محمد طاهر نصرآبادی در تذکره‌ی خویش از شخصی صحبت می‌کند به نام «یوسفی جربادقانی». این شخص، ظاهراً شنیده بوده که شاه عباس ماضی، شاعری به نام «ملاشانی» را که قصیده‌ای در مدح وی گفته، به «زر» کشیده‌است. جناب یوسفی جربادقانی به طمع می‌افتد که بخت خویش را بیازماید و با قصیده‌ای به سراغ شاه عباس برود. درباریان می‌گویند که شاه، هم‌اکنون در طویله‌ی شاهی‌است. او شتابان به آن‌جا می‌رود و قصیده‌ی مدحیه‌ی خویش را یا برای او می‌خواند و یا در اختیار وی می‌گذارد. شاه در جواب یوسفی جربادقانی می‌گوید وقتی ملاشانی، قصیده‌ی مدحیه ی خویش را خواند، ما در خزانه بودیم و به همین دلیل، او را به زر کشیدیم. اینک که ما در طویله هستیم، با تو چه باید کرد؟ چه این داستان، دقیقاً درست باشد یا نادرست، بازتاب زندگی شاعرانی‌است که برای زندگی بهتر، به قول ناصر خسرو قبادیانی:«زر در پای خوکان» می‌ریخته‌اند. هرچند این شاعر، زری هم در اختیار نداشته‌است تا به پای شاه صفوی بریزد. در این‌جا به دو بیت از مدحیه‌ی این شاعر برای شاه عباس صفوی، قناعت می‌کنیم:

 

هـــرآن زمین کـه خورَد آبِ جوی تیغ تو، شاید

کــــه سرخ‌بید بــــرون آیـــد از مـیانش و لرزد

شهید تـیغ تو رَست از عذاب قبر که در حشر

فرشته یــادکند زخـــمِ خون‌چـــکانش و لرزد            ص 388 و 389

 

نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «ملاذوقی اردستانی» می‌گوید که او «صد رباعی در هجوِ بینی حکیم شفایی» گفته‌است. با وجود این، نویسنده‌ی تذکره‌ در باره‌ی وی چنن می‌گوید:«اگر چه شعرش کم‌است اما آن‌چه هست به دو دیوان برابر است». ما نمی‌دانیم که منظور طاهر نصرآبادی، رباعی‌هایی است که این شاعر «خوش‌ذوق» از میان همه‌ی جلوه‌های هستی، در هجو بینی حکیم شفایی گفته یا آن‌که اشعار دیگری داشته که در آن‌ها، موضوع‌های مهمی را مطرح کرده که ارزش هربیت او را دوبرابر ابیات دیگر شاعران ساخته‌است.  ص 389

 

نویسنده‌ی تذکره در شرح حال فردی به «نام ملافتحی» چنین می‌گوید:«عزیزان که او را دیده‌اند، می‌گویند ریش سفید و قد بلندی‌داشت». البته اگر وی را در جوانی دیده‌بودند می‌گفتند :«ریش سیاه و قد بلندی داشت» اما ظاهراً آنان که از او برای طاهر نصرآبادی، نکاتی را نقل کرده‌اند، تصویر دورانی پیری‌اش را در ذهن داشته‌اند./ص391/ در ادامه‌ی این شرح حال‌ها، باز به نام فردی برمی‌خوریم به نام «شیخ شاه‌نظر» که نصرآبادی تمام زندگی او را در چند سطر چنین خلاصه می‌کند:«در بدایت حال، اسباب پدر را صرف نموده به هند رفته. مدتی در آن جا به عیش مشغول بوده. با طالب کلیم و یاران دیگر، هم‌صحبت بوده. بعد از مراجعت، به «خوش‌نفس» نامِ فاحشه، عاشق‌شده. بعد از صرف اسباب، او را به عقد دایمی درآورده. در اواخر عمر، پریشان شده از موقوفات امام‌زاده‌ای مدارا می‌کرد، تا فوت‌شد». به یک رباعی از وی توجه می کنیم:

 

گر هند شود کعبه، شوم سوی کُنشت

دوزخ طلبم اگـــر چه هند است بهشت

خــــواهم زغلط‌کرده‌ی خــــود برگردم

مـــانند نــــگاه غـــافل از صورتِ زشت         ص 392 و 393

 

یکی دیگر از شخصیت‌های ادبی این عصر، فردی است به نام «میرعقیل». نصرآبادی داستانی را نقل می‌کند که وی روزی به مجلس شاه عباس ماضی وارد می‌شود. شاه او را‌ به خوردن شراب دعوت می‌کند. میرعقیل سوگند می‌خورد که به سرِ حضرت علی، شراب نمی‌خورد. شاه اصرار دارد که به سرِ من شراب بخور و او پاسخ می‌دهد که من ترا از حضرت علی بیشتر دوست دارم، چگونه می‌گویی که به سرتو شراب بنوشم. شاه عباس از شنیدن این سخن چنان خوشحال می‌شود که در همان جا مبلغی نقد به وی هدیه می‌دهد. البته از این جواب و خوشحالی شاه‌عباس، خواننده نمی‌فهمد که آیا جناب میرعقیل، دست شاه را پس‌زده یا خیر! نصرآبادی می‌نویسد که پسر این شخص را در اصفهان ملاقات کرده و مقداری از شعرهای پدرش را خواسته که در تذکره‌ی خود بیاورد. اما پسر که خود نیز به قول نصرآبادی در «سِلکِ اهل قلم» بوده، حتی یک بیت از شعرهای پدر را به یاد نیاورده‌است اما به نویسنده تذکره، قول می‌دهد که برایش مقداری از شعرهای پدر را برایش بیاورد. البته این جوانِ «اهل قلم»، می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. اما نصرآبادی که تصمیم خویش را گرفته‌بوده، از منابع دیگر، از جناب «میرعقیل»، مقداری شعر فراهم می‌‌سازد تا در تذکره‌اش، جای آن‌ها خالی نباشد. /ص394

 

نصرآبادی از شخصیت دیگری صحبت می‌کند به نام «ملامخفی رشتی». او از ندیمان مجلس امام‌قلیخان حاکم فارس بوده‌است. وی علاقه و اعتیاد خاصی به تریاک‌داشته و در گذر زمان، گذشته از آن‌که جثه‌ی چندانی هم نداشته، لاغر و لاغرتر هم شده‌است. روزی حاکم فارس به او می‌گوید که تو از بس تریاک می‌کشی، چیزی از جُثّه‌ات باقی نمانده‌است. ملامخفی که آدم ظریف طبعی بوده، در جواب حاکم فارس می‌گوید که کوچک‌شدن جثه‌ی او از تریاک نیست. از نفرینی است که کاتبان در حق وی روا می‌دارند. حاکم متعجب می‌شود و توضیح بیشتر می‌خواهد. او می‌گوید که کاتبان در اول هر نوشته، این گونه سخن خود را شروع می‌کنند:«مخفی نماند» و تکرار این موضوع، موجب آب‌رفتن جثه‌ی او شده‌است. در این جا به آوردن دوبیت از وی قناعت می‌ورزیم:

 

مـخفیا دختران خطه‌ی رشت

چون غزالان مست می‌گردند

از پـــــی مشتری به هربازار

بند تنبان به دست می‌گردند                ص 395 و 396       

 

محمدطاهر نصرآبادی در مورد فردی به نام «خضری لاری» می‌نویسد:«شاعر بدی نیست» و در مورد شاعر بعدی که «خضری قزوینی» نام داشته، نوشته‌است «شاعر خوبی‌است». نویسنده، این نکته را در مورد خضری قزوینی اضافه می‌کند که:«خضری لاری و خضری خوانساری، به او نمی‌رسند». پس بی‌سببی نبوده که آن یک را «شاعربدی نیست» توصیف کرده و این دیگری را «شاعرخوبی‌است» مشخص‌ساخته. در این‌جا نخست یک بیت از «شاعربدی نیست» می‌آورم و یک بیت هم از«شاعرخوبی‌است» نقل می‌کنم:

 

زناله‌ام دلِ کـــوه آن‌چنان بـــه درد آمد

که من خموش‌شدم، او هنوز می‌نالید

 

خُــرسند نیستم کــه تو جا در دلم‌کنی

جای تو در میانه‌ی این بحر خون مباد!        ص 400

 

در ادامه‌ی بررسی تذکره‌ی نصرآبادی به نام شخص دیگری برمی‌خوریم که «ملانویدی» نام‌داشته‌است. توصیف نصرآبادی از وی جالب‌است:«از کهنه شاعران‌است. مدت‌هاست که از شیراز حرکت نکرده، به درویشی ساخته. مسموع‌شد که در کمال پریشانی‌است».

 

ای آن کـــه حدیث عقل را تفسیری

بیهوده ز بــــی زری چــــرا دلگیری

آوردن زر بـــه دست آسان نـــــبُوَد

خوابیده به روی هرفلوسی شیری     ص 405

 

شخص دیگری به نام «میرزاخصمی» از دیدگاه نصرآبادی، این‌گونه توصیف می‌شود:«...خالی از شور و سودایی نبوده. چنان‌چه لحافی به دوش بسته، در بازار می‌گشت. به هند رفته. به سبب حرکت‌ها و حرف‌های ناشایست، پادشاه از او رنجیده...».

 

ساقی بده آن باده که از هوشِ خـــود اُفتم

خود بار خودم، یک نفس از دوشِ خود اُفتم    ص 408

 

نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «ملاغروری» می‌نویسد که او به دلیل آن‌که در دوران زندگی خویش، مرتکب امور دنیوی نشده، عمرش به هشتاد رسیده است. این شخص بیشتر ساکن قهوه خانه بوده و زندگی خویش را از «جدول کشی» می‌گذرانیده‌است. اهل معنی، برای دیدار او به قهوه‌خانه می‌آمده‌اند. از جمله، پدر نویسنده نیز همراه با پسرش که محمدطاهر نصرآبادی باشد، به دیدارش می‌رفته‌اند. از خاطراتی که برای نصرآبادی مانده، آنست که «توجه بسیار به فقیر می‌کرد».  غرض از فقیر، نویسنده‌ی تذکره‌ی نصرآبادی‌است.

 

باز در تذکره‌ی نصرآبادی به نام شخص دیگری برمی‌خوریم به نام «میر محمد مؤمن» که :«خوش‌طرز و غریب‌خیال‌است». نصرآبادی می‌نویسد که این فرد، سی‌سال قبل به «الحاد» متهم‌شده و از ترس جان به هند گریخته‌است. شخصی به نام «حاجی مطیعا» که او را در بندر «سورت» ملاقات‌کرده، برای نصرآبادی تعریف کرده که:«مردی در کمال صلاح و دین‌داری و پرهیزگاری»‌بوده و مرتب به عبادت مشغول بوده‌است. اما او از زندگی ناخواسته در غربت چنان به تنگ آمده که به همین «حاجی مطیعا» گفته‌است:«از زندگی به تنگ آمده‌ام. توفیق پروازی خدا بدهد. بعد از آن، دو روز زنده‌بود. همان‌جا مدفون‌گردید».

 

هیزمِ تــــر به قیامت نــــخرنــــد ای زاهد

هیچ سودی ندهد، شانه و مسواک آن‌جا

                          ...

یــــک دلِ آزاد در ایــــــن دامگه فانی نیست

یوسفی نیست درین مصر که زندانی نیست      ص 413

 

نصرآبادی در شرح حال شخصی به نام «حسن‌بیک» می‌گوید که او از تعریف مستغنی‌است. از اعتبارات او همین بس که شاه عباس ماضی، وی را به زر کشیده‌است.

 

چو آدمی به جهان نیست، دل به مهر که بندم

کسی ز صفحه‌ی خـــالی چــــه انتخاب نماید    ص 417

ادامه دارد