اشکان آویشن Ashkan Avishan


مرگ عین‌القضات همدانی، از آن مرگ‌های تلخ و آزارنده‌است که در طول این هزار سالی که از آن گذشته، همیشه دوستداران او و شیفتگان چنان تفکرات و خلاقیت‌هایی را سخت بر‌آشفته‌است. اما این برآشفتگی و خشم، وقتی افزون می‌شود که انسان درمی‌یابد که حامیان نظم «دانش‌ستیز» و «شکیبایی گریز» در دوران حکومت سلجوقیان، برای به اجرا درآوردن مرگ او، با دقت و آگاهی، جایی را برگزیدند که بتواند این پیام را به جهان اطراف برساند که با اعدام او، عملاً اندیشه، شکوفایی و  تحمل هر وجه دیگر از زندگی نیز با او، به پای چوبه‌ی اعدام می‌رود. شباهت غریبی است میان این رفتار و رفتار شیرهای وحشی در صحرای «سوانّا/Savanna» نسبت به دیگر حیوانات گوشتخوار از قبیل پلنگ و کفتار. بدین معنی که این شیرها با وجود دسترسی‌ به حیوانات درشت ‌اندام و خوش‌گوشت، باز هم طاقت تحمل گوشت‌خواران دیگر را که رقیبی هم برای آنان نیستند، ندارند و اگر بدان‌ها دسترسی یابند، جز مرگ، چیز دیگری در انتظارشان نیست. آیا این از آن‌رو نیست که وقتی قدرت در اختیار نادانی و زورمداری یکه‌تازانه قراربگیرد، حتی اگر تهدید برخی نیروها، به اندازه‌ی سر سوزنی هم نباشد، خشم آنان را همان‌اندازه برمی‌انگیزد که خشم شیران وحشی صحرای آفریقا برانگیخته می‌شود؟

 

شماری، آقای کامران کنکاشی را فردی می‌دانستند که باید قاعدتاً دیوانه‌باشد که این چنین، سالی یک یا دوبار، آتش به مالش می‌زند و پول خویش را در راهی خرج می‌کند که هیچ نتیجه‌ی آنی و قابل لمس در آن پدیدار نیست. بدان معنی که آن‌کار نه خیر آخرت دارد و نه سود دنیا. عده‌ای دیگر بر خلاف گروه اول، معتقد بودند که او شخصیتی زیرک و حسابگر است. او هرگز در ‌کارهایی از این دست، بدون محاسبه و عاقبت‌نگری وارد میدان نمی‌شود. پس باید برای انجام کاری این چنین که متضمن  هزینه‌ای هنگفت است، بدون اطمینان از بازگشت سود‌های کلان در شکل‌های دیگر مستقیم و یا غیر مستقیم حکومتی، آن‌هم در چند و چندین برابر شکل خرج‌شده، از واردشدن به چنین دایره‌ی خطرناکی، قطعاً خودداری خواهد کرد. البته نه گروه اول برای حرف‌های خود، سندی منطقی و قابل پذیرش در اختیار داشتند که حتی یک فرد ساده‌حال اما بی‌غرض را قانع‌کند و نه گروه دوم که هزار و یک برچسب را به شخصیت او می‌بستند، شواهد غیر قابل انکاری از آستین خویش، بیرون می‌آوردند. اما هردو گروه، به شکل بدبینانه‌ای، مطمئن‌بودند که در روزگار کنونی که صداقت و فداکاری، حالت کیمیا را پیدا کرده، چندان ساده نمی‌نماید که کسی بخواهد در راه سعادت انسان‌های دیگر که او هیچ رابطه‌ای هم با آن‌ها ندارد، تا آن حد پول خرج‌کند و برنامه‌ریزی‌های دراز مدت داشته‌باشد. اما آنان که انسان‌هایی پخته و سرد و گرم روزگار چشیده ‌بودند و م‌هم تر از همه، آقای کنکاشی را پدر اندر پدر می‌شناختند، به ساده‌دلی‌ها و بدبینی‌های افراط ‌آمیزانه‌ی این مردمان می‌خندیدند.

 

زیرا آنان می‌دانستند که آقای کنکاشی فرزند خانواده‌ای بوده که همه‌ی افراد آن، با وجود داشتن ثروت بسیار در هیأت مستغلات، املاک کشاورزی و حتی سرمایه گذاری در چند معدن، هیچ‌گاه در حق کسی از کارمندان، کارگران و یا کشاورزان خود، ستمی روا نداشته‌است. برعکس، این خانواده، همیشه به زیردستان خود کمک‌کرده‌اند و حتی زیر بال فرزندان آنان را نیز برای درس‌خواندن و کسب تخصص، گرفته‌اند. برای همه نیز در حد یقین، روشن بوده‌است که این خانواده، با هیچ مقام سیاسی و حکومتی، بند و بست مخفیانه نداشته‌است. هرچند روابط دوستانه و احترام آمیز متقابل، جزو یکی از اصول مسلم زندگی آنان بوده‌است. از طرف دیگر، برای کسی تردید باقی نمانده‌است که ثروت این خانواده، با وجود همه‌ی کمک‌ها و بخشش‌ها در طول این سال‌های دراز، نه تنها کم نشده بلکه عملاً افزایش هم پیدا کرده‌است.  باری، روز موعود فرارسید و جمعیتی که در آن سالن، گرد آمده‌بود، منتظر شروع حرف‌های سخنران بود. در باره‌ی جزئیات سخنرانی، نه چیزی نوشته‌بودند و نه چیزی گفته بودند. فقط همه این را می‌دانستند که شخص سخنران «مجدالله مَسندی» نام دارد و دکترای خود را در رشته‌ی عرفان و فلسفه گرفته‌است و یا اگر هم رشته‌ی تحصیلی‌اش ادبیات فارسی بوده، در طول زمان، بیشتر در زمینه‌ی فلسفه و عرفان، تخصص پیدا کرده‌است. ضمناً همچنان که گفتم، همه نیز می‌دانستند که او می‌خواهد در باره‌ی «عرفان» صحبت‌کند. من تا آن زمان، نه از این فرد، صحبتی شنیده‌بودم  و نه با نام او آشنایی‌داشتم. مردی بود در آستانه‌ی پنجاه سالگی. با موهای پرپشت اما خاکستری، خاصه در ناحیه‌ی شقیقه‌ها که به کلی سفید دیده می‌شد. وقتی پشت میز سخنرانی قرارگرفت، لحظه‌ای مکث‌کرد، نگاهی به جمعیت انداخت و سپس شروع به خواندن دو چهار پاره‌کرد:

 

در عشق اگر نیست شوی هست شوی

در عــــقل اگر هست شوی پست شوی

وین بوالعجبی ببین که از بــاده‌ی عشق

هشیار گـهی شوی کـه سرمست شوی

 

انــدر ره عشق، حاصلی بــاید و نیست

در کـــوی امید، ساحلی بــاید و نـیست

گفتی کـــه بـــــه صبر، کار تو نیک‌شود

بـــا صبر، تو دانی که دلی باید و نیست

 

او چهار پاره‌ها را چنان با صدای گرم، رسا و پر احساس‌خواند که توجه همه را به سوی خود جلب‌کرد. به همین جهت، همه‌ی حضار، از صدای نوازشگر و نرم او چنان خوششان آمده‌بود که بلافاصله پس از به پایان رسیدن خواندن شعرها، کف‌زدنشان شروع‌شد. با خواندن آن دو چهارپاره، انگار سیلی از اندیشه، حس، گمان و پیش بینی، ناگهان فضای سالن را دربرگرفت. این یک به آرامی، سر در گوش آن یک گذاشت و آن یک، زیر لب به این یک چیزی گفت. آن چه مسلم‌است، هیچ‌کس، چیزی نگفت و نیندیشید که منفی باشد. آقای «مسندی»، اجازه‌داد که آخرین طنین صدای کف‌زدن‌ها به ساحل خاموشی برسد. حتی کمی به جمعیت برای باردوم نگاه‌کرد تا زمزمه‌ها خاموش‌شوند. آن‌گاه با تشکر از لطف حاضران، چنین‌گفت:«دو چهار پاره‌ای را که شنیدید، از سروده‌های عین القضات، اندیشمند و عارف قرن پنجم و ششم قمری است. عین القضات را در سن سی و سه سالگی کشتند. در جامعه‌ای که قدرتمندان آن با اندیشه‌های گزنده و انسان ستیز و آواهای گوش‌خراش و آزارنده عادت دارند و جز آن‌ها، حاضر به پذیرش اندیشه و شنیدن آوای دیگری نیستند، طبیعی‌است که شخصیت‌هایی مانند عین‌االقضات، اصولاً حق حیات‌ندارند. بسیاری، او را شهید راه عشق، شهید اندیشه، شهید عرفان و شهید راه آزادی نامیده‌اند. از نظر من، هرنامی که بر این کارها گذارده‌شود، اگر در واقعیت، نتوانیم درک درستی از سیر تحول اندیشه‌ها در تاریخ کشورمان داشته‌باشیم و در این مسیر به درک درست و انسان‌مدارانه‌ای دست‌یابیم، نقش چندانی در ارزش‌گذاشتن به اندیشه و تأثیر شخصیت افرادی مانند او ندارد.

 

تحسین و آفرین کلامی به یک فرد و یا پدیده، فقط بخش کوچکی از توجه ارزش گذارانه‌ی ما به آن است. سنگین‌ترین و عمیق‌ترین بخش‌های دیگر، مربوط به نوع برخورد ما با دیگر اندیشمندان و انسان‌هایی است که در چنته‌ی ذهن و تجربه‌ی خویش، حرف‌ها و اندیشه‌های دیگری دارند که از عادیات روزانه، کاملاً فاصله می‌گیرد. شاید دردناک‌ترین بخش از برخورد جامعه‌ی تنگ‌نظر و ناشکیبا به عین القضات، مربوط به انتخاب جایی‌است که او را به دار آویختند. اگر او را در زندان کشته‌بودند، اگر او را به میدان اعدام همگانی می‌بردند، اگر او را مخفیانه اعدام می‌کردند، همه و همه دردناک و شرم آور بود. اما شرم‌آورتر از همه، اعدام او در جایی بود که مرکز بحث و فحص، مرکز تبادل اندیشه و تعالی فکری او و شاگردان او بود. این نوع برخورد، حکایت از آن دارد که گناه این اهانت تاریخی به آگاهی و آزادی، تنها به گردن ابوالقاسم قوام الدین درگزینی وزیر سلطان سلجوقی نیست که از دشمنان هرگونه اندیشه‌ای بود که از آن عطر شکفتن احساس می‌شد. ابوالقاسم درگزینی حتی وقتی به افراد قشری و تنگ‌نظر دستور داد و یا توصیه‌کرد که مجلسی بیارایند و عین‌القضات را موجودی تلقی‌کنند که تیشه به ریشه‌ی باورها و مقدسات مردم می‌زند، اگر چنان افرادی حاضر به انجام آن توصیه و یا دستور وی نمی‌شدند، قطعاً کار او به همان سادگی که تصور می‌کرد، پیش نمی‌رفت. در گستره‌های نادانی، تعصب و تنگ‌نظری، می‌توان به سادگی کسانی را یافت که قومی را برمی آشوبند و به سادگی زندگی‌های انبوهی را برباد می‌دهند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:9  توسط A.Avishan  |