در خاطرات بخش پنجم به ادامهی درد دل مرد کارگری پرداختم که در یک پارک کوچک یا فضای سبز در شهر مشهد، در گرمای چهلدرجهی ظهر جمعه، مشغول به کار بود. او میگفت که کار وی تعطیلبردار نیست. او باید جمعهها نیز کارکند. البته مشکل او، کار کردن نبود. دریافت نکردن حقوق بود. همچنین به مردی برخوردم که پول تاکسیاش را نداشت اما از همان آغاز این فقر را در میان نهاد.
...............................
من که به ترافیک آرام، مطمئن و دور از هرگونه جنون رفتاری در شهر منچستر عادتکردهام، وقتی رفتار مردم ایران را در خیابانها و پشت ماشین هایشان میبینم، مغزم سوت میکشد. شما سوار هرماشینی که بشوید، انبوهی خردهگیری، متلک و اهانت را از دهان رانندگان، نسبت به دیگر مردم میشنوید. در حالی که حتی همان رانندهی خردهگیر، دقیقاً همان رفتار جنونآمیز را نسبت به دیگران دارد. در ایران، رفتار زورگویانه و غیرمنطقی مردم را در هنگامهی داشتن قدرت، به سادگی میتوانید از رفتار رانندگان دریابید. بیشتر شهروندان ایران – چه بسا نود درصد آنان، شاید هم کمتر و یا هنوز هم بیشتر – این توان بهرهگیری بلافاصله را در زمان داشتن قدرت نسبت به افراد ضعیفتر از خود به نمایش میگذارند.
شما اگر به یک مغازه بروید، این قدرت و سوء استفاده از قدرت نسبت به دیگران به شکل مستقیم، هرگز اِعمال نمیشود. علتش نیز آنست که مغازهدار به مشتری احتیاج دارد و اگر مشتری آزرده خاطر شود، دیگر به آن مغازه مراجعه نمیکند. از این رو، بیشتر مغازهداران، حتی اگر شده بر خلاف میل خود، سعی در داشتن رفتار مؤدبانه نسبت به مشتریان خویش دارند. حتی اگر کلاه سر مشتری های خویش بگذارند، آن را با گروگذاشتن اعتبار و شرف خویش مبنی بر راستگویی و صداقت رفتار، انجام میدهند. اما اگر همان مغازهدار، ساعتی بعد سوار ماشین خود باشد و از کنار مشتری یک ساعت قبل خویش که او نیز در حال رانندگی است بگذرد، بر او و جد و آباء وی فاتحه میخواند. بدین معنی که اگر آن مشتری در جلو او باشد و کمی آهستهتر براند، با بوقزدنها و چراغدادنها و هزار و یک بد و بیراه به وی نثارکردنها، تلاش دارد که از وی جلو بزند و خود را هرچه زودتر به مقصد برساند. مقصدی که در آن هیچ شتابی نیست. ممکن است بخواهد به یک بانک برود و در صف آن جا بایستد و یا سری به مغازهی دوستش بزند و یکساعتی با او چاقسلامتیکند و شماری از مشتریها و همکاران را موضوع گفتگوی خود قراردهد که:«فلانی به اندازهی یک الاغ هم نمیفهمد» و یا: «آن یکی دیگر، سرش را مثل گاو پایین میاندازد و به دور و برش نگاه نمیکند». شنیدن جمله هایی از این دست که:«مردک! ترا چه به ماشین سواری! برو الاغت را سوارشو!» جزو معمولیترین کلماتی است که می شود از دهان بسیاران شنید.
علت این که این رفتار در زمان رانندگی از مردم نسبت به یکدیگر بروز میکند، میتواند چند دلیل داشته باشد. نخست آن که رانندگان در یک چهاردیواری نسبتاً مطمئن نشستهاند. دوم آن که به سادگی میتوانند از معرکه بگریزند و کسی آنان را نبیند و یا نشناسد. سوم آن که در بسیاری از اوقات، به علت انعکاس نور، صورت رانندگان به خوبی دیده نمی شود و یا اگر هم دیدهشود، میتوان به گونهای سر و صورت را تکانداد که جای شک و تردید برای بیننده باقی بماند. چهارم آن که از دیگران جلو افتادن و زودتر به مقصد رسیدن، نوعی رضایت خاطر در دل انسان به وجود میآورد. بدین معنی که شخص مورد نظر اگر در بسیار از ابعاد، توسریخور جامعه است اما دست کم در این بُعد، توسریزنِ دیگران است.
اما امسال به دو مورد از رفتار رانندگان برخورد کردم که دریغم آمد حس تحسین و احترامم را به آنان ابلاغنکنم. یک مورد آن مربوط به رانندهای بود که در تربت حیدریه دیدم. از آرامش و متانت او چنان ذوقزده شدهبودم که دوست داشتم دوبرابر کرایهی معمولی به وی بپردازم. او از این کار من متعجبشد و نه تنها بقیهی پولم را پسداد بلکه توضیح داد که:«این پولها از گلوی من پایین نمیرود. من آن چه کردهام یا میکنم، در واقع وظیفهی یک رانندهی موظف و وفادار به قوانین رانندگی است.» وقتی به او گفتم که مردم دیگر چگونه دیوانهوار خیابان ها را بدل با ناامنترین مکان برای مردم ساختهاند، گفت:«با شما موافقم. اما لطفکنید به موضوع رانندگان و خیابان ها کمی عمیقتر نگاهکنید. این رانندگان، شاید از سختیهای زندگی به این شکل انتقام میگیرند. هزینههای سرسامآور کالا و خانه، قیمت بنزین و بسیاری مشکلات ریز و درشت دیگر از عواملی هستند که ذهن این رانندگان را آشفته میکند. طبیعی است که من از رانندگان دیگر و رفتار بدشان دفاع نمیکنم. اما واقعیت آنست که باید به عوامل ریشهای این رفتارها نیز نگاه بیطرفانهای انداخت.» من در جواب او سکوت کردم و صد البته تشکر. جای آن نبود که دست روی دلش بگذارم.
بار دوم به همان رانندهای برخورد کردم که آن مرد بیپول را سوار ماشینشکرد. او نه تنها در این زمینه، حسی از همدلی انسانی را به نمایش گذاشت بلکه در طول مدت رانندگی خویش، با حالتی اندیشمند و آرام، دور از هرگونه جلو و عقب زدن و مارپیچراندن، مارا به مقصد رساند. تاکسی او که یک پیکان ده ساله به نظر میرسید، بسیار تمیز و قبراق بود. من چنان جلب رفتار راننده شدهبودم که وقتی به عنوان آخرین مسافر میخواستم پیاده بشوم از او خواهشکردم لحظهای در کنار خیابان که جای نسبتاً خلوتی بود بماند و به چند پرسش دوستانهی من جواببدهد. حتی به او گفتم که اگر پولی برای زمان از دست رفته و یا مسافر از دست رفته از من بخواهد، با کمال میل به وی میپردازم. مرد راننده که سن و سالی حدود چهل و چند ساله بیشتر نداشت، نه تنها چیزی بیشتر از کرایهی ماشینش از من نخواست بلکه با کمال میل، خواهشم را پذیرفت، اگر چه این رفتار من برایش کمی غیرعادی و حتی مشکوک تلقی میشد.
به او گفتم که من باوجود ایرانی بودن، در انگلستان به دنیا آمدهام و در همان جا بزرگ شدهام اما دلبستگی پدرم به ایران و علاقهمند شدن مادرم که انگلیسی است به فرهنگ ایران و زبان فارسی موجب شده است که خود را در ایران، ایرانی بدانم و در انگلیس، انگلیسی. من تحسین و قدردانی خود را نسبت به دو وجه از جلوههای رفتاری او به وی ابرازداشتم. نخست آن که در خلال مدت رانندگی، بسیار خونسرد، متین و قانونمند، خیابانها را طی میکرد و دوم آن که رفتار همدردانهای نسبت به آن مرد که کرایهی ماشینش را نداشت از خود نشانداد. او پس از شنیدن حرف های من و کمی مطمئنتر شدن به این که من با نیتی انسانی با وی صحبت میکنم، لبخندی برلبانش جاریشد و گفت:«حق باشماست. البته این نخستینبار نیست که من در حد خود تلاشکردهام که از آنان که امکان مادی نداشتهاند، پول کمتری بگیرم و یا اصلاً نگیرم. نمیگویم که آن «پول نگرفته» را خدا از جای دیگر رساندهاست. اگر این را بگویم، دروغ گفتهام. اما می خواهم بگویم که با گرفتن و نگرفتن آن کرایهها، من نه ثروتمندتر شدهام و نه فقیرتر. اما در درون خود، احساس رضایت انسانی بهتری داشتهام.
من در واقعیت، فوق لیسانس ادبیات هستم و سالها پیش، دبیردبیرستان یکی از شهرستانهای شهرهای اطراف تهران. به علت درگیری شخص من با مدیر مدرسه که از خانوادهی بسیار متنفذی بود، بیم آن داشتم که دیر یا زود، نه تنها هستیام که اطرافیانم نیز از دستم بروند. او شخص فاسد، جاهطلب و جانمازآبکشی بود که برای رسیدن به مقاصد خود از هیچ کاری فروگذار نمیکرد. ترجیحدادم که من پاپس بکشم. خانهام را فروختم و به مشهد آمدم. البته در اینجا اجاره نشین نیستم. خانهای دارم. همسرم البته معلم است و از مال دنیا دو دختر هیجده و شانزده ساله دارم. این ماشین یگانه وسیلهی درآمد من است. هم باید با احتیاط آن را برانم که خرج بیشتری روی دستم نگذارد و هم این که با هرگونه دیوانهبازی و یا قهرمانبازی در این خیابانهای جهنمی، جز آن که اعصاب خود و دیگران را خُرد کنم، کار دیگری از پیش نمیبرم. من در چهارسالگی، پدرم را در یک حادثهی رانندگی از دست دادهام. او نیز راننده ی تاکسی بود. مسافری را از تهران به ورامین میبرده که بر اثر سرعت زیاد، هم جان خود را قربانی میکند و هم آن مسافر را. این حادثه که من بعدها آن را از زبان مادرم شنیدهام، تأثیر عمیق خود را بر رفتار من در هنگام رانندگی گذاشتهاست.
رفتار مردم ایران نه تنها در هنگام رانندگی بلکه در جاهایی که نیاز به مشتری و یا پول مستقیم مردم نداشتهباشند، تقریباً نوعی اِعمال زور است. شما هنگام مراجعه به بسیاری از مؤسسات اداری، میتوانید شاهد این نوع برخوردها باشید. شاید شما بگوئید که من چگونه این همه تجربه را در زمینهی برخورد ادارات و مؤسسات کسب کردهام در حالی که بیشترین روزهای زندگیام را در منچستر گذراندهام. حق باشماست. من وقتی به ایران میآیم نه کار اداری دارم و نه با من برخورد بدی میشود یا شدهاست. بلکه باید برایتان توضیحبدهم که این تجربهها بخشی از تجربههای گذشتهی پدرم در ایران است که برایم تعریف کرده و بخش بسیار زیاد دیگر را از همراهی کنجکاوانهام با خویشان و بستگان نزدیک پدرم کسب کردهام که با برخی مؤسسات سرو کار داشتهاند و با چنان برخوردهایی روبرو شدهاند.
ادامه دارد
این خاطرات را در این آدرس هم می توانید بخوانید:
در زلال خاطرههای غبارآلود (بخش پنجم) را در این آدرس بخوانید:
www.babarikeha.persianblog.ir
یکی دوهفتهاست که تنظیم صفحات بلاگفا برای من به هم خوردهاست. از دیگران خبرندارم. از آنجا که ما نیز به نوعی در دست افرادی که صاحب«بلاگ»ها هستند، اسیریم، باید برای رهایی از این دشواریها و گوش نکردنها، از این «بلاگ» به آن یک برویم. جای خوشحالی است که این کارها تنها به یک شرکت فضا سازی مانند بلاگفا و یا پرشینبلاگ ختم نمیشود. در آن صورت باید گفت فاجعه بار خواهد بود. چون:«گوش اگر گوش تو، ناله اگر نالهی ماست/ آنچه البته به جایی نرسد فریاد است»
باید به آگاهی شمابرسانم که از روی بیمیلی این تعویض آدرس را انجام دادهام تا شاید دری به تخته بخورد و یا برعکس، تختهای به دری بخورد و کارها سامانبگیرد و من دوباره، مطالبم را در همان بلاگفا منتشرکنم.
از این رو شما را برای خواندن بقیهی مطالب به این آدرس حواله میدهم: