عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (4)
شنیدن داستان موش و گربهی عبید زاکانی در یک مکتبخانهی عقبمانده و قرون وسطایی، آنهم در یک شهر کوچک و در یک کوچهی تنگ و بُنبست و در خانهی ملاباجی آن که همسر یکی دیگر از آهنگرهای محلهی ما بود، قبل از آنکه زاییدهی یک نظام فکری ساماندادهشده در جهت تکامل ذهن و خلاقیت کودکان و نوجوانان مکتبی باشد، حاصل یک تصادف محضبود. برای ما که هنوز با زبان نوشتاری آشنا نبودیم، چندان ساده نمینمود که بتوانیم دریابیم «کرمانا» همان کرماناست. هرچند حتی نام کرمان را هم نشنیدهبودیم. البته کلماتی مانند «عاقل»، « دانا»، «شکم»، «طبل»، «سینه»، «دُم» و «پلنگ» برای ما آشنا بود. اما چگونه میتوانستیم در جنگ موش و گربه، این مفاهیم را به هم پیوند بدهیم. خواندن شعر موش و گربه از سوی «توران مهنّا» قبل از آن که احترام ذهنی ما را متوجه سرایندهی آنکند، متوجه دختری کردهبود که کمی از ما بزرگتر بود اما انگار دریایی از دانش مینمود.
با دیدن آن منظره، من تصورکردم که توران به مرگی ناگهانی درگذشتهاست. بچههایی که نگاهشان به دهان او بود و به شکلی رشکبرانگیز، وی را هنگام خواندن موش و گربه، آنهم بدون کتاب و دفتر، تماشا میکردند، بر سر جای خود خشکشان زدهبود. من خود نیز، به همین وضع و حال گرفتار شدهبودم. هنگامی که توران روی زمین افتاد، هیچکس از سرجایش تکان نخورد. همهی ما تصور میکردیم که ملاباجی، هماکنون باید از شدت تأثر و وحشت، مکتبخانه را روی سرش بگیرد و جیغ و داد راه بیندازد. اما چنان به نظر میرسید که او از همه خونسردتر بود. ملاباجی از سر جایش به آرامی بلندشد. توران را که به شکل مچالهشدهای روی زمین افتادهبود، به حالت تاقباز قرارداد و به دخترش عُذرا که چهارده پانزده سال بیشتر نداشت گفت:«عذرا کمی آب سرد بیاور!» آن گاه خود او، از دیوار جنوبی حیاطشان که تقریباً نیمی از کاهگلهای آن، به طور کامل کندهشدهبود، یک تکه کاهگل کَند. از زیر کاهگلها، دیواری از خشت خام نمایانبود که به شکلی بسیار کج و معوج، روی هم چیده شدهبود. گمانم آن بود که شوهر ملاباجی، خود این دیوار را درست کرده بود. شوهری که میتوانست آهنگر خوبیباشود اما نه بنّای خوبی. به هرصورت، کاهگلها، همهی عیب آن دیوار را تا آن زمان که بر سر جایشان باقیبودند، پوشانده بود. او مقداری آب، روی آن تکه کاهگل خشک پاشید و در گرمای تابستانه، آن را جلو بینی توران گرفت. هنوز ما در اندیشهی آن بودیم که این کاهگل تا چه زمانی باید دمِ دماغ توران باشد که یک دفعه، او به خود حرکتیداد، چشمهایش را با ناز بازکرد و با کمال تعجب، همهی مکتب حیرتزده را از زیر نگاه خویش عبورداد. اگر چه در آن لحظه، او چیزی نگفت اما شاید با خود میاندیشید که چه اتفاقی افتادهاست که این شاگرد مکتبیها، مات و متحیر به سوی او چشم دوختهاند.
همین که توران، مقداری رمق خود را بازیافت، بدون آن که کلمهای از دهان او و یا دیگران خارجشود، از جایش برخاست و مستقیم به دستشوییرفت. دستشویی ملاباجی، در گوشهی حیاط، در بخش جنوبی آن و با اندکی فاصله از همان دیواری که کاهگلهایش ریختهبود، قرارداشت. در کف این این دستشویی، فقط یک سوراخ بسیار بزرگ قرار داشت که اگر یک کودک لاغر و ضعیف، در آنجا پایش میلغزید، مطمئناً از آن سوراخ، به داخل چاه میافتاد. در و دیوار آن سوراخ بزرگ را با چندتا آجر پختهی خشن، فرش کردهبودند. بربالای دستشویی، هیچ سقفی قرار نداشت. مگسها مانند لشکری مهاجم، تمام کف و دیوار دستشویی را قُرُق کرده بودند. دیوارهای دستشویی، بیشتر از یکمتر نبود و حتی «در»ی که برای ورود به آن نصب کردهبودند، پارچهی کرباسی سیاه و کثیفی بود که با کمترین جنبش نسیم، به هوا میرفت. من هیچوقت اعضای خانوادهی ملاباجی را ندیدهبودم که از آن دستشویی استفادهکنند. همیشه گمان داشتم که آنان نیازی به دستشویی ندارند. اما کمی که بزرگترشدم، دریافتم که آنان، همین دستشویی را داشتند و برای آن که در معرض دید بچهها، قرار نگیرند، در لحظاتی که آنان در صحن حیاط نشسته بودند، تلاشداشتند که از رفتن به آن خودداریکنند. شاید هم در چنین مواقعی، از دستشویی خانهی همسایه استفاده میکردند که چیز چندان غریبی هم نبود. زیرا مُحال بود که ملاباجی و یا دختر پانزده سالهاش عُذرا بخواهند به دستشویی بروند و در معرض دید بچهها قرار نگیرند.
برای ما، دیدن چنان منظرههایی، چندان غیرعادی نمینمود. درست است که در جاهای دیگر، دستشوییهای بهتری را دیده بودیم اما ذهن ما به این نکته عادت نکردهبود که حتی از همان دوران کودکی، از خود بپرسیم که چرا باید یک دستشویی، «در»، سقف و دیوار بلند نداشتهباشد. به راستی، حُرمت آدمی، چگونه در چنان مناسباتی میتوانست حفظ شود. چنان اندیشههایی نه در سر ما بچهها بود و نه حتی در سر بزرگانی چون ملاباجی و شوهرش. تردید نداشتم که فقر، عامل این کار نبود. بیاهمیت شمردن و تحقیر دستشویی، شاید مهمترین عامل برخورد بسیاری از خانوادهها در آن زمان بود. من حتی نمونههای شبیه آن را در بسیاری از جاهای دیگر دیدهبودم و حتی در بزرگسالی، هنگامی که در دوران زندگی دانشجویی در یک شهر به مراتب بزرگتر، به دنبال خانهای برای اجارهکردن میگشتم، به چنان منظرهای برخوردم که آه از نهادم برآمد. اتاقها بسیار شیک و تمیز و مرتب بود اما دستشویی خانه، مانند یک لکهی سیاه بر یک پارچهی تمیز و سفید، خودنمایی میکرد. همین عامل موجبشد که من بدون دادن توضیح به صاحب خانه، از خیر اجارهکردن آن اتاق در آن خانواده درگذرم.
توران از دستشویی برگشت اما همچنان سست و بیحالبود. با کسی حرفنزد. کسی به او چیزی نگفت. هرکس به کار خویش مشغولبود و ملاباجی، مانند ماشینی که میبایست کارهایش را به سامان برساند، گاهی به آشپزخانهاش میرفت تا از غذایی که روی چراغ پریموس گذاشتهبود، خبر بگیرد و گاه به آن کودک یا این کودک چیزی میگفت که حکایت از آن داشت که ظاهراً وظیفهاش را دارد به انجام میرساند. بعدها متوجهشدم که توران بیماری صرعداشتهاست. هنگامی که او در معرض هیجان و یا فشار روحی قرار میگرفت، حملههای صرع به سراغش میآمد. میتوانم بگویم که اگر کسی به بیماری صرع هم گرفتار نبود اما با چنان هیجان و سرعتی، یک نفس، چنان شعر بالابلندی را میخواند، چه بسا گرفتار نوعی فشار روحی و یا حمله میشد، چه برسد به دختربچهی شکنندهای چون توران که از این بیماری نیز در رنجبود. ملاباجی، قبلاً بارها و بارها، این حملههای صرع را در مورد توران مهنّا دیدهبود و از اینرو، نگرانی غافلگیرکنندهای نداشت. با این اتفاق، در عمل، رشتهی افکار ما به کلی از هم گسست. درآن هیر و ویر، تمرکز ذهنی همهی ما از شنیدن داستان موش و گربه، متوجه ماجرای توران شد و در آن روز، دیگر کسی از آن شعرها و یا داستان هیجانانگیزی که شنیدهبودیم و معنی بیشتر قسمتهای آن را هم نفهمیدیم، صحبتنکرد. شب که به خانه آمدم، موضوع را برای پدرم تعریفکردم و گفتم که «توران مهنّا» یک چیزی از برخواند که نامش موش و گربهبود. پدرم لخندی زد و پرسید:«داستانش را فهمیدی یا نه؟» گفتم «نه!». پدرم گفت:«منظورم آن نیست که آنچه را توران خوانده، فهمیدهباشی. منظورم آنست که آنچه را ملاباجی برایتان تعریف کرد هم، نفهمیدی؟» من جوابدادم:«ملاباجی چیزی برای ما تعریفنکرد.» پدرم کمی متعجبشد و گفت:«پس آن دختر، داستان موش و گربه را برای چه کسی خواندهاست؟» گفتم:«نمیدانم! شاید برای خودش!» پدرم گفت:«اگر میخواست برای خودش بخواند، احتیاج نبود که با صدای بلند بخواند. شاید احتیاج نبود که حتی بدون سر و صدا، آن را در مکتب بخواند. او این داستان را آنقدر خواندهاست که حتی از حفظ میداند.» جواب من به پدرم، فقط «نمیدانم» بود. در آن جا بود که پدرم گفت:«این داستان از آدمیاست به نام عبید زاکانی که خیلی سالها پیش در شیراز زندگی میکردهاست. این داستان اگر چه ظاهراً درگیری موش و گربه را نشان میدهد اما منظور شاعر به چیزهای دیگریاست.» نه من بیشتر از آن، از پدرم چیزی پرسیدم و نه او بیشتر از آن برای من توضیحیداد.
ادامه دارد