تعیینکنندهای در پرکردن این تَرَکها داشتهاست. زندگی کاظم مقدادی و عشق شورانگیز او به یک دختر روستایی و مرگ غمانگیز آن دختر در قربانگاه عشق به انگیزهی رقابتها و کین ورزیهای پدران و مادران، از نمونههایی است که سرانجام، از چشمهی پرفیض شاهنامهی فردوسی و عشق پرخروش بیژن و منیژه بهره گرفتهاست. اگر «رواندرمانی» غیر مستقیم دهقان توس و داستان پرشکوهش نبود، شاید که کاظم مقدادی، سر به کوه و بیابان گذاشتهبود و همچون آن دختر شفاف روستایی، او نیز ناخواسته، به کام مرگ فرو میرفت.
ادامه دارد
برای خواندن بخش نُهُم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-175.aspx
به زودی، انتشار یک رشته مقالات دیگر با نام «خیام در باغ اضطراب» که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من در بارهی خیام است، در این وبلاگ آغاز خواهد شد.
«تصویرهای ذهنی ما از رویدادهای دوران کودکی و نوجوانی، یکی از مهمترین عوامل تشکیل دهندهی ذهنیات جانبدار و یا غیرجانبدار ما از آن پدیدههاست. همان رویدادها در سالهای بزرگسالی، در هر بافت ممکن و ناممکن، سربرمیکشند و رفتار و گفتار ما را به سمت و سویی خاص هدایت میکنند. مهم آن نیست که ما بعدها از چه پایه دانش و تجربه برخوردار باشیم. آنها خاطرهها و رویدادها، نقش تأثیرگذار خود را همچنان دارند. یکی از این موردها، تصویرهای ذهنی من از شاهنامهی فردوسی است. در این نوشتهها، من آهنربایی برداشتهام و در میان خاک و خُل دوران کودکی و نوجوانی، دنبال بُرادههای آهن آن خاطرهها که به فردوسی و شاهنامهی او گره میخورد، میگردم.»
برای مردان قدرت و بالانشین، همیشه عشق و دلبستگیهای انسانی، مرغ عزا و عروسی بودهاست. در تاریخ، نمونههای بسیار را میتوان دید که شاهان و حاکمان، برای جلوگیری از تجاوز نیروهای دشمن و یا برای متحد نگهداشتن یک منطقهی نظامی، تلاش کردهاند تا از این راه و با ابزار تحمیل و تصمیم یکطرفه، مشکلات نظامی و یا اقتصادی و سیاسی خویش را حلکنند. به همین دلیل، گاه آنان یا از دختران مخالفان و دشمنان خویش خواستگاری کرده اند یا خود، دختران خویش را برخلاف میل و نظر آنان، به ازدواج پسر یا پسرانی از خاندان دشمن و یا رقیب درآوردهاند. در این میان، هیچگاه بر این نکته، تکیهای نبودهاست که پسران را نیز وجهالمصالحهی سازشهای سیاسی و نظامی خود قراردهند. بلکه تنها این دختران دو نیروی متقابل بودهاند که وسیلهای برای حفظ آرامش و یا جلوگیری از یورش به یکدیگر قرار گرفتهاند.
همین شاهان و حاکمان، وقتی که به خشم حیوانی گرفتار گردند، یکباره همهچیز را زیر پا مینهند و برای حرمتهای انسانی، حتی پشیزی هم ارزش قائل نیستند. به یاد بیاوریم که اسکندر مقدونی وقتی که پا به دایرهی انتقام گذاشت، کاخ شاهان هخامنشی را به آتش کشید. اما زمانی که دوستداشت به گمان خویش، دستمایهای از عنصر رفتاری ایرانیان را در میان یونانیان رواجدهد، هزاران زن ایرانی را، خواسته یا ناخواسته به ازدواج نظامیان خود در آورد تا شاید از این راه، بذر آن خصلتها را در میان نسلهای دیگر یونانی بگستراند. آنچه را که اسکندر نیاموختهبود آن بود که چنان خصلتهایی نه از راه پیوند اجباری دو نسل بلکه از راه همدلی و عشق شوریدهسرانهی انسانی میتواند ریشهبگذارد، شکوفا شود و به برگ و بار بنشیند.
شباهت عشق کاظم مقدادی به شمسی حاج امین با عشق جوانسالانه و رویندهی بیژن و منیژه با نیز از همین دیدگاه مورد نظر است. در میان هردو، عشقی جاری بودهاست که رنگ و بوی برابری طلبانه و همسونگرانه داشتهاست. درست است که کاظم، حداقل ده سال از شمسی بزرگتر بود اما هردو، هنوز مجرد بودند. تو گویی کاظم مقدادی، نمیتوانست هیچ شباهتی میان زندگی خود و کسانی که میشناخت پیداکند. یگانه کسی را که بر حَسَب تصادف پیدا کردهبود، بیژن بود. از این رو بی سببی نبود که او خود را همیشه در عالم خیال به جای بیژن می گذاشت و شمسی را به جای منیژه. و این در حالی بود که او میان دو ماجرای عاشقانهی دیگر شاهنامه یعنی «عشق غیرقانونی» و یکسویهی «سودابه» به «سیاوش» و حتی میان «عشق قانونی» اما بازهم یکطرفهی «تهمینه» به «رستم»، هرگز این وجه اشتراکها را پیدا نمیکرد.
او در شاهنامهی دهقان توس خواندهبود که سودابه زنی شوهردار و ملکهی یک سرزمین بزرگ به نام ایرانزمین بودهاست. شاید که او نه به عنوان ملکهی ایرانزمین بلکه به عنوان همسر یک مرد نادان و بیدانش، از حماقتهای غارنشینانهی شوی خویش، جان به سرشده بودهاست و از این رو، دل سودازدهی خود را در گرو عشق کسی نهاده که جلوهای از زیباییهای مردانه و جاذبههای عقل و رفتار انسانی داشتهاست. اما در این میان، سنتها و قانونمندیهای اجتماعی، اعتنایی به دلهای شوریده و بیقرار ندارند. آن مناسبات و قانونمندیها، کار دل و خواست آن را در چنان مناسباتی، یکسره ممنوع اعلام میکنند. اما عاشقان را چه باک! سودابه اگر مجاز نیست که آشکارا با فرزندخواندهی خویش عشق بورزد، توان آن را دارد که در نهان، دست در دامن وی درآویزد. حتی اگر «بخت» مددکند، از وی نیز کام ستاند.
این که سیاوش تن به «کام»خواهی نامادری نمیدهد مقولهای دیگر است. این نخواستن او، موجبی برای آن نیست که آتشفشان خواستهای کامستانانهی سودابه خاموشگردد. اگر آن آتشفشان، از آغاز در پی آغوش و «کام» سوزندهی سیاوش بوده، اینک با خودداری کردن او از همبستر شدن با وی، یکباره در مسیری دیگر افتادهاست. مسیری سوزنده و ویرانگر. مسیری که یکسره سر از جهنم انتقام در میآوَرَد. در هزارههای تاریخ، چنان رویدادهای شگفت و قدیسمابانهای مانند از آتشگذشتن یک فرد «متهم» اگر چه بیگناه مانند سیاوش، حدیث هر صبح و شام نیست که برای مردم، تن به عادتهای روزانه بساید. آن هم از آتشگذشتنی که در اعماق خویش نه رو به «مرگ» بلکه رو به «زندگی» داشتهباشد. چنین عشقی اگر چه کور، اگر چه کر، اگر چه ناپذیرفتنی و دور از منطق، اما در هر حال عشق است. انسانی، شیفتهی جان جوان انسانی دیگر شدهاست. اما ناگهان از آن افق دیگر، قانونمندیهای اجتماعی سر برمیکشند و آن همه خواست و شور درون را، نادرست و سنتشکنانه ارزیابی میکنند.
نپذیرفتن سیاوش برای کامخواهی سودابه اگر چه در سراسر تاریخ، پاکدامنانه تعبیر گشتهاست اما در عمل، سنگینی کوهی از تحقیر و نادیدهانگاشتن زنی عاشق و دل از دستداده به نام سودابه که خورشید درخشان حَرَم شاهی کاوس بوده، در آن آشکارست. چگونه میتوان انتقام ناگرفته، آرام شد؟ آن هم زنی که در کاخ شاهی، «برّ» و «بحر» را در زیر نگین خویش دارد. آن کس که بر سریر قدرت نشستهاست، چنان دیواری بلند برای خویش مجسم میسازد که تصور او برآنست که نه دستی بر لبهی آن دیوار بلند خواهدرسید و نه اگر آن دست بتواند، مجاز است خود را برساند. سیاوش جوان، چه بسا نه «پاکدامنانه» بل «انسانی» و بر پایهی «خواست و پسند» خویش، نتوانسته است از جرقههای تمنای عاطفی سودابه، شعلهای در دل خویش فراهمسازد. در آن صورت چه باید میکرد؟ آیا بایست چنانمیکرد که دهقان توس نوشتهاست؟ یا بایست چنان میکرد که «دل» یک انسان سالم و بالنده خواهان آنست؟ آیا باید وفادارانه به شعلههای سرکش ذرون و بیاعتنا به «دفتر» و «دستک» قانون و اخلاق وضعشده برای «تودههای مردم» و نه برای «برگزیدگان» قوم، خود را در نهان، درآتش سودای درون سودابه رها میکرد و بر هر چه نادانی و حماقت شاهنشاهی بود، طعن و تَسخَر میزد؟
ادامه دارد
برای خواندن بخش هشتم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید: