«سنایی غزنوی» شاعر اواخر قرن پنجم و نیمهی اول قرن ششم هجری قمری، از شاعرانی نیست که بتوان در روزگار کنونی، جای پای اندیشههای او را در ذهن و شخصیت هر عارف و عامی پیداکرد. در ادبیات ایران، تنها گروه اندکی از شاعران ما، چنین جایگاهی را به خویش اختصاص دادهاند. اما این بدان معنا نیست که او در ادبیات عرفانی ایران، جایگاه بالابلندی نداشتهباشد. سنایی به دلیل زندگی دو گانهای که داشته، از شاعران درخور مطالعهی سرزمین ماست. در عمل شاید بتوان شباهتهایی میان سرنوشت او و سرنوشت «ناصر خسرو قبادیانی» پیداکرد. حتی در نوعی از نگرشهای خاص به برخی پدیدهها، میتوان نزدیکیهای فکری آندو را در معرض نگاه قرارداد. هردو در نیمهراه عمر، پشت بر زندگی «ولنگارانه» میکنند و برآن میشوند تا با کلام و رفتار، آن روزگاران «خوابآلودگی» فکری خویش را جبرانکنند.»
شعر سنایی و درپی آن نام او، با نخستین خاطرههای من از تصویرهای معنایی و ارزشی زندگی گره خوردهاست. تصویرهایی که از افقهای مهآلود خاک و خاطره سربرمیکشند و پس از آن، انسان را در همهی دقایق عمر، یکلحظه تنها نمیگذارند. در آن سن و سالی که من بودم، انسان در فضایی به سر میبرد که بی هیچتردید، آمیزهای است از خیال و واقعیت و ترکیبی از «ممکنهایِ ناممکن» و «ناممکنِ ممکنها». سن و سالی را که من از آن صحبت میکنم، در فاصلهی زمانی چهار تا پنج سالگی من است. شاید اگر شاهدان آن لحظهها زندهبودند و یا میتوانستند دریافت آگاهانه و منطقپسندی از آن پدیدهها داشتهباشند، من میتوانستم حتی ماه و هفتهی آن دوران را نیز در اینجا ذکرکنم. اما حتی اگر همهی آنان زندهبودند، چه نیازی به ذکر هفته و ماه بود، در حالی که سخن از تأثیر جادویی یک شعر است بر ذهن کودکی که نه از تبار نوابغ است و نه پدران و مادرانش از طایفهی بالانشینان جامعه که بدان وسیله، همهی امکانات لازم در اختیارشان باشد. چنان کودکی آنهم در چنان بافتی که هنوز نه با کلام به شکل نوشتاری آن آشناست و نه درکی از میراث تمدنی انسان دارد، در معرض چنان سیلاب پر احساسی از کلام و آهنگ قرار گرفته است که حتی تا این هنوز امروز عمر، او را به شکلی جادوگرانه بدرقه می کند. در آن سن و سال، مغز کودک تا آن حد رشد کردهاست که بتواند انبوهی از مفاهیم عینی پیرامون خود را بازشناسد. اما تا آن حد رشد نکردهاست که بتواند تفکرات خود را به دایرههای وسیعتر و مفاهیم عمیقتری پیوند بزند.
آن چه را که به یاد میآورم، تصویری است از پدرم که در گوشهای از اتاق نشیمن، روی تشک نشسته و به مخدّهای تکیه داده است و در حال خواندن شعری است که من در آمد و رفتهای خویش به اتاق و حیاط خانه، آن را بیاراده میشنوم که همچون جویبار غمانگیز زمزمهگری به درون من جاریاست. صدای خوش، طنینانداز و گرم پدر، در آمد و رفتهای من با توجه به فاصلهای که با او پیدا میکردم، دچار فراز و فرود میشد اما واژههایی که از دهان وی، هنگام خواندن شعر «سنایی غزنوی» خارج میشد، گذشته از معنای آن که هیچ درکی، چه مثبت و چه منفی نداشتم، برایم بس دلپذیر و نوازشگر بود. در شعری که پدرم میخواند، نوعی غم، نوعی پوزش، نوعی خواهش، نوعی پشیمانی و اضطراب، شناوربود. اگر اینک پس از چندین دهه، چنین توصیفهایی از صدای پدر و محتوای شعر سنایی دارم، کاوش عمیق آن احساسی است که در آن هنگام داشتهام و در این زمان، تلاش میکنم که آنها را به شکلی وفادارانه، در قالب مناسبترین واژههای ممکن قراردهم. پدرم تلاش میکرد تا صدای خود را با ترکیب و بافت معنایی شعر «سنایی» انطباقدهد و درست از همین رو، صدای او در هنگام خواندن آن شعر، کمی آوازین و آهنگین شدهبود.
من در سالهای بعد، در مسافرتها و معاشرتهایی که با پدرم داشتم، آوازهای نرم و آرامشبخش او را در تکرار یک بیت، یا یک رباعی از این یا آن شاعر شنیدهبودم. نه مقدار شعری که میخواند طولانی بود و نه زمانی را که به این کار اختصاص میداد، به دارازا میکشانید تا شنوندگانی از قبیل اهل خانه، خستهشوند. در خانهی ما هیچکس به اندازهی پدرم قدرت معنوی نداشت. این را میدانم که هیچکس از آن دیگری در هراس و اضطراب نبود مگر پدرم. اما با وجود این، هیچ کس نمیتوانست حتی یک مورد را به یادبیاورد که پدرم چه از طریق کلام و چه از طریق رفتار، کسی را آزردهباشد و یا بدو بیحرمتی کردهباشد. ما در خانه، دیوان شعر «سنایی» نداشتیم. اگر قرار بود دیوان شعری در خانهی ما باشد میبایست در درجهی اول، دیوان شعر «حافظ» شیراز باشد که هم کاشفراز است و هم آرامشدهندهی آرزومندان. نه شاعری مانند «سنایی» که در زندگی روزانهی مردم، محلی از اِعراب نداشت. چه در آن هنگام و چه امروز، بیشتر مردمانی که سنایی را به جا میآورند، شاید همان کسانی باشند که یا به مطالعه علاقه داشتهاند و یا در رشتهی ادبیات فارسی تحصیل کردهاند و یا به تصادف، به دیوان شعر این شاعر، در خانه و یا در محلکار، دسترسی یافتهاند.
پدر من که نه اهل مطالعه بود و نه کتابی در خانهداشت، طبیعی است که در اولویتهای زندگیاش جایی برای شاعر غزنه و یا شعر او نبود. حتی میتوانم مطمئنباشم که او در زمان خواندن شعر «سنایی» با آن صدای دلپذیر و رسا، به تنها کسی که نیندیشیدهبود، سرایندهی آن یعنی خود «سنایی» بود. اما اینک انگیزهی او این بود که در سالهای میانی عمر، گواهی ششم ابتدایی را رسماً بگیرد تا از اینراه، تغییری در پایههای حقوقیاش پدیدآورد. این یگانه انگیزهای بود که او را واداشتهبود که کتاب ششم ابتدایی آنروزگار را بخرد و از آغاز آن شروع به مطالعهکند تا در آزمونی که چندی بعد اتفاق میافتاد به درستی از عهدهی جوابگویی معنی واژهها، جملهها و بیتها برآید. شعر مورد نظر، نخستین مطلب آن کتاب بود که هم به عنوان شعر، نسیم فرحبخشی از کلمات آهنگین به سرای ذهن خواننده وارد میساخت و هم آن مضمونی که داشت بهگونهای بود که عارف و عامی میتوانستند از آن بهرهمند گردند. شعری را که پدرم میخواند قطعهای بود که «سنایی غزنوی» در ستایش خداوند و توصیف صفات او سرودهبود. اعترافی صمیمانه، بازگشایانه و تأکیدگرانه بر این نکته که او چه احساس و دریافتی نسبت به خدای ذهنی خویش داشتهاست. البته آنچه در اینجا میآید همهی آن شعر سنایی نیست اما بیشترین قسمتهای آنرا در بردارد.
مــــــــــــلکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نـــــــــــروم جز به همان ره که توام راه نمایی
هــــــــمه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
هـــــــــمه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تـــــــو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جُــــــفتی مـــــــــــلک کامروایی
تو حکیمی تو عظیمی تــــو کریمی تو رحیمی
تو نــــــمایندهی فضلی تــــــــــو سزاوار ثنایی
بـــــــــــری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بــــــــری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بـری از صورت و رنگی، بری از عیب و خطایی
نــــــتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نـــــــــتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نـبُد این خلق و تو بودی نبوَد خلق و تو باشی
نــــــــه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فـزایی
هـــــــمه عـزی و جلالی هـمه عـلمی و یقینی
هـــــمه نوری و سروری همه جودی و جزایی
لـــــب و دندان سنایی همه توحید تــــــو گوید
مــــگر از آتش دوزخ بودش روی رهــــــــــایی
ادامه دارد
«با این بخش، گفتار من در بارهی سعدی بهطور موقت به پایان میرسد. اما تردید نیست که مردان بزرگی چون او، چنان در میان دریایی از اندیشهها و جلوههای رفتاری گوناگون شناورند که انسان میتواند در زمانهایی دیگر و با پیشزمینههایی دیگر، شخصیت ارجمند و واقعبین آنها را در برابر نگاه مشتاقان او بگذارد. باور من آنست که همهی اهل قلم، دست کم لازماست این بار مسؤلیت را بردوش خود احساسکنند که چهرهی شخصیتهایی از این دست را دور از هرگونه اغراق در بالابردن و یا پایینآوردن آنان، به نسلی که در راه است معرفیکنند. گاه هرکلام ناشمرده و بی جای ما، آسیبهایی جدی بر پیکر شکلگیری اندیشههای آیندگانمان خواهد زد. همان گونه که هر کلام شمرده و اندیشمندانهی ما میتواند راهگشای اندیشههای خلاقتر و شفافتری برای آیندگانباشد. از شمارهی آینده، بخش اول نوشتهی من که در رابطه با سنایی غزنوی است زیر عنوان «سنایی، شاعر همیشه پشیمان» در اختیار دوستداران و نیز مخالفان او قرار خواهدگرفت. این که گفتم مخالفان، از آن روست که ما ممکن است با اندیشهها و شیوههای سخنسرایی این یا آن شاعر مخالفباشیم اما شوق آن را داشتهباشیم که در بارهی آنان، اطلاعات بیشتری کسبکنیم تا در آنچه ارائهمیدهیم، جوهر قابل اعتماد و قاطعیت بیشتری وجود داشتهباشد.»
سخنران که با زبانی قابل فهم و دور از هرگونه بهرهگیریهای ادیبانه صحبت میکرد، چنان حاضران را به سوی خود جلب کردهبود که همه، یکپارچه سکوت و رضایت بودند. تفاوت سخنرانی او با بسیارانی دیگر در آن بود که سعی میکرد شخصیت سعدی و اندیشههای او را با آوردن مثالهای متعدد عینی از زندگی مردم، بهتر قابل درک سازد. شاید در همان لحظات، یکی از آرزوهای بزرگ من آن بود که ایکاش معلمهای ادبیات ما افرادی از ایندست بودند تا میتوانستند این میراث فکری گذشتههای دور و نزدیک را به شکلی قابل فهم و منطقی به ذهن شنوندگان کنجکاو خویش انتقالدهند. در این میان، اهمیت موضوع، هنوز هم بیشتر میشود وقتیکه این شنوندگان، نوجوانان و جوانان ما در کلاسهای درس باشند. آری، شخص سخنران، پس از آن که چهرهی سعدی را در بافت واقعیات اجتماعی و با مثالهایی که برای هر شنوندهای قابل فهم بود به نمایشگذاشت، به بررسی داستان آن فقیه دانشمندی پرداخت که با لباس کهنه و رنگ و رو رفتهی خویش، وارد مجلس قاضی شهر میشود. او که در واقع جایگاه خود را میداند، نه بالاتر از آنجا که باید بنشیند مینشیند و نه پایینتر از آن. اما رئیس مجلس قاضی که در واقع نقش کنترلکنندهی نظم و نیز محل نشست و برخاست افراد را دارد، همین که چشمش به وی میافتد، احساسمیکند که جایگاه این شخص ناآشنا نمیتواند در آنجایی باشد که نشستهاست. از اینرو، او را به جایی حوالت میدهد که بسیار پایینتر از جای اول اوست.
در این فاصله، میان افراد مجلس قاضی که همه خود را از شخصیتهای طراز اول فکری جامعه میدانند، درگیری فکری و بحث پدیدمیآید. موضوع بحث و نوع استدلال های آنان چنان سادهدلانه و سطحی به نظر میرسد که مرد فقیه را وامیدارد تا سرانجام زبان به سخن بگشاید که برای پیروز شدن در یک بحث، نیاز به آن نیست که انسان، آشفته و عصبانیشود. بلکه باید زمینهی استدلال شخص قوی باشد و نوع استدلال چنان کیفیتی داشتهباشد که شنونده را در موقعیت پذیرش منطقی صحبتها قراردهد. البته وقتی که مرد غریبه حرفش را مطرحمیکند، طبعاً نوع استدلال و پختگی کلامش به دل همه مینشیند و به همین دلیل تحسین و آفرین آن جمع را برمیانگیزد. در آنجاست که شخصیت واقعی او حتی بر رئیس نظم مجلس قاضی نیز آشکارمیگردد. پس از این ماجرا، از او میخواهند که از جای خود برخیزد و در صدر مجلسنشیند. در آن لحظه است که مرد دانشمند، گفتار اعتراضآمیز و منطقی خویش مطرح میکند که در چنین مواقعی، محتوای حرف، اهمیت درجه اول را دارد و نه جامهی «کهنه» و «نو» گوینده و یا بالا و یا پاییننشینی او. به اعتقاد وی، اگر آبی زلال و گوارا باشد، چه تفاوتی میکند که در ظرف بلورین ریختهشود و یا در ظرف سفالین؟ ارزش انسان به داشتن قوهی تفکر اوست و نه داشتن سری بزرگ و درشت. کدو نیز بسیار بزرگ دیده می شود اما آیا در درون آن چیزی هست؟
فقیهی کُــــــــــهَنجــامهای تنگدست
در ایوان قاضی به صف بــــرنشست
نــــــــگه کـــــــرد قاضی در او تیز تیز
معرّف گــــــــــــرفت آستینش که خیز
نــــــدانی که بــــــرتر مُقام تو نیست
فــــــــروترنشین یا بــــــرو یا بایست
چــــــــو آتش بــــــــرآورد بـیچاره دود
فــــــــروتر نشست از مُقامی که بود
دلایل قــــــــــوی بـــــــــــاید و معنوی
نـــــــه رگهای گـــردن بـــه حجت قوی
بـــه کلک فصاحت بـیانی کـــه داشت
بـه دلها چو نقش نگین بــــــــرنگاشت
سر از کوی صورت بــه مـــعنی کشید
قــــــــــلم در سر حــرف دعوی کشید
بــــــــگفتندش از هــــــــرکنار آفــرین
کــه بــــــــر عقل و طبعت هزار آفرین
سمند سخن تــــــــــا بــه جایی براند
کــه قاضی خـــــــــــر در وَحَل بازماند
بــرون آمــــد از طاق و دستار خویش
بـــــــــه اکرام و لطفش فرستاد پیش
کــــــــه هیهات، قــــــدر تو نشناختیم
بــــــــــــه شُکر قُـــــدومت نپرداختیم
دریـــــــــــغ آیـــــــدم با چنین مایه ای
کـــــــــــه بــــینم تـرا در چنین پایه ای
تـــــفاوت کنـــــــــد هـــــــرگز آب زلال
گــــرش کــــــــوزه زرین بود یا سفال؟
خــــــــــــرد باید آن در سر مرد و مغز
نـــــــــــــــباید مرا چون تو دستار نغز
کَس از سر بـــــــزرگی نباشد به چیز
کدو سر بُزُرگ است و بـــــی مغز نیز
پایان
از شمارهی آینده، شمارهی نخست نوشتهی دیگری با نام «سنایی، شاعر همیشه پشیمان» منتشر خواهدشد.
«در بخش قبل، به تشکیل انجمنی در شهرمان اشارهکردم که هدفش ارتقاء سطح دانش و ادب مردم ایران بود. آنان به بیشتر شاعران و شخصیتهای ادبی کشورمان علاقهمند بودند. اما در این میان نسبت به سعدی، ارادت خاصیداشتند. این انجمن دوست داشت دور از هرگونه زد و بند سیاسی و اقتصادی، کار فرهنگی خویش را ساماندهد و زیر بار منت این یا آن شخصیت قدرتمند نباشد. اما رئیس آموزش و پرورش شهر ما که خود از دوستداران گسترش دیدگاههای انسانیبود، بدون هیچگونه پیششرط و پسشرط، تلاش میکرد به آن جمع ارادت خود را از راه کمکهای مالی معینی به نمایش بگذارد. آری آنان از یک شخصیت برجسته از تهران دعوتکردهبودند که به شهر ما بیاید و در بارهی سعدی سخنرانیکند.»
آری، سعدی برای آن جمع، شخصیتی بود سرشار از دیدگاههای رشدیافتهی اجتماعی و فرهنگی. به اعتقاد آنان، او همیشه میخواست در شبکهای بزرگ و گسترده از مناسبات انسانی، در جهت وارستگی رفتار آدمی و به وجود آوردن جهانی قابل تحمل، دور از اهانت و خشونت فعال باشد. باری از تهران کسی به شهر ما آمدهبود که میخواست در بارهی سعدی سخنرانیکند. محل سخنرانی در سالن بزرگ آموزش و پرورش شهر بود. سالن مورد نظر، ظرفیت دویست تا سیصد نفر را داشت. اما جمعیت حاضر در آنجا شاید به صد و پنجاه تا دویست نفر میرسید. حضور چنین جمعیتی در شهرما، بدون هیچگونه اجبار و یا ترس، در واقع بازتاب نوعی انقلاب رفتاری در مردم بود. چنین به نظر می رسید که بخش تبلیغاتشان خوب کار کردهبود که توانستهبود حتی بسیار از خانم معلمهای عزلت گزین و نیز شخصیتهایی که در هیچ جا آفتابی نمیشدند را در آنجا گرد آوَرَد. در آغاز، رئیس آموزش و پرورش به شخص سخنران خوشآمد گفت و بعد مدیر انجمن، غزلی از غزلهای خود را که برای بزرگداشت سعدی سرودهبود برای حضار و مهمانان خواند و سپس دختر خانمی شانزده، هفدهساله که به احتمال قوی، دختر یکی از اعضای همان انجمن ادبی بود به جلو جمعیترفت و با صدایی دلنشین و البته با تسلط، یکی از غزلهای سعدی را قرائت کرد. تسلط او در هنگام خواندن آن غزل چنان محسوس بود که شنونده دوستداشت متقاعدشود که آن غزل زیبا، سرودهی خود اوست و نه سرودهی سعدی. کاملاً آشکار بود که او آن شعر را با چنان دقتی تمرین کردهبود که انگار واژههای سعدی مانند باران نرم بهاری به روح حاضران، طراوت و آرامش میبخشید. جمعیت حاضر نسبت به شعرخوانی آن دخترخانم، احساسات پرشوری به نمایشگذاشت. دریغم آمد که آن غزل را در اینجا نیاورم.
در آن نفس کـــــــــه بـــــــمیرم در آرزوی تو باشم
بــــــــــــدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک بـــــــــــــــرآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
بـــــــه مجمعی که درآیند شاهدان دو عــــــــــالم
نظر بـــــــه سوی تــــــــو دارم غلام روی تو باشم
بــــــــــــه خوابگاه عدم گـــــــر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگـــــــــــه به بوی موی تــو بـاشم
حـــــــدیث روضه نگویم گل بهشت نـــــــــــــبویـم
جـــــــــــمال حور نجویم دوان به سوی تـو بــاشم
مــــــــــی بهشت ننوشم ز دست ساقــی رضوان
مرا بــــه باده چه حاجت که مست روی تـو باشم
هـــــــــزار بادیه سهلست بـــــــــــا وجـود تو رفتن
و گـــــر خلاف کنم سعدیا به سوی تــــــــو بــاشم
آنگاه نوبت سخنران اصلی مجلسرسید که پشت تریبون قراربگیرد. مردی بود بالابلند، لاغر اما قوی، با سن و سالی بالای پنجاه. نام او به یادم نماندهاست. نه از آنرو که علاقهای به صحبتهای او نداشتهباشم بلکه از آن رو که وقتی او را به جمع معرفی میکردند، آنقدر کلمات اغراقآمیز برایش بهکار بردند که شنوندهی خام و بیتجربهای مانند من، نمیدانست کدامیک، نام واقعی اوست و کدامیک، در ردیف القاب سنگین و رنگینیاست که آن جمع به او دادهاست. اما گذشته از نام وی، سخنانش بسیار اندیشهبرانگیز و کاونده بود. او همچون بسیاری از اعضای آن جمع ادبی، بیآن که سعدی را در میان مه غلیظی از ستایشهای تو خالی ناپدیدسازد، تلاشداشت تا نخست چهرهی آن مردی را ارائهدهد که مدافع ارزشهای دیرندهی انسانیاست. به اعتقاد او، سعدی قبل از آن که در بررسی رویدادها و مشکلات زندگی، به «معلول»ها بیندیشد، در پی شناسایی «علت»هاست. شخص سخنران برای حاضران مثالی ذکر کرد که بسیار جالببود. حتی اگر همهی محتوای آن مثال، در مورد سعدی مصداق نداشتهباشد اما بیشترین قسمتهای آن می تواند در مورد او صدق کند. او گفت:«اگر سعدی همکنون زندهبود و در خیابانی در شهر ما راه میرفت و ناگهان مورد اهانت و ضرب و شتم فردی قرار میگرفت که حتی او را نمیشناخت، قطعاً اگر مقامات قضایی از او میخواستند تا نظرش را در مورد آن شخص بدهد تا آنان بر چنان پایهای برایش مجازات تعیینکنند، سعدی جواب میداد:«اول تحقیقکنید که انگیزهاش چهبودهاست. آیا بیمار روانی است؟ آیا جسمش بیمار و آزردهاست؟ آیا گرسنه و بیکار است؟ آیا کسی او را مزدور خویش کرده است تا دست به چنین کاری بزند و یا آن که بر حسب تصادف، مرا در خیابان دیده و قیافهی من، یادآور قیافهی کسی بودهاست که او با آن شخص خرده حساب داشتهاست. از این رو، بررسی این موضوع، ما را به دنیای درون آن شخص خواهدبرد تا بتوانیم دلایل چنان کنشها و واکنشهایی را بهتر بدانیم. البته زمانی که مشخصشد که علت این رفتار او چهبودهاست باید در صدد معالجه و یا کمک به آن شخص برآییم. من هیچگونه کینهای از او به دل ندارم و امیدوارهستم که مقامات مسؤل با او به گونهای برخورد کنند که وی بتواند در آینده، با سلامت روح و جسم و آرامش خاطر از خیابانها رد شود و برای کسی مزاحمت ایجادنکند.» درست در همین لحظه، حضار با کفزدن و هورای بسیارشدید، واکنش احساسی همدلانهای نسبت به او نشاندادند. او ادامهداد:«من همیشه تلاش کردهام که سعدی را در واقعیت زندگی و در میان کوچه و خیابان ببینم و بررسیکنم. تجسم او به این شکل و مطالعهی بوستان، گلستان و غزلیاتش، ما را به دنیایی میبرد که اگر شخصیتهای تصمیمگیرندهی هر مؤسسه و نهاد، بدان شکل نسبت به زیردستان و همکاران خود عملکنند، نمیگویم که جهان بهشت برین خواهدشد اما میتوانم ادعاکنم که ما، جهان بسیار بهتری خواهیم داشت.» آنگاه او برای حاضران توضیحداد که میخواهد در سخنرانی خویش، به تجزیه و تحلیل یکی از داستانهای سعدی در بوستان بپردازد. او اشارهکرد که این داستان، در باب چهارم بوستان یعنی باب تواضع آمدهاست.
ادامه دارد
در شهر ما گروهی از شخصیتهای کتابخوان، انجمنی تشکیل دادهبودند به نام «ارتقاءدهندگان ادب و هنر». اینان نه تنها آدمهایی باسواد و اندیشمند بودند بلکه نسبت به تحول فکری جامعه و شخمزدن به اعماق فرهنگ تعالیدهندهی انسانی، احساس مسؤلیت جدی میکردند. بسیاری از آنان، دارای نفوذ معنوی در بخشی از مؤسسههای اداری بودند. عدهای جزو دبیران نسبتاً باسابقهی آموزش و پرورش به شمار میآمدند که حتی دبیرستانهای شهرهای اطراف، برای داشتن آنان و جلبشان به شهر خویش، سر و دست میشکستند. شماری دیگر، کسانی بودند که هم ریاست اداره یا مؤسسهای را به عهدهداشتند و هم دارای آب و ملک فراوان بودند. مالک بودن آنان نه از آنگونه بود که در طول عمر خویش به آب و نانی رسیدهباشند بلکه ثروتی بود که نسل بعد از نسل، خواسته یا ناخواسته به آنان رسیدهبود. تا آنجا که به یاد میآورم، در این ابراز محبت و ارادت آنان به شاعران ایرانی و فرهنگ این سرزمین، جای هیچگونه محاسبههای مقامپرستانه و یا مادیگرایانه وجود نداشت. به عبارت دیگر، بیشتر آنها، از صافی برخی خودخواهیها و بالانشینیهای جوانسالانه گذشتهبودند. آنان دوستداشتند در این زمینه کاریکنند. خاصه آن که مقامهای مسؤل دولتی را در این زمینه کاملاً بیتفاوت میدیدند. اینان حتی گلایهمند بودند که سطح دانش ادبی دانشآموزان مدارس، مرتب در حال اُفت است و مسؤلان دولتی، نمیخواهند به این واقعیت اعترافکنند.
با همهی بدبینیهایی که در سطح شهر ما جاری بود، اما رئیس آموزش و پرورش شهرمان، نه تنها شخصیت سالمی داشت بلکه علاقهمند بود تا آنجا که از دستش برمیآید و کارهایش موجب خشم فرادستان او و نیز سرنگونیاش نمیشود، کاری انجامدهد. به همین دلیل، او خود یکی از پشتیبانان جدی و دلسوز این انجمن بود. او نه تنها به شاعران کشورمان ارادت میورزید بلکه یکی از دوستداران وفادار سعدی به شمار میآمد. او همیشه می گفت که در سعدی و اندیشههای جهانی او، نکاتی را کشفکردهاست که آن نکات را در دیگر شاعران، یا ندیده و یا کمتر دیدهاست. حتی در مقایسهای که میکرد به این نکته اشاره میداشت که شاهنامهی فردوسی، کتاب عظیمیاست که باید آنرا «دانشنامهی حماسی»ایران نامید. وی احترام خاصی برای حافظ و رندی شفاف و کاوندهاش قائلبود. مولای روم را که در دوراهی عقل و عشق، آبشاری از هجوم کلام، آنهم کلامی سرشار از حس و اندیشه بهپا کردهبود، میستود و نسبت به خیام، همدلی شگفتی احساس میکرد. اما با وجود همهی اینها، شخصیت سعدی، جای خاصی در قلب او داشت.
او میگفت سعدی از آن کسانیاست که ما او را هنوز به درستی کشفش نکردهایم. علت این کشفنکردن او در آنست که ما نتوانسته ایم بُنمایههای اندیشههای انسانی و جهانی او را در درون خود رشددهیم. سعدی از آن شخصیتهایی است که نه در پی انتقاماست و نه در پی بالاکشیدن یک شخصیت برای منافع یک فرد خاص. او خواستار سعادت انسان هاست و برای رسیدن به این سعادت، دور از هرگونه خیالپردازی، در گلستان و بوستان خویش، به تجزیه و تحلیل اقشار مختلف اجتماعی و کاوندگی در شخصیت آنان پرداختهاست. او در پرداخت به سیرت پادشاهان همان اندازه بیطرف است که در پرداخت به زندگی درویشان. از دیدگاه او، نه آنان فرادستند و نه اینان فرودست. به باور او، بسیاری از شاعران ما با وجود محکمبودن شعر و زبانشان، عمدتاً سوداهای فردی خویش را درسردارند. بدان معنا که از خود چنان راضیاند که همچون «دکتر مهدی حمیدی شیرازی»، خود را خدای شاعران به تصور درمیآورند. شماری دیگر در پی پیداکردن نقاط ضعف مردم و یا نقاط ضعف گروه قدرتند تا بدان وسیله، توانایی خویش را در نوعی «نبرد»، آنهم از نوع کلامی آن، به نمایش بگذارند. اما سعدی نه سودای نام دارد و نه سودای مقام. نه در پی انتقاماست و نه در پی فراکشیدن این یا آن شخصیت دروغین. سعدی در پی ایجاد جهانی است که در آن جنگ و آدمکشی نباشد. در آن فقر و بدبختی حضور نداشتهباشد و انسانها از طریق اندیشه و کلام، انسانهای دیگر را مخاطب قراردهند نه از طریق شمشیر خونین و زبان زهرآگین.
درست به همین دلیل، سالانه، بودجهای از ادارهی آموزش و پرورش شهر در اختیار آنان قرار میداد تا بتوانند برخی از هزینههای آن انجمن را نه از جیب خود بلکه از بودجهی دولت بپردازند. ناگفتهنمانَد که رئیس آموزش و پرورش شهر ما نه تنها اهل کلام بود بلکه هم شعر میگفت و هم چیزی مینوشت. در آن زمان، او یک مجموعه از اشعار خویش را هم منتشر کردهبود. تا آنجا که میدانم، اگر مسؤلان آن انجمن، چنان کمکی هم دریافت نمیکردند، بازهم آنان کار خود را ادامه میدادند زیرا از نظر مادی مشکلی نداشتند. خاصه که انجمن مورد نظر، کرایهی جا و مکاننداشت. بلکه بزرگترین هزینهاش به طور عمده، هزینهی برخی میهمانیها و پرداخت دستمزد به افرادی بود که به شهر ما میآمدند تا در بارهی این یا آن شاعر سخنرانیکنند. در آن زمان، هرکس که صاحب انجمن و یا مؤسسهای بود، به سادگی میشد او را یا مؤسسهی وی را به دستگاههای دولتی و یا حتی امنیتی و خاندان سلطنت پیوند داد و از آن طریق، هرگونه اعتباری را در نگاه مردم از آنان برگرفت. اما باید بگویم که در میان مردم اهل کتاب در شهر ما، این دریافت شکل گرفتهبود که انجمن مورد نظر، هیچ گونه وابستگی به دستگاههای دولتی ندارد. معنی آن این بود که دستگاههای دولتی هیچگونه نفوذی روی آن نداشتند که بخواهند شیوهی کارآنان را تغییربدهند و یا مانع از ادامهی کارشان شوند. علتش نیز آنبود که همه اعضای آن انجمن، شخصیتهایی شناختهشده، قابل اعتماد و باسواد بودند که دوستنداشتند ادبیات و فرهنگ را با سیاست درآمیزند.
سالها بعد از دوستی که روابط نزدیکی با هستهی مرکزی آن جمعداشت شنیدم که مدیر و صاحب یکی از کارخانههای تولیدی مرکز استان، حتی حاضر شدهبود برای انجمن مزبور، ساختمانی به هرشکل که میخواهند بسازد و همهی امکانات مالی لازم را نیز در اختیارشان بگذارد بدان شرط که یکروز در هفته، اختیار آن مجتمع در دست آن کارخانهدار باشد تا او از «هرکس» که دوستدارد دعوت به عمل بیاورد و آن فرد در «هر زمینهای» که میخواهد در آنجا سخنرانیکند. اعضای آن انجمن با پیشنهاد کمک آن کارخانه دار نه تنها مخالفت کردهبودند بلکه دریافتشان آن بود که احتمالاً مقامهای امنیتی رژیم شاه، خواستهاند به شکلی، کنترل آن جمعیت را از طریق آن کارخانهدار بهدست گیرند. آنان ارادت خاصی به سعدی میورزیدند. این ارادت ریشه در آن داشت که معتقدبودند که سعدی با وجود آمادهبودن همهی زمینههای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، نه «عارف» از آب در آمدهبود و نه «شاعری ستایشگر قدرت» برای آن که بتواند زندگی راحت و بیدغدغهای را برای خویش تدارک ببیند. بیتردید، رندیهای حافظ در او نبودهاست. اما از طرف دیگر، شخصیت او، هیچ شباهتی هم به «دهقان توس» ندارد. بدان معنا که سیسال از عمر و جوانی خویش را بر سر کاری بگذارد که خود نمیداند واکنش آیندگان بدو چگونه خواهدبود. حتی آنجا که میسراید «برافکندم از نظم کاخی بلند» در واقع، دریافت فردی خویش را به نمایش میگذارد. او نمیداند که آیا دیگران هم، کار او را همان «کاخ بلند نظم» ارزیابی میکنند یا نه؟ حتی تا زمانی که او زندهبود، هنوز کار وی مورد ارزیابی مردم روزگار قرار نگرفتهبود که بتواند با نگاه قدردانانهی آنان، درد فقر و فرسودگی تن خویش را با گوارایی بیشتری تحملکند.
ادامه دارد