پرویز خانلری، بیدار دوران(9)


در این نوشته، همچنان به بررسی برخی ابعاد دیگر از اندیشه‌های خانلری می‌پردازیم. بدین معنی که پرویز خانلری نگاهی‌دارد به رابطه‌ی روشنفکران با حاکمیت‌های غیر دمکرات. تردید نیست که نگاه او در آن زمان، در درجه‌ی نخست، متوجه رژیم شاه‌بود که پس از کودتای بیست و هشت مرداد 1332، پایه‌های اقتدار خویش را با بند و زنجیر و اعدام محکم و محکم‌تر می‌کرد. در مقاله‌ی پیشین به خُرده‌گیری‌ها و قَلم‌تازی‌های پرویز خانلری به حکومت‌های فاسد و مقابله‌گر با مردم اشاره‌کردیم و این که آیا رژیم شاه، از خواندن و شنیدن چنان حرف‌هایی از زبان خانلری، می‌توانست هراسناک‌باشد؟

 

از این‌رو با توجه به شناخت مطمئن و دقیقی که رژیم شاه، از اندیشه‌ها و شخصیت پرویز خانلری‌داشت، دیگر جای آن نبود که بخواهد برای وی دردسر درست‌کند. خانلری نه به زندگی مخفی روی آورده‌بود و نه آن‌چه را که در نوشته‌های خود می‌گفت در زندگی عملی به گونه‌ای دیگر رفتار می‌کرد که «گفته‌ها» و «کرده‌ها»یش با هم در تضاد قرار گیرد. با وجود این‌شناختی که رژیم و عواملش نسبت به او داشتند، نمی‌توان این نتیجه را حاصل‌کرد که مسؤلان امنیتی حاکمیت شاه، می‌خواستند و یا می‌توانستند وی را به عنوان «عزیردُردانه»‌ی خویش به شمارآوَرَند. باید این نکته را خاطرنشان‌ساخت که اعتبار خانلری نه از رژیم شاه بلکه از تفکر و اندیشه‌های خود او برخاسته‌بود. او که گذشته از مقام معاونت وزیرکشور در سال 1334 و پست وزارت فرهنگ در سال‌های 1341و 1342، مقام سناتور انتصابی وی را نیز در چند دوره دارا‌ بود. همه‌ی این موردها، حکایت از آن‌داشت که رژیم شاه نیز با وی، برخوردی متوازن و متقابل انجام می‌داد. چه بسا تعبیر رژیم از برخورد خرده‌گیرانه‌ی قلمی او به نظام حاکم برکشور آن‌بود که حرف‌های وی، می‌تواند برای بسیاری از منتقدان، نمونه‌ی واضح این نکته‌باشد که ما انتقادها را صبورانه می‌خوانیم و به انتقادکننده نیز کاری نداریم. من احتمال چنین دریافتی را از سوی حکومت شاه، در باره‌ی نوشته‌های خانلری، دور نمی‌دانم. اما می‌توانم با قاطعینت بگویم که خود او هرگز چنان نقشی برای خود قائل نبود و آن‌چه را که می‌گفت و می‌نوشت از سر اخلاص و صداقت‌بود و طبیعی‌است که همین شفافیت نگاه و نقش شخصیت در بافت‌های گوناگون سیاسی و اجتماعی، وی را مقامی ارجمند و بخشیده‌است.

 

البته پرویز خانلری از شخصیت‌هایی بود که هم حد خویش می‌دانست و هم حد و مرز رژیم را. از این‌رو، در خلال همه‌ی این سال‌ها نه تنها اندازه‌ی کار را در هر دو جبهه نگاه‌ می‌داشت بلکه هرگز پشت به مردم خود و آرمان‌های انسانی و عدالت‌خواهانه‌ی خویش نکرد. این‌که می‌گویم هردو جبهه، منظورم یکی جبهه‌ی مردم ‌است و دیگری جبهه‌ی دشمنان مردم. واقعیت آنست که یک انسان عمل‌گرا اما نه ماکیاولیست مآب، حتی برای حفظ منافع مردم و یا به دست‌آوردن مزایای بیشتر برای یک زندگی شایسته برای آنان، می‌توان با دشمنان مردم به شکلی عاقلانه، وارد سازش و معامله‌شد. این معامله همیشه از دیدگاه اندیشه‌های افراطی، نوعی خودفروشی سیاسی تلقی شده‌است. در حالی که از دیدگاه یک فرد توانمند سیاسی و یا مُجرّب در حوزه‌ی سیاست و فرهنگ، توافق و سازش، همیشه جزو اصول اولیه‌ی کارهایی از این‌دست است. فقط باید آگاه بود که در این سازش، انسان اصول اولیه‌ی باورها و منافع دراز مدت مردم را چه در حوزه‌ی آزادی بیان و چه در حوزه‌ی رفاه اقتصادی از قربانی نکند.

 

از همین‌روست که جای‌جای در نوشته‌های او، می‌توان این خط کلی همدلی و آرزومندی را با همه‌ی انسان‌ها، به‌خصوص آنان که از حقوق شهروندی خویش محروم بوده‌اند، ملاحظه‌کرد. او در ادامه‌ی مقاله‌ی خود چنین می‌نویسد:«سقراط به نوشیدن جام زهر محکوم‌شد، زیرا یقین نداشت که نظم اجتماعی وطنش در آن زمان، بهترین نظم‌ها باشد. سرگذشت سقراط، هزاران‌بار در سرزمین‌های مختلف و جوامع گوناگون، تکرار و تجدید شده‌است.» پیامی که سخنان او به خاندان قدرت دارد، آشکار و بی‌پرده‌است. چگونه می‌شود به شماری از سرزمین‌های مختلف جهان اشاره‌کرد که درآن‌ها، انبوهی از انسان‌های آزاده و باشعور را به مرگ‌های سقراطی محکوم می‌کنند و ایران که ویژگی‌هایی بسی بدتر از آن‌ها دارد، استثناء دانست؟ جرم این آزادیخواهان سقراط‌گونه در همه‌ی این کشورها، آن بوده‌است که نظم موجود را نپذیرفته و تن به سازش و تسلیم با حکومت وقت نداده‌اند. طبعاً این سرزمین که او در آن زندگی می‌کند، وضعی بهتر از آن نظام‌های فاسد و ستمگر ندارد. او وقتی سقراط را مثال می‌آوَرَد و سپس تکرار آن را در سرزمین‌های دیگر نیز باز می‌گوید، آیا بدان معنی نیست که افرادی از هموطنان خود را در همان روزگاران و یا سالیانی قبل‌تر از آن، به اندیشمند یونانی تشبیه کرده‌است که در رخدادهای اجتماعی، برآنان همان رفته‌ که بر سقراط رفته‌است. او در جایی دیگر در همان مقاله، می‌نویسد:«آزادمردان و روشن‌بینان، همیشه رنج‌بردند و سختی‌کشیدند و همیشه این تهمت بر ایشان واردشد که نظم اجتماع را برهم می‌زنند و به خلاف مصلحت جامعه قدم بر می‌دارند. بعضی از ایشان، مردانه و دلیرانه به میدان آمدند و جان بر سر این پیکار گذاشتند.»

 

پرویز خانلری در ادامه‌ی مقاله‌ی خود براین نکته تکیه می‌کند که کار در روزگار کنونی نسبت به روزگاران پیشین، برای اهل اندیشه و قلم، بسیار دشوارترشده‌است. در دوران گذشته، به علت نبود وسائل ارتباطی نوشتاری، تصویری و صوتی، اگر کسی حتی مخالف نظم موجود هم بود، امکان آن را نداشت که اندیشه‌های خویش را در زمانی کوتاه به دیگران انتقال‌دهد و آنان را هوادار خویش‌سازد و یا افکارشان را دگرگون‌کند. از همین‌رو، صاحبان مراکز قدرت و حکومت، کاری به کارآنان نداشتند. زیرا در بدترین حالت، ممکن بود چندنفری از پیرامونیان آن فرد از وی متأثرگردند و گرنه آن شخص نمی‌توانست مانند آتش دونده، به خانه‌های ذهن تک‌تک افراد وارد شود و آنان را نسبت به حاکمیت موجود بشوراند. اما در روزگار کنونی، وضع به گونه‌ای دیگراست. به همین دلیل، امکان گسترش دریافت‌ها و باورهای یک فرد یا یک گروه، چه از جانب نیروهای مردمی و چه نیروهای رژیم حاکم، به سادگی میسراست. طبیعی‌است که بُرد و توفیق از آن کسانی‌است که بتوانند مردم را قانع‌کنند که چه فسادی در گستره‌ی اقتصادی و فرهنگی و رفتاری، دامن یک حاکمیت را گرفته‌است. طبیعی است که زورمندان با آگاهی به چنین امکاناتی‌است که بر اهل اندیشه و قلم، سختگیری و محدودیت بیشتری وارد می‌سازند تا آنان را از هرگونه امکان و ابزار محروم‌کنند و دایره‌ی تماس‌هایشان را با مردم با شیوه‌های مختلف، به حداقل برسانند. او به این مورد نیز اشاره می‌کند که حتی در زمان‌های گذشته، اگر کسی از طرفدارن و موافقان حاکمیت هم بود، باز به همان دلایلی که ذکرشد، یعنی نبود امکانات رسانه‌ای، نمی‌توانست قدم چندانی در مستحکم‌کردن پایه‌های رژیم در میان توده‌های مردم بردارد. زیرا در آن موقع هم، باز چنان امکاتی برای تبلیغ و متقاعد‌کردن مردم، وجود نداشت. هم‌او در ادامه‌ی سخنانش می‌گوید:«در روزگار ما، وضع از هردو نظر تغییر یافته‌است. وسایل جدید که اندیشه‌ی نویسندگان و هنرمندان را به همه‌ی افراد جامعه می‌رساند، تأثیر و اهمیت ایشان را در محکم‌ساختن یا سست‌کردن بنای جامعه، بسیار افزوده‌است. به این سبب، دستگاه‌های اداری، به فکر آن افتاده‌اند که این گروه را هرچه بیشتر، زیر اطاعت خود درآورند.»

ادامه دارد

پرویز خانلری، بیدار دوران(8)


در مقاله‌ی پیشین، به بررسی یکی از نوشته‌های پرویز خانلری زیر عنوان «درد روزگار» پرداختیم. او در آن نوشته، به این نکته اشاره دارد که هر روزگار، دردی دارد. سپس به درد روزگار کنونی می پردازد و صف‌بندی آشکار اهل اندیشه و قلم را با آنان که اهل قدرت هستند، بررسی می‌کند.

 

وقتی دکترخانلری، بزرگ‌ترین درد اجتماعی زمانه‌ی ما را محروم‌شدن اندیشمندان از فکرکردن و انتشار آن می‌داند، در عمل، مرکزی‌ترین دایره‌ی حساس قدرت حاکمه را در زمانه‌ی خویش نشانه می‌گیرد. او مقاله‌ی خویش را به گونه‌ای نوشته‌است که می‌تواند گذشته از رژیم شاه، همه‌ی رژیم‌های دیگر را با سرشتی مشابه آن، مخاطب قراردهد. زیرا آنان کم یا زیاد، قادرهستند جلو گسترش اندیشه‌های مخالف خویش را سد‌کنند و یا در پخش آن‌ها، پراکندگی و اخلال پدیدآورند. او اگرچه در نوشته‌ی خود، اشاره‌ی مشخصی به دوران‌های دیرین تاریخ ندارد. اما این‌نکته را کمی بعدتر باز می‌کند که در آن روزگاران، حاکمیت‌های وقت، خطر چندان عاجلی را از سوی اهل قلم و اندیشه نسبت به خود احساس نمی‌کرده‌اند. در آن زمان‌ها کمتر می‌توان به شورش‌های مردمی برخوردکرد و یا حتی تا قبل از مشروطیت، نامی از انقلاب شنید. وقتی به آن دوران‌ها برمی‌گردیم، این نکته در برابرمان به خودنمایی می‌پردازد که اگر سلسله‌ای هم سقوط‌کرده نه به دلیل قیام مردم، بلکه به علت فساد درونی و از هم پاشیدگی زنجیره‌های قدرت خود آن حکومت و ظهور قدرت‌های گردنکش دیگری به رهبری یک فرد معین بوده‌است. اگر نادرشاه افشار و یا آقا محمدخان قاجار کشته می‌شوند نه از آن‌روست که آنان، قربانی انتقام مردمی شده‌اند که تا قبل از آن، توسط عوامل آنان، در زیر تازیانه‌ی فشار و نابرابری بوده‌اند. بلکه عمدتاً به آن دلیل بوده که جمعی از نزدیک ترین افراد خود آن‌ها، موجبات قتلشان را فراهم ساخته‌اند. علتش نیز آن بوده که به دلایل گوناگونی، جان خود را در خطر حتمی مرگ می‌دیده‌اند. از این‌رو، خانلری هرگاه به چنان گذشته‌ای هم برمی‌گردد، به اشاره‌ا‌ی کلی و کوتاه، قناعت می‌کند و قلم خویش را متوجه رویدادهای روزگار خویش می‌سازد:«دسته‌ای که اداره‌ی نظم موجود را به عهده داشتند، آن را قطعی و ابدی و تغییرناپذیر شمردند و خواستند که راه هرگونه چون و چرا و اگر و مگر را در باره‌ی اصول آن نظم ببندند تا هیچ خطری وضع ایشان را تهدید نکند. اما خوشبختانه انسان نیروی فکر دارد و می‌تواند نقص و عیب امور را ببیند و در رفع آن، چاره‌گری کند. ناچار میان این دو گروه، یعنی آنان که قدرت و اختیار داشتند و نظم خاصی را حفظ و اداره می‌کردند و کسانی که در باره‌ی کمال آن نظم، شکی داشتند، پیکار درگرفت.» این پیکار ذکرشده از سوی او را می‌توان در همه‌ی سرزمین‌های غیر دمکرات، شاهد بود. البته در زمان‌های قدیم‌تر، از آن‌جا که وسیله‌ی نشر افکار فقط به وسائل محدود و معدودی ختم‌می‌شد، نه خطری چشمگیر برای دارندگان قدرت وجود داشت و نه اصولاً امکان گسترشی قابل ملاحظه، در چشم‌انداز آن افراد، می‌توانست‌باشد. خاصه آن که مردم کتاب‌خوان و دارای تحصیلات عمیق‌تر، چندان قابل ملاحظه نبودند.

 

به یاد بیاوریم که سلطان محمود غزنوی، با غرور و قدرت و هیبتی بس هراس‌آور، درپی نابودکردن دشمنان خود، زیر نام قرمطی و یا مخالفان اسلام‌بود. او حتی زیر نام اسلام و مبارزه با کفر، در لشکرکشی‌های مکرر خویش به سرزمین هند، ستم‌ها بر مردم محروم آن‌جا رواداشت. اما هیچ‌کدام از این کارهای ظالمانه، نه مردم هند را به طغیان واداشت و نه مردم غزنه و یا دیگر نقاط ایران آن‌روزگار را. در عوض، هرچه را که در شعر شاعران مداح دربار او می‌بینیم، ستایش از هیبت دشمن‌شکن شاهان و امیران و وزیرانی‌است که نان خود را از عرق جبین کشاورزان تأمین می‌کردند و فتوحات خویش را به قیمت خون مردمانی فراهم می‌ساختند که از هرچه جنگ و خونریزی بود، بیزار بودند. از آن‌همه سیاهکاری‌های محمودی، در شعر شاعران دربار او، اثر چندانی نیست. اثری که بازتاب حسی همدلانه و دلسوزانه نسبت به مردم روزگارشان باشد. در آن دوران‌ها، بسیج مردم برای انجام یک کار معین و یا گسترش یک فکرخاص در میان آنان، نیاز به مقدمه‌چینی و صرف وقت بسیار داشت. اما امروز در همه‌ی کشورها، شاید بتوان با قاطعیت گفت که بستن راه خروج و نفوذ اندیشه‌های اهل فکر و فرهنگ، شباهت به آب‌ دارد که راه خروج آب را با بستن بخشی از سوراخ‌های یک غربال ببندند. طبیعی‌است که اگر ده‌ها سوراخ آن هم بسته‌شود، باز سوراخ‌های دیگری باقی است که آب، می‌تواند خود را به بیرون برساند.

 

البته خانلری در ادامه‌ی کلامش بیشتر به آن سدکردن‌ها و مانع‌تراشی‌ها تکیه می‌کند:«در این نبرد، دو طرف یکسان نبودند. یکی زور داشت و یکی فکر. زورمندان همیشه بر اهل اندیشه، ستم‌کردند.» به یاد داشته‌باشیم که پرویز خانلری، زمانی این سخنان را بر قلم جاری‌ساخت که هنوز خاطره‌ی کودتای بیست و هشت مرداد 1332 خورشیدی و اعدام‌های پس از آن، چه از حافظه‌ی موقت و آنی مردم و چه از حافظه‌ی تاریخی آن‌ها، محو نشده‌بود. در آن روزگاران که تازه خشم حاکمیت فرو نشسته‌بود، در عَوَض، دستگاه امنیتی بسیار مخوفی در حال شکل‌گرفتن‌بود. در این میان، کمتر می‌توان کسی یا کسانی را سراغ گرفت که در موقعیت دانشگاهی و حتی سیاسی و اجتماعی فردی مانند او باشند و با این صراحت کلام، حرف خویش را در دفاع از مردمان اهل قلم و مقابله با دستگاه قدرت حاکمه بر زبان آرند. آیا کسانی از میان دستگاه‌های امنیتی وقت و یا صدها و هزاران عناصر چشم و گوش‌های خاندان سلطنت یافت نمی‌شدند که به گوش همایونی برسانند که این نوشته‌ها که از قلم دکتر پرویز خانلری بیرون می‌آید چیست و کجا و چه کسانی را هدف گرفته‌است؟ وقتی او می‌گوید که زورمندان، همیشه بر اهل اندیشه ستم‌کرده‌اند، آیا گوشه‌ای از آن حرف‌ها، متوجه خاندان جلیل سلطنت نیست؟

 

تردید ندارم که چنان کسانی بوده‌اند و حتی آن را به احتمال بسیار قوی به گوش هسته‌ی مرکزی قدرت نیز رسانده‌اند. اما چگونه می‌توان این نکته را حل و هضم‌کرد که آنان نه تنها اخطار و تهدیدی به او حوالت نداده‌اند بلکه دو سه سال بعد، وی را به وزارت فرهنگ نیز منتصب ساخته‌اند. البته اگر در ذهن خود، همان تئوری‌های توطئه‌های دیرینه‌سال را داشته‌باشیم که می‌گفت:«کار، کار انگلیسی‌هاست». در آن صورت، می‌توان متقاعد‌شد که شخصیتی مانند خانلری از همان آغاز، جزو مهره‌های دشمن بوده و به ساز آنان رقصیده و یا در بدترین حالت، چنان شخصیتی، به هیچ‌وجه وجود خارجی نداشته و همه‌اش ساخته و پرداخته‌ی ذهن های آرزومند و افسانه‌پرداز بوده‌است. واقعیت آنست که بیان این نکته‌ها، چه بسا شماری را خشمگین‌سازد و عده‌ای را به خنده وادارد. اما باید واقعیت را قبول‌کرد که عده‌ای در میان مردم ما هستند که می‌توانند این‌گونه نیز بیندیشند. تردید ندارم که شمار آنان، چندان قابل ملاحظه نیست اما به هرحال به عنوان یک پدیده، وجود خارجی و قابل لمس دارد. اما اگر بخواهیم موضوع مورد نظر را از چشم‌اندازی که می‌تواند به واقعیت جاری در آن‌سال‌ها نزدیک‌باشد، بررسی‌کنیم، باید گفت که پرویز خانلری چه قبل از سال 1334 خورشیدی و چه بعد از آن، برای خود و نیز در محافل روشنفکری داخل و حتی در میان شماری از شخصیت‌های فرهنگی خارجی خاصه در غرب، نامی معتبر و قابل احترام‌بوده‌است. چنین شخصیتی را در رژیم شاه، به سادگی نمی‌شد نادیده‌گرفت و یا او را از عرصه‌ی هستی محو‌کرد. رژیم شاه، از افکار عمومی مردم و جهانیان، به سختی چشم می‌زد و در این زمینه، حساسیت فوق‌العاده‌ای داشت. از طرف دیگر، حکومت وقت نیز این را می‌دانست که پرویز خانلری نه خواهان سقوط خاندان پهلوی، بلکه خواهان جامعه‌ای است که در آن عدالت و احترام به حقوق انسان‌ها رعایت‌شود و سوادآموزی، کُل‌ِ بدنه‌ی جامعه را دربرگیرد.

ادامه دارد

پرویز خانلری، بیدار دوران(7)


دکتر پرویز ناتل خانلری از آن شخصیت‌هایی‌است که هنوز از دوران ما فاصله‌ی زمانی چندانی نگرفته‌است که بتوان او را از چشم‌اندازی دورتر و به شکلی واضح‌تر، خارج از تارو پودهای وابستگی اجتماعی، اقتصادی و یا حتی سیاسی و احساسی به تماشا ایستاد. با توجه به نزدیکی زمان زندگی او به ما، هنوز ممکن‌است کسانی باشند که کین او را در دل داشته‌باشند و کسان دیگری که او را به شکلی افراطی، مورد ستایش قراردهند. قطعاً نه آن یک منطقی‌است و نه این یک. اما این را باید دانست که بسیاری چیزها در مناسبات انسانی، ضرورتاً در دایره‌ی منطق نمی‌گنجد. از این‌رو، باید به حضور واقعیت موجود اعتراف‌کرد. اما وقتی که انسان از یک شخصیت فرهنگی از نظر زمانی فاصله می‌گیرد، دیگر قضاوت‌ها نه از میان گرد و غبار نفرت و دشمنی برمی‌خیزد و نه از میان باران نرم مهر و تعلق. در آن حالت، عمدتاً اندیشه و کارهای وی که ردپای خویش را در زندگی اجتماعی به‌جاگذاشته‌اند، مورد بررسی و قضاوت قرار می‌گیرد. از این‌رو، این نوشته در عمل، فقط یادآوری کوتاهی است برای مردی که نه کارهای او فراموش خواهدشد و نه افکارش در گوشه‌ای خواهدماند تا کسی نتواند از آن‌ها تأثیربپذیرد.

 

تردید ندارم که اگر دکتر پرویز خانلری در طول زندگی خویش، فقط به کار تدریس و پژوهش می‌پرداخت، میراث معنوی او، بیشتر از آن‌ بود که هم‌اکنون در اختیار جامعه‌ی فارسی‌زبان قرار گرفته‌است. آن‌چه اینک از او به جامانده و یا به همت، آگاهی و راهنمایی او و در عمل به وسیله‌ی افراد دیگر ارائه شده‌است، مقدار زیادی کارهای ویرایشی و پژوهشی‌است که از این طریق، او توانسته‌است بسیاری از کتاب‌های کُهَن را از شکل مرده‌ی آن‌ها که فقط در موزه‌های کشورهای خارجی قرارداشته‌اند و یا در قفسه‌ی کتاب‌خانه‌‌های کشورهای دیگر زندانی بوده‌اند، نجات‌دهد. کارهای دیگر خانلری، به‌جز مجموعه‌ی شعر‌هایش، چند و چندین مجموعه از مقالات اوست که عمدتاً در مجله‌ی سخن در خلال سال‌های متمادی منتشرشده‌اند. اینک وقتی به نوشته‌های بسیار روشن و کاونده‌ی او در زمینه‌های مختلف می‌نگرم، بیشتر از پیش، این حسرت در جانم شعله‌ور می‌شود که ای‌کاش کسان دیگری بودند که می‌توانستند کارهای اداری او را به عهده بگیرند و او مجال آن می‌یافت تا هرچه بیشتر، وقت خود را در حوزه‌ی نوشتن و یا پژوهش صرف‌کند.

 

خانلری در یکی از مقالات خود به نام «درد روزگار» که در سال 1337 خورشیدی نوشته‌شده، با زبانی ساده، صمیمی و روشن، به بررسی درد عام روزگار می‌پردازد:«هر روزگاری دردی دارد. درد گرسنگی، درد ناامنی، درد بیماری، درد ریا، درد تعصب. شاید به‌جا و روا باشد که تاریخ جامعه‌ی بشری را بر حسب دردهایی که در هر روزگار، بیشتر و سخت‌تر گریبانگیر بشر بوده‌است، به عصر و دوره تقسیم‌کنیم.» او اشاره می‌کند که با پیشرفت فَن و امکانات مادی در زمانه‌ی ما، دردهای جسمی، به مقدار زیادی کاهش یافته‌است. اما دردی که در این دوران، گریبان انسان را بیش از پیش گرفته، دردهای معنوی‌ است. او اضافه می‌کند:«برای آزادگان و اهل اندیشه، بزرگ‌ترین دردها آنست که از حق فکرکردن محروم‌باشند.» به یاد داشته‌باشیم که او این سخنان را زمانی بر زبان آورده‌است که چندسال قبل از آن یعنی در سال 1334 خورشیدی، معاون وزیر کشور در حکومت اسدالله علم بوده و چند سال بعد از آن نیز به عنوان وزیر فرهنگ در کابینه‌ی او کار کرده‌است. برخلاف شماری از اهل فکر که معمولاً وقتی می‌خواهند سقوط یک شخصیت مترقی را در بند و بست‌های سیاسی مطرح‌کنند، نخست به نوشته‌ها و حرف‌های او تا قبل از آن بند و بست‌ها استناد می‌جویند که چگونه در آن زمان، نگاه ترقی‌خواهانه‌ای به مردم و حرکت جامعه داشته‌، اما همین‌که به آلاف و اُلوف خویش دست‌یافته، یا ساکت‌شده و یا قضاوت‌های کاملاً متضادی با آن گذشته‌ها ابراز داشته‌است.

 

خانلری اما در واقعیت زندگی، همیشه از خود شخصیتی متعادل، پویشگر، محکم و ترقی‌خواه ارائه داده‌است. البته برخلاف معیارهای لرزان و نخ‌نما که درپی نشانه‌های سطحی ترقی‌خواهی می‌گردد، طبیعی است که عنصر ترقی‌خواهی و مردم‌مداری، فقط از جاده‌ی مرده‌باد‌ها و زنده‌بادها نمی‌گذرد. شاید بتوان‌گفت که عبورکردن از چنین جاده‌ای مرگ‌خواهانه حتی برای مخالفان و دشمنان مردم، برخلاف موازین فکری و حقوقی تثبیت‌شده‌ در زمانه‌ی ماست. از این‌رو، چندان غریب نمی‌نماید اگر کسی بتواند حتی مقامی در جایی از حاکمیت وقت بگیرد اما همچنان، باورهای عمیق انسانی خود را حفظ‌کند و تا آن جا که برایش امکان‌پذیر است به انجام کارهای درست در جهت منافع مردم قدم بردارد. در کشورما، کم نبوده‌اند افرادی که یک‌روز در خط چپ افراطی، سیر و سفر کرده‌اند و مدتی بعد، قدم در خط راست افراطی گذاشته‌اند. اینان در هر باوری که بدان دست‌یافته‌اند، غلیظ‌ترین و غیر قابل انعطاف‌ترین شکل آن را در مقابل خویش قرارداده‌اند. چنین افرادی، گاه حتی اظهار نظرهایشان در دوران انتقال به خط جدید که همان راست افراطی‌است، در مسیر خلاف آن باورهای نخستین و تخطئه‌ی همه‌ی آن بنیادهای فکری دیرین بوده‌است.

 

شاید برجسته‌ترین مثال در این زمینه، شخصیتی مانند رسول پرویزی باشد که مجموعه قصه‌های «شلوارهای وصله‌دار» او از آن کارهایی است که از شیرینی زبان و لطافت تصویر، خواننده را در دنیای خویش، زندانی می‌کند. طبعاً در آن سال‌ها که او آن‌گونه قلم‌می‌زد، همه‌ی مردمان اهل فکر، قبله‌گاه او را منافع مردم و آزادی و برابری می‌دانستند. اما وقتی که در حکومت پهلوی، به مقام‌های بالا و از جمله به ریاست «لژیون خدمتگزاران حقوق بشر» رسید، در نگاه مردم و اهل فکر، یک‌باره به اعماق نفرت آنان سقوط‌کرد. اما این را نیز باید دانست که رسول پرویزی، هرگز چیزی علیه مردم خویش، علیه روشنفکران ترقی‌خواه و یا حرکت‌های تند اجتماعی که علیه رژیم شاه بود بر زبان نیاورد. او فقط سکوت‌کرد. طبیعی است که وقتی ما از این سوی زمان به وی و کارهای او می‌نگریم، جای آن نیست که به علت داشتن چنان مقام‌هایی، مُهر طعن و لعن بر وی بکوبیم و یک‌سره محکومش سازیم. قطعاً اگر او در اندیشه‌های بنیادی خویش به این نتیجه رسیده‌بود که نیروی ترقی‌خواه اجتماعی را که مخالف رژیم شاه بودند، محکوم‌کند، هم می‌توانست چنین کاری انجام‌دهد و هم آن این‌کار، سردمداران رژیم شاه را به سختی خوشحال می‌کرد و چه بسا، بسیاری پاداش‌های مادی نیز نثارش می‌کردند. اما در آن روزگاران، بیشترین نیروهای ترقی‌خواه اجتماعی ما و مردمان اهل کتاب، این‌گونه که امروز می‌اندیشند، نمی‌اندیشیدند. نگاه بسیاری از مردمان اهل اندیشه و قلم، متوجه آن بود که اگر کسی گوشه‌ی فقر و قناعت بگزیند و بی‌آن که حرفش در جایی شنیده‌شود با رژیم وقت از در مخالفت درآید، مترقی واقعی است و کسانی که شغلی و مقامی بسیار بانفوذ در دستگاه حاکمیت دارند و در جایی که بتوانند قدمی در راه بهترشدن اوضاع اجتماعی بردارند، کوتاه نیایند و در عمل نیز، قدمی هم علیه منافع مردم برندارند، نماینده ارتجاع و از دشمنان مردم هستند. این‌گونه نگاه در جامعه‌ی ما در این نودسال اخیر، نگاهی غالب بوده‌است.

ادامه دارد

پرویز خانلری، بیدار دوران(6)


اگر ما بتوانیم در ارزیابی شخصیت‌های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و یا هرنوع دیگر آن، جانب انصاف را نگاه‌داریم، گذشته از آن‌که به ایجاد فضایی از بررسی‌های سالم در بافت‌های گوناگون اجتماعی پرداخته‌ایم، بلکه در عمل توانسته‌ایم، آن شخصیت‌ها را بیشتر از پیش، به گونه‌ای طبیعی و انسانی به ارزیابی بکشانیم. درد بزرگ مردمی مانند ما، درد تصویرپردازی‌های رؤیاپرورانه‌است. چنان تصویرهایی، هرگز نمی‌تواند انسانی را از درون خاک و خاشاک زندگی، به سلامت بیرون بکشد و در معرض دید همگان قراردهد. در راستای همین بررسی طبیعی از حس و حال آدمی است که من به نمونه‌های دیگری از شعر خانلری اشاره می‌کنم که هرکدام بازتاب دورانی از وضع و حال فکری وی بوده‌است.

 

دکتر پرویز خانلری نیز از جمله شخصیت‌های فرهنگی کشور ماست که با وجود سرودن مقداری شعر و حتی انتشار مجموعه‌ای به نام «ماه در مرداب»، هرگز در شمار شاعران کشور ما به ثبت نرسیده‌است. این نکته نه از آن‌روست که او شاعر بدی بوده و یا اشعارش مورد اقبال جامعه‌ی فرهنگی ایران قرار نگرفته‌است. بلکه دلیل این موضوع را باید در آن دانست که قدرت خانلری در حوزه‌ی نوشتن و پژوهش، بسیار فراتر از قدرت او در حوزه‌ی شعر و شاعری بوده‌است. از همین‌رو، وقتی شخصیتی با یک ویژگی بسیار قوی فکری، رفتاری، گفتاری و یا شاعرانگی در جامعه‌ای مشخص می‌شود، آن ویژگی‌های دیگر، باوجود ارزشمند بودن، در کنار آن کم‌رنگ جلوه می‌کنند. خانلری در این زمینه، نه اولین نفراست و نه آخرین آن. شاید به جرأت بتوان‌گفت که کمتر پژوهشگر و یا نویسنده‌ای در ایران معاصر می‌توان یافت که در کنار کارهای نوشتنی خویش، تجربه‌ای در حوزه‌ی شعر نداشته‌باشد. اما کمتر می‌توان نام آنان را در شمار شاعران معاصر قرارداد. افرادی مانند شفیعی کدکنی، اسماعیل خویی، محمد علی اسلامی ندوشن، حبیب یغمایی، جلال همایی، بدیع‌الزمان فروزانفر، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بسیارانی دیگر از این جمله‌اند. می‌توان به جرأت گفت که در میان اینان، شفیعی کدکنی در زمینه‌ی سرودن شعر، چهره‌ی بسیار متمایزتری از بقیه‌دارد. بدان معنی که شعرهای او به دلیل شخم‌زدن حوزه‌ی فرهنگ و سیاست، به شکلی عمیق، هنرمندانه و عام، از توجه بسیار گسترده‌ی جامعه‌ی فرهنگی ایرانیان برخوردار بوده‌است. تا آن‌جا که حتی بسیاری از شعرهای او، به صورت ترانه، از سوی خوانندگان گوناگون، خوانده شده و پاره‌ای از همین اشعار، به عنوان مَثَل سائر، برزبان‌ها جاری بوده‌است. اما باوجود این، وقتی کسی از شفیعی کدکنی بخواهد نام ببرد، نخستین ویژگی قدرتمند او را در حوزه‌ی پژوهش‌های ادبی ذکر می‌کند و نه در زمینه‌ی شعر. هرچند قطعاً خواننده و یا نویسنده‌ای که سخن از وی به میان می‌آورد، نمی‌تواند نگوید که او شاعری بسیار ژرف‌اندیش، خوش‌سخن و آگاهست. 

 

باید این نکته را نیز افزود که همین قانونمندی در مورد کسانی که به شاعری شهرت یافته‌اند اما در کنار آن، کارهای پژوهشی و یا نثرنویسانه نیز کرده‌اند. به همن دلیل، اگر کسی بخواهد از آن‌ها با یک ویژگی برجسته‌ی هنری یا ادبی نام ببرد، نام شاعر را برآنان می‌گذارد. در این خطه، احمد شاملو، سهراب سپهری و اخوان ثالث، شاید در دردیف معروف‌ترین آنان باشند. به عنوان مثال، باید گفت که شاملو، هم روزنامه‌نگار بوده، هم مترجم و هم پژوهشگر و گردآورنده‌ی فرهنگ کوچه. همچنان که سهراب سپهری، در حوزه‌ی نقاشی، از کسانی‌است که نامش باقی خواهدماند. حتی اخوان ثالث نیز در حوزه‌ی نثر، مطالب مختلفی نوشته‌است. اما اینان، وقتی از سوی مردم و یا اهل قلم، نام برده می‌شوند، نامشان فقط به عنوان شاعر بر زبان می‌آید. باری، دکتر خانلری در اشعاری که سروده، می‌توان تردیدها و یقین‌های انسانی او را در برخورد با حادثه‌ها و درگیری‌ها و برخی فشارهای اجتماعی، به خوبی شاهد بود. او در یکی از شعرهایش به نام «آهنگ سفر» که آن را به همسرش دکتر زهرا خانلری تقدیم کرده، آشکارا سخن از این به میان ‌آورده که سرزمین مادری خود را به دلیل ناملایمات فراوان، ترک‌گوید و به جایی کوچ‌کند که آرامش و امنیت خاطر، از نخستین جلوه‌های زندگی انسانی آنست. خانلری این شعر را در سال 1323، دو سال پس از شعر عقاب سروده‌است. در این شعر، نومیدی و گریز، دو عنصر چشمگیر درونه‌ی شعر اوست. او از آن کسانی‌است که تا آخرین روزهای زندگی یا دست‌کم تا آن زمانی که قلم در دست گرفته و چیزی را انتشار خارجی داده،سعی برآن داشته تا هم احساسات و اندیشه‌های روزانه‌ و هم خط فکری دوردستانه‌‌ی خود را با صداقت و سادگی برای مردم مطرح‌سازد. این بدان معناست که وی از همان سال‌های نخستین جوانی، اگر اسیر ملال‌های زندگی اجتماعی شده، آن را پنهان نکرده‌است و اگر در جایی به شوق و حرکت درآمده، آن را نیز برزبان آورده‌است.

 

در حالت‌هایی که ملالت‌ها و دردهای اجتماعی به جانش می‌افتد، به کسی شباهت دارد که انگار همچون نهالی باریک، از فشار توفان، در حال فرو افتادن است. اما همزمان در وجود او، اندیشه‌ و یا اصلی ریشه‌دار و محکم قراردارد که وی را نه در تندباد حادثات روزانه بلکه در تندباد رویدادهای دوردستانه‌ی روزگار، در مسیری استوار و هدفمند هدایت می‌کند. در چنین فضایی، پرویز خانلری، انسانی است محکم و پایبند به اصولی که لازمه‌ی شخصیت‌های بزرگی همچون اوست. در شعر «آهنگ سفر»، درست‌است که وسوسه ی رهایی از دروغ و دغل دوران، او را به ساحل امن و عافیت حواله می‌دهد اما در جای‌جای واژه‌ها، می‌توان این نکته را نیز پنهان دید که همچنان، این «هوس»‌است که برپایش گره بسته‌‌شده و «عقل» عاقبت‌اندیشانه‌است که میدان‌دار اندیشه و عمل اوست.

 

خــــیز تا برگ سفر برگیریم

ره سوی کشور دیگر گیریم

عقل را دست به زنجیرکنیم

گـــره از پای هوس برگیریم

بــگذرد فرصت اگر دیر کنیم

 

خــــاک این کوی ملال آمیزست

خـوشدلی را زرهش پرهیزست

زین دم سرد که در باد صباست

غــــنچه در آرزوی پــــــاییزست

راه بــــــــتخانه ی امید کجاست

 

خیز کاینجا همه کین است و ستیز

دل پُــــر مــــهر نیرزد بـــــــه پشیز

دستگیری کــــــن، ای شوق نجات

پــــایداری کـــن ای عــــزم گــــریز

مـــــن و زین ورطه رهایی هیهات!

 

آرزو، حـــسرت و دردم بـــــفزود

شوق افسرد و مــــــرا ره ننمود

وه که نتوان زتو ای درد، کریخت

مُــــژه هــــــر گوهر امید که بود

در ربود از دل و در دامــن ریخت

آبان 1323/ ماه در مرداب

 

پرویز خانلری پس از انقلاب، احتمالاً به جرم آن که از شهریور 1341 تا بهمن 1342، وزیر فرهنگ کابینه‌ی اسدالله عَلَم بوده، به مدت سه ماه و ده روز به زندان می‌افتد. پس از آن که از زندان آزاد می‌شود، مهدی اخوان ثالث در بهمن 1358، برایش شعری می‌سراید که به نقل دوبیت از آن اکتفا می‌کنم:

بزرگـوار عزیزا، مباش رنجه که چرخ

نــــمود چـــهردگرگون و کرد کار دگر

بزرگوارا گیتی ستم بسی کردست

چــنان‌که برتو و بر بس بزرگوار دگر

بهمن 1358/ ماه در مرداب

 

خانلری نیز دو روز بعد، در جواب اخوان ثالث شعری می‌سراید که سه بیت از آن را در این‌جا می‌آورم.

 

زعمر آن‌چه به جا مانده یادگار غم است

چــــرا بـــــــه سر نهمش باز یادگار دگر

هـــرافتخار کـــــه اندوختم وبــــالم شد

چــــه‌بایدم که درافــــــــزایم افتخار دگر

زمـــانه قاصد شرّست و پیک بیدادست

گُــــــمان مدار که گردد به یک مـدار دگر

بهمن 1358/ ماه در مُرداب

ادامه دارد