ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش چهاردهم)
مرگ ناگهانی و ناخواستهی پسر رئیس آموزش و پرورش شهرما در یک ماجرای عشقی انتقامآمیز، عملاً زندگی آقای «همتطلب» را ناخواسته، به سوی یک فضای مطلوب، دگرگونساخت. از یک سو از او به دلیل دانش و بینش سالم و آیندهنگرانهای که داشت،خواستهشد که برای دانشآموزان همهی مدارس شهر و همچنین پدران و مادرانشان سخنرانیکند تا آنان را از آن ضربهی ناگهانی روحی خارجسازد. از طرفدیگر، همین عوامل موجبشد تا رئیس آموزش و پرورش که دیگر نمیخواست پس از مرگ فرزندش در شهر ما بماند، او را به عنوان جانشین احتمالی خود به مدیرکل آموزش و پرورش استان پیشنهادکند. پیشنهادی که پس از بررسیهای لازم، مورد قبول نیز واقعشد و آقای همتطلب در عرض مدت کوتاهی که به عنوان دبیر ادبیات و عربی وارد شهر ما شدهبود، به مقام ریاست آموزش و پرورش شهرما منصوب شدهبود.
آقای «همتطلب» در سخنرانی خداحافظی خویش با کارکنان و دانشآموزان مدرسهی ما چنینگفت:«دوستان گرامی! سیر رویدادهای این دو هفتهی اخیر چنان سرعت نابهنگامی داشته که حتی مرا نیز گیج کردهاست. اما واقعیت آنست که ما نه توان مقابلهی دقیق و حسابشده با برخی حوادث را داریم و نه پیشبینی همهی حرکتها و واکنشهای پس از آن را میتوانیم در برابر خود داشتهباشیم. قبل از هرچیز باید این را بگویم که من از روزی که شغل کارمندی را در رابطه با رشتهی تحصیلی دیگرم رهاکردم تا به صف معلمان بپیوندم، همیشه خود را معلم دانستهام و صد البته خواهم دانست. مأموریتهای اداری، برای من موقعیتهای مادامالعمر را ندارند. یکروز هستند و روز دیگر ممکناست نباشند. اما نقش معلمی را هیچکس نمیتواند از منبگیرد. حتی زمانی که به عنوان معلم، به اینکار مشغولنباشم و یا بازنشسته شدهباشم. در همهی این حالتها، باز هم کار من آموزاندن و آموختناست. تداوم این ویژگی تا زمانی که نفسی بیاید و توانی در تن وجود داشتهباشد، همچنان جلوهی خللناپذیر خویش را خواهدداشت.
اعتقاد من آنست که آموزش و پرورش اندیشهها و افکار نسلها در هرکشوری، از بزرگترین سرمایهگذاریهای ممکناست. من با آگاهی به این سرمایهگذاری بزرگاست که تلاش خواهمکرد که در این شهر و روستاهای اطراف آن، تا ان جا که مقدورم باشد، نگذارم که حتی یک کودک از تحصیل محرومشود. دیشب حتی در عالم خواب، رؤیاهایم نیز در پیرامون همین موضوع میچرخید که چگونه میتوانم فرزندان این سرزمین کوچک را که شهرما و روستاهای تابعهی آن نامدارد، از ویروس بیسوادی پاکسازم. البته اینکار به تنهایی از دست سازمان آموزشی ما برنمیآید بلکه شدیداً به همکاری شهرداری، شهربانی، فرمانداری و حتی دیگر ادارات از قبیل شرکت نفت، ادارهی کشاورزی و غیره و غیره احتیاجداریم. ما تلاشخواهیم کرد که به پدران و مادرانی که از سر فقر، به کار فرزندان خود احتیاج دارند، کمککنیم تا معادل همان کار و درآمد فرزندان خود را از ما دریافتدارند تا فرزندانشان بتوانند به تحصیلات خود، دستکم تا پایان دبیرستان ادامهدهند. نکتهی بعدی در حوزهی برنامههای من آنست که بتوانیم مدرسههای بیشتری بسازیم و یا ساختمانهای آنها را اجارهکنیم تا کلاسهای درس، خیلی شلوغ نباشد و معلمان آنها، وقت و امکان لازم را برای رسیدگی به وضع درسی دانشآموزان داشتهباشند.
به اعتقاد من اگر کلاس درسی، بیشتر از بیست و پنج تا سی شاگرد داشتهباشد، کنترل آن از دست معلم خارج میشود. معلم باید فرصت داشتهباشد که به یکایک دانشآموزان و مشکلات آنها رسیدگیکند. ما برای این کار نیز از همهی مردم و از همهی مؤسسات دولتی و غیردولتی، درخواست همکاری و کمک خواهیمکرد. نکتهی دیگری که من سخت به آن علاقهدارم، بالابردن آگاهی فرهنگی و اجتماعی مردم است از طریق برگزاری سخنرانیها، شعرخوانیها و مسابقات سالم میان جوانان و نوجوانان. از این رو، من در صدد هستم که در این شهر، در درجهی اول یک کانون فرهنگی ایجادکنم و اگر گشایشی حاصلشد، آنرا به دوتا کانون فرهنگی برای جمعیت شهر از نظر جغرافیایی، ارتقاء دهم. در این کار نیز بدون کمک مردم و مؤسسات دولتی، کار ما به شکلی که آرزو میکنیم، ازپیش نخواهد رفت. البته این نکته را در اینجا من با صدای بلند اعلام میدارم که مقامها و منصبها اگر ارزشی هم داشتهباشند -که البته دارند-، این ارزش را از انسانها میگیرند. این ما هستیم که باید با کار درست و خلاق خویش، به منصبها اعتبار ببخشیم و گرنه منصبها به خودی خودی، اعتباری برما نمیافزایند. اگر هم بیفزایند، کاملاً گذرا و موقتاست.»
سخنرانی آقای «همتطلب» نه تنها مدیر مدرسه و آموزگاران آن را بر سرشوق آوردهبود بلکه بیشتر دانشآموزان، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. زیرا معلم مدرسهی آنان، از یکطرف یکشبه، ره صدساله رفتهبود و از طرف دیگر، وعده هایی که میداد اگر در عمل پیاده میشد، از شهر ما دستکم، چهرهای نمونه برای سراسرکشور ارائه میداد. سخنان رئیس آموزش و پرورش جدید نه تنها در شهر ما انعکاسی تحسینبرانگیز داشت بلکه حتی در یکی دوروزنامهی مرکز استان نیز با تفسیرهای بسیار مثبتی روبرو شدهبود. هنوز یکماه از آغاز کار رئیس جدید آموزش و پرورش نگذشتهبود که دو تغییر ناگهانی مثبت در شهر ما آشکارشد. تغییر اول آن که کلاسهای اول تا پنجم مدرسهی ما که خیلی شاگرد داشت، به دو کلاس تقسیم شدند. بدین معنی که پنج معلم و پنج کلاس جدید، به معلمها و کلاسهای مدرسه افزودهشدند. مدرسهی ما به طور موقت، یکی از ساختمانهای چسبیده به آن را که ظاهراً خالی بود و یا چندان مورد احتیاج نبود، اجارهکرد و کلاسهای جدید به آنجا انتقالیافت.
مورد دوم آنکه مدیر مدرسهی ما اعلام داشت که از هفتهی آینده، هر هفته یک سخنرانی در کانون فرهنگی «ابوسعید ابوالخیر» که به دستور رئیس جدید آموزش و پرورش بنیانگذاری شده، برگزارخواهدشد. جالب آن که سخنرانی نخستین آن مربوط به شخص «ابوسعید ابوالخیر» است. ساعت سخنرانیهای هفتگی، ساعت شش بعد از ظهرچهارشنبه شبهاست. چهارشنبهشبها از آن جهت انتخاب شدهبود که این سخنرانیها، مانع مسافرتهای احتمالی مردم در پنجشنبهشبها نشود. مدیر مدرسه به همهی دانشآموزان و آموزگاران، توصیه کردهبود که به دوستان و آشنایان خود بگویندکه در صورت امکان ،در این سخنرانی آغازین کانون فرهنگی ابوسعید، حضور بههم رسانند. البته محل سخنرانی، به طور موقت به سالن اجتماعات شهرداری انتقال یافتهبود تا آن که آرام آرام، خود آموزش و پرورش، سالن اجتماعات آبرومندی برای خود دستو پاکند. این نکته را نیز از یکی از دبیرانمان شنیدم که گفتهبود آقای «همتطلب»، مسؤلیت این کانون را به طور موقت بردوش مدیر مدرسهی ما گذاشتهبود که باز بیشتر از هرکس دیگری، او را میشناخت. من به حکم همدلی ویژهای که با آقای «همتطلب» داشتم نه تنها به پدرم در بارهی آنشب و موضوع سخنرانی اطلاعدادم بلکه به همهی دوستان و آشنایانم نیز این خبر را رساندم.
ادامهدارد