توضیح
در این دو ماههی اخیر، به علل گوناگونی که از اختیار من خارج بودهاست، نتوانستهام این نوشتهها را به موقع انتشاردهم. البته نوشتههای من چیزی نبودهاست که خوانندگان انبوهی در صف انتظار آنها، لحظهشماری کردهباشند. اما در این میان، از لطف بسیاری از دوستان و خوانندگان وفادار برخوردار بودهام که از من علت این تأخیرها را جویا شدهاند. طبیعی است که این دوستان، پاسخ خویش را همان گونه که خصوصی مطرحکردهاند، خصوصی نیز دریافت داشتهاند. واقعیت آنست که برای انجام بسیاری کارها، هیچگاه ضمانت قطعی و تردیدناپذیر برای انسانی که هرلحظه، عوامل گوناگونی میتواند در کارش خلل وارد سازد، وجود ندارد. اما تلاش من همیشه آن بودهاست که در حد توانایی فردی و مختصر خویش، نکاتی را که خواندنی تشخیص میدهم، قلمیسازم و منتشرکنم.
«تلاشهای«دکتر عمران بخارایی» برای نجات جان «ماهاندختِ» بیمار، به شکل بسیار فشردهای افزایش یافت. «عمران بخارایی» اطمینان داشت که ریشهی درد ظاهراً «غیر قابل علاج» «ماهاندخت»، ریشه در یکرشته رویدادهای خواسته و ناخواسته دارد که زندگی او را در سراشیب سقوط و از همپاشیدگی قراردادهاست. پیداکردن ریشههای این درد عمیق که درتاریکخانهی روح او برای خود جاخوش کردهاست، نه از سوی اطرافیان او قابل دیدن بودهاست و نه از سوی افراد دیگری که در ردیف متخصصان و پزشکان عصر خود بودهاند. اگر درد او تا به آن روز به درازا کشیده و وی را به آستان مرگ کشانده، چیزی جز همان نادانی اطرافیان و پوشیدهبودن بیماری نبودهاست. دیدارهای مکرر «دکتر بخارایی» و رفتار دوستانه و اعتمادبرانگیز او با «ماهاندخت»، موجب شدهبود که او، آرام آرام، پرده از ماجراهای پُرگره زندگی خود بردارد و آنها را در برابر دیدگان پزشکی قراردهد که هم به انسان و درمان او عشق میورزد و هم به «حافظ» که انگار برای او و بیمارانش، دمی مسیحایی داشتهاست و دارد.»
واقعیت آنست که «سوسن معتضد» در دوران تحصیل خویش در فرانسه، با پسری آشناشدهبود به نام «Melvin» که پدرش صاحب یکی از کارخانههای بزرگ شرابسازی این کشور و مالک باغهای پایانناپذیر انگور آن بود. البته این دوستی در میان آنان در فرانسه، هرگز از مرزهای عاطفی و فکری، فراتر نرفت. زیرا «سوسن» معتقدبود که انسانها باید بدانند که در کجا ایستادهاند و مرز رابطههایشان با دیگران تا کجاست. «سوسن معتضد» نه دختری مذهبی بود که بدان دلیل، دچار محدودیتهای رفتاری باشد و نه دارای پدر و مادری معتصب و بسته که خواسته باشند او را در «بُقچه» ببندند تا نه نسیم بر وجود او بوزد و نه نور خورشید برجانش بتابد. آنها با آن که پنج دختر و دو پسر داشتند اما به شکلی غیرعادی با توجه به زمانهای که در آن زندگی میکردند، انسانهای دمکرات و آزادهای بودند. با قاطعیت میتوان گفت که تعصبات مذهبی در خانوادهی آنان، رنگ و بوی چندانی نداشت. او نخستین دختری بود که از میان آن خانواده و دیگر خانواده های وابسته، تصمیم گرفتهبود تا برای ادامهی تحصیل به اروپا برود. وسوسهی این فکر نیز از زمانی در جان او ریشهدواندهبود که او در یک مجلس میهمانی، با خانمی فرانسوی آشنا شدهبود که برای دیدار دختر و دامادش به ایران آمدهبود که به کار تجارت و نیز به برخی دلالیها و بازاریابیها در زمینه استخراج و فروش نفت مشغول بودند. آن خانم، زبان فارسی را در فرانسه یادگرفتهبود. و شیفتگی غریبی به شعرهای خیام و حافظ داشت. او حتی برخی از غزلیات «حافظ» را چنان با تسلط و لهجهی شیرین فرانسوی خویش میخواند که تحسین هر شنوندهی دانا و شعرشناسی را برمیانگیخت. بیتردید، همین علاقهی وی به شعرهای «حافظ»، موجب شده بود که «سوسن معتضد» نیز به «حافظ» علاقهمند شود و دیوان او را برای خود تهیهکند. حتی زمانی که او به فرانسه رفت، دیوان حافظ را نیز با خود همراه داشت.
باری، رابطهی آن خانم در مدت اقامت چندین ماههاش در ایران با «سوسن» نه تنها عمیق و عمیقترشد بلکه پس از بازگشت او به فرانسه نیز همچنان ادامه یافت و حتی به حوزهی دختر و داماد وی نیز گسترش پیداکرد. مجموعهی همهی اینها در «سوسن»، شوق تحصیل در آن کشور را چنان زندهکرد که مقدمات سفر خویش را فراهم ساخت و راهی پاریسشد. خاصه آن که او علاقهداشت در زمینهی مامایی و بیماریهای زایمان و زنان تحصیلکند. او با چشم خود قربانیان زیادی را در ایران دیدهبود که به علت نادانی ماماها و یا عدم رعایت ضابطههای بهداشتی از سوی خود زنان، در سن و سالهای بسیار اندک، به دام مرگ میافتند. «سوسن» از آن دختران قدرتمند و مصممی بود که هرمردی در برابر شعور، میل شدید او به رشد، تصمیمگیری، هوش و آینده نگری وی، سر احترام فرود میآورد. از زیباییاش چیزی نمیگویم که باوجود چهرهای جذاب و پرمهر، هرگز به فکر ارائهی آن به دیگران نبود. آنان که جذب شخصیت توانا و مقتدر او شدهبودند، هیچگاه به زیبایی «سوسن» نیندیشیدهبودند. در حالی که زیبایی او همراه با دیگر ویژگیهای رفتاریاش، از او انسانی ساختهبود که بسیاری از مردان قدرت و سیاست، آرزومند آن بودند که با وی ازدواجکنند و اگر حتی چنین امری برایشان میسر نیست، از طریق داشتن رابطهی دوستانه و خانوادگی، به شکلی در پناه آن اقتدار و استقلال رفتار، احساس امنیت خاطر داشتهباشند.
در خلال دو سال آخر اقامت «سوسن» در فرانسه، رابطهی گرم و احترام آمیز او با «مِلوین» همچنان ادامهداشت. «مِلوین» به «سوسن» گفتهبود که او دل در برآیندهدارد و آرزومند است که روزی آندو، زندگی مشترکی را در فرانسه آغازکنند. او حتی به «سوسن» پیشنهادکردهبود که اگر در فرانسه بماند و با هم ازدواجکنند، از پدرش خواهدخواست که یک بیمارستان خصوصی و کوچک راهاندازیکند تا وی هم به عنوان «ماما» و هم رئیس آن مشغول بهکارشود. اما «سوسن» به دلایلی از انجام این کار خودداری کردهبود. «مِلوین» شوق آن را داشت که به ایران سفرکند و احتمال آن را میداد که چنان سفری از سوی او، موجب شود تا «سوسن» در تصمیمش برای ازدواج نکردن، تجدیدنظر به عمل بیاورد. البته در آخرین تابستان اقامت «سوسن» در فرانسه، «مِلوین» او را به باغهای بزرگ انگور پدر در اطراف شهر بندری «بوردو Bordeaux» بردهبود. شهر مورد نظر در واقعیت به عنوان مرکز شراب فرانسه از قرن هیجدهم شهرتداشتهاست. «مِلوین» با توجه به امکانات و اختیاراتی که پدرش به وی دادهبود، توانستهبود به شکلی شاهانه از «سوسن» پذیراییکند. او را باشوقی عاشقانه و غرورآمیز به پدر و مادر و دو خواهر کوچکتر از خویش معرفیکردهبود. اما هرگز جرأت نکردهبود که از وی به عنوان نامزد احتمالی آیندهی خود نام ببرد. علتش نیز آنبود که هرگز از سوی «سوسن»، چراغ سبزی روشن نشدهبود. «مِلوین» همیشه به «سوسن» میگفت که سه خصلت برجستهی او، وی را از دیگر زنان و دختران فرانسوی به شکل ستایشبرانگیزی جدا میکند. نخست، خصلت همدلی و انساندوستی عمیق اوست. برای سوسن، فرقی نمیکرد که انسان چه تباری دارد و یا چه جنسیتی. به اعتقاد او، اگر انسانی در زندگیاش گرفتار مشکلی شدهباشد، باید به کمکش شتافت. خصلت دوم او، برخورد مقتدر و مصمم وی در رابطه با پدیدههای پیرامون او بود. وی کمتر «سوسن» را در حال دودلی و تردید دیدهبود. خصلت سوم «سوسن»، زیبایی و جاذبهی رفتار، نگاه و صدای او بود. این ویژگیها از وی چنان موجودی ساختهبود که «مِلوین» آرزو میکرد تا او را به قیمت همهی ثروت پدری، همدم و مونس آیندهی خویش سازد.
ادامه دارد
«دیدار «دکتر عمران بخارایی» با «ماهاندختِ» بیمار از یکسو و شوق پزشکانهی او برای حل گرهگاه روحی وی از سوی دیگر، در درون «مظفر معانیجو» و دیگر اعضای خانوادهاش، شوق عظیمی را برانگیخته بود. از دیدگاه آغازین آنان، نوعی تلقی این پزشک آمده از ماوراءالنهر در بارهی نوع معالجهی دخترشان، قبل از آن که جدی بنماید، بیشتر به بازی شباهتداشت. اما وقتی نخستین دیدار «دکتر بخارایی» با «ماهاندخت» انجام گرفت، شوق شگفتی در جان دختر «معانیجو» شعلهور گردید. تازه، این آغاز کار بود. مقداری صحبتکردن، ورود بسیار مقدماتی به دنیای پر از رمز و راز حافظ داشتن، پیشزمینههای درمانی بود که در انجام آن، همان اندازه که پزشک متخصص نقشداشت، بیمار غیر متخصص هم میتوانست داشتهباشد. «عمران بخارایی» همیشه به دوچیز اهمیت خاص میداد. نقش بیمار در روند بهبودی او و حضور عمیق و آگاهانهی پزشک در گذشتههای دور و نزدیک بیمار. حتی واکنش شوقآمیز و بوسهی فرزندانهی «ماهان دخت» افسردهحال از گونهی «دکتر بخارایی»، نشان از آن داشت که همهچیز دارد در مسیر درست خویش پیش میرود.»
از آنجا که موضوع درمان «ماهاندخت معانیجو» جزو مشغلهی عمیق ذهنی «دکتر بخارایی» شدهبود، او تلاشداشت تا دیگر برنامههای کاری خود را به شکلی تنظیمکند که وزن سنگینکارها، در راستای دیدارهای وی با بیمار جدید و نیز شیوهی «حافظدرمانی« او باشد که بسیاری از پزشکان و رواندرمانان نه تنها از آن غافل بودند بلکه اصولاً نمیتوانستند آن را به عنوان پدیدهای جدی و مؤثر قلمدادکنند. اما «دکتر بخارایی» با ترکیب شیوهی درمانی جستجو در اعماق جان بیمار، جستجو در جسم او و سپس وزیدن نسیم روحپرور شعر حافظ به آستانهی ذهن و شخصیت وی، درصدد بود تا خانوادهی «معانیجو» را از دغدغهی بیماری غیرقابل علاج دخترشان رهایی بخشد. در خلال سهچهار هفته، دیدارهای درمانی «دکتربخارایی» با «ماهان دخت» از مرز دَه دیدار گذشتهبود. در برخی از این دیدارها، «مظفر معانیجو» یا قبل از دیدار و یا پس از آن، گفتگوهای مفصلی را نیز با «عمران بخارایی» انجام دادهبود. در ایندیدارها، او توانستهبود قدم به قدم تا آنجا که «ماهاندخت» آمادگی بیان ذهنیات خویش را داشت، گذاری نسبتاً عمیق بر برخی رویدادهای زندگی او داشتهباشد. یکی از آنها که مربوط به سالهای نوجوانی او بوده، حادثهای بود که به سختی، شخصیت آسیبپذیر «ماهاندخت» را زخمی و «له» کردهبود.
ماجرا از آنجا شروع شدهبود که یکی از خانوادههای منتسب به دربار قاجار، گفتگویی با پدر و مادر وی داشتهبودند مبنی بر آنکه از همان زمان، «ماهاندخت» به عنوان نامزد پسرآنان که حدود دهسال از وی بزرگتر بودهاست، معرفیشود. مادر «ماهاندخت» به دلایل نامعلومی با این کار مخالف بوده اما پدرش در دوراهی تردید، هنوز ماندهبودهاست. علت آن که وی برای دادن پاسخ «بله»، تردید داشته، آن بوده که پسر آن خانواده، در شرارت، بیدانشی، دختربارگی و رفتارخشونتبار با زیردستان خویش، شهرتی به هم زدهبودهاست. اطلاعات «ماهاندخت» از این موضوع، از طریق کانالهای خانگی و توسط خدمتکاران وفادار اینان و آنان، به گوش او رسیدهبود. پدر «ماهاندخت» اندکی از کل ماجرا را میدانست اما به درستی از همهی سیاهکاریهای پسر اطلاع نداشت. از طرف دیگر علت آن که نمیتوانست «نه» بگوید آن بود که پدر آن جوان، در بافتهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جامعهی آنروز ایران چنان نفوذ و امکاناتی داشت که میتوانست یکبیگناه را روز روشن به جرمهای ناکرده به پای چوبهی دار بفرستد و یک مُجرم دهشتناک را در مقابل چشمان مردم، از فرشتگان آسمان نیز معصومتر به جلوه در آوَرَد. «مظفر معانیجو» در میان ترس ناگفته و رهایی از اضطرابهای آینده، در نوسان بود. او با آن که دخترش را بسیار دوست میداشت و به شکل آزادیخواهانهای به عقاید و خواستهایش احترام میگذاشت اما نمیتوانست عامل فشار را از سوی آن خانواده که پسرشان اراده کردهبود تا دختر نجیب و زیبا و هوشیار خانوادهی «معانیجو» را به همسری آیندهی خود درآوَرَد، ندیده بگیرد.
«ماهاندختِ» پانزدهساله، چندماهی در زیر فشار این تصور مرگبار، به شدت در حال خُردشدن بود. پیامها میآمدند و میرفتند. شایعهها یکی پس از دیگری، آسمان شفاف ذهن او را ابری میکردند. سرانجام یکی از دخترخالههای او به نام «سوسن معتضد» که پس از پایان تحصیلاتش در همان زمان از فرانسه به ایران آمدهبود، به فریادش رسید و به «ماهاندخت» چنان توانی بخشید که نه تنها توانست با صراحت با پدر مردد خویش از در مخالفت درآید بلکه حتی با آنچه که از «سوسن» آموختهبود، تهدیدکرد که خانه و کاشانهی پدری را برای همیشه ترکخواهدکرد. دخترخالهی «ماهاندخت» که در فرانسه، در رشتهی مامایی و بیهوشیهای زایمان تحصیل کردهبود، حتی با پدر «ماهاندخت» نیز صحبت کردهبود و او را با همهی وجود متقاعدکردهبود که دست از معاملات انسانی بردارد و رشتهی ارتباط را به شکل سیاستمدارانهای با خانوادهی خواستگار قطعکند. او حتی حاضرشدهبود که در صورت ضرورت، هم با جوان خواستگار و هم با خانوادهی وی از نزدیک ملاقات داشتهباشد و آنان را وا دارد که «تور» ماهیگیری خود را از پیرامون خانوادهی «معانیجو» برچینند. تلاشهای «سوسن معتضد» کار خود را کرد و عقاب خواستگار از آسمان این کبوتر رام و آرام فاصلهگرفت. اما کابوس حاصل از آن فشار روحی، تا یکسال بعد، روح حساس و معصوم «ماهاندخت» را در چنگال خویش نگاه داشتهبود.
البته یاریها و همدلیهای «سوسن»، تعیینکنندهترین نقش را در عادیشدن اوضاعداشت. هرچند سال بعد، پدر «ماهان دخت»، دخترش را به توصیهی «سوسن معتضد» به فرانسه فرستاد تا هم از هیاهوی حاصل از خواستگاری اجباری فاصله بگیرد و هم به فکر تحصیل در رشتهی دلخواه خود که موسیقی بود، بپردازد. البته «ماهاندخت» بیشتر از یکسال در فرانسه نماند و از آنجا بازهم با راهنماییهای «سوسن معتضد» که در اتریش نیز دوستان و آشنایانی داشت، به آن کشور مسافرتکرد. در همان سال اول اقامت در اتریش بود که خانوادهی وابسته به دربار قاجار که در انجام خواستگاری و تحقق آرزوهای خویش شکست خوردهبودند، توانستند یک نفر مزدور را با گذرنامهی سیاسی به اتریش بفرستند تا او بتواند در فرصت مناسب به «ماهاندخت» تجاوزکند. اینتجاوز، دقیقاً علتی جز انتقام نداشت. نکتهی کلیدی در این ماجرا آن بود که جز «سوسن معتضد» هیچکس از این ماجرا آگاه نشد. حتی پدر و مادر «ماهاندخت». «ماهاندخت» پس از این ماجرا زمینگیرشد و تا مرز خودکشی هم پیشرفت. اما «سوسن معتضد» که خیلیها به او «سوسن مقتدر» میگفتند، تمام تلاشش را به کار بُرد تا بتواند «ماهاندخت» را از آن مخمصهی شگفت و دردبار روحی نجاتدهد.
ادامه دارد