« این رشته مقالات، بازتاب تصویرهای ذهنی از دوران کودکی و نوجوانی من است با مردم پیرامونم و رابطهای که آنها به نوعی با شاهنامهی فردوسی داشتهاند. برآن بودهام که از اغراقها بپرهیزم و تصویر زلال و انسانی آنان را با همهی خصلتهای ریز و درشت اخلاقی و رفتاری، از صافی آن دریافت های خام و صمیمی بگذرانم.»
واقعیت آنست که در در دوران درس و مشق، دستکم تا کلاس هشت و نُه دبیرستان، هرگز به یاد نمیآورم که کسی از آموزگاران من، نامی از دهقان توس و شاهنامهی او بردهباشد. تردید ندارم که این جا و آنجا نامی از او برده شدهاست اما قطعاً تا آن حد نبوده که بتواند ذهن مرا به خود جلبکند و کوبهای برتارهای احساس یا اندیشهی من وارد آوردهباشد. شاید به همین دلیل است که من چیزی به یاد نمیآورم. اما زمانی که کلاس دهم را میخواندم، به شاهنامهی فردوسی و محتوای آن نه از دیدگاهی مثبت و شکوفنده، بلکه با نگاهی پژمرده و حتی تحقیرکننده برخوردم.
در آن سال ما یک معلم ادبیات فارسی داشتیم که تقریباً و تحقیقاً همه به او احترام میگذاشتند. نه فقط از آنرو که آدم اهل مطالعه و فهمیدهای به نظر میرسید بلکه بدان دلیل که او نه جاهطلب بود و نه بدخواه کسی. سعی میکرد در نهایت آرامش و انزوا، دور از آمیزش گرم و محفلی با دیگران، درسش را بدهد و سپس از مدرسه راهی خانهشود. در خانه نیز، یکسره، ادبیات عرفانی را مطالعه میکرد. او از آن کسانی بود که مکرر در مکرر، حافظ و سنایی، مولوی و عطار، ابوسعید ابوالخیر و افرادی از این دست را بدل به غذای روحی و فکری روز و شب خویش کردهبود. او اعتقاد داشت که پیام چنان شخصیتهای بزرگی، با یکبار و دوبار مطالعه کردن، نه کاملاً قابل فهم است و نه تمامشده. اعتقاد او آن بود که انسان برای رفتن به عمق اندیشههای عرفانی به طور عام و اندیشههای عرفانی آنان به طور خاص، باید مرتب با آنها آمیزش داشتهباشد و در سرسرای وجودش نیز لازم است زنگ خطری نصبکند تا با هر وسوسهای که فراروی او قرار میگیرد، در آستانهی خودآگاه و ناخودآگاه او به صدا درآید.
او وقتی در کلاس درس، به شعرها و متنهای عرفانی میرسید، گُل از گُلش میشکفت و در بارهی آنها، به نحوی خستگیناپذیر، داد سخن میداد. اما وقتی که به گزیدههایی از شاهنامهی فردوسی میرسید که بخشی از درس فارسی ما بود، به شکل محترمانهای از آنها رد میشد. استدلال او آن بود که:«اگر خود شما به این قسمتها علاقه دارید، میتوانید آنها را در خانه بخوانید. این مطالب در واقع، یک مشت جنگ است و گریز و هلمن مبارز طلبیدن در صحنههای نبرد. فقط یادتان باشد که من از آن قسمتها از شما امتحان نخواهم گرفت.» من که از کاظم مقدادی و شور و حال مستیبخش او در بیان داستانهای لطیف و عاشقانهی شاهنامه، خاصه بیژن و منیژه خاطرههاداشتم و نیز گفتههای بیبیمخدره همچنان در گوشم زنگمیزد، دوست داشتم به معلم ادبیاتمان بگویم که تصویر شما از شاهنامهی فردوسی، تصویر شخصی شماست و نه واقعیت آن کتاب بزرگ.
اما در همان لحظه، باز به شک و تردید میافتادم که نکند شاهنامهای که کاظم مقدادی و بیبی مخدره به من معرفی کردهاند، سرشت دیگری دارد تا شاهنامهای که معلم ادبیات ما از آن صحبت میکند. نکتهی مهم دیگر آن بود که من در دنیای نوجوانانه و خام خویش چگونه میتوانستم با معلم خویش به بحث و جدل مشغول شوم در حالی که به سادگی از عهدهی دفاع از احساسات و رسوبکردههای ذهنیام نسبت به شاهنامهی فردوسی و قهرمانان آن برنمیآمدم. در فضایی که نگاه دمکراتیک وجود خارجی ندارد، سلیقههای شخصی افراد، گاه تبدیل به معیارهای علمی و آموزشی میشود. و البته همان معیارها و تحمیلشان بر ما، ما را در ردیف کسانی بارمیآورد که بعدها یا «زنگی زنگ» میاندیشیم و یا «رومی روم». و البته این نکته دیگر حتی بر «خواجه حافظ شیرازی» هم پوشیده نیست که چنین نگاهی به پدیدههای پیرامون زندگی، تأثیر ویرانگرتری بر زندگی و فرهنگ ما از زلزلههای هزارریشتری داشتهاست. از دیدگاه یک انسان علاقهمند به مطالعهی رفتار گذشتگانمان در لباس انبوهی از شخصیتهای مرئی و نامرئی شاهنامه، کتاب دهقان توس، آموزشگاهی از اندیشه ها و رفتارهای گوناگون انسانهایی است که هرکدام، زندگی را از بُعدی به تماشا ایستادهاند. اما بدان معنی نیست که شاهنامه در «برابر» دیوان حافظ قرارگیرد و یا اندیشههای «خیام» در تقابل با اندیشههای عطار.
در دوران کودکی و نوجوانی من، دهقان توس در همهجا حضور نداشت. اصولاً نمیتوانست حضور داشتهباشد. چنان حضوری، لازمهاش بسیج فرهنگی همهی مؤسساتی بود که آموزشدهندهی جوانان و نوجوانان ما بودند. حتی در قبیلهی قدرت، قبل از آن که اندیشهها و کاوندگیهای فردوسی در خدمت رشد فکر، آگاهی و شناخت نسبت به ریشههای دیرینهی ما باشد، در خدمت هدفهای خاصی بود که به تقویت و تداوم همان قبیله کمکمیکرد. گناه از دهقان توس نبود که او را پس از مرگش، وسیلهای برای تحقق اندیشههای دیگری قرار میدادند. از سوی دیگر، میراث ادبی یک کشور، تنها تشکیلشده از یک کتاب و یا اندیشههای یک شخصیت معین نیست. در کنار دهقان توس، کسانی مانند خیام، ابوعلی سینا، زکریای رازی، ابو سعید ابوالخیر، سعدی، حافظ، مولانا، سنایی، ناصرخسرو، نظامی، جامی و بسیارانی دیگر نیز حضور داشتهاند. اما تردید نمیتوان کرد که میزان نفوذ این شخصیتها بر زندگی روزانهی آدمیان، افکار و اندیشههای آنان، در خلال همهی سدههایی که بر ما گذشته، متفاوت بودهاست. میزان نفوذ برخی، بسیار عمیق، دائمی و افزایشیابنده بوده و میزان نفوذ پارهای دیگر، در بستر زمان و در ارتباط با رویدادهای منفی و مثبتی که در کشور ما بر مردم میگذشته، بر میزان کاهش و یا افزایش این نفوذ، تأثیر بلافصل داشتهاست.
اما بعضی از این شخصیتها از جمله فردوسی، خیام، مولانا و حافظ تا این زمان، تأثیری بسیار عمیق، دائمی و قابل حس داشتهاند. نگاه فردوسی به زندگی، به غرور ملی، به حرمت انسانی و به تعهدات اخلاقی و یا سیاسی و اجتماعی یک فرد در برابر فرد دیگر، کم یا زیاد، فضای شاهنامه را در برگرفتهاست. حتی عشق که بسیاری برآنند که شاهنامه کتاب عشق نیست، در کتاب دهقان توس، جایگاه درست و انسانی خویش را دارد. نه فراتر از میزان نیاز انسان نیازمند و نه فروتر از آن شعلههای سرکش درون. تردید نیست که باید آثاری از این دست را با وسواس و دقتی غیرجانبدار، مکرر و مداوم مورد بررسی قرارداد. هر نسل با سوداهای خاصی که در سر دارد، در آینهی شاهنامهی فردوسی تصویرهای دیگری، افزونتر از آن چه پیشنیان دیدهاید خواهد دید. عظمت آثاری از این دست، در گرو همین ویژگی های فرازمانی آنهاست.
پایان
برای خواندن بخش یازدهم « تَرَکهای تاریخ و دهقان توس » میتوانید به اینجا مراجعهکنید:
http://www.barikeha.blogfa.com/post-177.aspx
از شمارهی آینده، انتشار یک رشته مقالات دیگر با نام «خیام در باغ اضطراب» که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من در بارهی خیام است، در این وبلاگ آغاز خواهد شد.