تصویرهای ذهنی ما از پدیدههای اجتماعی و فرهنگی موجود در دوران کودکی، یکی از مهمترین عوامل تشکیل دهندهی ذهنیات جانبدار و یا غیرجانبدار ما از آن پدیدههاست. صرفنظر از آن که ما به دانش های همهی عالم نیز مجهز شویم، آن تصویرها که گاه هیچ پایهی علمی نیز نمیتوانند داشتهباشند، نقش خویش را چه به شکل منفی و چه مثبت، به عنوان یک واقعیت انکارناپذیر، در رفتار و اندیشههای روزانهی ما ایفاءمیکنند. یکی از این موردها، تصویرهای ذهنی من از شاهنامهی فردوسی است. در این نوشتهها، من آهنربایی برداشتهام و در میان خاک و خُل دوران کودکی و نوجوانی، دنبال بُرادههای آهن آن خاطرهها که به فردوسی و شاهنامهی او گره میخورد، میگردم.
کاظم مقدادی از آن کسانی بود که هرگز از بودن با خویش، هراسی نداشت. واژهی «تنهایی» که برای بسیاری از آدمها، ظالمانه، سنگین و غمانگیز جلوهمیکند، برای او فرصتی بود تا بتواند بدانوسیله، نگاهی تأملانگیز به افقهای گذشتهی زندگی خویش بیندازد. هراس از خویشتن، یکی از دردهای بزرگ زندگی انسانی است. کسی که نتواند در پستوی خانهی دل که امنترین و خصوصیترین پناهگاه انسانیاست، آرامش داشتهباشد، نیاز به همدلی و یاری بسیار دارد. چنین فردی قادر نیست با خود گفتگو داشتهباشد، قادر نیست از تونل زمان و تجربه بگذرد و به در و دیوار کارها و اندیشههای خویش، نگاهی از سر تأمل بیندازد. چنین فردی، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه در اسارت اضطرابی سنگین و رنجدهنده است. آنان که از بودن با خویش در هراسند، با بازشدن کوچکترین دریچهی زندگی، خود را با هر زحمتی که هست به بیرون میکشانند تا همدم و یا همدلی پیداکنند.
نیاز به آن نیست که این همدل و همدم، حتی انسان دیگری باشد. سرگرم شدن به کوچکترین چیز که جز سرگرم شدن، هیچ کارکرد دیگری ندارد، نوعی از همان گریزهای اندوهناک است. همیشه باید کسی یا چیزی باشد که آنان بتوانند خود را از آن آویزان کنند تا به ژرفای درهی تنهایی و وحشت در نغلتند. در حالی که کاظم مقدادی میتوانست ساعتها بر روی تخت خود درازبکشد و همچنان فکرکند. آیا تنها به عشقهای خاموش جوانی میاندیشید یا به مال و منالهای از دسترفته یا به خطاها و ندانمکاریهایی که همهی انسانها، کم یا زیاد از سرسرای آن میگذرند؟ او به هرکدام از آنها که می اندیشید، آنقدر توان، وسعت نگاه و شکیبایی داشت که ضربه های ملامت درون را احساسکند اما از آنها نگریزد. مطمئناً او به گزینههای شیرین، نوازشگر و آرزویی هستی که میتوانست روزگاری مسیر زندگیاش را رنگ و بویی دیگر ببخشد، نیز میاندیشید. او از آن کسانی بود که بیهیچ هراسی، خود را به دریای کردهها و ناکردههای گذشتهی زندگی میانداخت، بیآن که خشمگینشود و یا دریغ و درد، صورتش را بپوشاند.
در این بُعد از زندگی، او به آن اندازه از توانایی و پختگی رسیدهبود که با وجود آنهمه اندیشیدن به تلخیها و شیرینیهای حیات دو روزهی آدمی، میتوانست زندگی آرام و دور از گلایهی خویش را در کنج فقر بهسرآوَرَد. به نظر میرسید که اُفت و خیزهای زندگی، او را تا آنجا برسر عقل آوردهبود که دیگر هرگونه تغییری را در زندگی خویش، اگر نه غیر ممکن اما بسیار دیر و دور تصور میکرد. اما به نظر می رسید که اندیشیدن بدانها و درک راههای احتمالی درست زندگی، به او لذت و آرامش خاصی میداد. وی حتی میتوانست مانند بسیاری از کسان روزگار، به ریسمان اعتبار ثروتهای دیرین پدری بیاویزد و به همهی آحاد خلق بنمایاند که این کاظم مقدادی که شما در کنج فقر و دربدری شاهد زندگیاش هستید، در روزگاری نه چندان دور، «ناز برفلک و کِبر بر ستاره» می فروخت. از کنارش اگر میگذرید، سنگ تحقیر بر شیشهی اعتبارش نیندازید. اما در عمل چنین به نظر میرسید که او خود را بینیاز از چنین استغاثههای خاموش و بیکلام میدید.
زندگی گذشتهی کاظم مقدادی اگر از هرچه از بسیاری ماجراهای خامانه پُر بود اما از لگدکردن پای دیگران و بیحرمتی رواداشتن به افراد ضعیفتر از خود، فرسنگها فاصلهداشت. شاید اگر پدرش حاج غلام در انتظار درستکردن یک نسخهی برابر با اصل خویش از وی نبود، و او را به دنبال تحصیل و مطالعه میفرستاد، چه بسا امروز، از او به عنوان یک ادیب فرزانه یا یک نویسندهی بزرگ و یا شاعری نامآور نام برده میشد. اما پدر، که دل به آن بستهبود تا همهی آن میراث ستم را به دستهای «مطمئن» پسر بسپارد، کاملاً در محاسبات خود، راه نادرست رفتهبود. کاظم اگر حتی به دنیای اندیشه و کلام هم نمیرفت، فقط باید کارمند وفادار یک مؤسسهی دولتی و یا خصوصی میشد و هرماه حقوق خویش را وفادارانه دریافت میکرد.
او پس از مرگ پدر، با اندیشه به بی ارزش بودن مال دنیا و نیز رویداد عاطفی بزرگ زندگیاش، همهچیز را به سرعت برباد داد. اعتیاد او به تریاک که از زمان حیات پدر، پنهانی شروع شدهبود، کم کم نه تنها به مرز افراط رسید بلکه ارادهی او را در اندیشیدن به راهجوییهای اقتصادی، به کلی فلجکرد. تریاک، هم جوانی و طراوتش را گرفت و هم ثروت پدر را که دستِ کم نیمی بیشتر از آن، حاصل آه مظلومان و نفرین بیوهزنان بود. مظلومان و بیوهزنانی که کاظم هیچ نقشی در بهوجود آوردن آنها نداشت. اما در حوزهی عشق، او قبل از آن که ستارهی بختش رو به افول نهد، تپشهای دلش را آزمودهبود. او هرگز فرزند مصلحتطلبیهای پدرانه نبود. وقتی که دل در در گرو مهر دختر «حاج امین گلهدار» نهاد، آه از نهاد پدر کاظم به عرشرفت. دختر حاجامین، اولین عشق کاظم نبود اما رفت تا بدل به آخرین و غمانگیزترین عشق و ماجرای زندگیاش شود. شاید از همین رو بود که وقتی به عشق بیژن به منیژه یا منیژه به بیژن میپرداخت، در یک سو خود را میدید و در آن سوی دیگر، دختر حاج امین گلهدار را. او حتی در پرداختهای احساسی خود از عشق تهمینه به رستم و سودابه به سیاوش، بیش و کم، به تپندگیها و دلپذیریهای آخرین عشق خویش نظرداشت.
http://www.barikeha.blogfa.com/post-170.aspx