احمد کسروی، اندیشمندی ناشکیبا (11)


قرار برآن بود که آقای مکنونی به اختصار در باره‌ی سه موضوعی که به توافق رسیده‌بودند، حرف‌هایش را بزند و سپس میدان را به آقای منزّه واگذارکند که هم صاحب مجلس بود و هم میزبان دو جوان کنجکاو شهرستانی. اما ظاهراً در ضمن صحبت‌های او که به حافظ و شعر او اشاره‌داشت، آقای منزّه نتوانست به سکوت خود ادامه‌دهد و در نتیجه نکاتی را در مورد نگاه خویش و تلقی‌های فکری کسروی مطرح‌ساخت. خود این اظهار نظرها، قطعاً گفتگوها را طولانی می‌کرد. اینک، بحث در مورد کسروی را همچنان در خانه‌ی آقای منزّه، پی می‌گیریم.

 

پس از آن که در صحبت‌های آقای مکنونی، به دلیل صحبت‌های آقای منزّه، وقفه‌ای ایجادشد، او باردیگر آن را از سرگرفت و چنین گفت:«من همان‌طور که قول داده‌بودم، سخنانم را کوتاه می‌کنم تا بیش از این، حوصله‌ی شما و دیگر دوستان را سر نَبَرَم. بهتر آنست که من بخش شعر و شاعری و بررسی حافظ را از دیدگاه کسروی کنار بگذارم و مقداری به دیدگاه وی در باره‌ی عرفان بپردازم. هرچند باید این را بگویم که عرفان ایران چنان با شعر درآمیخته که جدا از آن، نمی‌تواند حضور همه‌جانبه‌ی خود را ارائه‌دهد. از این‌رو، حتی در این بخش، بازهم اشاراتی به شعر و شاعران دیگر ایران خواهدشد. این نکته نیز لازم به یادآوری‌است که کسروی در بسیاری زمینه‌ها از جمله شیعی‌گری، بهایی‌گری، بررسی بسیاری از فرقه‌های کوچک و بزرگ مذهبی و اجتماعی و نیز حتی تاریخ آذربایجان، مطلب نوشته‌است. اگر قرارباشد به همه‌ی دیدگاه‌های او پرداخته‌شود، زمان طولانی‌تری مورد نیاز است. اما واقعیت آنست که او در همه‌ی این‌ها به جز تاریخ آذربایجان، خط خاص خویش را پی‌گرفته‌است که عملاً پیداکردن کمبودها و ضعف‌های کوچک و بزرگ آن‌ها مورد نظر وی بوده‌است تا پس از آن، در پی نفی همه‌ی این تفکرات، قلم را به میدان بیاورد. از این‌رو، من لزومی نمی‌بینم که حتی در درون این صحبت‌های کوتاه خویش، اشاراتی به آن‌ها داشته‌باشم. باید بگویم که کسروی در زمینه‌ی عرفان، حتی به یک شاعر عارف هم رحم نکرده‌است. جالب آن که او، یا آگاهانه و یا از روی یک «تصادف نظام‌یافته»، از به کار بردن واژه‌ی «عرفان»، خودداری‌کرده و همه‌جا آن را با «صوفی‌گری» برابر شمرده‌است. البته باور من برآنست که او از آوردن صوفی‌گری به جای عرفان و صوفی به جای عارف، تعمد تحقیرکننده‌ای داشته‌است. چنین است که وی، همه‌ی آنان را یک‌سره، موجودات سرگردانی به شمار می‌آورد که نه در پی کاری هستند و نه هدفی در سر دارند و نه حتی سرگرمی خلاقانه‌ای در دل که ذهن آنان را به جوش و خروش بیاورد.»

 

«او در کتاب «صوفی‌گیری» چنین می‌گوید:

«یک نکته در این‌جا آنست که صوفی‌گری با هربخشی از کارهای زندگانی برخورده، زهر خود را به یکایک آن‌ها آلوده. شناختن جهان و زندگانی، خداشناسی و پرورش روان، خِرَد و پیوی از آن، درس‌خواندن و دانش‌پژوهی، خیم‌ها و خوی‌ها، کار و پیشه، آبادی شهرها و زمین‌ها، خانه‌داری و زناشویی، همه را زهرآلود گردانیده. یک‌چیز بدتر این بوده که شعر که در ایران، رواج بسیار می‌داشته، صوفیان آن‌را، افزار کار خود گردانیده و به بافندگی‌های درازی پرداخته و پندارهای زیانمند خود را در قالب شعر، بیرون ریخته، از همان‌ راه، در مغزها جا داده‌اند. در این هزارسال، قافیه‌بافان بزرگی در ایران، درمیان صوفیان پدید آمده‌‌اند. از سنایی، ابوسعید، عطار، مولوی، اوحدی، جامی، شبستری و دیگران.»(ص 253/ کتاب «بهایی‌گری، شیعی‌گری و صوفی‌گری» از انتشارات نوید، آلمان/ دیماه 1367)

در جای دیگری از همان کتاب، در دوخط، قضاوت ردکننده، بی‌ارزش سازنده و ویرانگر خویش را در مورد دو تن از شخصیت‌های بزرگ ادبی و عرفانی ایران، به این شکل ابراز می‌دارد:

«آن‌همه بافندگی‌های ملای رومی در مثنوی و یا غزل‌های بی‌شمارش، و آن‌همه ریسندگی‌های شیخ‌عطار در منطق‌الطیر و دیگر کتاب‌هایش، همه نتیجه‌ی بیکار نشستن و مفت‌‌خوردن بوده‌است.»(همان کتاب/ ص  259 و 260)»

 

«اگر قرارباشد از نوشته‌های کسروی، در زمینه‌ی اهانت به شخصیت‌های ادبی ایران و تحقیر اندیشه‌هایشان، نمونه بیاورم، بسیارها می‌توان آورد. اما بدبختانه و یا خوشبختانه، حرف‌های او در این زمینه، از اول تا آخر، شبیه هم است و دیدگاه واحدی را پیگیری می‌کند. از چشم‌انداز او، اینان یک عده آدم‌های بیکار، بیسواد، مفت‌خور و مفت‌گو بوده‌اند که از صبح تا شب، شعر رشته‌اند و کلام موزون بافته‌اند. در این زمینه، کسروی، چنان از اعتبار فکری و علمی خالی می‌شود که اگر او در پاره‌ای زمینه‌های دیگر از جمله تاریخ و مقداری هم زبانشناسی چیزی ننوشته‌بود، شاید بهتر می‌بود که انسان از خیر چنین بررسی نسبتاً کوتاه هم صرف‌نظر می‌کرد. این را می‌دانم که او نه اهل مال‌اندوزی بوده و نه اهل مقام‌جویی. اما این خصلت‌های خوب، مانع از آن نیست که چشم بر باطل‌گویی‌های وی ببندیم. او در عمل، سعی کرده‌است یک‌تنه به جنگ ستون‌های ادبی، عرفانی و فکری ایران برود. من در حال حاضر به یاد نمی‌آورم که در جایی از نوشته‌های او، نکته‌ای علیه شاهنامه‌ی فردوسی نوشته شده‌باشد. شاید بدان دلیل که در شاهنامه، تصویرهای بسیاری از حرکت، دسیسه، مبارزه و هیجان جاری‌است. فردوسی نیز جای‌جای، تفکرات انسانی و انسان‌کاوانه‌ی خود را در بافت‌های گوناگون مطرح ساخته‌است. اما شاید بدان‌دلیل که بخش مبارزاتی و حماسی آن، سنگین‌ترین بخش شاهنامه‌است، او از این‌که فردوسی را از «دم تیغ» قضاوت قاطع و محکوم‌کننده‌ی خویش بگذراند، خودداری کرده‌است. همه‌ی ما بدین نکته واقفیم که افکار مهاجم و اعتراضی او در یک بُرِش مشخص زمانی، عده‌ای افراد علاقه‌مند را به خود جلب‌کرده‌بود. این عده، بیشترشان، جوان‌هایی بودند که دلشان از شرایط اجتماعی و خفقان حاکم برکشور به درد آمده‌بود. هجوم شکننده‌ی کسروی به میراث فرهنگ ملی ما، آن‌هم زیر نام مبارزه با افکار ناسالم مشتی مفت‌خور که از سر بیکاری، کلماتی را در کنار هم چیده و نام آن‌را شعرگذاشته‌اند، وسیله‌ای شده‌بود تا آنان، زیر نام هوادار برای او و افکارش، در عمل واکنشی به بافت تحمیل شده‌ی سکوت از بالا، اعتراض و یا نارضایی خویش را به نمایش بگذارند. خاصه آن‌که جوانان و یا افراد هوادار او، نه آن کتاب‌ها را خوانده‌بودند و نه حتی مجال و امکان خواندن آن‌ها را در چنان زمان کوتاهی داشتند. آن‌چه را کسروی می‌گفت و می‌نوشت، برای شماری، سند قطعی و تردیدناپذیر به شمار می‌رفت.»

 

«من همیشه از کشته‌شدن او سخت متأسفم. زیرا چنان مرگی، نشان از آن داشت که ما جامعه‌ای داریم که هرکس، آن دیگری و حرف‌ها و افکارش را نپسندد، اگر زورش برسد باید، به چیزی کمتر از مرگ فاجعه‌بار وی رضایت ندهد. همین مرگ، به طور طبیعی موجب‌شده‌بود که وی، در اندیشه‌ها نه تنها به عنوان شهید آزادی بیان که سخنگوی اعتراض در بخشی از جامعه، به جلوه درآید. اما همین‌که فضای جامعه از موج تنش فاصله‌گرفت، برای بیشتر اندیشمندان ایرانی، مشخص‌شد که کسروی چیزی را نشانه گرفته‌است که در واقع ستون فکر و فرهنگ ایران‌است. او می‌توانست در نوشته‌‌هایش هرگونه گدایی و مفت‌خوری و اغراق‌های شاعرانه را محکوم‌کند. اما محکوم کردن چنان سروده‌هایی، به معنی محکوم کردن این همه شاعر و مهم‌تر از همه، عرفان ایرانی نمی‌توانست‌باشد. تصویری که او از مولای روم ارائه می‌دهد، تقریباً شباهت به همان تصویر اهانت‌بار از حافظ‌ دارد. علت این‌که من در این بررسی، حافظ را در یکی از آن سه موضوع قراردادم، آن بود که او مشخصاً کتاب جداگانه ای در باره‌ی حافظ نوشته‌است که در آن، حتی یک نقطه‌ی روشن در افکار و اشعار او پیدا نکرده‌است. مهم‌تر از همه آن‌که در باره‌ی این شاعر، با زبانی نسبتاً کینه‌جویانه و پُر از نفرت نیز صحبت کرده‌است. مولویِ ارائه شده از سوی او، مرد حقیر و فقیری‌است که نه رسالتی برای خویش قائل بوده، نه جامعه‌ی آن روزگار، اعتبار و احترامی بدو اختصاص می‌داده و نه مردم، علاقه‌ای به چنین موجودات باطل‌نویسی داشته‌اند. پرسشی که به ذهن انسان می‌رسد، آنست که آیا احمد کسروی، پژوهش‌های گوناگونی را که در باره‌ی عرفان ایران تا همان زمان زندگی وی، نوشته شده بوده، خوانده‌است؟ آیا او از روی دقت و حوصله، مجال آن را یافته که شعر این شاعران را از نظر بگذراند، روی آن‌هابیندیشد و سپس آن‌ها را با حرکت تاریخ از دیدگاهی واقع بینانه و پژوهشگرانه، مقایسه‌کند؟»

ادامه دارد

احمد کسروی، اندیشمندی ناشکیبا (10)


در شماره‌ی پیشین به گفتگوهای آقای منزّه و مکنونی اشاره‌شد. از آن گفتگوها برمی‌آمد که آقای مکنونی، بی‌آن که در برنامه‌ی گفتگوهای آن جمع قرار داه شده‌باشد، بیشتر از صاحب مجلس یعنی آقای منزه، میدان‌دار بحث و فحص بوده‌است. با وجود احترام عمیقی که آقای منزه نسبت به دوست قدیمی خود داشت، نوعی بی‌حوصلگی در رفتار او نسبت به این میدان‌داری مشهود بود. اما از آن جا که فیروز و دوستش، هیچ مخالفتی با حرف‌های آقای مکنونی نداشتند و مهم‌تر از همه آن که، آن‌ها را ارزشمند و آموختنی نیز تلقی می‌کردند، قرار برآن‌شد که آقای مکنونی، به شکل خلاصه‌تری حرف‌هایش را در سه زمینه‌ی توافق‌شده به سرانجام برساند تا هم این جوانان محجوب و شهرستانی، به هدفی که در پی‌اش بوده‌اند، دسترسی یابند و هم این که آنان فرصت کافی برای بازگشت به شهر خود را داشته‌باشند. در شماره‌ی امروز نیز، به بخشی از حرف‌های آقای مکنونی گوش می‌کنیم.

 

«باید بدین واقعیت اعتراف‌کرد، کسی که در یک زمینه‌ی معین، از دانش پخته و هضم‌شده‌ای برخوردار باشد، به سادگی وارد حوزه‌هایی نمی‌شود که در آن‌ها آگاهی درست و عمیق ندارد. اما کسانی که عمق پدیده‌ها را درک نکنند و یا با وجود مقداری مطالعه، با معیارهایی کاملاً بسته و درهم‌شکسته، وارد سرسرای یک موضوع‌گردند، طبیعی‌است که حاصل اندیشه‌ها و یا نتیجه‌گیری‌های آنان، بسیار تنگ‌نظرانه و ‌غیرمتوازن خواهدبود. در هردو حالت، نگاه‌هایی که برزبان می‌آید، به شکلی سطحی، ویرانگر، پرخاش‌جویانه‌ و ردکننده، ارائه خواهدشد. دیدن ضعف‌های یک‌پدیده، هرگز به معنی نفی کل آن پدیده نمی‌تواند باشد. در این‌جا، البته غرض، حافظ و شعر او و یا نگاه کسروی به زبان پاک نیست. بلکه به طور مشخص از ذکر «پدیده»، نظر به عرفان و شماری از عارفان و صوفیان ایرانی‌است. زیرا در چنان وضعیتی، حتی اگر کسروی به نمونه‌هایی از دیدگاه‌های نادرست و غیر متعارف صوفیانه و یا اشعار سست و کم‌محتوی برخورد کرده‌باشد، هرگز نمی‌تواند این قضاوت را در ذهن خود شکل‌بدهد که کل شعر فارسی و یا تفکر عرفانی را باید به زباله‌دان تاریخ انداخت. چنین نگاهی قبل از آن که این قضاوت را در ذهن ما بیدارکند که فرد مورد نظر، اسیر احساسات تند و تیز سطحی‌نگرانه شده و یا به توهمات بیمارگونه گرفتارشده، این دریافت را در ذهن اهل تفکر شکل می‌دهد که فرد مورد نظر نه با مفاهیم علمی، رابطه‌ی سالمی‌دارد و نه اصولاً معیار درستی برای اندیشیدن در اختیار اوست.»

 

«کسروی چگونه می‌توانسته ‌به خود جرأت بدهد و اندیشه‌های جهانی و کاونده‌ی حافظ را مشتی بیهوده‌گویی تلقی‌کند؟ شاید غرض او آن‌بوده که حافظ در تمام عمر، نه کتابی‌خوانده و نه دانشی کسب‌کرده است. اگر او چنین اندیشه‌ای را القاء‌کند، عملاً در پیچ خم یک دیگر از تضادهای گفتار و پنداری خویش گرفتار آمده‌است. زیرا خود او در آغاز کتابش، زمینه‌ی انحراف فکری وی را، گستردگی دانش او می‌داند. درست‌است که وی از به کار بردن عنوان گسترده‌بودن برای دانش او خود‌داری می‌کند اما وقتی به هشت حوزه و زمینه‌ی علمی و فکری در قرن هشتم اشاره دارد که حافظ به همه‌ی آن‌ها تسلط داشته، چگونه می‌توان ادعاکرد که این انسان، اصولاً چیزی وارد ذهنش نمی‌شده که بعداً بخواهد به عنوان بازتاب آن ذهنیات، حرفی برزبان بیاورد. حتی متهم‌ساختن حافظ به بی‌باوری، از آن اتهام‌هایی است که انسان‌های اندیشمند را سخت برمی‌آشوبد. چگونه ممکن‌است انسان، شعر حافظ را بخواند و در عمل، آن خط قرمز تکامل‌یابنده و تکامل‌بخشنده را در آن نبیند؟ شعری که تازه‌گویی، احترام‌گذاشتن به حرمت انسان و نفی پلشتی‌های رفتاری، از ترجیع‌بندهای آشکار و نهان کلام اوست. شعری که پرشور و بی‌قرار، خواهان تغییر جهان غبارآلود از ناروایی و نادرستی، به جهانی انسانی برای همه‌ی بشریت‌است.»

 

با این‌که قراربود آقای منزه ساکت بنشیند و به حرف‌های دوستش آقای مکنونی گوش‌کند تا او بتواند هرچه زودتر، بررسی خلاصه وار آن سه حوزه‌ی فکری را در مورد احمد کسروی به پایان برساند، اما نتوانست همه‌ی مدت ساکت بنشیند. از این رو، در ادامه‌ی حرف دوستش گفت: «راست می‌گویید. اگر من کمی با خود خلوت‌کنم می‌فهمم که رفتار من با وجود متانت در برخورد با دیگران، در تبلیغ و دفاع از اندیشه‌های کسروی، گرایش آشکار و  افراط‌ آمیزی به این نکته داشته که حقیقت در دست یک نفر قراردارد و آن یک‌نفر نیز کسی جز احمد کسروی نیست. شاید هم در آن زمان، همین برخورد یقینی من نسبت به کسروی و افکار او، شماری را از جمله چه بسا پدر آقا فیروز را متقاعد کرده‌ بوده‌است که اندیشه‌های او، جزو مترقی‌ترین و بهترین اندیشه‌هاست. چیزی که اینک بدان هیچ‌گونه باوری ندارم. در این نکته تردید نیست که من خیلی زود، جذب اندیشه‌های کسروی شدم. کتاب‌های او را با دقت خواندم و هرچه را که دیگران در مخالفت و یا موافقت با او می‌نوشتند با علاقه و عمق، پیگیری می‌کردم. هرچند نگاه مخالفان را بی‌هیچ تأملی رد می‌کردم و نگاه موافقان را با همه‌ی جان، می‌نوشیدم. من به پیروی از اندیشه‌های او، تصور می‌کردم که عرفان ایرانی و تصوف در کشور ما، عامل همه‌ی بدبختی‌های ماست. من در آن سال‌های جوانی، هم لحن تُند و مهاجمش را می‌پسندیدم و هم تاریخ ادب و فرهنگ کشورمان را از نگاه او، تاریخی می‌دانستم فقیر و بی‌حاصل. انگار در خلال این هزار و چهار صد سال بعد از اسلام، هرکه در کشور ما پا به عرصه‌ی ادب و فرهنگ گذاشته، جز انسانی دغل‌ کار، مفتخوار و تن‌پرور، کسی دیگر نبوده‌است. اما در بستر زمان دریافتم که کسروی نه تنها مُحِق نبوده بلکه دریافت‌هایی کژ و ناهموار ارائه داده‌است.»

 

«درک او از تاریخ و فرهنگ ما، یک درک بسیار سطحی، خشمگینانه و محکوم‌کننده، بوده‌‌است. طبیعی بود که من در آن سال‌های آغازین زندگی، همه‌ی اندیشه‌های او را تبلیغ می‌کردم. از طرف دیگر باید اقرارکنم که اگر در آن سال‌ها، من در معرض اندیشه‌هایی دیگری قرار می‌گرفتم که کسروی را نفی نمی‌کرد اما در عمل و به شکل بسیار ملایم و پرجاذبه‌ای، پایه‌های افکار او را در ذهن من سست می‌ساخت، بی‌تردید به دنبال او راه می‌افتادم. من از قِبَل کسروی، نه نانی نصیبم می‌شد و نه آبی. آن چه نصیب من می‌شد، تحسین اطرافیان و رضایت خاطر درونی خود من بود. من اینک با وجود داشتن چنان گذشته‌ای که مدافع و مبلغ اندیشه‌های او بوده‌ام، اما وی را هرگز آدم فریبکاری تلقی نکرده‌ام. او در آن‌چه که می‌گفت و می‌نوشت صادق‌بود. اما این صداقت چنان بیمارگونه و لرزان و ویران‌گر بود که در عمل، شخص مورد اشاره را در جایگاه نوعی از فریبکاری فرهنگی قرار می‌داد. من به این نکته واقفم که به کاربردن اصطلاح فریبکار فرهنگی و نسبت‌دادن آن به او، کار درستی نیست. اما واقعیت آنست که وقتی کسی، شنوندگان و یا خوانندگان خود را در زیر رگبار کلمات مهاجم و احساسی قراردهد و هرگونه مجال تأمل را از آنان بازگیرد، حاصل کار چنان می‌شود که افرادی مانند من، چنان پرورش می‌یابند که در آن شرایط، حتی حاضرند جان بر سر قبولاندن اندیشه‌‌های او به دیگران بدهند. از همین‌رو، کلام من بر بسیاری افراد تا آن جا تأثیر گذاشته که هنوز شماری از آنان را همچنان به کسروی وفادار نگاه‌داشته‌است در حالی که من خود دیر زمانی‌است از او بریده‌ام و اندیشه‌های افراطی وی را نادرست و بیمارگونه می‌دانم. نمونه‌ی واضح آن، پدر «فیروز»‌ است که من دوبار او را در رابطه با تبلیغ اندیشه‌های کسروی و بزرگداشت او پس از مرگ وی ملاقات کرده‌ام.اما چنان که از ظاهر امر برمی‌آید، او هنوز کم یا زیاد در دایره مغناطیسی اندیشه‌های کسروی زندانی‌است.»

ادامه‌دارد 

احمد کسروی، اندیشمندی ناشکیبا (9)


دو نوجوانی که به دیدار آقای «منزّه» رفته‌بودند تا در زمانی کوتاه، پای صحبت‌های او بنشینند و پرده از راز شیفتگی رفتاری پدر فیروز نسبت به احمد کسروی در سال‌های جوانی بردارند، اینک احساس می‌کنند که ناخواسته، در بافت و ساختی دیگر قرارگرفته‌اند. بافت و ساختی که اگرچه چنان نیست که آنان اندیشیده‌بودند اما در عمل، فضای فکری روشن‌تر و به چالش‌طالبانه‌تری، فراهم آمده‌است. درست‌است که حضور ناخوانده‌ی آقای «مکنونی»، شنیدن برخی نکات را از زبان آقای منزّه به عقب می‌اندازد اما در واقعیت امر، این دیدار، به درون اندیشه‌ها و تاریخ، شخم عمیق‌تری می‌زند.

 

آقای مکنونی، پس از شنیدن جواب دوستش، صحبت‌های خود را این‌گونه ادامه‌داد:«من اگر اجازه‌پیداکنم، می‌خواهم به سه بُعد از برخوردهای قلمی و فکری کسروی اشاره داشته‌باشم. برخورد اول او، نسبت به حافظ و شعر اوست به طور خاص و دیگرشاعران ایران به طور عام. برخورد دوم، مربوط است به نگاه او به پدیده‌ی عرفان و ارزیابی وی از شخصیت‌هایی همچون ابوسعید ابوالخیر.  برخورد سوم کسروی، مربوط است به زبان فارسی و نگاه «پاک‌جویانه‌» و حتی «نژادپرستانه‌ی زبانی» او به زبان فارسی و زبان عربی.» آقای منزّه، بلافاصله به میان صحبت دوستش دوید و با لحنی کاملاً دوستانه اما اندکی طنزآمیز و خرده‌گیرانه به او گفت:«اجازه‌ی ما هم در دست شماست. البته همچنان که شما مستحضر هستید، این دوستان با وقت کمی که دارند، امیدوارند تا قبل از رفتن، به مقصود خویش نائل‌شوند و حرف‌هایی را که در پی آن‌‌ها بوده‌اند، بتوانند در این جمع بشنوند.» آقای مکنونی که منظور دوست خویش را آشکارا دریافته بود، بلافاصله گفت:«تصورم آنست که من نباید این بحث را شروع می‌کردم. شاید کار من از آغاز، جسارت‌آمیز بوده‌است. چنین به نظر می‌رسد که هم سرِ «دیگ» باز بوده و هم «گربه»، حیا را به حلوا داده‌است. احساس من آنست که من در عمل، مزاحم کارشما و میهمانان شما شده‌ام. از این‌رو، با عرض پوزش، صحبت‌هایم را در همین‌جا درز می‌گیرم و آن‌ها را به وقت دیگری موکول می‌کنم.»

 

من که سخت جذب سخنان آقای مکنونی شده‌بودم، دیگر برایم مسأله‌ای نبود که به طور دقیق، جزئیاتی را بدانم که آقای منزه در آن سال‌ها از چه شیوه‌ای برای جذب افراد و از جمله پدر فیروز به سوی کسروی استفاده می‌کرده‌است. خاصه آن‌که درمی‌یافتم که  نگاه آقای مکنونی نه تنها در آن‌سال‌ها نگاه پخته و ورزیده‌ای نسبت به کسروی بلکه حتی نسبت به زبان فارسی و عرفان ایرانی بوده‌است. هرچند این نگاه در طول زمان، همچنان که از صحبت‌های او برمی‌آید، هنوزهم پخته‌ترشده است. نکته‌ی مهم در این ماجرا آن بود که ما همه میهمان آقای منزه بودیم و او به هر صورت، به عنوان میزبان، صاحب آب و گِلِ آن مجلس‌بود. از یک‌سو، دوست‌داشتم تجزیه و تحلیل عمیق و منطقی آقای مکنونی را در باره‌ی حرف‌های کسروی بشنوم و از طرف دیگر، آقای منزه را نیز، دل‌آزرده نبینم. از این‌رو با توجه به شرایط پیش‌آمده، تصورکردم که جسارت به خرج‌بدهم و نظر خود را به شکلی در این باره، ابرازدارم. از این‌رو گفتم:«من و فیروز، تشنه‌ی شنیدن دیدگاه‌های فکری و تجربه‌های زندگی هردوی شما هستیم. من دوست‌دارم این‌بار اگر چه به اختصار، دیدگاه شما را در باره‌ی آن سه موضوعی که کسروی به آن‌‌ها حمله کرده‌است بشنویم و سپس از سخنان آقای منزه نیز بهره‌ور‌گردیم. اگر ما حتی نتوانیم با همان اتوبوس و شرکتی که آمده‌ایم به شهرمان برویم، می‌توانیم اتوبوس بعدی را بگیریم فقط با این شرط که غروب امروز به خانه‌ هایمان برسیم تا پدران و مادرانمان نگران ما نشوند.» البته چنان که از این نوشته برمی‌آید، فیروز، فقط به دهان من نگاه می‌کرد که چه می‌گویم و چه نمی‌گویم. با توجه به رابطه‌ی دیرینه‌ای که با همدیگر داشتیم، او از این گونه حرف‌زدن من، ملالی به دل نمی‌گرفت.

 

آقای منزه، وقتی صحبت مرا شنید، به دوستش آقای مکنونی گفت:«اسماعیل عزیز، ما همه سراپاگوش هستیم تا حرف‌های شما را در این سه حوزه بشنویم. من نیز تلاش می‌کنم که مختصر اشاراتی به برخی نکات داشته‌باشم با این امید که شاید در آینده، بتوانیم این دوستان مشتاق و جوینده را در جایی دیگر و یا شاید در همین خانه ملاقات‌کنیم.» آن‌گاه آقای مکنونی به صحبت های خود با شتاب بیشتری چنین ادامه‌داد:«اما اینک به نگاه نخست کسروی که مربوط به حمله‌ی وی به شعر و شاعران ایرانی و در رأس آن‌ها، حافظ شیرازی است، می‌پردازم. واقعیت آنست که احمدکسروی در کتاب «حافظ چه می‌گوید» خویش، همه‌ی شاعران، به‌ویژه شاعران غزل‌سرای ایران را از یک‌دم و به شکل دشمنانه‌ای با این چوب می‌راند که در ذهن آنان، هیچ اندیشه و پیغامی وجود ندارد. وی همه‌ی آن‌ها را یاوه‌سرایانی می‌پندارد که نخست، مشتی قافیه در کنار هم قرار داده‌اند و سپس شروع به سرودن شعر کرده‌اند. چنین نگاهی از سوی او که در برخی زمینه‌های تاریخی و حتی زبانی، پژوهش‌هایی به انجام رسانده، انسان را کاملاً متعجب می‌کند. اما اگر ما، کمی از پیچیدگی‌های رفتاری و فکری انسان‌ها شناخت داشته‌باشیم، با خواندن و شنیدن حرف‌های نادرست او در این زمینه‌ها، در می‌یابیم که تعارض رفتاری در شماری انسان‌ها، حتی اگرچه تحصیل‌کرده و کتاب‌خوان، چندان پدیده‌ی شگفت‌انگیزی نیست.»

 

«به نظر می‌رسد که در برخی از آدم‌ها، رشد شماری از خصلت‌های آنان و یا ابعادی از شخصیتشان، به شکلی کاملاً جدا از هم صورت می‌گیرد. بدان معنی که خصلت‌های ترقی‌خواهانه، متوازن و ژرف‌اندیشانه‌ی آنان از همان رشدی برخوردار نشده که خصلت‌های ستیزه‌جویانه، بدبینانه و کین‌توزانه‌ی آن‌ها شده‌است. به عبارت دیگر، انگار رشد کیفی هریک از خصلت‌های چنین افرادی، در سلول‌های انفرادی و نفوذناپذیری در مغز آنان نسبت به یکدیگر انجام گرفته‌است. نمونه‌ی واضح این نوع اندیشیدن از دیدگاه کسروی، حافظ و اشعار اوست. او حتی ذره‌ای ارزش برای شعرهای وی قائل نیست. آن‌ها را مشتی باطل‌گویی و هذیان‌بافی می‌داند که حتی کمترین سایه‌ای از منطق، تکامل، رشد و یا انسان‌دوستی، در وَجَنات چنان سروده‌هایی پیدانیست. احمد کسروی در کتاب خود،  از هشت زمینه و یا عامل نام می‌برد که به اعتقاد او، حافظ به آن‌ها تسلط‌داشته است. اما جالب آن‌که او همان دانش‌ها را عامل انحطاط و انحراف فکری وی می‌داند. به بریده‌ای از نوشته‌ی او در مورد حوزه‌هایی که حافظ تسلط داشته، توجه می‌کنیم:«1/ قرآن و تفسیر آن و دستورهای اسلامی. 2/ فلسفه‌ی یونان و بافندگی‌های کهن و نو فیلسوفان. 3/ صوفی‌گری و بدآموزی‌های بی‌پایان صوفیان. 4/ خراباتی‌گری و بدآموزی‌های زهرآلود آن. 5/ کشاکش خراباتیان با صوفیان. 6/ تاریخ ایران و افسانه‌های آن. 7/ ستاره‌شماری یا علم نجوم. 8/ جبری‌گری و بدآموزی‌های جبریان.»

 

یکی از ویژگی‌های فکری و رفتاری کسروی، عدم انعطاف او در برابر باورهای دیگران بوده‌است. وقتی وی در بررسی‌های خود، به نتیجه‌ی معینی می‌رسیده، دیگر هیچ خدایی را هم بنده نبوده‌است. او در همان کتاب، در باره‌ی حافظ چنین ادامه می‌دهد:«به هرحال، مقصود آنست که کسانی که می‌خواهند جستجوکنند و بدانند حافظ چه گفته‌، خود را به یک کار پررنج و بیهوده‌ای می‌اندازند. زیرا چنان که گفتیم، نخست حافظ در اندیشه‌ی سخن‌گفتن نبوده. دوم حافظ پابند به یک باوری نبوده و اگر می‌خواسته سخنی بگوید، باز نتیجه‌ای از گفته‌هایش به دست نمی‌آمده. داستان حافظ، داستان کسی‌است که مشق ماشین‌نویسی می‌کند و این است هرجمله که به یادش می‌افتد، پشت سر هم می‌نویسد. و من اینک یک چنان صفحه‌ای را در دست دارم و می‌خواهم چند جمله‌اش را برای نمونه نقل‌کنم: کارنان، بسیار سخت شده، دوست آن باشد که گیرد دست دوست، چو رسی به طور سینا، ارنی مگو و بگذر، بی‌پولی چیز بدیست، منوچهر بچه‌ی خوبی‌است..»

ادامه‌دارد

احمد کسروی، اندیشمندی ناشکیبا (8)


آقای اسماعیل مکنونی، همچنان رشته‌ی کلام را در دست‌‌دارد و با توجه به نگاه پخته و متوازن خویش در بررسی زمینه‌های فرهنگی و رفتاری، در صدد ارزیابی بسیار محترمانه‌ی نگاه آقای منزّه به کسروی و برخی پدیده‌های دیگر زندگی‌است. در این میان، او همچنان، کسروی را هدف اصلی این نگاه و کاوندگی در اندیشه‌های وی می‌داند.

 

«تصور من آنست که شما در آن سال‌ها، حرف‌های کسروی را حقیقت مطلق می‌پنداشتید و از آن حقیقت مطلق، دفاع هم می‌کردید. امیدوارم که بیان این نکته، به معنی ملامت شما یا خدای ناخواسته، جسارت به حریم فردی شما که دوست قدیمی و ارجمند من هستید، تلقی نشود. چون ما همدیگر را خوب می‌شناسیم و هیچ‌کدام در این روزگار پیری و بازنشستگی، قصد دوختن کلاه، از نمد این حرف‌ها را نداریم. یادتان‌باشد که در همان هنگام، من با اندیشه‌های تقی‌زاده، مجتبی مینوی، سعید نفیسی، محمد قزوینی و عباس اقبال، بیشتر موافق‌بودم. زیرا آنان را پژوهشگرانی متوازن‌تر می‌دانستم. هرچند با افکار همه‌ی آنان نیز صد در صد سازگار نبودم و لازم هم نبود ‌باشم. در همان زمان، بیشترین ضعف نگاه من در آن بود که عمدتاً به «کسب دانش» فکر می‌کردم تا آن‌که به گونه‌ای یقینی بدانم و یا بخواهم از این دانش در راستای چیزی فراتر از زندگی روزانه و یا کاری که برای انجام آن استخدام شده بودم، استفاده‌کنم. البته غرضم استفاده‌ی مادی نیست. در آن هنگام، من بیشتر، «همه‌خوان» بودم تا «تک‌خوان». این را نیز بگویم که من با خصلت «همه‌خوان‌بودن»، در حال حاضر موافق‌ترم. زیرا اعتقادم برآنست که این آشنایی گسترده با اندیشه‌های متنوع نویسندگان و پژوهشگران، چشم ما را به افق‌های گسترده‌تری باز می‌کند. عیب بزرگ کار من در آن بود که بر فراز همه‌ی این آشنایی‌ها، بازهم سمت و سوی ذهنی خاصی در درون من شکل نگرفته‌بود. این شکل‌نگرفتن، دو نتیجه منفی در من به جا گذاشته‌بود.»

 

«نتیجه‌ی منفی نخست، آن بود که در درون من، آتش سوزان هیچ اندیشه‌ای، شعله نمی‌کشید. همین نکته در خلال همه‌ی سالیان‌گذشته، مرا با نوعی آرامش و صبوری، رشد داده‌بود. نتیجه‌ی منفی دوم آن بود که من به دنبال پژوهش در زمینه‌ی ویژه‌ای نرفتم در حالی که امکان آن، در برابر من چشمک می‌زد. به عبارت دیگر می‌توانم بگویم که بخش زیادی از عمرم بدان‌شکل هدر رفت که هیچ‌گونه کار نوشتنی برجسته‌ای از خود ارائه ندادم. بهتر است بگویم که در آن روزگاران، حتی در آرزوی انجام آن هم نبودم. در حالی که اینک می‌بینم که می‌شد بسیارکارهاکرد و بسیار چیزهانوشت. اما دریغا که آن توان و امکان جسمی و حتی روحی در این روزگاران فرسودگی، دیگر از وجود انسان رخت بربسته‌است. در حالی که شما در آن‌زمان،یک‌پارچه آتش و توفان بودید. نیروی بسیار داشتید و این نیرو را در مسیر تبلیغ تفکری صرف می‌کردید که بدان باور مطلق‌داشتید. هرچند گذشت زمان نشان‌داده‌است که ما با وجود اختلاف نظر در بسیاری از زمینه‌های فکری و فلسفی، در گرایش‌های انسانی خود به طور بنیادی، هیچ‌گونه فاصله‌ای با یکدیگر نداشته‌ایم. همین نزدیکی بوده‌است که ما را در خلال همه‌ی این سال‌ها، همچنان به عنوان دو دوست صمیمی نگاه داشته‌است. هرچند در آن هنگام، ما در زمینه‌های مورد اختلافمان، چندان وارد بحث نمی‌شدیم. زیرا هردو واقف‌بودیم که باید تکیه‌ی ما بر وجوه اشتراکمان‌ ‌باشد تا بر وجوه افتراقمان. مهم‌تر از همه آن‌که گذشت زمان، حتی آرا‌م آرام ، این پرسش را نیز در برابر شما قرارداده‌بود که آیا کسروی، اندیشمندی متوازن و ژرف‌اندیش‌است؟ پختگی سنی و فکری خود شما در بستر زمان، آن پاسخ قاطع و قانع‌کننده‌ای را که شما لازم‌داشتید، در برابرتان قرارداد. با کشف نادرست‌بودن شیوه‌ی اندیشندگی کسروی، شما از او فاصله‌گرفتید و طبیعی‌است که این فاصله گرفتن، حکایت از تغییرات عمیقی دارد که در تفکر و نگاه شما به انسان و مناسبات او در بافت‌های فرهنگی و اجتماعی، رُخ داده‌است. »

 

«باید اعتراف‌کنم که در آن زمان، کسروی شاید جنجالی‌ترین شخصیت جامعه‌ی ادبی ایران بود. در خلال ششصد سالی که از زمان حافظ گذشته، تا آن‌جا که من اطلاع‌دارم، او نخستین کسی‌است که با نگاهی بسیار سطحی و معیارهایی هنوز هم سطحی‌تر، به شکل بسیار خام و اهانت‌آمیزی به این شاعر حمله کرده‌است. تردید نیست که نگاه کسروی به زیبایی‌های زندگی و به لطائف ادبی، نگاهی بیمارگونه است. درک او از جوهر شعر به طور کلی و جلوه‌های عمیق اندیشه و احساس در شعرفارسی و خاصه در شعر حافظ، درکی درهم‌ریخته و کژآهنگ بوده‌است. نگاه او به پدیده‌ها چنان به شکل «عمل‌گرایانه» و «سودخواهانه»‌ به جلوه درآمده که هرچه در این چهارچوب تنگ نگنجد و یا در ترازوی ذهنی او قرارنگیرد، باطل و بی‌ارزش‌ است. این‌که می‌گویم نگاه او «سودخواهانه» بوده‌است به معنی سودخواهی در زمینه‌های مادی نیست. چون همه می‌دانیم که کسروی از این‌گونه سودخواهی‌های مادی، آشکارا فاصله‌داشته‌است. غرض از این سودخواهی، همان نگاه بسیار تنگ و تاریک به هر پدیده‌ای است که در برابر وی قرار می‌گرفته‌است. به نظر من، کسروی برای آن که «حقیقت» را از آن خود بداند، حاضر بود همه‌ی محرومیت‌های مادی را تحمل‌کند، دشنام بشنود اما به همه‌ی پیرامونیان وانماید که همین حق به جانب او بودن، او را قربانی افراد کج‌اندیش ساخته‌است. اگر او به مادیات دسترسی‌داشت، چه بسا حاضر بود همه‌ی ثروت خویش را در راه گسترش اندیشه‌هایی به کارگیرد تا ثابت‌کند که اندیشه های وی، «بی‌خدشه» و «کاملاً درست» بوده‌است.»

 

«مشکل بزرگ شخصیت او آن بود که برای هرچیزی، یک نتیجه‌ی آنی و قابل لمس، تصور می‌کرد. می‌توان به این نکته اندیشید که اگر همه‌ی تلاشگران فرهنگی ایران در طول این سده‌های پرفراز و نشیب، همانند او فکر می‌کردند و در عمل نیز همان راه را می‌رفتند، باید گفت که امروز، نه از «تاک»، نشان بود و نه از «تاک‌نشان». کسروی در عمل، روی دیگر سکه‌ی دهان‌بینی، عدم تحمل مخالفان و تاخت و تاز بر همه‌ی دیگراندیشان بوده‌است. جای دریغ است که او خود، قربانی همان چیزی‌شد که در عمل، مبلغ آن در لباس فکری دیگری بود و سخت بدان می‌بالید. تصور من آنست که اگر احمد کسروی با همان شیوه‌ی برخورد و اندیشیدن، در دمکرات‌ترین کشورهای جهان می‌زیست، قطعاً بسیاری از مردمان پیرامون خود را برمی‌آشفت و آن‌ها را از خود می‌رماند.» احساس‌کردم که آقای مکنونی، چنان میدان را به دست‌گرفته که مجال هرگونه صحبتی از آقای منزّه، به کلی سلب شده‌است. ما دو نفر، آن راه دراز را طی‌کرده‌بودیم تا بتوانیم به حرف‌های آقای منزّه گوش‌دهیم اما می‌دیدیم که در عمل، کسی دیگر میدان‌دار بحث شده‌است که شخصیتش از همان دوران جوانی، از نظر نگرش فرهنگی و اجتماعی، با آقای منزّه، تفاوت‌ها داشته و هنوز هم دارد. از طرف دیگر، باید اقرارمی‌کردم که حرف‌های آقای مکنونی، نه تنها پخته و عمیق و جذاب بود بلکه انسان دوست‌داشت آن‌ها را نیز از دست ندهد. خاصه آن که آن حرف‌ها، دور از بحث اصلی که من و فیروز برای روشنایی‌افکندن به ذهن خود بدان‌جا آمده‌بودیم، نبود.

 

همین‌که آقای مکنونی‌ صحبت خود را قطع‌کرد تا جرعه آبی بنوشد، آقای منزّه، فرصت را مغتنم‌شمرد و باردیگر به آشپزخانه رفت و برای همگی چای آورد. آن‌گاه آقای منزّه، به حرف‌آمد و به دوستش گفت:«من منتظرم که صحبت‌های جنابعالی به جایی که دوست‌دارید، برسد تا من بتوانم هم پاسخ شما را بدهم و هم به نیاز معنوی این دوستان جوان توجه‌کنم که کنجکاوانه برای برخی از پرسش‌های خویش، به دنبال جواب هستند.» آقای مکنونی، گذشته از آبی که نوشیده‌بود، اینک قند چهارگوشه‌ای در دهان گذاشت و یک قُلُپ از چای خود را که در  استکان کمرباریک خانه‌ی آقای منزّه، جلوه‌ی خاصی به خود گرفته‌بود، سرکشید و سپس به سخنانش ادامه داد:«بله خدمتتان عرض می‌کردم که کسروی چگونه به شکل بیرحمانه‌ای قربانی همان یکه‌تازی‌های رفتاری و فکری‌شد که خود، سخت مدافع آن‌ها بود. شاید بدنباشد به نمونه‌ای نیز اشاره‌کنم. اما بهتر است نخست از دوست قدیمی خویش، آقای منزّه اجازه بخواهم. در واقع، میزبان ما ایشان هستند و من شاید از راه جسارت، دارم پرحرفی می‌کنم.» آقای منزّه با صبوری و آرامش جواب‌داد:«اسماعیل عزیزم! آن چه را که شما می‌گویید، قطعاً در راستای همان نکاتی‌است که من ممکن‌است آن‌ها را با زبان و بیان دیگری مطرح‌سازم. از این جهت، نگران نباش. تنها نگرانی من، بیشتر مربوط به زمان کوتاهی‌است که این دوستان مسافر در اختیاردارند. زیرا آن‌ها می‌بایست همین امروز به شهر خود برگردند. از این جهت ما منتظر هستیم که شما فرمایشات خودتان را به یک‌جایی برسانید تا من، به نکاتی که بدان‌ها نظر دارم، اشاره‌کنم.»

ادامه دارد

احمد کسروی، اندیشمندی ناشکیبا (7)


در بخش پیشین، به حضور دوست آقای منزّه اشاره شد که دعوتناشده، به خانه‌ی او آمده‌بود. هرچند چنین سنتّی از قبل، میان آنان وجود داشت که بی‌خبر به خانه‌ی هم بیایند. در این میان، آقای منزّه نیز از راه ادب، می‌بایست توضیحاتی در باره‌ی انگیزه‌ی حضور ما به دوست قدیمی خود می‌داد. در همین گفتگوها، اشاراتی نیز به روزگاران گذشته‌شد از جمله این که آقای منزه، به عنوان هوادار اندیشه‌های احمد کسروی، پرشور و تلاش، از این محفل به آن محفل می‌رفت و آن‌چه را که در باره‌ی کسروی می‌دانست، با همه‌ی جان، در اختیار دیگران می‌گذاشت. اما امروز، آقای منزّه، نه چنان دیدگاهی را می‌پسندد و نه به داشتن چنان دیدگاهی در آن روزگاران، افتخار می‌کند.

 

صحبت‌های آقای منزّه، گذشته از بیان رویدادهای گذشته‌ی زندگی‌اش، در عمل، نقد اندیشه و رفتار خود او نیزبود. نگاه او اینک به زندگی و تحولی که در اندیشه‌های فردی وی به وجود آمده، نگاه و تحولی پخته و عمیق و متواضعانه‌‌بود. او نیز به این نتیجه رسیده‌بود که احمد کسروی در طول زندگی خویش، در بسیاری از افکار خود، صرف‌نظر از پسند مردم یا پشت‌کردن آنان به آن، همچنان استوار ایستاده‌بود و حتی حاضر نبود کوچک‌ترین نجدید نظری در آن‌ها بنماید. طبیعی‌است که آقای منزّه، مانند بسیارانی دیگر، در دورانی از زندگی خود، خاصه در روزگار جوانی که دوران کشف و جستجوست، وارد طیف مغناطیسی اندیشه‌های او شده‌بود و آن‌ها را با همه‌ی جان، پسند کرده‌بود. دوران جوانی، با همه‌ی خامی‌ها و بی‌تجربگی‌ها، دوران غرورهای نازک و بادکُنکی و همچنین حق‌داشتن‌های مطلق‌است. اگر انسان در آن دوران به باوری دست‌یابد، گاه حاضراست جان برسر آن بگذارد. باوری که ممکن‌است سال‌های دور و دراز دیگری، آشکارشود که هرگز ارزش آن‌‌همه جانفشانی و یا اصرار و لجاجت را نداشته‌است. چه بسا چنان باوری از بُن، آشفته و نادرست بوده‌است. در حالی که اینک در دورانی دیگر از عمر خویش، از آن نگرش‌ها به کلی فاصله گرفته‌ و رابطه‌ی غیرواقع‌بینانه‌ی آن باورها را با زندگی روزانه و حتی تحول‌های تاریخی، با همه‌ی جان، دریافته‌است.

 

باری، وقتی صحبت‌های آقای منزّه به این‌جارسید، آقای مکنونی که آن‌ها را شنیده‌بود، با پوزش خواهی از جمع، در جواب دوستش گفت:«طبیعی‌است که ارزیابی شما را می‌پسندم و با یکایک دریافت‌های امروزین شما موافقم. اما واقعیت آنست که شما در آن‌سال‌ها فقط یک‌پارچه آتش سوزان‌بودید و کسی به سادگی نمی‌توانست به شما نزدیک‌شود. اگر شما در همان هنگام، می‌گفتید که من حق را به احمد کسروی می‌دهم و در حال حاضر، دریافت دیگری ندارم، می‌توانم بپذیرم که خامی و غرور جوانی، انسان را گاه برای مدتی در برخی اندیشه‌های نادرست، زندانی می‌کند. اما ویژگی رفتاری شما در آن‌سال‌ها، اگر یادتان باشد درآن بود که نگاه بسیار اغراق‌آمیز و افراط‌گرایانه‌ای نسبت به کسروی و اندیشه‌های او داشتید. می‌خواهم بگویم که او را فردی خطا‌ناپذیر، معلم همیشه‌ی تاریخ و نابغه‌ای کشف‌ناشده برای بشریت می‌پنداشتید. این‌گونه‌ تلقی‌ها، طبعاً خطرناک‌بود و هنوز هم هست و به طور کلی می‌تواند فرد مورد نظر را برای همه‌ی عمر، از موهبت رشد و تکامل واقعی، محروم‌گرداند. همین که شما از ویژگی تهاجمی شخصیت او و افکار ضد عارفانه‌اش خوشتان می‌آمد، نشان از آن داشت که در آن روزگاران، شما نه بخشی از حقیقت بلکه همه‌ی آن را در اندیشه‌های وی جستجو می‌کردید.»

 

«نکته‌ی کلیدی در این ماجرای فکری آنست که آیا داشتن افکار تهاجمی نسبت به اندیشه‌های متفاوت دیگران، خصلتی پسندیده و قابل قبول است؟ تصور نمی‌کنم که جواب این پرسش در بخش بزرگی از جهان،  جواب مثبتی‌باشد. غرضم، از بخش بزرگی از جهان، کشورهای دمکراتیک دنیاست که ما از آت‌ها زیر عنوان جهان غرب نام می‌بریم. در حالی که در کشورهای عقب‌مانده و از جمله در کشور خود ما، انحصارطلبی فکری و حتی اندیشه‌ی نابودکردن تفکرات مخالفان، هنوز بسیار قدرتمند است. شما این گرایش را تنها در طیف سیاستمداران و قدرتمندان اجتماعی نمی‌بینید. بلکه حتی در میان اهل فکر و فلسفه، اهل شعر و شاعری، اهل داستان و رُمان نیز می‌بینید. چنین گسترشی از نگاه و رفتار تنگ‌نظرانه در میان همه‌ی اقشار اجتماعی، حکایت از آن دارد که مشکل ما، مشکل یک شخص و دو شخص نیست. مشکل فرهنگی، تربیتی، اجتماعی و تاریخی‌است. البته قبول‌دارم که در حال حاضر، گرایش کلی در کشور ما، نزدیک‌شدن هرچه بیشتر به غرب و نمونه‌برداری از معیارهای غربی‌است. این‌کار البته تا آن‌جا که به تفکرات ترقی‌خواهانه و بنیادین مربوط می‌شود، کار خوبی‌است. حتی تقلید در زمینه رفاه مردم، خانه‌سازی، مدرسه‌سازی و  ایجاد دانشگاه، کار بسیار مثبتی است. اما نمونه‌برداری از غرب، بی‌آن که توجهی به سوابق تاریخی و فرهنگی ما بشود، کاری‌است خامانه و نادرست.»

 

«شما حتماً با کتاب جدیدی که نویسنده‌ی معاصر، حلال‌آل احمد در مورد «غرب‌زدگی» منتشر کرده، آشنا هستید. من با این کتاب و این تفکر، به کلی مخالفم. آل‌احمد، غرب را به طور مطلق، نماد انحراف و دوری از اصالت انسانی معرفی می‌کند و طبیعی‌است که من هم با این‌گونه غرب‌زدگی اگر واقعیت داشته‌باشد، مخالفم. مشکل او آنست که دریافتش از غرب، دریافتی نادرست، افراطی و کژبینانه‌است. باری غرضم از بیان این نکته، نفی اندیشه‌های تهاجمی‌بود. جالب آنست که آل‌احمد نیز دارنده‌ی نوع دیگری  از همین اندیشه‌های تهاجمی‌است. از طرف دیگر، این نکته را نیز می‌توان مطرح‌ساخت که حتی داشتن تفکرات تدافعی نیز، روی دیگر سکه‌ی همان اندیشه‌های تهاجمی‌است. به نظر من، این هردو تفکر، قبل از آن که راه به جایی ببرد، دارندگان آن را در شبکه‌ای بسته و تار عنکبوتی، اسیر می‌سازد. در اندیشه‌های تهاجمی، مجال برای خلاقیت و همخوانی افکار نیست. هرچه هست، رد کردن و نادرست شمردن‌است. در اندیشه‌های تدافعی نیز هر نیرویی که فراهم آید برای دفاع‌کردن از آن اندیشه‌ای است که اصولاً ممکن‌است درست هم نباشد. شخص مدافع، تمام توان خود را صرف آن می‌کند که آن اندیشه را سالم، قوی، پویا و شکوفا قلمداد سازد. زیرا بقای آن در گرو همین دفاع‌هاست.

 

با توجه به این دو اصل نادرست تهاجم و تدافع فکری و رفتاری، باید این پرسش را مطرح ساخت که کدام فکر سالم توصیه می‌کند که ضدیت با عرفان و تصوف، آن‌هم با آن عمقی که در ادبیات ما دارد، یک اصل پذیرفته‌شده و منطقی‌‌است؟ طبیعی‌است که مخالفت با هراندیشه‌ و محملی که به تخیلات انسانی و خلاقیت‌های درونی او مجال بروز و شکوفایی بدهد، از بیخ و بُن، باطل‌است. چگونه می‌توان انسان را از این موهبت زندگی ساز تخیل و آرزومندی محروم ساخت، تنها با این استدلال که داشتن تخیل و آرزومندی، برای هیچ انسانی، نه نان می‌شود و نه آب، نه لباس می‌شود و نه مسکن. اگر تخیل و آرزومندی را تنها در یک خط باریک میکُرسکپی و در گستره‌ای میکرُسکپی‌تر در نظرآوریم، حق با چنین افرادی‌است. اما به نظر من، اگر اکثریت معماران فکر و فرهنگ یک جامعه، افرادی از این دست باشند و اندیشه‌هایی از این گونه داشته‌باشند، باید منتظر فاجعه‌ی غیر قابل تصوری‌ برای یک کشور و یا بشریت بود. در آن صورت می‌توان گفت که اینان، انسان را فقط موجودی می‌دانند که باید به خواب و خور بیندیشد. همین که مسکن و غذا و کار، همسر و فرزند داشته‌باشد کافی‌است. اگر انسان چنین موجودی بود، شاید می‌بایست همان زندگی‌های تمدنی آغازین، یعنی دوران فراعنه‌ی مصر، امپراتوران رُم و شاهان هخامنشی، همچنان ابدی می‌بود و مردم نیز هیچ‌گونه اندیشه‌ی دیگری در سر نمی‌داشتند. انسان موجودی است که پس از رفع نیازهای اولیه‌ی جسم خویش، تازه «پَر» در می‌آورد و می‌خواهد پرواز را بیازماید. پرواز به همه‌ی گستره‌های هستی و به دست‌آوردن جواب انبوهی از پرسش‌هایی که در تنهایی خویش، در برابر خود پدید آورده‌است.»

ادامه دارد