« این رشته مقالات، بازتاب تصویرهای ذهنی من از دوران کودکی و نوجوانی من است با مردم پیرامونم و رابطهای که آنها به نوعی با شاهنامهی فردوسی داشتهاند. برآن بودهام که از اغراقها بپرهیزم و تصویر زلال و انسانی آنان را با همهی خصلتهای ریز و درشت اخلاقی و رفتاری، از صافی آن دریافت های خام و صمیمی بگذرانم.»
در بخش آغازین این خاطرهها به خانوادهی بقال محله اشارهداشتم که به گونهای حقیقی یا حقوقی، منتسب به خاندان امامت و نبوت بود اما فرزندانش، هریک با درد و جنون خاصی دست به گریبان بودند. در آنجا اشارتی داشتم به پسر بزرگ خانواده که نمایندهی احتیاط بود و بیآزاری و پسر کوچکتر خانواده که از وجود او بیاحتیاطی و شر میبارید. این پسر کوچک که برای خود باندی مافیایی و یا حسن صباحی درستکردهبود، در حالی که ظاهراً در سایهی خاندان امامت و طهارت به سر میبرد، نوعی از رهبری مرموز بر دیگر جوانان همسن و سال و گاه مسنتر از خویش را نیز بر عهدهداشت. حتی بزرگان محلهی ما به نوعی از او حساب میبردند و ترجیح میدادند که با وی، تا حد ممکن شاخ به شاخ نشوند.
در این میان، مادر خانواده نه شخصیتی شبیه دختران و پسرانش داشت و نه شبیه شوهرش. او که زنی تحصیلکرده به شمار میآمد، از معدود دختران آن روزگار در شهر ما بود که توانستهبود در سالهای اولیهی حکومت رضاشاهی به مکتب و سپس به مدرسه برود. اگر او در آن زمان، عاشق بقال محله که پسر جوانی بود، نشده بود، چه بسا تا کلاس دوازده نیز درس میخواند. هم پدر و مادرش به ادامهی تحصیل او علاقهداشتند و هم او خود دوست داشت که کار درس و مشق را به سامانی برساند. خاصه که در میان هزاران هزار خانوادهی دختردار شهری، به علت رفتن به مدرسه، از اعتبار و احترام خاصی نیز برخوردار شدهبود. اما عشق که از راه رسید، آتش به دفتر درس و مشقزد و دختر بزّاز بزرگ شهر، یکسره تسلیم سرنوشت دعوتناشده شد.
پس از آن، به طور طبیعی در آن روزگاران، خیلی زود به «اسارت» داشتن فرزندان خواسته و ناخواسته درآمد و درست در زمانی که شوهر جوان خویش را یکسره تسلیم تریاک دید و خواست سر به شورش علیه سرنوشت تلخ و غبارگرفتهی خویش بردارد، دیگر خیلی دیر شدهبود. با چهار فرزند سر و نیمسر چه جای جدا شدن بود؟ مهمتر از همه آن که چگونه میتوانست در حضور «یار» و «اغیار» سر برافرازد و شوهر انتخابی خویش را که زمانی از عطر شور و سودا آکندهبود به گرداب محکومیت بیفکند. اما این مادر تحصیلکرده و عاشق، اگر در آن خانواده، کنترل هر چیز را از دستدادهبود، دست کم، کنترل کتاب خواندن خویش را داشت. در همان سالها که من بارها و بارها همراه با مادرم به خانهی آنان میرفتم، میتوانستم از زبان او، نکتههایی در بارهی شاهنامهی فردوسی بشنوم.
برای وی فرق نمیکرد که شنوندهی کلامش کیست. وقتی که نه فرزندانش به حرفهای او گوش میکردند و نه شوهرش، جای آن داشت که او در پی کسانی دیگر باشد تا حرفهایی را که در دلش تلنبار شدهبود، برزبان آورد. از طرف دیگر، زبان شیرین و قصهگوی او، میتوانست مشکلترین مفاهیم را چنان در قالب روایت و حکایت قراردهد که شنونده، لحظه به لحظه، شوق بیشتری برای شنیدن آنها پیدا کند. البته مادر من در این میان استثنایی بود. او نه شوقی به شنیدن داستانهای شاهنامه داشت و نه علاقهای به شخصیتهای رزمنده و یا عاشق آن. حتی به شنیدن داستان زندگی همسایگان فقط تا حد کمرنگی، علاقه نشان میداد تا بعد بتواند خود به سخنآید و «داد» دل از «کهتر» و «مهتر» بستاند.
از اینرو، در خلال آن ساعت یا ساعاتی که مادرم در آنجا مهمان بود و من نیز همراهش، « بیبی مخدّره»، ما را «شاهنامهباران» میکرد. رسم برآن بود که آنان «قلیان» تنباکویی با یکدیگر دودکنند و جلو سیلابههای کلام را بازبگذارند. البته من میدانستم که یک گوش مادرم به حرفهای او، «در» و بود و آن دیگری «دروازه». اما از طرف دیگر، انگار موهبتی نصیب من میشد که میتوانستم در معرض سخنانی قرار بگیرم که از دهان یک زن خارج میشد. آن هم سخنانی نه از جنس غیبت از دیگر زنان همسایه که شرح و توضیح قسمتهایی از شاهنامهی فردوسی.
هنوز آن بیبیمخدره با وجود سن و سالی که اینک از نود سال هم فراتر رفتهاست، با قامت بلند خویش که همهی مردان و زنان محله را متعجبکرده به کوچه و خیابان میآید و هنوز هم شاهنامهی فردوسی، بزرگترین دغدغهی خاطر اوست. چند سال پیش که به سراغ او رفتم، آخرین شاهنامهای را که داشت، چاپ مسکو بود. من هرگز زنی را در عمرم با آن سن و سال، علاقهمند به مطالعه و مهمتر از همه، علاقهمند به شاهنامهی فردوسی ندیدهام. آن چه را که از صحبتهای او به یاد میآورم این نکته بود که چرا در شاهنامه از عشقهای اسفندیار صحبتی نشدهاست؟ آیا اسفندیار نیز مانند رستم، میبایست فقط قهرمان رزم و پیکار باشد؟ حتی او اعتقاد داشت که رستم و اسفندیار به دلیل برجستهبودن شخصیتهای قهرمانی و پهلوانی خویش، می بایست بیشترها از این در دل زنان و دختران زمانهی خویش جاخوشکردهباشند. زنان و دخترانی که مطمئناً اگر ماجراهای دلدادگیهایشان از زبان فردوسی به تصویر کشیدهمیشد، اینک یکی از شاهکارهای توصیفی و عاشقانهی ادبیات ایران بود. خانم بیبی مخدره که همیشه حرف هایش را بیهیچ ترس و بیم بر زبان میآورد اعتقاد داشت که چنان عشقهایی میان قهرمانان رزم شاهنامه و زنان پیرامون آنان وجود داشتهاست و مطمئناً فردوسی، این عشقها را در شاهنامهی خویش به تصویر کشیدهاست اما غزنویان و از جمله محمود غزنوی که همچنان از دهقان توس دل خوشی نداشت و نیز پسرش مسعود که آشفتگی در کار و سامان این سلسله انداخت، احتمالاً به دلایل مذهبی، دستور دادهاند که آن صحنههای عاشقانه از شاهنامه پاک شود تا موجبی برای تعلل سربازان و جنگجویانی که می بایست هزاران فرسنگ راه را طیکنند تا خود را به هندوستان برسانند و میراث اقتصادی و هنری مردم هند را به غارت ببرند، فراهم نگردد.
ادامه دارد
برای خواندن بخش دهم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-176.aspx
به زودی، انتشار یک رشته مقالات دیگر با نام «خیام در باغ اضطراب» که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من در بارهی خیام است، در این وبلاگ آغاز خواهد شد.