«تصویرهای ذهنی ما از رویدادهای دوران کودکی و نوجوانی، یکی از مهمترین عوامل تشکیل دهندهی ذهنیات جانبدار و یا غیرجانبدار ما از آن پدیدههاست. همان رویدادها در سالهای بزرگسالی، در هر بافت ممکن و ناممکن، سربرمیکشند و رفتار و گفتار ما را به سمت و سویی خاص هدایت میکنند. مهم آن نیست که ما بعدها از چه پایه دانش و تجربه برخوردار باشیم. آنها خاطرهها و رویدادها، نقش تأثیرگذار خود را همچنان دارند. یکی از این موردها، تصویرهای ذهنی من از شاهنامهی فردوسی است. در این نوشتهها، من آهنربایی برداشتهام و در میان خاک و خُل دوران کودکی و نوجوانی، دنبال بُرادههای آهن آن خاطرهها که به فردوسی و شاهنامهی او گره میخورد، میگردم.»
برای مردان قدرت و بالانشین، همیشه عشق و دلبستگیهای انسانی، مرغ عزا و عروسی بودهاست. در تاریخ، نمونههای بسیار را میتوان دید که شاهان و حاکمان، برای جلوگیری از تجاوز نیروهای دشمن و یا برای متحد نگهداشتن یک منطقهی نظامی، تلاش کردهاند تا از این راه و با ابزار تحمیل و تصمیم یکطرفه، مشکلات نظامی و یا اقتصادی و سیاسی خویش را حلکنند. به همین دلیل، گاه آنان یا از دختران مخالفان و دشمنان خویش خواستگاری کرده اند یا خود، دختران خویش را برخلاف میل و نظر آنان، به ازدواج پسر یا پسرانی از خاندان دشمن و یا رقیب درآوردهاند. در این میان، هیچگاه بر این نکته، تکیهای نبودهاست که پسران را نیز وجهالمصالحهی سازشهای سیاسی و نظامی خود قراردهند. بلکه تنها این دختران دو نیروی متقابل بودهاند که وسیلهای برای حفظ آرامش و یا جلوگیری از یورش به یکدیگر قرار گرفتهاند.
همین شاهان و حاکمان، وقتی که به خشم حیوانی گرفتار گردند، یکباره همهچیز را زیر پا مینهند و برای حرمتهای انسانی، حتی پشیزی هم ارزش قائل نیستند. به یاد بیاوریم که اسکندر مقدونی وقتی که پا به دایرهی انتقام گذاشت، کاخ شاهان هخامنشی را به آتش کشید. اما زمانی که دوستداشت به گمان خویش، دستمایهای از عنصر رفتاری ایرانیان را در میان یونانیان رواجدهد، هزاران زن ایرانی را، خواسته یا ناخواسته به ازدواج نظامیان خود در آورد تا شاید از این راه، بذر آن خصلتها را در میان نسلهای دیگر یونانی بگستراند. آنچه را که اسکندر نیاموختهبود آن بود که چنان خصلتهایی نه از راه پیوند اجباری دو نسل بلکه از راه همدلی و عشق شوریدهسرانهی انسانی میتواند ریشهبگذارد، شکوفا شود و به برگ و بار بنشیند.
شباهت عشق کاظم مقدادی به شمسی حاج امین با عشق جوانسالانه و رویندهی بیژن و منیژه با نیز از همین دیدگاه مورد نظر است. در میان هردو، عشقی جاری بودهاست که رنگ و بوی برابری طلبانه و همسونگرانه داشتهاست. درست است که کاظم، حداقل ده سال از شمسی بزرگتر بود اما هردو، هنوز مجرد بودند. تو گویی کاظم مقدادی، نمیتوانست هیچ شباهتی میان زندگی خود و کسانی که میشناخت پیداکند. یگانه کسی را که بر حَسَب تصادف پیدا کردهبود، بیژن بود. از این رو بی سببی نبود که او خود را همیشه در عالم خیال به جای بیژن می گذاشت و شمسی را به جای منیژه. و این در حالی بود که او میان دو ماجرای عاشقانهی دیگر شاهنامه یعنی «عشق غیرقانونی» و یکسویهی «سودابه» به «سیاوش» و حتی میان «عشق قانونی» اما بازهم یکطرفهی «تهمینه» به «رستم»، هرگز این وجه اشتراکها را پیدا نمیکرد.
او در شاهنامهی دهقان توس خواندهبود که سودابه زنی شوهردار و ملکهی یک سرزمین بزرگ به نام ایرانزمین بودهاست. شاید که او نه به عنوان ملکهی ایرانزمین بلکه به عنوان همسر یک مرد نادان و بیدانش، از حماقتهای غارنشینانهی شوی خویش، جان به سرشده بودهاست و از این رو، دل سودازدهی خود را در گرو عشق کسی نهاده که جلوهای از زیباییهای مردانه و جاذبههای عقل و رفتار انسانی داشتهاست. اما در این میان، سنتها و قانونمندیهای اجتماعی، اعتنایی به دلهای شوریده و بیقرار ندارند. آن مناسبات و قانونمندیها، کار دل و خواست آن را در چنان مناسباتی، یکسره ممنوع اعلام میکنند. اما عاشقان را چه باک! سودابه اگر مجاز نیست که آشکارا با فرزندخواندهی خویش عشق بورزد، توان آن را دارد که در نهان، دست در دامن وی درآویزد. حتی اگر «بخت» مددکند، از وی نیز کام ستاند.
این که سیاوش تن به «کام»خواهی نامادری نمیدهد مقولهای دیگر است. این نخواستن او، موجبی برای آن نیست که آتشفشان خواستهای کامستانانهی سودابه خاموشگردد. اگر آن آتشفشان، از آغاز در پی آغوش و «کام» سوزندهی سیاوش بوده، اینک با خودداری کردن او از همبستر شدن با وی، یکباره در مسیری دیگر افتادهاست. مسیری سوزنده و ویرانگر. مسیری که یکسره سر از جهنم انتقام در میآوَرَد. در هزارههای تاریخ، چنان رویدادهای شگفت و قدیسمابانهای مانند از آتشگذشتن یک فرد «متهم» اگر چه بیگناه مانند سیاوش، حدیث هر صبح و شام نیست که برای مردم، تن به عادتهای روزانه بساید. آن هم از آتشگذشتنی که در اعماق خویش نه رو به «مرگ» بلکه رو به «زندگی» داشتهباشد. چنین عشقی اگر چه کور، اگر چه کر، اگر چه ناپذیرفتنی و دور از منطق، اما در هر حال عشق است. انسانی، شیفتهی جان جوان انسانی دیگر شدهاست. اما ناگهان از آن افق دیگر، قانونمندیهای اجتماعی سر برمیکشند و آن همه خواست و شور درون را، نادرست و سنتشکنانه ارزیابی میکنند.
نپذیرفتن سیاوش برای کامخواهی سودابه اگر چه در سراسر تاریخ، پاکدامنانه تعبیر گشتهاست اما در عمل، سنگینی کوهی از تحقیر و نادیدهانگاشتن زنی عاشق و دل از دستداده به نام سودابه که خورشید درخشان حَرَم شاهی کاوس بوده، در آن آشکارست. چگونه میتوان انتقام ناگرفته، آرام شد؟ آن هم زنی که در کاخ شاهی، «برّ» و «بحر» را در زیر نگین خویش دارد. آن کس که بر سریر قدرت نشستهاست، چنان دیواری بلند برای خویش مجسم میسازد که تصور او برآنست که نه دستی بر لبهی آن دیوار بلند خواهدرسید و نه اگر آن دست بتواند، مجاز است خود را برساند. سیاوش جوان، چه بسا نه «پاکدامنانه» بل «انسانی» و بر پایهی «خواست و پسند» خویش، نتوانسته است از جرقههای تمنای عاطفی سودابه، شعلهای در دل خویش فراهمسازد. در آن صورت چه باید میکرد؟ آیا بایست چنانمیکرد که دهقان توس نوشتهاست؟ یا بایست چنان میکرد که «دل» یک انسان سالم و بالنده خواهان آنست؟ آیا باید وفادارانه به شعلههای سرکش ذرون و بیاعتنا به «دفتر» و «دستک» قانون و اخلاق وضعشده برای «تودههای مردم» و نه برای «برگزیدگان» قوم، خود را در نهان، درآتش سودای درون سودابه رها میکرد و بر هر چه نادانی و حماقت شاهنشاهی بود، طعن و تَسخَر میزد؟
ادامه دارد
برای خواندن بخش هشتم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید: