صائب تبریزی، صیاد لحظه‌ها (7)


شاید برای شماری از خوانندگان، این سؤال پیش‌آمده‌باشد که به جز بخش اول این یادداشت‌ها، تقریباً بقیه‌ی بخش‌های آن، به جای آن‌که مستقیماً به صائب تبریزی اختصاص داشته‌باشد، به زندگی مردی اختصاص یافته به نام «مولاداد» دبیر یکی از دبیرستان‌های زاهدان که به این شاعر علاقه داشته و دیوان او، در دست وی‌بوده‌است. اگر این نوشته‌ها از آغاز، فقط نقد و بررسی مستقیم شاعران و نویسندگان ایران بود، طبعاً این پرسش کاملاً به جا می‌بود. در حالی که در همه‌ی این بررسی‌ها، تلاش من برآن‌بوده تا از تاریک‌ترین زوایای ذهن خویش و یا از یادداشت‌های پراکنده‌ای که از دوران‌های مختلف زندگی داشته‌ام، کمک‌بگیرم و تصویر این یا آن شخصیت ادبی و فرهنگی ‌را تا آن‌جا که ممکن‌است، از دیدگاه افرادگوناگون و از صافی درک و دریافت خویش، به خوانندگان، ارائه‌دهم. در بستر این جستجوها، گاه ماجرای آغازین آشنایی و زندگی این افراد به شکلی‌است که مقداری به درازا می‌کشد. اما من هرگز درپی خاطره‌نویسی نبوده‌ام. آن‌چه را که بازگفته‌ام، ابعادی است که کم یا زیاد، به مسائل فرهنگی و ادبی کشور ما گره می‌خورده‌است و می‌خورد. هنگامی که من در آن سن و سال، با مردی در حال و هوای پنجاه سال برخوردکردم، انگار کسی را یافته‌بودم که از بُعد زمانی تعلق به غار اصحاب کهف داشت و از بعد فکری، انسانی نواندیش، صمیمی و دردمندبود. طبیعی‌است که بدون نقب زدن به دنیای او که شوق بسیار برای بیان آن داشت، من نمی‌توانستم راهی به سرسرای صائب تبریزی پیداکنم. زیرا برخورد من با افرادی از این دست، هرگز برخورد شاگرد با معلم خویش نبوده‌است بلکه برخورد انسان شائقی‌است که دوست‌دارد جهان پیرامون خویش را بهتر بشناسد و در کشف پدیده‌های فکری، گام‌هایی بردارد.  

 

رئیس فرهنگ پس از پایان صحبت‌های خود، بلافاصله، معاون خود را فراخواند و به او گفت که حکم اخراج آقای مولاداد را باطل‌کنید و حکم تازه‌ای برای وی بنویسید تا از همین فردا به سرکار خود برگردد.» معاون او که برای خود یال و کوپالی‌داشت، به طور رسمی جواب‌داد:«چشم. با کارگزینی صحبت می‌کنم که حکم‌صادرشده را باطل اعلام‌کنند.» اما بهتراست ایشان تا گرفتن حکم جدید، به مدرسه‌نروند تا سوء تفاهمی ایجاد نشود. زیرا مدرسه در جریان ابطال حکم ایشان نیست و نمی‌داندچه اتفاقی‌افتاده‌است. چنان‌که مستحضرهستید، یک نسخه از حکم اخراج ایشان نیز به آن‌جا نیز فرستاده‌شده‌است.» من از رئیس فرهنگ تشکرکردم و او نیز نه تنها صمیمانه از مصاحبت من سپاس‌گزاری کرد، بلکه به دلیل پیش‌آمدن شرایط نامناسبی که موجب‌شده‌بود، من به دردسر بیفتم از من عذرخواست. دو روز بعد، این خبر در شهر پیچید که رئیس فرهنگ، منتظرخدمت‌شده‌است. این خبر، تمام معلمان و کارمندان آموزش و پرورش را به کلی غافلگیرکرد. او کسی‌بود که بیشتر مردم دوستش‌داشتند نه از آن‌رو که شخصیت برجسته و باسوادی بود بلکه بدان دلیل که صراحت لهجه و صداقت خاصی داشت که انسان را به سوی خود جلب می‌کرد. اگر همین ویژگی نبود، من چگونه می‌توانستم پیش او بروم و حرف‌هایم را با وی مطرح‌سازم. من نیز به نوبه‌ی خود گیج و آشفته‌سر شده‌بودم اما هرگز نمی‌توانستم رابطه‌ای میان منتظرخدمت‌شدن او و ماجرای اخراج خویش و گفتگو با وی پیداکنم. زیرا در دورترین افق باورهای ذهنی من، نیزنمی‌گنجید که رئیس فرهنگ یک شهر در عرض دو روز، از عرش به فرش درآید.»

 

«روز چهارم، نامه‌ای به دست من‌رسید که امضای رئیس کارگزینی درپای آن‌بود. در آن نوشته شده‌بود که اخراج من نه تنها به قوت خود باقی‌است بلکه به علت دادن رشوه به رئیس فرهنگ، اتهام تازه‌ای بر اتهام‌های دیرینه‌ی من، افزوده‌شده‌است. این را نیز بیفزایم که مدتی بعد، رئیس فرهنگ، از آن شهر نقل مکان‌کرد و خانواده‌اش را به «سراوان» برد که خود، زاده‌ی آن جا نیزبود. او می‌بایست منتظر تعیین تکلیف خود از وزارت فرهنگ‌شود که آیا پس از الغاء اتهام یا اثبات آن، در مقام خود به عنوان رئیس فرهنگ یک شهربماند یا خیر. طبیعی بود که او نه می‌خواست و نه می‌توانست باردیگر به زاهدان برگردد. بعدها دریافتم که معاون رئیس فرهنگ به عنوان رقیب او، چنان بند و بستی با ساواک و دیگر مقام‌های استانداری داشته‌است که مدت‌ها در پی بهانه‌ای بوده تا وی را سرنگون‌سازد. موضوع ابقای من در شغل معلمی‌ام، و صحبت های طولانی‌مدتم در اتاق وی، بهترین بهانه را به دست معاون او داده‌بود. از آن زمان تاکنون من همچنان مرتب، میان زاهدان به تهران در رفت و آمدهستم و به عنوان یک مُجرم، از این اداره به آن اداره می‌روم بی‌آن‌که کسی به درد دل من گوش‌کند. البته مشکل بزرگ من، صراحت لهجه‌ی من‌بوده‌‌است و هست. نه از کسی واهمه‌دارم و نه خود را رهین منت شخص خاصی می‌دانم. در زندگی‌ام، گرفتار هیچ‌گونه پنهان‌کاری هم نبوده‌ام که از آن طریق، دچار واهمه‌های بی‌نام و نشان‌باشم. حتی اگر رئیس فرهنگ وقت، موفق‌شده‌بود مرا به سرِ کار خودبرگرداند، کار چندان بزرگی نکرده‌بود. بلکه او توانسته‌بود «حق» را به «حق‌دار» بدهد. شاید برای کشوری که بسیاری چیزها در آن، بر مدار نادرست خود می‌چرخد، اگر کسی چنین کاری را انجام دهد، انگار خدمت بزرگی به بشریت کرده است. در حالی که او، فقط وظیفه‌اش را به انجام رسانده‌است.»

 

«این چندمین سفر من به تهران‌است. در طول این یک‌هفته که این‌جا بوده‌ام، یگانه مونسم دیوان صائب تبریزی بوده‌است. البته معنایش آن نیست که کتاب شاعران یا نویسندگان دیگر را نمی‌خوانم. طبیعی‌است که صائب و ناصرخسرو را بر دیگران ترجیح می‌دهم. گذشته از این‌ها، انسان در سفر، نمی‌تواند هرکتابی را با خود داشته‌باشد. داشتن دیوان صائب، برای من چند مزیّت دارد. نخست آن که کنجکاوی کسی را برنمی‌انگیزد. اگر حتی مأموران آگاهی و یا ساواک، مرا ببینند که از صبح تا شام در این مسافرخانه، دیوان او را می‌خوانم، کنجکاوی چندانی از خود نشان نمی‌دهند. اما اگر ببینند که کتابی از یک نویسنده‌ی خارجی در دست من‌است یا از نویسنده و شاعری که نامش به گوش آن‌ها نخورده‌است، مانند مگس‌های نامرئی، آدم را احاطه می‌کنند. تصور آن‌ها این است که همه‌ی نویسندگان خارجی، اهل انقلاب هستند و در نوشته‌های خود، نحوه‌ی مبارزه با رژیم‌هایی از قبیل رژیم شاه را نشان می‌دهند.» احساس می‌کردم که مولاداد خسته‌شده‌است. از طرف دیگر، من نیز کنجکاو بودم که خیابان ناصرخسرو، و دیگر مناطق اطراف آن را با آرامش و حوصله، تماشا‌کنم. به او گفتم:«من با پدرم به تهران آمده‌ام. هیچ‌کاری هم نداشته‌ام. او برای رسیدگی به کار و گرفتاری خود، صبح زود از مسافرخانه بیرون‌رفته و تصور نمی‌کنم که تا شب برگردد. به همین دلیل، من به اندازه‌ی کافی، وقت خیابان‌گردی دارم. تاقبل از آن که هواخیلی گرم‌بشود، سعی می‌کنم سری به خیابان و مغازه‌های اطراف بزنم و اگر چشمم به کتابی خورد که مورد علاقه‌ام بود، آن‌را بخرم. گذشته از آن، دوست‌دارم مقداری در باره‌ی صائب، برایم صحبت‌کنید.» آن‌گاه من شماره‌ی اتاق خودمان را به او دادم و او نیز شماره‌ی اتاقش را دراختیارم گذاشت. قرار برآن شد که ساعت پنج بعد از ظهر به اتاق او بروم تا مقداری در باره‌ی صائب برایم صحبت‌کند. گذشته از آن، یادداشتی هم برای پدرم گذاشتم که وقتی آمد و مرا در اتاق ندید، نگران نشود.

 

گشت‌و گذار در خیابان‌های تهران، برایم بسیار جالب‌بود. من انگار از روستای دورافتاده‌ای به شهر آمده‌بودم. مغازه‌های رنگارنگ، اتوموبیل‌ها، آدم‌های گونا‌گون از چهارگوشه‌ی کشور، همه از جلوه‌های شهر بزرگی مانند تهران‌بود. به یکی دوتا کتاب‌فروشی هم برخوردم اما کتابی که در آن لحظات برایم جالب‌توجه‌باشد، پیدانکردم. تردید نیست که حتی در همان کتاب‌فروشی‌های دست‌چندم از نظر سطح فرهنگ و معنی، بازهم می‌شد کتاب‌های عمیق و خوبی هم پیداکرد. مشکل برسر آن‌بود که من نه دانش لازم را داشتم و نه حتی آن‌قدر کتاب‌خوانده‌بودم که بتوانم به سادگی و راحتی، هرنویسنده، مترجم و یا کتابی را که می‌بینم، بشناسم. نکته‌ی بعدی آن‌بود که من پول چندانی هم با خودنداشتم. به همین جهت، پس از چندساعت خیابان گردی، خسته و تشنه به مسافرخانه برگشتم و در رأس ساعت پنج بعداز ظهر، بر درِ اتاق آقای مولاداد، کوبه ای واردساختم تا از طریق او، دیداری با دنیای اندیشه و تصویرپردازی‌های صائب تبریزی داشته‌باشم. او در را بازکرد و با صورتی خندان و برخوردی پدرانه، به استقبالم آمد.

ادامه دارد

صائب تبریزی، صیاد لحظه‌ها (6)


انسان‌هایی از قبیل «مولاداد»، نشان از سادگی روستایی و زلالی آسمان کویر را دارند. آن‌چه در ذهن آنان جاری است، درکلامشان نیز نمایان است. نه چیزی زیادتر از حد معمول برزبان آنان می‌آید و نه احساس نیاز به توصیف‌های اغراق‌آمیز و غیر طبیعی‌دارند. انسان‌هایی از این دست، قاعدتاً می‌بایست در یک جامعه‌ی پیچیده و متلاطم، دچار دردسرگردند. آن‌چه را که او بدان گرفتارآمده‌بود، به سادگی می‌توانست از گرفتارشدنش اجتناب‌کند. اما کسی که زبان گفتاری او، با ذهن اندیشمندانه‌اش، رابطه‌ای مستقیم دارد، طبیعی‌است که بسیارانی را خوش نمی‌آید و بسیارانی دیگر را نیز علیه خود می‌شوراند. گرفتاری او، گرفتاری تصادفی یک فرد در یک جامعه‌ی بیمار نیست. گرفتاری نمادین انسانی‌است که می‌تواند هزاران هزارنفر از آرزومندان مهر و رشد را نمایندگی کند. آرزومندانی که جامعه‌ی نابرابر و بیمار، «در» را بر روی آنان می‌بندد تا در تنگنای فشارهای زندگی مادی و معنوی، چنان مچاله‌شوند که جایی برای بازسازی و تداوم زندگی ساده‌ی انسانی خود را نیز نداشته‌باشند.

در بخش پیشین، بازهم به صحبت‌های او خطاب به رئیس فرهنگ زاهدان گوش کردیم. در این بخش، ماجرای درگیری او، شکل و شمایل دیگری پیدا می‌کند که می‌تواندخواننده‌ی امیدوار به گشایش‌های روحی و فکری را بیش از پیش نومید‌سازد.    

 

«حتی در درس‌ تاریخ، من همیشه به همکاران و شاگردانم گفته‌ام که مخالف هیچ نظامی نیستم. من نظام‌ها را با عنوان‌های پرطمطراق و مردم‌پسند آن‌ها ارزیابی نمی‌کنم. از این‌رو، هیچ نظامی در جهان، به خودی خود، نه بد‌است و نه خوب. خوبی و بدی آن، وقتی به میدان می‌آید که ما ببینیم آن نظام، برای بهترکردن زندگی مردم و ایجاد گشایش‌های اقتصادی و اجتماعی، چه کارهایی انجام داده یا انجام نداده‌است. من در سرِکلاس‌های درسم، هرگز حرفی علیه هیچ نظامی برزبان نیاورده‌ام و نمی‌آورم. چون اصولاً با تبلیغ سیاسی مخالفم. در تبلیغ سیاسی، شخص معمولاً در دل شنوندگان که فرزندان معصوم مردم هستند، یا بذر محبت می‌کارد یا بذرنفرت. در حالی‌که کار درست، آنست که ما اندیشه‌های مردم را با معیارهای ارزشی زندگی سالم و دور از رنج و درد، آشناسازیم. در این آشناساختن، می‌توان کمبودهای مناسبات اجتماعی را که منجر به پایین آمدن سطح زندگی و افزایش نابرابری در میان مردم می‌شود، در برابر دیدگان افراد قرارداد. این که آنان پس از این آشنایی، خشمگین‌شوند یا به تأمل برخیزند و یا بی‌تفاوتانه، راه خویش‌گیرند، موضوعی‌است کاملاً جداگانه. اما من براین باورم که تبلیغ این‌گونه محبت‌های بی‌پایه و یا نفرت‌های دور از ژرفش و استدلال، ارزش اعتنا‌کردن ندارد.»

 

«در درس تاریخ،ما باید به تجزیه و تحلیل شرایط اجتماعی دوران‌های گوناگون که برکشورمان گذشته است، بپردازیم. پرسش‌هایی از این‌دست که چرا یونانی‌ها، عرب‌ها و مغول‌ها به ایران حمله‌کردند. چگونه می‌شد جلو چنان حمله‌‌هایی را گرفت. این مهاجمان چه چیزهایی را از ماگرفتند و چه چیزهایی را به ما‌دادند یا آن‌که این حمله‌ها، چه نتایجی از نوع شکل‌دادن اندیشه و تلقی ایرانیان از مناسبات انسانی با خود و با جهان اطراف داشته‌است. آیا ما مردم نژادپرستی‌ بوده‌ایم و هستیم؟ چگونه است که برای برخی دشمنان تاریخی خود در آن زمان، انبوهی افسانه می‌سازیم و آن‌ها را با عباراتی از قبیل «مار و سوسمارخور» نام می‌بریم اما در باره‌ی آن‌کس که تخت جمشید را به آتش‌کشید، کوچک‌ترین مضمون ذهنی و گفتاری تحقیرآمیز نداریم. چرا در باره‌ی قوم دیگری که شهرهای ما را به آتش‌کشید، نیشابور را با خاک یکسان‌کرد و دستور داد تا بر روی ویرانه‌های این شهر، آب رهاسازند  و کشاورزی‌کنند، هیچ‌کس داستانی یا مضمونی که خشم و تحقیر درآن باشد، برزبان نیاورده‌است. آیا تمدن مغول‌ها از تمدن ایرانی‌ها برتر بوده‌است؟ آیا در دوران حمله‌ی اسکندر، تمدن ایرانی‌ها، با تمدن مقدونی‌ها، همکاسگی نمی‌کرده‌ و یا حتی از آنان برتر نبوده‌است؟ پس چرا ایرانی‌ها، در طول همه‌ی این سال‌ها و خاصه در دوران بیداری اخیر، تنها کینه‌ای که به دل داشته‌اند و دارند، کینه‌ی اعراب‌است و گفتارهای خردشمارنده‌ای که برزبان می‌آورند، مستقیماً متوجه آن‌هاست و نه آن مهاجمان دیگر. من هیچگاه دوست‌نداشته‌ام با کلی‌گویی، سر شنونده‌ی ساده‌دل خود را که به من اعتماد می‌کند، شیره بمالم.»

 

«به راستی، این همه سلسله‌های گوناگون «مرکزی و خطی» که پشت سرهم در تاریخ کشور ما به جلوه‌گری پرداخته‌اند، چه تأثیری بر روی زندگی مردم، بر شعرو ادبیات و تفکر روزانه‌ی آنان داشته‌است. یا حکومت‌های «متنوع و متوازی» در برابر حکومت‌های مرکزی و خطی، چه تأثیری بر زندگی مردم، تلقی آنان از مذهب، فلسفه، باور و انبوهی از پدیده‌های زندگی در گوشه و کنار این خاک داشته‌است؟ چرا سرزمین ایران، عمدتاً سرزمینی شاعر پرور بوده و نه نویسنده پرور؟ همه‌ی این مقولات را می‌توان در حوزه‌ی تاریخ گنجاند. من بارها از شاگردانم خواسته‌ام که در باره‌ی یکی از سلسله‌های پادشاهی ایران، از منابع دیگر، اگر برایشان امکان‌دارد، مطالبی فراهم بیاورند و آن‌ها را در سرکلاس، برای دیگر همکلاسی هایشان مطرح‌سازند. حتی در درس فارسی، کار من آن نبوده‌است که در سر کلاس از بچه‌ها بخواهم مطلبی را بخوانند و من معنی لغات سخت و یا ترکیب‌های تازه را از آن‌ها بپرسم و سپس کارشان را تمام‌شده تلقی‌کنم. من دوست‌داشته‌ام همه، در کار فکری و خلاقیت انسانی، تا آن حد که توانایی دارند، تلاش‌کنند و خود را شریک بدانند. طبیعی‌است که توانایی‌های افراد، متفاوت‌است. حرمت به یکایک دانش‌آموزان، صرف‌نظر از افراد بی‌استعداد و یا با استعداد، صرف‌نظر از افراد ثروتمند و یا فقیر، صرف‌نظر از دانش‌آموزان خوش‌لباس و یا بدلباس و یا حتی صرف‌نظر از داشتن زیبایی اندام و یا نداشتن آن، از بنیادی‌ترین تلقی‌های زندگی روزانه‌ی من بوده‌است. من تلاش‌داشته‌ام که همه را به کاربکشم اما هیچ‌کس را با هیچ‌کس مقایسه نکرده‌ام. می دانسته‌ام و می‌دانم که توانایی‌های افراد، متفاوت‌است. باید هرکسی را در حد توانایی‌هایش به کارکشید. کار بیشتر، آنان را می‌سوزاند و کار کمتر، آن‌ها را خسته و کُند می‌کند. با وجود این، به همه‌ی شاگردانم گفته‌ام که اگر در وسط کار، احساس‌کردند که از عهده‌ی انجام تکلیفی که تقبل کرده‌اند برنمی‌آیند، دور از هرگونه خجالت، آن را با من در میان بگذارند. من هرگز در مورد آنان، تصور بدی به ذهنم راه نخواهم‌داد. از میان شاعران ایران، من علاقه‌ی خاصی به ناصر خسور قبادیانی و صائب تبریزی دارم. من این اظهار علاقه را برای شاگردانم با دلیل و منطق، شرح داده‌ام.»  

 

«صحبت‌های من چنان رئیس آموزش و پرورش را تحت تأثیر خویش قرارداد که او با لحنی متواضعانه و دوستانه به من‌گفت:«دوست‌عزیز! این چیزهایی را که شما بیان می‌کنید، حتی من که رئیس فرهنگ این شهر بزرگ هستم، بدان وقوف نداشته‌ام و حتی درباره‌ی آن فکر نکرده‌ام. اگر من افرادی از این دست به عنوان کارمند خود داشته‌باشم، تردیدنکنید که مدارس زاهدان را زبانزد تمام کشور می‌کنم. دریغ من از آنست که تا کنون نه کسی از این گونه مسائل با من صحبت کرده‌است و نه حتی من در بررسی‌های خود، به چنین ابعادی، توجه داشته‌ام. فرهنگ آموزشی ما بیشتر تبدیل به فرهنگ تظاهر، زنده‌باد و مرده‌باد شده‌است. البته اگر من به این مقام رسیده‌ام، برای این زنده‌بادها و مرده‌بادها نبوده‌است. هرچند همیشه فردی مطیع بوده‌ام و گامی برخلاف مقررات برنداشته‌ام. اما گاه احساس می‌کنم که شاید، یک تصادف بوده است که من بدون بند و بست، به این مقام رسیده‌ام. هرچند می‌دانم که هرآن احتمال سرنگونی انسان نیز وجود دارد. یادتان باشد که من با شماهستم و اندیشه و فکر شما را تا آن‌جا که برایم مقدورباشد، تأییدمی‌کنم. من حداقل در حضور شما به ساده‌دلی خود می‌خندم که به دلیل دریافت مشتی گزارش‌های کج و راست که به هیچ‌وجه بیان راستین واقعیت هم نبوده است، تصمیم به اخراج شما گرفته‌بوده‌ام. اما در همین جا به شما قول می‌دهم که حکم اخراج شما را پس‌بگیرم و شما را دوباره به سرکار خود بازگردانم.»

ادامه‌دارد

صائب تبریزی، صیاد لحظه‌ها (5)


در نوشتار پیشین، شاهد گفتگوی صادقانه و برانگیزاننده‌ی «مولاداد» با رئیس اداره‌ی فرهنگ زاهدان بودیم. برخورد این مرد صمیمی با کسی که حکم اخراج وی را امضاء کرده‌بود، چنان اندیشه‌برانگیز و شخم‌زننده‌بود که رئیس فرهنگ را با همه‌ی قدرت و غرور سطحی و بی‌اعتبار، سخت تحت تأثیر قرار داده‌بود. در این‌جا به دنباله‌ی این گفتگو، توجه می‌کنیم.

 

رئیس فرهنگ که در آغاز برخورد، حالتی طلبکارانه و مهاجم‌داشت، کمی به فکر فرو رفت و حتی مقداری آرام‌تر‌شد. احساس می‌کردم که چیزی در درون او، در حال فرو ریختن است بی‌آن‌که بخواهد ظاهراً به آن فروریختن اقرارکند. او کاملاً دریافته‌بود که سخنان من نه دشمنانه است و نه حتی همراه با احساساتی جبهه گیرانه در جهت نفی یک آرمان یا سیاست. به همین جهت، حالت صورتش از آن وضع و حال بالانشینانه‌ خارج‌شد و بیشتر، شکل دوستانه به خودگرفت. نوعی شرم حضور، او را مانع می‌شد که آن حالت دوستانه را با صراحت رفتار و کلام به نمایش بگذارد. او در جواب من گفت:«من در عمرم به چنین پیشنهادی برنخورده‌بودم. اما من گمان ندارم که جای طرح‌کردن آن، با مقام‌های استانداری و یا فرمانداری‌باشد. چنین طرح‌هایی، قبل از آن که آنان را خوشحال‌ سازد، ناراحت و چه بسا خشمگین می‌کند.» در جواب او گفتم:«پیشنهاد من، برای بهترکردن شرایط زندگی اجتماعی و احساس راحتی انسان‌های سال‌است. من نیز این را می‌دانم که استانداری و فرمانداری نیز، حتی اگر تمایل به انجام آن داشته‌باشند و یا آن را منطقی هم بدانند، جرأت نمی‌‌کنند سر به خود، کاری انجام‌دهند. در این سرزمین، چنان اراده‌گرایی قوی است که هرگونه تغییری، در عمل، باید نخست در آن بالا اراده‌شود و حکم به اجرای آن در آن پایین و پایین‌تر صادرگردد. شما اگر احساس می‌کنید که این پیشنهاد، با وجود عقلانی‌بودن و حتی مفید بودن به حال مُلک و ملت، مورد استقبال قرار نمی‌گیرد و حتی ممکن‌است برای شما موجب دردسر شود، از خیر آن درگذرید. برای من، آن چه اهمیت دارد آنست که شخصی مانند شما، تا همان حد که اختیار عمل دارید، در رابطه با کارمندان زیر دست خود و فرزندان مردم، کاری انجام‌دهید. هرچند اگر در میان مقام‌های بالا، در وزارت دربار و یا در اطراف وزیران بانفوذ، کسی را دارید، می‌توانید پیشنهاد خود را مطرح‌سازید. وگرنه می‌دانم که مقام‌های استانی و یا حتی وزرای بی نفوذ، جرأت صحبت‌کردن در حضور شاه را هم ندارند. تردید ندارم که بسیاری از این افراد، اگر حتی برای شما و حرف‌هایتان، حرمتی هم قائل باشند، در بهترین حالت، خواهندگفت:«بسیار خوب! درباره‌‌ی این موضوع، فکر خواهیم کرد.» شما خود به تجربه دریافته‌اید که معنی چنین حرفی، آنست که آن را در کوزه بایدگذاشت و سرش را هم بست.»

 

احساس‌ می‌کردم که رئیس فرهنگ شهرما، لحظه به لحظه، از قله‌ی غرور و یکدندگی، در حال پایین آمدن‌است. اما در نگاهش، نگرانی عمیقی خانه کرده‌بود. مرتب به در و دیوار نگاه می‌کرد. از جایش بلند می‌شد و از پنجره‌ی اتاقش که مُشرف به یک زمین گلکاری شده‌بود، نگاهش را به پشت درخت‌ها و بوته‌ها می‌انداخت. به آن می‌مانست که در جستجوی روح خبیثی بود که در آن‌جا، خود را پنهان کرده‌بود. حتی با نوعی وحشت پنهان، منتظر بود تا حرف‌های من، در فضایی جادویی، تبدیل به مأموران ساواک شوند، با اتاق او حمله‌کنند و او را به عنوان خائن به آرمان‌های شاه و ملت، برای همیشه از مقام و موقعیت خوبی که داشت، محروم‌سازند. به نظر می‌رسید که او، هم دوست‌داشت حرف‌های مرا بشنود و هم واهمه‌داشت که نکند من مأمور امنیتی باشم که بدان وسیله، برایش دام چیده‌ام تا نانش را آجرسازم. تردید و ترس، مانند عقابی بر بالای سرش در پرواز بود. با وجود این، نوعی خوشحالی پنهان در وجودش، مانند یک جویبار باریک، جریان داشت. زیرا تصویر جدیدی از رابطه‌ی پدیده‌ها و آدم‌ها می‌دید. همین‌نکته، دنیای دیگری را در برابر او قرارمی‌داد. احساس درونی‌ام این نکته را بازمی‌گفت که او با وجود ترس پنهان و دودلی لرزان در حوزه‌ی عقل و احساس، دوست‌دارد که بازهم به صحبت‌های من گوش‌کند. برای من نیز غنیمت‌بود که بتوانم تا حد توان خویش، نکاتی را از دانسته‌ها و تجربه‌های خود، بازگویم. من صحبت‌هایم را این‌گونه ادامه‌دادم:«جناب رئیس فرهنگ، من می‌خواهم این نکته را نیز برای شما توضیح بدهم که کار من در سرکلاس، دقیقاً مبتنی بر همان ضوابطی‌است که عقل و علم، سلامت و درستی آن را تأیید می‌کند. من در درس انشاء، تاریخ و خواندن متن فارسی، تلاش می‌کنم آن‌ها را متفاوت‌تر ازدیگر همکارانم، انجام‌دهم. برای من، متفاوت‌بودن، هدف نبوده‌است و نیست. بلکه همیشه، درست‌بودن و به سود افراد جامعه‌بودن، ملاک کارم بوده‌‌است. به نظر من، در درس انشاء، ما باید در فرزندانمان، حس اندیشیدن را پرورش‌دهیم. گذشته از آن، به آنان بیاموزانیم که چگونه بتوانند اندیشه‌های خویش را به شکلی منظم و پلکانی، بر روی کاغذ بیاورند. منظورم از پلکانی، آن نیست که حتماً از بالا به پایین و یا از پایین به بالا باشد. بلکه منظورم، مرحله به مرحله‌بودن موضوع‌است. به نظر من، نوشتن، یکی از کلیدهای اندیشیدن‌است. بدون تردید، اندیشیدن، کلیدهای بسیاری دارد. اما نوشتن یکی از عمیق‌ترین و برانگیزاننده ترین آن‌هاست. کسی که بخواهد چیزی بنویسد، به تدریج یاد می‌گیرد چگونه اندیشه‌های خویش را سامان بخشد و آن‌ها را با ترتیب خاصی برکاغذ جاری سازد.»

 

«من به شاگردانم آموزانده‌ام که در درس انشاء، آزاد باشند تا در باره‌ی هرمطلبی که دوست دارند، چیزی بنویسند. البته اگر کسی مطلبی نداشته‌باشد، من می‌توانم به وی کمک‌کنم تا راه شکار مطلب را یاد بگیرد. احتیاج نیست که در یک کلاس سی‌نفره، همه در باره‌ی یک موضوع چیزی بنویسند. گاه می‌شود کلاس را به دو و یا چهارگروه تقسیم کرد و به هرگروه، برای نوشتن موضوع معینی، مأموریت داد. اگر زبان عربی، فرانسه یا انگلیسی آنان قوی‌باشد، می‌توانند، اثری را از یکی از این زبان‌ها، به فارسی برگردانند یا از زبان فارسی به یکی از آن زبان‌ها انتقال‌دهند. انشاء نوشتن برای وقت‌گذرانی نیست. برای گشایش فکری دانش‌آموزان‌است. حتی انشاهایی که از پنجاه سال پیش با حالت تمسخرآمیزی مطرح می‌شد که «علم بهتراست یا ثروت» و یا «یکی از فصل‌های سال» را می‌بایست نوشت، خود می‌تواند زمینه‌ساز بسیاری گشایش‌ها باشد. اصولاً طرح این پرسش که کدام یک از این دو، ثروت یا علم، بر آن دیگری برتری دارد، مشکل بزرگ و همیشه‌ی جامعه‌ی ما‌بوده‌است و هست. منظورم آنست که این مشکل، تنها مربوط به صد و یا پانصد سال اخیر نیست. بلکه در همه‌ی هزاره‌های تاریخ ما، به عنوان شاهین ترازوی رفتار سیاستمداران و اهل قدرت با مردمان اندیشه و هنر، مطرح بوده‌است. چرا این مقوله در جامعه‌ی ما، هنوز یک گره‌گاه است؟ مگر ثروت بد است؟ مگر علم بد است؟ مگر جمع‌بودن این دو پدیده با همدیگر بد است؟»

 

«چرا ما علم را دشمن ثروت و ثروت را دشمن علم می‌پنداریم؟ جواب آن، ساده‌است. برای این که پدران و مادران ما، به دلیل عقب‌ماندگی فکری و فرهنگی خویش، اگر ثروتمند بوده‌اند، با هرچیزی که با اندیشیدن و توسعه‌ی فکری، گره می‌خورده‌است، مخالف بوده‌اند. زیرا آنان، دانش را دشمن دسیسه‌بازی، دشمن ثروت‌اندوزی و کسب قدرت از راه نادرست، می‌دیده اند. به همین دلیل، ترجیح می‌داده‌اند که با هزار و یک بهانه، چه زیر عنوان دین و آخرت، خشم خدا و مقدسان مذهبی و چه حتی زیر عنوان‌های دیگری که با اعتبار و شرف و حتی سلامت انسان‌ها در ارتباط بوده، مردم را از دایره‌ی آگاهی‌های سالم و اندیشمندانه، دورسازند. حتی آنان که اهل علم بوده‌اند، در سر و دل خود، نوعی پشت‌کردن به دنیا و لذت‌های خاکی را، نشانه‌ی داشتن اعتبار و شرف می‌دانسته‌اند. از این‌رو، دیگر فرصت رقابت با سیاستمداران و یا بازرگانان را نداشته‌اند. از طرف دیگر، به دلیل آن‌که شأن علمی، فرهنگی و حتی اجتماعی خویش را از سیاستمداران و ثروتمندان برتر می‌دانسته‌اند، سعی برآن داشته‌اند تا از آنان، به کلی فاصله‌بگیرند و در عَوَض، راه قناعت و کم‌خوری را پیشه‌ی خویش‌سازند. در حالی که یک توازن سالم، میان دانش و رفاه، میان دانش و زندگی دور از ترس و دغدغه، بهتر می‌تواند مردمان یک جامعه را به خوشبختی، امنیت و آسوده‌حالی نزدیک ‌سازد. تا جایی که می‌دانم، در کشورهای پیشرفته‌ی دنیا، تعارضی میان علم و ثروت وجود ندارد. آنان دانش‌آموزان مدارس را از «ذهنی‌گرایی» بیمارگونه دور می‌کنند و یادشان می‌دهند که عینی‌گرایی سالم و سازنده را مورد توجه قراردهند.»

ادامه دارد

صائب تبریزی، صیاد لحظه‌ها (4)


برخورد من با مردی به نام «مولاداد» که دبیر دبیرستان‌های زاهدان‌بود و اینک از شغل خویش اخراج شده‌بود، برخورد غیرمنتظره و پیچیده‌ای به نظر می‌رسید. برای من باورکردنی نبود که بتوانم با طرح یک‌سلام و نشان‌دادن کنجکاوی خود برای کتابی که او در دست‌ خواندن داشت، وارد دنیایی‌شوم که هم تأسف و تجربه در آن‌بود و هم اندیشه و تعقل. از این طریق، من می‌توانستم صائب تبریزی را از نگاه او، به شکل بسیار پخته‌تری به تماشا درآیم. اما ظاهراً قبل از آن که نوبت صائب برسد تا او دریافت‌هایش در آن زمینه بازگوید، می‌بایست وجود خویش را از بار سنگینی که کمرش را خم کرده‌بود، مقداری سبُک‌کند «مولاداد» لحظه‌ای را شرح می‌داد که به دفتر رئیس فرهنگ زاهدان احضارشده بود و حکم اخراج خویش را از دست او دریافت داشته‌‌بود.

 

من قبل از آن‌که آن‌جا را ترک‌کنم به رئیس اداره‌ی فرهنگ گفتم:«آن‌چه را که در باره‌ی من گزارش‌داده‌اند، کاملاً درست‌است. آن‌چه که نادرست‌است، این تصمیم شخص شما و یا اداره‌ی فرهنگ این شهرست که بنیاد نادرستی دارد. آن‌چه را که من در این‌جا بیان می‌کنم، نه برای آنست که مانع اخراج خود از کاری‌گردم که آن را دوست دارم. یا اگر در این مؤسسه کاری نداشته‌باشم، احساس‌کنم که از گرسنگی خواهم‌مرد. آن‌چه را که من دفاع می‌کنم، دفاع از اصولی است که حمله به آن‌ها، به معنی درهم‌ریختن، پایه‌های نظم یک جامعه‌است. من براین باورم که کارهای من، مبتنی بر اصولی‌است که آبشخور آن، منطق، عقلانیت و تجربه‌های موفق انسانی‌است. من نمی‌گویم که این شیوه‌ی نادرست و ویران‌گر را، شما به وجود آورده‌اید. اما آشکارا می‌بینم که شما آن‌را ادامه می‌دهید بی‌آن‌که لحظه‌ای به عواقب کار فکرکنید. این شیوه، قبل از آن‌که در دراز مدت، به سود شما باشد، به زیان شما و به زیان نظامی‌است که شما خدمتکار آنید. ممکن‌است در تداوم چنین حرکاتی، فردا به سراغ شما هم بیایند و با شما همان‌کنند که هم‌اینک با من کرده‌اید. وقتی به سراغ شما بیایند نه از آن روست که شما آدم نادرستی بوده‌اید. بلکه بدان دلیل‌است که شما خود را در قالب خواست‌های تاریک و تنگ آنان، قرار نداده‌اید. شما هرگاه که به خود بیایید، دیگر مطیع هر حرف نادرست و هردستور کژ و مژی نخواهیدشد. اما اگر خود را به فراموشی بسپارید و فقط به عنوان یک ماشین یا یک وسیله، در اختیار آنان باشید، از دیدگاه آن‌ها، نه تنها آدم درستی‌بوده‌اید، بلکه صمیمانه به دستورات بالانشینان خویش، وفادارانه عمل‌کرده‌اید. مشکل اساسی در آنست که در این فضای اجتماعی، بنیان کارها قبل از آن‌که بر اساس یک «قانون» مردمی بناشده‌باشد، تابع اراده‌ی افرادی‌است که خود، کمترین حرمت را برای قانون قائلند.»

 

«من آشکارا اعلام می‌کنم که در مراسم چهارم آبان که سالگرد تولد شاه است، شرکت نکرده‌ام. این عدم شرکت من، هیچ تعبیر سیاسی مخالفت‌جویانه و یا براندازانه نسبت به شاه و خاندان او ندارد. من حتی برای فرزندان خود، جشن تولد نمی‌گیرم، چه برسد که در جشن تولد آنان شرکت‌کنم. آیا این بدان معناست که من مخالف و برانداز فرزندانم هستم؟ من به این نکته نیز اعتراف می‌کنم که در مراسم رژه‌ی خیابانی، برای سالگرد انقلاب شاه و ملت هم شرکت نکرده‌ام. همان طور که در هیچ‌یک از سالگردهای خانوادگی نیز، حضور نداشته‌ام. دوستان و نزدیکان من، به خصوصیات رفتاری و فکری من واقف هستند و برای چنین شرکت نکردن‌هایی، هیچ‌گاه، از من گله نکرده‌اند. از طرف دیگر، من دوست دارم صمیمانه از شما بپرسم که مگر از طریق‌ بلندگوهای گوناگون و ریز و درشت این مملکت، از بام تا شام اعلام نمی‌کنند که ما ملت آزادی هستیم، خود حاکم بر سرنوشت خویشیم و کسی از بیرون نمی‌تواند و نباید برای ما تصمم بگیرد؟ این ادعا، بسیار ارزشمند‌است. اگر چنین حرفی صادقانه مطرح شده‌باشد، در آن‌صورت چرا شرکت نکردن من که با تصمیم فردی من گرفته‌شده و هیچ‌کس آن را برمن تحمیل نکرده، باید جرم تلقی‌شود؟» رئیس فرهنگ که مردی چهل و چند ساله به نظر می‌رسید و خود زاده‌ی گناباد و تحصیل کرده‌ی مشهد بود، با حالتی برآشفته در جواب من‌گفت:«من کار به آن ندارم که در رسانه‌ها و بلندگوها چه می‌گویند. من در مقابل بخشنامه‌ای که دستور مستقیم وزارت فرهنگ، فرمانداری و حتی استانداری است، مسؤلم دستور بدهم که همه‌ی کارمندان اداره‌ی فرهنگ، چه آموزگاران و چه کارمندان دفتری، نه تنها می‌بایست در مراسم تولد شاه مملکت شرکت‌کنند بلکه تا جایی که امکان‌پذیرباشد، اعضای خانواده‌ی خود و یا دوستان و آشنایان خویش را نیز به این کار تشویق‌کنند و به آن مراسم بیاورند. مهم آن نیست که مدرسه تعطیل می‌شود و یا بچه‌های مردم سرگردان می‌شوند. وقتی دستوری از بالا بیاید، هیچ چیزی نباید در برابر آن، به عنوان مانع، قدعلم‌کند. حتی جان و مال مردم، کاملاً کم‌رنگ و بی‌ارزش‌است. نکته‌ی دیگر آن‌که اگر من به کارمندان زیر دستم دستورندهم و یا رؤسای ادارات به کارمندان خود، دستورندهند که حضور در چنان مراسمی، اجباری‌است، در آن صورت، روز انجام مراسم، پرنده هم در آن محل پرنمی‌زند. آیا این مایه‌ی شرمندگی نیست که ملتی نسبت به این‌گونه افتخارات خویش، بی‌اعتنا باشد؟»

 

من به رئیس فرهنگ گفتم:«من با شما وارد بحث و جدل نمی‌شوم که بگویم چه چیزی غلط است و چه چیزی درست. این کار من نیست و من دوست دارم وظیفه‌ای که مربوط به من می‌شود، در انجامش کوتاهی نکنم. وظیفه‌ای که عقل، وجدان و آگاهی انسانی من، مرا مسؤل می‌شناسد. اما پرسش من این‌است که چرا شرکت نکردن اختیاری مردم، باید مایه‌ی شرمندگی‌باشد؟ شرمندگی من؟ شرمندگی شما و یا شرمندگی آنان که این دستورات تحمیلی و غیر منطقی را صادر می کنند؟ وقتی ملتی، آزادانه و با تصمیم خویش، دوست‌ندارد مراسمی را جشن بگیرد، چرا باید او را به انجام این کار، مجبورکرد؟ شما فکر می‌کنید که آنان در میان دوستان و نزدیکان خود، چگونه این موضوع را با هم در میان می‌گذارند؟ آیا می‌گویند چقدر خوشحال هستند که با کمال میل و از دل و جان، در چنان مراسمی شرکت می‌کنند و یا در خلوت خویش، حتی عصبانی و شاکی هستند که چرا باید به جایی که تمایل ندارند، اجباراً بروند و اجباراً لبخند بزنند و اجباراً سخنانی را برزبان بیاورند که جزو باورهای درونی آنان نیست؟ شما خود اقرار دارید که با وجود آزاد بودن مردم، مجبورشان می‌کنید که در چنان مراسمی شرکت‌کنند. من آن‌چه را که با شما مطرح می‌کنم نه از آن‌روست که به شکلی، انتقام کلامی خویش را از شما بگیرم و نه از آن‌روست که شما را در تصمیمی که برای اخراج من گرفته‌اید، دو‌دل‌سازم. اما اگر از من نظر می‌خواستند، من به شما و یا آنان، راه‌های دیگری پیشنهاد می‌کردم که همه می‌توانستند از آن سود ببرند بی‌آن‌که پای اجبار در میان‌باشد. این‌را نیز بگویم که وقتی پای مسائل مهم و گسترده و منافع ملی مطرح‌است، نمی‌توان با تصمیم یک‌فرد، آن‌ها را به شکل درست و تضمین‌شده‌ای انجام‌داد. بلکه باید افراد متخصص و برنامه‌ریز، راه‌های گوناگونی پیشنهادکنند و سود و زیان هر پیشنهاد و یا شیوه‌ای را عاقلانه بسنجند و سپس، تصمیم خویش را برای گزینش بهترین پیشنهاد و یا راه حل ممکن، عملی‌سازند. اگر در این زمینه، نظر مرا بخواهید، من بی‌آن‌که ادعای تخصص داشته باشم، می‌توانم نظر پیشنهادی‌ام را این‌گونه مطرح‌سازم.»  

 

«نخست آن‌که مردم را به حال خود بگذارند. برای انجام این گونه مراسم، نه بخشنامه صادرکنند و نه دستور اکید به همه‌جا بفرستند. آنان می‌توانند با پول کمتری از این مقدار که هم‌اکنون خرج می‌کنند، این مراسم را توسط افراد حرفه‌ای و حقوق بگیر، به انجام برسانند. بدین معنی که برای اجرای مراسم چهارم آبان، از شعبده‌بازان، سیرک‌داران، آوازه‌خوانان محبوب مردم، رقصندگانی که مردم برای تماشای رقص آنان، سر و دست می‌شکنند، دعوت‌کنند و به آن‌ها پول خوبی هم بدهند تا در چنین روزی، به مدت دو سه ساعت، با آواز و رقص و شادی، مردم را سرگرم سازند. در آن‌صورت، شما به جای آن‌که مردم را با اجبار و تهدید به کسر حقوق و حتی اخراج، به چنان مراسمی بکشانید، با کمال میل به آن‌جا خواهید‌کشاند. حتی اگر برای این‌کار، بلیط هم بفروشید، مردم آن‌را هم خواهندخرید و به چنان مراسمی خواهندآمد. تردید ندارم که با اتخاذ چنین شیوه‌ای، شمار فراوانی از همین مردم و چه بسا بیشتر از حد انتظار شما، که با هزار و یک غرولند و اعتراض آرام، پا به آن‌جا می گذارند، ساعت‌ها قبل از انجام مراسم، در آن محل، حضور‌یابند تا جزو تماشگران ردیف‌های اول‌باشند. البته در آن حالت، عیبی هم ندارد که تابلو بسیار بزرگی نوشته‌شود و از قول فرهنگیان و یا دیگر ادارات، تولد شاه مملکت و یا سال‌روز انقلاب سفید شاه و ملت را هم تبریک بگویند. شیوه‌هایی که شما مدافع آن هستید، در هیچ‌کجای دنیا و در هیچ دوره‌ای از تاریخ، توفیق نیافته‌است و نخواهد یافت.»

ادامه دارد