ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش چهاردهم)


مرگ ناگهانی و ناخواسته‌ی پسر رئیس آموزش و پرورش شهرما در یک ماجرای عشقی انتقام‌آمیز، عملاً زندگی آقای «همت‌طلب» را ناخواسته، به سوی یک فضای مطلوب، دگرگون‌ساخت. از یک سو از او به دلیل دانش و بینش سالم و آینده‌نگرانه‌ای که داشت،خواسته‌شد که برای دانش‌آموزان همه‌ی مدارس شهر و همچنین پدران و مادرانشان سخنرانی‌کند تا آنان را از آن ضربه‌ی ناگهانی روحی خارج‌سازد. از طرف‌دیگر، همین عوامل موجب‌شد تا رئیس آموزش و پرورش که دیگر نمی‌خواست پس از مرگ فرزندش در شهر ما بماند، او را به عنوان جانشین احتمالی خود به مدیرکل آموزش و پرورش استان پیشنهاد‌کند. پیشنهادی که پس از بررسی‌های لازم، مورد قبول نیز واقع‌شد و آقای همت‌طلب در عرض مدت کوتاهی که به عنوان دبیر ادبیات و عربی وارد شهر ما شده‌بود، به مقام ریاست آموزش و پرورش شهرما منصوب شده‌‌بود.  

 

آقای «همت‌طلب» در سخنرانی خداحافظی خویش با کارکنان و دانش‌آموزان مدرسه‌ی ما چنین‌گفت:«دوستان گرامی! سیر رویدادهای این دو هفته‌ی اخیر چنان سرعت نابهنگامی داشته که حتی مرا نیز گیج کرده‌است. اما واقعیت آنست که ما نه توان مقابله‌ی دقیق و حساب‌شده با برخی حوادث را داریم و نه پیش‌بینی همه‌ی حرکت‌ها و واکنش‌های پس از آن را می‌توانیم در برابر خود داشته‌باشیم. قبل از هرچیز باید این را بگویم که من از روزی که شغل کارمندی را در رابطه با رشته‌ی تحصیلی دیگرم رهاکردم تا به صف معلمان بپیوندم، همیشه خود را معلم دانسته‌ام و صد البته خواهم دانست. مأموریت‌های اداری، برای من موقعیت‌های مادام‌العمر را ندارند. یک‌روز هستند و روز دیگر ممکن‌است نباشند. اما نقش معلمی را هیچ‌کس نمی‌تواند از من‌بگیرد. حتی زمانی که به عنوان معلم، به این‌کار مشغول‌نباشم و یا بازنشسته شده‌باشم. در همه‌ی این حالت‌ها، باز هم کار من آموزاندن و آموختن‌است. تداوم این ویژگی تا زمانی که نفسی بیاید و توانی در تن وجود داشته‌باشد، همچنان جلوه‌ی خلل‌ناپذیر خویش را خواهدداشت.

 

اعتقاد من آنست که آموزش و پرورش اندیشه‌ها و افکار نسل‌ها در هرکشوری، از بزرگ‌ترین سرمایه‌گذاری‌های ممکن‌است. من با آگاهی به این سرمایه‌گذاری بزرگ‌است که تلاش خواهم‌کرد که در این شهر و روستاهای اطراف آن، تا ان جا که مقدورم باشد، نگذارم که حتی یک کودک از تحصیل محروم‌شود. دیشب حتی در عالم خواب، رؤیاهایم نیز در پیرامون همین موضوع می‌چرخید که چگونه می‌توانم فرزندان این سرزمین کوچک را که شهرما و روستاهای تابعه‌ی آن نام‌دارد، از ویروس بیسوادی پاک‌سازم. البته این‌کار به تنهایی از دست سازمان آموزشی ما برنمی‌آید بلکه شدیداً به همکاری شهرداری، شهربانی، فرمانداری و حتی دیگر ادارات از قبیل شرکت نفت، اداره‌ی کشاورزی و غیره و غیره احتیاج‌داریم. ما تلاش‌خواهیم کرد که به پدران و مادرانی که از سر فقر، به کار فرزندان خود احتیاج دارند، کمک‌کنیم تا معادل همان کار و درآمد فرزندان خود را از ما دریافت‌دارند تا فرزندانشان بتوانند به تحصیلات خود، دست‌کم تا پایان دبیرستان ادامه‌دهند. نکته‌ی بعدی در حوزه‌ی برنامه‌های من آنست که بتوانیم مدرسه‌های بیشتری بسازیم و یا ساختمان‌های آن‌ها را اجاره‌کنیم تا کلاس‌های درس، خیلی شلوغ نباشد و معلمان آن‌ها، وقت و امکان لازم را برای رسیدگی به وضع درسی دانش‌آموزان داشته‌باشند.

 

به اعتقاد من اگر کلاس درسی، بیشتر از بیست و پنج تا سی شاگرد داشته‌باشد، کنترل آن از دست معلم خارج می‌شود. معلم باید فرصت داشته‌باشد که به یکایک دانش‌آموزان و مشکلات آن‌ها رسیدگی‌کند. ما برای این کار نیز از همه‌ی مردم و از همه‌ی مؤسسات دولتی و غیردولتی، درخواست همکاری و کمک خواهیم‌کرد. نکته‌ی دیگری که من سخت به آن علاقه‌دارم، بالابردن آگاهی فرهنگی و اجتماعی مردم است از طریق برگزاری سخنرانی‌ها، شعرخوانی‌ها و مسابقات سالم میان جوانان و نوجوانان. از این رو، من در صدد هستم که در این شهر، در درجه‌ی اول یک کانون فرهنگی ایجادکنم و اگر گشایشی حاصل‌شد، آن‌را به دوتا کانون فرهنگی برای جمعیت شهر از نظر جغرافیایی، ارتقاء دهم. در این کار نیز بدون کمک مردم و مؤسسات دولتی، کار ما به شکلی که آرزو می‌کنیم، ازپیش نخواهد رفت. البته این نکته را در این‌جا من با صدای بلند اعلام می‌دارم که مقام‌ها و منصب‌ها اگر ارزشی هم داشته‌باشند -که البته دارند-، این ارزش را از انسان‌ها می‌گیرند. این ما هستیم که باید با کار درست و خلاق خویش، به منصب‌ها اعتبار ببخشیم و گرنه منصب‌ها به خودی خودی، اعتباری برما نمی‌افزایند. اگر هم بیفزایند، کاملاً گذرا و موقت‌است.»

 

سخنرانی آقای «همت‌طلب» نه تنها مدیر مدرسه و آموزگاران آن را بر سرشوق آورده‌بود بلکه بیشتر دانش‌آموزان، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. زیرا معلم مدرسه‌ی آنان، از یک‌طرف یک‌شبه، ره صدساله رفته‌بود و از طرف دیگر، وعده هایی که می‌داد اگر در عمل پیاده می‌شد، از شهر ما دست‌کم، چهره‌ای نمونه برای سراسرکشور ارائه می‌داد. سخنان رئیس آموزش و پرورش جدید نه تنها در شهر ما انعکاسی تحسین‌برانگیز داشت بلکه حتی در یکی دوروزنامه‌ی مرکز استان نیز با تفسیرهای بسیار مثبتی روبرو شده‌بود. هنوز یک‌ماه از آغاز کار رئیس جدید آموزش و پرورش نگذشته‌بود که دو تغییر ناگهانی مثبت در شهر ما آشکارشد. تغییر اول آن که کلاس‌های اول تا پنجم مدرسه‌ی ما که خیلی شاگرد داشت، به دو کلاس تقسیم شدند. بدین معنی که پنج معلم و پنج کلاس جدید، به معلم‌ها و کلاس‌های مدرسه افزوده‌شدند. مدرسه‌ی ما به طور موقت، یکی از ساختمان‌های چسبیده به آن را که ظاهراً خالی بود و یا چندان مورد احتیاج نبود، اجاره‌کرد و کلاس‌های جدید به آن‌جا انتقال‌یافت.

 

مورد دوم آن‌که مدیر مدرسه‌ی ما اعلام داشت که از هفته‌ی آینده، هر هفته یک سخنرانی در کانون فرهنگی «ابوسعید ابوالخیر» که به دستور رئیس جدید آموزش و پرورش بنیان‌گذاری شده، برگزارخواهدشد. جالب آن که سخنرانی نخستین آن مربوط به شخص «ابوسعید ابو‌الخیر» است. ساعت سخنرانی‌های هفتگی، ساعت شش بعد از ظهرچهارشنبه شب‌هاست. چهارشنبه‌شب‌ها از آن جهت انتخاب شده‌بود که این سخنرانی‌ها، مانع مسافرت‌های احتمالی مردم در پنجشنبه‌شب‌ها نشود. مدیر مدرسه به همه‌ی دانش‌آموزان و آموزگاران، توصیه کرده‌بود که به دوستان و آشنایان خود بگویندکه در صورت امکان ،در این سخنرانی آغازین کانون فرهنگی ابوسعید، حضور به‌هم رسانند. البته محل سخنرانی، به طور موقت به سالن اجتماعات شهرداری انتقال یافته‌بود تا آن که آرام آرام، خود آموزش و پرورش، سالن اجتماعات آبرومندی برای خود دست‌و پا‌کند. این نکته را نیز از یکی از دبیرانمان شنیدم که گفته‌بود آقای «همت‌طلب»، مسؤلیت این کانون را به طور موقت بردوش مدیر مدرسه‌ی ما گذاشته‌بود که باز بیشتر از هرکس دیگری، او را می‌شناخت. من به حکم همدلی ویژه‌ای که با آقای «همت‌طلب» داشتم نه تنها به پدرم در باره‌ی آن‌شب و موضوع سخنرانی اطلاع‌دادم  بلکه به همه‌ی دوستان و آشنایانم نیز این خبر را رساندم.

ادامه‌دارد

ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش سیزدهم)


در بخش دوازدهم به آن‌جا رسیدیم که آقای «همت‌طلب»، پس از تعطیلات تابستان، درس خود را در دبیرستان‌های شهر ما آغازکرد. در اول کار، شایعاتی عمدتاً مشکوک و منفی در پیرامون او جریان‌داشت. شایعاتی که می‌شد ریشه‌ی آن‌ها ‌را در توانایی علمی و ادبی او از یک‌طرف و حسادت همکاران دیگر او جستجوکرد. همکارانی که حضور او را به عنوان یک نورسیده، موجب کسادی بازارخویش تصورمی‌کردند. در این میان، حادثه‌ی مرگ پسر رئیس آموزش و پرورش شهرما موجب شد که آقای «همت‌طلب» به خواهش رئیس دبیرستان ما، در مراسم یادبود او سخنرانی بسیار عاقلانه، ادیبانه‌ و عاقبت‌اندیشانه‌ای داشته‌باشد که همین کار موجب‌شد که تقریباً نظر مخالفان و شایعه‌پردازان نیز نسبت به او برگردد و رنگ و بوی مثبت و احترام آمیزی را به خود بگیرد.

 

خبر سخنرانی مؤثر، باشکوه و ادیبانه‌ی آقای «همت‌طلب» در عرض همان روز، در همه‌ی شهر انعکاس‌یافت. آن‌هم انعکاسی بسیار مثبت و سازنده. روز بعد، رئیس آموزش و پرورش در اوج تأثر و اندوه، به رؤسای دبیرستان‌ها توصیه‌کرد که از «همت طلب»دعوت‌کنند تا برای دانش‌آموزان دبیرستان‌های دیگر نیز سخنرانی‌کند نه از آن جهت که مجلس یادبود مجددی برای فرزندخود او برپاشده‌باشد بلکه برای آن‌که از وقوع حوادثی از این دست، به شکل تأثیرگذارنده و آگاهگرانه‌ای، جلوگیری به عمل‌آید. طبیعی‌است که برگزاری سخنرانی‌هایی این چنین، دیگر با تشویق دوستان و خواهش آنان نبود که می بایست برگزار می‌شد بلکه به دستور مستقیم رئیس آموزش و پرورش شهرانجام می‌گرفت که وی را مأمور این‌کار کرده بود. گذشته از مدارس دخترانه و پسرانه، حتی مجالس دیگری نیز در همین راستا اما این‌بار برای پدران و مادران دانش‌آموزان، بازهم به دستور مجدد رئیس آموزش و پرورش، برگزارشد که همه می‌بایست در ساعت‌های معینی از روز، کارخود را رهاکنند و به سالن آبرومندانه و بزرگ شهرداری بیایند. علت این‌که سالن شهرداری را انتخاب‌کرده‌بودند، آن‌بود که آموزش و پرورش شهر ما چنان سالن بزرگی نداشت که بشود در چنان مواقعی، به شکل پُر و پیمان از آن استفاده‌کرد.

 

هنوز یکی دوهفته از این ماجرا نگذشته‌بود که آقای «همت‌طلب»، بدل به یکی از شخصیت‌های بزرگ شهر ما شده‌بود. همه‌جا صحبت از دانش او چه در زمینه‌ی ادبیات فارسی و چه در زمینه‌ی ادبیات عرب‌بود. تازه، وقتی که بزرگان شهر، دریافته‌بودند که چنین آدم متواضع، آرام و دانشمندی، یک لیسانس دیگر هم دارد که در زمینه‌ی علوم سیاسی‌است، میزان احترام خاص و عام به او هنوز هم افزایش بیشتری‌یافت. در این ماجرا، سه نکته در شخصیت وی، توجه همه را بیش از پیش به خود جلب کرده‌بود. نکته‌ی اول، دانش گسترده‌ی آقای «همت‌طلب» در زمینه‌ی ادبیات کلاسیک ایران، ادبیات عرب و همچنین بخشی از ادبیات معاصر ایران بود. نکته‌ی دوم، تواضع بسیار چشمگیری بود که در شخصیت او به سادگی خود را نشان می‌داد. نکته‌ی سوم، توانایی او در انتقال مفاهیم‌بود که زبان بسیار نرم، گیرا و گرمی داشت. هنوز دو سه هفته‌ای از این ماجرا نگذشته‌بود که گفته‌شد، رئیس آموزش و پرورش که اهل شیراز بود، می‌خواهد از این شهر نقل مکان بکند. ظاهراً این کار به خواست خود او بوده و مدیر کل آموزش و پرورش استان نیز با آن موافقت کرده‌است. قرار بود که وی را به ساری منتقل‌کنند. او به مدیر کل آموزش و پرورش استان گفته‌بود که حادثه‌ی مرگ فرزندش در این شهر، زیستن را اگر چه به طور موقت، برایش غیر ممکن کرده‌است. او دوست دارد که از این شهر و خاطره‌های آن فاصله‌بگیرد.

 

اما جالب‌تر آن که او به مدیر کل آموزش استان پیشنهاد کرده‌بوده که اگر آقای مدیر کل موافقت بکند، آقای «همت‌طلب»، دبیر ادبیات تازه واردشده به این شهر، شخصیت مناسبی برای این پُست‌است. وی برای مدیر کل، درباره‌ی اعتبار علمی، عمق شخصیت و تواضع بسیار چشمگیر او صحبت‌کرده‌بود. مدیر کل آموزش و پرورش نه تنها حرف‌های او را به جد گرفته‌بود بلکه با آموزش و پرورش شهر قبلی که «همت‌طلب» در آن‌جا دبیربوده نیز تماس گرفته‌بود و در باره‌ی چند و چون شخصیت وی پرسش‌هایی انجام داده‌بود. رئیس آموزش و پرورش شهر قبلی آقای «همت‌طلب» نیز او را دارای همان ویژگی‌هایی توصیف کرده‌بود که در شهر ما به سرعت، برآن اساس، اعتبار و شهرت یافته‌بود. رئیس آن‌جا، حتی گفته‌بود که ما از انتقال وی به یک شهر دیگر، بسیار متأسف‌بودیم زیرا می‌دانستیم که شخصیت ارزنده‌ای را ازدست می‌دهیم. نتیجه‌ی تماس مدیر کل با رئیس آموزش و پرورش شهر قبلی آن ‌شد که آقای «همت‌طلب»، به ریاست آموزش و پرورش شهر ما منصوب‌گردید. قرار برآن شده‌بود که از روز شنبه‌ی آینده، او با این سمت، کار خویش را آغاز‌کند. آقای «همت‌طلب» که هنوز در جامه‌ی تدریس خویش در مدرسه‌های شهر ما، گرم‌نشده‌بود، حکم ریاست یک سازمان عریض و طویل را در اختیارش قراردادند.

 

صبح روز پنجشنبه‌ای که از هفته‌ی آینده‌اش او می‌بایست در پشت میز ریاست می‌نشست، همه‌ی دانش‌آموزان مدرسه ما را در اول صبح به صف‌کردند تا آقای «همت‌طلب»، مراسم خداحافظی خویش را با همکاران ناآشنا و یا تازه‌آشنای آن مدرسه و دانش‌آموزانش انجام‌دهد. آن‌هم خداحافظی برای دریافت مقامی دیگر که تا چند روز قبل نه او خود در خواب‌های طلایی‌اش، چنان موقعیتی را می‌توانست مجسم‌کند و نه همکاران وی که پاره‌ای از آنان، از راه حسد، حتی شایعات بی‌شاخ و دمی نیز در اطرافش پراکنده‌بودند. اینک بخت چنان یار اوشده که همه‌ی آنان، چه مخالف و چه موافق، قاعدتاً در آینده به او نیازمند می‌شدند. از همین‌رو، جا داشت که «حد» خویش نگاه‌دارند. باری، نخست مدیر مدرسه در برابر جمع حاضرشد و چند کلمه‌ای در باره‌ی شخصیت ممتاز آقای «همت‌طلب» صحبت‌کرد. او حتی این نکته را چه از روی باور و چه بر سبیل مجامله، یادآورشد که از همان نخستین لحظه‌ی برخورد با آقای «همت‌طلب» دریافته‌بوده‌است که با شخصیت ارزشمند و والایی روبروست. لبخند رضایت بر لبان آموزگاران و دبیران دیگر نیزجاری بود. اما آقای «همت‌طلب» در نهایت آرامش و شاید نوعی بی‌اعتنایی، در کنار مدیر مدرسه ایستاده‌بود و به حرف های او گوش می‌کرد. پس از پایان سخنان کوتاه اما ستایش‌بار آقای مدیر، نوبت به آقای «همت‌طلب»‌رسید. چشم‌ها همه یک‌سره به دهان او دوخته شده‌بود و گوش‌ها آماده‌بود تا واژه‌های وی را نه تنها با همه‌ی جان در خودگیرد که برای هر کلمه‌ای نیز معادلی در واقعیت‌های زندگی روزانه و فعالیت‌های آموزشی شهر پیدا‌کند. از این لحظه، او دیگر یک فرد عادی نبود که هرچه به ذهنش برسد بردهان بیاورد بلکه می بایست واژه‌های خویش را سبُک و سنگین‌کند تا ارزش‌ آن‌ها در واقعیت نیز، محلی از اِعراب داشته‌باشد.

ادامه‌دارد

ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش دوازدهم)


حرف‌های آقای «همت‌طلب» با همه‌ی جدی بودن و در نتیجه کمی دشوار بودن از نظر درک، برای من جاذبه‌ی خاصی‌داشت. انگار او، در یک دنیای جادویی در برابر من ایستاده‌بود و هر لحظه، در تازه‌ای را بر رویم می‌گشود. از طرف دیگر، شاید لازم‌بود که من حدخویش نگاه می‌داشتم و بیشتر از آن مزاحم او نمی‌شدم. سرانجام در آغاز سال تحصیلی جدید، آقای «همت‌طلب»، کار خود را در دبیرستان‌های دخترانه و پسرانه‌ی شهر ما آغازکرد. هنوز او وارد برخی مدرسه‌ها نشده‌بود که شایعه‌های تر و خشکی در اطراف او شروع به رشد کردن‌کرد. شایعه‌هایی که زاییده ذهن دورپرواز شماری از مردم بود که شاید نمی‌خواستند حضور او در شهر ما، دکان بیسوادانه‌ی آنان را بیشتر از پیش، کسادسازد. اینک دنباله‌ی ماجرا.

 

در شهر ما شایع بود که پسر رئیس آموزش و پرورش به نام «مازیار شین»که به علت امکانات مادی و احترام اجتماعی، می‌توانست در برابر بسیاری از دختران ریز و درشت شهر خودنمایی‌کند و دل‌های فراوانی را نیز شیفته‌ی خویش‌سازد، خود، شیفته‌ی دختری شده‌بود که یگانه گناهش، زیبایی و متانت رفتار او بود. گفته می‌شد که پسر رئیس آموزش و پرورش، از طریق فرستادن نامه‌های متعدد، سعی کرده‌بود دل او را به‌دست بیاورد اما از طرف دختر، هیچ پاسخی دریافت نکرده‌بود. البته تابستان‌بود و مدرسه‌ها تعطیل. پسر عاشق، می‌توانست آن بی اعتنایی‌ها را به حساب نبود فرصت مناسب بگذارد که دخترها به سادگی نمی‌توانستند هربهانه‌ی پیش پا افتاده‌ای را وسیله‌ی بیرون رفتن و خیابان‌گردی خویش قراردهند. در حالی که پسرها، فارغ از هرگونه محدودیت و قید و بند، می‌توانستند هم صبح زود از خانه بیرون بروند و هم شب‌ها اگر دلشان خواست، دیرتر به خانه بیایند. خاصه در شهرهای کوچک که غالباً نه خطر دیو و دد وجود داشت و نه حتی خطر اعتیاد. اما زمانی که مدرسه‌ها بازشد، جناب «مازیار» فرصتی‌‌یافت تا به طور مرتب، دختر را در رفت و آمد روزانه‌اش زیر نظر داشته‌باشد. البته این‌بار با کمال تعجب دیده‌بود که «افشانه»، در آمد و رفت‌های خویش، دیگر تنها نیست. بلکه دایی‌اش نیز او را همراهی می‌کند. این موضوع، به طور طبیعی، او را سخت خشمگین کرده‌بود.

 

باوجود همه‌ی این‌ها و نیز غرور و خامی جوانانه‌اش، صبورانه تلاش می‌کرد تا بازهم از کانال‌هایی که می‌شناخت و نیز از طریق پست، برای او نامه‌هایی ارسال‌دارد و به هرشکلی که شده، دل سخت وی را نرم‌کند. گذشت روزها و هفته‌ها، فرستادن نامه‌ها و خواهش‌ها و حتی کمی بعدتر تهدیدها، مؤثر واقع‌نشد. سرانجام در یکی از روزها، که دیگر کاسه‌ی صبر «مازیار» لبریزشده‌بود، تصمیم می‌گیرد که ماشین پدرش را با وجود آن‌که گواهی‌نامه ندارد بردارد و انتقام خود را با زیر‌گرفتن هردوی آن‌ها، یعنی دختر و دایی‌ او، از آنان بگیرد. اما ظاهراً به علت ناشی‌گری و فشار روحی، درست در لحظه‌ای که ماشین را به طرف پیاده‌رو کج می‌کند تا به طرف آن‌ها نشانه‌رود، جلو ماشین با شدت هرچه تمام‌تر به درخت کهنسالی در حاشیه‌ی خیابان برخورد می‌کند. شدت حادثه به حدی بوده که پسر، جا به جا کشته می‌شود. طبیعی‌است که چنین حادثه‌ای، در شهر ما، به عنوان بزرگ‌ترین اتفاق «قرن»، تلقی می‌شد. پدران و پدر بزرگان، مادران و مادربزرگان، هرگز حادثه‌ای بزرگ‌تر از این را به یاد نمی‌آوردند. ناگهان شایعه‌ها مانند پرندگان مهاجر، در بالای سر و گوش ما به رفت و آمد پرداختند. بعضی‌ها می‌گفتند که او حتی وصیت خود را نوشته‌بوده و آن را در داخل ماشین پدرش گذاشته‌ بوده‌است. البته عده‌ای دیگر، آن‌را تکذیب می‌کردند. زیرا می گفتند به دوستانش گفته‌بوده که دوساعت بعد، پیش آن‌ها خواهد‌رفت و ماجرای هیجان‌انگیزی را برایشان شرح خواهدداد. همچنین شماری دیگر می‌گفتند که یکی از دوستان نزدیکش، شب قبل از حادثه، او را در خواب دیده‌ بوده‌است که در باغی بزرگ و پر از میوه قدم می‌زند در حالی که شمار فراوانی از دختران زیبا، او را احاطه‌کرده‌اند.

 

به هرحال، این حادثه موجب‌شد که سیل تسلیت از سوی مدیران و معلمان مدارس و همچنین بسیاری از پدران و مادران به سوی رئیس آموزش و پرورش شهر سرازیرگردد. همه در عمل، خانواده‌ی «افشانه» را فراموش کرده‌بودند. نه نفرتی متوجه آنان بود و نه محبتی. انگار آنان هرگز نقشی در این حادثه به عنوان قربانیان بی نام و نشان نداشتند. مضمون تسلیت‌ها و همدلی‌ها از چنان غلظتی برخوردار بود که انگار پسر رئیس آموزش و پرورش، در راه نجات وطن شهید شده‌بود. در حالی که اگر او در کاری که نیت کرده‌بود، توفیق می‌یافت، جان دو انسان را گرفته‌بود و احتمالاً شاید که به خود او هیچ آسیبی هم وارد نمی‌شد. مهم‌تر از همه آن‌که شاید بعدها می‌نوشتند که احتمالاً ماشین مورد نظر، در همان لحظه به علت از کارافتادن ترمز و یا بریدن فرمان از اختیار راننده، خارج شده بوده‌است. به طور طبیعی، در بسیاری از مدارس، مراسم بزرگداشتی برای وی برگزار شد که مدرسه‌ی ما نیز یکی از آن‌ها بود. به دستور مدیر مدرسه، همه‌ی ما را به صف‌کردند تا مراسم را تماشا‌کنیم و به صحبت‌های افراد مسؤل گوش فراداریم. سخنران اول، مدیر مدرسه‌بود که در باره ی خصلت‌های مثبت و فراانسانی پسر رئیس آموزش و پرورش، داد سخن‌داد. سخنران دوم، دبیر تعلیمات دینی بود که از دیدگاه قرآن، مرگ را برحق‌دانست و برای آن مرحوم، در غرفه‌ی بالایی بهشت، آرزوی بهترین جا را کرد. نفرسوم بر خلاف انتظار من، آقای «همت‌طلب»‌بود. تردید نداشتم که او خود، داوطلب این کار نشده‌بود. بلکه می‌بایست مستقیماً از طرف مدیر مدرسه و به عنوان سخنران اصلی، به او چنین پیشنهادی شده‌باشد. زیرا سخنان مدیر مدرسه و دبیر تعلیمات دینی، بیش از چند دقیقه به درازا نکشید. آنان در واقع، حرفی هم برای گفتن‌نداشتند. اما وقتی که دبیر ادبیات جدید، در جایگاه سخنرانان ایستاد، سکوتی مکنده و شکافنده، همه‌جا را فراگرفت. این که از روی کنجکاوی بود یا احترام و یا ناآشنایی، چیزی است که قطعاً تعبیرش در ذهن هریک از کسانی بود که در آن‌جا ایستاده‌بودند. آقای «همت‌طلب»، این‌گونه شروع‌کرد:


«در این دقایق تاریک، سرد و گزنده، از سنایی غزنوی کمک می‌گیرم که گفته‌است:


یـــــاد داری که وقت آمدنـت؟

هـمه خندان بُدند و تو گریان؟

آن‌چنان زی که وقت رفتن تو

همه‌گریان‌شونــد و تو خندان


من زنده‌یاد «مازیار شین» را نمی‌شناختم. اگر هم او را دیده‌باشم، فقط تصادف محض بوده‌است. زیرا هنوز خود را مسافر می‌دانم و احساس جابه‌جایی کامل نمی‌کنم. اما در عمل فرق چندانی هم ندارد. این را از آن جهت می‌گویم که نمی‌توانم در باره‌ی خصلت‌های رفتاری و اخلاقی این جوان از دست‌رفته، چیزی بگویم. از طرف دیگر، معتقدم که جان انسان‌ها چنان ارجمند است که به هردلیلی که از دست رفته‌باشد، انگار به بهای گزافی از دست رفته‌است. مرگ غم‌انگیز«مازیار»، نشان می‌دهد که ما پدران و مادران، باید بیشتر از این‌ها، از احوال روحی و جسمی فرزندانمان آگاه باشیم. آنان در کشاکش بحران‌های زندگی، نه تنها به اندازه‌ی کافی، تجربه ندارند بلکه به سادگی می‌توانند قربانی توطئه ها و یا اندیشه‌های کژ و مژ شوند. می دانم که مرگ او برای پدر و مادرش، فاجعه‌ای توصیف ناشدنی‌است اما می‌خواهم بگویم که مرگ وی، در عمل فریاد اعتراضی‌است به شیوه‌ی تربیت و مواظبت ما از جوانانمان که در این سن و سال که آتشفشان احساسات آنان، بیش از هر زمان دیگر در حال انفجار است، به همدلی و کمک فکری ما نیازدارند. من در مقام آن نیستم که بر زخم کسی نمک بپاشم و حتی قصد آن ندارم که کسی را ملامت‌کنم اما ما به عنوان پدران و مادران، باید رابطه‌ی فکری نزدیک‌تری با فرزندان و جوانانمان داشته‌باشیم. احساسات آنان را ممنوعه فرض نکنیم و به درد دل‌های آن‌ها گوش فرادهیم و دردشان را اگر چه حتی ممکن است از دیدگاه ما و سن و سال ما، درد هم تلقی نشود، بفهمیم. «مازیار» می‌توانست فرزند من یا فرزند هرشخص دیگری باشد. تردید نداشته‌باشیم که اگر این حادثه، برای یک روستازاده که کسی پدر و مادرش را نمی‌شناخت، اتفاق افتاده‌بود، همه ی ما ممکن بود از کنارش بی‌تفاوت بگذریم. اما «مازیار»، شاید این موهبت را داشت که به علت شرایط شغلی پدرش، نه تنها مرگش توانست مورد توجه قرارگیرد بلکه موجبی شود تا بتوانیم با برخی اقدامات آگاهگرانه، همدلانه و رابطه‌ی فکری و عاطفی صمیمانه با جوانانمان، از مرگ‌های ناخواسته و غم‌انگیز دیگران احتراز‌کنیم.»


وقتی سخنرانی او تمام شد، تقریباً صدای کف‌زدن دانش‌آموزان و معلمان دیگر، تا چند و چندین لحظه بعد، همچنان ادامه داشت. انگار چشمه‌ی نوعی سَبُکی دل، نوعی صمیمیت به سوی جمعیت تشنه بازشده بود. همه، نگاهی تحسین برانگیز و پر از احترام نسبت به دبیر جدید ادبیات داشتند.  

ادامه دارد