دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (14)

 

نصرآبادی در شرح حال «ملارشدی رُستمداری» در چندخط، همه‌ی فراز و فرود زندگی وی را به نمایش در می‌آوَرَد. نخست، قسمت‌هایی از سخنان او را «نَقل به معنی»‌ می‌کنم تا درک بقیه‌ی مطلب، راحت‌تر صورت‌گیرد. جناب ملارشدی، فردی است اهل تحقیق و مطالعه اما می‌تواند با خوردن یک «مَویز» دچار گرمی‌ شود و با یک «غوره» به لرزه بیفتد. پس با این حساب، در کار او ثبات قابل اعتمادی وجود ندارد. این شخص، سخت، گرفتار افیون و دیگر مواد مخدر بوده‌است. بقیه‌ی سخن را مستقیماً از قول نصرآبادی نقل می‌کنم:«..یکی از اعتقادات فاسدش این‌بود که به فقیر/یعنی جناب نصرآبادی/ اعتقاد داشت. مدتی در ویرانه‌ی فقیربود. از آن جا به قم‌رفته و از قم به مشهد مقدس. در آن‌جا گویا اسبی لگدی به او زده و به آن سبب فوت‌شد». /ص538

 

یکی از شاعرانی که کلام خود را برای دریافت پاداش به پای شاهان و امیران نریخته، شاعری‌است به نام «ناجی لاهیجی». نصرآبادی، او را مرد درویش گمنامی می‌نامد که اگر چه در فقر زندگی کرده اما نه شکایت از کسی کرده ونه زبان به مدح کسی گشوده‌است.  ظاهراً یک‌بار، شخصی به نام «میرزاهاشم» وزیر می‌شود و جناب «ناجی لاهیجی» شعری می‌گوید که تاریخ انتصاب او را در بردارد. جناب ناجی، این‌کار را نه برای دریافت پاداش بلکه برای طبع‌آزمایی خویش انجام داده بوده‌است. اما جناب وزیر، چنان از کار او خوشحال می‌شود که در آن هنگام، مبلغ دوازده‌هزار دینار برای وی می‌فرستد. اما جناب ناجی، مبلغ وزیر را پس می‌فرستد و می‌گوید:«من شاعر گدا نیستم». /ص 539 

 

باز در شرح حال شخصی به نام «حاجی‌باقر» که به امر جرّاحی و کحّالی‌ مشغول بوده، نکته‌ی ظریفی را به بیان می‌کشد. بدین معنی که این شخص به علت فراز و فرودهای مختلف زندگی، با حالت قهر از این یا آن حاکم، وسائلش را به بندرعباس می‌فرستد تا از آن‌جا راهی هندشود و سرزمین مادری را به حال خود رهاکند. درست در لحظه‌ای که می‌خواسته سوارکشتی‌شود، حاکم اصفهان به نام «اغورلوخان» به مأموران خویش دستور می‌دهد تا مانع سفرش شوند و او را از بندر عباس، روانه‌ی اصفهان سازند. جناب «حاجی باقر»، اجبارآ به اصفهان می‌آید اما چون از آمدن بدان‌جا رضایت نداشته، عازم عتبات عالیات می‌شود و پس از زیارت نجف اشرف، در همان‌جا می‌میرد. اینک به نتیجه‌گیری طاهر نصرآبادی توجه می‌کنیم:«..در آن زمین مبارک مدفون‌شد. غرض که پاکی ذات او باعث‌ این شد که به هند نمُرده، در نجف مدفون‌شود». /ص 549

 

یکی دیگر از داستان های تأمل‌انگیز، ماجرای حرص مردی است به نام «مؤمنا» که پس از طبع‌آزمایی‌های فراوان در خدمت این و آن، راهی هند می‌شود. سپس به اصفهان برمی‌گردد. آن‌گاه راهی خانه‌ی خدا می‌شود. پس از خانه‌ی خدا، باز به اصفهان باز می‌گردد. بقیه‌ی ماجرا، از قول نصرآبادی، شنیدنی‌است:«..باز به تحریک حرص، از اصفهان روانه‌ی هندشد. در آن‌جا فوت‌شد. اسبابش که قریب به هزارتومان‌بود به اصفهان آوردند. برادرش از «نیرز» آمده با سایر ورثه‌ی مجازی که در اصفهان‌اند، قسمت‌کرده، عُشر خود را گرفته، رفت».  ص551

 

طاهر نصرآبای از شخصی نام می‌برد به نام «ملا محمد علی» که به توصیف نویسنده، شخص محجوبی بوده است تا آن جا محجوب که حتی هنر خود را که سرودن شعر باشد، به راحتی به دیگران نمی‌نموده‌است. همین امر در دیگران، این اندیشه را پدیدمی‌آورده که او نه شاعر است و نه شعر می‌سراید. اما از آن جا که طاهر نصرآبادی، همه‌ی انسان‌های پیرامون خویش را به جد می‌گرفته، قطعاً اعتماد وی را به خود جلب کرده‌است. این بخش را از زبان طاهرنصرآبادی می‌شنویم:«چون فقیر را غرض نیست و اخلاص به نامرادان دارم، گاهی به مسجد لُنبان/Lonban آمده، صحبتی می‌شود. مفرد تخلص دارد و مَدارش به کتابت احادیث می‌گذرد». می‌توان از لابلای کلمات نصرآبادی، این نکته را دریافت که چگونه برخورد تمسخرآمیز مردم زمانه در دوره‌های گوناگون تاریخی، انسان‌ها را گوشه‌نشین ساخته و از بروز توانایی‌های آنان در بافت‌های مناسب اجتماعی، جلوگیری به عمل آورده است. انزواجویی و قناعت‌پیشگی او، شاید از عواملی بوده که حتی وی را به اندیشه‌ی سفر هند و جمع کردن مال و منال وانداشته و همچنان به شغلِ رونویسی از احادیث، قانع بوده‌است.  

 

کی مُدارا، عجز من با خصمِ سرکش می‌کند

پنبه هـــــرگه بــــــرفـروزد، کارِ آتش می‌کند

                          ...

عــــــیب از پسِ پرده‌کند خـویش نمایی

بـی‌پرده شو ای شیخ که رسوا نکنندت                ص 555

 

در میان دیگر شاعران این دوره، نصرآبادی از شخصی نام می‌برد که «ناظم یزدی». طبق گفته‌ی نصرآبادی، او در همه‌ی فن‌های زمانه‌ی خویش، سرآمد بوده‌است. خاصه در شطرنج که وی مدعی بوده که «لَیلاج/Laylaj» را با طرح اسب، مات می‌کرده‌است. شخص «لیلاج یا لَجلاج » به عنوان بنیان گذار شطرنج  و تخته‌نرد شهرت‌دارد. او در آواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم می‌زیسته‌است. نکته‌ی آخر از قول نصرآبادی، شنیدنی‌است:«فقیر با وجود عدم وقوف/به شطرنج/، چند نوبت متوالی او را مات کردم». /ص 576/

 

در تذکره‌ی نصرآبادی، شرح حال 919 شاعرآمده که یکی از آن‌ها، نویسنده‌ی کتاب، محمد طاهر نصرآبادی است. شاعران این تذکره، متعلق به 122 منطقه، آبادی، روستا و شهر هستند که ویرایشگر کتاب، نام هر شاعر را با تعلق جغرافیایی وی، فهرست کرده‌است. ویرایشگر کتاب، محسن ناجی نصرآبادی است که تذکره‌ی مورد نظر را در دوجلد و در هزار و سیصد و ده صفحه در سال 1378 منتشرساخته‌است. ناشر کتاب، نشر اساطیر است. یکی از کارهای جالب ویرایشگر کتاب، آنست که فهرستی از شغل‌های آن زمان، فهرستی از اشعار استنادشده در کتاب و شماری دیگر از فهرست‌ها که در چنین ویرایش‌هایی، انتظار آن می‌رود، ارائه داده‌است.  

پایان

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (13)


یکی دیگر از شخصیت‌هایی که طاهر نصرآبادی، نام او را در شمار شاعران این عصر آورده، فردی است به نام «میرسَنَد». گذشته از آن‌که این فرد از دیدگاه نصرآبادی، انسانی دین دار بلکه بسیار پاک‌طینت و قناعت‌پیشه‌است. این فرد، هیچ  علاقه‌ای هم به سیر و سفر نداشته‌است. بخش آخر توصیف این شاعر را از زبان نصرآبادی می شنویم:«..از محصول فین کاشان، وظیفه‌دارد و به آن قناعت می‌کند». وقتی نصرآبادی به این نکته اشاره می‌کند که از محصول فین کاشان حقوق می‌گیرد و به همان نیز قانع‌است، این نکته را باز می‌گوید که آن‌چه به او می‌دهند، چندان چشمگیر نیست اما او بدان نیز قانع‌است و زندگی خویش را می‌گذراند. سخنان نصرآبادی وقتی معنی می‌دهد که دریابیم که در آن روزگار، در میان شاعران و دیگر مردمان که می‌توانستند سخن‌آرا، نقاش و یا خطاط باشند، این گرایش، بسیار قوی بود که سفری به هندوستان‌کنند و با اقامتی چند ساله در آن‌جا، ثروتی فراهم‌آورند و برگردند. در چنان روزگار و بافت رفتاری، جناب «میرسَنَد» نه علاقه‌ای به ترک زادگاه خویش داشته و نه گلایه‌ای از اوضاع روزگار. همان آب باریکه‌ای که از محصولات فین کاشان به وی می‌رسیده، برای انسانی چون او، کفایت می‌کرده‌است.

 

آنــــان کـــه رفته‌اند تـــــماشای مـــاکنند

نقش از برون پرده‌ی فانوس، دیدنی‌است

             .....

انسان، یــــکی هــــزارشود از فِــــتادگـــــی

هردانه‌ای که خاک‌نشین‌گشت، خرمن است                       ص 466

 

محمد طاهر نصرآبادی در شرح حال «ملاسالک قزوینی»به نکته‌ی جالبی اشاره‌دارد. بدین معنا که این فرد، یک‌بار به هند می‌رود و در آن‌جا با افرادی نظر «کلیم کاشانی» و «حاجی محمدجان» به نشست و برخاست می‌پردازد و سپس با دستی پُر و کلی سرمایه به ایران برمی‌گردد. اما ظاهراً همه‌ی اموال او، توسط خویشانش به غارت می‌رود و برای شاعر، چیزی نمی‌ماند. او ناچار می‌شود بار دیگر، راهی هند شود تا توشه‌ای مجدد برای زندگی خویش، فراهم آوَرَد. نصرآبادی ننوشته‌است که این «غارت‌خویشان» چگونه صورت گرفته که «ملاسالک» بیچاره را یک‌بار دیگر، راهی هند کرده‌است. به راستی، اگر هند در این دوران نبود، شاعران و شاعر مسلکان و ماجراجویان ما چه می‌کردند. شماری برای عیش و عشرت، روانه‌ی هند می‌شدند تا داد خود از کهتر و مهتر بستانند و شماری دیگر برای آن بدان‌جا می‌رفتند تا شاید از نظر مادی برای آنان، گشایشی حاصل‌آید که عمدتاً نیز حاصل می‌آمده‌است.

 

همت برجسته از ننگ علایق، فارق‌است

خـــــار نتـــواندگــــرفتن دامـــنِ کوتاه را

                   ...

استخوانِ منِ  مجنون به تفاوت بردار

ای هُما، چاشنی دَرد فراموش مـکن          ص 467 و 468

 

یکی دیگر از این شاعران که قبلاً در شیراز، شغل «شانه‌رنگ‌کنی» داشته، به هند می‌رود و کم‌کم در خدمت «عبدالله قطب‌شاه»، از نظر مادی، وضع رو به راهی پیدا می‌کند. اما در همان جا، دزدان رند که دارندگی و برازندگی وی آگاه می‌شوند، خانه‌اش را غارت می‌کنند. البته اگر در این میان، شخصی به نام «دانشمندخان» که از اهالی شیراز بوده و به اعتبار هم‌شهری‌بودن، به دادش نرسیده‌بوده، شاید که از غصه، دق‌مرگ می‌شده است. با وجود این، شاعر مورد نظر، مدت‌زمانی کوتاه پس از کمک این همشهری در حوزه‌ی مادیات، زندگی را به درود می‌گوید.

 

زِ برق آه می سوزم، سراپا کوه و صحرا را

به اشک تلخ می‌گویم جواب شور دریـا را

                          ...

نشانـــت از لب دریــــا چو پرسیدم، به جوش آمد

صدف را گوش پیداگشت و ماهی را زبان، گُم‌شد          ص469

 

طاهر نصرآبادی یک‌بار دیگر در بررسی احوال «شاعران» عصر خود، خشم خود را از «نکبت موزونیّت»/ص 273/ ابراز می‌دارد. نکبت موزونیت به زبان امروز، می‌تواند نکبت شاعری نام بگیرد. البته چنان که از تذکره‌ی نصرآبادی و حتی دیگران برمی‌آید، آنان که توانسته‌بودند از طریق روابط خاص، به دربار حاکم، امیر، وزیر و یا شاهی راه پیداکنند، اگر به دلایلی، مورد خشم قرار نمی‌گرفتند، تا پایان عمر، می‌توانستند در رفاه و آسودگی زندگی‌کنند و به قول نصرآبادی:«اسباب و اموال بی‌حساب» به دست بیاورند/ص475/. اما نه همه چنین امکانی داشته‌اند و نه همه، در شاعری چنان توانا بوده‌اند که دیگران را مسحور خویش سازند و حاکمان را به دنبال خود روانه‌سازند. البته باید در این دوره‌ی زمانی، سخت شکرگزار هند بود که بسیاری از این شاعران، برای بهبود وضع زندگی خویش، سفری گردشگرانه به آن دیار می‌کرده‌اند و پس از مدتی اقامت، با «ثروت»‌ی که می‌توانست تا پایان عمر به آنان، تأمین اقتصادی ببخشد، به ایران برمی‌گشته‌اند. این را اضافه‌کنم که در زمینه‌ی بُعد منفی شاعری بر زندگی شماری از اشخاص، نصرآبادی در صفحات قبل، اشاره‌ای به زندگی شخصی به نام «قسمت مشهدی» کرده‌بود که هنر و حرفه‌اش طلاکوبی بوده اما از وقتی، پا به دایره‌ی شعرگذاشته بوده، آدم تنبل و بیکاره‌ای شده. گفته‌ی نصرآبادی، بازگو کننده‌ی این موضوع‌است که در میان شماری از اقشار اجتماعی، ظاهراً شاعری با «بیکارگی» و حتی چه بسا با «مُفت‌خوارگی» برابر شمرده شده‌است.

 

یکی دیگر از این افراد، شخصی‌است به نام «ملاوارسته» که هم به هند رفته و هم به جاهای دیگر و حتی سفرنامه‌ای هم به نام «سوانحیّه» قلمی کرده‌است. این شخص چنان نام‌آور و معتبر می‌شود که به دربار شاه عباس ثانی راه یافته و از مزایای خدمتگزار بودن معنوی شاه، برخوردار گردیده‌است. اما ظاهراً حد و اندازه‌ی خویش را ندانسته و با دیگر درباریان، مرتب اختلاف و درگیری داشته. همین دردسرهای ایجادشده از سوی وی، موجب‌شده که از دربار، طردشود. با وجود این، بازهم دست از درگیری با مخالفان خویش برنداشته‌است. تا آن‌جا که به قول نصرآبادی:«زبان به هجو او گشوده، مثنوی پُرزورِ نمکینی در آن باب گفته». ظاهراً این وجود نا آرام، در سال‌های آخر عمر، برای گذران زندگی، در اصفهان، دلال زُغال و هیزم شده و از این راه، زندگی خویش را تأمین می‌ ساخته‌است.

 

ای‌ ز آتشِ عِــــذار تــــو گُل‌ها شراره‌هــــا

چــــشم تـــرا فریب و فسون از اشاره‌هـا

از بس که چرخ، کشتی دریادلان شکست

این بحــــر، یــک سفینه‌شد از تخته‌پاره‌ها

                         ...

برماست مِنّتی همه کس را، چرا که ما

مـــمنون آن کسیم کـه ممنون آن نه‌ایم          ص 476

 

یکی دیگر از این افراد که سرگذشت زندگی‌‌اش شنیدنی و تأمل‌کردنی‌‌است، فردی‌است به نام «ملاشوکتی» که از اهالی اصفهان بوده. بهتر است بقیه‌ی توصیف زندگی او را از زبان طاهر نصرآبادی بشنویم:«طبعش در کمال بی‌پروایی بود. با وجود کِبرِ سن، از جمیع فُسوق بهره‌ی وافی‌داشت. ..در مرتبه‌ی ثانی که به هند رفت، پسر «راجپوتی/Rajputi» ملازم کرده، با او اراده‌ی حرکت ناشایستی کرده، آن پسر، او را کُشت».

 

کو فریبی که بَرَم یک نفس از راه تُرا

سخت تـــنگ آمده، در بغلـــم آه ترا

                     ...

بـــه تماشاگه خورشید جـمالت امروز

آفتاب آمده و از همه‌کس گرم‌تر است

                    ...

نه شهری، نه باغی، نه صحرائی‌ام

تـــو از هرکجایـــی، مـن آن‌جایی‌ام               ص 478

 

یکی دیگر از این شاعران، فردی است به نام «ملا وفا» که از مردم هرات‌است اما به قول نصرآبادی، آوازه‌اش بیشتر از واقعیت وجودی اوست و به این مصرع استنادکرده که : آواز دُهُل‌شنیدن، از دور خوش‌است. او نیز مانند دیگر شاعران این دوران، در پی زندگی بهتر، به هند رفته و صاحب ثروت و مال شده است. اما ظاهراً اجل مهلتش نداده که  ازآن ثروت استفاده‌کند. پس از مرگ او، همه‌ی ثروت وی به برادرش رسیده‌است. آخرین جمله را از قول نصرآبادی نقل می‌کنم:«آن برادر هم توفیق خرج نیافته، فوت‌شد».

 

از ما مپوش چهره که ما بی‌ادب نه‌ایم

کـــوته‌تر است از مُـــژه‌ی ما، نگاه ما

                          ...

شاکرم چون بندگان از رزق صبح و شام خویش

از زبان چــــرب‌دارم، لقمه‌ای در کــــام خویش                      ص 479 و 480

 

نصرآبادی در تذکره‌ی خویش از فردی صحبت می‌کند که «محمدقاسم لاهیجی» نام‌دارد. این شخص که در آغاز زندگی، امکاناتی داشته، به تجارت از راه روسیه مشغول‌شده است. اما در یکی از این سفرها، احتمالاً توفان دریا، کشتی بار او را درهم می‌شکند و اموالش نابود می‌گردد. از بدِ حادثه، به کار «قهوه‌چی»‌باشی روی می‌آورد. ظاهراً از این کار چنان نفرت‌داشته که وقتی مشتری‌های بی‌خبر از همه‌جا، سفارش چای می‌داده‌اند، چنان «به چشم» می‌گفته که از نگاهش نسبت به مشتریان، تحقیر و شرر می‌باریده‌است. اما ظاهراً بخت، بار دیگر به او روی می‌آورد و این بار نه چون تاجر بلکه به عنوان خلیفه‌ای در یکی محلات لاهیجان به کار مشغول می‌شود و از سفارش‌گرفتن چای و قلیان، رهایی می‌یابد. بیتی که می‌آید، زبان حال او در زمان «قهوه‌چی»‌بودنش بوده‌است.

 

کسی کـــــه آتش غــــلیان طلب‌کــــند گویم

چنان به «چشم» که بیرون جهد زدیده، شرار            ص 533

 

طاهر نصرآبادی در شرح حال «ظهیرای لاهیجی» از شخصیتی صحبت می‌کند که هم در ذهن و هم در رفتار، آدم واقع بینی بوده و دوست‌نداشته از موهبت‌های زندگی مادی، تنها به امید فردای قیامت، صرفِ نظر کند. این فرد، در آغاز به شغل «خبّازی» مشغول بوده. اما سعی کرده به مدرسه برود و دانش کسب‌کند همین تحصیل، موجب‌شده که :«نان خود را در دو سرا، پُختِ تجارتی هم می‌کند». به زبان ساده‌تر، این فرد، هم به دنیای خویش اهمیت داده و هم به آخرت‌خویش. هیچکدام را قربانی آن دیگری نکرده‌است.

 

جمال دوست به دیدن نمی شود آخر

گُــل بهشت، به چیدن نمی شود آخر

نیافـــتم که سررشته در کجا بندست

کــه آه من به کشیدن، نمی‌شود آخر         ص 537

ادامه دارد

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (12)


شیوه‌ی تذکره‌نویسی محمد طاهر نصرآبادی از آن رو قابل تأمل‌است که هرچه را دیده و شنیده، صرف‌نظر از ارزش محتوایی آن‌ها، در کتاب خویش جمع آورده‌است. بخش زیادی از اطلاعات او، از نوعِ «شنیده‌ها»ست. گاه این شنیده‌ها به یک فرد برمی‌گردد که خود شاهد یک رویداد و یا دیدن دیوان اشعار یک شاعر بوده. گاه به نظر می‌رسد که او از منابع مختلف، حر‌ف‌های مختلفی شنیده و سرانجام، وجه مشترک آن‌ها را در کتاب خویش وارد ساخته‌است. نکته‌ی جالب در این موضوع، آنست که انسان امروز، می‌تواند از خلال این اطلاعات واردشده که ظاهراً در آن هنگام جزو عادیات زندگی بوده، وارد دنیای قرن یازدهم هجری قمری گردد و تصویری نیمه‌روشن و در برخی موارد، نسبتاً روشن از مناسبات سیاسی، اجتماعی، مذهبی و ادبی آن‌دوران به دست بیاورد.

 

او در بخشی از  تذکره‌ی خویش، اشاره به فردی دارد به نام «ملاکَرَمی» که «یحتمل، پنجاه‌هزار بیت گفته». این فرد، روزی به قهوه‌خانه می‌آید و اظهار می‌دارد که شب گذشته، دَه دینار و نیم به یک شمع داده و دو غزل سروده‌است. یکی از ساکنان قهوه‌خانه به نام «ملاحاتم»که ظاهراً دستی در تحقیر و کم‌شماری کار دیگران داشته، بلافاصله به وی جواب می‌دهد که معلوم نیست آن غزل‌ها به یک دینار بیرزد. اینک بقیه‌ی مطلب را مستقیماً از تذکره‌ی نصرآبادی نقل می‌کنم:«خمسه‌ای هم گفته. چون زخمی در بینی داشت و پیوسته برآن، پنبه چسبانیده‌بود، ملاحاتم می‌گوید(باز همان فرد تحقیرکننده) که خمسه را چون بدگفته‌ای، شیخ نظامی، تیر در بینی تو کرده».  

 

شب چو روم به کوی او، روز زبیم مدعی

هـــمچو فلک نهان کنم آبـــله‌های پای را

                   ...

چراغی می برم در خاک از داغت پس از مُردن

که بـــزم کشتگان عشق را بــــی نــور نگذارم        ص 417 و 418

 

نصرآبادی به شخص دیگری به نام «ملاطاهری نائینی» اشاره دارد که آلوده‌ی هوا و هوس بوده و در همین راستا، دل در هوای وصال یکی از خانه‌زادهای شاه عباس ماضی داشته‌است. از نوشته‌ی نصرآبادی برنمی‌آید که آیا او به وصال آن خانه‌زاد رسیده یا نه. اما به هرصورت، خبر به گوش شاه عباس می‌رسد. شاه، او را احضار می‌کند تا دِمار از روزگارش درآوَرَد. بقیه را مستقیماً از زبان طاهر نصرآبادی می‌شنویم:«..به هنگامی که به کنار بخاری نشسته‌بود، بعد از پرسش و جواب‌های نامسموع، آتشکش سرخ‌شده را برداشته، فرمود که او را بوسیده خواهی‌بود. به تلافی آن، این را ببوس و آتشکش را بر لب و دهان او گذاشته، بسوخت و به این ترتیب، اعضای او را سوخت. به التماس یکی از خواص، او را بخشید».

ص 419

در شرح حال «ملامقیم» می گوید که به خدمت یکی از پادشاهان هند به نام «اورنگ‌زیب» درآمده و شاه مورد نظر، به او، نهایت لطف و مهربانی را داشته‌است. روزی این شخص، اراده‌ی سفر به مکه را می‌کند. شاه، هزینه‌ی سفر وی را می‌پردازد و او را روانه‌ی خانه‌ی خدا می‌‌سازد. اما جناب ملامقیم در مکه درمی گذرد. اما ظاهراً قبل از مرگ، فرصت کافی داشته که هم آگاهانه وصیت کند و هم دو نفر را به عنوان مجری و شاهد اجرای درست وصیت بگمارد. شخص مجری، یک شیخ عرب بوده که ملامقیم به او اعتماد داشته و شاهد، یک ایرانی درست‌کار بوده که می‌بایست برکار آن شیخ عرب، نظارت می‌کرده‌است تا کتاب‌های اندک و روپیه‌های اهدایی شاه هند، به درستی توزیع‌شود. گوشه‌ای از مطلب را از زبان نصرآبادی می‌شنویم :«...چندجلد کتاب و هفتصد روپیه که از او مانده‌بود، پاره‌ای به فقرا دهند و جزوی را به یکی از اقوامش که در هند است بدهند.» به آوردن بیتی از او قناعت می‌ورزیم:

 

هرشیوه که ورزم به ریا، کارندارم

در بُتکده، عُمریست که زُنّار ندارم        ص 429

 

در کتاب محمدطاهر نصرآبادی به نام شخص دیگری برمی‌خوریم به نام «میر مشرب». پدر او شیشه‌گر بوده اما خط نستعلیق و شکسته را هم خوب می‌نوشته. ظاهراً این پدر، به دربار شاه عباس، راه داشته‌است. روزی پدر، پسر را به دربار شاه می آورد و به معرفی او با ذکر خصائل برجسته‌ی آن روزگار می پردازد تا شاید در ادامه، رزق و روزی وی، از دربار شاهان صفوی تأمین‌گردد. بهتر است رشته‌ی کلام به دست نصرآبادی داده‌شود:«..که طالبِ عالِم صالحی است و از مغیّراتِ حلال هم، نچشیده و بندِ زیرجامه‌اش به حلال هم وانشده. شاه می‌فرماید که مگو پسری دارم، بگو کُرّه‌خری دارم..».   ص 440

 

یکی دیگر از این افراد که نصرآبادی به تفصیل در باره‌ی او صحبت‌کرده، مردی است به نام «سعیدا» که دارای بیماری روانی بوده‌است. او نخست به آیین یهود اعتقاد داشته و سپس به اسلام گرویده‌است. این شخص همچون بسیارانی دیگر، به هند کوچ می‌کند و پس از مدتی، در کوچه و بازار، لخت و عریان، راه می‌رود. خبر این شیوه‌ی رفتار به شاه می‌رسد. شاه او را احضار می‌کند و دستور می‌دهد لباس بپوشد. «سعیدا» از پوشیدن لباس خودداری می‌کند. پس از این امتناع، فتوادهنگان دربار، حکم قتلش را صادر می‌کنند. اما شخصی از ماوراء النهر به نام «ملا عبدالقوی»که از دیگر فتوادهنگان عمیق‌تر می اندیشیده، می‌خواهد دست نگاه‌دارند تا او نیز با وی صحبت‌کند و بیشتر به احوالش آگاه‌گردد. وقتی ملاعبدالقوی وی را ملامت می‌کند که چرا لباس نمی‌پوشد، او پاسخ می‌دهد که شیطان قوی است و سپس استدلال خود را برای نپوشیدن لباس، با این رباعی ارائه می‌دهد:

 

خــــوش‌بالایی، کـرده چنین پست مرا

چشمی به دو جام بُرده از دست، مرا

او در بـــغل من‌است و مـن در طلبش

دزدی عـــجبی برهنه‌کردست مــــــرا

 

ملاعبدالقوی وقتی پاسخ «سعیدا» را می‌شنود، خود را کاملاً ناتوان احساس می‌کند و در نتیجه به خدمت پادشاه هند می‌رسد و او نیز حکم قتل وی را تأیید می‌کند. بهتراست آخرین بخش این ماجرای درناکِ یک انسان بیمار را از زبان نصرآبادی بشنویم:«یکی از حلال خواران، مأمور می‌شود که او را به قتل برساند. همین که از برابر پیدا می‌شود، (سعیدا)می‌گوید که این چه جلوه است که دیگر به کار ما می‌کنی؟ و بر سرِ پای می‌نشیند که گردنش را می‌زنند».   ص 441

 

باز نصرآبادی از شخص دیگری صحبت می‌کند به نام «قسمتِ مشهدی» که در فن طلاکوبی، نام و آوازه‌ای داشته‌است. به عقیده‌ی نصرآبادی، این شخص که شاعر هم بوده، به علت داشتن ذوق شعر، غالب اوقات از کار اصلی‌اش که طلاکوبی بوده و از این راه، زندگی‌اش را می‌گذانده، باز می مانده‌است. نصرآبادی در همین رابطه، شاعری را با کاهلی برابر می‌شمارد. آن‌گاه به ماجرایی اشاره می‌کند بدین شکل که این شخص، روزی به قهوه خانه می‌آید و بر اثر اختلاف دریافت در معنی یک شعر با فردی دیگر به نام «ملک‌حیدر»، بایکدیگر درگیر می‌شوند تا آن‌جا که احتمالِ قتل و خونریزی نیز می‌رفته‌است. نصرآبادی به نقش خویش در این دعوا اشاره‌دارد:«آن‌روز کمینه، سعی بسیار در اطفاء آتش فسادکرد. ملاقسمت، عصر آن روز بیمارشده، روز دیگر فوت‌شد».    ص445

 

در شرح حال شاعری به نام «ملامحشری خوانساری» می‌نویسد:«مردِ درویشِ بیچاره‌ای است. از قُدماست. قریب به نود سال دارد، اما بسیار زنده‌دل و شوخ طبیعت است». / ص 456/ همچنین در این رابطه باید به «ملاغیرت همدانی» اشاره‌کرد که کارش معرکه‌گرفتن در میدان‌های شهر بوده و از این طریق، زندگی را می‌گذرانده‌است. اما شبی خواب می‌بیند و صبح که بیدار می‌شود، خود را شاعر می‌یابد بی‌آن‌که سوادی داشته‌باشد. او خود گفته‌است:«بی‌سواد همدانم زِ سوادِ همدان»./ 458

 

نصرآبادی از شخصی نام می‌برد که «یوسفا خوانساری» نام‌داشته. وی، زندگی او را چنین توصیف می‌کند که همه‌ی عمر در فقر زیسته و هرگز روی سکه‌ی پول را ندیده‌است. طاهر نصرآبادی، داستان جالبی را نقل می‌کند که این فرد، همیشه از نظر ظاهر چنان بوده که مردم تصور می‌کرده‌اند اهل عبادت و پرهیزگاری بوده‌است. از همین‌رو، وقتی شخصی را داروغه‌ی خوانسار می‌کنند، داروغه‌ی مورد اشاره از فرط گرفتاری، پسرش را به دست همین «یوسفا» می‌سپارد که از تنهایی به درآید و در عین حال، آن‌چه می‌آموزد، اخلاق حسنه‌باشد. اما هنوز روزگار چندان نگذشته که پدر درمی‌یابد که پسرش در معاشرت با این مرد، نه تنها دست از عبادت کشیده که حتی به شراب‌خواری نیز دست یازیده‌است. نکته‌ی دیگر آن‌که خانه‌ی طاهر نصرآبادی چون بر سر راه خوانسار به اصفهان‌بوده، مرتب محل رفت و آمد مسافران بسیار قرار می‌گرفته و آنان از میهمان‌نوازی وی، بهره‌جسته، در آن‌جا اُتراق می‌کرده‌اند. یکی از همین افراد، جناب «یوسفا» بوده که وقتی به خانه‌ی نصرآبادی می‌آمده، حتی خود، دست به کار غذادرست کردن می‌شده و آن‌جا را خانه‌ی خویش می‌پنداشته‌است. نصرآبادی می‌نویسد که او بسیار عذاهای بدی می‌پخت و اگر از دست‌پخت او تعریف نمی‌کردی، هزار و یک آیه و دلیل می‌آورد که از نعمت خداوندی، بدگویی نباید‌کرد. نصرآبادی از او بیتی آورده‌است که ما نیز آن را در این جا می‌آوریم:

 

ما را زِتو هیچ پای، کم نیست

ای چـــرخ بـــگرد تا بــگردیم                   ص 456 و 457

 

باز در شرح حال فرد دیگری به نام «همایون محمد»، چنین می‌نویسد:«در اکثر علوم، دست داشته و اکثر خطوط را خوب می‌نوشت...شوق صحبتش به مرتبه‌ای بود در مجمعی که حاضربود، فرصتِ نماز به حُضّار نمی‌داد. در جوانی فوت‌شد».

 

مــجمع دهر بـه جمعیت مستان مانَد

کان یک از پای فتد، آن دگری برخیزد      ص 460 و 461

 

نصرآبادی باز از فردی نام می‌برد که «الفتی» خوانده می‌شده.«طبعش در کمال شوخی و نمک‌بود..شعرِ همواری می‌گفت. اما خود را بِه از اَنوری می‌دانست»./ص 464/ همچنین به نام فرد دیگری برمی‌خوریم به نام «محشری» که از ولایت نیشابور بوده و در سخن‌سنجی، چنان رتبه‌ای داشته که او را استاد «ملانظیری» می‌دانند. گمان من آنست که  اشاره‌ی نصرآبادی به «نظیری نیشابوری» باشد که از شاعران نام آور سبک‌هندی است. در این جا می‌توان این نکته را بازگفت که شاید نظیری از آن شاگردانی بوده که پس از چندی، بر استاد خویش، پیشی‌گرفته‌است. طاهر نصرآبادی به این نکته اشاره می‌کند که:««مقیمای مقصود» او را دیده‌بود. می‌گفت آن‌قدر پیرشده‌بود که تا ابرو را بالا نمی‌کرد، کسی را نمی‌دید»./    ص 465

ادامه‌دارد


دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (11)


محمد طاهر نصرآبادی در تذکره‌ی خویش از شخصی صحبت می‌کند به نام «یوسفی جربادقانی». این شخص، ظاهراً شنیده بوده که شاه عباس ماضی، شاعری به نام «ملاشانی» را که قصیده‌ای در مدح وی گفته، به «زر» کشیده‌است. جناب یوسفی جربادقانی به طمع می‌افتد که بخت خویش را بیازماید و با قصیده‌ای به سراغ شاه عباس برود. درباریان می‌گویند که شاه، هم‌اکنون در طویله‌ی شاهی‌است. او شتابان به آن‌جا می‌رود و قصیده‌ی مدحیه‌ی خویش را یا برای او می‌خواند و یا در اختیار وی می‌گذارد. شاه در جواب یوسفی جربادقانی می‌گوید وقتی ملاشانی، قصیده‌ی مدحیه ی خویش را خواند، ما در خزانه بودیم و به همین دلیل، او را به زر کشیدیم. اینک که ما در طویله هستیم، با تو چه باید کرد؟ چه این داستان، دقیقاً درست باشد یا نادرست، بازتاب زندگی شاعرانی‌است که برای زندگی بهتر، به قول ناصر خسرو قبادیانی:«زر در پای خوکان» می‌ریخته‌اند. هرچند این شاعر، زری هم در اختیار نداشته‌است تا به پای شاه صفوی بریزد. در این‌جا به دو بیت از مدحیه‌ی این شاعر برای شاه عباس صفوی، قناعت می‌کنیم:

 

هـــرآن زمین کـه خورَد آبِ جوی تیغ تو، شاید

کــــه سرخ‌بید بــــرون آیـــد از مـیانش و لرزد

شهید تـیغ تو رَست از عذاب قبر که در حشر

فرشته یــادکند زخـــمِ خون‌چـــکانش و لرزد            ص 388 و 389

 

نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «ملاذوقی اردستانی» می‌گوید که او «صد رباعی در هجوِ بینی حکیم شفایی» گفته‌است. با وجود این، نویسنده‌ی تذکره‌ در باره‌ی وی چنن می‌گوید:«اگر چه شعرش کم‌است اما آن‌چه هست به دو دیوان برابر است». ما نمی‌دانیم که منظور طاهر نصرآبادی، رباعی‌هایی است که این شاعر «خوش‌ذوق» از میان همه‌ی جلوه‌های هستی، در هجو بینی حکیم شفایی گفته یا آن‌که اشعار دیگری داشته که در آن‌ها، موضوع‌های مهمی را مطرح کرده که ارزش هربیت او را دوبرابر ابیات دیگر شاعران ساخته‌است.  ص 389

 

نویسنده‌ی تذکره در شرح حال فردی به «نام ملافتحی» چنین می‌گوید:«عزیزان که او را دیده‌اند، می‌گویند ریش سفید و قد بلندی‌داشت». البته اگر وی را در جوانی دیده‌بودند می‌گفتند :«ریش سیاه و قد بلندی داشت» اما ظاهراً آنان که از او برای طاهر نصرآبادی، نکاتی را نقل کرده‌اند، تصویر دورانی پیری‌اش را در ذهن داشته‌اند./ص391/ در ادامه‌ی این شرح حال‌ها، باز به نام فردی برمی‌خوریم به نام «شیخ شاه‌نظر» که نصرآبادی تمام زندگی او را در چند سطر چنین خلاصه می‌کند:«در بدایت حال، اسباب پدر را صرف نموده به هند رفته. مدتی در آن جا به عیش مشغول بوده. با طالب کلیم و یاران دیگر، هم‌صحبت بوده. بعد از مراجعت، به «خوش‌نفس» نامِ فاحشه، عاشق‌شده. بعد از صرف اسباب، او را به عقد دایمی درآورده. در اواخر عمر، پریشان شده از موقوفات امام‌زاده‌ای مدارا می‌کرد، تا فوت‌شد». به یک رباعی از وی توجه می کنیم:

 

گر هند شود کعبه، شوم سوی کُنشت

دوزخ طلبم اگـــر چه هند است بهشت

خــــواهم زغلط‌کرده‌ی خــــود برگردم

مـــانند نــــگاه غـــافل از صورتِ زشت         ص 392 و 393

 

یکی دیگر از شخصیت‌های ادبی این عصر، فردی است به نام «میرعقیل». نصرآبادی داستانی را نقل می‌کند که وی روزی به مجلس شاه عباس ماضی وارد می‌شود. شاه او را‌ به خوردن شراب دعوت می‌کند. میرعقیل سوگند می‌خورد که به سرِ حضرت علی، شراب نمی‌خورد. شاه اصرار دارد که به سرِ من شراب بخور و او پاسخ می‌دهد که من ترا از حضرت علی بیشتر دوست دارم، چگونه می‌گویی که به سرتو شراب بنوشم. شاه عباس از شنیدن این سخن چنان خوشحال می‌شود که در همان جا مبلغی نقد به وی هدیه می‌دهد. البته از این جواب و خوشحالی شاه‌عباس، خواننده نمی‌فهمد که آیا جناب میرعقیل، دست شاه را پس‌زده یا خیر! نصرآبادی می‌نویسد که پسر این شخص را در اصفهان ملاقات کرده و مقداری از شعرهای پدرش را خواسته که در تذکره‌ی خود بیاورد. اما پسر که خود نیز به قول نصرآبادی در «سِلکِ اهل قلم» بوده، حتی یک بیت از شعرهای پدر را به یاد نیاورده‌است اما به نویسنده تذکره، قول می‌دهد که برایش مقداری از شعرهای پدر را برایش بیاورد. البته این جوانِ «اهل قلم»، می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. اما نصرآبادی که تصمیم خویش را گرفته‌بوده، از منابع دیگر، از جناب «میرعقیل»، مقداری شعر فراهم می‌‌سازد تا در تذکره‌اش، جای آن‌ها خالی نباشد. /ص394

 

نصرآبادی از شخصیت دیگری صحبت می‌کند به نام «ملامخفی رشتی». او از ندیمان مجلس امام‌قلیخان حاکم فارس بوده‌است. وی علاقه و اعتیاد خاصی به تریاک‌داشته و در گذر زمان، گذشته از آن‌که جثه‌ی چندانی هم نداشته، لاغر و لاغرتر هم شده‌است. روزی حاکم فارس به او می‌گوید که تو از بس تریاک می‌کشی، چیزی از جُثّه‌ات باقی نمانده‌است. ملامخفی که آدم ظریف طبعی بوده، در جواب حاکم فارس می‌گوید که کوچک‌شدن جثه‌ی او از تریاک نیست. از نفرینی است که کاتبان در حق وی روا می‌دارند. حاکم متعجب می‌شود و توضیح بیشتر می‌خواهد. او می‌گوید که کاتبان در اول هر نوشته، این گونه سخن خود را شروع می‌کنند:«مخفی نماند» و تکرار این موضوع، موجب آب‌رفتن جثه‌ی او شده‌است. در این جا به آوردن دوبیت از وی قناعت می‌ورزیم:

 

مـخفیا دختران خطه‌ی رشت

چون غزالان مست می‌گردند

از پـــــی مشتری به هربازار

بند تنبان به دست می‌گردند                ص 395 و 396       

 

محمدطاهر نصرآبادی در مورد فردی به نام «خضری لاری» می‌نویسد:«شاعر بدی نیست» و در مورد شاعر بعدی که «خضری قزوینی» نام داشته، نوشته‌است «شاعر خوبی‌است». نویسنده، این نکته را در مورد خضری قزوینی اضافه می‌کند که:«خضری لاری و خضری خوانساری، به او نمی‌رسند». پس بی‌سببی نبوده که آن یک را «شاعربدی نیست» توصیف کرده و این دیگری را «شاعرخوبی‌است» مشخص‌ساخته. در این‌جا نخست یک بیت از «شاعربدی نیست» می‌آورم و یک بیت هم از«شاعرخوبی‌است» نقل می‌کنم:

 

زناله‌ام دلِ کـــوه آن‌چنان بـــه درد آمد

که من خموش‌شدم، او هنوز می‌نالید

 

خُــرسند نیستم کــه تو جا در دلم‌کنی

جای تو در میانه‌ی این بحر خون مباد!        ص 400

 

در ادامه‌ی بررسی تذکره‌ی نصرآبادی به نام شخص دیگری برمی‌خوریم که «ملانویدی» نام‌داشته‌است. توصیف نصرآبادی از وی جالب‌است:«از کهنه شاعران‌است. مدت‌هاست که از شیراز حرکت نکرده، به درویشی ساخته. مسموع‌شد که در کمال پریشانی‌است».

 

ای آن کـــه حدیث عقل را تفسیری

بیهوده ز بــــی زری چــــرا دلگیری

آوردن زر بـــه دست آسان نـــــبُوَد

خوابیده به روی هرفلوسی شیری     ص 405

 

شخص دیگری به نام «میرزاخصمی» از دیدگاه نصرآبادی، این‌گونه توصیف می‌شود:«...خالی از شور و سودایی نبوده. چنان‌چه لحافی به دوش بسته، در بازار می‌گشت. به هند رفته. به سبب حرکت‌ها و حرف‌های ناشایست، پادشاه از او رنجیده...».

 

ساقی بده آن باده که از هوشِ خـــود اُفتم

خود بار خودم، یک نفس از دوشِ خود اُفتم    ص 408

 

نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «ملاغروری» می‌نویسد که او به دلیل آن‌که در دوران زندگی خویش، مرتکب امور دنیوی نشده، عمرش به هشتاد رسیده است. این شخص بیشتر ساکن قهوه خانه بوده و زندگی خویش را از «جدول کشی» می‌گذرانیده‌است. اهل معنی، برای دیدار او به قهوه‌خانه می‌آمده‌اند. از جمله، پدر نویسنده نیز همراه با پسرش که محمدطاهر نصرآبادی باشد، به دیدارش می‌رفته‌اند. از خاطراتی که برای نصرآبادی مانده، آنست که «توجه بسیار به فقیر می‌کرد».  غرض از فقیر، نویسنده‌ی تذکره‌ی نصرآبادی‌است.

 

باز در تذکره‌ی نصرآبادی به نام شخص دیگری برمی‌خوریم به نام «میر محمد مؤمن» که :«خوش‌طرز و غریب‌خیال‌است». نصرآبادی می‌نویسد که این فرد، سی‌سال قبل به «الحاد» متهم‌شده و از ترس جان به هند گریخته‌است. شخصی به نام «حاجی مطیعا» که او را در بندر «سورت» ملاقات‌کرده، برای نصرآبادی تعریف کرده که:«مردی در کمال صلاح و دین‌داری و پرهیزگاری»‌بوده و مرتب به عبادت مشغول بوده‌است. اما او از زندگی ناخواسته در غربت چنان به تنگ آمده که به همین «حاجی مطیعا» گفته‌است:«از زندگی به تنگ آمده‌ام. توفیق پروازی خدا بدهد. بعد از آن، دو روز زنده‌بود. همان‌جا مدفون‌گردید».

 

هیزمِ تــــر به قیامت نــــخرنــــد ای زاهد

هیچ سودی ندهد، شانه و مسواک آن‌جا

                          ...

یــــک دلِ آزاد در ایــــــن دامگه فانی نیست

یوسفی نیست درین مصر که زندانی نیست      ص 413

 

نصرآبادی در شرح حال شخصی به نام «حسن‌بیک» می‌گوید که او از تعریف مستغنی‌است. از اعتبارات او همین بس که شاه عباس ماضی، وی را به زر کشیده‌است.

 

چو آدمی به جهان نیست، دل به مهر که بندم

کسی ز صفحه‌ی خـــالی چــــه انتخاب نماید    ص 417

ادامه دارد