در این نوشتار، تلاش نگارنده برآن بوده‌است که باورها و تردیدهای خویش را در بُرش زمانی حکومت ضحاک و اندکی پیش از آن که به دوران شاهی جمشید ارتباط پیدا می‌کند، مورد بررسی قراردهد. در این نکته، تردید نیست که هیچ حرف اول و آخری در مورد موضوعاتی از این دست که هرگز کهنگی نمی‌پذیرند و در دوره‌های متفاوت و گوناگون تاریخی، ذهن نسل‌ها را به خود مشغول می‌دارند، نه گفته شده‌است و نه گفته خواهدشد. پرسش‌های تازه از سوی نسل‌هایی که جهان را متفاوت‌تر از ما می‌بینند، موجب خواهدشد که حرف‌های تازه‌ای مطرح‌گردد و ضحاک همچنان در دایره‌ی نفرین و برائت، در گشت و گذار باشد.

 

1.جمشید در ژرفای غرور

سال‌هایی را که فردوسی در شاهنامه، از آغاز پادشاهی کیومرث تا پایان پادشاهی یزدگرد با شعر خویش به توصیف کشانده، به سه‌هزار و هشتصد و چهل و شش سال بالغ می‌شود که تقریباً در برگیرنده‌ی سال‌های سلطنت پنجاه شاه‌ است که بر ایران سلطنت کرده‌اند. شگفت آن‌که دوهزار و دویست سال از این سال‌ها، دوران شاهی سه‌تن را در برمی‌گیرد که شامل جمشید، ضحاک و فریدون می‌گردد. دوران پادشاهی جمشید، هفتصد سال، ضحاک هزارسال و فریدون، پانصد سال بوده‌است. دیگر سال‌های باقی‌مانده که به هزار و ششصد و چهل و شش سال و پنج ماه می‌رسیده، دوران شاهی چهل و هفت شاه دیگر را در برمی‌گیرد.

 

باید دانست که توصیف یک دوره‌ی چهارهزارساله، توصیف دورانی‌است که شکفتگی‌های تمدنی و یا دگرگونی‌های ابزاری، چنان کُند پیش می‌رفته که شاید بتوان آن را از نظر جهش، با تحولات ده یا بیست‌ساله در دوران معاصر مقایسه‌کرد. وقتی صحبت از مقایسه به میان می‌آید، نباید به این اندیشه افتاد که چگونه می‌توان یک دوره‌ی افسانه‌ای را که حتی اسنادی برای درستی  طول و عرض آن در اختیار نیست، با سال‌های حقیقی و حقوقی که ما در روزگار کنونی با آن روبرو هستیم، در کنار هم‌گذاشت. به اعتقاد من، هرگز نباید چنین مقایسه‌ای را ساده‌دلانه تلقی‌کرد. در همه‌ی این دوران‌های یادشده، سیر حوادث، رفتار آدمیان، کین و انتقام و یا مهر و احترام آنان به یکدیگر، همه در بستری از زندگی خاکی و عینی اتفاق افتاده‌است.

 

هیچ‌کس حکومت هزارساله‌ی ضحاک را باورندارد اما هیچ‌کس حتی از شنیدن و خواندن آن، گره بر ابرو نمی‌افکند که چگونه ممکن‌است چنان دورانی، واقعیت داشته‌باشد. باور و یا تردید مردم نه بر شماره‌ی سال‌های حکومت ضحاک، جمشید یا فریدون ‌است بلکه برچگونگی برخورد این حکومت‌ها با مردم و اجرای عدالت در زندگی فردی و اجتماعی آنان، بناشده است. چه بسا شخصیتی از قبیل ضحاک، در واقعیت زندگی، به سن پنجاه سالگی هم نرسیده‌باشد و حکومتش از تعداد سال‌های انگشتان دو دست هم، فراتر نرفته‌‌باشد. اما با وجود این، ردِ پایی که این حکومت بر مردم و زندگی آنان گذاشته، چنان عمیق و گسترده بوده که اگر طول آن را نه به هزارسال که به هزاران سال‌هم بکشانند، خللی در نوع نگرش به «چگونگی» برخورد با مردم، ایجاد نمی‌کند.

 

تنها در دوران‌های اسطوره‌ای نیست که برخی جلوه‌های زندگی انسانی، تا این حد دگرگون می‌گردد و حکومت ده ساله، هزارساله از آب در می‌آید. مگردر افسانه‌های ملی سرزمین‌های گوناگون، به موردهایی برنمی‌خوریم که شخصیت‌ها، دست به کارها‌یی زده‌اند که به جز خَرقِ عادت، به هیچ چیز دیگر تعبیر نمی‌گردد. این در حالی‌است که چنان شخصیت‌هایی نه رستم بوده‌اند و نه جمشید، نه ضحاک بوده‌اند و نه فریدون. قهرمانان کوچه و بازار ذهن مردم بوده‌اند که در پذیرش باورمندانه‌ی آن‌ها، بدان‌گونه شکل گرفته‌اند. مردم آنان را نه به عنوان فرستادگان خدا یا زادگان اهریمن، بلکه به عنوان تجلی آرزومندی‌های انسانی خویش، در نظر آورده‌اند.  

 

جمشید، فرزند تهمورث/Tahmoores، انسان ارجمندی‌است. کلام فردوسی در توصیف او، شاهی را در برابر ما مجسم می‌سازد که با کمال قدرت و تسلط بر اوضاع کشور، به جای پدر، برتخت نشسته‌است. با برتخت نشستن شاهی از آن‌دست، انگار قدرتی خداگونه، بررگ‌های سرزمین‌های ملی و فراملی جاری می‌گردد. با چنین دریافتی است که در این زمان، نه تنها سرزمین ایران که همه‌ی جهان، بندگی او را پذیرا می‌گردند(1). باید به این نکته توجه‌کرد که غرض از همه‌ی جهان، به نمایش درآوردن اهمیت بندگی و اطاعت مردمانی‌است که شاید به روشنی، جزو مردمان قلمرو خاک ایران به شمار نیایند اما با وجود این، بندگی آن شاه را پذیرا ‌گردند. این نوع نگرش «خانه» و «جهان»، حتی در روزگار کنونی و در میان مردم شهرهای کوچک و روستاهای دوردست ایران، هنوز هم وجود دارد. وقتی مردم بخواهند موضوعی را فراتر از قلمرو خانه و خانواده، در نظرآورند، صحبت را به همه‌ی «عالم» می‌کشانند که غرض، گستردگی نفوذ و یا اعتبار یک پدیده در میان مردم‌است. گذشته از این، چنین پذیرشی بی‌چون و چند، نشان از آن دارد که جمشید چگونه توانسته است در پیرامون خویش، هاله‌ای از نفوذ، محبوبیت و قدرت به وجود بیاورد.

 

رشد و گسترش نام و توانمندی او تا بدان جا پیش می‌رود که نه او از جهان که جهان از او، نه او از تاج و تخت شاهنشهی که تاج و تخت شاهنشهی از او، اعتبار می‌گیرد(2). نکته آنست که در این اعتباربخشی‌های سیاسی و اجتماعی و شاید اندکی مذهبی، فردوسی، شخصیت «فرد» را فراتر از «نظام» قرار می‌دهد. او با بیان این نکته، چه خواسته‌ و چه ناخواسته، توانسته‌است «فره شاهنشهی» را حاصل شخصیت جمشید بداند نه جمشید را حاصل فرّ‌ شاهنشهی. فردوسی با این تعبیر، هرگز قصد مدح جمشید را نداشته و از بافت شعر نیز چنین چیزی برنمی‌آید. اما از سوی دیگر، می‌توان گفت که تقریباً در همه‌ی دوران‌های تاریخی کشور ما از دوران ابوحفص سُغدی/Aboohafs Soghdi به این سو، وقتی مداحان یک شاه، خواسته‌اند، سقف مرزهای ممکن را درهم بشکنند، تمامی اعتبارها را در وجود «فرد» که شاه یا حاکم بوده، گرد آورده و از آن میانه، سیلاب اعتبار و شکوه را به اطراف، پراکنده ساخته‌اند. شاعرانی که در دوران‌های گذشته، از راه «مدح»های بی‌پشتوانه، به پشتوانه‌ی مالی می‌رسیده‌اند، حتی روشنایی خورشید را حاصل وجود چنان شاهانی دانسته‌اند که ممدوح آن شاعر و یا آن شاعران بوده‌اند.

ادامه‌دارد

......................................

1/ 

کــــمربست بـــــا فــرّ شاهنشهی

       جهان سر به سرگشت، او را رهــی

              جلد اول/ص 21

 

2/

جــــهان را فـــــزوده بــدو آبروی

فروزان‌شده، تختِ شاهی بدوی

جلد اول/ ص 21