تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

«در دیداری که سرانجام، خارج از وقت اداری، میان «دکتر عمران بخارایی» و «مظفر معانی‌جو» پیش‌آمد، او توانست نگاه خود را نسبت به شیوه‌ی درمان بیماران، چه از دیدگاه پزشکی و چه روان‌پزشکی بازگوید و بر این نکته تأکیدورزد که معالجه‌ی بیماران، پدیده‌ای است که باید با باور عمیق بیمار به پزشک و دانش او شکل‌بگیرد. در راستای همین شیوه‌ی درمانی و جلب اعتماد «ماهان‌دخت»، وی توانسته‌بود از طریق پدر او، مقداری اطلاعات پایه‌ای و لازم را در باره‌ی وی به‌دست بیاورد. این آشنایی کاونده و عمیق، زمینه‌ساز آن می‌شد که بتواند به بسیاری از چراهای رفتاری «ماهان‌دخت» پاسخ‌گوید. بدین معنی که پرده از تضادها، اختلاف‌ها و حتی توافق‌های آنان در خلال سالیان زندگی‌شان بردارد.»

 

پس از نخستن دیدار نسبتاً طولانی اما متنوع «دکتر عمران بخارایی» با «ماهان‌دخت»، او دیدار کوتاه‌تری با پدرش نیز انجام‌داد. در این‌دیدار، با توجه به دریافتی که او از نشانه‌های بیماری وی، ضعف‌ها و قوت‌های دخترش ارائه‌داد، توانست چنان چراغ امیدی در دلش برافروزد که تا آن‌زمان، هیچ پزشکی به روشن‌کردن چنان چراغی، در سرای ذهنش به عنوان یک شخصیت برجسته‌ی اجتماعی و اقتصادی، موفق نشده‌بود. او به پدر «ماهان‌دخت» گفته‌بود که با برخی معاینات جسمی اولیه و پاره‌ای آزمایش‌های روحی که از او به عمل آورده، کاملاً متقاعد شده‌است که دختر او در چنبره‌ی یک پدیده‌ی «غریب» و فشارنده‌ی درونی، اسیر است. «دکتربخارایی» به پدرش گفته‌بود که وی به عنوان پزشک معالج دختر، باید دیدارهای متعددی با او داشته‌باشد تا آرام آرام بتواند سرنخ آن پدیده‌ها را در گلوگاه خاطره‌ها و یا بایگانی ذهن «ماهان‌دخت» بیابد.

 

«مظفر معانی‌جو» که سخت شگفت‌زده‌شده‌بود، به «عمران بخارایی» گفته‌بود که رهنمودها و دستورها از شما، اجرای آن و در اختیارگذاشتن امکانات از من. اما «دکتربخارایی» قبل از آن‌که به این جور گفته‌ها بیندیشد، به این می‌اندیشید که درمان «ماهان‌دخت»، دیگر موضوع خانوادگی «مظفر معانی‌جو» به تنهایی نیست. بلکه در عمل موضوعی است که او نیز سخت بدان دل‌ داده‌است و حتی دوست‌دارد آن را با همه‌ی امکانات علمی، مادی و نیروی انسانی خویش، پی‌گیری‌کند تا به راه حلی نتیجه‌بخش برای رهایی جان جوان «ماهان‌دخت» از یک مرگ زودرس برسد. «دکتر بخارایی» از آن کسانی‌بود که هرگز وعده‌های اسراف‌گرانه‌ی دل‌شادکن به کسی نمی‌داد و حتی قول قطعی و حتمی نیز تا زمانی که خود متقاعد نشده‌بود، برزبانش جاری نمی‌شد. او همیشه در موردهایی از این‌دست، به مردم چنین می‌گفت:«باید منتظر نتیجه‌ی کار بود. تا من از مرز پنجاه‌درصد در بهبود حال بیمار نگذرم، نمی‌توانم چندان به نتیجه‌ی کار دلخوش باشم.» این نوع برخورد از سوی او، صدالبته باعث تعدیل رفتار اطرافیان بیمار نیزمی‌شد. هرچند برخورد او با خود بیماران به گونه‌ای دیگر بود. او تلاش می‌کرد که با وارد ساختن آنان به دایره‌ی گفتگو و شرکت‌دادن فعالشان در شکل‌گیری شیوه‌های درمانی و یا کاهش‌ها و افزایش‌های غذایی و یا برخی فعالیت‌های خاص دیگر، آن‌ها را در درمان خودشان به شکل بسیار چشمگیری سهیم‌سازد.

 

زمانی که او وزن سنگین درمان را در بیمارهای خاص، روی روان‌درمانی آنان می‌گذاشت، اگر بیمار به شعر فارسی و خاصه به شعر حافظ علاقه‌داشت و حتی آن را کم و بیش خوانده‌بود، زحمت وی چندچندان کاهش می‌یافت.البته اگر بیماری بود که اصولاً با شعر میانه‌ای نداشت و چه بسا «حافظ» را هم نمی‌پسندید، او می‌بایست قبل از هرچیز، زمینه‌ای فراهم می‌ساخت تا آن ذهنیت‌های غبارآلود دیرین از گستره‌ی ذهن آنان پاک‌شود تا او بتواند با زحمت کمتری از سوی خود و مقاومت اندکی از سوی بیمار، وی را باشعر «حافظ» و شیوه‌ی اندیشندگی او آشنا سازد و سپس راهی به دنیای درون بیمار بگشاید. در دومین یا سومین دیدار، «دکتر عمران بخارایی» موضوع شعر و شاعری را با«ماهان‌دخت» در میان‌گذاشته‌بود و سپس غزلی از غزل‌های حافظ را که می‌توانست به شکلی با وضع و حال سنی و تجربی او نیز دمسازباشد، برایش خوانده‌بود. غزل مورد نظر، این‌بود:

 

تـــرسم که اشک در غم ما پرده در شَـــوَد

ویـــن راز سر به مُهر به عالم سَمَر شَـــوَد

گـــــویند سنگ لعل شـود در مــــــقام صبر

آری شــــود ولیک به خون جــــــگر شَـــوَد

خواهم شـــدن به میکده، گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جـا مگر شَـــوَد

از هـــــر کرانـــــه تـیر دعــــــا کرده‌ام روان

بــــاشد کز آن مـیانه، یکــــی کارگر شَـــوَد

ای جـــــان حــــدیث مــــا بر دلــــدار بازگو

لیـــــکن چنان مگو کـــه صبا را خبر شَـــوَد

از کیـــــمیای مِهر تــــــو زر گشت روی من

آری بـــــه یُمن لطف شما، خاک زر شَـــوَد

در تــــــنگنای حــــیرتم از نخـــــــوت رقیب

یـــــارب مبــــــاد آن که گـــدا معتبر شَـــوَد

بس نــکته غیرحُسن بـــباید کـــه تا کسی

مـــقبول طبع مـــردم صاحب نـــظر شَـــوَد

ایــن سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

ســــرها بــــر آستانه او خــــاک در شَـــوَد

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دَم درکش اَر نه بــــاد صـبا را خـــبر شَـــوَد

 

«عمران بخارایی» که حتی در خواندن شعر حافظ، آن‌هم با لهجه‌ی بسیار شیرین بخارایی خویش، مهارت چشمگیری داشت، با خواندن غزل مورد اشاره، فضایی سرشار از شور و حال و همدلی در «ماهان‌دخت» پدید‌آورده‌بود. درست‌است که «ماهان‌دخت»، سالیانی چندبود که بحران‌های بلوغ را پشت سر گذاشته‌بود. به‌ویژه چنان کسی که حداقل، دو کشور اروپایی را تجربه کرده‌بود و در سال‌های تحصیل خویش، با مردمان رشد‌یافته و فهمیده‌ای نیز سر و کار داشته‌بود. اما از غزل‌های حافظ نه چیزی خوانده‌بود و نه ارزش محتوایی آن‌ها را می‌توانست‌ درک‌کند. البته در آن دیدار، وقتی به شعر حافظ گوش کرده‌بود و تعبیر و تفسیر «دکتر بخارایی» را نیز شنیده‌بود، یک‌باره، چنان دچار دگرگونی رفتاری شوقمندانه‌ای شده‌بود که از جایش بلندشده‌بود و صورت پزشک خویش را بی‌هیچ تأملی بوسیده‌بود. در چنان فضایی، می‌توان گفت که «عمران بخارایی»، دیگر تنها پزشک او نبود. دوست او، همدل و سنگ صبور او نیز بود. «ماهان‌دخت» از «دکتر بخارایی» خواهش کرده‌بود که غزل مورد نظر را یک‌بار دیگر، بدون هیچ تعبیر و تفسیری بخواند. و واکنش «عمران بخارایی» در برابر او آن بود که اگر ده‌ها بارهم بخواهد، برایش خواهدخواند.

 

       ادامه دارد 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:44  توسط A.Avishan  | 


«شهرت «دکتر عمران بخارایی» در همان چندسال اول کار با بیماران گوناگون و نحوه‌ی درمان او بر روی آن‌ها، به جایی رسیده‌بود که پاره‌ای از شخصیت‌های نام‌آور زمان، پس از آن‌که نام او را شنیده‌بودند و از «اعجاز» او، خاصه شیوه‌ی «حافظ‌درمانی»‌اش آگاه شده‌بودند، برای درمان درد‌های خود و یا دردهای بستگانشان، به سراغش می‌آمدند تا برای رهایی آنان از نگرانی مرگ، کاری انجام‌دهد. یکی از این شخصیت‌ها، «مظفر معانی‌جو» بود که برای درمان بیماری مرموز دخترش، هزار و یک «در» را کوبیده‌بود اما با وجود این، گشایشی در جهت درمان او حاصل نشده‌بود. تا آن که وی، به سراغ «دکتر عمران بخارایی» آمده بود و از  او وقت گرفته بود تا برای درمان درد دخترش که همچون شمعی ناخواسته در حال آب‌شدن بود، کاری انجام‌دهد.»

 

پدر«ماهان‌دخت»، در چنان شرایطی قرارداشت که برای نجات جان دخترخویش، هر پیش‌شرط و پس‌شرطی را با کمال میل می‌پذیرفت. «عمران بخارایی» به پدر دختر، «مظفرمعانی‌جو» گفته‌بود که:«او نه تنها معجزه‌ای در آستین ندارد بلکه جز یک پزشک ساده و یک روانپزشک ساده‌تر، چیز دیگری نیست. حتی به شوخی گفته‌بود که تازه، همه‌ی وجود وی نیز به دانش و تجربه‌ی پزشکی اختصاص ندارد. نیمی از وچودش پزشک‌است و نیم دیگر آن روانپزشک. گذشته از آن، در جریان معالجه‌ی یک بیمار، نقش درمان‌گرانه‌ی او، بخشی از کار درمان‌ و بهبود بیماری است. بخش دیگری از این درمان‌گری به خود بیمار و دریافت‌ها و باورهای او برمی‌گردد که چگونه به آن پزشک و درمان او نگاه می‌کند و تا چه حد نقش او را در این بهبودها، کارساز می‌داند. زیرا اگر بیماری با تردید و گریز روحی به پزشکی مراجعه‌کند، احتمال درمان او با دشواری‌های جدی روبرو خواهدشد. البته ممکن‌است در بیماری‌های ساده، این ناباوری‌ها و ناامیدی‌ها، تأثیر کمتری داشته‌باشد اما در بیماری‌های پیچیده و پردردسر، باید در بافتی از یک باورعمیق قرارداشت تا بتوان خود را از نظر روحی، در جهت پذیرش درمان، آماده‌ساخت. از همین‌روست که وی به عنوان پزشک، باید از وضع فکری و روحی مریض، آگاهی یابد و از سیر تکاملی بیماری، انگیزه‌های اولیه‌ و حتی انگیزه‌ها‌ی تشدیدکننده‌ی آن و بسیاری چیزهای دیگر، تصویری واقع‌بینانه، در ذهن داشته‌باشد. آن‌چه را که پزشک در جهت درمان انجام می‌دهد، فقط نیمی از «کار» درمان است. نیمه‌ی دیگر آن، مربوط به خود بیمار و باور عمیق و یا سطحی او به آنست. اما وی به عنوان یک پزشک که عوامل جسمی و روحی را همزمان به مطالعه می‌کشد، همیشه بر این نکته تأکید دارد که نسبت به وضع و حال مریض، چه از دیدگاه عوامل بیرونی آن و چه عوامل شکل‌دهنده‌ی داخلی، اطلاعات کافی به دست‌بیاورد. کار او در عمل بر چنان اطلاعات و تجزیه و تحلیل‌هایی استوار است.»

 

«گاه در بخشی از بدن انسان می‌تواند عفونت وجود داشته‌باشد و همزمان به سرما خوردگی سختی هم مبتلا شده‌باشد. پزشکی که بتواند «داده» و «گرفته»‌های پزشکی خویش را در کنار هم بگذارد و به این نتیجه برسد که آیا عفونی بودن بدن، ناشی از آن سرما خوردگی است یا از بیماری دیگری است که دو ماه پیش، گریبان بیمار را گرفته بوده‌است و یا حتی حاصل عارضه‌ی دیگری است که در بدن بیمار، به جا مانده و سپس شروع به رشد و گسترش کرده‌است، پزشکی است که به نقش متخصصانه ی خویش آگاهی دارد. او به پدر «ماهان‌دخت» نیز یادآور شده‌بود که در مورد بیماری‌های روحی نیز وضع به همان منوال است. ممکن است افسردگی یک فرد، ناشی از بیماری‌های پنهان جسمی او باشد. ممکن است ناشی از رویدادهای یکی دو سال اخیر زندگی وی باشد و یا ممکن است در ارتباط با یک رشته عوامل پیچیده‌ی رفتاری به وجود آمده‌باشد که در عمل بتوان ریشه‌ی آن را در دوران کودکی شخص یا دوران رشد نیمه‌کاره‌ی آن در گیر و دار بلوغ و یا انفجار آن در بزرگسالی پیداکرد.»

 

در راستای کشف و درمان همین زخم‌های روحی بود که وی در شیوه‌ی درمانش، گذشته از بهره‌گیری‌اش از دارو و علم پزشکی، از عرفان، آرامش حافظانه و برخورد با شیوه‌ی خاص خویش  با نظام هستی، بهره می‌بُرد. خاصه آن‌که او به شعر حافظ و اندیشه‌های او، نگاهی متفاوت‌داشت. به اعتقاد «دکتر عمران بخارایی»، برای فهمیدن شعر حافظ و انطباق‌دادن آن با بسیاری از پدیده‌های پیچیده‌ی زندگی فردی و اجتماعی، باید در انسان حسی از رندی وجود داشته‌باشد. این حس رندانه، هیچ ارتباطی با بارهای منفی حاصل از رندانگی کلاهبردارانه ندارد. در رندی حافظانه، نوعی وقت‌شناسی، نوعی کاوندگی متوازن انسان‌شناسانه در درون وی، آن‌هم با تشخیص زمان درست، مکان مناسب و حتی واکنش درخور، از اهمیت ویژه‌ برخوردار است. در شعر حافظ که بیشتر آن‌ها رندانه گفته‌شده، نشانی از نفرت و یا محبت بیش از حد نسبت به دشمن و دوست پدیدار نیست. البته گمان من برآنست که شاید حافظ مقدار زیادی شعرهای دیگر داشته که عمدتاً بازتاب زندگی فرد و خصوصی وی بوده که در آن‌ها، گلایه‌های خفیف و شدید خود را از ابناء روزگار و اطرافیان ناباب مطرح کرده‌است. اما به حکم همان رندی، او در مجموعه‌ی اشعارش، کمتر چنان رگه‌هایی از خصوصی بودن را در معرض نگاه دیگران قرار داده‌است. شعر حافظ گذشته از نویدی که برای روشنایی و زندگی بهتر می‌دهد، در بخشی از آن‌ها، توصیف درد است. اما نه دردی که مغز استخوان انسان را بسوزاند. بلکه دردی که همدلی انسانی را برانگیزد و انسان را به اندیشه وادارد. بخش دیگر شعر حافظ، نوعی خشم لطیف و زیرکانه است که آرزومندانه می خواهد و آرزو می‌کند که بتواند جهان بی‌در و پیکر بیداد را درهم بشکند و جهانی دیگر بازسازد که از آن‌همه یکه‌تازی یکه‌تازان، خبری در میان نباشد. پرسش بعدی آنست که حافظ از این جهان نوبنیاد آرزومندانه و آدم‌های آن چه می‌خواهد. شاید ساده‌ترین پاسخی که در این زمینه می‌توان ارائه‌داد آنست که خواست او قطعاً همان آنست که دوستی و همدلی، عدالت، آرامش و عشق بر مناسپات انسان‌‌ها حکم‌فرما باشد. باری، در همان زمان کوتاهی که «مظفر معانی‌جو» به حرف‌های «عمران بخارایی» گوش کرده‌بود، احساس می‌کرد که وارد دنیای دیگری شده‌است. او حتی در همان لحظات آغازین گفتگو با «دکتر بخارایی» و علت طرح برخی مسائل کلیدی، به پاره‌ای راهگشایی‌های رفتاری دست یافته‌بود که تا آن زمان، به علت نگرش کژ و مژی که داشت، نمی‌توانست راهی به درون دنیای پیچیده‌ی روان آدمی بازکند. آن‌روز ملاقات آن‌دو، با همه‌ی خستگی کاری «دکتر بخارایی» به درازا کشید. آن‌گاه قرار‌شد که فردای آن‌روز، پس از پایان وقت اداری، و با شناخت مختصری که وی از پدر «ماهان‌دخت» در باره ی دخترش به دست آورده‌بود، وی را به تنهایی در اتاق کار خویش ملاقات‌کند. این در حالی بود که پدر وی در یکی از اتاق‌های دیگر مطب «دکتربخارایی» که پر از روزنامه و کتاب بود، خود را به ورق‌زدن و خواندن آن‌ها مشغول‌کرده‌بود تا صحبت‌های «دکتر» و «ماهان دخت» به نتیجه‌ای که دلخواه است برسد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:26  توسط A.Avishan  | 


«شیوه‌ی برخورد «دکتر عمران بخارایی» با بیماران و نحوه‌ی معالجه‌ی او، خاصه وقتی که موضوع حافظ‌درمانی او در میان بود، خشم بسیاری از همکاران پزشک وی را در شهر ما و مرکز استان برانگیخته‌بود. اسقبال مردم از کار و درمان او چنان بود که همه‌ی آنان، این خطر را احساس می‌کردند که به زودی همه‌ی بیماران خویش را از دست خواهند داد. همین نکته موجب شده‌بود که در پی چاره‌جویی برآیند. این چاره‌جویی آن نبود که آنان نیز وقت و نیروی بیشتری برای بهبود شیوه‌های درمانی خود بگذارند تا در عمل با شیوه‌ی «عمران بخارایی» رقابت‌کنند. بلکه در صدد برآمده‌بودند که او را بدنام، آزمند و متقلب وانمود سازند و از این‌راه مشتریان از دست‌داده را، بازپس آورند. اما حتی این شیوه نیز، کاری از پیش نمی‌بُرد. البته «دکتر بخارایی» برخلاف انتظار مخالفانش، هرگز در این زمینه نه خشمی از خود به نمایش می‌گذاشت و نه کلمه‌ای برزبان می‌آورد.»

 

قضیه از این‌قرار بود که یکی از شخصیت‌های بسیار متنفذ مرکز استان با نام «مظفّر معانی‌جو» که خود از بقایای خاندان قاجار و در عین حال از افراد نزدیک به دربار رضاشاه‌ پهلوی بود، اطلاع پیدا کرده‌بود که پزشکی در سال‌های اخیر از بخارا به شهر ما آمده‌ که گذشته از مهارت قابل اعتمادی که در درمان درد جسمی بیماران دارد، به معالجه‌ی دردهای روحی آنان نیز می‌پردازد. این شخص که آدم ثروتمندی بود، اگر نقشی هم داشت، در عمل در پشت پرده‌بود. اما انسان می‌توانست متقاعدشود که حتی نقش پشت پرده‌ی او از نوع نقش در بازی‌های سیاسی از قبیل «کورباش»‌ها و «دورباش»‌ها نبود. باید آشکارا گفته می‌شد که او در هیچ‌گونه بند و بست سیاسی شرکت نداشت. نه آن که اجازه نداشت و یا نمی‌توانست بلکه بدان دلیل که نمی‌خواست. نقل می‌کردند که رضاشاه برای او احترام خاصی قائل بوده‌است. این احترام ریشه در آن داشته که او همیشه جانب انصاف را رعایت می‌کرده‌ و حتی با وجود آن که مورد اعتماد رضاشاه بوده اما هرگز به ستایش او نمی‌پرداخته و از موقعیت اجتماعی و اقتصادی خویش در جهت لگدمال کردن حقوق مردم ضعیف، سوء استفاده نمی‌کرده‌است. او شخصیتی محکم و مستقل داشته که همین نکته، حتی احترام دوستان و مخالفانش را نیز بر می انگیخته است. او از یکی از دوستانش شنیده‌بود که این پزشک تازه که به ایران آمده، گذشته از معالجات مؤثری که برای دردهای جسمی و روحی بیماران دارد، در قسمت روان‌درمانی خویش، از شعر «حافظ» و کلام او مدد می‌گیرد. این موضوع، هم تعجب او را برانگیخته‌بود و هم کنجکاوی‌اش را.

 

واقعیت آنست که این شخصیت اجتماعی و اقتصادی، در همان زمان، گرفتار مشکلی شده‌بود که بسیاری از پزشکان معروف و کارآمد از حل آن عاجز مانده‌بودند. مشکل مورد نظر، مربوط به دختر او بود که «ماهان‌دخت» نام‌داشت. این دختر، بیشتر از بیست و دو سال نداشت. در آن سال‌ها، دختری که به سن بیست و دو سالگی رسیده‌باشد و هنوز ازدواج هم نکرده‌باشد، بسیار غیرعادی به نظر می‌رسید. اما «ماهان‌دخت» به پدر و مادرش گفته‌بود که او وقتی ازدواج می‌کند که مرد دلخواه زندگی خود را پیدا کرده‌باشد. او حتی تأکید کرده‌بود که برای وی، نه ثروت مطرح است و نه برازندگی اندام مرد. آن‌چه اهمیت دارد، توانایی ذهنی و شخصیت اوست. باری، پدرش او را از سن شانزده سالگی به فرانسه فرستاده‌بود تا در آن کشور زبان فرانسه را با لهجه‌ی پاریسی بیاموزد. سپس تصمیم گرفته بود که وی را به «وین» بفرستد تا در آن‌جا در زمینه‌ی موسیقی و اُپرا تحصیلاتش را ادامه دهد. البته او پس از پایان تحصیلاتش، به ایران برگشته‌بود و در آغاز کار نیز چند کنسرت باشکوه و تحسین‌برانگیز در محافل اشرافی تهران و یکی دو تا هم در مرکز استان اجرا کرده‌بود. اما ناگهان بیماری مرموزی گریبانش را گرفته‌بود. سردرد، بی اشتهایی، ضعف نور چشم و بی حوصلگی بسیار عمیق از نشانه‌های بسیار بارز آن بود. گذشته از این، او تقریباً از همه‌ی دوستان و آشنایان و حتی اعضای خانواده‌ی خود، بریده‌‌بود و خود را در اتاقی تنها زندانی کرده‌بود. پزشکان مرکز استان و حتی تهران، تمام تلاش خود را به کار برده‌بودند تا با تشخیص نشانه‌های بیماری، درد او را درمان‌کنند. آنان حتی شیوه‌های درمانی و ترکیبی مختلفی را به کار گرفته‌بودند تا شاید بتوانند در کار خود توفیقی به دست بیاورند. اما ظاهراً در همه‌ی این موردها، هیچ کاری از پیش نبرده بودند.

 

نومیدی در خانواده‌ی «ماهان‌دخت»، تقریباً جای همه چیز را گرفته‌بود. نومیدی از پیدانشدن راه علاجی برای درد او که داشت وجودش را ذره ذره نابود می‌ساخت، تبدیل به توفانی غیر قابل کنترل‌شده‌بود. خشم مانند شعله‌ای سوزان از ناتوانی آن‌همه پزشک که ادعاهایشان، گوش فلک را کر می‌کرد، از زبان و نگاه پدر و مادرش زبانه می کشید. سرانجام، یکی از دوستانشان به تصادف، نشانی «دکتر عمران بخارایی» را به آقای «مظفّر معانی‌جو» داده‌بود و به او گفته‌بود:«پزشکی است که از بخارا آمده. مرد ثروتمندی است و نیازی به پول ندارد. اما شایعه‌هایی در پیرامون زندگی‌اش در مورد سوء استفاده‌های مالی وجود دارد که راست و دروغ آن از سوی هیچ‌کس به اثبات نرسیده‌است. شیوه‌ی درمان او، هم جسمی است و هم روحی. کم صحبت‌است. بیشتر کار می‌کند و هیچ‌گونه ادعایی را یدک نمی‌کشد. مریض‌ها برای ملاقات بااو و درمان دردهایشان، همیشه در صف ایستاده‌اند. تا کنون هیچ‌کس نگفته‌است که او در برخورد با بیماران خویش، رفتاری سهل‌انگارانه، ناشیانه و شتاب‌آمیز داشته‌است.» پدر «ماهان‌دخت» پس از کسب اطلاعات لازم از چند و چون کار و توانایی «دکتر عمران بخارایی»، فوری با منشی او تماس می‌گیرد و تقاضای وقت اضطراری می‌کند. خانم منشی به او می‌گوید که «دکتر بخارایی»، وقت اضطراری و غیر اضطراری ندارد و به همه به یک‌شکل نوبت می‌دهد. البته یک امکان خاص وجود دارد و آن این که خود دکتر، اگر تمایل داشته‌باشد، می‌تواند به غیر از وقت اداری، در وقت‌های آزاد خود، بعضی بیمارها را بپذیرد که در آن‌صورت، وی به عنوان منشی وی، در آن موضوع، نقشی ندارد. پدر «ماهان‌دخت»، در پایان همان‌روز، موفق می‌شود با «عمران بخارایی»، تماس تلفنی برقرارکند و مقداری از وضع و حال دخترش را برای وی بازگوید. «دکتر بخارایی» به وی می‌گوید که قبل از ملاقات دختر، او دوست دارد با پدرش به طور خصوصی گفتگویی داشته‌باشد و از گذشته‌ی «ماهان‌دخت» و نیز دوران رشد وی، اطلاعات دقیق‌تری کسب‌کند تا ردیابی بیماری او، ساده‌تر صورت‌گیرد. این دیدار از آن‌رو برای وی اهمیت‌داشت که بتواند تصویر دختر را در آینه‌ی تجربه‌ها و قضاوت‌های پدرش تماشا‌کند. به همین دلیل با او به توافق می‌رسد که همان روز، خارج از ساعت اداری، وی را ملاقات‌کند.

ادامه‌دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:4  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}