تبليغاتX
آوازهای خاربیابان - جادوي زندگي (بخش يک)
اشکان آویشن Ashkan Avishan

                                                      

 

 

اين ترجمه که شرح حال زندگي « هانس کريستيان اندرسن  Hans Christian Andersen  » را در بر مي‌گيرد به قلم خود او نوشته شده است. او از بزرگترين شاعران و داستان پردازان دانمارک به شمار مي‌آيد. البته بسياري، او را تنها به عنوان يک داستان‌نويس مي شناسند و اين در حالي است که وي زندگي ادبي خود را با انتشار مجموعه هاي متعدد شعر آغاز کرد. او در سال 1805 در شهر « اُدنسه  Odense »  در يک خانواده‌ي فقير به دنيا آمد و در سال 1875 ميلادي در اوج محبوبيت و اعتبار نه تنها در دانمارک بلکه تقريباً در بيشتر کشورهاي جهان، زندگي را در کپنهاک به درود گفت. عنوان کتابي که من ترجمه‌کرده‌ام « داستان زندگي من» نام دارد.

 

كتابهاي « هانس کريستيان اندرسن » به بيش از هشتاد زبان زنده‌ي دنيا ترجمه شده و از نظر مضمون از تنوّع بسيار چشمگيري برخوردار است. او هم در زمينه‌ي شعر و هم در حوزه‌ي نثر، آثار بسيار گوناگوني آفريده‌است. تعداد قصه‌هاي« اندرسِن » براي کودکان به بيش از صد و پنجاه عدد مي‌رسد كه از نام‌آورترين آنها در ميان فارسي‌زبانان مي‌توان از « لباس‌هاي تازه‌ي امپراطور» ( 1837)، « اردك زشت» (1843)، « سفيد برفي» ( 1844) و « كفش‌قرمزي» (1845 ) را  نام برد.

 

جادوي زندگي ( بخش اوًل )

 

زندگي من شباهت به داستاني دل‌انگيز دارد كه هم سرشار از تجربه‌است و هم آميخته با خوشبختي. اگر در دوران كودكي ام، فرشته‌اي مرا مخاطب قرار مي‌داد که : « راهت را انتخاب كن و به سوي هدفي كه داري روانه شو. » و اگر آن فرشته ادامه مي‌داد که : « من راهنماي تو خواهم بود و جانت را از خطرها محافظت خواهم کرد. تنها کاري که تو بايد بکني آنست که از تکامل روح و فکر خويش هرگز غافل نباشي! » حتّي در آنصورت، زندگي من نمي‌توانست بهتر و رضايت‌بخش‌تر از آن باشد كه هم اكنون هست.

 

هدف من از نوشتن داستانِ زندگيم آنستكه بتواند براي ديگران آموزنده‌باشد همان طور كه براي خود من از آموزندگي لبالب بوده‌است. حاصل اين آموزندگي آنست كه : « در جهان خداوندگاري هست كه سرشار از عشق است و همه چيز را به سوي بهترين‌ها هدايت مي‌كند.»

 

در سال 1805 ميلادي، زوج تازه‌اي در يك اتاق فقيرانه  در شهر « اُدِنسِه 1» زندگي‌مي‌كردند. مرد جوان كفّاش بود و همسرش كه كمتر از بيست و دوسال داشت، زني بود بسيار با استعداد با طبيعتي شاعرانه، چند سالي مسن‌تر از شوهر خود امّا خام و  بي تجربه چه در رابطه با زندگي خانوادگي و چه در رابطه با جهان اطراف.  البتّه با اين تفاوت كه در درون او، قلبي سرشار از عشق مي‌تپيد.

 

مرد جوان به تازگي، استادكار شده‌بود و از اين‌رو توانسته‌بود هم ميز كار مغازه‌اش را درست‌كند و هم تختخواب عروسيش را. او چوب مود نيازخود را از مجموعه‌ي چوب هايي انتخاب كرده بود كه قبل از آن در قامت يک چوب‌بست، در زير تابوت يكي از اشراف شهر با نام « ترَمپ 2 »  قرار داشت تا مردم بدان وسيله بتوانند از برابر آن رژه بروند و به جسد وي اداي احترام كنند.

 

حتّي‌حاشيه‌هاي سياه پارچه‌اي تختخوابشان، برگرفته‌شده از پارچه‌هاي آن عزاي پرشكوه مرد ثروتمند شهر بود. امّا اينك در دوم آوريل 1805ميلادي، به جاي جسد آن اشراف‌زاده كه در آن زمان از جاشمعي‌هاي چندشاخه‌اي احاطه‌شده‌بود،‌ كودك گرياني قرار داشت كه نامش را « هانس كريستيان اَندرسِن 3 » گذاشته‌بودند.

 

از قرار معلوم، در نخسين روز تولّد من، پدرم پاي تخت من در كنار مادرم نشسته‌بود و داستانهايي از « هُلبرگ 4 » مي‌خواند در حاليكه فريادهاي من سقف آسمان را مي‌شكافت. پدرم به شوخي خطاب به من گفته‌بود: « آيا مي‌خواهي بخوابي و يا دوست داري به داستان من گوش كني؟» امّا من همچنان جيغ مي‌زده‌ام و گريه‌مي‌كرده‌ام.

 

خاصه زماني‌كه مي‌خواسته‌اند مرا در كليسا غسل تعميد بدهند كشيش مورد نظر كه آدم كج‌خُلقي هم بوده به مادرم گفته‌بوده است : « اين بچّه مانند يك گربه جيغ مي زند.» و اين حرف، مادرم را چنان آزرده‌ ساخته بود كه هرگز نمي‌توانست آن كشيش را ببخشد. امّا در آنجا يك مرد فقير مهاجر از اهالي فرانسه به نام « گُمارد 5» به مادرم دلداري داده‌بود كه ناراحت نباشد زيرا هرمقدار كه بچّهها در خردسالي گريه كنند در بزرگسالي بهتر مي‌توانند آواز بخوانند.

 

خانه‌ي دوران كودكي من تشكيل شده‌بود از يک اتاق كوچك با دو ميز كه پدرم بر يكي از آنها كفش‌ها را مي‌گذاشت و از ديگري به عنوان ميزكار كفّاشي استفاده مي‌كرد. در آن اتاق، تختخوابي هم قرار داشت كه روي آن مي‌خوابيديم. ديوارهاي اتاق را برخي تابلوها و نيز يك کيسه‌ي زيپ‌دار پوشانده بود كه برخي چيزهاي زينتي و از جمله مسي در آن قرار داشت.

 

بر بالاي ميز پدر در كنار پنجره، قفسه‌اي گذاشته‌شده بود كه كتاب‌هاي قصّه و ترانه در آن جاگرفته‌بود. بالاي كُمدِ مواد غذايي در آن آشپزخانه‌ي كوچك، قفسه‌اي قرار داشت كه آنرا بشقاب‌هايي از جنس قلع زينت مي‌داد. من فكر مي كردم كه آن اتاق كوچك، بسيار غني و بزرگ به نظر مي‌رسيد و به ويژه آيينهاي كه روي در نصب‌ شده‌بود براي من همان اندازه ارزش داشت كه يك سالنِ پر از تابلوهاي نقّاشي. ناگفته نماند که بر روي آن آيينه، منظره‌اي از طبيعت را نقاشي کرده بودند.

 

انسان مي‌توانست از آشپزخانه با يك نردبام به يك اتاقك زير شيرواني برود كه ديوار آن حد فاصل خانه‌ي ما و خانه‌ي همسايه بود. در آنجا جعبه اي پر از خاك وجود داشت كه باغچه‌ي مادرم به حساب مي‌آمد و او در آن، تره‌فرنگي و جعفري كاشته بود. اين را نيز بگويم که من در داستان « سپيد برفي‌»، از اين منظره‌ي دوران خردساليم بسيار الهام گرفته‌ام.

 

ادامه دارد

 

------------------------------------------------

1/ Odense

2 / Trampe

3 /  Hans Christian Andersen

4 / Holberg

5 / Gomard

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:33  توسط A.Avishan  | 
 
script language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;}