تبليغاتX
آوازهای خاربیابان
اشکان آویشن Ashkan Avishan


در بخش پیشین به نامه‌ی خلیفه به سلطان مسعود غزنوی اشاره‌کردیم که از او خواسته‌بود تا «حسنک وزیر» را به جرم قرمطی بودن، به دار مجازات بیاویزد. محمود غزنوی که هیچ نشانه‌ای از قرمطی بودن وزیر خود نداشت، نه تنها زیر بار سفارش خلیفه نرفت بلکه با قاطعیت از وزیر خود دفاع کرد. اما مرگ محمود و به روی کارآمدن مسعود غزنوی، میدان را به دست شخصیتی چون «بوسهل زوزنی» سپرد  که نه تنها انسانی با انصاف نبود بلکه مرتب در حال ویران کردن سرای کسانی بود که او آن‌ها را دشمن خویش و یا مخالف می‌پنداشت. «حسنک وزیر» یکی از آن کسان بود که بوسهل زوزنی، کینه‌ی عمیق او را به دل داشت.

 

«ملاسلیم کبوترانی» که انگار سال‌هابود شنونده‌ای نداشته‌ و مهم‌تر از همه آن که کسی حتی از او، پرسشی چنان عمیق، آن هم به تصادف مطرح نکرده‌ بوده‌است، دوست داشت تا آن‌جا که می‌تواند، اندیشه‌های خویش را که حاصل سال ها مطالعه‌ی تاریخ و جوهر تاریخ بوده به بیان درکشد. من در نگاه او، این شوق را آشکارا می‌خواندم که چگونه، قدم به قدم، از لابلای اندیشه‌های دیرینی که در ذهن داشت، نکته‌های جالب و تأمل‌برانگیز را به کلام در می‌کشید و در اختیار من و ما می‌گذاشت. مشکل اساسی در این ماجرا آن بود که در آن هنگام نه من توانایی به چالش‌کشیدن ذهنیات او را داشتم و نه دوستم «مرتضی» می‌توانست حتی کلامی در این زمینه برزبان بیاورد. درست است که من با شنیدن حرف‌های او، گُل از گُلم می‌شکفت اما این بدان معنی نبود که به سادگی می‌توانستم همه‌ی رویدادها را به سادگی از هضم و درک خویش‌بگذرانم. با وجود این، حرف‌های او برای من، هم شنیدنی‌بود و هم شوق‌برانگیز. «ملاسلیم» چنین ادامه‌داد:

 

«نکته‌ی مهم در این ماجرا که آشکارا همه‌جا از سوی «بوسهل» و مأموران او مطرح می‌شده، همان «قرمطی» بودن «حسنک» بوده‌است اما تحمیل‌کردن این «جرم» ناکرده بر او ، در عمل پوششی بوده‌است برای نشان‌دادن کینه‌ی بسیار عمیقی که این «عزیزکرده‌«‌ی امیر مسعود غزنوی نسبت به وی داشته‌است. در این‌جا باید به این نکته اشاره‌کنم که «قرمطی‌بودن» حتی انجام یک عمل هم نیست. بلکه داشتن یک «باور» است. اما در فضایی که کوچک‌ترین نگاه‌ها و حرکت‌ها، می‌تواند به بزرگ‌ترین جرم‌ها تعبیرگردد چه جای آنست که انسان تمایزی میان «باور» به یک اندیشه و عمل به آن، داشته‌باشد. درست است که «بوسهل‌ زوزنی» از زیردستان «حسنک» بوده و حتی به دستور او به زندان افتاده بوده‌است اما شاید که این نوع انتقام‌ گرفتن از سوی او، تنها به «حسنک وزیر» ختم نمی شده‌است. البته از تاریخ بیهقی برنمی‌آید که آیا بوسهل فقط یک‌بار به زندان افتاده و یا بارها مزه‌ی زندان‌های محمودی را چشیده‌بوده‌است. اما گذشته از این موضوع، در این نکته تردید نیست که یک‌بار از زندان رفتن‌های او دقیقاً به همان جرمی بوده‌است که او خود بعدها، «حسنک» را بدان متهم‌کرد و «مسعود» را نیز واداشت تا وی را سرانجام برداربیگناهی بیاویزد. البته وقتی «ابوالفضل بیهقی» از رنج و تعب‌هایی که «بوسهل»‌کشیده‌است نام می‌برد، آشکار نیست که آیا توجه او به زندان‌رفتن‌های مکرر اوست و یا منطورش برخی تنبیه‌های دیگر از قبیل در خانه نشستن و یا مصادره‌ی اموال او بوده‌است.

 

تصویری که «بیهقی» از آماده‌سازی افکارعمومی توسط حاکمیت برای به دارآویختن «حسنک» می‌دهد، خود نشان از آن دارد که مردم، او را نه تنها دوست داشته‌اند بلکه برایش حرمت بسیار قائل بوده‌اند. همین که دستگاه روابط عمومی مسعودی به کمک «بوسهل» و دیگر مأموران وفادار او، تصمیم می‌گیرند که به شکل ساختگی، مأمورانی را با لباس فرستادگان خلیفه‌ی بغداد به بیرون از شهر غزنین بفرستند و آن‌ها وانمودسازند که از فرستادگان خلیفه هستند که حکم اعدام حسنک را با خود آورده‌اند، حکایت از آن دارد که برای فریب افکار مردم دوست‌دار «حسنک»، می‌بایست تمهیدات دقیقی را فراروی خود داشت. «بوسهل زوزنی» و دیگر پسریان یعنی طرفداران «مسعود غزنوی»، به این هم قناعت نمی‌کنند و مشتی مزدور را به اطراف محل اعدام «حسنک» می‌آورند تا در هیأت مردم کوچه و بازار ظاهرشوند و خوشحالی «خلقی» خویش را از دیدن به‌دارآویختن آن مرد ابرازدارند و پس از پایان یافتن مراسم اعدام، جسد بی‌جان و به دارآویخته‌ی او را نیز سنگباران‌کنند. به یاد داشته‌باشیم که «ابوالفضل بیهقی»، آن‌چه را که در این زمینه نوشته، در سال‌هایی انجام‌داده که دیگر دبیر دربار غزنویان نیست و مُحتسبان حاکم برکار او نظارت ندارند. در غیر این‌صورت چگونه می‌شد که در آن دستگاه خدمت‌کرد و حقوق‌گرفت و سیاه‌کاری‌های ننگ‌آور آنان را نیز به آیندگان انتقال‌داد. جای تردید نیست که افرادی نظیر «بوسهل» و «مسعود غزنوی» و دیگر مأموران «معذور» او، این شعور و آینده‌نگری را نداشتند که بتوانند دریابند که تاریخ، دیر یا زود، کارهای آنان را به روشنایی نگاه آیندگان خواهدکشانید.

 

از یاد نبریم که «بوسهل‌زوزنی»، قبل از آن که به جرم «قرمطی»‌بودن در دوران سلطنت محمود غزنوی به زندان بیفتد، یکی از خدمتکاران و کارکنان دون‌پایه‌ی «حسنک‌وزیر» بوده‌است. اما طبیعی است که چرخ روزگار، همیشه با یک آهنگ نمی‌چرخد. از طرف دیگر باید این‌را نیز دانست که در همه‌ی نظام‌های دیکتاتوری، که همیشه اراده‌ی یک فرد و یا یک خاندان بر امور زندگی مردم حاکم‌است، وقوع چنین حوادثی، جزو رویدادهای روزمره‌ی سیاستمداران و زندگی مردم به شمار می‌آید. همیشه در همه‌جا، افرادی از این دست هستند که تلاش می‌ورزند تا با دو به هم‌زنی و ایجاد تنش در میان افراد، از یک‌طرف مخالفان خود را زمین‌گیر و نابودسازند و از طرف دیگر، زمینه‌ی ترقی خویش را برای دریافت‌ مقام، قدرت و ثروت فراهم‌آورند. افرادی این چنین، تنها در حکومت‌هایی از این دست، می توانند، اوضاع را به نفع خویش تغییردهند که نه سنگ بتواند روی سنگ بایستد و نه قانون بتواند محلی از اعتبار و احترام داشته‌باشد. حتی اگر این قانون، قانونی باشد که خود آن‌ها برآن مُهر تأیید کوبیده‌با‌شند. از این‌رو در چنان شرایطی، فقط اراده‌ی افراد است که قِداست‌دارد. اما در حکومت‌هایی که قانون هنوز بیش و کم می‌تواند نفس بکشد، دسیسه‌های چنین افرادی در عمل نمی‌تواند چندان کارگر بیفتد. واقعیت آنست که «بوسهل زوزنی»های دسیسه‌گر همیشه بوده‌اند و خواهند بود اما در این میان، می‌بایست شخصیت هایی مانند «مسعود غزنوی» نیز بوده باشند که برای رسیدن به قدرت، از کورکردن چشم برادر خویش نیز نگذرند. درست است که «حسنک‌وزیر» در تاریخ، به عنوان شخصیتی مطرح‌شده که می‌توان او را «شهید» وفاداری خویش به اصول اخلاقی و انسانی و در نهایت، قربانی مظلوم توطئه های حکومتی فاسد و آشفته دانست. اما باید بر این نکته تأکید ورزید که این «شهادت» هیچ پیوندی با مذهب و یا پدیده‌های مذهبی ندارد. اگر «حسنک» توانسته‌است از میان سکوت مرگ‌بار زبان‌های بریده و تاریک‌خانه‌های کلام ممنوع، نام و سرگذشت خود را به این سوی زمان فراکشد، مرهون هیچ‌کس دیگر جز قلم شفاف، محکم و همدلانه‌ی «ابوالفضل بیهقی» نبوده‌است که توانسته، تصویر پر احساس، دلیر و پرغرور او را در خلال تاریخ خویش ترسیم‌کند. به یاد داشته‌باشیم که بسیاری از شخصیت‌هایی که در طول تاریخ به پای چوبه‌ی دار رفته‌اند، چه بسا دلیری‌ها و غرورهای تحقیرکننده‌ی آن‌ها بر دشمن، از رفتار «حسنک‌وزیر» هم قوی‌تر بوده اما در آن وضع و حال، جای سخن‌پرداز توانا و وفاداری مانند «ابوالفضل بیهقی»، خالی بوده‌است.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:59  توسط A.Avishan  | 


توضیحات «ملاسلیم کبوترانی» در باره‌ی تاریخ بیهقی و شخصیت‌های بازیگر آن، نشان از آن داشت که او آن را نه به عنوان «درس» بلکه به عنوان پدیده‌ای که جزئی از زندگی تاریخی و اجتماعی کشور ماست، خوانده بود و روی آن تأمل کرده‌بود. در همان دنیای خامی و بی تجربگی، به سادگی می توانستم خشم او را نسبت به ناروایی‌ها و احترام او را نسبت به انسان‌های آزاده و دردمند ببینم. درست است که در آن سن و سال، درکی از کل تاریخ کشور و فراز و فرودهای آن نداشتم اما در آن لحظات که ذهنم جذب حادثه‌ای خاص مانند بردار کردن «حسنک وزیر» شده بود، قطعاً کنجکاوی شورمندانه‌ای در سراسر جانم زبانه می‌کشید. در شماره‌ی پیش بدان‌جا رسیدیم که وقتی خلیفه‌ی عباسی آگاه شد که «حسنک وزیر» به دیدار خلفای فاطمی به مصر رفته‌است، از روی خشم به سلطان محمود غزنوی نامه‌نوشت.

 

«خلیفه به محمود غزنوی نامه‌ای نوشت و در آن یادآور گردید که «حسنک وزیر»، قِرمطی شده‌است. قِرمطیان به کسانی می‌گفتند که از هوادان جنبش قرمطی بودند که بنیانگذار آن شخصی به نام «حَمدان اَشعث/ Hamdan Ashas» بود که در اوسط قرن سوم در کوفه، هوادارانی به گرد خود جمع‌کرده‌بود. اینان معتقد بودند که اسماعیل فرزند امام صادق، آخرین و هفتیمین امام مسلمانان است و به همین دلیل، به نام اسماعیلیان نیز شهرت داشتند. باید این نکته را نیز افزود که در آن زمان اگر به کسی مُهر قرمطی بودن می‌خورد بدان معنا بود که آن شخص، هوادار تفکرات ممنوعه و مخالف حاکمیت وقت‌است. درست مانند اتهام «کمونیست»‌ و یا «محارب» داشتن در دوران کنونی. البته این نوع برخورد خلیفه با سلطان غزنوی که به یک دشمن خانگی آن‌هم از نوع یک مقام درجه اول سیاسی اشاره می‌کرد بر «محمود» بسیار گران آمد. اگر گوینده‌ی آن اتهام، کسی جز خلیفه‌ی عباسی نمی‌بود، شاید که سلطان محمود، به کمتر از مرگ او راضی نمی‌شد. اما در مقابل خلیفه که تأیید معنوی و مذهبی او برای سلطان غزنوی، اهمیت بسیارداشت، چه می‌توانست کرد جز آن‌که جوابی بنویسد و بگوید که من، خود تضمین‌کننده‌ی آنم که «حسنک» از چنین اتهام‌هایی مبرّاست. او «حسنک» را به خوبی می‌شناخت و حرف خلیفه را عمدتاً ناشی از یک سوء دریافت و یا توطئه‌ی اطرافیان او تلقی می‌کرد.

 

سلطان محمود غزنوی در جواب خلیفه‌ی عباسی نه تنها از «حسنک» دفاع کرده‌بود بلکه به وی پیغام داده‌بود که حرف شما از این جهت درست نیست که من خود از دشمنان سرسخت قرمطیان هستم و هرجا آنان را ببینم، حسابشان را می‌رسم. چگونه ممکن است من وزیری داشته‌باشم در بغل‌گوشم که قرمطی ‌باشد و من از آن آگاه نباشم؟ واقعیت آنست که دفاع سلطان محمود از «حسنک»، دفاع از شخص او نبود. دفاع از اعتبار شخصیت، سازمان اداری، نظامی و جاسوسی خود او بود. اگر سلطان محمود، به هردلیلی بر «حسنک» با همه‌ی دُرُستکاری و اعتباری که داشت، خشم می‌گرفت، همه‌ی آن اعتبارها و گذشته‌ها را به فراموشی می‌سپرد. اما در چنان شرایطی که او در طول خدمات سیاسی «حسنک»، کوچک ترین بدگمانی فکری و رفتاری نسبت به صداقت وزیر خود نداشت، چگونه ممکن بود بیگانه‌ای از هزاران فرسنگ راه، به او اخطارکند که در خانه‌ات، دشمن بزرگی در کمین نشسته‌است. واقعیت آنست که در همان گیر و دار تذکر خلیفه، اگر «حسنک وزیر»، قرمطی هم بود و سلطان محمود می‌بایست جان او را به قربانگاه بفرستد، برای حفظ اعتبار خویش، لازم بود که در آغاز، مقاومت و انکارکندتا آب‌ها از آسیاب بیفتد و سپس به بهانه‌ای دیگر، دشمن خانگی خویش را سر به نیست‌سازد. چنین سیاست‌ها و شیوه‌هایی در ایران ما، از رایج‌ترین اقدامات صاحبان قدرت در برابر دوستان و دشمنانشان بوده‌است. واقعیت آنست تا زمانی که محمود غزنوی زنده‌بود، حسنک در اوج اقتدار و اعتبار، در مقام وزیر اعظم محمود غزنوی، به کار اداره‌ی امور مملکت مشغول‌بود.»

 

«ملاسلیم» چنان غرق در تاریخ بیهقی‌بود که شاید کسی گمان نمی‌کرد که ممکن است صحبت‌های شیرین او، از یک‌طرف برای من سنگین‌باشد و برای «مرتضی» به کلی غیر قابل فهم. اگر «مرتضی» با من به روستای «کبوتران» آمده‌بود نه از آن رو بود که در پی کشف اندیشه‌ای و یا دریافت پاسخی به سؤالی باشد. خصلت همراهانه‌ی او و نیز توصیه‌ی پدرش، او را به نوعی در «چاله»‌ی صحبت‌های غیرقابل فهم آن مرد مهربان انداخته‌بود. صرف‌نظر از سنگینی مفاهیم، لحن گرم و مهرآمیز «ملاسلیم» و کنجکاوی «دانش»‌جویانه‌ی من موجب شده‌بود که هیچ نشانه‌ای که حکایت از خستگی من داشته‌باشد، از خود بروز ندهم. «ملاسلیم» همچنان صحبت می‌کرد:«البته باید این نکته را نیز بگویم که شخصیت محمود غزنوی، تفاوت‌های بزرگی با شخصیت فرزندش سلطان مسعود داشته‌است. درست است که سلطان مسعود در دوران رشد خویش، همیشه هویت یک شاهزاده را داشته اما پدرش در تربیت او و برادرش «محمد»، گاه سخت‌گیری‌های جدی نیز می‌کرده‌است. اما به جز شجاعت و جنگ‌آوری که از خصلت‌های مسعود در دوران جوانی و حتی نوجوانی او ذکرشده، باید گفت که او خیلی زود، به دره‌ی فساد در همه‌ی عرصه‌های زندگی سقوط‌کرده‌است. پُرخوری‌های بی‌حساب، از او چنان انسان چاقی ساخته‌بود که به زحمت قادر بود کاری انجام‌دهد. در نوشیدن مشروبات الکلی چنان زیاده‌روی می‌کرد که دائماً در حال مستی به سر می‌بُرد. در همان زمانی که پدرش در غزنین حکومت می‌کرد او در قصر هرات، دور از چشم پدر و حتی مربی خویش، یکی از اتاق‌های آن را با نقاشی‌های زنان عریان آراسته‌بود که در اصطلاح آن روزگاران به نام تصاویر «الفیه و شلفیه/ Alfieh & Shalfieh» نامیده می‌شد. در همان زمان، پدرش حتی مأمورانی مخفی بر پسر گمارده بود که اگر دست از پا خطاکند به وی گزارش‌دهند. در حالی که پسر نیز متقابلاً مأموران دیگری در دربار پدر گمارده بود تا اگر پدر به چیزی نسبت به او مشکوک شود، فوراً به وی اطلاع‌دهند تا اقدامات مناسب و لازم را انجام‌دهد. البته به نظر نمی‌رسید که این جاسوس‌گماری‌های پدر برپسر، جنبه‌ی سیاسی داشته‌باشد. بلکه بیشتر از بُعد اخلاقی و رفتاری بوده که پدر دوست داشته‌است پسرش، تربیتی آرزویی داشته‌باشد. حتی وقتی که پدر مطلع شده‌بود که فرزندش مسعود، اتاقی را به تصویرهای غیر اخلاقی اختصاص داده‌است، مأمورانی را بدان‌جا فرستاده‌بود تا از درستی و یا نادرستی آن اطمینان یابد. اما جاسوسان مسعودی، قبل از رسیدن مأموران پدر، او را از خطر آگاه کرده‌بودند. از همین‌رو، وی فرصت یافته‌بود تا همه‌ی آثار «جرم» را از میان ببرد و یا جا به جا کند.

 

البته وقایع بعدی نشان‌داد که نگرانی های پدر، چندان بی‌مورد نبوده‌است. از همین‌رو هنگام مرگ، او پسر بزرگ‌تر خود، «محمد» را به جانشینی خویش انتخاب‌کرد. اما «مسعود» مانند بسیاری از ولایت‌عهدان دیگر شاهان در طول تاریخ، تصمیم پدر را محترم نشمرد و به همین دلیل بر برادر بزرگ‌ترشورید. اول او را کور کرد و سپس به کنج زندان انداخت. اما به هرصورت با مرگ محمود غزنوی، دوران اعتلای «پدریان» سپری‌شد و «پسریان» یعنی هواداران مسعود، در پی کار و ساز دیگری بودند. یکی از آن میدان‌داران، «بوسهل زوزنی» بود که از مدتی پیش تا زمان به سلطنت رسیدن سلطان مسعود، به دستور حسنک‌وزیر در زندان به سر می‌برد. در همان گیر ودارها، «بوسهل زوزنی» و «خواجه احمد میمندی» که او نیز به دستور حسنک زندانی شده بود، از زندان گریختند و در گیر و دار مبارزه‌ی مسعود با برادرش محمد، به برادر کوچک‌تر یعنی مسعود پیوستند. پیوستن اینان به  مسعود و در رأس آن‌ها «بوسهل زوزنی»، زمینه‌ی آن فراهم شد که سیلابی از کین و نفرت نسبت به حسنک وزیر، گستره‌ی ذهن سلطان مسعود را سرشارکند. سلطانی که ذهنش را پُرخوری و مستی شبانه‌روزان سرشار کرده‌بود، دیگر عقل انسانی و سیاسی‌اش در اختیار خود او نبود. در اختیار کسانی بود که اطراف او را گرفته‌بودند و با همه‌ی وجود در پی بیرون راندن پدریان از دایره‌ی قدرت بودند.

ادامه‌دارد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:59  توسط A.Avishan  | 


«ملاسلیم کبوترانی» با حوصله‌ای پدرانه، ماجرای آشنایی و ازدواج خود را با همسر از دست‌رفته‌اش «ناهید خجسته» و نیز ماجرای کتاب‌خوان‌شدنش را برای من و «مرتضی» شرح‌داد.  او از آن شخصیت‌هایی بود که دور از هرگونه پرداخت‌های حاشیه‌ای اغراق‌آمیز و یا تحقیرکننده، دوست‌داشت قبل از هرچیز، پنجره‌ای به افقی زندگی خود بازکند. شاید این خواست، بیشتر از آن‌رو بود که او از یک‌سو در محیط جغرافیایی غیر معمول یعنی در روستا زندگی می‌کرد و از طرف دیگر، مردی بود که در بستر زمان، شخصیتش دور از محیط روستا به کتاب و بحث و فحص‌های فلسفی گره می‌خورد. البته برای ما در آن سن و سال، مهم آن نبود که او یک شخص روستانشین است یا شهرنشین. آن‌چه اهمیت‌داشت گرفتن پاسخ پرسش‌هایی بود که در ذهن من جابه جا می‌شد و در فقر فرهنگی حاکم برشهر از یک سو و نداشتن ارتباط با افراد کتاب خوان و اهل پژوهش از سوی دیگر، در اوج سردرگمی، می بایست کسی را برای دریافت پاسخ‌ پرسش‌های خویش پیدا می‌کردم.  آشنایی با «ملاسلیم» و زندگی لطیف و غم‌انگیز او، ناشی از یک تصادف محض بود.»  

 

«ملاسلیم» به حرف‌هایش چنین ادامه‌داد:«مرگ «حسنک وزیر» از چند دیدگاه در تاریخ کشور ما، اهمیت خاصی پیداکرده‌است. نخست آن که شخصیتی مانند «ابوالفضل بیهقی» نوزده سال از عمر خود را در کنار «بونصر مُشکان»، رئیس دیوان رسالت غزنویان سپری کرده‌است. او از دوست‌داران و شاگردان وفادار «بونصر مُشکان»  بوده و در ادامه‌ی همان درس‌آموزی‌ها، تلاشش بر آن قرارگرفته که پا را از جاده‌ی عفاف قلم و وفاداری غیر قابل انکار به تصویرگری رویدادها، خارج نگذارد. ابوالفضل بیهقی تنها یک تاریخ پرداز وفادار نیست. او گذشته از وفاداری، به تصویرگری وقایع، با انصافی احترام برانگیز، هم از کسانی صحبت می‌کند که سخت بدانان احترام می‌گذارد و دوستشان‌دارد و هم به کسانی می‌پردازد که از آنان خوشش نمی‌آید اما علت خوش نیامدن خویش را نه تنها ذکر می‌کند بلکه حتی به یادآوری توانایی های همان افراد نیز می پردازد.  طبیعی است که در برخی لحظات، گذشته از وفاداری و انصاف، تبدیل به انسانی می شود که حکم‌های ارزشی خویش را برپایه‌ی عام‌ترین و پذیرش‌بارترین ارزش‌های انسانی صادر می‌کند و باکی ندارد که حتی در جایی، «قلم را لختی بگریاند».

 

اینک پس از گذشت سالیان بسیار از آن روزگاران، باید اعتراف‌کنم که بسیاری از سخنان «ملاسلیم کبوترانی» برای من و حتی دوستم «مرتضی» چندان قابل درک نبود. اما او در ذهن من چنان تصویری ایجادکرده بود که مرا برآن داشت که در اولین فرصت‌های زندگی که امکان مطالعه‌ی تاریخ بیهقی برایم فراهم‌شود، به سراغش بروم. جالب‌تر از همه آن که او اِشراف عمیقی به تاریخ بیهقی داشت و به سادگی می توانست رشته‌ی حوادث را به یکدیگر پیوند زند و از آن‌ها نتیجه‌ای را که در پی آنست به دست بیاورد. من به روشنی می‌توانم او را در مقابل خویش مجسم‌سازم که در ایوان خانه‌اش، در آن هوای اردیبهشتی، من و «مرتضی» را به عنوان میهمان، روی تشکچه‌ای نشانده‌بود در حالی که خود بر گلیم نخنمایی نشسته بود و برای ما با شوقی توصیف ناپذیر از زندگی خود و تاریخ بیهقی صحبت می‌کرد. باری، «ملاسلیم» ماجرای «حسنک» را این‌گونه ادامه‌داد:«در این میان، یکی از تصویرگری‌های عمیق و پرکشش او، تصویر شخصیت «امیر حسنک» پسر «میکال» از شاهزادگان سُغدی است که به «حسنک‌ وزیر» شهرت‌دارد. او که از وزیران قابل اعتماد سلطان محمود غزنوی بوده، در دربار وی از اعتبار و قدرت قابل ملاحظه‌ای برخوردار بوده است.

 

البته افرادی از این دست، خاصه آنان که در کشاکش پدیده‌های سیاسی عصر خود قرار می‌گیرند، خیلی زود برای خود دشمنانی دست و پا می‌کنند. اما این بدان معنی نیست که دشمنان مورد نظر، همیشه بتوانند در همان زمان، زهر خود را به جام عمر آن اشخاص بریزند. اینان معمولاً منتظر زمان مناسب می نشینند تا اوضاع به‌گونه‌ای گردد تا آنان بتوانند با برخورداری از حمایت برخی از مهره‌های دست دوم قدرت و یا اگر میسر باشد از حمایت برخی از شخصیت‌های دست اول قدرت، بر سر دشمن یا دشمنان دیرین خویش، آن بیاورند که سالیانی چند در آرزوی آن می‌سوخته‌اند. دشمنانی از این دست، هرقدم مخالفان خویش را زیر نظر دارند تا از کوهی، کاهی بسازند و خدمتی را خیانتی به قلم‌آرند. یکی از این موردها، سفری بود که «حسنک» در دوران وزارت سلطان محمود برای زیارت کعبه از غزنین و از طریق بغداد،قصدش را کرده بود. او پس از زیارت مکه، به علت ناامنی جاده‌ها، این‌بار به جای آن‌که راه بغداد را برگزیند، راه مصر را برگزید و از آن طریق، خود را به عزنین رسانید. طبیعی بود که سیاستمداری چون او، در مصر با خلفای فاطمی و دیگر سیاستمداران خلافت وی، دیدار داشته‌باشد. درآن زمان، همه او را می شناختند و به اعتبار کار و نقش وی آگاه بودند. خلیفه‌ی فاطمی نیز با احترام فراوان از حسنک پذیرایی‌کرد و حتی هدایایی نیز بدو تقدیم‌داشت تا با خود به حضور سلطان محمود ببرد.

 

در این میان به نکته‌ی دیگری که من باید اشاره بکنم آنست که در آن زمان، در عمل، رقابت بسیار شدیدی، میان این دو قطب خلافت، یکی فاطمیان در مصر و دیگری عباسیان در بغداد، در جریان بود. هریک از آنان دوست داشتند که مرکز مراجعه و قدرت همه‌ی مسلمانان منطقه و جهان باشند. همین رقابت، زمینه را برای کینه‌توزی‌ها و دسیسه‌های گوناگون، فراهم می‌ساخت. از یک‌سو، این حوزه‌ی جغرافیایی یعنی مصر، خود را قطب اسلام و جانشینان به حق پیامبر می‌دانست و از سوی دیگر، آن حوزه‌ی جغرافیایی یعنی بغداد، نیز همان ادعاها را در سر می‌پرورانید. البته باید بدین نکته اشاره‌کنم که رابطه‌ی متقابل و «دستورگیرانه»‌ای که از نظر مذهبی بر فضای سیاست غزنویان جاری بود، رابطه با بغداد بود نه با مصر. نقش خلیفه‌ی عباسی در بغداد، بیشتر نقش تأییدکننده‌ی سیاست‌های شاهان ایران را در این دوران داشت. شاهان ایران، برای کسب مشروعیت در ذهن مردمان خویش، نیاز به تأیید خلیفه‌ی بغداد داشتند. از این جهت، این عمل «حسنک» که مستقیم از دربار خلفای فاطمی مصر راهی غزنین شود بربغدادگران آمد. این کار برای آنان بدان معنا بود که انگار یک وزیر قدرتمند پادشاهی محمود غزنوی، به خلافت عباسی توهین رواداشته‌باشد. از این‌رو، خشم و کین آنان تا آن‌جا برانگیخته‌شد که خلیفه‌ی عباسی، در نامه‌ای به محمود غزنوی، «حسنک» را قَرمطی خواند و خواستار اعدام اوشد. با آن که چندی بعد به دستور سلطان محمود، همه‌ی هدایای خلیفه‌ی فاطمی نیز به بغداد فرستاده‌شد اما در آتش فروزان خشم آنان تأثیری نبخشید.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:38  توسط A.Avishan  | 


در بخش پیشین، «ملاسلیم کبوترانی» به نکاتی از قبیل «درد دانایی» اشاره کرده‌بود و خوشحال بود که پس از آشناشدن با دنیای متفکران، امکان آن را یافته‌بود که به پاسخ برخی از پرسش‌های زندگی دست‌یابد. درد دانایی از دیدگاه او از آن دردهاست که انسان آن را به «خوشبختی» در فضایی از نادانی و بی‌خبری ترجیح می‌دهد. او به گونه‌ای بسیار متواضعانه به زندگی گذشته‌ی خود که هیچ‌گونه پیوندی با دنیای کتاب نداشته‌بود اشاره‌کرده بود. همچنین گشوده‌شدن دریچه‌ای جدید به دنیای کتاب و اندیشه را مرهون آشنایی خود با همسر جوان و از دست رفته‌اش «ناهیدخجسته» می‌دانست که با او و خانواده‌ی فهمیده و فرهنگی وی در آرامگاه حافظ آشناشده‌بود و همین آشنایی، او را به مرکز مهربانی‌های این خانواده و ازدواج با دخترشان «ناهید خجسته» پیوند داده‌بود.»

 

من نیز تا آن زمان به کسی تا این میزان از هوشیاری و در عین حال تواضع، برخورد نکرده‌بودم. اگر پدر «ناهید» برای مطالعه‌ی کتاب یا مطلبی نیاز به سه ساعت وقت‌داشت، مادرش، فقط با نیم‌ساعت وقت از عهده‌ی مطالعه و درک آن مطلب یا مطالب برمی‌آمد. گذشته از این‌ها، او نه تنها سنتورنوازی ماهر بود بلکه صدای بسیار دل‌انگیزی داشت. صدایی که حتی آن را به دخترش «ناهید» و نوه‌اش «گلابتون» که دختر من باشد انتقال داده‌است. او از زنانی بود که با رغبت و شوق، وقت فراوانی را به تر و خشک‌کردن اعضای خانواده‌ی خویش اختصاص می‌داد. تر و خشک‌کردن شوهر و دو فرزند و انجام کار‌های روزانه، تقریباً مجال به خود پرداختن را از او گرفته بود. در آن خانواده، کتاب خواندن، جزو ابتدایی‌ترین کارهای روزانه‌ی افراد بود. پدرش در این زمینه، حریفی نداشت. نه تنها تلاش می‌کرد تا آخرین کتاب‌های ارزشمند ادبی را بخرد بلکه خواننده‌ی دائمی چند و چندین مجله‌ی ماهانه و هفتگی نیز بود. طبیعی‌است که چنین رفتاری، تأثیر بلافصل خود را بر «ناهید» نیز گذاشته‌بود. دختری آرام، عمیق و خوش سخن.

 

خلاصه‌بگویم که ازدواج ما خیلی سریع سامان‌گرفت. «ناهید» نیز پیش از آشنایی با من، تصمیم گرفته‌بود که راه پدر و مادرش را در زمینه‌ی شغلی ادامه‌دهد و از همین‌رو، کار معلمی را انتخاب کرده‌بود. او حتی درخواست استخدام خود را نیز داده‌بود و پس از طی مراحل اداری، به او ابلاغ کرده‌بودند که می‌تواند از اول مهرماه آن‌سال، کار خود را در یکی از مدارس آن شهر آغاز‌کند. از طرف دیگر، دیدار غیرمترقبه‌ی ما و بدل‌شدن آن به ازدواج، برنامه‌های او را به کلی عوض‌کرد. من اهل ماندن در کازرون نبودم. این را در همان آغاز و قبل از توافقمان برای ازدواج گفته‌بودم. پدر و مادرش نیز همه‌ی اختیار را به عهده‌ی «ناهید» گذاشته‌بودند. من خیلی ساده و آشکار گفته‌بودم که یک‌روستایی ساده بیش نیستم و حتی قراربوده‌است که مغازه‌ای در زمینه‌ی فروش خوارو بار با یکی از دوستانم بازکنم که البته با مرگ پدرم همه‌ی برنامه‌ها به هم‌ریخته‌بود. برایشان توضیح داده‌بودم که آن چه از مال دنیا دارم مقداری ملک پدری است که می‌تواند زندگی من و خانواده‌ام را به خوبی تأمین‌کند. طبیعی است که اگر کاری درخور توانایی و تحصیلاتم که بیشتر از شش‌کلاس نیست پیداکنم از انجام آن دریغی نخواهم‌داشت. اما با توجه به پایین بودن مدرک تحصیلی‌ام ، گزینه‌های فراوانی در اختیارم نیست. چه پدر و مادر ناهید و چه خود او، همه‌ی توضیحات مرا قبول‌کرده‌بودند.

 

در واقع باید گفت که رضایت آنان بستگی به رضایت «ناهید» داشت. ناهید هم که یک‌پارچه شور و عشق بود، برایش زندگی کردن در کنار من، از هرچیز دیگر بیشتر اهمیت داشت اگر چه در روستای دورافتاده‌ی «کبوتران» و صدها فرسنگ دور از کانون گرم خانواده‌ی پدر و مادرش باشد. او قبل از آن که در دنیای ذهنی خویش مانند بسیاری از دختران خام و جوان، تصویری از یک قصر خیالی، مشتی خدمتکار و دنیایی از بیا و بروها و بریز و بپاش‌ها داشته باشد، در اندیشه‌ی آن بود که خوشبختی اگر فقط در اسراف و رفاه بیش از حد نیاز باشد، او با آن میانه‌ای ندارد. «ناهید» حتی قبل از آن‌که معاشرت چندانی با من داشته‌باشد، به بسیاری از پدیده‌های زندگی، خاصه دانایی و خوشبختی، همان نگاهی را داشت که من داشتم. این نکته به نظر من چندان شگفت نیست اما از آن تصادف‌های مبارک است که یک زوج می‌توانند زندگی پربار و دلپذیری را پیش رو داشته‌باشند. من به «ناهید» گفته‌بودم که نیاز به آن نیست که از خانه‌ی پدری، چیزی باخود بیاورد مگر کتاب‌هایی را که دوست‌دارد. هرچند آن‌ها را ما خود نیزمی‌توانستیم دوباره بخریم. البته پس از تشکیل زندگی مشترک، من نیز در اداره‌ی اوقاف شهرمان مشغول به‌کارشدم. پدرم در آن‌جا آشنایان زیادی داشت. درست است که او دیگر زنده‌نبود اما اعتبار و احترامش بر سرجای خویش باقی‌بود.

 

مخصوصاً که او سال ها قبل از مرگش، مقداری از املاک خود را برای کارهای خیریه، وقف کرده‌بود. شاید جالب باشد اگر بگویم که پدرم به طور مشخص در وقف‌نامه‌ی ملکی خویش به اداره‌ی اوقاف نوشته‌بود که من درآمد حاصل از این املاک را در راه راه‌اندازی و کمک به دخترانی می‌کنم که پدران و مادرانشان از عهده‌ی تأمین مخارج تحصیل آنان برنمی‌آیند. اداره‌ی اوقاف، هرساله مسؤلیت دارد که نوع مصرف این درآمدها را به یک هیأت ممیّزی و نظارت گزارش‌دهد. البته مسؤلان اداره‌ی اوقاف از شیوه‌ی کار او به شدت آزرده خاطر شده‌بودند. اما او گفته‌بود که اگر تن به این پیش‌شرط ندهند، خود او، املاک مورد نظر را در اختیار یک هیأت خیریه‌ی مستقل از اداره‌ی اوقاف می‌گذارد و از آن‌ها همان خواستی را خواهد داشت که از اینان داشته‌است. به طور طبیعی، اداره‌ی اوقاف نه تنها تن به شرایط پدرم داده‌بود بلکه از او بسیار سپاسگزاری هم کرده‌بود. داشتن چنان تصویری قاطع و خیرخواهانه از پدرم در ذهن مسؤلان و کارکنان اداره‌ی اوقاف، موجب شد که آنان مرا به عنوان کارمند خویش استخدام کنند. اما این را نیز بگویم که با مرگ ناگهانی و فاجعه‌بار «ناهید»، من نیز از اداره‌ی اوقاف مرخصی بدون حقوق‌گرفتم و بعد هم هرگز پایم را به آن اداره نگذاشتم. از آن زمان تا کنون، کار من به شکلی، با خواندن و نوشتن و پیاده‌روی های روزانه در اطراف «کبوتران» پیوند خورده‌است. دخترم در بندرعباس، به عنوان آرشتیکت کار می‌کند و سالی یکی‌دوبار با شوهر و فرزندانش به من سر می‌زند. راهی را که «ناهید» و خانواده‌اش برای من به دنیای کتاب گشودند، تا هم‌اکنون ادامه‌یافته‌است و گمان ندارم که من در این پاییز عمر بخواهم یا بتوانم کار دیگری انجام‌دهم.»

 

من و «مرتضی» با حالتی محو و از خود بیرون‌شده، ناگهان از کازرون و خانه‌ی پدر و مادر «ناهید» و اداره‌ی اوقاف و سپس شهر بندرعباس، خود را در کنار «ملاسلیم» در روستای «کبوتران» احساس‌کردیم. زبان نرم، کلام ساده و قابل فهم او پس از چندین دهه، هنوز در گستره‌ی ذهن و گوش من زنگ می‌زند. دوست‌داشتم که او باز هم مرا و «مرتضی» را به گذشته‌ها ببرد و از لذت‌های دانایی خویش و تجربه‌های درس‌آموز زندگی‌اش که تا آن زمان کمتر کسی با این چنین حوصله برای من و ما صحبت کرده‌بود، صحبت‌کند. اما «ملاسلیم» که حواسش به پرسش من همچنان باقی بود، گفت:«حالا با این مقدمه‌ها می‌خواهم به سؤالی که کرده‌بودی، جواب‌بدهم. واقعیت آنست که «حسنک وزیر در دوره‌ی سلطان محمود و پسرش مسعود غزنوی، اولین وزیر و آخرین وزیری نبوده‌است که به علت بدگویی اطرافیان و برانگیختن خشم شاهان و حاکمان، کشته می‌شود. قبل از او چنان بوده و پس از وی نیز، همین حکایت، ادامه داشته‌است. اما این که بردار زدن حسنک‌وزیر تا این حد در طول تاریخ، مورد توجه مورخان و تحلیل‌گران ادبی، اجتماعی و سیاسی قرارگرفته، شاید بیشتر از آن‌رو باشد که عوامل خاصی بر برجستگی این واقعه به عنوان یک پدیده‌یی دردناک کمک کرده‌است. درست مانند زهرخوردن سقراط، حکیم یونانی از دست زندانبان خویش. سقراط نیز اولین و آخرین نفری نبوده که جام شوکران را چه در خانه و چه در زندان دشمن، سرکشیده‌است. بلکه عوامل گوناگونی در طول تاریخ، دست به دست هم داده و مرگ او را از آن مرگ‌های باشکوه و پرحرمت تاریخ کرده‌است. تفاوت مرگ سقراط با مرگ حسنک در آنست که اولی، چهره‌ای جهانی دارد و مردی است اهل فلسفه و دومی چهره‌ای محلی و منطقه‌ای دارد و مردی است از تبارسیاست.»

ادامه دارد


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:7  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}