تبليغاتX
آوازهای خاربیابان - تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس (بخش پنجم )
اشکان آویشن Ashkan Avishan

 

من برای این‌که بتوانم خوانندگان ارجمند را به تماشای تصویرهای ذهنی‌ام از دهقان توس ببرم، ناچارم به بخشی از گذشته‌های زندگی‌ام، تا آن‌جا که حافظه‌ی انسانی‌ من در این رابطه، مدد می‌کند، بازگشتی نقادانه داشته‌باشم. گذشته‌هایی که به شکلی، کم یا زیاد، پیوندی با اندیشه‌ها و تأثیرهای تاریخی فردوسی و شاهنامه‌ی او پیدا کرده‌است. تأثیرپذیری‌های من از مردم، از دریافت مردم، از ستایش و احترام یا بی‌اعتنایی و ناآگاهی آنان، مجموعه‌ای است از آن تصویر تاریخی و اجتماعیِ غیر آکادمیک من از دهقان توس.

 

یکی از هم‌بازی‌های من که با پسر آقای قنبرزاده دوست بود، راه مرا به خانه‌ی او و در پی آن، به دنیای شاهنامه‌ی فردوسی و عشق شورانگیز بیژن و منیژه بازکرد. در آن‌جا بود که من کاظم مقدادی را دیدم. در همان خانه‌ بود که من از زبان او، با «گرگین» پهلوان اما اندکی حسابگر، با «بیژن» دلیر و کنجکاو، با «گیو» نگران و زخم‌خورده از ناپدیدشدن فرزند، با «منیژه»‌ی عاشق و گستاخ اما اسیر در مناسبات آهنین یک جامعه‌ی پدرسالار به رهبری پدری چون «افراسیاب» تورانی و با «گرسیوز» بداندیش آشناشدم. قنبرزاده یکی از اتاق‌های آن منزل بزرگ را که قبلاً همه‌ی آن مال کاظم بود، طبق قول و قراری که قبل از فروش با وی گذاشته‌بود، در اختیار او قرارداده‌بود. آن اتاق، مانند چنداتاق دیگر آن منزل، نه به زیر زمین تعلق داشت و نه به روی زمین. انسان برای واردشدن به آن، می‌بایست دو پلّه به طرف پایین می‌رفت. رنگ سیاه و کثیف دیوارها، پنجره‌ی بسیار کوچکی که فقط دو شیشه شکسته و غبارگرفته از درون خود به داخل اتاق نور می‌فرستاد، همراه با دری بسیار باریک و کوتاه، آن را تا حدی ترسناک و مرموز جلوه‌می‌داد.

 

اگر کاظم مقدادی، آن قدر مهربان و آرام نبود، چه بسا که ما بچه‌ها حتی از جلو آن اتاق عبورهم نمی‌کردیم. آن‌چه را که من از اتاق او به‌یاد دارم، فقط به روزهایی از سال برمی‌گردد که هوا بسیار گرم و آزاردهنده‌بود. شاید به همین دلیل، «درِِ» اتاق او همیشه باز بود. البته هیچ کس نیز مزاحمش نمی‌شد. همچنان که او به کار کسی کارنداشت. انگار در کهکشان غریبانه‌ی زندگی‌اش، در کره‌ی جامانده و دورافتاده‌ای به حیات خود ادامه می‌داد. اتاق او چنان تاریک و دل‌مرده بود که اگر کسی حتی از راه کنجکاوی، می‌خواست از بیرون چیزی را ببیند، حضور تاریکی، چنین امکانی را از او می‌گرفت.

 

تنها چیزی که از آن اتاق در ذهن من هنوز هم باقی‌است، صدای آهن‌ها و فنرهای تخت زنگ‌زده‌ی درهم‌شکسته‌ی او بود. یک‌سرتختش، کاملاً از دَم در دیده‌می‌شد و من در آن بدرنگی و تیرگی داخل اتاق، توانسته‌بودم بخشی از درهم شکستگی‌ها و زنگ‌زدگی‌های تخت وی را ببینم. در آن سال‌ها به یاد نمی‌آوردم که از اطرافیان ما، کسی تخت‌خواب داشته‌باشد. تخت فلزی او، ظاهراً برایش اعتبار خاصی ایجاد می‌کرد. ما بچه‌ها که هیچ گزینه‌ی دیگری از «تخت»‌ها را ندیده‌بودیم، تصورمان آن بود که قاعده‌ی کار برآنست که تخت‌ها باید مرتب ناله‌ سردهند و فریاد دردمندانه‌ی خویش را با هرنشستنی بر آن‌، به «گوش ساکنان حرم سِتر و عِفاف ملکوت» هم برسانند.

 

در خلال آن سال‌ها، من هیچ‌گاه نتوانستم تمام و کمال، درون اتاق او را ببینم. اما بعدها دریافتم که او جز همان تخت، یک گلیم نخ‌نما، یک جلد شاهنامه‌ی فردوسی بسیار بزرگ و سنگین و مقداری لباس، هیچ چیز دیگرنداشت. او تقریباً صبح‌زود از خانه بیرون می‌رفت و بعد از ظهر، پس از خوردن نهاردر بیرون، به خانه برمی‌گشت. پس از مقداری استراحت، باردیگر در تاریک و روشنای غروب، راهی خیابان می‌شد. ما هرگز ندیده‌بودیم که او در حال تریاک‌کشدن باشد. هرچند روزانه، دوبار تریاک می‌کشید. یک‌بار قبل از اذان صبح، تا آن‌جا که می‌توانست، ریه‌ها و رگ‌هایش را از مواد «زندگی‌بخش» تریاک لبالب می‌کرد. ظاهراً در خلال روز، یادی از آن داروی «درد» نمی‌کرد. بعد از ظهر‌ها پس از بازگشت به خانه، کمی روی تختش دراز می‌کشید و بدون آن که بخوابد، در دنیای خلوت ذهنی خود به سیر و سفر می پرداخت. اما در تاریک و روشنای غروب، قبل از آن که پا به خیابان بگذارد، یک‌بار دیگر، ریه‌هایش را از «جوهر زندگی» پُرمی‌کرد و آماده و سرحال، پا به خیابان می‌گذاشت تا راهی قهوه‌خانه‌ی «رجب کفاش» شود.

 

در این سال‌های اخیر که کفگیر میراث پدر به ته‌دیگ خورده‌بود، او بخشی از هزینه‌ها‌ی تریاکش را با زحمت فراوان از راه «نقالی» در دوتا از قهوه‌خانه‌های شهر به دست می‌آورد. یکی از آن‌ها، «قهوه‌خانه‌ی رجب کفاش» بود و دیگری، «قهوه‌خانه‌ی حمام». این قهوه‌خانه‌ی آخری، نامش را از از حمام بزرگی گرفته‌بود که این قهوه‌خانه، دیوار به دیوار آن بود.  او در اتاقش نه وسیله‌ی آشپزی داشت و نه چیزی برای خوردن. از همین‌رو، شام و نهار و صبحانه‌اش را نیز در یکی از همان دو قهوه‌خانه می‌خورد.

 

وقتی که ما در بعد از ظهرهای گرم تابستان، در حالی که تقریباً تمام شهر به خواب آرامش‌بخش نیم‌روزی در می‌افتاد، در حیاط قنبرزاده، مشغول بازی می‌شدیم، کاظم مقدادی ما را صدا می‌زد و با شور و حال شگفتی شروع به بیان برخی از داستان‌های عاشقانه‌ی شاهنامه می‌کرد. نحوه‌ی بیان او چنان بود که اگر نامفهوم‌ترین داستان‌ها را نیز به بیان درمی‌کشید، با یاری حرکات دست، لحن صدا و نوع نگاه، بدان زنده‌بودن و جاذبیت خاصی می‌بخشید. او که غالباً در همان اوج گرما که مردم دیگر به خواب ناز نیم‌روزی فرو رفته‌بودند، اگر معاشری را هم می‌طلبید، چه کسی بهتر از کودکان کوی و برزن که ذهنشان از هرگونه پس‌داوری و پیشداوری بیمارگونه خالی بود و دور از هرگونه غرور و اعتبارهای ذخیره‌شده، می‌توانستند در طیف جادوی کلام او قرارگیرند.

 

در میان ما پسرها، یک دختر هم بود که به آن فضای جادویی شنونده بودن به حرف‌های پرشور کاظم مقدادی، لطافت خاصی می‌بخشید. این دختر که از رفتار و گفتارش، اعتماد به نفس و دقت می‌بارید، شعوری فراتر از سن و سال واقعی خود داشت. او فرزند همان سرپاسبان سوم شهربانی بود که همه جناب سروان خطابش می‌کردند و در عمل می‌توانست به کوچه‌ی ما نوعی از امنیت خاطر، نوعی از نمایندگی زنده‌ی قانون را به همه القاء کند. این دختر از جمله معدود کسانی بود که دوست‌داشت به شاهنامه‌خوانی‌های داستان‌پردازانه‌ی کاظم گوش‌کند. ناگفته‌نماند که آقای قنبرزاده از خویشان مادری او بود و در نتیجه، آن دختر، هیچ باک و بیمی نداشت که به خانه‌ی آنان بیاید ودر جمع پسران کوی و برزن، انبوهی از خاطره‌های آینده‌ی خویش را در گستره‌ی شاهنامه‌ی فردوسی، از دهان کاظم مقدادی بشنود.


                                                                                                                 ادامه دارد

 

برای خواندن بخش چهارم « تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس » می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:

 

http://www.barikeha.blogfa.com/post-169.aspx

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:7  توسط A.Avishan  |