در سرزمینهای عقبمانده و غیر دمکرات، خاصه در سدههای اخیر، رابطهی خاندان قدرت با مردم و نمایندگان آنان، هرگز از نوع دوستانه و زلال آن نبودهاست. چه بسا شاعر یا نویسندهای، با نزدیکی خویش به آن خاندان و یا با انجام نوعی ستایش و برکشیدن اعضای آن خاندان، همهی اعتبارهای دیرین خویش را در نگاه مردم و نمایندگانشان، به کلی از دست داده یا حتی مورد نفرت آنان قرار گرفتهاست. این ذهنیت در چنان سرزمینهایی، آن قدر قدرتمند است که وقتی انسان با چنان ذهنیتهایی، به رابطهی هنرمندان کلامی با شاهان و حاکمان سرزمینهای دمکرات، آگاه میشود، نمیتواند چنان حرکاتی را به سادگی مورد قبول قراردهد. حتی اگر چنین قبولی هم مطرحباشد، قطعاً با نوعی اکراه و احتیاط، همراهاست. شاید اگر فرخی سیستانی و محمود غزنوی، در صد سال پیش میزیستند، خواندن و شنیدن چنان مدایحی از زبان فرخی نسبت به شاه غزنوی، در ذهن انسان، چیزی جز نفرت از گویندهی آن سخنان، ایجاد نمیکرد. اما گذشت زمان، رنگ و بوی خشم و نفرت را در ما، نسبت به چنان زمامدارانی، به دلیل فاصلهی زمانی بسیار زیاد آنان با زمان حال، به کلی از میان بردهاست. گذشته از آن، ما در این روزگار، درک بهتری از شرایط اجتماعی و فردی یک شاعر و یا نویسندهی چنان دورانی از تاریخ داریم و به سادگی، حکم نفرت یا محبت را نسبت به کار آنان و یا شخصیتشان، صادر نمیکنیم.
برای درک بهتر شرایط شاعرانی همچون فرخی سیستانی در دوران سلطنت محمود و مسعود غزنوی و فرخی یزدی در دوران حکومت احمدشاه قاجار و رضاشاه پهلوی، بیمناسبت نمیبینم در اینجا به نقل بخشهایی از نوشتهی «هانس کریستیان اندرسن» از کتاب «زندگی داستانسرای دانمارک» به پردازم. او در این یادداشتها، از شاه دانمارک، «کریستیان هشتم» نام میبرد. این شخص، یعنی«کریستیان هشتم/1786-1848» از سال 1814، شاه نروژ و از سال 1839، شاه دانمارک بودهاست. شاید بد نباشد بدانیم که دقیقاً در همان سالی که کریستیان هشتم، شاه نروز و بعدها شاه دانمارک شده بود، در ایران، چه کسانی حکومت میکردند. در سال 1814 میلادی برابر با 1228 قمری، هنوز فتحعلیشاه قاجار بر ایران حکومت میکرد و عباسمیرزا پسر او، درگیر جنگ با قوای روسیه در ناحیهی «اصلاندوز» در کنار رودخانهی ارس بود. در همین سال، پس از شکست قوای ایران از نیروهای روسی، ایران مجبورشد عهدنامهی گلستان را امضاءکند. از جمله مفاد این عهدنامه، یکی آنبود که ایران متعهدشد تمام سرزمینهای از دستداده در جنگ را برای همیشه به روسها واگذارکند و هیچگونه حق مالکیتی نسبت به آنها نداشتهباشد. البته «اندرسن» در این سال، هنوزکودک خردسالی بوده اما سالها بعد در بزرگسالی که نام و آوازهای به عنوان یک نویسندهی تثبیتشده به هم زدهبود، با شاه این کشور و بسیاری شاهان دیگر، ملاقاتهای بسیار داشتهاست. شاه دانمارک نه تنها دوستداشته که با او دیدارهای بیشتری داشتهباشد، بلکه از نظر مادی هم، به وی کمکنماید. اما اندرسن، از قبول این کمکها امتناع میکردهاست. اینک به نوشتهی اندرسن در کتابش مراجعه میکنیم:
«در خلال یکسال، چندتا از کتابهای من از جمله «بازار یک شاعر»، «داستانها» و «تصویرهای بیتصویر» در انگلستان، انتشاریافت. در آنجا به همان اندازه مورد استقبال خوانندگان و منتقدان قرارگرفت که قبلاً کتاب «بدیههسراییها»ی من قرارگرفتهبود. انبوه نامههایی که مردان و زنان ناشناس، برای من به ناشرکتابهایم میفرستادند، برای من به دانمارک فرستاده میشد. «کریستیان هشتم» شاه دانمارک، مجموعهی آثار منتشرشدهی مرا در انگلیس، به شکل بسیار زیبا و ارزندهای از سوی انتشارات «ریچارد بنتلی/ Richard Bentley» دریافت کردهبود. افراد نزدیک به شاه و دربار، برای من تعریف میکردند که شاه چگونه از انتشار کارهای من در خارج از مرزهای دانمارک، ابراز خوشحالی کردهبود در حالی که من در داخل دانمارک، غالباً مورد خردهگیری و کمشماری افرادی قرارمیگرفتم. احساسی که شاه نسبت به من داشت، پس از خواندن «داستان زندگی من» هنوز هم افزایش پیداکرد. تا آنجا که دردیداری که قرار بود، یکی از آخرینکتابهایم را در اختیار او بگذارم، به منگفت:«حالا من شما را بهتر میشناسم.»
او سپس ادامه داد:«شما خیلی کم پیدا هستید. لازماست که ما در بارهی زندگی، بیشتر با هم صحبتکنیم.» من در جواب شاه گفتم:«این نکته بیشتر به اعلیحضرت برمیگردد تا من!» و او در پاسخ من گفت:«بله درستاست. باشما موافقم.» سپس او خوشحالیاش را در مورد موفقیتهای من در انگلستان و آلمان ابرازداشت. خاصه از انتشار آثارم در انگلستان و استقبال مردم از آنها بسیار شادمان بود. او حتی در بارهی کتاب «زندگی من» ابراز داشت که آنرا بسیار زیبا و مهرآمیز دیدهاست. قبل از آن که ما از یکدیگر جداشویم، او از من پرسید:«فردا شام را در کجا میخورید؟» من جوابدادم:«در رستوران.» اوگفت:«ترجیحاً پیش ما بیایید تا به اتفاق ملکه و شما با هم شام بخوریم. ما شام خود را ساعت چهار بعد از ظهر، صرف میکنیم.» موقع شام، من آلبومی را که از شاهزادهی پروس دریافت کردهبودم، به شاه و ملکه نشاندادم. در آن آلبوم، انبوهی از دستنوشتهها و امضاهای شخصیتهای برجستهی آلمان، فراهم آمدهبود. هنگامی که شاه آن را به من برگرداند، در آن یادداشتی به این شکل نوشتهبود:«از اینکه انسان از طریق تلاش و توانایی خویش، در زندگی، جایگاه شایستهای به دست بیاورد، بر چنان جایگاهی که از طریق توجه و مرحمت دیگران به دست میآید، برتری دارد. امیدوارم که این چندکلمه، یادآور شما از طریق خود شما باشد. دوستدارشما : کریستیان ر.»
این یادداشت را شاه دانمارک به تاریخ دوم آوریل نوشتهبود. اگر چه آن روز، دوم آوریل نبود. او میدانست که دوم آوریل، روز تولد مناست و بدانجهت، این روز را برای تاریخگذاشتن، انتخاب کردهبود. همچنین ملکهی دانمارک «کارولین آمالیه/ Caroline Amalie » نیز یادداشت مهرآمیزی در آن آلبوم نوشت که برای من از هرگونه هدیهای، ارزشمندتر بود. شاه دانمارک،یکبار از من سؤالکرد:«آیا قصدندارید سفری به انگلستان داشتهباشید؟» من به او جوابدادم :«البته چنین قصدی دارم. فکرکردهام که در همین تابستان به آنجا سفرکنم.» شاه در پاسخ من گفت:«شما میتوانید از من مقداری پول دریافتدارید.» من تشکرکردم و جوابدادم:«من احتیاج به پول ندارم. همین روزها من از ناشر آلمانی کتابهایم، هشتصد ریکس دالر دریافتداشتهام. من همانها را میتوانم برای این سفراستفادهکنم.» شاه با لبخندی، سخنانش را ادامهداد و گفت:«اما شما به عنوان نمایندهی ادبیات دانمارک به آن کشور سفر میکنید. بهتر است که در آنجا از امکانات بهتر و شایستهتری برخوردار باشید.» من جوابدادم:«مطمئناً من از امکانات خوبی بهره خواهمبرد. اگر پولهایم تمامشود، بلافاصله به دانمارک برخواهمگشت.» شاه گفت:«شما میتوانید مستقیماً برای من بنویسید که چه احتیاجاتی دارید.» من به شاه گفتم:«نه اعلیحضرتا! من احتیاج ندارم. شاید یک وقت دیگر به عنایت شما نیازداشتهباشم. اما در حال حاضر، احتیاج به دریافت چیزی از سوی شما ندارم و مهمتر آن که دوستندارم در این زمینه بیشتر از این چیزی بشنوم. آیا من اجازهدارم که به حضور اعلیحضرت نامه بنویسم بی آن که تقاضای چیزی کردهباشم؟ خاصه آن که من دوست دارم، نامهام به شما نه به عنوان شاه دانمارک، بلکه به عنوان کسی که با او رابطهی فکری و عاطفیدارم، نوشتهشود. در این حالت است که نامهی من از حالت رسمی و خشک، خارج میشود.» شاه تقاضای مرا پذیرفت و از شیوهی برخورد من نیز بسیار خوشحال شد. در حالی که من نیز از این رویداد، رضایت کامل داشتم.
ادامه دارد