خاقانی، شاعر غرور و آزمون (2)


در شماره‌ی گذشته، تصویری از شخصیت پدرخویش در ارتباط پراحساس و شورمندانه‌ی او با شعر «ایوان مداین» خاقانی، ارائه‌دادم. باید بگویم که نه در آن هنگام، در روزگاران کودکی‌ام و نه بعدها، هیچ‌کس را ندیدم که به اندازه‌ی پدرم، شیفته‌ی شخصیت خاقانی و شعر حسرت‌بار او برای طاق کسری‌باشد. اگر پدرم در دیگر زمینه‌ها‌ی زندگی، غالباً بدون سند و با قاطعیت، حرف نمی‌زد یا کمتر حرف می‌زد، در مورد خاقانی و تفسیر شعر او و مقایسه‌اش با دیگر شاعران، آن هم شاعرانی که حتی لای دیوان آن‌ها را باز نکرده‌بود، ذره‌ای تردید به خود راه نمی‌داد.

 

برای من، آن چه او می‌گفت، سند انکار ناپذیر شعور و تجربه‌بود. برای فرزندی در آن سن و سال، پدران، اگر حتی در آستانه‌ی سی‌سالگی باشند، انگار به اندازه‌ی یک قرن از عمر و تجربه‌ی آنان گذشته‌است. کودکان و نوجوانانی چون من، درکی از بُعد زمان و آمیختگی آن با تجربه و اندیشه ندارند. در چنان شرایطی، طبیعی‌است که هنوز هم میزان اعتماد کور و تسلیم طلبانه‌ی فرزندان به پدران، عمیق‌تر و قوی‌تر می‌شود. آن‌هم پدرانی چون پدر من که در رفتار و حرکات صورت و نگاه و حتی آهنگ کلام، خود را علامه‌ی دهر بدانند و از سوی همسرهای الفبا ناخوانده، گُل سرسبد خویشان و دوستان و خانواده به شمار آیَند. چنین تصویری از یک پدر، چنان بزرگ، یقینی و ناشکستنی می‌شود که کلام او، از حکم قانون نیز محکم‌تر و قابل‌اجراتر می‌گردد. می‌توان بدین نکته نیز اندیشید که نطفه‌های کیش شخصیت و فرازنشینی یک فرد بر بالای حضور فکر و ذهن و تجربه‌ی دیگران، درست از چنان جایی آغاز می‌‌گردد. باری، برای پدرم، شعرخاقانی، شعر خشم و درد یک ملت‌ بود که در طول هشتصد سال، یک‌ذره از عظمت و جوهر انسانی آن، کاسته نشده‌بود. اگر کاسته شده‌بود، قطعاً در آن کتاب فارسی نمی‌آمد. اگر اهمیت نداشت حتی در کتاب‌های قبلی، سده‌ها پس از سده‌ها، در میان امواج متلاطم جنگ و خشکسالی، قحطی و مرگ، نمی‌توانست همچنان به حیات معنوی خود ادامه‌دهد و به امروز و امروزیان برسد. وقتی انسان تنها از سوراخ سوزن به جهان نگاه‌کند، جز همان باریکه‌ی نوری که از آن سوراخ می‌گذرد، هیچ روشنایی دیگری در مقابل وی قرارنمی‌گیرد. از همین‌رو، مطمئن هستم که پدرم حتی تا زمانی که زنده‌بود، نه نام «انوری ابیوردی» شاعر قرن ششم و معاصر خاقانی را شنیده‌بود و نه نامه‌ی بلندبالای وی را به صورت قصیده، به رکن‌الدین خاقان، فرزندخوانده‌ی سلطان سنجر سلجوقی، خوانده‌بود. در آن نامه، انوری ار حمله‌ی وحشیانه‌ی ترکان غُز و کشتار مردم کوچه و بازار خراسان، ناله‌های دردناک خویش را به هفت آسمان فلک رسانده‌بود. اما ناخواندگانی همچون پدر من، یگانه خوانده‌ی خویش را، فراتر از دیگر خوانده‌ها به شمار می‌آورند.

 

شعر خاقانی برای پدرم، حرف اول و آخر بود. درست‌است که در آن، از خدا و فردا، از قیامت و روز حساب، از دوزخ و بهشت و یا عبادات مذهبی صحبتی نبود. درست است که حتی صحرای کربلا هم در آن شعر حضور نداشت. و بنا به دریافت پدرم، چه باک! مگر همه‌ی زندگی، همین‌هاست! درد خاقانی به باور او، درد همه‌ی مردم بود. درد کسانی که توصیف نماد بزرگ تمدن شکوهمند اما ویران‌شده‌ی خویش را از زبان او می‌شنیدند. قصیده‌ی خاقانی، ضرباهنگ خشم و نفرت داشت. حاصل دیداری‌ بود که شاعر را به کلی زمین‌گیر کرده بود و همین زمین‌گیرشدن وی، موجب شده‌بود که آتش دریغ و خشم وی از درون قصیده‌ی «ایوان مداین» به درازنای تاریخ، تنوره بکشد. چگونه ممکن‌است این سرای ویران‌شده، همان ایوان مداین ساسانیان باشد؟ آیا می‌شود آن‌همه تمدن، آن همه قدرت و لشکر، آن همه شکوه و جلال و ولوله، اینک در خاموشی مرگ فرو رفته‌باشد؟

 

بردیده‌ی من خندی، کاینجا ز چه می‌گـرید

گریَند بر آن دیـــــده، کاینجا نشود گـــریان

نــــی زال مدائن ،کــــم از پیرزنِ کــــــوفه

نــــه حجره‌یِ تنگِ ایــــن، کمتر زِ تــنور آن

 

دانـــی چــــه مدائن را با کوفه، بــرابـــرنَه

از سینه تنوری کن، وز دیده طلب، تــوفان

این است همان ایوان، کز نقش رخ مـردم

خـــاکِ در او بــــودی، دیـــــوارِ نــگارستان

 

این است همان درگه، کورا زِ شَهان بودی

دیـــلم مَلِکِ بــــابِل، هـندو، شه تـرکستان

 

من در برابر حرف‌های پدرم، جز یک شنونده‌ی مطیع که فقط پذیرنده‌است و به ثبت‌رساننده، چیز دیگری نبودم. آن‌چه از جویبار ذهن او می‌گذشت، با اعتماد و یقین، وارد برکه‌ی اندیشه‌های شکل‌ناگرفته و خام من می‌شد. من درد پدرم را، با همه‌ی ‌جان، حس می‌کردم اما رابطه‌ی آن درد را با شعر خاقانی نمی‌فهمیدم. من درکی از ضرورت ایوان مداین، نقش نمادین آن و رابطه‌اش با تداوم یک فرهنگ نداشتم. آن‌چه در نظر من مجسم می‌شد آن‌بود که مردمانی در آن‌سوی تاریخ، آمده بودند، قصری در جایی ساخته‌‌بودند و سپس ناپدید شده‌بودند. ایوان مداین نه خانه‌ی ما بود و نه می‌توانست خانه‌ی ما باشد. پدرم حتی آن‌جا را هم ندیده‌بود. چگونه می‌شد به جای دیگری غیر از خانه‌ی خویش، چنان حس مالکانه، دلسوزانه و دردآمیزی داشت؟ به نظر من، پدرم حتی قبل از خواندن شعر ایوان مداین خاقانی، درد تاریخ هم نداشت. برای او، ایران دوران ساسانیان با ایران پیش و یا بعد از آن، چه تفاوتی می‌توانست داشته‌باشد؟ تاریخ برای او فقط یک تداوم بود. کمی تندتر، کمی کُندتر. کمی خشن‌تر و کمی ملایم‌تر.

 

اما شعر خاقانی، در او حس خاصی را بیدارکرده‌بود. برآن حس، تازیانه زده‌بود و در جان او، دردی سوزنده و گزنده را ته‌نشین ساخته‌بود. پدرم می‌گفت:«وقتی یک ملت، شرف و شعور خود را از دست بدهد، همه‌چیزش را از دست داده‌است. ایوان مداین، شرف و شعور ما بود. ما آن را از دست‌داده‌ایم.» او نمی‌گفت که ما این شرف و شعور را به چه کسانی از دست داده‌ایم. او حتی نمی‌دانست که مهاجمان، چه کسانی بوده‌اند. او مغول‌ها را بیشتر از عرب‌ها می‌شناخت. او حتی شناختی هم از ساسانیان نداشت. اما شعر خاقانی، انگار در ذهن او، از طریق ریزاندن باران درد و خشم بر ویرانی ایوان مداین، تصویرگر ستمی فراتر از ستم‌های معمول زمان، شده‌بود. کسانی که آگاهانه و یا ندانسته، باران اشک شاعر را مورد تردید قرار می‌دهند، یا پیوندی با تپندگی و عطر دل‌انگیز دشت و بیابان این سرزمین ندارند و یا در تاریکی نادانستگی‌های خویش، به اسارت درافتاده‌اند. ذهن خاقانی، این شاعر مغرور عصر خویش، حتی از مقایسه‌ی بسیاری از عناصر فرهنگ ایران‌زمین با فرهنگ عرب، سرشار از تلاطم، حسرت و درد می‌شود. او در مقایسه‌ی خویش میان «ملیت» و «مذهب»، چه دانسته و چه ندانسته، در این شعر، عنصر «ملیت» را بر «مذهب» ترجیح می‌دهد. با چنین نگاهی است که او «زال» مداین را کمتر از «پیرزن» کوفه نمی‌داند. همین بیت، حکایت از آن می‌کند که او با دورخیزی احساسمندانه، برآن سر است تا حتی برتری زال مداین را با هزار و یک استدلال بر پیرزن کوفه به اثبات برساند. اما او نه تنها به خط قرمز زمانه در ذهن بسیاری از متعصبان دینی آگاه‌است بلکه خود او نیز کمتر به جسارت‌هایی از این دست، اقدام‌کرده‌است. گمان من آنست که خاقانی، به دلیل رعایت ممنوعه‌های مذهبی زمان خویش و دوری کردن از برانگیختن خشم بسیارانی از فتوادهندگان، ابیات تند و دردسرسازی از قصیده‌ی خویش را حذف‌کرده‌است. شخصیت او چنان‌است که وقتی برآشوبد، به جای باران، سیلاب به راه می‌اندازد. اما قبل از آن که این سیلاب را در برابر نگاه همگان بگذارد، از آن، تصویر باران‌گونه‌ای ارائه می‌دهد تا در جایگاه ملامت و یا اتهام از سوی اصحاب قدرت و توطئه قرارنگیرد.  

ادامه‌دارد   


بخش سوم این نوشته را در این‌جا بخوانید.

      http://barikeha.blogfa.com/post-329.aspx


خاقانی، شاعر غرور و آزمون (1)


این نوشته‌ که در باره‌ی خاقانی شروانی‌است، مانند دیگر نوشته‌هایی که در همین زمینه‌ها تاکنون عرضه‌شده، نه شرح حال‌است و نه ارزیابی همه‌ی اشعار و نوشته‌های او. مطابق سنتی که من در این زمینه، در سال‌های اخیر داشته‌ام، تلاشم برآن بوده که شخصیت شاعران، نویسندگان و اندیشمندان بزرگ کشورمان را از لابلای خاطره‌های خام، آشفته و تأثیرپذیرفته از عارف و عامی، از پدر و مادر، از دوست و آشنا، از معلم و مدیر مدرسه، بیرون بکشم و در برابر چشم خواننده قراردهم. هرچند، این‌جا و آن‌جا، از ارائه‌ی دریافت‌های امروز خویش نیز خودداری نکرده‌ام. اما همیشه و در درجه‌ی اول، نظرم برآن بوده تا این تصویر غبارآلود و ظاهراً «بی‌اهمیت» را فراروی ذهن خواننده بگذارم. تردید نیست که هر انسانی، اگر در اعماق ذهن خویش، چنین کاوش‌هایی را به انجام برساند، به کشف ریشه‌ی بسیاری از تنگ‌نظری‌های رفتاری و گفتاری و یا جاه‌طلبی‌های فرهنگی و یا برخوردهای متزلزل و متورم در رابطه با این حادثه و یا آن شخصیت، در خویش نه به عنوان یک فرد بلکه در خویش به عنوان عنصری از تداوم فرهنگ رفتار و اندیشه در یک جامعه، دست می‌یابد.

 

خاقانی شروانی، شاعر قرن ششم هجری قمری، از شاعرانی‌است که اگر چه در زندگی روزانهی امروز ما ایرانیان، چندان نامی از او در میان نیست اما بی‌تردید، بسیاری از درس‌خوانده‌های ما و خاصه آنان که هم نسل من و یا متعلق به نسل‌های قبل از من هستند، نام او را با قصیده‌ای به یاد می‌آورند به نام «ایوان مداین» که در آن، خشم، خروش، حسرت و تازیانه‌ی کلام و بالانشینی ملامت‌بار شاعر، در آن کاملاً فریاد می‌زند. این‌که نامی از او در گذار روز، هفته و ماه و چه بسا سال و سالیان به میان نمی‌آید نه از آن روست که او شاعر چندان برجسته‌ای نیست و یا نقشی که در تحکیم زبان فارسی و ساختار آن داشته، از اهمیت کمی برخوردار است. اگر قرارباشد ده شاعر از میان انبوه شاعران کلاسیک ایران انتخاب‌شود، قطعاً خاقانی یکی از آنان خواهد‌بود. گذشته از آن، این موهبت که شاعر، نویسنده و یا شخصیتی در خلال زندگی فکری و هنری خود داشته‌باشد که کار او و کلامش، چنان رابطه‌ی مستقیم قاطعانه‌ای با سرنوشت فرهنگی، سیاسی و ادبی ما داشته‌باشد، به سادگی، نصیب همه‌کس نمی‌شود. حتی اگر این کسان، معدن دانش، خدای غرور و آفریگار کلام ریبا باشند، بازهم برای آن‌که روزانه و یا در زمان‌های بسیار کوتاه، چه به مناسبت‌های خاص و چه بی‌مناسبت، به یاد مردم بیایند، باید در آفرینش‌های کلامی خویش، دست روی حساسه‌هایی گذاشته‌باشند که با نفس‌کشیدن، با شادی، غم، غرور، شکست و پیروزی یک ملت، ارتباط مستقیم بیابد. کسانی مانند فردوسی، مولوی، حافظ، خیام و سعدی، این جایگاه خاص را به سادگی به کف نیاورده‌اند. حتی چه بسا خود آنان هرگز در دوران حیات خویش، تصور آن را نداشته‌اند که روزی در نَفَس‌های گرم یک ملت جاری‌شوند و حتی در مستی و راستی آنان، جادوی اندیشه و کلام خود را بریزانند.

 

شاید این قصیده، آن‌‌چنان که در خلال یک صد سال اخیر، پس از جنبش مشروطه بر ذهن ایرانیان آگاه و تپنده برای وطن و آبادی آن تلنگر زده‌است، در طول هفتصد هشتصد سالی که از عصر خاقانی می‌گذرد، چنان نکرده‌است. استقرار روزافزون دمکراسی در کشورهای مختلف جهان، خواست و آرزوی بهترشدن رفاه اجتماعی، تمایل به گسترش هرچه بیشتر عدالت همگانی و حکومت قانون در مناسبات اجتماعی کشورهای مختلف جهان، ذهن بسیاری از هموطنان ما را که با پژوهش و مطالعه سرو کار داشته‌اند، به خود مشغول داشته‌است. زیرا مستقیم و غیر مستقیم، در پی علت پیشرفت‌های فکری، اجتماعی و اقتصادی سرزمین‌هایی برآیند که گام‌های بزرگی در تحول ساختار حکومت فردی به ساختار حکومت‌های دمکراتیک برداشته‌اند. شعر پردریغ و خروشمندانه‌ی خاقانی، ششصد سال پس از سقوط حکومت ساسانیان و ویرانی طاق کسری به دست اعراب، در همین راستا، با همه‌ی موج‌موج پرتلاطم دریغ و دردی که برآن حاکم‌است و همچنین طعن و تسخر غریبی که در فضای آن موج می‌زند، اینک ذهن بسیارانی را به فضای تصویری خاقانی می‌برد و اندیشه‌های متنوع و گوناگونی را در ذهن‌ها زنده می‌سازد. آن حس سوزنده‌ی غریبی که هشتصد سال قبل، در جان خاقانی شیروانی افتاده‌بوده، امروز همچنان در جان بسیارانی از آرزومندان رشد فرهنگ و شکوفایی زندگی، شعله برمی‌انگیزد.

 

خاقانی نیز از شاعرانی است که تقریباً از همان دوران کودکی، در فضای زندگی خانوادگی من مطرح بوده‌است. پدرم که از طریق کتاب غیر‌دولتی کلاس ششم ابتدایی خویش، با قصیده‌ی «ایوان مداین» خاقانی آشنا شده‌بود، آن را نه یکی از بزرگ‌ترین اشعار زبان فارسی، بلکه بزرگ‌ترین و بهترین شعر زبان فارسی تلقی‌می‌کرد. البته او «حق»‌داشت و ما هم که هنوز هم به سطح دانش او نرسیده‌بودیم و همه‌چیز را در ذهن خود به گونه‌ای معصومانه انبار می کردیم، «حق»‌داشتیم. در خانه‌ی ما، پدرم باسواد باسوادان‌بود. سواد خواندن و نوشتن وی، همراه با تجربه‌ی زندگی که در آن هنگام، وی در آستانه‌ی پنجاه‌سالگی در خود گردآورده‌بود، همه‌ی مدعیان و رقیبان فکری و تجربی ریز و درشت را از میدان به در می‌کرد. این اعتراف گفته و ناگفته از سوی اطرافیان، در او «غرور» باطراوتی را ریشه‌دار کرده‌بود. این غرور می‌گفت که او هم خوب می‌فهمد و هم خوب تعبیر می‌کند و هم کمتر دچار اشتباه می‌شود. با چنین ذهنیتی، پدرم ادعا می‌کرد که شعر «ایوان مداین» در چنان جایگاه بلندی قرارگرفته‌است. این را بگویم که پدرم نه شاهنامه‌ی فردوسی را خوانده‌بود و نه دیوان دیگر شاعران فارسی زبان‌را. اما بی‌تردید، نام شماری از آنان را از جمله، سنایی، خیام، مولوی، حافظ، سعدی و شیخ‌عطار را شنیده‌بود و چه بسا این جا و آن جا، بیتی از آن‌یک یا مصراعی از این یک‌ را در محفل‌های گوناگون شنیده‌بود. همین شنیده‌ها، در ذهن او تصویری از شاعران مورد نظر را در ذهن وی شکل‌داده‌بود که وقتی آن‌ها را با خاقانی مقایسه می‌کرد، هیچ‌کدام را انگشت کوچک او هم به تصور نمی‌آورد.

 

خاقانیِ بزرگ، غُرنده و متلاطم او، فقط در شعر «ایوان مداین» تجلی‌داشت. پدرم حتی دیوان خاقانی را، نه دیده‌بود و نه خوانده‌بود. این را در آن روزهای خدایی «ادبی» وی، نمی‌دانستم. اما سال‌ها بعد، توانستم تمامی منابع «مطالعاتی» پدر را ردیابی‌کنم و بفهمم که او چه خوانده است و چه نخوانده‌است. برای وی، همان قصیده‌ی غَرّا، نهیب‌زن و سرشار از غم وطن، کافی‌بود. او بارها می‌گفت:«من نمی‌فهمم چرا شاعران دیگر، این همه پرحرفی می‌کنند؟ بی‌خود نیست که حتی در روزگار ما، کسی که لاطائل می‌بافد و حرف خویش را نمی‌فهمد، به او می‌گویند «شعر می‌بافد». به نظر من همین یک شعر کافی بوده است که خاقانی، خاقانی شود. حتماً بقیه‌‌ی اشعارش چنگی به دل نزده است و نمی زند و گرنه آن‌ها نیز به اندازه‌ی «ایوان مداین» معروف می‌شدند. شعر ایوان مداین خاقانی اگر یک«رو» داشته‌باشد، معنی‌های آن، هزار آستر دارد.» من نمی‌دانم او این اصطلاح را از چه کسی شنیده‌بود. اما آنقدر در خانه‌ی ما ازدهانش شنیده‌بودیم که همه، تکیه‌گاه معنایی سخن پدر را می‌فهمیدیم. او این قصیده را، بارها و بارها خوانده‌بود و برای هربیت آن با توجه به فضای ذهنی خویش، تفسیرهای مفصل‌داشت. تفسیرهایی که نه نشان از عمق دانش او می‌داد و نه نشان از کاوندگی در اشعار دیگر این شاعر و یا شاعران نام‌آور زبان فارسی. او می‌گفت و با اطمینان و اعتقاد می‌گفت:«هیچ شاعری را سراغ‌ندارم که درد تنهایی یک ملت را تا این حد و با این سوز و گداز به شعر درآورده‌باشد.» البته پدر من «جرأت» داشت که می‌توانست ناخوانده، ملا باشد و همه‌چیز را دور از لمس واقعیت، قاطعانه حدس بزند.

ادامه دارد


بخش دوم این نوشته را در این‌جا بخوانید.

http://barikeha.blogfa.com/post-328.aspx

احمد کسروی، اندیشمندی ناشکیبا (13)


در شماره‌ی پیشین، سخنان آقای مکنونی، هنوز هم بیشتر از پیش، ابعادی از شخصیت کسروی را در برابر ذهن ما قرارداد. اینک به آخرین بخش از این گفتار در باره‌ی احمد کسروی توجه می‌کنیم.

 

در خلال صحبت‌های آقای مکنونی، چنین به نظر می‌رسید که همه احتیاج به یک استراحت کوتاه مدت داشتند. از زمانی که او میدان‌دار صحبت‌شده‌بود، تقریباً بدون وقفه، رشته‌ی کلام را به دست‌داشت. هرچند این‌جا و آن‌جا، آقای منزّه توانسته‌بود، قدمی به جلو بگذارد و حرفی را مطرح‌کند. وظیفه‌ی میزبانی وی، حکم می‌کرد که دوست قدیم خویش را به چالش‌نکشد. هرچند از لابلای صحبت‌های شخص مکنونی، شعله‌های این به چالش‌کشیدن، بیش و کم سرمی‌کشید و دوباره فرو می‌خفت. زمان آن رسیده‌بود آقای منزّه به آشپزخانه برود تا با آوردن چای تازه‌دمی که لحظاتی قبل فراهم شده بود، تغییر مثبتی در فضای محفل، ایجادکند. نوشیدن چای تازه‌دم، طبعاً برای همه، بسیار لذت‌بخش‌بود. از طرف دیگر، ساعت از دوازده ی ظهر گذشته‌بود. برای ما فرصت چندانی باقی‌نبود که بتوانیم از آن محفل، هرمقدار که می‌خواهیم بهره‌ببریم. این را، هم میزبان ما آقای منزّه می‌فهمید و هم مهمان ناخوانده‌ی ایشان آقای مکنونی. به همین دلیل، آقای مکنونی، در حالی که آخرین قطرات چای را در لیوان کمرباریک خویش، سر می‌کشید، گفت:«ممکن است دوستان ما و دوست بزرگوار بنده آقای منزّه از این‌که مدت زیادی، شنونده بوده‌اند، خسته شده‌باشند. به همین جهت، تلاش می‌کنم که بخش آخر صحبت‌های خود را در باره‌ی احمد کسروی را با اختصار هرچه تمام‌تر برگزارکنم و از خدمتتان مرخص‌شوم تا شما مجال بیشتری برای حرف‌های خودتان داشته‌باشد.»

 

من در جواب آقای مکنونی گفتم:«مطمئن باشید که صحبت‌های شما برای من و دوستم فیروز، بسیار سودمند بوده‌است. در این نکته، تردید نکنید. از سوی دیگر باید بگویم که متأسفانه، وقت زیادی برای بیشتر ماندن نداریم. حداکثر که بتوانیم در خدمت شما و آقای منزّه باشیم تا ساعت یک و نیم بعد از ظهر است. پس از آن، باید خود را با عجله به گاراژ برسانیم و راهی شهر خودشویم.» آقای منزّه نیز با کمی سرسنگینی و ملال خاطر گفت:«همه‌ی ما از فرمایشات شما بهره برده‌ایم و می‌بریم. این دوستان عزیز، اگر قرارباشد که بخواهند چیزی بیاموزند و آن را در ذهن خود نگاه‌دارند، باید فضایی دور از نگرانی و عجله در ذهنشان حاکم‌باشد. از آن‌جا که آنان می‌خواهند به شهرستان خود برگردند، اگر چه ساعت حرکتشان، مقداری هم تغییر کرده اما باوجود این، باید وقت کافی در اختیار داشته‌باشند.» درست‌است که از صحبت‌های آقای مکنونی چیز زیادی نمانده‌بود اما آقای منزّه، در عمل، فرصتی نمی‌یافت تا بتواند آن‌گونه که دوست‌داشت، برای ما از تجربیات خویش سخن‌بگوید. البته برای ما فرقی نمی‌کرد که گوینده‌ی آن سخنان خوب و دلنشین، آقای منزّه باشد یا مکنونی. هرچند در عمل، به ما ثابت‌شد که دانش و قدرت تجزیه و تحلیل آقای مکنونی، در سطحی بسیار فراتر و عمیق تر از نگاه و دانش آقای منزّه بوده است. با وجود این، از دیدگاه منطق و انصاف، من کاملاً به آقای منزّه حق می‌دادم که نه کمی، بلکه زیادتر از آن، دلگیر باشد. اصولاً قرار برآن نبود که در خانه ی آقای منزّه، کس دیگری جز او و ما دونفر حضور داشته‌باشد. آقای مکنونی، میهمان ناخوانده‌ای بود که در عمل، خود را به آن جمع تحمیل‌کرده‌بود. گذشته از این ها، اصولاً قرار برآن هم نبود که او میدان سخن را به دست‌گیرد. اما در عمل، توانست از موقعیت میهمان‌بودن خویش بهره جوید. این نکته نیز قابل انکار نبود که من و فیروز، از آمدن به خانه‌ی آقای منزّه، کاملاً راضی‌بودیم و صد البته دوست‌داشتیم که در فرصتی دیگر و نه با چنان عجله‌ای، پای صحبت‌های وی نیز بنشینیم.

 

در این جا، آقای منزه، افزود:«ما آماده‌ایم تا صحبت‌های شما را در مورد برخورد کسروی با زبان فارسی نیز به اختصار گوش‌کنیم.» آن‌گاه آقای مکنونی، شروع به صحبت‌کرد:«واقعیت آنست که نگاه کسروی حتی به زبان، نگاه غریبی است. جهانی که او درپی آنست، جهان رانده شده‌ها و تنهایانست. نه تنها جهان رانده‌شده‌های فکری، فلسفی، ادبی، عرفانی بلکه حتی جهان رانده شده‌های زبانی. دنیای فکری کسروی اگر عملی بشود، دنیای بسیار خلوتی‌است. در آن، تنوع، شور و نشاط، رقص و پایکوبی و سرمستی و رندی، طنز و تسخر، جایی ندارد. در عوض هرچه هست زبان پرخاش‌جویانه، خرده‌گیرانه و تلخی است که چشم انسان را به خود می‌کشاند. حتی زبان از سوی او، در فقیرانه‌ترین شکل آن به جلوه درمی‌آید. کسروی در نگرش خویش به بسیاری چیزها، نگرشی نژادپرستانه‌‌دارد. شاید به کار بردن این اصطلاح، دقیقاً رساننده نباشد اما اگر آن را بازکنیم، انسان بیشتر می‌تواند، عمق آن‌را دریابد. کسروی، هیچ تفکر و قومی را که سودرسان نباشد و رنگ و بوی ایرانی هم نداشته‌باشد، نمی‌پسندد. غرضم از سود رسان نه آنست که برای او و منافع مادی وی باشد. و نه حتی دقیقاً برای انباشتن مال. زیرا چنان که قبلاً هم گفته‌بودم، کسروی از این مقوله‌ها، فاصله‌ی بسیار داشته‌است. باید بگویم که از شاعران ایران به غیر از فردوسی و سعدی، تقریباً بقیه‌ از نگاه او مردودند. چه بسا اگر فردوسی به تاریخ باستان ایران توجهی نداشت، او نیز می‌توانست در معرض خرده‌گیری و تحقیر و تمسخر او قرار گیرد. نگاه نژادپرستانه‌ی او به زبان از آن‌روست که وی می‌خواهد زبان فارسی از آمیزش با هر زبان دیگر و خاصه عربی، به کلی فاصله داشته‌باشد. همین نکته، وی را واداشته که به واژه‌سازی‌های خاص خود بپردازد. آن‌هم از نوعی که فقط می‌تواند برای خود او مقبول و مطبوع‌ واقع‌گردد.»

 

«گذشت زمان در خلال این چند دهه، چه از زمان به کارگیری این زبان در نوشته‌هایش و چه بعد از مرگ وی، نشان‌داده که جامعه‌ی ادبی و زبانی ایران، به واژه‌های غریب، مُرده و خالی در روزگار کنونی که از سوی او مطرح شده، هیچ توجهی نداشته‌است. وقتی که او در این زمینه‌ها صحبت می‌کند، چنان دیدگاه دور از شناخت، دور از واقعیت و دور از جهان‌بینی یک انسان پخته‌ را دارد که جایی برای یک بده بستان فکری، باقی نمی‌گذارد. ای‌کاش او می‌توانست با کنارگذاشتن واژه های عربی، از واژه‌هایی استفاده‌کند که برای مردم و خوانندگان قابل فهم بود. کسانی که در جهان امروز، از خالص بودن دین، از خالص‌بودن نژاد، زبان، فرهنگ و پدیده‌های اجتماعی صحبت می‌کنند، یا به کلی و آگاهانه در پی هدف‌های سیاسی خاصی هستند و یا در آن ابعاد، انسان‌هایی عقب‌مانده و جزم‌اندیشند. من گمان نمی‌کنم که کسروی در پی چنان هدف‌های سیاسی خاصی، دست به قلم برده‌بود. اما من در جزم‌اندیشی متعصبانه و نگاه تنگ او به بسیاری از پدیده های پیرامونی‌اش، کمترین تردیدی ندارم. به یاد بیاوریم که همین نگاه‌های جزم‌اندیشانه به پدیده‌ی نژاد، فاجعه‌ی کوره‌های آدم‌سوزی هیتلر را پدیدآورد. همین نگاه متعصبانه به سوسیالیسم خالص و انسانِ بری از اندیشه‌های غیر سوسیالیستی، در کامبوجِ دهه‌ی هفتاد میلادی، فاجعه‌ی قتل و عام چندین میلیون نفر از مردم آن کشور را از سوی رژیم «پُل پُت» دامن‌زد.

 

هیچ‌کس در هیچ نقطه‌ از جهان، نمی‌تواند با قاطعیت، بر خالص‌بودن یک نژاد، یک‌زبان و یا فرهنگ اصرار ورزد. اگر در این میان، فرهنگ شماری از قبایل دور افتاده از تمدن انسانی را در برخی از جنگل‌های آمازون و یا در برخی از مناطق آفریقا، فرهنگی خالص به شمار بیاوریم، سخن نابجایی نگفته‌ایم. اما این خالص‌بودن نه با تمایل آنان بلکه به علت شرایط جغرافیایی خاص برآن‌ها تحمیل شده‌است. آیا چنان فرهنگی که خالص هم هست، می‌تواند در میان آن قبایل، از نظر غنا و عُمق، فرهنگ افتخارآمیزی هم باشد؟ پاسخ آنست که اصولاً در آن جوامع، فرهنگی رشد نکرده‌است. آن‌چه بوده، میراث هزاران‌ساله‌ی قومی بوده که بی‌هیچ رشد،  افزایش و یا کاهش، از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته‌است. اگر تغییری هم پدید آمده که قطعاً باید آمده باشد، از نوع تغییرات تمدنی جوامعی که با هم در ارتباط و آمیزش هستند، نبوده و نیست. از این رو، چندگانگی و تنوع فرهنگ و زبان و نژاد، نه تنها چیزی را خراب نمی‌کند که بر غنای آن نیز می‌افزاید. مشکل ذهنی کسروی در آن‌بود که فکر می‌کرد هرچیزی که خالص باشد، افتخارآمیزتر و ارزشمندتر است. شاید بشود این خالص بودن را برای طلا و نقره و یا چیزهایی از این دست، یک مزیت شمرد اما نه برای فرهنگ و تمدن انسانی که هرچه هست، قبل از آن که نام قبیله، کشور، نژاد و یا حکومتی را برپیشانی خود داشته‌باشد، نام انسان را به طور عام برخود دارد. کسروی در این زمینه، کمبودهای بسیارداشت.

پایان 

 

از شماره‌ی آینده، گفتار دیگری منتشر خواهد شد با نام «خاقانی شاعر غرور و آزمون»

احمد کسروی، اندیشمندی ناشکیبا (12)


سخنان پخته و غیرجانبدار آقای مکنونی در مورد برخورد احمدکسروی با شعر فارسی و شخصیت‌های برجسته‌ی آن از جمله حافظ، مولوی، عطار و نیز کسانی همچون ابوسعید ابوالخیر، تنها می‌توانسته عمق اندیشه‌های کژ و مژ مردی را نشان‌دهد که شاید لازم می‌بوده‌است در یک کشور صنعتی به دنیا می‌آمده تا درآن‌جا، همه‌ی انسان‌ها می‌بایست در کار تولید مادی و محصولات مصرفی، از صبح تاشام کارکنند. هرگونه تولید فکری و ادبی، از آن‌جا که در پایان روز، نه به نان ختم می‌شود و نه به آب، می‌بایست یکسره ممنوع‌گردد. پرسشی که در نوشته‌ی پیشین از سوی آقای مکنونی مطرح شده‌بود، آن‌بود که آیا واقعاً احمدکسروی، نوشته‌های منتقدان و شارحان برجسته‌ی داخلی و خارجی را در باره‌ی اهمیت و نقش شخصیت‌هایی که از سرمایه‌های تردید ناپذیر فرهنگ و فکر ما هستند، نخوانده‌است؟ جواب این این پرسش را او، در این بخش، در اختیار ما می‌گذارد.

 

«طبیعی‌است که جواب به این پرسش‌ها چندان ساده نیست. نه می‌توان قاطعانه گفت که او در دوران حیات خود، چنان پژوهش‌هایی را خوانده‌است و نه می‌توان گفت نخوانده‌است. ممکن‌است شماری بر طرح این نوع پرسش‌ها خُرده بگیرند که خواندن و نخواندن کسروی، فهمیدن یا نفهمیدن او، چه مشکلی را در رابطه با آن چه او گفته و نوشته‌است، حل می‌کند. من نیز با این فکر، به طور بنیادی، موافقم. تصورمن آنست که در ادبیات هر کشوری، پیدایش چنین کسانی که هم زمینه‌ی اندیشه‌وری داشته‌باشند و هم در عمل، رفتار غیر اندیشمندانه و ویران‌گر از خود بروزدهند، چندان معمول و فراوان نیست. آن‌هم نشان‌دادن رفتار یورش‌گر نسبت به استوارترین ستون‌های فکر و ادب یک کشور، از موردهای بسیار کمیاب‌است. البته، همیشه کسانی بوده‌اند که در دوره‌هایی از زندگی خویش، نسبت به یک یا دو شاعر یا نویسنده، نگاهی غرض‌ورزانه و کم‌شمارانه داشته‌اند. اما هرگز پیش نیامده‌است که شخصی در مقامی فروتر از همه‌ی آنان، ادعاهایی این چنین بزرگ و سرنوشت‌ساز داشته‌باشد. در تاریخ و همچنین در باره‌ی زندگی «هانس کریستیان اندرسن/Hans Christian Andersen» نویسنده‌ی دانمارکی تبار، می‌خوانیم که او تقریباً در بیشترین دوران عمر خویش، مورد بی‌مهری بیشترین محافل ادبی و فرهنگی  دانمارک قرارداشته‌است. در دورانی که در حال رشد فکری و هنری بوده، بیشترین کارشکنی‌ها و تحقیرها و به تمسخرگرفتن ها، علیه او اعمال می‌شده است. در حالی که او وقتی از دانمارک بیرون می‌رفت و به هرکشوری که پا می‌گذاشت، شاهان و شاهزادگان و نجبا، در صف بودند تا از او دعوت به عمل بیاورند تا او در محافل هنردوست آنان ظاهرگردد. برخورد مهرورزانه و سرشار از احترام آن‌ها نسبت به «هانس کریستیان اندرسن» فرسنگ‌ها از رفتار هموطنان ادیب و هنرمندش فاصله‌داشت. ناگفته نماند که در سال‌های آخر عمر، هرمقدار که توجه جهانیان به او بیشتر و بیشتر می‌شد، رنگ و بوی خُرده‌گیری محافل داخلی نسبت به وی، کم و کمتر می‌گشت. واقعیت آنست که مخالفان «هانس کریستیان اندرسن»،به او نیش و کنایه‌هایی می‌زدند و یا ایرادهایی وارد می‌کردند که بیشتر خُردسالانه و بهانه‌گیرانه می‌نمود تا برخوردی جدی و کاونده. طبیعی است که این وضع، او را به شدت آزرده می‌ساخت.»

 

«اما نیش و کنایه‌ها و تحقیر و بدشماری‌های کسروی نسبت به شخصیت‌های بزرگ ادبی و عرفانی ما، اگر چه شباهت هایی با محافل هنری دانمارک نسبت به «هانس مریستیان اندرسن» دارد اما در عُمق، تقریباً از مقوله‌ی دیگری‌است. ممکن‌است در این میان، آن‌چه حاصل کار کسروی است، آن‌قدر بیمارگونه و نادرست و کین توزانه‌ باشد که موضوع خواندن یا نخواندن، فهمیدن یا نفهمیدن پیام آن‌ها و محتوای آثارشان از سوی وی، از موضوع های درجه دوم قلمداد گردد. از طرف دیگر، توضیحی را که می‌خواهم در این‌جا بیاورم، توضیحی نیست که بتوانم آن را با اطمینان خاطر مطرح‌کنم. وقتی اطمینان خاطر مطرح نیست، بیشتر بر حدسیات شخصی من استوار‌است. از این رو، ممکن‌است در پاره‌ای موارد، درست‌باشد و در بسیاری موارد غلط. اما گذشته از گمان‌‌هایی این‌چنین، نتیجه‌ی کار همان‌است که هست. من در این بُعد از دریافت‌ها، کسروی را در مجموع، مردی «عمل‌گرا» و «حاصل‌‌پسند» ارزیابی می‌کنم. حتی انتخاب رشته‌ی وکالت در دادگستری نیز با مَنِش و روش وی، می‌توانسته سازگاری داشته باشد. او از آن شخصیت هایی نبوده که قادرباشد ساعت‌های طولانی در خلال روزها و هفته‌ها ساکت بنشیند، فکرکند، به عمق تاریخ نقب بزند و از درون همه‌ی این‌ها، نتایج درست و پژوهشگرانه‌ای که لازم بوده‌است، بیرون‌بیاورد. تصور من آنست که حتی شغل وکالت که برای او، نوعی درگیری با طرف مقابل موکِل او ایجاد می‌کرده، برای روحیه‌ی ناآرام و پرخاشگرانه‌ی وی، تناسب بسیار داشته‌است. نمی‌توان پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی از نوع حافظ، مولوی و یا عطار، سنایی و ابوسعید را با چنان جسارتی که حتی پایه‌های استدلالی هم ندارد، به کلی بی‌ارزش و باطل‌شمرد و به جای آن، معیارها و ارزش‌های ذهنی خویش بر فراز همه‌ی آن‌ها قرارداد. نمی توان آن‌ها را از چپ و راست، فراز و فرود مورد دقت موشکافانه قرارداد و در همه‌ی این حالات، حکم مرگ یکایک آن اندیشه‌ها و دریافت‌های ارزشمند را نیز صادرکرد.»

 

«نمی‌توان از تاریخ «حال» و «گذشته»‌ی یک کشور، نیز اطلاعات دقیق‌داشت و بازهم به همان نتایجی‌رسید که کسروی رسیده‌است. خاصه آن که در این زمینه و با این شیوه‌ی تفکر، هیچ فرد دیگری در کشور ما، تا کنون چنین حضور نفی‌کننده‌ای نداشته‌است. حتی کار بررسی «تاریخ هیجده‌ساله‌ی آذربایجان» از سوی او، بیشتر کاری‌است که مبارزات عملی را دور از نتیجه‌گیری‌های تحلیلی و تاریخی یا حتی فرهنگی و اجتماعی، مورد بررسی قرارداده‌است. در حالی که در همین دو سه سال اخیر، مرد محققی به نام مرتضی راوندی(1) که اتفاقاً خود او نیز وکیل دادگستری‌است، دست به کار پژوهشی جالبی زده‌است. بدین معنی که مشغول نوشتن تاریخ اجتماعی ایران از دیدگاهی‌است تحلیل‌گرانه و بسیار صبورانه. من نمی‌دانم که این تاریخ، چند جلد دیگر خواهدداشت اما من که جلد اول کار او را دیده‌ام، به نظر می‌رسد که تاریخی بسیار مفصل در دست نوشتن‌دارد. تاریخی که هدفش نه بیان جنگ‌ها و درگیری‌ها به شکل کمّی و سطحی بلکه بررسی تاریخ در سایه‌ی عوامل گوناگون، از جمله جنگ‌ها، قحطی‌ها، محدودیت‌ها، باورهای مذهبی و سنتی و بسیاری نکات دیگر بوده‌است. کسروی فرسنگ‌ها از چنین شخصیت‌ها و تحلیل‌هایی فاصله‌دارد. او حتی وقتی از مردی مانند ابوسعید ابوالخیر صحبت می‌کند، او را با آن همه تواضع و محبوبیت عظیم در میان مردم، چنان به تصویر می‌کشد که انگار، امیری یا وزیری ظاهرشده که به رعیت خویش دستور می‌دهد که گدایی پیشه‌کنند تا از عهده‌ی مخارج زندگی خود برآیند. باز درجایی دیگر، تصویری که از او ارائه می‌دهد، تصویر مردی کلّاش و راهزن‌است که مریدان خود را به دزدی و گدایی وا می‌دارد تا او از قِبَل کارآنان، زندگی را با خوش‌گذرانی سپری‌سازد. چنین تصویری از ابوسعید ابوالخیر، تا کنون در قوطی هیچ عطاری نه پیداشده و نه پیدا می‌شود. اما کسروی، با خشم و تحقیری که ذهنش را برآشفته، جرأت کرده و دور از قضاوت آینده‌ی تاریخ در مورد خود، سخنانی نادرست و بیمارگونه برزبان آورده‌است. او حتی در مورد عطار که تمام عمر نه تنها به علت ثروت فردی، در رفاه به سربرده بلکه یک‌دم از کار داروگری و داروفروشی نیزفرو گذار نکرده‌است، قضاوتی دارد که جز کین و نفرت، هیچ چیز دیگر را به نمایش نمی‌گذارد.»

ادامه دارد

.............................................................................

1/ مرتضی راوندی، جلد اول تاریخ خود را در سال 1340 خورشیدی منتشرساخت. کتاب تاریخ او، هم اکنون ده جلد است. وی در سال 1292 خورشیدی به دنیا آمد و در سال 1378 نیز درگذشت.