احمد کسروی، اندیشمندی ناشکیبا (11)
قرار برآن بود که آقای مکنونی به اختصار در بارهی سه موضوعی که به توافق رسیدهبودند، حرفهایش را بزند و سپس میدان را به آقای منزّه واگذارکند که هم صاحب مجلس بود و هم میزبان دو جوان کنجکاو شهرستانی. اما ظاهراً در ضمن صحبتهای او که به حافظ و شعر او اشارهداشت، آقای منزّه نتوانست به سکوت خود ادامهدهد و در نتیجه نکاتی را در مورد نگاه خویش و تلقیهای فکری کسروی مطرحساخت. خود این اظهار نظرها، قطعاً گفتگوها را طولانی میکرد. اینک، بحث در مورد کسروی را همچنان در خانهی آقای منزّه، پی میگیریم.
پس از آن که در صحبتهای آقای مکنونی، به دلیل صحبتهای آقای منزّه، وقفهای ایجادشد، او باردیگر آن را از سرگرفت و چنین گفت:«من همانطور که قول دادهبودم، سخنانم را کوتاه میکنم تا بیش از این، حوصلهی شما و دیگر دوستان را سر نَبَرَم. بهتر آنست که من بخش شعر و شاعری و بررسی حافظ را از دیدگاه کسروی کنار بگذارم و مقداری به دیدگاه وی در بارهی عرفان بپردازم. هرچند باید این را بگویم که عرفان ایران چنان با شعر درآمیخته که جدا از آن، نمیتواند حضور همهجانبهی خود را ارائهدهد. از اینرو، حتی در این بخش، بازهم اشاراتی به شعر و شاعران دیگر ایران خواهدشد. این نکته نیز لازم به یادآوریاست که کسروی در بسیاری زمینهها از جمله شیعیگری، بهاییگری، بررسی بسیاری از فرقههای کوچک و بزرگ مذهبی و اجتماعی و نیز حتی تاریخ آذربایجان، مطلب نوشتهاست. اگر قرارباشد به همهی دیدگاههای او پرداختهشود، زمان طولانیتری مورد نیاز است. اما واقعیت آنست که او در همهی اینها به جز تاریخ آذربایجان، خط خاص خویش را پیگرفتهاست که عملاً پیداکردن کمبودها و ضعفهای کوچک و بزرگ آنها مورد نظر وی بودهاست تا پس از آن، در پی نفی همهی این تفکرات، قلم را به میدان بیاورد. از اینرو، من لزومی نمیبینم که حتی در درون این صحبتهای کوتاه خویش، اشاراتی به آنها داشتهباشم. باید بگویم که کسروی در زمینهی عرفان، حتی به یک شاعر عارف هم رحم نکردهاست. جالب آن که او، یا آگاهانه و یا از روی یک «تصادف نظامیافته»، از به کار بردن واژهی «عرفان»، خودداریکرده و همهجا آن را با «صوفیگری» برابر شمردهاست. البته باور من برآنست که او از آوردن صوفیگری به جای عرفان و صوفی به جای عارف، تعمد تحقیرکنندهای داشتهاست. چنین است که وی، همهی آنان را یکسره، موجودات سرگردانی به شمار میآورد که نه در پی کاری هستند و نه هدفی در سر دارند و نه حتی سرگرمی خلاقانهای در دل که ذهن آنان را به جوش و خروش بیاورد.»
«او در کتاب «صوفیگیری» چنین میگوید:
«یک نکته در اینجا آنست که صوفیگری با هربخشی از کارهای زندگانی برخورده، زهر خود را به یکایک آنها آلوده. شناختن جهان و زندگانی، خداشناسی و پرورش روان، خِرَد و پیوی از آن، درسخواندن و دانشپژوهی، خیمها و خویها، کار و پیشه، آبادی شهرها و زمینها، خانهداری و زناشویی، همه را زهرآلود گردانیده. یکچیز بدتر این بوده که شعر که در ایران، رواج بسیار میداشته، صوفیان آنرا، افزار کار خود گردانیده و به بافندگیهای درازی پرداخته و پندارهای زیانمند خود را در قالب شعر، بیرون ریخته، از همان راه، در مغزها جا دادهاند. در این هزارسال، قافیهبافان بزرگی در ایران، درمیان صوفیان پدید آمدهاند. از سنایی، ابوسعید، عطار، مولوی، اوحدی، جامی، شبستری و دیگران.»(ص 253/ کتاب «بهاییگری، شیعیگری و صوفیگری» از انتشارات نوید، آلمان/ دیماه 1367)
در جای دیگری از همان کتاب، در دوخط، قضاوت ردکننده، بیارزش سازنده و ویرانگر خویش را در مورد دو تن از شخصیتهای بزرگ ادبی و عرفانی ایران، به این شکل ابراز میدارد:
«آنهمه بافندگیهای ملای رومی در مثنوی و یا غزلهای بیشمارش، و آنهمه ریسندگیهای شیخعطار در منطقالطیر و دیگر کتابهایش، همه نتیجهی بیکار نشستن و مفتخوردن بودهاست.»(همان کتاب/ ص 259 و 260)»
«اگر قرارباشد از نوشتههای کسروی، در زمینهی اهانت به شخصیتهای ادبی ایران و تحقیر اندیشههایشان، نمونه بیاورم، بسیارها میتوان آورد. اما بدبختانه و یا خوشبختانه، حرفهای او در این زمینه، از اول تا آخر، شبیه هم است و دیدگاه واحدی را پیگیری میکند. از چشمانداز او، اینان یک عده آدمهای بیکار، بیسواد، مفتخور و مفتگو بودهاند که از صبح تا شب، شعر رشتهاند و کلام موزون بافتهاند. در این زمینه، کسروی، چنان از اعتبار فکری و علمی خالی میشود که اگر او در پارهای زمینههای دیگر از جمله تاریخ و مقداری هم زبانشناسی چیزی ننوشتهبود، شاید بهتر میبود که انسان از خیر چنین بررسی نسبتاً کوتاه هم صرفنظر میکرد. این را میدانم که او نه اهل مالاندوزی بوده و نه اهل مقامجویی. اما این خصلتهای خوب، مانع از آن نیست که چشم بر باطلگوییهای وی ببندیم. او در عمل، سعی کردهاست یکتنه به جنگ ستونهای ادبی، عرفانی و فکری ایران برود. من در حال حاضر به یاد نمیآورم که در جایی از نوشتههای او، نکتهای علیه شاهنامهی فردوسی نوشته شدهباشد. شاید بدان دلیل که در شاهنامه، تصویرهای بسیاری از حرکت، دسیسه، مبارزه و هیجان جاریاست. فردوسی نیز جایجای، تفکرات انسانی و انسانکاوانهی خود را در بافتهای گوناگون مطرح ساختهاست. اما شاید بداندلیل که بخش مبارزاتی و حماسی آن، سنگینترین بخش شاهنامهاست، او از اینکه فردوسی را از «دم تیغ» قضاوت قاطع و محکومکنندهی خویش بگذراند، خودداری کردهاست. همهی ما بدین نکته واقفیم که افکار مهاجم و اعتراضی او در یک بُرِش مشخص زمانی، عدهای افراد علاقهمند را به خود جلبکردهبود. این عده، بیشترشان، جوانهایی بودند که دلشان از شرایط اجتماعی و خفقان حاکم برکشور به درد آمدهبود. هجوم شکنندهی کسروی به میراث فرهنگ ملی ما، آنهم زیر نام مبارزه با افکار ناسالم مشتی مفتخور که از سر بیکاری، کلماتی را در کنار هم چیده و نام آنرا شعرگذاشتهاند، وسیلهای شدهبود تا آنان، زیر نام هوادار برای او و افکارش، در عمل واکنشی به بافت تحمیل شدهی سکوت از بالا، اعتراض و یا نارضایی خویش را به نمایش بگذارند. خاصه آنکه جوانان و یا افراد هوادار او، نه آن کتابها را خواندهبودند و نه حتی مجال و امکان خواندن آنها را در چنان زمان کوتاهی داشتند. آنچه را کسروی میگفت و مینوشت، برای شماری، سند قطعی و تردیدناپذیر به شمار میرفت.»
«من همیشه از کشتهشدن او سخت متأسفم. زیرا چنان مرگی، نشان از آن داشت که ما جامعهای داریم که هرکس، آن دیگری و حرفها و افکارش را نپسندد، اگر زورش برسد باید، به چیزی کمتر از مرگ فاجعهبار وی رضایت ندهد. همین مرگ، به طور طبیعی موجبشدهبود که وی، در اندیشهها نه تنها به عنوان شهید آزادی بیان که سخنگوی اعتراض در بخشی از جامعه، به جلوه درآید. اما همینکه فضای جامعه از موج تنش فاصلهگرفت، برای بیشتر اندیشمندان ایرانی، مشخصشد که کسروی چیزی را نشانه گرفتهاست که در واقع ستون فکر و فرهنگ ایراناست. او میتوانست در نوشتههایش هرگونه گدایی و مفتخوری و اغراقهای شاعرانه را محکومکند. اما محکوم کردن چنان سرودههایی، به معنی محکوم کردن این همه شاعر و مهمتر از همه، عرفان ایرانی نمیتوانستباشد. تصویری که او از مولای روم ارائه میدهد، تقریباً شباهت به همان تصویر اهانتبار از حافظ دارد. علت اینکه من در این بررسی، حافظ را در یکی از آن سه موضوع قراردادم، آن بود که او مشخصاً کتاب جداگانه ای در بارهی حافظ نوشتهاست که در آن، حتی یک نقطهی روشن در افکار و اشعار او پیدا نکردهاست. مهمتر از همه آنکه در بارهی این شاعر، با زبانی نسبتاً کینهجویانه و پُر از نفرت نیز صحبت کردهاست. مولویِ ارائه شده از سوی او، مرد حقیر و فقیریاست که نه رسالتی برای خویش قائل بوده، نه جامعهی آن روزگار، اعتبار و احترامی بدو اختصاص میداده و نه مردم، علاقهای به چنین موجودات باطلنویسی داشتهاند. پرسشی که به ذهن انسان میرسد، آنست که آیا احمد کسروی، پژوهشهای گوناگونی را که در بارهی عرفان ایران تا همان زمان زندگی وی، نوشته شده بوده، خواندهاست؟ آیا او از روی دقت و حوصله، مجال آن را یافته که شعر این شاعران را از نظر بگذراند، روی آنهابیندیشد و سپس آنها را با حرکت تاریخ از دیدگاهی واقع بینانه و پژوهشگرانه، مقایسهکند؟»
ادامه دارد