«من سر آن ندارم که با نوشتن این یادداشت‌ها، به زیر و زبرکردن «تاریخ بیهقی» بپردازم. این کار را در خلال چهل پنجاه سال اخیر، عده‌ای از مردمان اهل پژوهش کرده‌اند و در سال‌های آینده، بازهم خواهندکرد. گذشته از این اگر قرار باشد من در این باره، مقاله‌ای بنویسم، باید در بافتی دیگر به آن بپردازم که از این فضای غیر رسمی که اینک در آن قلم می‌زنم فاصله‌بگیرم. در برخورد با این کتاب که «ابوالفضل بیهقی»، منشی دربار محمود و پسرش مسعود غزنوی، آن را نگاشته، تلاش من طبق معمول این رشته مقالات برآن است که گوشه‌ای از خاطرات خود را از دوران کودکی، نوجوانی و جوانی در باره‌ی پاره‌ای آثار ادبی کشورمان برزبان آرم. بی‌هیچ تردید، باید گفت که آن خاطرات، با انبوهی از حکم‌های ارزشی من و اطرافیانم که در شکل‌گیری آن نقش داشته‌اند، گره خورده‌است. از نظر من نه تنها این کار عیب نیست که شاید نیجه‌ی تردیدناپذیر بده‌بستان‌های فکری در یک فضای باز است که همه حق داشته‌باشند، دریافت‌های ارزیابانه‌ی خویش را در باره‌ی این یا آن کتاب و شاعر و نویسنده برزبان آرند. خاصه اگر این دریافت‌ها، به شکلی زنده با رویدادها و چالش‌های زندگی روزانه، درآمیختگی داشته‌باشد.»

 

نخستین بار که به نام «تاریخ بیهقی» و داستان «حسنک وزیر» برخوردم، چهارده یا پانزده سال‌ بیشتر نداشتم. این گفته به معنای آن نیست که انسان با قاطعیت معتقدباشد که قبل از این زمان، نام کتاب مورد نظر و یا نویسنده‌ی آن «ابوالفضل بیهقی» و یا داستان «حسنک‌وزیر» به گوشش نخورده‌ است. در این زمینه، اعتقاد من برآن نیست که انسان باید حتماً در خانواده‌ای آگاه و اهل علم به دنیا آمده‌باشد تا لزوماً در معرض شنیدن فرازهای مهم تاریخی کشور خود و یا نام شخصیت‌های ادبی و علمی قرارگرفته‌باشد. در این زمینه، نکته‌ی مهم آنست که انسان مورد نظر، برای دانستن و رشد یافتن، جان تشنه‌ای داشته‌باشد. تردید ندارم که من، این جان تشنه را برای دانستن، همیشه داشته‌ام اما هرگز نتوانسته‌ام آن جویبار زلال را به سادگی پیدا‌‌کنم و جان پر عطش خویش را از خنکای دلپذیر آن لبالب‌سازم. تردیدندارم که اگر این اتفاق در شرایط مناسب‌تری بر من وارد شده‌بود، چه بسا، ذهن من، کم یا زیاد با آن آشنایی بیشتری داشت. البته می‌توان بدین نکته توجه‌داشت که نمونه‌‌هایی از این‌دست برای همه‌ی ما می‌تواند اتفاق افتاده‌باشد. بسیاری از ما در زندگی روزانه، درسر کلاس درس، در محل کار، درمجلس مهمانی و یا در یک سخنرانی، به پدیده‌های فکری مختلفی برخورد می‌کنیم که بسیار عمیق، اندیشه‌برانگیز و کاونده هستند اما چون نسبت به آن‌ها حساسیت فکری نداریم، به سادگی از کنارشان می‌گذریم.

 

درست در همین رابطه‌است که وقتی بعدها با آن پدیده یا پدیده‌ها برخورد می‌کنیم، درمی‌یابیم که انگار که نسیم نام آن‌ها هرگز از کنار گوش ما نگذشته‌است. در حالی که نه ذهن ما از توانایی پذیرش نکته‌های گوناگون ناتوان بوده و نه هوش زبانی ما از دیگر افراد، کمتر. بلکه علت اصلی در آن بوده‌است که ما هیچ‌گونه زمینه‌ی ذهنی نسبت به آن پدیده‌ها نداشته‌ایم تا بتوانیم با شنیدن و یا خواندنشان، دانسته‌های قبلی خود را با آگاهی‌های جدید، پیوند بزنیم. البته ناگفته نمانَد که از دیدگاه علمی نیز، تاریخ اعتبار یک پدیده در ذهن ما از زمانی‌است که ما به شکلی آگاهانه با آن آشنا می‌شویم، در باره‌ی آن می‌اندیشیم و دانش خود را در مورد آن به تعمیق می‌بریم. باری، به توصیه‌ی دوستی مهربان که از من چندسالی بزرگ‌تر بود و سخت تشنه‌ی بی‌قرار خواندن و دانستن، قرارشد یکی از کتاب‌های «دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن» را که نام آن «ایران را ازیاد نبریم»‌بود بخوانم. تا آن‌جا که ذهنم یاری می‌کند، در آن کتاب، مقاله‌ای بود که در باره‌ی «حسنک‌وزیر»‌ نوشته‌شده‌بود. در سال‌های اخیر که چاپ‌های چندم برخی از کتاب‌های این نویسنده‌ی فرزانه را خریده‌بودم، با کمال تعجب، این مقاله را در آن کتاب نیافتم. این که «اسلامی ندوشن»، به شکلی خودخواسته، این مقاله را از کتابش حذف کرده‌باشد، بعید به نظر می‌رسد. اگر هم چنین باشد، قطعاً نه از سرِآن بوده که داستان بزرگ‌مردی چون «حسنک» در ذهن او از اهمیت افتاده‌باشد بلکه احتمالاً بدان دلیل بوده که خواسته‌است آن را در جایی دیگر و احتمالاً بابرخی افزایش‌ها و کاهش‌ها جادهد.

 

در آن سال‌های نوجوانی، نخستین پرسشی که پس از خواندن آن مقاله، ذهن مرا دربرگرفته‌بود آن بود که چرا سلطان مسعود غزنوی، این وزیر درستکار و هوشمند پدرش محمود غزنوی را به جرم قِرمَطی بودن به دارآویخته‌است؟ آیا او از آن وزیرانی بوده که می‌توانسته برای بقای سلطنت و حکومت مردی آشفته‌حال چون مسعود غزنوی خطرناک‌باشد که به چیزی کمتر از گرفتن جانش آن‌هم در برابر چشم مردم و محل رفت و آمدها رضایت ندهد؟ من اگر در تاریخ پنجم و ششم ابتدایی به اختصار نکاتی را از تاریخ کشورمان خوانده‌بودم، هیچ دریافت منطقی در ذهنم شکل نگرفته‌بود که بدانم ایران در جاده‌ی خاک آلوده و خونین تاریخ، چه کسانی را به خود دیده و از این کسان، چه افرادی برای آبادنی کشور، تلاش‌داشته و به جان و اندیشه‌ی انسان‌ها حرمت گذاشته‌اند و چه کسانی دیگر در اندیشه‌ی ویرانی سرای مردم بوده‌اند. در آن‌سال‌ها، بیشتر آموزگارانی که به کلاس‌های درس ما می‌آمدند، همان اندازه آموزگار بودند که می‌توانستند قهوه‌چی، بقال، عطار، پادو بنگاه‌های معاملاتی و یا فروشنده‌ی سبزی و لباس باشند. این تشبیه، به معنای توهین به توانایی بالقوه و شخصیت انسانی آنان نیست. واقعیت آنست که به آنان چیزی یاد نداده‌بودند که آن‌ها نیز به سهم خود بتوانند با آن‌چه در چنته‌ی دانش خود ذخیره کرده‌اند، به ما ارائه‌دهند. از این رو به سادگی، آن‌ها می‌توانستند هرشغل دیگری داشته‌باشند. گذشته از این‌ها،  آنان در جواب پرسش‌های ما در مورد مسائل عمیق‌تر تاریخی و یا اجتماعی و فرهنگی، به کلی پرت‌بودند. اما ما که در آن کلاس‌ها می‌نشستیم و از آن‌ها تصویرهایی خدای‌گونه داشتیم، تصور می‌کردیم که آن‌ها باید هر پرسشی را پاسخگو‌ باشند.

 

به یاد می‌آورم که پس از خواندن مقاله‌ی «دکتر اسلامی ندوشن» و آگاهی یافتن به شخصیت ارجمند «حسنک وزیر» در همان حد که نویسنده نوشته‌بود، به سراغ یکی از دبیران ادبیاتمان رفتم تا نظر او را در این زمینه بپرسم و اطلاعات بیشتری کسب‌کنم. مدرسه‌ی ما دو تا دبیر ادبیات داشت که هردو از نظر دانش در سطح چندان متفاوتی نبودند. به عبارت دیگر باید گفت که هردو در سطح بسیار پایینی قرارداشتند. اما یکی از آنان، چنان آدمی لوده و  سطحی‌اندیش بود که انسان بیشتر اوقات، پس از طرح پرسش‌های جدی، جز پشیمانی به نتیجه‌ی دیگری دست نمی‌یافت. اگر واژه‌ای را می‌خواستیم بپرسیم با شک و تردید، خنده و شوخی، چیزی می‌گفت که به هرچیزی شباهت‌داشت جز معنایی که ما در پی آن بودیم. اگر او این شهامت را داشت که بگوید نمی‌دانم، برای من و بعضی بچه‌های دیگر، خیلی راحت‌تر بود که از خیر سؤال‌کردن خود بگذریم. می‌گفتند که پدر او تا این اواخر، یکی از شهرداران قدرتمند شهر ما بوده و او که پسری لوس و بی مسؤلیت بارآمده بوده، سری به درس و مشق نداشته‌است. حتی شایع بود که او یک دیپلم واقعی هم ندارد. ظاهراً به یُمن نفوذ پدرش در شهرداری و روابطی که با رئیس آموزش و پرورش شهر ما داشته، توانسته‌بود پس از جور کردن یک دیپلم تقلبی، ترتیب استخدام او را در آموزش و پرورش بدهد. مهم‌تر از همه آن که او به پدرش گفته‌بود که اگر برایم جور ‌کنی که در دبیرستان‌های دخترانه، ادبیات فارسی درس بدهم، حاضرم در آموزش و پرورش کارکنم و گرنه علاقه‌ای به این کارندارم. برای پدر او البته هیچکدام از این خواست‌ها، ناممکن نبود. او را به یکی از مدارس دخترانه‌ی شهر فرستادند. اما دیری نپائید که پدران و مادران دختران، شکایت سردادند که این مرد، قبل از آن که در پی آموزاندن ادبیات فارسی به فرزندان ما باشد، شیوه‌ی دلقکی و فریب‌کاری را به آنان می‌آموزد.

ادامه‌دارد