<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آوازهای خاربیابان</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/</link>
<description>اشکان آویشن  Ashkan Avishan</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 20 Jun 2008 22:11:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خیام در باغ اضطراب (بخش پنجم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #333399; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;«حضور شخصیت‌هایی نظیر خیام در هر فرهنگ و زبان و سرزمینی که باشد، به دل‌ها گرمی می‌دهد و به اندیشه‌ها به عنوان عصاره‌های تمدن و اندیشه، اعتماد به نفس می‌بخشد. خیام در عصری که می‌زیست، اگر چه می‌دانست که در ردیف برگزیدگان فکری فرهنگ ایران و انسان است اما هرگز تصورنمی‌کرد که زمزمه‌های خلوت‌نشینانه‌ی او یعنی رباعی‌هایش، جهانی را تا این حد به اندیشه‌وادارد و در خلال هزار سال بعد از مرگ وی، دیگر آدمیان ژرف‌اندیش را نیز با کلمات کاونده‌اش، در تارهای تاریک همان نگرانی‌های حاصل از تصادم مرگ و زندگی فرو بَرَد.»&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=SV dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #333399; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-bidi-language: AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;خیام جواب می‌دهد:« شما از معدود سیاستمدارانی هستید که باید همچنان ادیب باقی می‌ماندید. زیرا سیاست از سرشتی غبارآلود برخوردار است. حقیقت در مزرعه‌ی سیاست، از ارزش نوسانی شگفت‌انگیزی برخوردار است. گاهی همچون یک سنگ بی‌ارزش به نظر می‌آید و گاه مانند یک تکه طلای ناب. زمانی بازتاب همه‌ی زندگی است و دیگر روز، تجلی مرگ و سیاهی. از این رو، نگاه سیاستمداران به دنیای اطراف، با نگاه ادیبانه، هنرمندانه و انسانی، تفاوت‌های چشمگیر دارد. من خوشحالم که شما در جوهر خویش در واقع ادیب و انسانی باقی‌مانده‌اید و گرنه حتی از من نمی‌خواستید که طرف مشورتتان قرارگیرم. بسیاری از سیاستمداران دنیا، زمانی که وارد این بازی اعتماد‌ناپذیر می‌شوند، بسیاری از قول و قرارهای دیرینه‌ی خویش را با دوستان قدیم یا به فراموشی می‌سپرند و یا برای تغییر رفتار خود، هزار و یک استدلال تازه ارائه می‌دهند. در حالی که شما هنوز نه تنها دوست دیرین خود را فراموش‌نکرده‌اید بلکه با او در برخی از کارها، مشورت نیز می‌کنید.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;خواجه از محبت خیام در ارزیابی وی، تشکر می‌کند و ادامه می‌دهد:« من خوب می‌فهمم که شما مرا می‌فهمید. این نوع صحبت‌کردن‌ها، صحبت انسانی است که نه به سیاست آویزان است و نه به دیگر بند و بست‌های آشکار و نهان روزگار. درست به همین دلیل است که راهنمایی‌ها و نگرش‌های شما برایم اهمیت‌دارد. می‌دانم که برزبان آوردن آن‌ها نه برای دفع ضرر است و نه برای به‌دست آوردن سود. در این لحظه‌ی تاریخی، من از آن جهت از شما کمک‌ می‌خواهم که خود را در دوراهه‌ی خشونت و سازش، سرگردان می‌بینم. من می‌دانم که حسن صباح حتی به خون من تشنه‌است. اما در گیرو دار بازی‌های سیاسی، من نه به کینه‌ی بسیار عمیق او به خود فکر می‌کنم و نه تنها به یک راه حل که از جمله می‌تواند آمیخته با خشونت‌باشد. اینک که شما که فراتر از افق روز و هفته و ماه و سال به دنیا و رویدادهای آن نگاه می کنید، فکر می‌کنید برای آرام ساختن ذهن نگران مردم و محدود کردن «صبّاحیان» در قلعه‌ی الموت، چه باید کرد؟ من تردید ندارم که اگر امروز نجنبیم، فردا بسیار دیر است. از این رو باید چاره‌ای اساسی اندیشید.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;خیام که حالتی بسیار متفکر و کمی اندوهگین دارد، در جواب خواجه چنین می‌گوید:«به یاد داشته‌باشید که شورش‌هایی از این نوع، همیشه در تاریخ وجود داشته‌است. اگر من به معروف‌ترین آن‌ها اشاره‌کنم، قیام مزدک و مانی است در دوران ساسانیان. چنان که می‌دانید، قباد پدر انوشیروان، تنها از راه خشونت و حتی فریب توانست آنان را به طور موقت از پا درآوَرَد. باید گفت که حتی کشتار مزدکیان در دوران قباد و کشتار مانویان در دوران حکومت شاپور ساسانی، نتوانست گرهی از هزاران گره زندگی اجتماعی حکومت و مردم در آن زمان بازکند. اگر این دو تفکر در دوران قبل از اسلام به این شکل سرکوب نمی‌شدند، شاید که گسترش افکار آن‌ها و نیز محبوبیتشان در نزد مردم امروز، تا این حد بالا نبود. فهیمدن اندیشه‌های یک‌شخصیت با همدردی نشان‌دادن و خود را دربست تسلیم آن کردن، دو موضوع متفاوت است.» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;«بسیاری از مردم روزگار ما نسبت به بسیاری از شخصیت‌های معاصر خود و یا حتی آنان که به تاریخ پیوسته‌اند، نوعی همدلی و همدردی نشان‌می‌دهند بی‌آن که عمق تفکرات و یا اندیشه‌های آنان را دریابند. در همین روزگار که آزاداندیشی شماری و تعصب‌ورزی شماری دیگر، بدل به موضوع حاد روزگار و درگیری‌های بسیار شده، کسان فراوانی هستند که بر سر طرف‌داری از آنان و یا مخالفت با آنان، حاضرند تا پای جان، قدم پیش‌نهند. انگار مهم آنست که گفته‌شود حق با آن‌هاست اگر چه در چاه باطل فرو رفته‌باشند. اما در عمل، باید دانست که آنان درگیر تعبیرات سطحی خویش از آن شخصیت‌ها هستند بدون آن که توانایی شخم‌زدن اندیشه‌های آنان را داشته‌باشند. من برای بزرگی شخصیت مانی و مزدک، حرمت بسیار قائلم. آن چه که مطرح می‌کنم، در واقع نوع تلقی مردم از آنان است. از این رو شما باید نسبت به حسن صباح و یارانش با احتیاط رفتارکنید. اگر آنان جزو مقدسات مردم شوند، در عمل آن چه را که رشته‌اید، از آن سوی دیگر، پنبه کرده‌اید. اما اگر آرام آرام، از شدت فعالیت‌های هراس‌انگیز آنان کاسته‌شود و تبلیغات پراحساسی خشمگینانه‌ای هم علیه آن‌ها صورت نگیرد، چه بسا نگرانی شما و سلطان ملکشاه نیز به تدریج برطرف گردد.» خواجه در جواب خیام می‌گوید:«استاد بزرگوار و دوست دیرین مکتب‌خانه‌ای من! آن‌چه را که شما با این وضوح بر زبان می‌آورید، من در میان انبوهی از نگرانی‌ها و گرفتاری‌های روزمره، هرگز بدان نیندیشیده‌بودم. اگر همه‌ی امکانات و تصمیم‌گیری‌ها در اختیار من باشد، بی‌تردید، چنان عمل‌خواهم کرد که شما می‌گوئید.» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;در بخش سوم، در پرده‌ی دوم نمایشنامه، خیام به تنهایی وارد صحنه می‌شود. در قیافه‌ی او نوعی نگرانی عمیق، حضور آشکار دارد. احساسی که به ببننده القاء می‌شود آنست که او از دو موضوع اساسی در رنج است. نگرانی آغازین وی، نادانی مردم و فساد دوران است. نادانی مردم موجب شده است که کارها خواسته یا ناخواسته، در همان سمت و سویی حرکت داده شود که در واقع، ریشه در نادانی آنان دارد و از طرف دیگر، تقویت‌کننده‌ی همان نادانی‌هاست. در این بُعد، خیام با همه‌ی حرمتی که برای مردم به عنوان انسان قائل است، سخت از آنان می‌ترسد و به هیچ‌کس نیز اعتماد نمی‌کند. از همین رو، به طور عمده، سر در کار خود دارد و دور از جنجال‌های سیاسی عصر، به نوشتن و سرودن و اندیشه ورزی مشغول است. نگرانی دوم خیام مربوط به زندگی انسان و فلسفه‌ی گنگ و دور از منطق به دنیا آمدن و سپس پس از مدتی کوتاه مردن اوست. این نگرانی انسانی، انگار در خلال همه‌ی سال‌های زندگی خیام بر روح و اندیشه های وی تازیانه زده‌است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                                                     ادامه دارد&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;SPAN lang=EN-US style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;برای خواندن بخش چهارم&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333399&quot;&gt; « خیام در باغ اضطراب »&lt;/SPAN&gt; می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;,&apos;serif&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.barikeha.blogfa.com/post-182.aspx&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;http://www.barikeha.blogfa.com/post-182.aspx&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;,&apos;serif&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-size: 12.0pt; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 22:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیام در باغ اضطراب (بخش چهارم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #333399; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;«خیام از شخصیت‌هایی است که همیشه احترام و کنجکاوی مرا از آن خود داشته‌است. تا این لحظه، آن‌چه را که در باره‌ی او نوشته‌ام، تنها بخشی از نهفته‌های ذهنی مرا در باره‌ی او بوده‌است. باید بگویم که در این زمینه هنوز به آن رضایت نسبی که دوست‌دارم، نرسیده‌ام. انگار چیزی در درون من است که به این سادگی، از پس بازکردنش برنمی‌آیم. یکی از آن نمونه‌ها، مقاله‌ا‌ی بود که زیر عنوان &lt;B&gt;«گروگان تلخ و معترض»&lt;/B&gt; در سال 1997 میلادی نوشتم و در همان سال در کتاب &lt;B&gt;«خیام‌نامه»&lt;/B&gt; در آمریکا چاپ‌شد. البته تردید نیست که هرکدام از این نوشته‌ها، بخشی از آن نهفته‌های درونی مرا بازمی‌کنند. اما شاید که تا سرمنزل رضایت،&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;هنوز راه طولانی‌تری در پیش باشد.»&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #333399; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-bidi-language: AR-SA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;زمانی که چراغ‌ها روشن‌شد تا مردم کمی استراحت‌کنند، ناگهان همه متوجه‌شدند که در آخرین ردیف‌هایی که تماشاچیان نشسته‌بودند، سه نفر مرد میان‌سال، دقیقاً با همان لباس‌ها که بر روی صحنه، بر تن خیام، حسن صباح و خواجه نظام‌الملک دیده‌بودند، ایستاده‌اند و مانند دیگران، نمایشنامه‌ی «خیام در جمع یاران» را تماشا می‌کنند. این منظره آن‌چنان غیر عادی بود که عده‌ای را سخت به وحشت‌انداخت. وحشت نه به دلیل خطرناک بودن شخصیت آن افراد بلکه از آن جهت که عین همان شخصیت های بازیگر بر روی صحنه، سه نفر دیگر در بیرون از صحنه، درمیان تماشاچیان ظاهرشده‌اند. این ترس قبل از آن که به خیام و خواجه نظام الملک گره بخورد به وجود حسن صباح و کارهای او ارتباط می‌یافت. حتی خانمی که در کنار آن «حسن صباح» دومی ایستاده‌بود، از ترس چنان فریادکشید که ناگهان در میان جمعیت، هراس و غُلغُله‌ی وهم‌افزایی پدیدارشد. یکی از میان جمعیت گفت که این سه نفر باید روح واقعی آن شخصیت‌های «درگذشته» باشند که در تاریکی بر جمعیت فرود آمده‌اند تا ببینند مردم در باره‌ی آنان چه می‌گویند. یک‌ مرد که با مقداری فاصله در نزدیکی آنان نشسته‌بود، جلو رفت تا با آنان صحبت‌کند. اما آن سه‌نفر در همان لحظه، در نهایت سکوت و بی‌اعتنایی، سالن نمایش را ترک‌کردند، بدون آن که حتی کلمه‌ای برزبان بیاورند یا نشانه‌ای از شادی و یا غم بر صورتشان دیده‌شود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;این منظره حتی فضای سالن را بیشتر از پیش رمزآلود و ترس‌برانگیز ساخت. شماری دیگر، آنان را در ردیف مأموران امنیتی حکومت تلقی‌کردند که به آن شکل در میان مردم ظاهرشده‌اند تا هم کارشان طبیعی‌تر جلوه‌کند و هم به شکلی، بخشی از نمایش تلقی‌شود تا مردم به‌این وسیله از شیوه‌ی ردیابی آنان نسبت به مخالفان حکومت سردرنیاورند. البته در همین گیجی و گنگی فضا و اضطراب حاصل از حضور ارواح خبیثه و یا مأموران حکومتی، آن سه نفر غریبه‌ی تاریخی، ناگهان توانستند در تاریکی شب و در میان کوچه پس کوچه‌های شهر، از نظر‌ها ناپدیدشوند و در عمل هیچ ردپایی از خود به‌جا نگذارند. حتی زمانی که شماری از تماشاچیان به شکلی گلایه‌آمیز به سراغ آقای «فرید صِباحت» رفتند و از او در باره‌ی حضور چنان افرادی سؤال خود را مطرح‌ساختند، او نیز در نهایت بی‌خبری، شگفت‌زده به صحبت‌های آنان گوش‌کرد و در جوابشان، هرگونه احتمالی را ممکن‌دانست. نوعی خشم، ترس و ابهام بر فضای سالن سایه‌انداخته‌بود. اما پرده‌ی دوم باید شروع می‌شد و مجال درنگ نبود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;در پرده‌ی دوم، از یک‌سو خواجه را نشان می‌داد که در مقام وزیر اعظم دربار سلجوقیان و با قدرتی مجاز و گسترده، با فعالیت‌های اخلال‌گرانه‌ی حسن صباح و یارانش در ستیز است و مرتب از سوی «مُنهیان» حکومتی-یعنی جاسوسان-، گزارش‌های ترسناک دریافت‌می‌کند که در فلان‌جا چه کسی را کشته‌اند و یا در بهمان جا چه کسی را تهدید به مرگ کرده‌اند. در همان حالت است که خواجه به مأمورانش که در صحنه دیده نمی‌شوند، می‌گوید برای اداره‌ی یک مملکت، هیچ چیز آسیب‌رسان‌تر از نارضایتی مردم نیست اما برای ویران کردن یک سرزمین، هیچ چیز بدتر از آن نیست که دولت مداران به عناصر سامان‌شکن و آشفته‌ساز میدان‌بدهند تا آنان بتوانند هرکه را که مخالف با خویش و اراده‌ی خود می‌یابند یا موقتاً ساکت‌سازند و یا برای همیشه به زندگی آنان خاتمه‌دهند.» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;در همان صحنه و پرده، سایه‌هایی دیده می‌شوند که گویی در تاریکی شب، به شکلی انتقام جویانه در پی شکار قربانیان خویشند. این سایه‌ها تجسمی از فدائیان اسماعیلی هستند که هریک در پی مأموریت خویش، می بایست کسی از حکومتیان و یا مخالفان خویش را شناسایی‌‌کنند و یا برخی شناسایی‌شده‌ها را به قتل برسانند. در همان‌جا، پس از تغییر دکور صحنه، خواجه را در اتاق بسیار ساده‌ای در حال مذاکره با عمرخیام نشان می‌دهد. نوع حضور خیام و برخورد خواجه، بازتاب آنست که خواجه از خیام خواسته‌است تا بدان‌جا بیاید و یک راهنمایی کلی و استراتژیک در مورد نحوه‌ی مقابله با عناصری از آن دست، به وی ارائه دهد. خواجه از خیام می‌پرسد:«ای دوست دیرین! برای مقابله با این مرد ویرانگر به نظر شما چه باید کرد؟» خیام پاسخ می‌دهد:«باید مبارزه کرد. اما مبارزه‌ی حکومتیان باید با افرادی از این دست، کاملاً با آن چه آنان انجام می‌دهند، تفاوت داشته‌باشد. قیل از هرچیز باید این نکته مشخص‌شود که آیا حسن صباح، مأمور اجرای هدف‌های مستقیم دشمنان این آب و خاک است و یا آن که باورهای سیاسی و مذهبی او، همراه با جاه‌طلبی‌های انسانی‌اش، وی را به این راه کشانده‌است؟» خواجه جواب می‌دهد:«آن‌قدر از دست او عصبانی هستم که دلم می‌خواهد بگویم او مأمور اجرای نیت‌های شوم دشمنان این و آب و خاک و حکومت است. اما عقلم قضاوت دیگری دارد. عقلم می گوید او در خدمت منافع هیچ قدرت مستقیمی نیست اما از همه‌ی قدرت‌ها و امکانات ریز و درشت آشنایان و دوستان خود استفاده می‌کند.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                                                                  ادامه دارد&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-ansi-font-size: 8.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;برای خواندن بخش سوم&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333399&quot;&gt; « خیام در باغ اضطراب »&lt;/SPAN&gt; می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=EN-US style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.barikeha.blogfa.com/post-181.aspx&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#0000ff size=3&gt;http://www.barikeha.blogfa.com/post-181.aspx&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-ansi-font-size: 8.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 22:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیام در باغ اضطراب (بخش سوم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #333399; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;«خیام از شخصیت‌هایی است که همیشه احترام و کنجکاوی مرا از آن خود داشته‌است. تا این لحظه، آن‌چه را که در باره‌ی او نوشته‌ام، تنها بخشی از نهفته‌های ذهنی مرا در باره‌ی او بوده‌است. باید بگویم که در این زمینه هنوز به آن رضایت نسبی که دوست‌دارم، نرسیده‌ام. انگار چیزی در درون من است که به این سادگی، از پس بازکردنش برنمی‌آیم. یکی از آن نمونه‌ها، مقاله‌ا‌ی بود که زیر عنوان &lt;B&gt;«گروگان تلخ و معترض»&lt;/B&gt; در سال 1997 میلادی نوشتم و در همان سال در کتاب &lt;B&gt;«خیام‌نامه»&lt;/B&gt; در آمریکا چاپ‌شد. البته تردید نیست که هرکدام از این نوشته‌ها، بخشی از آن نهفته‌های درونی مرا بازمی‌کنند. اما شاید که تا سرمنزل رضایت،&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;هنوز راه طولانی‌تری در پیش باشد.»&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #333399; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;هنوز چندماهی از حضور معلم جدید ادبیات در مدرسه‌ی ما نگذشته‌بود که یک روز به در و دیوار مدرسه، آگهی هایی چسبانده شد که به زودی شاهد نمایشنامه‌ای از «فرید صِباحت» در باره‌ی «عمر خیام» خواهیم بود. ظاهراً متن نمایشنامه را خود او نوشته‌بود و قرار بود که تا چند هفته‌ی دیگر با دوتن دیگر از معلمان مدرسه‌ که با هم روابط فکری و عاطفی خوبی‌داشتند، به اجرا درآورند. خریدن بلیط برای همه‌ی تماشاچیان، اجباری بود. قیمت بلیط نمایشنامه برای دانش‌آموزان، پنج‌ریال و برای پدران و مادران هفت ریال و برای معلمان و دیگر افراد خارج از مدرسه یک‌تومان بود. سالن اجتماعات مدرسه‌ی ما، می‌توانست صد نفر را در خود جادهد اما جالب آن که در اولین شب نمایش، بیش از دویست نفر آمده‌بودند. بسیاری در راه‌رو، روی پله‌ها و حتی جلو پنجره‌ی سالن اجتماعات جمع‌شده بودند تا پرهیبی از اجرای نمایش را ببینند. نام خیام و یاران او، همه را کنجکاو کرده‌بود. عنوان نمایشنامه را چنین گذاشته‌بودند:«خیام در جمع یاران». البته نه محتوای نمایشنامه، نشان‌دهنده‌ی آن بود که خیام در جمع یاران است و نه در واقعیت زندگی، خیام چنان شخصیتی بود که در جمع یاران حضور داشته‌باشد. اما شاید معلم ما و آن دو نفر دیگر، خواسته بودند با عنوانی که بیشتر جلب‌کننده باشد، تماشاچیان را به سوی خود بکشانند. که البته در این کار، توفیق قابل ملاحظه‌ای هم داشتند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;در آن آگهی ذکر شده‌بود که این نمایشنامه، سرگذشت خیام، حسن صباح و خواجه نظام الملک است. گمان من آن بود که نویسنده‌ی نمایشنامه خواسته‌بود با بهره‌گیری از شایعاتی که در باره‌ی دوران کودکی آن‌ها وجود داشته، نکاتی را بازگوید که اهمیت آن نکات، قبل از آن که تاریخی باشد، رنگ و بوی تجزیه و تحلیل اجتماعی داشته‌باشد. نمایشنامه در دو پرده اجرامی‌شد. پرده‌ی اول، آن سه نفر را در مکتب‌خانه‌ای نشان می‌داد که مشغول آموزش زبان فارسی و عربی هستند. ملای مکتب‌خانه دیده نمی‌شد اما صحنه را به گونه‌ای آماده کرده بودند که بیننده فکر می‌کرد، استاد آنان، برای انجام کاری ضروری به بیرون رفته‌است. و درست در همین موقعیت، آنان فرصت را مغتنم شمرده و پرده از آرزوهای دور و دراز خویش برداشته‌اند. گفتگویی که میان آنان پیش می‌آید، در عمل به شکلی به آینده گره می‌خورد. انگار آنان می‌دانند که هریک در آن فرداهای دور، جزو کسانی خواهندشد که بخشی از تاریخ را به کار و اندیشه‌ی خویش اختصاص خواهندداد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;در آن گفتگوها، آنان از یکدیگر می‌پرسند که چه شغلی را برای آینده‌ی خود آرزو می‌کنند. حسن صباح که طبع تُند و خوی نا متعادل و ذهن و بلندپروازی دارد، نخستین کسی است که به حرف می‌آید. او می‌گوید:«من می‌خواهم چنان قدرتمند شوم که اگر اراده‌کنم خورشید و ماه را از حرکت‌ بازدارم.» خیام جواب می دهد:«آیا آرزوی داشتن قدرت برای تو، هدف است یا وسیله؟ قدرت را برای آن می‌خواهی که انتقام بگیری و خواست‌هایت را به کرسی بنشانی و یا قدرت را برای آن می‌خواهی که جلو قدرت بیمارگونه را بگیری؟» حسن صباح جواب می‌دهد:«برای من، قدرت هم هدف است و هم وسیله. بستگی به آن دارد که در کجا چه بخواهم. اما در مجموع، من هرگونه توفیق را از راه قدرت بهتر می‌توانم به‌دست بیاورم تا از راه توافق و یا سازش.» خیام می‌پرسد: «چرا وقتی که آرزوی قدرتمند شدن داری، به فکر تنها چیزی که افتاده‌ای، از حرکت بازداشتن خورشید و ماه است؟» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;حسن صباح جواب می‌دهد:«برای من آن چه مهم است به زانو در آوردن‌است. من نه به انگیزه‌ی به زانو در آوردن فکر می کنم و نه به نتایج آن. برای من این نکته مهم است که بالانشینی خویش را در برابر یک قدرت دیگر نشان‌بدهم. از این رو، من به ذات خورشید و ماه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و خاصیت آن‌ها فکر نمی‌کنم. من می‌خواهم که هیچ‌کس بالانشین‌تر از من نباشد. یا اگر هم باشد، یا باید از دیدگاه من تأیید بشود و انتخاب آن شخص با اراده ی من باشد.» خیام می‌گوید:« اگر تو کسی را به میل خود به بالانشینی انتخاب‌کنی، در آن صورت، آن شخص، دیگر بالانشین نیست. اسیر دست‌های توست!» این بار خواجه نظام الملک به حرف می‌آید و به حسن صباح می‌گوید:« اگر تو می‌خواهی بالانشینان را به زانو درآوری، بهتر است اول به سراغ خدا و پیغمبرانش بروی. خورشید و ماه، ابزار گوش به فرمان خدا و پیغمبران اویند. اگر تو بتوانی خدا را از آن اوج به زیر بکشی، شک‌نیست که تو خود خواهی‌توانست جانشین او شوی.» لبخندی از رضایت بر لبان حسن صباح جاری می‌شود. در نگاهش برق توفیق و تحقق آرزوها می‌درخشد و در جواب خواجه می‌گوید:«باید خود را برای تحقق این آرزو آماده‌کنم.» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;وقتی نوبت خواجه نظام‌الملک می‌رسد، می‌گوید:«من می‌خواهم چنان قدرتمند شوم که هیچ‌قدرتی نتواند به حریم درونی من تجاوز‌کند. من می‌خواهم اصولی در زندگی انسان پیاده شود که هر انسان، برای خود، دژی باشد و بتواند در برابر هرقدرت نابکاری که از گوشه و کنار قد علم می‌کند بایستد. من با نظم موافقم اگر چه نظمی ظالمانه باشد اما با آشفتگی مخالفم اگر چه آن آشفتگی‌، رنگ و بویی عادلانه داشته‌باشد.» خیام در جواب خواجه می‌گوید من:« هیچ نظمی را به قیمت بی عدالتی دوست ندارم و هیچ آشفتگی را به قیمت برقراری عدالت نمی‌پسندم. در عمل می‌توان گفت که آن نظم غیر عادلانه، آشفتگی در تقسیم عدالت است و آن عدالت آشفته، نظمی در تقویت بی‌عدالتی. اما من دوست دارم چنان زندگی‌کنم که اندیشه‌هایم پس از مرگ من نه تنها به حیات خود ادامه‌دهد بلکه حتی قوی‌تر از زمان زنده‌بودنم، بر زندگی خصوصی و اندیشه‌های مردم سایه بیندازد.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;                                                                                                             ادامه دارد&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/P&gt;&lt;o:p&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;برای خواندن بخش دوم&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333399&quot;&gt; « خیام در باغ اضطراب »&lt;/SPAN&gt; می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=EN-US dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;,&apos;serif&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.barikeha.blogfa.com/post-180.aspx&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=3&gt;http://www.barikeha.blogfa.com/post-180.aspx&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Jun 2008 15:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیام در باغ اضطراب (بخش دوم)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #333399; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;«خیام از شخصیت‌هایی است که همیشه احترام و کنجکاوی مرا از آن خود داشته‌است. تا این لحظه، آن‌چه را که در باره‌ی او نوشته‌ام، تنها بخشی از نهفته‌های ذهنی مرا در باره‌ی او بوده‌است. باید بگویم که در این زمینه هنوز به آن رضایت نسبی که دوست‌دارم، نرسیده‌ام. انگار چیزی در درون من است که به این سادگی، از پس بازکردنش برنمی‌آیم. یکی از آن نمونه‌ها، مقاله‌ا‌ی بود که زیر عنوان &lt;B&gt;«گروگان تلخ و معترض»&lt;/B&gt; در سال 1997 میلادی نوشتم و در همان سال در کتاب &lt;B&gt;«خیام‌نامه»&lt;/B&gt; در آمریکا چاپ‌شد. البته تردید نیست که هرکدام از این نوشته‌ها، بخشی از آن نهفته‌های درونی مرا بازمی‌کنند. اما شاید که تا سرمنزل رضایت، &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;هنوز راه طولانی‌تری در پیش باشد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #333399; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;در سال اول دبیرستان، برای ما معلم&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;جوان و تازه نفسی به نام «فرید صِباحت» از همدان آمده‌بود که یک‌پارچه شور و انرژی بود. انگار او هستی پیرامون خویش را تازه کشف کرده‌بود و گذشته از آن، به او گفته‌بودند که با آن همه کار و مسؤلیت که انسان آگاه و دانا در برابر خود دارد، فرصت اندکی برای عملی کردن آن‌ها باقی‌است. از این رو باید با تمام نیرو، وقت را غنیمت دانست و کارهای ناکرده و یا نیمه کرده را، هرچه زودتر به انجام رساند. از زمانی که او وارد مدرسه‌ی ما شده‌بود، فضای گفتگوها، حکایت از شوق و حرکت خاصی داشت. در میان معلم‌ها و نیز مدیریت مدرسه، صحبت از آن بود که می‌توان در برخی کارها که نه ممنوع است و نه جنجال برانگیز، دگرگونی‌هایی پدیدآورد. حتی صحبت این دگرگونی‌ها، به حوزه‌ی چگونگی تدریس و محتوای درس‌ها و نیز نحوه‌ی برخورد معلم‌ها با دانش‌آموزان هم کشیده ‌شده‌بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;فلسفه‌ی او آن بود که دانش موجود در عرصه‌های گوناگون زندگی اجتماعی، چنان زیاد است که هیچ یک از ما با توجه به عمر کوتاهی که داریم، قادر به درک عمق یک رشته‌ی مشخص نیز نخواهیم‌شد. از این رو بهتر است اول برای خود روشن کنیم که دنبال چه هستیم. آیا تغییرات را فقط با هدف ایجاد تغییرات می‌خواهیم و یا آن که نفس تغییرات از دیدگاه ما تا آن‌جا اهمیت‌دارد که مسؤلان و رؤسا از آن خوششان بیاید و به دنبال آن، احتمالاً آفرینی و یا پاداشی نصیب ما‌کنند. تازه با آن شرط که آن مقام‌های بالا، دست کم از برخی دگرگونی‌های مثبت و خلاق، هراسی نداشته‌باشند. گزینه‌ی بعدی که او مرتب آن را مطرح می‌کرد، آن‌بود که ما با ایجاد تغییرات،آیا  واقعاً در نظر داریم که زندگی، آموزش، مناسبات و حرمت‌گذاری‌های انسانی را، به شکلی افزایش‌دهیم و بهترکنیم یا آن که هدف از همه ی این ها، فقط  طرح تغییرات است و نه عملی‌کردن آن‌ها؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;یکی از عیب‌های بزرگ او که ناشی از خامی و جوانی وی بود در این نکته بود که او دوست داشت همه‌ی حرف‌ها را به همه‌ی افراد بگوید. بی‌آن‌که توجه داشته‌باشد که انسان‌ها نه ظرفیت‌های پذیرش یکسانی‌دارند و نه واکنش‌های مشابه هم. او فکر می‌کرد وقتی که همه با لبخند ملیح خویش به پیشنهادها و کارهایش آفرین می‌گویند و حتی وی را به جسارت بیشتری تشویق‌می‌کنند، باورهای عمیق قلبی خود را به نمایش می‌گذارند. در حالی که چنان نبود. بلکه شماری از آنان در عمل، مشغول خالی‌کردن زیر پای وی بودند تا در فرصت مناسب، وی را از دایره‌ی کار خارج‌سازند. این که او را جوان و خام ارزیابی می‌کنم، در واقع ارزیابی امروز من است. در آن هنگام، برای من که نوجوان دوازده، سیزده ساله‌ای بیش نبودم، او می‌توانست هم مظهر پختگی باشد و هم دارنده‌ی عمر نوح. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;او به دوتن از شاعران ایران، علاقه‌ی چشمگیری داشت. اولی خیام بود و دومی بابا طاهر عریان. این را نیز اضافه‌کنم که مطالعات ادبی و تاریخی او نسبت به سن کمی که داشت، به مراتب از بسیاری از «دانشمندان» مدرسه‌ی ما که خود را «کان علم» تصور می‌کردند، بیشتر بود. او بر پایه‌ی دریافت‌ها و تجربه‌های شخصی خویش، توانسته بود هم نقاط مشترک فکری و هم نقاط افتراق اندیشندگی میان آن دو شاعر را بیابد. از موردهایی که از دیدگاه او، وجه مشترک میان خیام و باباطاهر به حساب می‌آمد آن بود که هردو چهار پاره سرا هستند. درست است که چهارپاره‌های خیام، نام رباعی به خود گرفته‌‌است و چهارپاره‌های باباطاهر، فهلویات اما چه باک! وجه مشترک دیگری که او میان خیام و بابا‌طاهر پیدا کرده‌بود، انتقاد آنان نسبت به آفرینش هستی، خاصه نوع برخورد با انسان بود و همچنین خرده‌گیری به دستگاه عظیم و طویل خلقت در خلال همه‌ی هزاره‌ی موجود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;اما زمانی که می‌خواست به نقاط افتراق آن‌ها اشاره‌کند، باور او برآن بود که خیام شخصیتی است تلخ و شکاک. در حالی که باباطاهر با باوری عمیق به سرنوشت محتوم آدمی، از نظام نابرابر حاکم بر مناسبات انسانی، هم گله‌مند است و هم مطیع آن. خیام چنان گله‌منداست که اگر قدرت داشته‌باشد، می‌خواهد همه‌چیز را درهم‌بریزد و نظم جدیدی برپایه‌ی حرمت و عدالت ایجاد‌کند در حالی که باباطاهر از نظم پیشین تا آن‌جا گله‌مند است که موجب فروریزی و یا نابودی آن نشود. برای شاعر همدان، روشن نیست که چرا در نظام آفرینش، یکی در اوج قرار می‌گیرد و آن دیگری در قعر. یکی آرامش و تأمین دارد و آن دیگری در اندیشه‌ی نان جوین شبانه‌ی خویش است بی‌آن که کسی یا چیزی، آن را تأمین و یا تضمین‌سازد. نوع اندیشه های باباطاهر از جنس اندیشه‌های یک روستایی است که در عمق صداقت خویش، به آن حد از جرأت و جسارت می‌رسد که بتواند آن احساسات را بر زبان بیاورد. حرف‌های او بی اختیار، انسان را به یاد «شبان» مولانا می‌اندازد که می‌خواست خدا را از نزدیک ملاقات‌کند و برای او خدماتی انجام‌دهد. در شبان مولانا، رضایت و خدمت، مورد نظر بوده است و در اندیشه‌های باباطاهر، شکایت و بازگویی درد. اما هردو با آهنگی صمیمی و شفاف. از طرف دیگر، خیام در حال و هوای دیگری است. او نه تنها براین نابرابری‌های اجتماعی نگاهی خرده‌گیرانه دارد بلکه تلخی کلام او در آنست که چرا باید آن خالق کل، این موجودات را چنان دورپرواز اما شکننده، چنان لطیف اما «میرا» بیافریند که پس از مدتی کوتاه که تازه در می‌یابند به کجا آمده‌اند، آنان را از عرصه‌ی خاک برای همیشه ناپدیدسازد. درد خیام، درد به زیر سؤال‌بردن همه‌ی آفرینش است در حالی که باباطاهر، با همه‌ی شکرگذار بودن آفرینش، دوست دارد که هیچ کس، حتی «قرص نانی» آلوده در خون نخورد و شماری دیگر، در میان «هزاران ناز و نعمت»، بازهم منت گذار همه‌ی کائنات نباشند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;                                                                                                        ادامه دارد&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;برای خواندن بخش اول&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333399&quot;&gt; « خیام در باغ اضطراب »&lt;/SPAN&gt; می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV; mso-ansi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=EN-US style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; mso-bidi-font-size: 12.0pt&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.barikeha.blogfa.com/post-179.aspx&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#0000ff size=3&gt;http://www.barikeha.blogfa.com/post-179.aspx&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-ansi-font-size: 8.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;      &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: ltr; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-ansi-font-size: 8.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 18:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیام در باغ اضطراب (بخش نخست)</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=EN-US dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;خیام برای من همیشه شخصیتی‌است که اندیشه‌هایش، اضطراب‌های عمیق هستی آدمی را یادآور شده‌است. این اضطراب‌های گزنده و آرامش‌گیر، طبعاً نه از مقوله‌ی نگرانی‌هایی است که به زندگی فردی او ارتباط داشته‌باشد بلکه از جنس نگرانی‌های عام انسانی است. نگرانی او از آن روست که احساس می‌کند جایی از کار در کل نظام آفرینش انسان می‌لنگد. او اگر گیاه‌بود یا حیوانی بدون اندیشه و زبان، شاید که هرگز این اضطراب نمی‌توانست حضور محسوس خارجی داشته‌باشد و نشانه‌های دردمندانه‌ی عمیق خود را بر رفتار و گفتار وی بگذارد. اما این سرنوشت گره خورده به انسان، پدیده‌ای است سرشار از ناروایی‌های نابه‌جا و ستمگرانه. در این پدیده‌، گروهی «ناکرده‌گناه» و ناخواسته، به مجازات‌های ناگهانی دردناک و طاقت‌سوز می‌رسند و شماری دیگر، آرزو ناکرده، به بلندای جلال و حشمت بی چند و چون. بی‌ آن‌که حتی برای به کف آوردن آن، اندیشه‌ای در سر داشته‌باشند و یا گامی در جایی برای گشایش و روشن کردن تاریکی زندگی انسان برداشته‌باشند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;مردی چون او که نسبت به پدیده‌های زندگی، دیدگاهی علمی و دور از خرافه دارد، برسرآن نیست که برای رفع این نابرابری ابدی، به درگاه خداوند، به لابه و زاری بپردازد تا برای کامل شدن عیش کوتاه هستی دو روزه‌اش، بهشت ابدی را نصیب وی سازد. درد او، درد چرایی زندگی است. چرایی «نوعی» از زندگی است. نوعی از زندگی که نه می‌توان هدف از پیدایش آن را در قالب منطقی پذیرش‌بار توضیح داد و نه هدف از آن پریشان سامانی و نابرابری‌های شگرف و دردمندانه را به پیشگاه عقل سالم ارائه‌کرد. چرا این آفریننده‌ی هست و نیست، باید موجودی را بیافریند که شایستگی آن همه توانایی فکری و عملی را پیدا‌کند و هم او پس از گذشت دورانی کوتاه، برای همیشه در اعماق خاک بیارامد. این ناباوری، این گره ناگشودنی تلخ و گزنده، همیشه بر جان او چنگ انداخته‌است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;خیام هرگز آرزو نکرده‌است که ای کاش انسان‌ها برای کمتر درد‌کشیدن و یا کمتر مضطرب‌بودن در گستره‌ی خاک، از درک کمتری برخوردار می‌بودند و نیز کمتر به سردابه‌های مرموز هستی، سر می‌کشیدند. اضطراب هردم‌فزون او در آنست که آرزو می‌کند ای کاش توان آن را داشت تا بتواند همه‌ی ساختار آفرینش ازلی و ابدی را زیر و رو‌کند و خود، سازنده‌ی نظمی دیگر بر پایه‌هایی نوین که عدل و حرمت آدمی از محکم‌ترین ستون‌های آن باشد، بقای آن را تداوم‌دهد. تضاد ذهنی خیام تنها در آن نبوده‌است که چرا عمر انسان آفرینشگر و معجزه‌ساز تا این حد کوتاه است، در حالی که حتی عمر سنگ و کلوخ بیابان، آن قدر طولانی است که به عمری ابدی شباهت دارد. درد او در آنست که همین انسان وقتی به اوج درک و فهم می‌رسد و تازه کشف می‌کند که چگونه گره دشواری‌های زندگی را یکی پس از دیگری بگشاید، ناگهان مرگِ «پتیاره» از راه می‌رسد و بر او همان روا می‌دارد که بر حشره‌ای بردیوار باغ همسایه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;درد بزرگ دیگر خیام در آنست که با وجود عمر کوتاه آدمی، با وجود آن که او به تناسب این کوتاهی عمر، دریا دریا دانش و اندیشه در درون خود فراهم آورده‌است، چرا باید در ساختاری ناعادلانه به سربَرَد که بسیاری از نادانان روزگار بر سریر قدرت بنشینند و از همه‌ی امکانات مادی زندگی بهره‌برگیرند و انبوهی از انسان‌های خردمند و توانا در تاریکی فقر و بیماری و درد، زندگی را به سرآرند. خیام برای این پریشانی منطق، هیچ‌گونه توضیحی قانع‌کننده در آستین ندارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;تاریخ ایران، همیشه بازتاب تنش‌های خونین و سازش‌ناپذیر، میان گروه‌های گوناگون قومی، چه داخلی و خودی و چه خارجی و بیگانه بوده‌است. دورانی که خیام در آن می‌زیسته، همچون دوران‌های دیگر، از این تنش‌ها و ستیزهای خونین بر کنار نمانده‌است. از یک‌سو مردمان متعصب و مغزشسته که با اشاره‌ای می‌توانسته‌اند و حاضر بوده‌اند، «دمار» از روزگار عارف و عامی درآورند و از دیگر سو، مردان تازیانه و شمشیر که به گونه‌ای سیری ناپذیر در پی چپاول و غارت مردمان درد و حِرمان بوده‌اند. بی سببی نیست که در همین دوران یعنی نیمه‌ی دوم قرن پنجم و نیمه‌ی اول قرن ششم، جنبش اسماعیلیان پا می‌گیرد و بعد به شکلی مرموز و مقتدر، در اندیشه‌ی انتقام از همه‌ی مخالفان فکری خویش، ابری از وحشت را در فضای بخشی از این سرزمین می‌پراکَنَد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;خیام در چنین سرزمینی و در چنین دورانی رشد کرده‌است. از نظر «امکان»، بسیار نزدیک به دایره قبیله‌ی قدرت و از نظر دیدگاه و اندیشه، با فاصله‌‌ای با مقیاس‌های «نوری»، دور از آنان. او در این سرزمین متنوع، از یک طرف، شاهد حضور قوم‌های گوناگون با گرایش‌های فکری متنوع بوده‌است و از طرف دیگر شاهد «طبیعت»ی است که در نوع خود، تضاد چشمگیری را نمایندگی می‌کرده‌است. در بخشی از آن، ساکنان مناطقی به علت حضور باران و حاصل‌خیزی زمین، می‌توانسته‌اند چون بهشتیان در نظرآیند و ساکنان مناطقی دیگر همچون دوزخیان. در اندیشه‌ی او همیشه این پرسش حضور دارد که این کدام قانون ابدی و تغییرناپذیر آفرینش است که «باید» شماری آن‌گونه و عده‌ای این‌گونه زندگی‌کنند. خیام شخصیتی است اهل منطق و استدلال. ذهن شفاف و کاونده‌ی او که با مفاهیم ریاضی آشناست، به سادگی از پس درک قانونمندی‌های حاکم بر مناسبات اجتماعی و یا طبیعی و عوارض ناشی از آن‌ها برمی‌آید. با داشتن چنین درکی بر منطق جاری هستی و آگاهی به کارکرد و فعل و انفعالات آن، او مرتب و با شگفتی و حیرت از خود می‌پرسد کدام «بینا»ی «دانا»، این منطق را بر این هستی «کَژ و مَژ» حاکم کرده‌است؟ مشکل او در آنست که چرا باید قانونمندی ساختار این هستی از چنان سرشتی برخوردار باشد که آن همه زیبایی را بیافریند و بعد در روندی پر از درد و سوز، آن را به بیرحمانه‌ترین شکل ممکن بپژمُراند و از میان بِبَرَد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;جامی است که عقل آفرین می‌زَنَدَش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;صد بوسه ز مهر، بـــر جبین می‌زَنَدَش&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;این کوزه‌گر دهــــر، چـــنین جام لطیف&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;می‌سازد و بــاز بــــر زمین می‌زَنَدَش!&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;                                                                                                      ادامه دارد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 16:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس (بخش دوازدهم )</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #3333cc; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;« این رشته مقالات، بازتاب تصویرهای ذهنی از دوران کودکی و نوجوانی من است با مردم پیرامونم و رابطه‌‌ای که آن‌ها به نوعی با شاهنامه‌ی فردوسی داشته‌اند. برآن بوده‌ام که از اغراق‌ها بپرهیزم و تصویر زلال و انسانی آنان را با همه‌ی خصلت‌های ریز و درشت اخلاقی و رفتاری، از صافی آن دریافت های خام و صمیمی بگذرانم.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #3333cc; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;واقعیت آنست که در در دوران درس و مشق، دست‌کم تا کلاس هشت و نُه دبیرستان، هرگز به یاد نمی‌آورم که کسی از آموزگاران من، نامی از دهقان توس و شاهنامه‌ی او برده‌باشد. تردید ندارم که این جا و آن‌جا نامی از او برده شده‌است اما قطعاً تا آن حد نبوده که بتواند ذهن مرا به خود جلب‌کند و کوبه‌ای برتارهای احساس یا اندیشه‌ی من وارد آورده‌باشد. شاید به همین دلیل است که من چیزی به یاد نمی‌آورم. اما زمانی که کلاس دهم را می‌خواندم، به شاهنامه‌ی فردوسی و محتوای آن نه از دیدگاهی مثبت و شکوفنده، بلکه با نگاهی پژمرده و حتی تحقیرکننده برخوردم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;در آن سال ما یک معلم ادبیات فارسی داشتیم که تقریباً و تحقیقاً همه به او احترام می‌گذاشتند. نه فقط از آن‌رو که آدم اهل مطالعه و فهمیده‌ای به نظر می‌رسید بلکه بدان دلیل که او نه جاه‌طلب‌ بود و نه بدخواه کسی. سعی می‌کرد در نهایت آرامش و انزوا، دور از آمیزش گرم و محفلی با دیگران، درسش را بدهد و سپس از مدرسه راهی خانه‌شود. در خانه نیز، یک‌سره، ادبیات عرفانی را مطالعه می‌کرد. او از آن کسانی بود که مکرر در مکرر، حافظ و سنایی، مولوی و عطار، ابوسعید ابوالخیر و افرادی از این دست را بدل به غذای روحی و فکری روز و شب خویش کرده‌بود. او اعتقاد داشت که پیام چنان شخصیت‌های بزرگی، با یک‌بار و دوبار مطالعه کردن، نه کاملاً قابل فهم است و نه تمام‌شده. اعتقاد او آن بود که انسان برای رفتن به عمق اندیشه‌های عرفانی به طور عام و اندیشه‌های عرفانی آنان به طور خاص، باید مرتب با آن‌ها آمیزش داشته‌باشد و در سرسرای وجودش نیز لازم است زنگ خطری نصب‌کند تا با هر وسوسه‌ای که فراروی او قرار می‌گیرد، در آستانه‌ی خودآگاه و ناخودآگاه او به صدا درآید. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;او وقتی در کلاس درس، به شعرها و متن‌های عرفانی می‌رسید، گُل از گُلش می‌شکفت و در باره‌ی آن‌ها، به نحوی خستگی‌ناپذیر، داد سخن می‌داد. اما وقتی که به گزیده‌هایی از شاهنامه‌ی فردوسی می‌رسید که بخشی از درس&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;فارسی ما بود، به شکل محترمانه‌ای از آن‌ها رد می‌شد. استدلال او آن بود که:«اگر خود شما به این قسمت‌ها علاقه دارید، می‌توانید آن‌ها را در خانه بخوانید. این مطالب در واقع، یک مشت جنگ است و گریز و هل‌من مبارز طلبیدن در صحنه‌های نبرد. فقط یادتان باشد که من از آن قسمت‌ها از شما امتحان نخواهم گرفت.» من که از کاظم مقدادی و شور و حال مستی‌بخش‌ او در بیان داستان‌های لطیف و عاشقانه‌ی شاهنامه، خاصه بیژن و منیژه خاطره‌هاداشتم و نیز گفته‌های بی‌بی‌مخدره همچنان در گوشم زنگ‌می‌زد، دوست داشتم به معلم ادبیاتمان بگویم که تصویر شما از شاهنامه‌ی فردوسی، تصویر شخصی شماست و نه واقعیت آن کتاب بزرگ. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;اما در همان لحظه، باز به شک و تردید می‌افتادم که نکند شاهنامه‌ای که کاظم مقدادی و بی‌بی مخدره به من معرفی کرده‌اند، سرشت دیگری دارد تا شاهنامه‌ای که معلم ادبیات ما از آن صحبت می‌کند. نکته‌ی مهم دیگر آن بود که من در دنیای نوجوانانه و خام خویش چگونه می‌توانستم با معلم خویش به بحث و جدل مشغول شوم در حالی که به سادگی از عهده‌ی دفاع از احساسات و رسوب‌کرده‌های ذهنی‌ام نسبت به شاهنامه‌ی فردوسی و قهرمانان آن برنمی‌آمدم. در فضایی که نگاه دمکراتیک وجود خارجی ندارد، سلیقه‌های شخصی افراد، گاه تبدیل به معیارهای علمی و آموزشی می‌شود. و البته همان معیارها و تحمیلشان بر ما، ما را در ردیف کسانی بارمی‌آورد که بعدها یا «زنگی زنگ» می‌اندیشیم و یا «رومی روم». و البته این نکته دیگر حتی بر «خواجه حافظ شیرازی» هم پوشیده نیست که چنین نگاهی به پدیده‌های پیرامون زندگی، تأثیر ویرانگر‌تری بر زندگی و فرهنگ ما از زلزله‌های هزارریشتری داشته‌است. از دیدگاه یک انسان علاقه‌مند به مطالعه‌ی رفتار گذشتگانمان در لباس انبوهی از شخصیت‌های مرئی و نامرئی شاهنامه، کتاب دهقان توس، آموزشگاهی از اندیشه ها و رفتارهای گوناگون انسان‌هایی است که هرکدام، زندگی را از بُعدی به تماشا ایستاده‌اند. اما بدان معنی نیست که شاهنامه در «برابر» دیوان حافظ قرارگیرد و یا اندیشه‌های «خیام» در تقابل با اندیشه‌های عطار.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;در دوران کودکی و نوجوانی من، دهقان توس در همه‌جا حضور نداشت. اصولاً نمی‌توانست حضور داشته‌باشد. چنان حضوری، لازمه‌اش بسیج فرهنگی همه‌ی مؤسساتی بود که آموزش‌دهنده‌ی جوانان و نوجوانان ما بودند. حتی در قبیله‌ی قدرت، قبل از آن که اندیشه‌ها و کاوندگی‌های فردوسی در خدمت رشد فکر، آگاهی و شناخت نسبت به ریشه‌های دیرینه‌ی ما باشد، در خدمت هدف‌های خاصی بود که به تقویت و تداوم همان قبیله کمک‌می‌کرد. گناه از دهقان توس نبود که او را پس از مرگش، وسیله‌ای برای تحقق اندیشه‌های دیگری قرار می‌دادند. از سوی دیگر، میراث ادبی یک کشور، تنها تشکیل‌شده از یک کتاب و یا اندیشه‌های یک شخصیت معین نیست. در کنار دهقان توس، کسانی مانند خیام، ابوعلی سینا، زکریای رازی، ابو سعید ابوالخیر، سعدی، حافظ، مولانا، سنایی، ناصرخسرو، نظامی، جامی و بسیارانی دیگر نیز حضور داشته‌اند. اما تردید نمی‌توان کرد که میزان نفوذ این شخصیت‌ها بر زندگی روزانه‌ی آدمیان، افکار و اندیشه‌های آنان، در خلال همه‌ی سده‌هایی که بر ما گذشته، متفاوت بوده‌است. میزان نفوذ برخی، بسیار عمیق، دائمی و افزایش‌یابنده بوده و میزان نفوذ پاره‌ای دیگر، در بستر زمان و در ارتباط با رویدادهای منفی و مثبتی که در کشور ما بر مردم می‌گذشته، بر میزان کاهش و یا افزایش این نفوذ، تأثیر بلافصل داشته‌است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;اما بعضی از این شخصیت‌ها از جمله فردوسی، خیام، مولانا و حافظ تا این زمان، تأثیری بسیار عمیق، دائمی و قابل حس داشته‌اند. نگاه فردوسی به زندگی، به غرور ملی، به حرمت انسانی و به تعهدات اخلاقی و یا سیاسی و اجتماعی یک فرد در برابر فرد دیگر، کم یا زیاد، فضای شاهنامه را در برگرفته‌است. حتی عشق که بسیاری برآنند که شاهنامه کتاب عشق نیست، در کتاب دهقان توس، جایگاه درست و انسانی خویش را دارد. نه فراتر از میزان نیاز انسان نیازمند و نه فروتر از آن شعله‌های سرکش درون. تردید نیست که باید آثاری از این دست را با وسواس و دقتی غیرجانبدار، مکرر و مداوم مورد بررسی قرارداد. هر نسل با سوداهای خاصی که در سر دارد، در آینه‌ی شاهنامه‌ی فردوسی تصویرهای دیگری، افزونتر از آن چه پیشنیان دیده‌اید خواهد دید. عظمت آثاری از این دست، در گرو همین ویژگی های فرازمانی آن‌هاست. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                                  &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                                               &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                                &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                                                                                                        &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;     &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;پایان&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;برای خواندن بخش یازدهم&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333399&quot;&gt; « تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس »&lt;/SPAN&gt; می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.barikeha.blogfa.com/post-177.aspx&quot;&gt;http://www.barikeha.blogfa.com/post-177.aspx&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;از شماره‌ی آینده،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; انتشار یک رشته مقالات دیگر با نام&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt; «خیام در باغ اضطراب» &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من در باره‌ی خیام است، در این وبلاگ آغاز خواهد شد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 18:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس (بخش یازدهُم )</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #3333cc; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;« این رشته مقالات، بازتاب تصویرهای ذهنی من از دوران کودکی و نوجوانی من است با مردم پیرامونم و رابطه‌‌ای که آن‌ها به نوعی با شاهنامه‌ی فردوسی داشته‌اند. برآن بوده‌ام که از اغراق‌ها بپرهیزم و تصویر زلال و انسانی آنان را با همه‌ی خصلت‌های ریز و درشت اخلاقی و رفتاری، از صافی آن دریافت های خام و صمیمی بگذرانم.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #3333cc; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;در بخش آغازین این خاطره‌ها به خانواده‌ی بقال محله اشاره‌داشتم که به گونه‌ای حقیقی یا حقوقی، منتسب به خاندان امامت و نبوت بود اما فرزندانش، هریک با درد و جنون خاصی دست به گریبان بودند. در آن‌جا اشارتی داشتم به پسر بزرگ خانواده که نماینده‌ی احتیاط بود و بی‌آزاری و پسر کوچک‌تر خانواده که از وجود او بی‌احتیاطی و شر می‌بارید. این پسر کوچک که برای خود باندی مافیایی و یا حسن صباحی درست‌کرده‌بود، در حالی که ظاهراً در سایه‌ی خاندان امامت و طهارت به سر می‌برد، نوعی از رهبری مرموز بر دیگر جوانان همسن و سال و گاه مسن‌تر از خویش را نیز بر عهده‌داشت. حتی بزرگان محله‌ی ما به نوعی از او حساب می‌بردند و ترجیح می‌دادند که با وی، تا حد ممکن شاخ به شاخ نشوند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;در این میان، مادر خانواده نه شخصیتی شبیه دختران و پسرانش داشت و نه شبیه شوهرش. او که زنی تحصیل‌کرده به شمار می‌آمد، از معدود دختران آن روزگار در شهر ما بود که توانسته‌بود در سال‌های اولیه‌ی حکومت رضاشاهی به مکتب و سپس به مدرسه برود. اگر او در آن زمان، عاشق بقال محله که پسر جوانی بود، نشده بود، چه بسا تا کلاس دوازده نیز درس می‌خواند. هم پدر و مادرش به ادامه‌ی تحصیل او علاقه‌داشتند و هم او خود دوست داشت که کار درس و مشق را به سامانی برساند. خاصه که در میان هزاران هزار خانواده‌ی دختردار شهری، به علت رفتن به مدرسه، از اعتبار و احترام خاصی نیز برخوردار شده‌بود. اما عشق که از راه رسید، آتش به دفتر درس و مشق‌زد و دختر بزّاز بزرگ شهر، یک‌سره تسلیم سرنوشت دعوت‌ناشده شد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;پس از آن، به طور طبیعی در آن روزگاران، خیلی زود به «اسارت» داشتن فرزندان خواسته و ناخواسته درآمد و درست در زمانی که شوهر جوان خویش را یکسره تسلیم تریاک دید و خواست سر به شورش علیه سرنوشت تلخ و غبارگرفته‌ی خویش بردارد، دیگر خیلی دیر شده‌بود. با چهار فرزند سر و نیم‌سر چه جای جدا شدن بود؟ مهم‌تر از همه آن که چگونه می‌توانست در حضور «یار» و «اغیار» سر برافرازد و شوهر انتخابی خویش را که زمانی از عطر شور و سودا آکنده‌بود به گرداب محکومیت بیفکند. اما این مادر تحصیل‌کرده و عاشق، اگر در آن خانواده، کنترل هر چیز را از دست‌داده‌بود، دست کم، کنترل کتاب خواندن خویش را داشت. در همان سال‌ها که من بارها و بارها همراه با مادرم به خانه‌ی آنان می‌رفتم، می‌توانستم از زبان او، نکته‌هایی در باره‌ی‌ شاهنامه‌ی فردوسی بشنوم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;برای وی فرق نمی‌کرد که شنونده‌ی کلامش کیست. وقتی که نه فرزندانش به حرف‌های او گوش می‌کردند و نه شوهرش، جای آن داشت که او در پی کسانی دیگر باشد تا حرف‌هایی را که در دلش تلنبار شده‌بود، برزبان آورد. از طرف دیگر، زبان شیرین و قصه‌گوی او، می‌توانست مشکل‌ترین مفاهیم را چنان در قالب روایت و حکایت قراردهد که شنونده، لحظه به لحظه، شوق بیشتری برای شنیدن آن‌ها پیدا ‌کند. البته مادر من در این میان استثنایی بود. او نه شوقی به شنیدن داستان‌های شاهنامه داشت و نه علاقه‌ای به شخصیت‌های رزمنده و یا عاشق آن. حتی به شنیدن داستان زندگی همسایگان فقط تا حد کم‌رنگی، علاقه نشان می‌داد تا بعد بتواند خود به سخن‌آید و «داد» دل از «کهتر» و «مهتر» بستاند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;از این‌رو، در خلال آن ساعت یا ساعاتی که مادرم در آن‌جا مهمان بود و من نیز همراهش‌، « بی‌بی مخدّره»، ما را «شاهنامه‌باران» می‌کرد. رسم برآن بود که آنان «قلیان» تنباکویی با یکدیگر دود‌کنند و جلو سیلابه‌های کلام را بازبگذارند. البته من می‌دانستم که یک گوش مادرم به حرف‌های او، «در» و بود و آن دیگری «دروازه». اما از طرف دیگر، انگار موهبتی نصیب من می‌شد که می‌توانستم در معرض سخنانی قرار بگیرم که از دهان یک زن خارج می‌شد. آن هم سخنانی نه از جنس غیبت از دیگر زنان همسایه که شرح و توضیح قسمت‌هایی از شاهنامه‌ی فردوسی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;هنوز آن بی‌بی‌مخدره با وجود سن و سالی که اینک از نود سال هم فراتر رفته‌است، با قامت بلند خویش که همه‌ی مردان و زنان محله را متعجب‌کرده به کوچه و خیابان می‌آید و هنوز هم شاهنامه‌ی فردوسی، بزرگترین دغدغه‌ی خاطر اوست. چند سال پیش که به سراغ او رفتم، آخرین شاهنامه‌ای را که داشت، چاپ مسکو بود. من هرگز زنی را در عمرم با آن سن و سال، علاقه‌مند به مطالعه و مهم‌تر از همه، علاقه‌مند به شاهنامه‌ی فردوسی ندیده‌ام. آن چه را که از صحبت‌های او به یاد می‌آورم این نکته بود که چرا در شاهنامه از عشق‌های اسفندیار صحبتی نشده‌است؟ آیا اسفندیار نیز مانند رستم، می‌بایست فقط قهرمان رزم و پیکار باشد؟ حتی او اعتقاد داشت که رستم و اسفندیار به دلیل برجسته‌بودن شخصیت‌های قهرمانی و پهلوانی خویش، می بایست بیشترها از این در دل زنان و دختران زمانه‌ی خویش جاخوش‌کرده‌باشند. زنان و دخترانی که مطمئناً اگر ماجراهای دلدادگی‌هایشان از زبان فردوسی به تصویر کشیده‌می‌شد، اینک یکی از شاهکارهای توصیفی و عاشقانه‌ی ادبیات ایران بود. خانم بی‌بی مخدره که همیشه حرف هایش را بی‌هیچ ترس و بیم بر زبان می‌آورد اعتقاد داشت که چنان عشق‌هایی میان قهرمانان رزم شاهنامه و زنان پیرامون آنان وجود داشته‌است و مطمئناً فردوسی، این عشق‌ها را در شاهنامه‌ی خویش به تصویر کشیده‌است اما غزنویان و از جمله محمود غزنوی که همچنان از دهقان توس دل خوشی نداشت و نیز پسرش مسعود که آشفتگی در کار و سامان این سلسله انداخت، احتمالاً به دلایل مذهبی، دستور داده‌اند که آن صحنه‌های عاشقانه از شاهنامه پاک شود تا موجبی برای تعلل سربازان و جنگجویانی که می بایست هزاران فرسنگ راه را طی‌کنند تا خود را به هندوستان برسانند و میراث اقتصادی و هنری مردم هند را به غارت ببرند، فراهم نگردد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;                                                                                                                &lt;STRONG&gt;ادامه دارد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;برای خواندن بخش دهم &lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333399&quot;&gt;« تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس »&lt;/SPAN&gt; می‌توانید به این‌جا مراجعه‌کنید:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=EN-US dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #3333ff; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.barikeha.blogfa.com/post-176.aspx&quot;&gt;http://www.barikeha.blogfa.com/post-176.aspx&lt;/A&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;BR&gt;به زودی، انتشار یک رشته مقالات دیگر با نام&lt;STRONG&gt; «خیام در باغ اضطراب» &lt;/STRONG&gt;که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی من در باره‌ی خیام است، در این وبلاگ آغاز خواهد شد.&lt;BR&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 21:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barikeha&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>barikeha</dc:creator>
<guid>http://barikeha.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تَرَک‌های تاریخ و دهقان توس (بخش دهُم )</title>
<link>http://barikeha.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #660066; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هفتم ماه مه 2008&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #660066; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;یک توضیح شاید نیمه ضروری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #660066; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;نمی‌دانم که این مشکل من است یا مشکل همه‌ی کسانی که در بلاگفا، وبلاگ دارند. اما من خیلی اوقات ازداشتن بلاگفا احساس خستگی می‌کنم. بیشتر اوقات خیلی دیر باز می‌شود. گاهی اصلاً باز نمی‌شود. بلاگفا در بسیاری اوقات، اصلاً به آدم جوابی هم نمی‌دهد. هم اکنون دو روز است که من وبلاگ «آوازهای خاربیابان» را نمی‌توانم بازکنم. حالا که اجباراً و برای آزمودن، قالب آن را عوض‌کردم، متوجه شدم که می‌توان آن را دید و باز کرد. اگر شما باز متوجه شدید که این قالب عوض‌شده و یا به حال اول برگشته نه از آن رو است که من دارم «قالب‌بازی» می‌کنم. از آن رو است که من با بلاگفا یا بلاگفا با من مشکل‌دارد. البته نه مشکل شخصی بلکه مشکل الکترونیکی.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: #3333cc; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV; mso-fareast-language: SV&quot;&gt;« این رشته مقالات، بازتاب تصویرهای ذهنی من از دوران کودکی و نوجوانی من است با مردم پیرامونم و رابطه‌‌ای که آن‌ها به نوعی با شاهنامه‌ی فردوسی داشته‌اند. برآن بوده‌ام که از اغراق‌ها بپرهیزم و تصویر زلال و انسانی آنان را با همه‌ی خصلت‌های ریز و درشت اخلاقی و رفتاری، از صافی آن دریافت های خام و صمیمی بگذرانم.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;عشق «تهمینه» به «رستم» نیز فرسنگ‌ها از عشق «بیژن و منیژه» فاصله می‌گیرد. تهمینه چنان جوان است که می‌تواند به عنوان دختر رستم تلقی‌شود. او در دوران کودکی خود از قهرمانی‌های رستم و شخصیت برتر و «فراانسانی» او از مادر و دایگان خویش در کاخ سلطنتی سمنگان، داستان ها شنیده‌است. شنیده‌هایی از آن دست که با تخیل نوجوانانه و آرزومند انسانی گره می‌خورد، در درون هر انسانی، جرقه‌های اشتیاق را می‌گیراند و چه بسا در برخی مواقع، آن اشتیاق‌ها را بدل به عشقی سینه‌سوز می سازد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;در تاریخ و در زندگی روزانه‌ی آدمیان، بسیار اتفاق افتاده که عشق میان جفتی جوانه زده که یکی از آن‌ها، چه زن و چه مرد، فاصله‌ی سنی غیرقابل باوری با آن دیگری داشته‌است. از این رو، وجود فاصله‌ی سنی بسیار میان تهمینه و رستم از مقوله‌ای نیست که عشق تهمینه را از اعتبار بیندازد و یا آن را بی‌رنگ و رو سازد. اگر بتوان بر این عشق، اَنگ بی‌رنگ و رویی هم زد، انگشت سبابه به سوی رستم حوالت داده می‌شود. بی‌رنگی آن از آن روست که رستم در حال و هوای دیگری است. او را با عشق چه‌کار؟ انگار قلب رستم در آب و هوای مرطوب پهلوانی، یک‌سره زنگ‌زده‌است. در او هرچه هست، حس مسؤلیت ملی و اندیشه‌ی رهایی جان مردان رزم و سیاست و حفظ مرزهای ملی است. پرسش این است که آیا قهرمانان، حتی در هیأت افسانه و افسون، باید در زمینه‌ی عشق به شکلی ناروا و یک‌سویه مورد قضاوت قرارگیرند؟ نمی‌دانم. اما می‌توانم به خود بقبولانم که در این مقوله می‌توان بیشتر اندیشید. تهمینه دختر جوانی است که در کاخ شاهی، در گوشه‌ای از سمنگان توران، زندگی آسوده و بی‌دغدغه‌ای دارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 17pt 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: SV&quot;&gt;اما او از راه شنیده‌های خویش از دوران خردسالی تا بزرگسالی که تن به افسانه و شایعه می‌زند، دل در گرو مردی بسته است که اگر بخواهد می‌تواند حتی ادعای خدایی‌کند و برای خویش، بندگانی مؤمن اما نه «بهشتی‌جو» نیز فراهم آوَرَد. اما رستم مرد ادعاهای غیرممکن نیست. وجود او از چنان ارزش و حرمتی در حوزه‌ی فرهنگ و رزم و اخلاق برخوردار است که شوق شنیدن و دیدن او از سوی مردمان دوست دارش، می‌تواند حتی جای خالی رؤیاهای نیمه‌شبان او را پرکند. با وجود این، او مردی است که نه تاج شاهی برسر دارد و نه ارتشی گوش به فرمان و نه حتی بر گنجی از زمرد و پرنیان آرمیده است. برخورد رستم با شاهزاده‌ی سمنگان، در آن نیمه‌شبان رازبار و جادویی، قبل از آن که «عاشقانه» باشد، «پدرانه» است. دهقان توس در این زمینه حتی مصرعی که بازتاب تپش‌های دلی خواهنده در برابر آن زیبای ناآرام و خواب ازسرپریده در تاریکی قیرگون کاخ شاه سمنگان باشد نیاورده است. شاهنامه‌ی فردوسی در واقع، بازتاب عشقی یک‌سویه از 