هفتم ماه مه 2008
یک توضیح شاید نیمه ضروری
نمیدانم که این مشکل من است یا مشکل همهی کسانی که در بلاگفا، وبلاگ دارند. اما من خیلی اوقات ازداشتن بلاگفا احساس خستگی میکنم. بیشتر اوقات خیلی دیر باز میشود. گاهی اصلاً باز نمیشود. بلاگفا در بسیاری اوقات، اصلاً به آدم جوابی هم نمیدهد. هم اکنون دو روز است که من وبلاگ «آوازهای خاربیابان» را نمیتوانم بازکنم. حالا که اجباراً و برای آزمودن، قالب آن را عوضکردم، متوجه شدم که میتوان آن را دید و باز کرد. اگر شما باز متوجه شدید که این قالب عوضشده و یا به حال اول برگشته نه از آن رو است که من دارم «قالببازی» میکنم. از آن رو است که من با بلاگفا یا بلاگفا با من مشکلدارد. البته نه مشکل شخصی بلکه مشکل الکترونیکی.
« این رشته مقالات، بازتاب تصویرهای ذهنی من از دوران کودکی و نوجوانی من است با مردم پیرامونم و رابطهای که آنها به نوعی با شاهنامهی فردوسی داشتهاند. برآن بودهام که از اغراقها بپرهیزم و تصویر زلال و انسانی آنان را با همهی خصلتهای ریز و درشت اخلاقی و رفتاری، از صافی آن دریافت های خام و صمیمی بگذرانم.»
عشق «تهمینه» به «رستم» نیز فرسنگها از عشق «بیژن و منیژه» فاصله میگیرد. تهمینه چنان جوان است که میتواند به عنوان دختر رستم تلقیشود. او در دوران کودکی خود از قهرمانیهای رستم و شخصیت برتر و «فراانسانی» او از مادر و دایگان خویش در کاخ سلطنتی سمنگان، داستان ها شنیدهاست. شنیدههایی از آن دست که با تخیل نوجوانانه و آرزومند انسانی گره میخورد، در درون هر انسانی، جرقههای اشتیاق را میگیراند و چه بسا در برخی مواقع، آن اشتیاقها را بدل به عشقی سینهسوز می سازد.
در تاریخ و در زندگی روزانهی آدمیان، بسیار اتفاق افتاده که عشق میان جفتی جوانه زده که یکی از آنها، چه زن و چه مرد، فاصلهی سنی غیرقابل باوری با آن دیگری داشتهاست. از این رو، وجود فاصلهی سنی بسیار میان تهمینه و رستم از مقولهای نیست که عشق تهمینه را از اعتبار بیندازد و یا آن را بیرنگ و رو سازد. اگر بتوان بر این عشق، اَنگ بیرنگ و رویی هم زد، انگشت سبابه به سوی رستم حوالت داده میشود. بیرنگی آن از آن روست که رستم در حال و هوای دیگری است. او را با عشق چهکار؟ انگار قلب رستم در آب و هوای مرطوب پهلوانی، یکسره زنگزدهاست. در او هرچه هست، حس مسؤلیت ملی و اندیشهی رهایی جان مردان رزم و سیاست و حفظ مرزهای ملی است. پرسش این است که آیا قهرمانان، حتی در هیأت افسانه و افسون، باید در زمینهی عشق به شکلی ناروا و یکسویه مورد قضاوت قرارگیرند؟ نمیدانم. اما میتوانم به خود بقبولانم که در این مقوله میتوان بیشتر اندیشید. تهمینه دختر جوانی است که در کاخ شاهی، در گوشهای از سمنگان توران، زندگی آسوده و بیدغدغهای دارد.
اما او از راه شنیدههای خویش از دوران خردسالی تا بزرگسالی که تن به افسانه و شایعه میزند، دل در گرو مردی بسته است که اگر بخواهد میتواند حتی ادعای خداییکند و برای خویش، بندگانی مؤمن اما نه «بهشتیجو» نیز فراهم آوَرَد. اما رستم مرد ادعاهای غیرممکن نیست. وجود او از چنان ارزش و حرمتی در حوزهی فرهنگ و رزم و اخلاق برخوردار است که شوق شنیدن و دیدن او از سوی مردمان دوست دارش، میتواند حتی جای خالی رؤیاهای نیمهشبان او را پرکند. با وجود این، او مردی است که نه تاج شاهی برسر دارد و نه ارتشی گوش به فرمان و نه حتی بر گنجی از زمرد و پرنیان آرمیده است. برخورد رستم با شاهزادهی سمنگان، در آن نیمهشبان رازبار و جادویی، قبل از آن که «عاشقانه» باشد، «پدرانه» است. دهقان توس در این زمینه حتی مصرعی که بازتاب تپشهای دلی خواهنده در برابر آن زیبای ناآرام و خواب ازسرپریده در تاریکی قیرگون کاخ شاه سمنگان باشد نیاورده است. شاهنامهی فردوسی در واقع، بازتاب عشقی یکسویه از سوی تهمینهی سمنگانی است.
اما عشق بیژن و منیژه، انگار «سکه»ی دیگری است. و همین دیگر بودن سکهی آن است که کاظم مقدادی را چنان به پیچ و تاب میآورد که در لحظاتی، شمسی حاج امین را در هیأت منیژه تصور میکند و خویشتن را در قالب فرزند «گیو» دلیر. از دیگرسو، او میان سرنوشت خویش و عنصرهایی از سرنوشت بیژن و منیژه، شباهتهای شگفتی پیدا کرده است که هنوز هم او را بیشتر از پیش متقاعد میکند که خود را در آن فضا قراردهد. شباهت نخستین آنست که افراسیاب، شاه توران زمین با کیخسرو ایران زمین، در حال نشان دادن چنگ و دندان به یکدیگرند. حاج امین گلهدار و حاج غلام مقدادی نیز با یکدیگر درگیر بودهاند و به هم، کین میورزیدهاند. شباهت دوم در آنست که افراسیاب تورانی درست در آن زمان معین، حاضر نیست دخترش با فرزند یکی از پهلوانان نامآور و درباری ایران و مهمتر از همه وفادار به دودمان کیانی ازدواجکند. در ماجرای او، پدر شمسی نیز از مخالفان اصلی ماجراست. هرچند پدر کاظم، از چنین عشقی، خوشحال نبودهاست.
شباهت سوم در آنست که بیژن و منیژه، نه در خانه و خیابان بلکه در دشت و صحرا بایکدیگر آشنا میشوند و دل به یکدیگر میبندند. علت نیز آن بودهاست که بیژن برای از میان بردن و دور کردن خوکان مزاحم از زمین کشاورزان شاکی، از سوی شاه ایران، مأموریت یافته است که کار مزاحمان مزارع رعیت را یکسرهسازد. در همان جاست که چشم او از دور به خیمه و خرگاه منیژه دُختِ افراسیاب میافتد که در صحرا، بساط رقص و موسیقی راه انداختهاست. جالب آن که کاظم مقدادی نیز در کنار رودخانهی امینآباد، شمسی را میبیند و کمیا زیاد، سر صحبت را با وی میگشاید. شباهت چهارم در آنست در ماجرای عشق هردوی آنان، پدیدهای به نام «چاه» دخیل بودهاست. در جریان عشق بیژن و منیژه، به دستور افراسیاب، بیژن را در در چاهی مخوف و تاریک به اسارت میگیرند و واژگونه آویزان میکنند. در ماجرای کاظم و شمسی، جسد ازهم پاشیدهشدهی آن دختر عاشق را در چاه روستای «خانیآباد» پیدا میکنند. کاظم وقتی که از منیژه و دلربایی او برای ما کودکان کوی و برزن حرف میزد، بیتردید، جز به زیباییها، وفاداریها و سرسختیهای شمسی عاشق به هیچ جیز دیگر نظر نداشت.
وقتی که به تاریخ و تَرَکهای آن نگاه میکنیم، در مییابیم که دهقان توس، چه نقش تعیینکنندهای در پرکردن این تَرَکها داشتهاست. زندگی کاظم مقدادی و عشق شورانگیز او به یک دختر روستایی و مرگ غمانگیز آن دختر در قربانگاه عشق به انگیزهی رقابتها و کین ورزیهای پدران و مادران، از نمونههایی است که سرانجام، از چشمهی پرفیض شاهنامهی فردوسی و عشق پرخروش بیژن و منیژه بهره گرفتهاست. اگر «رواندرمانی» غیر مستقیم دهقان توس و داستان پرشکوهش نبود، شاید که کاظم مقدادی، سر به کوه و بیابان گذاشتهبود و همچون آن دختر شفاف روستایی، او نیز ناخواسته، به کام مرگ فرو میرفت.
ادامه دارد
برای خواندن بخش نُهُم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-175.aspx
به زودی، انتشار یک رشته مقالات دیگر با نام «خیام در باغ اضطراب» که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من در بارهی خیام است، در این وبلاگ آغاز خواهد شد.