«تصویرهای ذهنی ما از پدیدههای اجتماعی و فرهنگی موجود در دوران کودکی، یکی از مهمترین عوامل تشکیل دهندهی ذهنیات جانبدار و یا غیرجانبدار ما از آن پدیدههاست. صرفنظر از آن که ما به دانش همهی عالم نیز مجهز شویم، آن تصویرها که گاه هیچ پایهی علمی نیز نمیتوانند داشتهباشند، نقش خویش را چه به شکل منفی و چه مثبت، به عنوان یک واقعیت انکارناپذیر، در رفتار و اندیشههای روزانهی ما ایفاءمیکنند. یکی از این موردها، تصویرهای ذهنی من از شاهنامهی فردوسی است. در این نوشتهها، من آهنربایی برداشتهام و در میان خاک و خُل دوران کودکی و نوجوانی، دنبال بُرادههای آهن آن خاطرهها که به فردوسی و شاهنامهی او گره میخورد، میگردم.»
موضوع اختلاف پدر کاظم و حاج امین بر سر شاهی و صنّار نبود. بر سر یکی از بزرگترین رودخانههای کوهستانی و پرآب منطقهبود که هرکدام از آنان ادعا میکردند، مالکیت دیرینهی آن را دارند. همه، حتی دولت، در ته دلشان میدانستند که حق با حاجامین است اما باوجود آن، هیچکس به نفع وی شهادتنداد. حاج غلام مقدادی، با نفوذ «مادی» و «معنوی» خویش، تمام مراجع قانونی و غیرقانونی را با خود همراه ساختهبود و همچنین، اسنادی از «چنته»ی حقهبازیهای خویش بیرونکشیدهبود که حتی اگر کسی از آسمانها هم به زمین میآمد تا بر ظواهر کار داوریکند، حق را به او میداد. نتیجه آن که سرانجام حاجغلام بر رقیب دیرین پیروزشد.
از این ماجرا، چندسالی گذشتهبود که کاظم در گذاری به روستای «امینآباد» که محل سکونت اصلی و زادگاه حاجامین بود، دختر زیبای او «شمسی« را دیدهبود. کار دل نه چنان است که دوست بشناسد یا دشمن. مصلحت و سن و سال بشناسد یا در و دیوار فقر و ثروت. دل همیشه معیارهای خاص خویش را دارد تا آنجا که حتی عاقلان روزگار نیز از تعبیر و تفسیر آن در حوزهی منطق و عقل، عاجز میمانند. دل با همهی روشناییها و بزرگواریهای خویش، گاه در پرتو یک نگاه مستانه، دریچهی نگاه را برهرگونه حساب و کتاب مادی و مصلحتطلبیهای نزدیکبینانه میبندد. دختر حاجامین نیز که کاظم را نخستینبار بر لب رودخانه دیدهبود، در برابرش دل و دین از دست دادهبود. کاظم با همان مقدار اندکی که به مکتب روستای خود رفتهبود، هم خواندن میتوانست و هم نوشتن. اما «شمسی» حتی به چنین موهبت اندکی نیز، دست نیافتهبود.
باوجود این، وقتی دل که سرچشمهی همهی هستی آدمی است به چیزی ارادهکند، دیگر نه دین و قانون جلودار اوست و نه دیوار بزرگ ناتوانی نوشتن و خواندن. کاظم و شمسی در این رابطهی آتشین دلدادگی و بی قراری تا آنجا جسارت به خرجدادند که عارف و عامی از ماجرای مهر و سوزندگی درون آنان باخبر شدند. طبیعی است که در میان عارفان و عامیان، حاجامین و همسرش نیز حضور قطعیداشتند. پدرشمسی پس از آگاهی از ماجرا، دخترش را درخانه زندانیکرد و تا آنجا که توانداشت، او را زیر فشار روحی و جسمی قرارداد. پدر شمسی گفتهبود:«عشق به فرزند دشمن خونی پدر یعنی نفرت از پدر. یعنی نفرت از خالق پدر! یعنی نفرت از همهی آحاد هست و نیست!» و شمسی دلیر به پدر گفتهبود:«شما از ضعیفترین موجودات روی زمینید. حرفهای شما در هیچ کجای دنیا خریدار ندارد. با آن که شما مرا زندانی کردهاید اما این منم که زندانبان شمایم نه شما زندانبان من!»
هیچکس نمیتوانست باورکند که شمسی از معجزهی عشق، تا آنجا پیش رفتهباشد که بتواند بر پدر بشورد و تمامی قید و بندهای وی را ندیده بگیرد. روز بعد، شمسی از خانهی پدر گریختهبود. اما او به کجا میتوانست پناه ببرد وقتی که به کاظم دسترسی نداشت؟ پس از یک هفته که وی در خانهی یکی از دهقانان پدرش که مردی سالمند و محترم بود، پناه گرفتهبود، از طریق پیغام و پسغام و واسطه کردن یکی از ریشسفیدان ده که غالباً حلال مشکلات فکری دیگران بود، حاجامین را راضیکردند که کاری به دخترخویش نداشتهباشد و بیش از آن، آزار و اذیت به او رواندارد. حاجامین به قولش وفاکرد اما چند هفتهبعد، به اولین خواستگاری که از شهر آمدهبود، جواب مثبتداد تا از شر شمسی و عشق آتشین او به کاظم مقدادی رهایییابد.
خواستگار، پسر یکی از تجار شهر بود که تازه از خدمت سربازی برگشتهبود و می خواست با دختری ازدواجکند که به گمان او می توانست آشنایی کمتری با «فرهنگ آلوده»ی شهرها داشتهباشد. شمسی وقتی این را شنید به پدر گفت:«اگر شما بخواهید بدون خواستهی من، مرا شوهردهید، قبل از آن که این آرزوی شما عملی شود، یاجنازهی مرا باید به گورستان ببرید و یا داغ مرا به گور!» شمسی راست میگفت. هیچکس از اطرافیانش حرف او را به جدنگرفت. او با آن که دختری بیسواد بود اما از نظر شعور سنتشکن، از نظر درکانسانی و منطقپذیر از دختران یگانهی آن دوران به شمار میآمد. بیسبب نبود که کاظم مقدادی، تا آن حد شیفتهی جان جوان او شدهبود و او نیز دلباختهی رفتار متین، شایسته و انسانی کاظم. اگر حاجامین با عشق دخترش به کاظم مخالف بود نه از آنرو بود که دخترش مرد دلخواه خود را انتخاب کردهبود بلکه بدان جهت بود که دختر او می خواست به تباری بپیوندد که بیشترین اهانتهای تاریخ زندگیاش را در حق او روا داشتهبود. حاج غلام مقدادی در عمل نشانداده بود که دستش به عرب و عجم بیشتری از حاج امین گلهدار بند است. اگر کاظم مقدادی به محضر میرفت و از پدر خویش و کارهای او نه از ته دل بلکه بر روی کاغذ فاصله میگرفت، شاید که حاجامین، آرام آرام به ازدواج آنان راضیمیشد. او در شعور و شایستگی کاظم تردیدی نداشت. اما چگونه ممکن بود کاظم مقدادی از پدر خویش فاصلهبگیرد در حالی که نه خود درآمدی داشت و نه هنری که با تکیه به آن بتواند زندگی آیندهی خود را ادارهکند.
پدر مقاومت کرد. شمسی نیز. سرانجام در یکی از روزها که پدر به شهر رفتهبود، دخترعاشق، دور از آگاهی و سوء گمان مادر و دیگر خواهرهایش، روستای پدری را ترککرد و دیگر هرگز پیدایش نشد. شمسی اگر چه ظاهراً دست به خودکشی نزد اما این ناپدید شدن، دردی جانکاهتر از خودکشی بر جان همهی دوستدارانش گذاشت. اگر او در حضور همه، خودکشی کردهبود، شاید که بعد از مدتی، دردمندی جان، آرامش مییافت. اما در گمشدگی که میتواند مرگ را نیز با خود داشتهباشد، انتظار و گمان، جان را نه تنها شخممیزند که یکسره درو نیز میکند. مادر شمسی از غصهی ناپدیدشدن دختر معصوم خویش دقکرد و مُرد و حاجامین از شدت از دستدادن آبروی خویش، چنان دچار افسردگی روحی شد که تقریباً «کارجنونش به تماشا کشید».
ادامه دارد
برای خواندن بخش ششم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید: