تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan


خاطره‌های ریز و درشت ما از دوران کودکی، هیچ‌گاه از جنس‌ یکسانی نیستند. برخی را دوست‌داریم آگاهانه به فراموشی بسپاریم تا دیگر در سراچه‌ی ذهن ما کابوس نیافرینند. پاره‌ای را می‌خواهیم در برابر نورافکن ذهن قراردهیم تا هرصبح و شام، بر آن‌ها نگاهی نیرو‌گیرنده و نوازشگر داشته‌باشیم و شماری را در برزخ خاموشی و فراموشی با خود همراه می‌بریم تا آن که روزی بر حَسَب تصادف، به انگیزه‌ای برمی‌خوریم که رشته‌ای از آن انگیزه یا پدیده، به خاطرات فراموش‌شده‌ی دیرینه‌سال ما گره می‌خورد و آن‌ها را آرام آرام در ذهن ما در معرض روشنایی قرارمی‌دهد.

 

نخستین خاطره‌ی من از سعدی به زمانی برمی‌گردد که کلاس اول دبیرستان بودم. تردید ندارم که در خلال سال‌های قبل از آن اگر نه در محیط خانه بلکه در کلاس درس در جایی، نام این شاعر به ذهن من خورده‌باشد. در شهر بسیار کوچک ما، حتی مدرسه‌ای بود که نام سعدی را یدک می‌کشید اما برای کودکی که حتی در نبود زمزمه‌ی محبتی، بازهم ناچار است دوان دوان راهی درس و مشق‌گردد، چه جای آن بود که نام سعدی شیراز و گفته‌های نغز او در لابلای نگرانی‌ها و نیازهای مبرم روزانه مطرح‌گردد. البته مهم این نبود و نبوده‌است که سفره‌ی فکر و ادب ما در خلال هشتصد سال که از دوران زندگی وی گذشته‌است از نام و کار و اندیشه‌های او هرگز خالی نبوده‌است. زیرا واقعیت نشان می‌دهد که حتی «ادب» و «طراوت‌های‌ ادبی» در یک جامعه‌ی نابرابر، به مساوات در میان مردم تقسیم نمی‌شود. سهم ما از سعدی و شخصیت‌هایی مانند او، هیچ نبوده‌است. نه از آن رو که خاندان قدرت نمی‌خواسته‌اند نام او به میان نیاید بلکه از آن‌رو که بی‌سوادی و فقر، حتی کلام سعدی را در قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ها و کتابفروشی‌ها میخکوب می‌کرده‌است.

 

برای بسیاری از انسان‌ها، گاه خاطره‌هایی از این دست یا مربوط به پدر است یا مادر و یا یکی از «سران» خانواده که در گوشه‌ی دل، ارادتی به این یا آن شاعر داشته‌اند و بسیاری از اوقات از راه محبت به دیگر اعضای خانواده و یا گستردن بذر ادب و دانش، در محفل‌های خانوادگی، با شعری و یا داستانی، این یا آن شخصیت را به اوج ستایش کشانده‌اند. اما در محیط خانوادگی ما نه از کتاب خبری بود و نه از پدربزرگ یا مادر بزرگی که در گوشه ای از خانه‌ی خویش، کتاب‌هایی را که خوانده‌است یا حتی قصد داشته‌است بخواند، ذخیره کرده‌باشد. از همین‌رو، نخستین خاطره‌ای که از سعدی به عنوان یک شاعر در ذهنم نقش بسته‌است در همان ماه اول سال تحصیلی است که به کلاس هفتم رفته‌ام. دوستی خانوادگی داشتیم که پسرش از من، هفت هشت سالی بزرگتر بود. او در همان سال، وارد کلاس ششم دبیرستان شده‌بود و وجودش از شور و شر جوانی سرشار. ما اگرچه با یکدیگر چندان معاشر نبودیم اما سلام و علیک را داشتیم و صدالبته این من بودم که به عنوان کوچک‌تر باید به بزرگ‌تر و بزرگ‌ترها سلام می‌کردم.

 

یک‌روز او مرا در گوشه‌ی خلوتی از مدرسه صدازد و کاغذ تاشده‌ای را به دستم‌داد تا آن را به یکی از خویشان دورم بدهم که دخترخانمی بود هم‌سن و سال او. وی نیز در سال آخر دبیرستان درس می‌خواند اگر چه در یک مدرسه‌ی دخترانه. این دوست خانوادگی ما در آن روز خیلی آشفته‌حال و افسرده به‌نظر می‌رسید اگر چه مطلقاً خشمگین نبود. یکی از خصلت‌های برجسته‌ی او آن بود که همیشه آرامش خود را حفظ می‌کرد و حتی در بدترین حالت‌ها، تمایلی به نشان‌دادن خشم و یا تعرض نداشت. جالب آن که یکی دو سال پیش که آن دوست را پس از گذشت چهل و هفت هشت سال از آن تاریخ ملاقات‌کردم، بازهم در سرانه‌ی پیری، همان آرامش قابل‌احترام خویش را حفظ کرده‌‌بود. تنها سؤالی که من پس از دریافت‌کردن آن کاغذ از او کردم آن بود که وقتی آن را به آن دختر خانم بدهم، از قول شما چه‌بگویم؟ گفت:« فقط بگو که این کاغذ را فلانی داده‌است و دیگر هیچ.» سپس در حضور من، کاغذ را بازکرد و شعری را که برآن با خودنویس و خط بسیار زیبایی نوشته‌بود برایم خواند:

 

مــن نــدانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عــهد نــابستن از آن بـه که بــبندی و نپــایی

دوستان عــیب کـنندم کـه چرا دل به تو دادم

بایــد اول به تو گفتن که چـنین خوب چـرایی

ای کـــه گفتی مـــرو انــدر پی خوبان زمانـه

مـــا کجاییم در ایــن بــحر تفکر تـــو کــجایی

حلقه بــر در نــــتوانم زدن از دست رقیـبــان

این تـــوانـم که بیــایم بــه محلت بـه گـدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

هـــمه سهلست تـحمل نــکنم بـــار جــدایی

گفته بـــودم چو بیایی غــم دل بـــا تو بگویم

چه بـگویم کــه غـم از دل برود چون تو بیایی

شمع را بـاید از این خانه به دربردن و کشتن

تــا که همسایه نـگوید که تو در خـانه مایـی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بـگریزد

که بدانست که دربند تـو خوشتر که رهــایی

 

با وجود آن‌که نام سعدی در پایان غزل آمده‌بود، اما من نه از معنی عمیق و پشت‌پرده‌ی شعر، چیزی می‌فهمیدم و نه می‌دانستم که شاعر شعر مورد نظر، شخصیتی است به نام سعدی. از این‌رو از آن دوست پرسیدم که آن شعر مال چه کسی است؟ در آن جا بود که با توضیحات او، نام سعدی به شکل آشکارتری با آن شعر و با افسردگی آن دوست از بی‌وفایی‌یار در ذهنم جایگیر‌شد. غزل مورد نظر که همه‌ی ابیاتش نیز در آن‌جا نیامده‌بود، آن چنان در ذهنم روان و خوش‌آمدنی جلوه‌کرد که تا قبل از رساندن آن به آن دخترخانم خویشاوند، توانستم حفظ‌کنم. ترکیب‌هایی از قبیل «گریز از کمند»، « بیرون بردن شمع از خانه»، «به گدایی آمدن در محله‌ی یار» و «خوبان زمانه» در ذهن من فضایی «سوررئالیستی» را شکل‌داده‌بود. در دنیای سیزده‌سالگی خویش، انگار با این غزل سعدی، نگاه من به افقی دیگر بازمی‌شد. افقی که انسانی در برابر انسانی ایستاده‌است و بی‌آن که از دیدگاه قانون و یا قدرت اجتماعی، حقی داشته‌باشد، «یار» را به نوعی از محاکمه می‌کشاند. محاکمه‌ای که نه در آن دادگاهی وجود دارد و نه شخصی مانند قاضی و نه حتی «شاهد» و یا گواهی‌کننده‌ای. با وجود این، او در جایگاه زخم‌خوردگان ایستاده‌است و با زبانی که رنگ و بوی فرهنگ و رشد و خواهندگی دارد، گلایه‌های عمیق خویش را سر می‌دهد. در شعر مورد نظر، بویی از خشم و انتقام نیست اما انگار با قاطعیتی عمیق، زیر پای یار ناپایدار را خالی می‌کند.

ادامه دارد

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:42  توسط A.Avishan  | 


وقتی خبر تعلیق آقای مهدی جامی را از مدیریت «زمانه» شنیدم، برایم خبری بسیار تلخ و غیر منتظره بود. بی تردید، این احساس در من از آن‌جا ناشی می‌شد که درست یا غلط، «زمانه» را با آقای جامی، به شکلی درهم‌آمیخته احساس می‌کردم. این خبر را دوستی که در زمانه کار می‌کرد به همسرم داده‌بود. این دوست، جزو آنان بود که برای قلم و قدم خویش، در ارتباط با شکوفایی «زمانه»، نرخی تعیین نکرده‌بود. شوق او به کار، همراه با استقلال کامل فکری، وی را به تداوم کار در«زمانه» واداشته‌بود. باری، پس از شنیدن خبر، بلافاصله سری به «زمانه» زدم. در آن‌جا نه «تانک» دیدم و نه «توپ». اگر «تانک» و «توپ»‌ی هم بود، از جنس دیگری و در اتاق‌های دربسته به‌کار افتاده‌بود. در آن‌جا یادداشتی‌دیدم از همکاران نزدیک آقای جامی و نیز عکسی از ایشان که در بیرون از ساختمانی که می‌تواند ساختمان «زمانه» ‌باشد ایستاده‌است و سه‌تاری دردست‌دارد. ظاهراً لبخندی برلب و نگاهی به افق. اما می‌توان در آن لبخند بسیار دردها دید و در آن نگاه بسیار تلخی‌ها.

 

این که در این روزگار باید بدین شکل کار کرد یا نکرد، موضوع دیگری است. اما این را می‌دانم که اگر قرارباشد انسان، چیزی را بپروراند، آن‌هم باعشق و کمی هم در پرورش آن شتاب داشته‌باشد، بد یا خوب، برخی دشواری‌های پنهان و آشکار، آغاز به رشدمی‌کند. خاصه آن‌که در مؤسسه‌ای از این دست که بسیاری از همکاران آن، نه الزاماً افرادی کاملاً حرفه‌ای بلکه عمدتاً علاقه‌مندهستند، شکل‌گرفتن برخی دست‌اندازها در راه آن، تقریباً اجتناب‌ناپذیر است. من البته نه از چند و چون دقیق چنان دست‌اندازهایی خبردارم و نه آن دست‌اندازها را تعیین‌کننده می‌دانم. این دشواری‌ها و دست اندازها در عمل، خارج از اراده و حتی خواست ما به حیات متوازی خویش در درون آن پدیده، ادامه‌می‌دهند. من نه در «زمانه» کار می‌کردم و نه مرتب به آن سر می‌زدم تا بگویم در جریان همه‌ی عارضه‌های ریز و درشت آن بوده‌ا‌م. اما این‌را باید بگویم که همیشه از احوال آن بیش و کم خبر داشته‌ام. این‌که آقای جامی، «زمانه»‌ای می‌خواست از جنسی دیگر و با حضوری گسترده از مردم «داننده» و «ناداننده»، نکته‌ای است که در میان هزاران هزار ایرانی، امید خاصی را دامن زده‌بود.

 

من، برخورد آقای جامی را با این «پدیده» و رابطه‌ی «پدیده‌«ی مورد نظر را با مردم، بسیار احترام‌برانگیز می‌دانم. در بسیاری، این احساس شکل گرفته‌بود که اگر در همه‌جا و یا بسیاری جاها «در»ها بسته‌است، این‌جا می‌توان بر«در»‌ی کوبه‌زد که نه «دربان» دارد و نه نیاز به «سفارش» و «دستور» و «خواهش»‌. همین که کسی چیزی برای ارائه‌دادن داشته‌باشد، می‌تواند برای او، آغازی روشنائی‌بخش‌باشد. تردید نمی‌توان‌داشت که انگیزه‌ی همه‌ی کسانی که به «زمانه» نزدیک شده‌بوده‌اند و دوست‌داشته‌اند با آن کاربکنند، یکسان نبوده‌است. پاره‌ای با سودای نام، شماری با سودای وضع شغلی و مادی بهتر در آینده‌ای شاید نه چندان دور، گروهی با سودای نشان‌دادن توانایی‌های فردی خویش در خدمت هدف‌هایی انسانی و نیز بسیارانی با هدف‌های ریز و درشت دیگر چه با چشم‌داشت مادی و چه معنوی، به «زمانه» پیوسته‌بودند. در این میان، مطمئنم که شماری، «زمانه» را چنان از آن خویش به تصور می‌آوردند که برای بهترشدن آن از هیچ‌کوششی دریغ نمی‌ورزیدند.

 

من تعلیق آقای جامی را «شکست»ی برای ایشان تلقی نمی‌کنم. شکست وقتی به سراغ آدم می‌آید که نه نیرویی مانده‌باشد و نه آرزویی. در حالی که بیش و کم می‌دانم که آقای جامی هم نیروی کاردارد و هم آرزوی شکوفایی کارهایی از این دست را. هرکس که راهی را در پیش‌رو داشته‌باشد، دست‌اندازهایی را نیز با خود خواهدداشت. اما چنان موردهایی، مانع از رفتن و به راه خویش ادامه‌دادن برای آن کس که به رفتن می‌اندیشد نخواهد‌بود. تصور من چه درست و چه غلط، آن نیست که آقای جامی سر آن داشته‌باشد که به «جایی» برسد. برای رسیدن‌ به «جایی» که انسان آرزویش را می‌کند، راه‌های کم‌دردسرتری هست. می‌شود فقط به اندازه‌ی حقوقی که انسان دریافت می‌کند، کار ارائه‌دهد و دیگر هیچ. تازه این بدان شرط است که شخص مورد نظر به استوانه‌ی اخلاقی روح خویش وفادارباشد. در غیر آن صورت حتی مثل بسیارانی، می‌شود کمتر هم کارکرد و بیشتر هم حقوق‌گرفت و خود را حتی شهید راه عشق نیز به شمارآورد.

 

اما در مورد «سرنوشت» «زمانه»، گذشته از همه‌ی این‌ها، باید منتظر «پاییز» نیز بود.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 22:41  توسط A.Avishan  | 


«دربخش هفتم در حالی که هنوز خیام و حسن صباح هنوز مشغول مذاکره‌بودند، خبر رسید که خواجه‌ی خطیر با شمشیر فدائیان صبّاحی به قتل رسیده است. این واقعه، نشان می‌داد که حسن صباح در عمل، باوری به سازش و یا میانجیگری شخصیتی چون خیام با خواجه نظام‌الملک و یا دستگاه حکومت سلجوقی نداشته‌است. هرچند ظاهراً برای رسیدن به یک نتیجه‌ی مثبت به ملاقات خیام رفته و با او به گفتگو نشسته‌است. با شنیدن خبر مرگ خواجه، مذاکرات خیام و حسن صباح نیمه‌کاره رها می‌شود و خیام در حالی که به شدت از دست حسن صباح عصبانی است، به او می‌گوید که دیگر جای توقف کردن نیست. بهتر است که پایان گفتگوها اعلام‌شود. خاصه که خیام نمی‌خواهد حتی در اوج عصبانیّت، نشان‌دهد که حاضر است حسن صباح را به تیغ تیز دشمن بسپرد. از این‌رو به حسن صباح توصیه می‌کند که آن‌جا را ترک‌گوید.»

وقتی آقای صباحت پس از پایان نمایش به روی صحنه‌رفت تا از حضار تشکرکند، قبل از هرچیز به این نکته اشاره داشت که آوردن این شخصیت در یک زمان خاص در کنار هم، بیشتر ناشی از افسانه‌ای بوده‌است که در این زمینه هنوز پس از گذشت قرن‌ها، در ذهن مردم، نسل بعد از نسل باقی است. از این رو برای آن که بتواند دریافت‌ها و اندیشه‌های خود را در باره‌ی این سه شخصیت به شکل تأثیرگذارتری بیان‌بکند، سعی‌کرده‌است با نوشتن چنان نمایشنامه‌ای، آن‌ها را در کنار هم قرار دهد. او آشکارا به این موضوع اشاره‌کرد که آن‌چه از زبان این سه شخصیت تاریخی در خلال نمایشنامه مطرح شده‌بود، دقیقاً بر پایه‌ی شناختی بود که وی از هرکدام از آنان به دست آورده‌بود.

 

برای آشنایی خوانندگان، شاید لازم باشد به این نکته اشاره شود که در زمان تولد خیام، خواجه، جوانی سی و یک‌ساله و در زمان تولد حسن صباح، مردی پنجاو شش ساله بوده‌است.سال تولد خواجه نظام‌الملک در چهار صد و هشت هجری قمری و سال تولد خیام در چهارصدو سی و نه هجری قمری و تولد حسن صباح در سال چهارصد و شصت و چهار هجری قمری اتفاق افتاده‌است. بدین معنا که خیام سی و یک‌سال جوانتر از خواجه نظام‌الملک و حسن صباح پنجاه و چهار سال جوانتر از خواجه نظام‌الملک و بیست و پنج سال کوچک‌تر از خیام بوده است. با توجه به اسناد تاریخی، آنان هرگز نمی‌توانسته‌اند هم‌بازی و سه یار دبستانی باشند. البته زمانی که خواجه نظام‌الملک به دست فدائیان اسماعیلی در سال چهار و هشتاد و پنج هجری قمری به قتل‌رسید، حسن صباح جوانی بیست و یک‌ساله بیش نبوده‌است. باید یادآوری کرد که خیام مطابق برخی از اسناد تاریخی بیش از هشتاد سال و مطابق برخی دیگر، نود و یک سال عمر کرده است. در حالی خواجه نظام‌الملک، در سن هفتاد و هفت سالگی به دست فدائیان اسماعیلی به قتل می‌رسد و حسن صباح نیز در سن پنجاه و چهار سالگی به طرزی مرموز در قلعه‌ی الموت در می‌گذرد.

 

در این‌جا بی مناسبت ندانستم که بخشی از مقاله‌ی بسیار طولانی را که چندین سال پیش در باره‌ی خیام قلمی کرده‌بودم، بار دیگر بیاورم. اگر قرار بود همان ذهنیات را یک‌بار دیگر می‌نوشتم، در عمل چیزی بهتر از آن نمی‌شد که نوشته‌ام. این مقاله در چندین شماره از یازدهم اسفند 1384 تا ششم فروردین 1385 در وبلاگ «آوازهای خار بیابان» منتشر شده‌است:

 

«دردي که جوهر جان خيام را مي‌گزد، درد تنهايي عميق اوست. دردي است که نه با سنجه‌هاي سطحي روز ديده مي‌شود  تا از آن طريق همدردي بيابد و نه از راه کلام براي انبوه مردم قابل درک است تا بدان وسيله، هم‌صدايي. طبيعي است که اگر مردم پيرامون وي، مي‌توانستند عمق انديشه‌هاي او را دريابند، موجي عظيم از هم‌آوايي احساسي و فکري نسبت به وي راه مي‌افتاد. اما وقتي که آنان  نمي‌توانند با پوست و گوشت خود، نگراني و گسترده انديشي وي را دريابند، تنهايي فکري و احساسي او يک امر کاملا اجتناب ناپذير مي‌گردد. همين فشار مداوم و متراکم است که او را انساني تلخ و معترض به جلوه در مي‌آورد.


در انديشه‌هاي خيام، گاه « بازسازي »  و يا « به روز آوري » يک پديده ي معين نيز ارزش محتوايي خود را از دست مي‌دهد. از اين روست که او مي‌خو.اهد همه چيز را از بُن بر افکند و نظامي عادلانه تر که در خور توانايي‌هاي زاينده‌ي انسان است جانشين آن سازد. در همين تفکر که بر بيدادگري‌ها و کژانديشي‌ها مي تازد، مي‌توانيم تلخي تأسف برانگيز فرياد او را بشنويم. فريادي که حاصل جسم در بند، روح آزادي طلب، انديشه‌ي دادخواه و قلب پر مهر انساني پاکيزه انديش است.


خيام،  تنها در اسارت چنبر چرخ بد آهنگ نيست. وي خود را گروگان دردمند ناداني‌ها و تعصب‌هاي کور و کر مردم زمانه‌ي خويش نيز مي‌بيند. او از آسمانيان به شدت ناراضي است. از زمينيان مسلط و صاحبان چوبه‌ي دار و تازيانه‌ي محتسب نيز دل پردردي دارد. اگر شاعر تلخ و انديشمند مصر، « ابو العلاء مَعَري» در زندان تن و نابينايي اسير بود، خيام در سه زندانِ هم‌زمان به اسارت گرفته شده است:


1- زندان بزرگ هستي

2- زندان تن 

3- زندان ناداني‌هاي مهاجم

 

عناصر پايه‌اي زندان نخست عبارتند از زندگي، مرگ، ازليت و ابديت. هر چيز که در اين دايره‌ي بزرگ، آغاز شود، جوانه‌ي پايانش در پر طراوت‌ترين شاخ وبرگ آغازين آن، حضور خود را اعلام مي‌کند. چنين زنداني از آن رو ظالمانه است که حتي در عالم خيال، آغاز و پايانش را بر او ننموده‌اند. او در خانه‌اي زندگي مي‌کند که هرگز امکان ديدن و تماس زنده با صاحب آن را نمي‌يابد. او حتي نمي‌داند که تا چه زماني مستأجر اين خانه خواهد بود. نه با ميل خويش پا بدين خانه گذاشته و نه با ميل خويش، اين خانه را ترک خواهد کرد.


در زندان دوم که زندان تن باشد، ميان انديشه‌ها، آرزوها و تصورات او با جسمش، دره‌اي عميق فاصله انداخته است. آرزوها با زايش توقف ناپذير خود، هرگز تمامي نمي‌پذيرند. در حالي که جسم انساني وي، نه تنها داراي توانايي‌هاي محدود و شکننده است بلکه با حادثه‌اي کوچک، چه بسا براي هميشه، خاموش گردد و جان پر تپش وي را نيز با خود ببرد. درست در زماني که انديشه‌ها به علت کسب دانش و تجربه در حال باليدن و اوج گرفتن هستند، جسم شکننده و کم توان آدمي، پژمردن آغاز مي‌کند. اين نا برابري و عدم توازن امکانات جسم و جان، هستي انساني او را با بيرحمانه ترين شکل ممکن در خود مچاله مي‌کند.


سومين زندان وي، ديوارهاي بزرگ ناداني است که از همه سو او را احاطه کرده است. در درون اين زندان است که گويي او بر تيغ مي‌رود. اگر آهي از سينه برکشد، چه بسا به پرخاش و اعتراض تعبير گردد و يا اگر کلامي نا سنجيده بر زبان آورد، چه بسا شهري عليه او برآشوبد . در چنين فضايي که ناداني و سوء تعبير همچون رگبار از آسمان و زمين مي‌بارد، توانايي هاي روحي وي، آرام آرام به تحليل مي‌رود و او را از پا مي‌اندازد. از زماني که خيام به پختگي نسبي انديشه رسيده است، از اين فضاي مسموم رنج برده است.


در آهنگ کلام خيام، بر خلاف گرايش‌هاي گسترده‌ي زمانه اش، نه تنها عشق و شوقي به وجود خداوند وجود ندارد بلکه جلوه‌هايي از بي اعتنايي و بيگانگي به وجود  او نيز پديدار است. البته مشکل « بودن » و « نبودن » ، تنها مشکل ذهني خيام نبوده است و نيست. پيش از خيام وجود داشته و پس از او نيز همچنان به حيات خود ادامه داده و خواهد داد. تفاوت بر سر آنست که بسياري، اين دشواري ذهني خويش را از راه نثار عشق خود به آفريدگار خويشتن، قابل تحمل ساخته‌اند.

خيام در پي فريب خويش و يا پناه جستن به جايي يا چيزي که در پي خود فراموشي بياورد نيست. او معترضانه لب به سخن مي‌گشايد:


آورد بـــــه اضطرارم اول بـه وجود

جز حيرتم از حيات چيزي نـــفزود

رفتيم به اکراه و ندانيم چـــه بود

زين آمدن و بودن و رفتن، مقصود


خيام سرد و گله‌مند، پر از درد و نا آرام، خود را در کارواني مي‌بيند که نه عضويتش در آن به ميل و آگاهي وي صورت گرفته و نه حتي فعاليتش در درون آن!


وقتي سردي و اعتراض آگاهانه‌ي خيام را نسبت به نظام آفرينش با شوق گرم و تپنده‌ي شيخ ابو سعيد ابو الخير مقايسه مي‌کنيم، بهتر مي‌توانيم دريابيم که خيام بي آنکه خود را در انجام کارهاي روزانه و مسئوليت اجتماعي خويش، سرگردان احساس کند، در نگاه به افق‌هاي دورتر يعني تأمل در زندان نخستين و دومين، اين سرگرداني و ناروايي استراتژيک را بر خود، يک‌پارچه و عميق در مي‌يابد.  رباعي ابوسعيد، عشق است و تسليم. در کلام او، مخاطب شاعر مانند خيام، سوم شخص مفرد نيست. خطاب او به دوم شخص مفرد است. پل ارتباط، گرم، نرم، تپنده و شورمندانه است. هنگامي که مرگ از سر عشق باشد و زنده شدن مجدد از سر مهر، ديگر چه جاي آن است که از اضطرار، حيرت و اکراه سخني به ميان آيد:

از واقعه‌يي تو را خبــــــــر خواهـم کرد

و آن را به دو حرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

با مهر تو سر زخاک بــــــر خواهم کرد


چه گفت و گوي عارفانه و شوق انگيز ابوسعيد با دقتي واژگاني انتخاب شده باشد – که من بر اين نکته باور دارم – و چه از سر تصادف بر زبان آمده باشد، اين ويژگي برجسته در انديشه‌ي او قابل انکار نيست که عارف خراسان، رفتن به سوي مرگ را با عشق در مي‌آميزد و بازگشت به سوي زندگي را با مهر. تعبيري که مي‌توان کرد آنست که مرگ براي وي، جلوه‌ي بيشتري از زندگي دارد. آشکارا مي‌توان فاصله‌ي معنايي عميق انديشه ها و نگرش‌هاي اين دو را به زندگي و مرگ احساس کرد.


در اين‌جا با آوردن يک رباعي از خواجه عبداله انصاري و سه بيت که منسوب به مولانا ست از يک طرف و تفکر خيام از طرف ديگر، مقايسه‌اي به عمل مي‌آوريم. نخست رباعي خواجه عبداله انصاري:


در عشق تو، گه مست و گــــهي پست شوم

وز ياد تو، گه نيست، گــــــــــهي هست شوم

در پستـــــي و مستي ار نــــــــــگيري دستم

يــــــکبارگي اي نـــــگار، از دســـــــــت شوم


در اين‌جا به سه بيت از يک غزل منسوب به مولانا توجه مي‌کنيم:

 

روزها فکر من اين است و همه شب ســـــخنم

که چرا غافل از احــــــــــــوال دل خـــــويشتنم؟

از کجا آمده‌ام، آمـــــــدنم بــــــــهر چـــــــه بود؟

به کـــــــجا مــــــي‌روم آخــــــــر ننمايي وطنم؟

مانده‌ام سخت عجب کز چــه سبب ساخت مرا؟

يا چـــــــه بوده است مراد وي از ايــن ساختنم؟



چنان که مي بينيم، در تفکر هر يک از اينان، يعني شيخ ابوسعيد، خواجه عبداله و مولانا و يا نماينده‌ي اين گونه تفکر، شگفتي و عشق به عنوان دو عنصر جدايي ناپذير و تقويت‌کننده‌ي يکديگر در نظر گرفته مي‌شوند. آنان با وجود آن‌که خود را در غرقاب انديشه‌ي « هست » و « نيست » مي‌بينند و همچون خيام نيز از بازي‌هاي پشت پرده بي‌خبرند، اما با تکيه به دو ستون « بيم » و « عشق » متقاعد مي‌شوند که کلام تلخ نداشته باشند و مهم تر از همه به آن معشوق فرا دست اعتماد کنند و خويش را يک سره به دست او بسپارند. اين همان کلام زهرآگين، جسورانه و خشم‌آميز خيام است که بي هيچ دگرگوني در جوهر خويش، در کارگاه ذهن و زبان اينان، با لطف و مهر و اعتماد رنگ مي‌گيرد. حتي آنگاه که حافظ در انديشه‌ي درهم شکستن سقف فلک به سر مي‌برد، لحن کلام وي، با آهنگ کلام خيام تفاوت دارد. بدين معني که نه سردي کلام خيام در شعر او پديدار است و نه تلخي آن. گويي شاعر شيراز، براي سبک ساختن « بار جرم » احتمالي خويش – که همان اعتراض انساني باشد – در پي پيدا کردن يک شريک جرم است تا در صورت وجود مجازات، به تنهايي کمر او در زير بار آن نشکند:


بيا تا گل بــــر افشانيم و مي در ساغر اندازيم

فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو در اندازيم


اما خيام به تنهايي، با روحي مردد و شورشگر و با  درونه‌ي يک انسان اهل منطق و البته آگاه، با وجود پاي در گِل داشتن، همچون کوهي استوار ايستاده است و کمترين بيم در در دل او راهي ندارد:

از آمـــدنم نـــــــــبود گردون را سود

وز رفتن مــــن، جاه و جلالش نفزود

وز هيچ کسي نيز دو گوشم نشنود

کايـــن آمدن و رفتنم از بهر چه بود!


پایان

 
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:52  توسط A.Avishan  | 


«دربخش ششم خیام را دیدیم که در کنار حسن صباح نشسته‌است تا شاید بتواند مطابق مأموریتی که از خواجه‌ی خطیر دریافت کرده‌است، او را از «خر» شیطان پایین‌بیاورد و بدین وسیله از تنش‌های آسیب‌رسان اجتماعی حضور او و نیز مأموران مخوف و گمنام وی بکاهد. مأمورانی که به شکلی چشم و گوش بسته، خشن اما وفادارانه در بافت جامعه‌ی سلجوقی، هراس و مرگ گسترده‌اند. مأموریت خیام در این گفتگو، نه رنگ و بوی رسمی دارد و نه برای دریافت پاداش و مقامی صورت گرفته‌است. او از آن شخصیت‌هاست که نمی‌تواند پاس دوستی‌های دیرین را نگاه ندارد. درخواست خواجه نظام الملک از او، درخواستی از این‌گونه‌است. این درخواست، عملاً بازتاب نگرانی عمیق اوست از گسترش عملیات هراس‌افکن و کشتار‌آمیز صباحیان در مقابل کسانی که مخالف آنان تلقی‌شوند.»

کلام حسن صباح لبالب از خشم‌است. خشمی کور، طلبکارانه و مهیب به سوی همه‌ی دیوان‌سالاران و بربام نشستگان سلجوقی. کینه‌ی کور و یاغیانه‌ی او با آن که در زیر پرده‌ی سیاه ابهام، رخ نهان کرده‌است اما آشکارا جوهری ویرانگرانه دارد. بدان معنا که اگر بر این سفره، قرار است من نباشم، بهتر آن که هیچ‌کس دیگر نیز نباشد. درست است که تحقق چنین اندیشه و آرزویی در عمل، بدل به پدیده‌ای ناممکن می‌شود اما آن کس که چنین آرزویی در سر دارد، اگر چنان امکاناتی فراچنگش‌آیند، از عملی کردن افکار خویش، دریغی نخواهد داشت. در جوهر اعتراض‌ها و اندیشه‌های حسن صباح، چیزی که بازتاب یک منطق پذیرفتنی باشد، وجود ندارد. اعتراض و خشم او مبهم‌تر از آنست که بتوان بدان رنگ و بویی از «مُحق‌بودن» داد. واقعیت آنست که با آن‌گونه استدلال که او درسر دارد، انسان نمی‌تواند دریابد که حرف پایانی این سلطان قلعه‌ی الموت چیست؟ آن چه از صحبت‌های او استباط می‌شود، همان خشم سرکشی است که انگار می‌خواهد به هرقیمتی که شده، زنجیر بگسلاند و عالم و آدم را در زیر دست و پای خویش له‌کند. حسن صباح چنان خشمگین است که انگار همه‌ی اعتبار‌های «زودین» و «دیرین» او، یک‌سره لگدمال سُم ستوران دشمنان او شده‌است. از همین‌رو، او به چیزی کمتر از به زیر فروکشیدن دشمن یا کسانی را که دشمن می‌پندارد، راضی نیست. او از یک‌طرف، رسیدن به قدرتی مانند قدرت و جایگاه خواجه نظام الملک را حق طبیعی خویش می‌پندارد و از طرف دیگر، چنان خود را در جایگاه قدرت، همسان و متقابل احساس می‌کند که آشکارا دم از تلاش خویش برای سقوط آنان به میان می آورد.

اما خیام در این میان، بی آن‌که در واقعیت هستی، تمایلی برای متقاعد ساختن حسن صباح داشته‌باشد در کنار مردی نشسته‌است که هیچ سنخیّت فکری و آرمانی با وی ندارد. خیام از آن کسانی‌است که دوست‌دارد در کنار افرادی بنشیند که می‌توانند اسب اندیشه را در افق‌های دور و نزدیک زندگی به جولان درآورند. نه از آن رو که تاجی و تختی را نصیب خویش‌سازند بلکه بتوانند سر از چرایی هستی درآورند و در صورت امکان بر گنجینه‌ی میراث انسان نیز به سهم خود چیزی بیفزایند. چیزی که خیام را در چنین مصاحبتی قفل کرده‌است نه تمایل او به گفتگو با حسن صباح بلکه پذیرش مأموریتی است که دوست دیرینه‌ی وی خواجه نظام‌الملک به گونه‌ای غیر رسمی به وی واگذار کرده‌است. خیام در جواب حسن صباح چنین می‌گوید:«من نه برآنم که گذشته را تغییردهم بلکه برآنم که اگر کاری می‌شود کرد برای آینده و آیندگان انجام‌دهم. شما خود می‌دانید که این سرزمین، همیشه در معرض تاخت و تاز کسانی بوده است که هدفشان نه آبادی مُلک بوده‌است و نه سعادت ملت. بلکه خواستشان آن بوده که از چندنفر که در قبیله‌ی دشمنان آنان جادارند و یا دشمن به تصور می‌آیند، انتقام بگیرند. اما در این انتقام‌گیری‌های خونین، تنها کسانی که آسیب نمی‌بینند، همان دشمنان واقعی‌اند. در عَوَض، آن چه از میان می‌رود، جان مردم است. در این ماجرا، من به شیوه فکری شما کاری ندارم. اگر شما حتی بخواهید زیر پای حکومت سلجوقیان را هم خالی‌‌سازید حتماً باید لشکری آماده داشته‌باشید تا بتوانید نبردی را آغاز کنید. در کار سیاست، زورگویی از بدترین ابزارهایی است که یک شخصیت سیاسی و یا غیرسیاسی می‌تواند استفاده‌کند. احساس من آنست که شما از یک‌طرف خود را در همه‌ی حوزه‌های فکری، اجتماعی و سیاسی، محق می‌شمارید و از سوی دیگر، قبل از آن که گفتگویی را آغاز‌کنید می‌خواهید که طرف مقابلتان، بی‌هیچ شناختی از دریافت‌ها و ادعاهای شما، حق را تمام و کمال به شمابدهد. البته من در این میان سر آن ندارم که افکار شما را زیر سؤال ببرم اما دوست‌دارم با تشریح آن‌ها برای خودتان، شما را وادارم که به نتایج کارها و اندیشه‌های خویش بیشتر بیندیشید.»

درست در همین لحظه، در حالی که تماشاچیان، تمام حواس خود را روی سخنان منطقی خیام تمرکز داده‌‌اند، شخصی بر«در» سرای خیام، کوبه می‌زند. خیام به او اجازه‌ی ورود می‌دهد. شخص مورد نظر که ظاهراً از خدمتکاران خود خیام‌است، او را به گوشه‌ای فرامی‌خواند. چیزی درگوشش زمزمه می‌کند و خیلی زود، اتاق را ترک می‌گوید. خیام که ناگهان حالت آشفته‌ای پیدا کرده‌است، تلاش می‌ورزد تا برخود تسلط پیدا‌کند. اما انگار حالش لحظه به لحظه بد و بدتر می‌شود. حسن صباح بی‌آن که نسبت به چیزی که به خیام گفته‌شده‌است کنجکاوی نشان‌دهد، به خیام می‌گوید:« من برای بهبود حال شما چه می‌توانم‌کرد؟ اگر لازم می‌دانید مجلس گفتگو را به زمانی دیگر موکول‌کنیم.» اما خیام با لحنی غمگین و دردبار خطاب به حسن صباح می‌گوید:« از آن چه همیشه هراس داشتم، سرانجام اتفاق افتاد. یاران شما، به دستور و رهبری شما، سرانجام کار خود را کردند. امروز، خواجه‌ی خطیر به دست یکی از مأموران شما به قتل رسیده‌است. شما در حالی که در کنار من نشسته‌اید تا دو تایی به چاره‌جویی مشکلات پیش‌آمده بپردازیم، در نهان نقشه‌ی قتل خواجه را عملی می‌کنید. متأسفم! باید بگویم که در حال حاضر، بیشتر از این با شما حرفی‌ندارم. شرط مهمان‌نوازی حکم می‌کند که شما را از خانه‌ی خود بیرون‌نرانم اما باید بپذیرید که نسبت به آن چه کرده‌اید، در تمام وجودم زمین‌لرزه‌ای به پا شده‌است. لازم است در خلوت خود بنشینم و این موضوع را به شکلی به خود بقبولانم. از طرف دیگر نمی‌خواهم که خانه‌ی من، محل دستگیری شما باشد. شاید لازم باشد که شما نیز برای خود پناهگاهی بجویید تا اگر کسی یا کسانی به جز خواجه‌ی خطیر که اینک از دار دنیا رفته‌است، از حضور شما در خانه‌ی من خبردارند و در صدد گزارش‌دادن به مأموران امنیتی دستگاه سلجوقیان هستند، شما را در این‌جا نیابند.» حسن صباح که خود نیز در میان موجی از رضایت و بیم به اسارت افتاده‌است، از خیام خداحافظی می‌‌کند و از «در» بیرون‌می‌رود. با رفتن حسن صباح، صحنه تاریک می‌شود. پرده فرو می‌افتد و نمایشنامه‌ی خیام در جمع یاران پایان می‌پذیرد.

ادامه دارد

 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 0:56  توسط A.Avishan  | 


«چنان که می‌دانید، انتشار این نوشته‌ها در ماه مرداد موقتاً قطع شد تا به انتشار سلسه مقاله‌هایی بپردازم که فرزند بزرگسال دوست من از انگلیس برایم فرستاده‌بود. او که زبان پدری‌اش فارسی و زبان مادری‌اش انگلیسی است، به راحتی جرأت نمی‌کند که نوشته‌هایش را قبل از ویرایش زبانی، انتشار خارجی‌دهد. به همین دلیل در سال‌های اخیر به من متوسل شده‌است تا از طریق ویرایش و پالایش نوشته‌هایش، نه تنها آن‌ها را قابل چاپ بسازم بلکه در صورت امکان در وبلاگم نیز منتشرکنم. از آن‌جا که وبلاگ من یک وبلاگ فرهنگی- اجتماعی است و به مقوله‌های زندگی انسان از چنین دیدگاهی نگاه می‌کند، پذیرفتم که نوشته‌‌هایش را انتشاردهم. او البته خواسته‌است که از وی نامی برزبان نیاورم. نه از آن رو که از چیزی بیم‌داشته‌باشد بلکه بدان دلیل که بیشتر شمع کم‌سوی گمنامی را دوست‌دارد تا چراغ سوزان شهرت‌را. از سوی دیگر، من به پاس آن دوستی‌ها پذیرفتم که مقاله‌اش را پس از ویراش به سلیقه‌ی خویش منتشرسازم  و در محتوای آن نیز هیچ دستی نبرم. همین نکته موجب شد که من مقاله‌ی «خیام در باغ اضطراب» را موقتاً قطع‌کنم و به مدت ده هفته به انتشار آن نوشته‌ها بپردازم.

اینک بر می‌گردم به ادامه‌ی نوشته‌ی قدیمی خودم با نام «خیام در باغ اضطراب» که محتوای آن مربوط است به خیام، حسن صباح و خواجه نظام‌الملک توسی.

برای آن که شما را در جریان مقاله‌های پیشین بگذارم، لازم می‌دانم مقداری به آن‌ها اشاره داشته‌باشم. موضوع از آن‌جا شروع شده‌بود که به مدرسه‌ی ما معلم تازه نَفَسی به «فرید صباحت» آمده‌بود که دوست داشت فلک را سقف بشکافد و طرحی نو دراندازد. در همین راستا، او نمایشنامه‌ای نوشته‌بود به نام «خیام در جمع یاران» که شخصیت‌های اصلی آن، «خیام»، «خواجه نظام‌الملک توسی» و «حسن صباح» بودند. نمایشنامه در دو پرده و چند بخش به اجرا درمی‌آمد. در همه‌ی آن‌ها، آقای «فرید صباحت» تلاش کرده‌بود که نه تنها دوران کودکی خیام و آن دو نفر دیگر را به تماشا بگذارد بلکه نقبی به درون تاریخ‌بزند و دریافت‌های خویش را از این سه شخصیت، خاصه خیام تا آن جا که ممکن است در قالب نمایشنامه، نشان‌بدهد.

در آن نمایشنامه، نخست زندگی این سه نفر در دوران کودکیشان به نمایش گذاشته می‌شود بدان معنی که آنان در مکتب‌خانه، از آرزوهای دور و دراز خویش پرده برمی دارند. این پرده‌برداری از آرزوها در آن سن و سال، تقریباً با آن‌چه آنان در بزرگسالی به آن می‌پردازند، تفاوت چندانی ندارد. خیام در پی جاه و مقام نیست بلکه خواستار دگرگونی و بهترشدن زندگی انسان است. حسن صباح در پی کسب قدرت و تحمیل اراده‌ی خویش بر زیر دستان و تغییر جهان به گونه‌ای است که خود آرزو می‌کند. خواجه نظام‌الملک عمدتاً شخصیتی است انسان‌دوست و خیرخواه اما همه‌ی این‌ها را از راه کسب قدرت سیاسی به شکلی معقول و دولت‌مدار، خواهان است.

برای آگاهی شما باید بگویم که پنج مقاله‌ی پیشین در این زمینه، در آدرس های زیر موجود است. آنان که علاقه و حوصله داشته‌باشند، می‌توانندآن‌ها را از آغاز تا این لحظه بخوانند و بدان‌ها مراجعه‌کنند.»

(خیام در باغ اضطراب (بخش اول)

http://www.barikeha.blogfa.com/post-179.aspx 

(خیام در باغ اضطراب (بخش دوم)

http://www.barikeha.blogfa.com/post-180.aspx

(خیام در باغ اضطراب (بخش سوم)

http://www.barikeha.blogfa.com/post-181.aspx

(خیام در باغ اضطراب (بخش چهارم)

 http://www.barikeha.blogfa.com/post-182.aspx 

(خیام در باغ اضطراب (بخش پنجم)

http://www.barikeha.blogfa.com/post-183.aspx 

 اینک به دنباله‌ی ماجرا توجه می‌کنیم:

هم‌زمان با حضور خیام در صحنه‌ی نمایش، آن‌هم به تنهایی، در خواننده این حس اضطراب‌برانگیز تقویت می‌شود که ظاهراً حوادثی در شُرُف وقوع است. بینندگان احساس می‌کنند که توفانی در حال وزیدن‌است و صدای رعد و برق، لحظه‌ای انسان را آرام نمی‌گذارد. همه منتظرند که سقفی فروریزد، جایی آتش‌بگیرد، فریادی به آسمان برخیزد و خبر مرگ یا کشتن کسی به گوش برسد. اما چنان نمی‌شود. به زودی پرده می‌افتد و لحظاتی بعد، صحنه‌ی چهارم به نمایش درمی‌آید. این‌بار، خیام با لباسی دیگر و البته در زمانی دیگر، با حسن صباح در صحنه حضور دارد. در چهره‌ی خیام، نگرانی چند لحظه قبل دیده نمی‌شود. با اعتماد به نفس چشمگیری نشسته‌است و سر آن ندارد که خواسته‌باشد مشکلات هستی را یک‌شبه و یک‌روزه حل‌کند. حسن صباح اما انگار به عنوان یکی از بزرگ‌ترین امپراتوران جهان، اینک در کنار مردی نشسته‌است که اعتبار و احترام او در درون اوست و نه در شمشیر وی، قصر او و یا جلوه‌های مادی پیرامونش.

 حسن صباح می‌داند که خیام، تهدیدی برای جاه و جلال و مقام او نیست. حتی به این نکته نیز واقف است که با همه‌ی معاشرتی که گاه با وزیر سلجوقیان دارد اما استقلال شخصیت و فکر خود را همچنان حفظ کرده است. حسن صباح نیز به خوبی آگاه است که این او نیست که خواهان چنان ارتباط‌هایی است بلکه وزیر سلجوقیان و خاندان قدرت، گاه گاه به دست او نیازدارند و خواهان بهره‌گیری از دانش و توانایی‌های فکری وی هستند. اگر نه چنان بود، سلطان بی‌تاج و تخت قلعه‌ی الموت هرگز راضی نمی‌شد دژ خویش را ترک‌کند و در جایی دور از چشم حکومتیان به دیدار خیام بیاید. البته خواجه نظام‌الملک از این دیدار اطلاع دارد. او خیام را برای این کار، واسطه قرارداده‌است تا حسن صباح را متقاعد‌کند که دست از دشمنی خون خواهانه با نظام سلجوقیان بردارد و خواجه را درگیر مشکلات تازه‌ای‌نکند. خیام با آن که به وزیر سلجوقی قول دیدار حسن صباح را داده اما قول هیچ گشایشی را نداده‌است. ندادن چنان قولی به خواجه نه از آن رو بوده که در خیام، توان استدلال و یا نیروی قانع‌کنندگی نبوده است بلکه از آن رو که وی، نمی‌توانسته به حسن صباح و شیوه‌ی استدلال و اندیشندگی او اعتماد داشته‌باشد.

حسن صباح شخصیتی است که از غیر معمولی ترین اصول ذهنی خویش در هر لحظه و زمان استفاده می‌کند. برای او آن چیزی قانون است که در آن زمان معین، جزو باورهای ذهنی اوست. اگر آن باورهای ذهنی، دو روز دیگر تغییر کنند، آن قانونی که از آن‌باورهای ذهنی تبعیت می‌کند نیز دچار تغییر می‌شود. بخش زیادی از ذهنیات حسن صباح، ناشی از تعصبات فردی اوست که هیچ تکیه‌ای به ملاک و مدرک ندارد. این که او در خلال آن سال‌ها، نظرش را نسبت به خیام تغییرنداده و او را در صف دشمن به حساب نیاورده‌است ناشی از استواری رفتاری خیام از یک‌سو و اعتبار بسیار همه‌گیرشده‌ی او در ذهن مردان علم و سیاست است. البته خواجه نظام الملک نیز به خوبی واقف است که معیارهای حسن صباحی، فرسنگ‌ها از معیارهای خیامی فاصله‌دارد. از این رو احتمال متقاعد شدن حسن صباح برای دست شستن از دشمنی با خواجه‌ی بزرگ و نظام سلجوقی، در ردیف آرزوهای بسیار کم‌رنگ است. اما باوجود آن، او می بایست به عنوان یک سیاست‌پیشه‌ی دولت‌مدار، دست به هراقدام ممکن دست بزند تاشاید بتواند به شکلی توفیق پیدا‌کند.

 خیام به حرف در می‌آید و خطاب به حسن صباح می‌گوید:«من از لطف شما که این همه راه دراز را تحمل کرده‌اید و به سفارش من برای آمدن به دیدار متقابل اهمیت بخشیده‌اید سپاسگزارم. با آن که بیشتر از چهل سال از دوران درس و مشق ما سه نفر می‌گذرد و اینک بر سر و صورت هریک از ما ردپای گذشت زمانه نیز احساس می‌شود اما من این احساس خاص را دارم که گویی هنوز بخشی از وجود شما همان دوست مکتبی من است که با هم در کنار نظام‌الملک می‌نشستیم و از زمین و زمان حرف می‌زدیم.» حسن صباح در جواب خیام می‌گوید:«مطمئناً من نیز نسبت به آن دوران احساس خاصی دارم. اما آن احساس اینک در جایی از ذهن من پنهان است. نه آن احساس می‌تواند انگیزه‌‌ای وادارنده به کارهای امروز من باشد و نه می‌تواند بازدارنده از آن چه امروز می‌کنم به حساب‌آید.»

«مشکل بر سر آنست که مرا در تکوین و تداوم دولت سلجوقی‌ها، هیچ‌کس به چیزی نگرفته‌است. حتی خواجه‌ی خطیر-اشاره‌اش به نظام الملک است- در کارکشورداری خویش هرگز اعتباری برای من قائل نبوده‌است. اما اینک روزگار، روزگار دیگری است. من برای خود حکومتی دارم که اگر چه رسمیت حکومت سلجوقیان را ندارد اما در مجموع از آن قدرتمندتر است. نه من سپاه و لشکر سلجوقیان را دارم و نه انبوهی خَدَم و حَشَم که آنان دارند. اگر ملکشاه سلجوقی و خواجه‌ی خطیر او بر «سر»ها حکومت می‌کنند، من آن کسی هستم که حوزه‌ی سلطنت من «دل»‌هاست. من همه‌ی آن مهر و دوستی‌ها را سال‌ها پیش در آتش گم‌کرده‌ام. حتی اگر بخواهم پیدایشان‌کنم باید اینک در میان خاکسترها به دنبالشان بگردم. اعتقاد من آنست که در این سرزمین پهناور، نمی‌توانند دوشاه در یک اقلیم حکومت‌کنند. دیر یا زود، یا باید آن‌ها با یکدیگر متحدشوند که برای هردوی ما امری غیر ممکن است و یا باید یکی از‌آن ها از میان برود که درآن صورت تلاش من آن خواهد بود که با ایجاد وحشت، زیرپای همه‌ی دولت‌مداران سلجوقی را خالی‌کنم.»

 ادامه‌دارد


+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:3  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}