«در بخش پیشین به ماجرای مهاجرت دکتر عثمان سامانی از بخارا به شهر زادگاهم اشارهکردم. این را می دانیم که گاه برخی تصادفهای کوچک زندگی، برای نسلهای بسیاری، سرنوشتساز میشوند. اگر مادر «حسام جیرانی» در دم مرگ، آرزو نکردهبود که پسرش به بخارا سفرکند و دیداری با عمهی پیر وی داشته باشد، چه بسا هرگز مجال برخورد او با «دکتر سامانی» پدید نیامدهبود. «دکتر عثمان سامانی» پس از استقرار در شهر ما، به پیشنهاد همان مرد، نام خود را از «عثمان» به «عمران» و نام خانوادگیاش را از «سامانی» به «بخارایی» تغییر دادهبود. «دکتر عمران بخارایی» ارادت عمیقی به علم و عرفان داشت. از دیدگاه او، این دو پدیده، هیچگاه در مقابل هم قرار نداشتند بلکه اگر در جای مناسب و در زمان مناسبتر از آنها بهرهگیری شود، در جهت نجات جان آدمها و بهبود حالشان، تأثیر بسیار تعیین کنندهای دارند.»
زمانی که «دکتر عمران بخارایی» در شهر ما مسقرشد، پس از مدتی که از اوضاع شهر و مردم آن شناخت مختصری به دستآورد، مطب خود را در جایی انتخاب کرد که در یکی از ساختمانهای خانهی بسیار بزرگ و اشرافی خود او قرارداشت و آن بخش از ساختمان که چهار طبقه را تشکیل میداد، در حاشیهی خیابان شهر ما، خودنمایی میکرد. مطب او در طبقهی چهارم آن ساختمان قرارداشت و طبقات دیگر که هرکدام از دو دستگاه نسبتاً کامل تشکیل شدهبود، در اختیار یکی دو وکیل دادگستری، یک دندانپزشک، یک بانک و یک محضر دار رسمی و تعدادی مستأجر خصوصی بود که از آنجا به عنوان محل سکونت، استفاده میکردند. «عمران بخارایی» قبل از آن که به ایران کوچکند، در شهر «بخارا» نیز به کار پزشکی خویش مشغولبود. اتفاق را که در آنجا نیز مطب او در یکی از ساختمانهایی قرارداشت که صاحب آن خود او بود و در زمین همان منطقه، خانهی وی نیز قرارداشت. یکی از شیوههای درمانی او، علاوه بر معالجهی بیماران از راه دارو و پرهیزهای غذایی، که در آن زمان کاملاً غیرعادی مینمود، شیوهی «حافظدرمانی»وی بود. او همین شیوهی درمان را در ایران نیز ادامهداد. چه در بخارا و چه در ایران، هر پزشکی که این شیوهی درمان را میشنید، سری به نشانهی تعجب و گاه تمسخر تکان میداد و با سکوت بسیار تأملبرانگیزی، سعی میکرد، «عمران بخارایی» را به عنوان یک «کلاهبردار» حرفهای نشانهبگیرد. حتی پس از مدتی که از اسقرار او در شهرما گذشتهبود، این شایعه در میان مردم گسترده شدهبود که او ثروت انبوه خویش را از راه همین گونه «کلاهبرداری»ها به دست آوردهاست.
آنان اعتقاد داشتند که حتی در زمان «ابن سینا» و «محمدزکریای رازی» که نه پزشکان قابل ملاحظهی فراوانی وجود داشتند و نه سطح دانش و یا توانایی خواندن و نوشتن مردم بالا بود، کسی به خود اجازه نمیداد که به چنین شیوههای درمانی «عجیب» و «غریب»ی متوسلشود. البته در آن زمانها، هنوز «حافظ شیراز» به دنیا نیامدهبود و شاعرانی هم که در ادبیات ما حضورداشتند، دارای چنان زبان و کلامی نبودند که بتوان تأثیر جادویی کارشان را با شعر «حافظ» مقایسهکرد. اما آنان که بیرحمانه، اینگونه شیوهی درمانی را محکوم میکردند، هیچ اعتنایی به نتیجهی کار او، درمانهای پایدار و پیگیرانهی او و رضایت و بهبود بیماران نداشتند. از دیدگاه آنان، موضوع اصلی آن بود که شیوهی «حافظدرمانی» او، غیر علمیترین شیوهی درمانی موجود در دنیا به حساب میآمد. آنان حتی زحمت این را به خود نمیدادند که خود را از نزدیک، با عناصر کار او آشناسازند و بدانند که وی به عنوان یک پزشک آگاه و انساندوست، با مردم چه برخوردی دارد و به کدام نقطههای روحی و یا نکتهی رفتاری تکیه میکند. البته «دکتر عمران سامانی» که از این کار نه در پی به دست آوردن پول بود و نه بند و بست با دایرهی قدرت، اعتنایی به اینگونه واکنشها نداشت و تمام «همّ» و «غم» خود را در این نکته تمرکز دادهبود که روز به روز به کشف نکات تازه و روشهای مؤثر درمانی، چه در زمینهی پزشکی و چه روانپزشکی دستیابد.
پس از مدتی، این شایعه نیز تمام خانهها، کوچهها و خیابان ها را پرکردهبود که «دکتر عمران بخارایی» با شیوهی «حافظ درمانی» خود، بیماران را چنان هیپنوتیزم میکند که دیگر از خود ارادهای نشان نمیدهند و درست در همان حال هیپنوتیزم است که وی، تمام پولهای نقد و املاک آنها را با یک امضاء تصاحب میکند. مخالفان وی تا آنجا قدم پیش گذاشتهبودند که ادعا داشتند که او همهی ثروت خود را از همین راه به دست آورده و به همین جهت مورد غضب مردم ماوراء النهر قرارگرفته و ناچارشده، شهر «بخارا» را به قصد سرزمین ایران ترک کند. اما آنان که چندینبار به مطب او مراجعه کردهبودند، گواه صادقی بودند که وی نه تنها کسی را هیپنوتیزم نمیکند، نه تنها مال کسی را از کسی نمیگیرد که حتی از ارزانترین شیوهی درمانی نیز برخوردار است در حالی که کیفیت کارش چنان بالاست که گرانترین هزینهی درمان باید به او دادهشود. جالب آن که وقتی مردم کمدرآمد به او مراجعه میکردند، از آنها حتی پولی هم نمیگرفت. صرفنظر از آن که گواهان و شاهدان عینی چه بگویند یا نگویند، آنان که شایعه های مورد نظر را پخش میکردند، به شکلی کاملاً خستگیناپذیر و آگاهانه، این کار را ادامه میدادند. در برابر شیوهی بسیار موذیانه و ویرانگرانهی آنان، «عمران بخارایی» نیز همچنان کارش را صبورانه و با آرامش خیال انجام میداد و در هیچکجا نیز تعبیر و تفسیری از دهانش خارج نمیشد. همین نکته، مخالفان او را بیشتر و بیشتر خشمگین میساخت. آنان به شکلهای گوناگون، در همه جا جاسوس میگماردند تا دستکم یکبار هم که شده در برابر آنهمه شایعه و دروغپردازی، حرفی از دهانش خارجشود. اما او مانند کوهی استوار، انگار نه آنان را میدید و نه میشنید.
این شایعهها نه تنها از میزان هجوم بیماران به مطب او نکاستهبود بلکه تا آنجا شمار مراجعان وی زیاد شدهبود که میبایست برای سه تا چهار هفتهی آینده نیز نوبت بگیرند. این در حالی بود که پزشکان و متخصصان شایعهپرداز و مخالف او، بسیاری از اوقات، از طریق افراد بازاریاب، سعی در جلب مردم به مطبهای خود داشتند و حتی در یک مورد، به کسانی که چهار بار به یک پزشک مراجعه میکردند، بار پنجم را میتوانستند مجانی مراجعه کنند. پزشک مورد نظر، این شیوه را از پزشکی در ایالت «فلوریدا» در دوران کارآموزی خود، آموختهبود. «دکتر عمران بخارایی» بر خلاف پسرش که بعدها سه تا چهار همکار استخدام کردهبود، فقط یک نفر خانم را در استخدام خود داشت که به تلفنها پاسخ میداد و نام مراجعان را یادداشت میکرد و پول ویزیت را نیز از آنها که پولداشتند میگرفت. در همان گیر و دارها، روزی موضوعی پیشآمد که نه تنها بازار شایعهپردازان را از رونق انداخت بلکه مشخصشد که آبشخور آن اتهامها و افسانهپردازیها، توطئهی آشکار و آگاهانهی شمار قابل ملاحظهای از پزشکان شهر ما و نیز پزشکان پایتخت استان بودهاست که دست در دست هم گذاشتهبودند تا شاید بتوانند مردم را از او برمانند و مشتریهایی را که مرتب از دست میدادند، دوباره به دست بیاورند.
ادامه دارد
«تأثیر عمیق شخصیت «دکتر عثمان سامانی» و انتقال ارادت عمیق او به حافظ در محیط کار و خانواده بر پسرش «دکتر مراد بخارایی»، موجب شدهبود که نگاه وی به عرفان و علم، نگاهی خلاق و کاملاً متمایز نسبت به بسیاری از اطرافیانش باشد. «دکتر بخارایی» نه اهل جادو و جنبل بود و نه طرفدار معجزههای بی نام و نشان. اما او به قدرت روحی انسان و تحولاتی درونی او، اعتقادی عمیقداشت. حتی وقتی که بیماری را تحت معالجه قرار میداد، باورش برآن بود که اگر آن بیمار، به آن پزشک و شیوهی کار او اعتقادی نداشتهباشد، کار درمان بیمار به سختی پیش میرود و چه بسا به نتیجهای که انسان انتظارش را ندارد، ختمنشود. در عمل باید ارادت عمیق «دکتر بخارایی» را به حافظ در همین نکته جست. از یکطرف اعتماد مردم به کلام حافظ و از طرف دیگر زبان رازبار او که حتی در حالتهای بحرانی جسمی و روحی، میتواند ترکیبی از شوق روحی و آرامش پدید آوَرَد.»
باری، «دکتر عثمان سامانی» در شهر بخارا به دنیا آمدهبود و همهی آبا و اجدادش نیز در همان شهر زندگی کردهبودند. پدران او، همه آدمهایی ثروتمند بودهاند و نسل اندر نسل، برای فرزندان خود، مال و منال بسیاری بهجا گذاشتهبودند. خود او، گذشته از چند و چندین پارچه آبادی در اطراف بخارا و مقدار زیادی زمینهای مرغوب تجاری، تعدادی هم مستغلات داشت. در شهر بخارا، همه از وضع و حال خاندان «سامانی» اطلاعداشتند. اما به این نکته نیز آگاه بودند که خاندان مورد نظر، غیر از ریشه و تبارشان، از آن خاندانهای نجیبی بودهاند که انساندوستی و بذل و بخشش مالی آنها، زبانزد مردم همهی دورانها بودهاست. «دکترسامانی» چند سال قبل از وقوع انقلاب اکتبر 1917 برابر با 1296 خورشیدی، املاک خویش را فروخت و با همهی اعضای خانوادهاش به ایران کوچ کرد. علت این مهاجرت نیز آن بود که از چند سال پیش از آن، مورد آزار و اذیت برخی گروههای اجتماعی قرارگرفتهبود که به گونهای افراطی و چشمتنگانه، خود را حامی فقرا و ضعفا میدانستند.
آنان معتقد بودند که باید همهی مردم کرهی زمین به تساوی زندگیکنند. هیچکس را بر دیگری برتری نیست. چه این برتری مربوط به استعداد و توانایی ذهنی آدمها باشد و چه نباشد. این افراد به شکل بسیار خشن و تجاوزکارانهای، بیشتر افرادی را مورد آزار قرارمیدادند که معمولاً به مرکز قدرت و یا شبکه های پلیس مخفی و یا مقامهای انتظامی وصل نبودند. آنان که نه مال مردم را غارت کردهبودند و نه وابسته به چنان شبکههایی بودند اما از دیرزمان، ثروتی از راه ارث پدر و مادر به آنان انتقال یافتهبود و نسبت به مردم محروم نیز نگاهی مهرآمیز داشتند، بیشتر از همه مورد بیمهری و تجاوزهای کلامی و خرابکاریهای این گروه قرار میگرفتند. خاندان «دکترسامانی» نیز در این زمینه استثناء نبود. خاصه آن که وی در بند و بستهای سالهای اخیر، با هیچ گروهی از اقشار مرفه اجتماعی در نیامیختهبود. همهی این عوامل موجب شدهبود که او به اندیشهی ترک بخارا بیفتد.
نخستین شهری که قرعهی فال به نام آن افتادهبود، شهر ما بود. شهر ما نه چندان بزرگ بود که محل تاخت و تاز شخصیتهای مالی و سیاسی باشد و نه چندان کوچک که نتوان در آن نفسکشید و یا کاری انجامداد. هرچند او در این زمینه چندان تحقیقی انجام ندادهبود. بیشترین عاملی که در انتخاب شهر ما به عنوان محل سکونت آینده بر روی او تأثیر گذاشتهبود، حضور شخصی بود به نام «حسام جیرانی» که از شهر ما برای دیدار یکی از خویشان مادرش به بخارا سفر کردهبود. واقعیت آنست که مادر آن شخص، قبل از مرگ خویش وصیت کردهبود که یکی از آرزوهایش در لحظههای پایانی زندگی آنست که فرزندش روزی به بخارا سفرکند و دیداری با عمهی پیر مادرش که عمری بالای صدسال داشت، داشتهباشد. این که عمهی مادر «حسام جیرانی» همشهری ما، سر از بخارا در آوردهبود کمی جالب و غیرعادی مینمود. اما در این دنیای بزرگ، همه چیز امکانپذیر است. قضیه از این قرار بوده که عمهی او در جوانی، با پدر و مادر خود سفری به مکه داشتهاست. در همان سفر، با مردی از اهالی بخارا آشنا میشود که آن آشنایی بدل به عشقی پرشور میگردد و سرانجام نیز سر از ازدواج در میآورد. به همین دلیل، عمهی وی ناچار میشود با شوهر خویش به بخارا کوچکند. «حسام جیرانی» نیز به وصیت مادر خویش عمل کردهبود و راهی بخارا شدهبود.
اما هنگامی که به بخارا رسیدهبود، به شدت بیمارشدهبود. از این رو، فرزندان عمهی مادرش که به «دکتر عثمان سامانی»، ارادت و اعتقاد بسیاری داشتند، وی را برای معالجه، پیش او میبرند. همین مراجعه موجب شدهبود که «دکترسامانی»، مقداری با اوضاع ایران و شهر ما آشناشود. خاصه وقتی که «حسام جیرانی» از نیت «دکتر سامانی» برای کوچ احتمالی به ایران آگاه شدهبود، گفتهبود که هرگونه کمکی که ازدستش برآید، دریغی نخواهد داشت. پس از بازگشت «حسام» به ایران، او توانستهبود مقدمات کار مهاجرت «دکتر سامانی» را خیلی سریع انجامدهد. هفت هشت ماه بعد از بازگشت «جیرانی» به ایران، کارها چنان سریع پیش رفتهبود که «دکتر سامانی» با اعضای خانوادهاش به شهر ما کوچکردهبود. او در آن هنگام، مردی سی و چندسالهبودهاست. البته اوضاع ایران در آن زمان که مصادف بوده با حکومت احمدشاه قاجار، بسیار آشفته بوده. اما برای کسی که از امکانات مادی برخوردار باشد، در هر دورانی که زندگیکند، میتواند از درون بحرانها و افتهای اقتصادی به راحتی بگذرد. «دکتر سامانی» نیز پس از آن که در ایران استقرار یافتهبود، به پیشنهاد آن همان مرد قرارشدهبود که نام خود را از «عثمان» به «عمران» تغییردهد. «حسام جیرانی» برای او توضیح داده بود که در ایران، نام «عثمان» چندان معمول نیست. اگر میخواهد که خیلی از دیگران متمایز نشود و برای موردهایی از این دست بر سر زبان ها نیفتد، بهتر است که آن را عوضکند. «دکتر عثمان سامانی»، نه تنها نام کوچک خود را عوضکردهبود بلکه حتی فامیل خود را هم از «سامانی» به «بخارایی» تغییر دادهبود. هر چند نام پسرش که به عنوان اولین فرزند او در بخارا به دنیا آمدهبود، ویژگی نامگذاریهای آن منطقه را یعنی «رستممراد» را در خود حفظ کردهبود. اما این ویژگی، دستکم، از نظر اجتماعی و یا مذهبی، در کسی ذهنیت بدی برنمیانگیخت. «دکتر عمران بخارایی» پس از ورود به ایران، توانستهبود با راهنمایی و کمک «حسام جیرانی» و با پولی که از فروش املاک خود در بخارا به دست آورده بود، در شهر ما در چند منطقهی کوهستانی که از آب فراوان و مرغوبیت زمین برخوردار بود، املاک زیادی خریداریکند. گذشته از آن، توانستهبود در چندین نقطهی شهر، تعدادی خانه و مغازه بخرد که درآمد حاصل از همهی آنها، پاسخ گوی زندگی چند و چندین خانواده میتوانست باشد. این دوستی میان «دکتر عمران بخارایی» و آن مرد تا به آنجا رسیدهبود که سرانجام یکی از دختران او نیز با یگانه پسر او یعنی «دکتر رستم مراد بخارایی» ازدواج کردهبود.
ادامه دارد
«دکتر بخارایی»به عنوان یک پزشک متخصص در شهر ما، نشاندادهبود که چگونه میتوان هم به درد مردم اهمیتداد و هم به حرفهای آنانگوشکرد. او در عمل ثابت کردهبود که حرفهی پزشکی، حتی به عنوان یک شغل نان و آبدار، با دیگر حرفههای «بزن بفروش» یا «بزن بکوب» و یا «بردار و برو» تفاوتدارد. در این کار، پای سلامتی جسمی و روحی انسانهایی مطرح است که از روی احتیاج، بدانها اعتماد کردهاند. آن هم انسانهایی که هر یک میتوانند خود در یک شبکهی وسیع از روابط اجتماعی، نسبت به افراد دیگری مسؤلیتداشتهباشند و زندگی آنان را در رابطه با پیچیدهترین مسائل اجتماعی،به شکل خوب یابد، تحت تأثیر قراردهند. «دکتر بخارایی» نه تنها بیش ار هر پزشک دیگری برای بیمارانش وقت میگذاشت بلکه پرستاران و کارمندان او نیز در راه بهتر کردن وضع و حال بیماران او، از هیچگونه تلاشی خودداری نمیکردند.»
«دکتر رستممراد بخارایی» نه تنها پزشکی دانا و روانشناسی انساندوست بلکه شخصیتی بود که به ادبیات عرفانی ایران، مخصوصاً شعر حافظ، علاقهای عمیق و کاوندهداشت. او این علاقه و دانش ادبی را به طور قطع، مدیون تربیت و نفوذ معنوی پدرش بود که در بارهی شخصیت او نیز اندکی بعدتر صحبت خواهمکرد. به جرأت میتوانم بگویم که «دکتر بخارایی»، دیوان حافظ را کاملاً از حفظ میخواند. بهرهگیری او از دیوان شاعر شیراز و تسلطی که به حوزهی معنایی شعرهای او داشت، وی را واداشتهبود تا در برخورد خویش با بیماران روحی خود که درگیر تنشهای درونی بودند و از بسیاری دشواریهای رفتاری رنج میبردند، از آنها استفادهکند. تسلط او تنها در دایرهی معنایی و بستهی شعرهای حافظ نبود. او توانستهبود تصویر بسیارپژوهشگرانهای از تحولات تاریخی و اجتماعی بعد از حملهی مغول و تأثیر بلافصل آن بر بافتهای گوناگون زندگی مردم ایران و نیز رویدادهایی که مربوط به دوران زندگی حافظ میشد، به دست آوَرَد. باید بگویم که او همان اندازه که پزشک و روانشناس بود، ادیب و شعرشناس هم بود. «دکتر بخارایی» از سن هفت هشت سالگی، به دلیل ارادت عمیق پدرش به حافظ شیراز، با شعر او آشناشدهبود و آرام آرام، این ارادت به شکل بسیار آگاهانهای، سر از عشقی شورانگیز نسبت به این شاعر درآوردهبود. گذشته از این شوق فردی، وی در گفتگوهای رواندرمانهی خود با بیمارانی که برای گشایشهای روحی و رفتاری به او مراجعه میکردند، مرتب از دیوان حافظ بهره میجست. البته باید بگویم که بهرهگیری او از دیوان حافظ، از نوع فالگیری و یا خود را رهاکردن در آغوش یکی از غزلهای سرمستانه و رقصندهی شاعر شیراز نبود.
شیوهی کار او بدین معنی بود که نخست به محاصره و مشخصکردن نقطهی درد روحی و رفتاری در بیمار میپرداخت. سپس از دیدگاه علمی که برای بیمار، بتواند رابطههای علت و معلولی موضوع به شکل قابل فهمی مشخصشود، به بررسی جوهر بحران میپرداخت. همچنین عوامل مستقیم و غیر مستقیمی را که در شکلگیری و شدتیافتن آن تنش روحی و رفتاری نقش داشتند، بازمیگفت. به عبارت دیگر باید بگویم که همان نقطهی درد را از زوایای گوناگون میکاوید تا با کمک خود بیمار و توضیحات شخص درگیر، روشن میساخت که علت دشواری کار در کجا بودهاست. آنگاه علاوه بر راهنماییهایی که میکرد و دستور العملهایی که در اختیار آنان میگذاشت، به مرحلهی بعدی کار خود میرسید که شعر حافظ بود. در این مرحله، شعر حافظ، تنها کلام روان و دلپذیری نبود که به گوش میرسید بلکه آن دیدگاه تجربی و تاریخی یک شخصیت دردشناس بود که توانسته بود همهی هایهای غریبانهی ساکنان دردمند و ستمکشیدهی این سرزمین را در شعر خود به زیبایی افسونگرانهای جایدهد. البته او در آغاز ورود به ساحَت شعر حافظ، تلاش میکرد تا باور عمیق خود را به اندیشههای این شاعر به تماشا بگذارد. آنهم نه به عنوان سرایندهای غیبگو بلکه به عنوان یک انسان دردمند و همچنین دردشناس که به شیوهای جادوگرانه، همهی پلشتیها و نیز زیباییهای تاریخ درد و تردید یک ملت را در لابلای واژهها و مصراعهای شعر خود پنهان کردهاست. پردهبرداشتن از این تاریخ درد، نیاز به توانایی فکری و آگاهی ادبی داشت. چیزی که او هردوی آنها را دارابود. وی در برخورد با بیماران خویش، این نکته را پنهان نمیکرد که اعتقاد ژرف علمی خود را به کلماتی نشانبدهد که ظاهراً علمی نمینمود اما از دیدگاه او از «علمی» هم «علمیتر» از آب در میآمد.
اما برای به دست آوردن تصویری واقعبینانه از ریشههای شوق و شور «دکتر بخارایی» به عنوان پزشک و روانشناس به حافظ و شعر او، لازماست شناخت مختصری نیز از پدر وی بهدست بیاوریم. پدر «دکتربخارایی» که «دکتر عثمان سامانی» نام داشت نیز پزشک بود. او به عنوان پزشک عمومی در چندسال آغازین حرفهی خود، قبل از مهاجرت به ایران، در شهر «بخارا» مطبی باز کردهبود و به پذیرش بیماران میپرداخت. در آن زمان، پزشکبودن در عمل، به معنای آن بود که انسان بدل به فرشتهی نجات جان مردم شدهباشد. بر پایهی گفتههای «دکتر سامانی»، او از طرف پدر، نَسَب به خاندان سامانیان میبُرد و از طرف مادر به خاندان ابوعلی سینا که گویا نسل اندر نسل، همچون خاندان ابن سینا، در روستای «افشنه» و یا در همان منطقه زندگی میکردهاند. یکی از نکات جالب در تاریخ زندگی «دکتر سامانی» آن بود که ظاهراً حرفهی پزشکی، همچنان از پدر به پسر، انگار به عنوان یک میراث فرهنگی و رفتاری، در خلال سده های گذشتهی تاریخی، به ارث رسیدهاست. حتی «دکتر سامانی» اشاره میکرد که یکی از عمههای او نقش «قابله» و یا «ماما» را داشتهاست. در واقع او میخواست بدین وسیله نشاندهد که حرفهی پزشکی و «رواندرمانی»، در خانوادهی وی، چه در میان مردان و چه زنان، کاملاً طبیعی و رایج بودهاست. البته او در مورد گذشتههای دور، اسناد و مدارکی در دست نداشت که بتواند از آن طریق، ادعای خویش را در مورد نسلهای متمادی به اثبات برساند. خاصه در نواحی ماوراءالنهر که مرتب در معرض تاخت و تاز اقوام گوناگون مهاجم بودهاست. اقوامی که نه تنها برای جان مردم، پشیزی قائل نبوده اند بلکه به سادگی با غارتهای وحشیانهی خود، نه تنها بر اسناد تاریخی، بلکه به هرچیز که از یادگارهای زندگی گذشته و حال مردم بود، رحمی نداشته اند. اما به هرصورت، طبق گفتهی وی، این نکته را پدر در پدر و پسر در پسر، بازگفته بودهاند که تبار آنان از سوی پدر به خاندان «سامانیان» و از طریق مادر به خاندان «ابن سینا» میرسیدهاست. تنها کسی که این رشته را با تبار شاهانه و علمی دیرینهسال خود قطعکردهبود، «دکتر رستممراد بخارایی» بود که معمولاً نامی از گذشتههای تاریخی اجداد خویش نمیبُرد و فرزندان او نیز به پیروی از پدر، دیگر به کلی با «بخارا»ی زمان سامانیان، قطع رابطه کردهبودند.
ادامهدارد
«در بخش پیشین به توصیف شخصیت پزشکی در شهرمان پرداختم به نام «دکتررستممراد بخارایی» که تخصص خود را در بیماریهای گوارشی از انگلیس گرفتهبود اما قبل از آن، یکسال نیز در فرانسه، دورهی کارآموزی دیدهبود. وی علاوه بر توانایی و تخصصی که در کار خود داشت، انسانیبود که به جمعکردن ثروت از راه درمان بیمارانش فکر نمیکرد. مهمتر آن که، عنصر انساندوستی و کمک به دیگران، از برجستهترین ویژگیهای شخصیتی وی به شمار میآمد. او برخلاف دیگر پزشکان شهر ما که پول معاینهی بیماران، برایشان معدن طلا بود، به درمان آنان بیش از هرچیز دیگر میاندیشید و به علت وضع مادی خوبی که داشت، حتی نرخ معاینهی بیماران در مطب او، ارزانترین نرخ معاینه در شهر مابود. او گذشته از درمان درد جسم مردم، آنقدر دانش و توانایی داشت که به درمان دردهای روحی آنان نیز بپردازد، بیآن که در آن زمینه، دورهی تخصصی آکادمیک دیدهباشد.»
البته برای بسیاری از مردم که به علت بیماریهای جسمی، بار اول میخواستند پیش او بروند، آن پُرس و جوها و یادداشت کردنها از طرف پرستاران وی، چندان جاذبهای نداشت. برعکس، باید گفت که بسیاری حتی رمانده هم میشدند. خاصه آنان که دستشان به دهانشان میرسید و در آن صورت، ارزان یا گرانبودن هزینهی دیدار یک دکتر، چندان فرقینداشت. برای بسیاری از آنان، راحتتر آن بود که به سراغ پزشکی بروند که دور از چنان مقدمات و تشریفاتی، بیمار را معاینهای میکرد و بلافاصله نیز، نسخهای مینوشت. اما آنان که برای باردوم، گذارشان به مطب او میافتاد، در مییافتند که داشتن چنان پروندهای که دارندهی اطلاعات پایهای پزشکی برای بررسی حال بیمار بود، چه مزایایی دارد. با چنان پروندهای، دیگر نیاز به آن نبود که «دکتربخارایی»، بارهای بعد از بیماران خود بپرسد که چه ناراحتیهای دیگری، جز آنچه که در آن لحظه برایش مراجعه کردهاند، دارند و یا چه داروهایی مصرف میکنند. همه چیز در پروندهی بیمار، برای بار اول ثبت شدهبود. همین دقت عمل و توجه به حال بیماران، ارزان بودن هزینهی معاینه و برخورد انسانی و مهربانانهی او و کارمندانش با آنان، پس از گذشت چند سال، او را چنان شهرهی خاص و عام کردهبود که حتی از شهرهای دیگر و ازجمله از تهران، بیمارانی وقت میگرفتند و به سراغ او میآمدند. همین نامآوری موجب شدهبود که پدر من نیز برای یکبار هم که شده، به وی مراجعهکُنَد. تا آنجا که به یاد میآورم، من در سن و سال ده یا یازده سالگیبودم که یکروز همراه وی با درشکه به مطب او رفتیم. پدرم تب شدیدی داشت و سرگیجه، به کلی او را از پا انداختهبود. همراهی من بیشتر برای آن بود که در صورت لزوم، مواظب باشم که وی تعادلش را ازدستندهد. همهی آن مراحلی را که قبلاً شرحدادم، پدرم گذراند. زمانی که پدرم وارد اتاق «دکتربخارایی» شد، پروندهی او در دستش بود و از همهی جزئیات و ریزهکاریهای غذایی و دارویی پدرم نیز اطلاعداشت. این بدان معنی بود که «دکتربخارایی»، چند لحظه قبل از وارد شدن بیمار به اتاقش، پروندهی او را مطالعه میکرد و سپس از بیمار میخواست که وارد اتاقشود.
«دکتربخارایی» به علت کسب تجربه در بستر زمان، به خوبی آگاهبود که بیماران او از کدامین گروهها و قشرهای اجتماعی هستند. او آنها را معمولاً به سه گروه تقسیم میکرد. گروه اول کسانی بودند که از یک پزشک، مسؤلیت، پیگیری و دقت عمل میطلبیدند. گروه دوم کسانی بودند که حتی با کوچکترین ناراحتی، ترجیح میدادند به سراغ او بروند تا احتمالاً آن ناراحتی در مراحل اولیه متوقفگردد. گروه سوم آنان بودند که ناراحتی جسمی نداشتند اما از درد افسردگی و یا تنشهای روحی رنج میبردند و یا با برخی اختلافات خانوادگی عمیق درگیر بودند. البته او در اتاق انتظار و نیز در اتاق پذیرش بیماران که پرستارانش مینشستند، تابلو بزرگی نیز آویزان کردهبود که در آن نوشته شدهبود که «دکتربخارایی»، روانپزشک رسمی نیست اما شیوهی کار و درمانش، از طرف همکاران روانپزشک وی، سخت قابل تقدیس است. یکی از نکات جالب این موضوع آنبود که در سالهای اخیر، بر شمار بیمارانی که برای تسلای روحی و گرهگشایی در مشکلات زندگی خصوصی پیش او میآمدند، بیش از پیش افزوده میشد. با توجه به هجوم چنان بیمارانی، او ناچار شدهبود در سازمان اداری خویش و نیز تقسیم وقت خود میان بیماران جسمی و بیماران روحی، یک تجدید نظر جدی به عمل بیاورد. نتیجه آن شدهبود که او وقتش را قبل از ظهرها، را یکسره به بیماران جسمی اختصاصدادهبود و بعداز ظهرها را یکسره در اختیار آن گروه دیگر از بیماران گذاشتهبود که از تنشهای روحی و درگیری های عصبی در رنج بودند. گذشته از آن، او در بعد از ظهرها نمیتوانست همان مقدار بیمار بپذیرد که در قبل از ظهرها میپذیرفت.
او برای هر یک از بیماران روحی خود، تقریباً یک ساعت وقت میگذاشت. کار روانکاوانه و جستجوگرانهی وی در ژرفای رفتار و گفتار و روابط فردی و اجتماعی بیماران، میطلبید که او با آنان، از روی حوصله به گفتگو بنشیند. برای این کار، او اخیراً خانم جوان و تنددست دیگری را هم استخدام کردهبود که همراه با یکی از آن سهخانم قدیم، به اتاق وی میآمدند تا همهی جزئیات گفتگوها را یادداشتکنند و بعد به صورت ماشینشده، در پروندهی آنها بگذارند. این نکته را نیز یادآورشوم که «دکتربخارایی»، هفتهای پنجروز بیشتر کار نمیکرد. پنجشنبهها و جمعهها مطب او تعطیلبود. او از همان آغاز پذیرش بیماران روحی، برای یکایک آنان مشخص میکرد که حضور این خانمها در گفتگوی او با آنها، کاملاً ضروری است. اگر آنان دوست نداشتند که اشخاص دیگری حضور داشتهباشند، میتوانستند این نکته را از همان آغاز بگویند. در آن صورت، وی آشکارا از پذیرش بیماران مورد نظر، خودداری میکرد. البته او برای آنان توضیح میداد که عدم حضور آن خانمها در آن گفتگوها بدان میمانست که از پزشکی بخواهند کارش را انجامدهد بیآنکه لوازم آن کار را در اختیارش بگذارند. او میگفت که اگر بخواهد دقیقاً وضع و حال آنان را بررسیکند و نتیجهی لام را بگیرد، باید به همهی نکاتی که آنان در آن گفتگوها بر زبان میآورند، مراجعه کند و آنها را با دقت بخواند و حتی رویشان فکرکند تا بتواند به نتیجهای که برای حال آنان مفید است برسد. از طرف دیگر، او برای بیمارانش توضیح میداد که او و خانمهای همکارش از نظر اخلاقی، باید رازدار باشند و رازدار نیز هستند. از این جهت، بیماران وی، باید مطمئن باشند که «دکتربخارایی» و همکارانش، سنگ صبور یکایک آنان هستند. در واقع، مجموعهای از تمایزات کاری و رفتاری در شیوهی درمان و پذیرش بیماران، موجب شدهبود که خلق خدا از دور و نزدیک به مطب او هجوم بیاورند و حتی بار کار او را در آستانهی شصتسالگی، روز به روز سنگینترسازند. اما همه میدانستند که «دکتربخارایی» از کار خود، در جهت کمک روحی و جسمی به انسانهای دیگر لذت میبَرَد. کسانی که به مطب او مراجعه کردهبودند، اگر اندکی کنجکاوی داشتند، درمییافتند که او در اتاق خود، گذشته از کتابهای مرجع پزشکی و روانپزشکی، نسخههای متعددی از «دیوان حافظ شیراز» را جمعکردهاست. به جرأت میتوان گفت که او هرجا نوشته و یا کتابی در بارهی «حافظ» یافتهبود، خریدهبود. گذشته از آن، مطب او محل نمایش دیوانهای متعدد «حافظ» بود که تا آن زمان توسط اشخاص مختلف ویرایش شدهبود. از جملهی آنها انسان میتوانست «دیوان حافظ دکترغنی و دکترفیاض»، «دیوان حافظ انجوی شیرازی»، «دیوان حافظ مسعود فرزاد»، «دیوان حافظ دکتر پرویز ناتل خانلری« و بسیاری از چاپهای خطی و سنگی را که پدرش از دیرزمان، جمعآوری کردهبود، ببیند.
ادامه دارد