عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (4)


شنیدن داستان موش و گربه‌ی عبید زاکانی در یک مکتب‌خانه‌ی عقب‌مانده و قرون وسطایی، آن‌هم در یک شهر کوچک و در یک کوچه‌ی تنگ و بُن‌بست و در خانه‌ی ملاباجی آن که همسر یکی دیگر از آهنگرهای محله‌ی ما بود، قبل از آن‌که زاییده‌ی یک نظام فکری سامان‌داده‌شده در جهت تکامل ذهن و خلاقیت کودکان و نوجوانان مکتبی باشد، حاصل یک تصادف محض‌بود. برای ما که هنوز با زبان نوشتاری آشنا نبودیم، چندان ساده نمی‌نمود که بتوانیم دریابیم «کرمانا» همان کرمان‌است. هرچند حتی نام کرمان را هم نشنیده‌بودیم. البته کلماتی مانند «عاقل»، « دانا»، «شکم»،  «طبل»، «سینه»، «دُم» و «پلنگ» برای ما آشنا بود. اما چگونه می‌توانستیم در جنگ موش و گربه، این مفاهیم را به هم پیوند بدهیم. خواندن شعر موش و گربه از سوی «توران مهنّا» قبل از آن که احترام ذهنی ما را متوجه سراینده‌ی آن‌کند، متوجه دختری کرده‌بود که کمی از ما بزرگ‌تر بود اما انگار دریایی از دانش می‌نمود.

 

با دیدن آن منظره، من تصورکردم که توران به مرگی ناگهانی درگذشته‌است. بچه‌هایی که نگاهشان به دهان او بود و به شکلی رشک‌برانگیز، وی را هنگام خواندن موش و گربه، آن‌هم بدون کتاب و دفتر، تماشا می‌کردند، بر سر جای خود خشکشان ز‌ده‌بود. من خود نیز، به همین وضع و حال گرفتار شده‌بودم. هنگامی که توران روی زمین افتاد، هیچ‌کس از سرجایش تکان نخورد. همه‌ی ما تصور می‌کردیم که ملاباجی، هم‌اکنون باید از شدت تأثر و وحشت، مکتب‌خانه را روی سرش بگیرد و جیغ و داد راه بیندازد. اما چنان به نظر می‌رسید که او از همه خونسردتر بود. ملاباجی از سر جایش به آرامی بلندشد. توران را که به شکل مچاله‌شده‌ای روی زمین افتاده‌بود، به حالت تاقباز قرارداد و به دخترش عُذرا که چهارده پانزده سال بیشتر نداشت گفت:«عذرا کمی آب سرد بیاور!» آن گاه خود او، از دیوار جنوبی حیاطشان که تقریباً نیمی از کاهگل‌های آن، به طور کامل کنده‌شده‌بود، یک تکه کاهگل کَند. از زیر کاهگل‌ها، دیواری از خشت خام نمایان‌بود که به شکلی بسیار کج و معوج، روی هم چیده شده‌بود. گمانم آن بود که شوهر ملاباجی، خود این دیوار را درست کرده بود. شوهری که می‌توانست آهنگر خوبی‌باشود اما نه بنّای خوبی. به هرصورت، کاهگل‌ها، همه‌ی عیب آن دیوار را تا آن زمان که بر سر جایشان باقی‌بودند، پوشانده بود. او مقداری آب، روی آن تکه کاهگل خشک پاشید و در گرمای تابستانه، آن را جلو بینی توران گرفت. هنوز ما در اندیشه‌ی آن بودیم که این کاهگل تا چه زمانی باید دمِ دماغ توران باشد که یک دفعه، او به خود حرکتی‌داد، چشم‌هایش را با ناز بازکرد و با کمال تعجب، همه‌ی مکتب حیرت‌زده را از زیر نگاه خویش عبورداد. اگر چه در آن لحظه، او چیزی نگفت اما شاید با خود می‌اندیشید که چه اتفاقی افتاده‌است که این شاگرد مکتبی‌ها، مات و متحیر به سوی او چشم دوخته‌اند.

 

همین که توران، مقداری رمق خود را بازیافت، بدون آن که کلمه‌ای از دهان او و یا دیگران خارج‌شود، از جایش برخاست و مستقیم به دستشویی‌رفت. دستشویی ملاباجی، در گوشه‌ی حیاط، در بخش جنوبی آن و با اندکی فاصله از همان دیواری که کاهگل‌هایش ریخته‌بود، قرارداشت. در کف این این دستشویی، فقط یک سوراخ بسیار بزرگ قرار داشت که اگر یک کودک لاغر و ضعیف، در آن‌جا پایش می‌لغزید، مطمئناً از آن سوراخ، به داخل چاه می‌افتاد. در و دیوار آن سوراخ بزرگ را با چندتا آجر پخته‌ی خشن، فرش کرده‌بودند. بربالای دستشویی، هیچ سقفی قرار نداشت. مگس‌ها مانند لشکری مهاجم، تمام کف و دیوار دستشویی را قُرُق کرده بودند. دیوارهای دستشویی، بیشتر از یک‌متر نبود و حتی «در»‌ی که برای ورود به آن نصب کرده‌بودند، پارچه‌ی کرباسی سیاه و کثیفی بود که با کمترین جنبش نسیم، به هوا می‌رفت. من هیچ‌وقت اعضای خانواده‌ی ملاباجی را ندیده‌بودم که از آن دستشویی استفاده‌کنند. همیشه گمان داشتم که آنان نیازی به دستشویی ندارند. اما کمی که بزرگ‌ترشدم، دریافتم که آنان، همین دستشویی را داشتند و برای آن که در معرض دید بچه‌ها، قرار نگیرند، در لحظاتی که آنان در صحن حیاط نشسته‌ بودند، تلاش‌داشتند که از رفتن به آن خودداری‌کنند. شاید هم در چنین مواقعی، از دستشویی خانه‌ی همسایه استفاده می‌کردند که چیز چندان غریبی هم نبود. زیرا مُحال بود که ملاباجی و یا دختر پانزده ساله‌اش عُذرا بخواهند به دستشویی بروند و در معرض دید بچه‌ها قرار نگیرند.

 

برای ما، دیدن چنان منظره‌هایی، چندان غیرعادی نمی‌نمود. درست است که در جاهای دیگر، دستشویی‌های بهتری را دیده بودیم اما ذهن ما به این نکته عادت نکرده‌بود که حتی از همان دوران کودکی، از خود بپرسیم که چرا باید یک دستشویی، «در»، سقف و دیوار بلند نداشته‌باشد. به راستی، حُرمت آدمی، چگونه در چنان مناسباتی می‌توانست حفظ ‌شود. چنان اندیشه‌هایی نه در سر ما بچه‌ها بود و نه حتی در سر بزرگانی چون ملاباجی و شوهرش. تردید نداشتم که فقر، عامل این کار نبود. بی‌اهمیت شمردن و تحقیر دستشویی، شاید مهم‌ترین عامل برخورد بسیاری از خانواده‌ها در آن زمان بود. من حتی نمونه‌های شبیه آن را در بسیاری از جاهای دیگر دیده‌بودم و حتی در بزرگ‌سالی، هنگامی که در دوران زندگی دانشجویی در یک شهر به مراتب بزرگ‌تر، به دنبال خانه‌ای برای اجاره‌کردن می‌گشتم، به چنان منظره‌ای برخوردم که آه از نهادم برآمد. اتاق‌ها بسیار شیک و تمیز و مرتب بود اما دستشویی خانه، مانند یک لکه‌ی سیاه بر یک پارچه‌ی تمیز و سفید، خودنمایی می‌کرد. همین عامل موجب‌شد که من بدون دادن توضیح به صاحب خانه، از خیر اجاره‌کردن آن اتاق در آن خانواده درگذرم.

 

توران از دستشویی برگشت اما همچنان سست و بیحال‌بود. با کسی حرف‌نزد. کسی به او چیزی نگفت. هرکس به کار خویش مشغول‌بود و ملاباجی، مانند ماشینی که می‌بایست کارهایش را به سامان برساند، گاهی به آشپزخانه‌اش می‌رفت تا از غذایی که روی چراغ پریموس گذاشته‌بود، خبر بگیرد و گاه به آن کودک یا این کودک چیزی می‌گفت که حکایت از آن داشت که ظاهراً وظیفه‌اش را دارد به انجام می‌رساند. بعدها متوجه‌شدم که توران بیماری صرع‌داشته‌است. هنگامی که او در معرض هیجان و یا فشار روحی قرار می‌گرفت، حمله‌های صرع به سراغش می‌آمد. می‌توانم بگویم که اگر کسی به بیماری صرع هم گرفتار نبود اما با چنان هیجان و سرعتی، یک نفس، چنان شعر بالابلندی را می‌خواند، چه بسا گرفتار نوعی فشار روحی و یا حمله می‌شد، چه برسد به دختربچه‌ی شکننده‌ای چون توران که از این بیماری نیز در رنج‌بود. ملاباجی، قبلاً بارها و بارها، این حمله‌های صرع را در مورد توران مهنّا دیده‌بود و از این‌رو، نگرانی غافلگیرکننده‌ای نداشت. با این اتفاق، در عمل، رشته‌ی افکار ما به کلی از هم گسست. درآن هیر و ویر، تمرکز ذهنی همه‌ی ما از شنیدن داستان موش و گربه، متوجه ماجرای توران شد و در آن روز، دیگر کسی از آن شعرها و یا داستان هیجان‌انگیزی که شنیده‌بودیم و معنی بیشتر قسمت‌های آن را هم نفهمیدیم، صحبت‌نکرد. شب که به خانه آمدم، موضوع را برای پدرم تعریف‌کردم و گفتم که «توران مهنّا» یک چیزی از برخواند که نامش موش و گربه‌بود. پدرم لخندی زد و پرسید:«داستانش را فهمیدی یا نه؟» گفتم «نه!». پدرم گفت:«منظورم آن نیست که آن‌چه را توران خوانده، فهمیده‌باشی. منظورم آنست که آن‌چه را ملاباجی برایتان تعریف کرد هم، نفهمیدی؟» من جواب‌دادم:«ملاباجی چیزی برای ما تعریف‌نکرد.» پدرم کمی متعجب‌شد و گفت:«پس آن دختر، داستان موش و گربه را برای چه کسی خوانده‌است؟» گفتم:«نمی‌دانم! شاید برای خودش!» پدرم گفت:«اگر می‌خواست برای خودش بخواند، احتیاج نبود که با صدای بلند بخواند. شاید احتیاج نبود که حتی بدون سر و صدا، آن را در مکتب بخواند. او این داستان را آن‌قدر خوانده‌است که حتی از حفظ می‌داند.» جواب من به پدرم، فقط «نمی‌دانم» بود. در آن جا بود که پدرم گفت:«این داستان از آدمی‌است به نام عبید زاکانی که خیلی سال‌ها پیش در شیراز زندگی می‌کرده‌است. این داستان اگر چه ظاهراً درگیری موش و گربه را نشان می‌دهد اما منظور شاعر به چیزهای دیگری‌است.» نه من بیشتر از آن، از پدرم چیزی پرسیدم و نه او بیشتر از آن برای من توضیحی‌داد.

ادامه دارد

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (3)


اگر این بررسی‌ها در مورد یک شاعر یا نویسنده، فقط پرداختی مستقیم به خود اثر باشد، طبعاً توصیف‌های من از شخصیت‌ها و آدم‌های کوچه و بازار که نه دستی در شعر و شاعری داشته‌اند و حتی تماس مستقیمی با کتاب، کاملاً زائد و چه بسا دور شدن از قاعده‌ی کار به نظرآید. اما من در سال‌های اخیر، تلاشم بر این نکته تمرکز داشته که بتوانم نشانه‌هایی از فکر و کار و یا هنر این شخصیت‌های متفاوت تاریخی را در میان مردم و خاصه در میان مردم دوران کودکی‌ام پیداکنم. تأثیرپذیری‌های ما از دوران کودکی، تأثیر پذیری‌هایی است که رنگ ارزشیابانه ندارد. درست است که در بزرگ‌سالی وقتی به توصیف آن تأثیر‌پذیری‌ها می‌پردازیم، رنگ و بوی ارزشیابانه‌ی خویش را با اندازه‌های گوناگون، نیز برآن‌ها می‌افزائیم. اما تلاش من تا حد ممکن، برآن بوده که بتوانم به توصیف آن حس زلال و دست‌نخورده‌ی دوران کودکی خویش بپردازم که در کوچه و خیابان یا مدرسه و مکتب، بر من جاری شده‌است.

  

چنان‌چه در آغاز این نوشتار ذکر کردم، در مکتب همین ملاباجی بود که من با نام عبید زاکانی آشناشدم. تابستان آن سال که در مهرماهش، می‌بایست من کلاس اول را شروع می‌کردم، پدرم فکر کرده‌بود که با فرستادن من به مکتب، بتواند مقداری آمادگی خواندن و نوشتن را در من ایجادکند تا وقتی که اول مهرماه، وارد کلاس درس می‌شوم، مقداری از بعضی بچه‌های دیگر که هیچ گونه مطلبی به گوششان نخورده‌‌است، بهترباشم. طبیعی‌است که او این حرف‌ها را با من در میان نگذاشته‌بود. بلکه در ضمن صحبت‌هایی که با مادرم می‌کرد، من می‌توانستم در معرض شنیدن آن‌ها قرارگیرم. صرف‌نظر از آن‌که من از بام تا شام به کوچه و بازی با دوستان فکر می‌کردم، این مکتب رفتن را نوعی از تقدیر تحمیلی و یا «باید»‌های زندگی می‌دانستم که باید همانند نفس‌کشیدن، آن را تجربه‌کرد و پیش‌رفت. در مسائلی که پدران و مادران ما تصمیم می‌گرفتند، جای چون و چرایی وجود نداشت. جالب‌تر از همه آن‌‌که نخستین روزی که به مکتب رفتم، نه مادرم مرا همراهی کرد و نه پدرم. آنان می‌دانستند که من خانه‌ی ملاباجی را بلد بودم. اگر کسی درِ حیاط ما را باز می‌کرد و نگاهی به ته کوچه می‌انداخت، می‌توانست خانه‌ی ملاباجی و درِ قهوه‌ای رنگ آن را ببیند. کوچه‌ی ما آن‌قدر بزرگ نبود که کودکی مانند من، احساس‌کند که در برهوتی پایان‌ناپذیر گرفتار آمده‌است. من بارها تا درِ خانه‌ی ملاباجی رفته‌بودم و حتی موقعی که درِ حیاط آنان بازبود، بچه‌های مکتبی را هم دیده‌بودم. از این رو، تصویر وهمناکی از مکتب در ذهن من نبود. آن‌روز صبح، وقتی وارد مکتب شدم، چندان صبح زود هم نبود. در آن لحظات، همه‌ی بچه‌ها، مشغول خوردن نان‌هایی بودند که از خانه آورده‌بودند. نان بعضی‌ها فقط پُر از ماست چکیده‌ی نسبتاً کهنه و خشک‌شده بود. شماری دیگر، تخم مرغ آب‌پز بر نان خود داشتند و عده‌ای، کره ی زردرنگ حیوانی. یکی دو نفر هم نان خود را با حلوای ارده می‌خوردند که در آن هوای گرم تابستان، چندان لطف و مزه‌ای نداشت. اما می‌توانم مطمئن‌باشم که بچه‌ها بیشتر به سیرشدن خود فکر می‌کردند تا کیفیت غذایی که پدر و مادرشان، همراه آنان کرده‌بودند.

 

 گمانم آن بود که بعضی در خانه، حتی صبحانه هم نخورده‌بودند و حالا داشتند به گونه‌ای شتاب‌آمیز و حریصانه، دلی از عزا بیرون می‌آوردند. البته بچه‌هایی که حتی در خانه چیزی خورده‌بودند، بازهم وضع بهتری از آن گرسنگان نداشتند. من با خودم چیزی نبرده‌بودم و لحظاتی قبل از راهی‌شدن، صبحانه‌ی مفصل همیشگی را خورده بودم. گذشته از آن، اگر احساس گرسنگی می‌کردم، کافی بود که در عرض دو دقیقه، دوان دوان، خود را به خانه برسانم، چیزی بردارم و دوباره به مکتب برگردم. از طرف دیگر، تصورم آن بود که انسان باید از زمانی که وارد مکتب می‌شود تا ظهر که به خانه برمی‌گردد، نه لبی ترکند و نه دهانش به خوردن چیزی بجنبد. ملاباجی وقتی مرا دید، نه خوش‌آمد گفت و نه حتی به دیگر بچه‌ها معرفی‌ام کرد. نگاهش را طوری در نگاهم دوخت که احساس‌کردم مرا،  هم بازشناخته و هم تأیید کرده‌است. از طرف دیگر، مگر یک بچه‌ی شش‌ساله، از دیدگاه ملاباجی محترم، داخل آدم‌است که باید به او خوش‌آمدگفت و یا با لبخندی، حضورش را قدرشناخت. درست‌است که شماری از بچه‌ها را می‌شناختم. اما بیشتر آن‌‌ها برایم ناآشنا بودند. این نشان می‌داد که بقیه از کوچه‌های دیگر آمده‌بودند. هرچند آنان نیز، خود را متعلق به همین محله می‌دانستند. یعنی محله‌ی«میدان محلوج‌فروشان». تا آن‌جا که در سال‌های بعد، آن محله را و آن میدان را گشت و واگشت زدم، از محلوج  و محلوج فروشی خبری نبود. اما می‌توانم با قاطعیت بگویم که در زمان جوانی پدر بزرگم، محلوج‌فروشان شهر ما، در آن منطقه، برو بیایی داشتند که گویی تا ابد ادامه خواهد یافت. ملاباجی تنها چیزی که به من گفت این بود که برو کنار «حسن قبیله» بنشین. من هیچ‌گاه نفهمیدم که قبیله نام فامیل حسن‌بود و یا بقیه، اسمی من‌درآوردی بر روی او گذاشته‌بودند. فقط این را می‌دانم که پس از آن تابستان، هرگز او را ندیدم. اما نامش، همچنان در ذهنم باقی‌ماند. 

 

هفت هشت دقیقه پس از آن‌که از خوردن ناشتایی بچه‌ها گذشت، ملاباجی با صدای بلند اعلام‌کرد که همه سرجایشان بنشینند. من و حسن قبیله، همچنان سرجایمان نشسته بودیم و داشتیم بقیه را تماشا می‌کردیم. حسن قبیله نیز از آن‌هابود که نانی با خود نداشت. با آن‌که در این زمینه با هم صحبتی نکرده‌بودیم اما می‌توانستم حدس بزنم که او نیز لحظاتی قبل از من آمده و صبحانه‌اش را نیز سیر و پُر در خانه خورده‌است. همه‌ی بچه‌ها در صحن حیاط خانه‌ی ملاباجی که درخت توت بزرگی برآن سایه افکنده بود، نشسته‌بودند. اما همه، در کنار هم نبودند. چنان به نظر می‌رسید که ملاباجی، بچه‌ها را به شکلی تقسیم کرده‌بود که بچه‌های تازه‌وارد با شماری از بچه‌های قدیمی، ترکیب‌شوند. علتش نیز آن بود که بچه‌های وارد، می‌توانستند به نوآموزان کمک‌کنند. اگر جز این بود، ملاباجی، هرگز فرصت نمی‌کرد که به وضع و حال آنان، به طور تک‌تک رسیدگی‌کند. مشکل بزرگ من آن بود که قرآنی هم از خانه با خود نیاورده‌بودم. شاید پدرم فکر کرده‌بود که قرآن را ملاباجی باید بدهد. اگر او چنین فکری کرده‌بود، کاملاً در اشتباه‌بود. اما نکته‌ی جالب آنست که من از روزهای بعد، با خود یک قرآن کوچک و کم‌ورق داشتم. به یاد نمی‌آورم که آن را ملاباجی به من داد و یا پدرم خریده‌بود. نکته‌ی به یادماندنی، همان روز اول بود که من دست خالی به مکتب رفته‌بودم. در گروه ما، در آن طرف حسن قبیله، دختری نشسته‌بود که «توران مُهنّا» نام‌داشت. او حداقل دو سه سالی از ما بزرگ‌تر بود. گمانم آن بود که کلاس دوم ابتدایی را هم به پایان آورده‌بود. دختری پرجنب و جوش و مهربان بود. نوعی حس مادری در او، نسبت به بچه‌های کوچک‌تر از خودش به چشم می‌خورد. من و حسن قبیله، جزو آنان بودیم که شامل مهرمادرانه‌ی او می‌شدیم. او نه تنها به مدرسه رفته‌بود و می‌رفت بلکه خواندن مقدار زیادی از سوره‌های قرآن را هم با جرأت و جسارت بلدبود. من از معنی آن‌ها چیزی نمی‌گویم. زیرا تردید نداشتم که ملاباجی هم نمی‌توانست یک جمله از جمله‌های قرآن را معنی‌کند. این را سال‌ها بعد فهمیدم اما در آن هنگام، او برای ما کوه دانش‌بود که می‌توانستیم در سایه‌ش پناه بگیریم.

 

در همان گیر و دارهای پس از صرف صبحانه، ناگهان صدای ملاباجی بلندشد که خطاب به توران گفت:«توران! دوست‌دارم که داستان موش و گربه را یک‌بار دیگر برایم بخوانی. مطمئنم که از هفته‌ی پیش، آن را فراموش نکرده‌ای.» توران در جواب ملاباجی گفت:«نه ملاباجی! فراموش نکرده‌ام. اما از کجاش بخوانم؟» ملاباجی جواب داد:«از اولش!». ناگهان صدای توران بلندشد. من در کمال حیرت، متوجه‌شدم که او هیچ کتابی در برابرخود ندارد. با وجود این، چهارزانو نشسته‌بود و با اعتماد به نفس معصومانه‌ای، شروع به خواندن‌کرد:

اگر داری تو عقل و دانش و هوش

بـــیا بشنو حدیث گــــربه و موش

بـــخوانم از بــــرایت داستانـــــی

کـــه در معنــای آن، حیران بمانی

 

برای من فقط بعضی کلمات، کاملاً آشنا بود. اما حتی در آن‌جا، نه به معنی کلمات آشنا فکر می‌کردم و نه به واژه‌های دیگری که برایم عجیب و غریب می‌نمود. توران اگر چه تمام نود و چهار بیت موش و گربه حفظ کرده‌بود اما کاملاً آشکار بود که نه معنی آن‌ها را می‌فهمید و نه حتی در بیشتر جاها، آهنگ و روند درست مصرع‌ها را رعایت می‌کرد. دهان توران کف کرده‌بود. می‌توانم بگویم که همه‌ی ما از ترس ملاباجی، چنان ساکت‌بودیم که انگار، وجودمان تبدیل به گوش هوش شده‌بود تا محتوای موش و گربه را در ذهن خویش به امانت بسپاریم. اما واقعیت آن بود که ما به هرچیز دیگر می‌اندیشیدم، به جز موش و گربه‌ی عبیدا زاکانی. آخرین بیت‌ها که از دهان توران خارج‌شد، چنین بود:

جــان مــــن پندگـــیر از این قصه

کـــه شوی در زمـــانه، شـــادانا

غرض از موش و گربه بـرخواندن

مُدّعا فـــهم کـــن پــــسر، جــانا

 

با بیرون آمدن واژه‌ی «جانا» از دهان خسته و کف‌کرده‌ی توران مُهنّا، ناگهان، رنگش پرید، چشم‌هایش بسته‌شد و در بیهوشی کامل به روی زمین درغلتید.

ادامه دارد

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (2)


در شماره‌ی نخست، به معرفی بخشی از شخصیت‌های کوچه‌ای پرداختم که در دوران کودکی در آن‌جا بزرگ شده‌بودم. این معرفی اگر نبود و نباشد، به سادگی نمی‌توانم وارد دنیای عبید زاکانی‌شوم که نخستین‌بار با نام او در آن مکتبی آشناشدم که جزو همسایه‌های همان کوچه‌ای بود که من در حال معرفی آنان هستم. از این‌رو، اگر کسی از خود بپرسد که موضوع عبید زاکانی، چه ارتباطی به کوچه‌ی دوران کودکی من و همسایه‌های ما دارد، باید گفت که «مهلتی بایست تا خون، شیر‌گردد.». زیرا هنوز معرفی این همسایه‌های ریز و درشت، به پایان نرسیده است.

 

در میان مردم شهر ما، این تصویر ذهنی شکل گرفته‌بود که ارمنی‌ها اگر چه مسلمان نیستند اما نوعی نگاه و رفتار سالم و یک‌رویه به پدیده‌ها و با پدیده‌ها دارند که در عمل از بسیاری مسلمان‌های دو آتشه، قابل اعتمادتر و پذیرش‌بارترند. با آنان، هم می‌شود رفت و آمدکرد و هم می‌شود داد و ستد داشت. تنها اندیشه‌ای که در ذهن عده‌ای وجود داشت آن بود که می‌بایست تا حد امکان، زیر بار وصلت خانوادگی با آنان نرفت. بسیاری معتقد بودند که اگر آدم بخواهد با یک خانواده‌ی ارمنی وصلت‌کند، یا باید ارمنی‌شود و یا آن خانواده‌ی ارمنی را مسلمان‌کند. یک‌بار، یکی از جوانان کوچه‌ی بغل‌دستی ما که دل به یکی از دختران «خاچیک» سپرده‌بود و هم‌زمان، این حرف را هم شنیده‌بود که یاباید مسلمان‌شد و یا آنان را مسلمان‌کرد، از راه خشم و اعتراض می‌گفت:«در کدام کتاب نوشته‌‌شده که این نوع ازدواج‌ها ممنوع‌است و یا در کجا نوشته‌اند که باید برای رفع این ممنوعیت، یا آن بود و یا این؟ مگر نمی‌شود دوتا آدم که همدیگر را دوست دارند، در کنار هم زندگی‌کنند اما به دین و ایمان هم کاری نداشته‌باشند؟ آن خدایی را که من در ته دلم می‌شناسم، اهل این‌جور سخت‌گیری‌های بی‌دلیل و نادرست نمی‌دانم.» برخی از مردان مُسنِ محله که گاهی توی کوچه به تماشای «تیله»‌بازی و «قاپ»‌انداختن بچه‌ها و جوان‌ها، می‌پرداختند، در جواب این پسرجوان می‌گفتند:«ما هم نمی‌دانیم در کدام کتاب نوشته شده. اما فقط به این مطمئن هستیم که کسی در باره‌ی این‌جور چیزها، بی‌خودی حرف نمی‌زند. این حرف‌ها یا در قرآن آمده‌است و یا در کتاب‌های دیگری که عالِمان دین نوشته‌اند. گذشته از این‌ها، باید دانست تا چیزکی نباشد، مردم‌، چیزهایی نمی‌گویند.» این حرف‌ها را آدم می‌توانست از دهان آنان بشنود. شاید مخاطب مستقیم آن‌ها، شخص خاصی نبود. با وجود این، می‌توان گفت که چنان اندیشه‌ها و صحبت‌هایی، خواسته و یا ناخواسته، وارد گوش ما می‌شد و در لحظاتی، ذهن ما را به خود مشغول می‌داشت.

 

من همیشه فکر می‌کردم که «اَرمَن» نام یک دین است و «ارمنی» نام کسانی‌است که اهل آن دین هستند. یکی از دختران آن خانواده که هم‌سن و سال من‌بود، بارها و بارها به خانه‌ی ما آمده‌بود و با من و دیگر خواهران و برادرانم بازی‌کرده‌بود بی‌آن که از سوی پدر و مادر او یا پدر و مادر من، محدودیتی برای معاشرت ما فراهم شده‌باشد. مادر بزرگم همیشه می‌گفت:«ارمنی‌ها هم بنده‌ی خدا هستند. درست‌است که آن‌ها هم پیغمبر دیگری دارند اما معنی‌اش آن نیست که چون ارمنی هستند، به جهنم می‌روند. خداوند عالم که همه‌ی کارهایش از روی برنامه‌است، فکر این‌کار را هم کرده که اگر دوست داشته‌باشد، می‌تواند بهشت و جهنم ارمنی‌ها را از بهشت و جهنم مسلمان‌ها جداکند. خداوندی که یک‌صد و بیست و چهارهزار پیغمبر دارد، خوب باید یک‌صد و بیست‌و چهارهزار امّت هم داشته‌باشد. ارمنی‌ها یکی از امّت‌های آن پیغمبران هستند.» من نمی‌دانستم که مادر بزرگم این سخنان را از که شنیده‌بود. اما هرچه بود، در ذهن بسیاری از همسایه‌ها، آرامشی ایجاد می‌کرد که گناهان هر قومی را به حساب همان قوم می‌نویسند. با وجود این، وقتی عضوی از اعضای این خانواده‌ی ارمنی، در خانه‌ی ما، چای یا میوه می‌خورد، می‌بایست، استکان و ظرف او، جداگانه شسته‌شود و برای اطمینان خاطر، سه‌بار هم آب کشیده‌شود. ما بچه‌ها معنی این کارها را نمی‌دانستیم اما آن‌ها را چندان غیرعادی هم تلقی نمی‌کردیم. به عبارت دیگر، این‌گونه رفتارها برما جاری می‌شد. گوشه‌ای از ذهن ما را نیز به خود اختصاص می‌داد. اما چون برای کسی مزاحمت ایجاد نمی‌کرد، از کنارش به سادگی می‌گذشتیم.

 

 در همسایگی این خانواده‌ی ارمنی، خانواده‌ی دیگری زندگی می‌کرد که نان‌آور خانواده از دیرزمان، آهنگر بود. هرچند در سال‌های اخیر، در کنار کار آهنگری، بخشی از مغازه‌ی خود را که نسبتاً بزرگ بود، به تعمیر چراغ‌های «پریموس» و «توری» و «لامپا» اختصاص داده‌بود. با آن که کار چراغسازی‌ این مرد، روز به روز رونق بیشتری می‌گرفت اما مردم، همچنان او را آهنگر می‌شناختند. نام خانوادگی آنان با آن‌که «مظلومان»‌بود اما حتی وقتی کسی می‌خواست از همسر و یا فرزندان او نام ببرد، فقط می‌گفت زن آهنگر، دختر یا پسر آهنگر. در این کوچه، همسایه‌ی دیگری هم زندگی می‌کرد که زن و فرزند نداشت. به او حاج‌آقا توسّل می‌گفتند. او تنها زندگی می‌کرد. همه می‌دانستند که در جایی در روستاهای اطراف شهر، مقداری آب و زمین دارد و چندنفر کشاورز، مسؤل کشت و کار آن هستند. این‌که خودش چه می‌کرد، کسی به درستی نمی‌دانست. از آن‌جا که مرد محترم، آرام و فهمیده‌ای بود، می‌گفتند که از صبح تا شب در خانه به خواندن قرآن و «حلیه‌المتقین» مشغول است. حتی شایع‌بود که در روزگار جوانی، از دست یکی از کشاورزان خود، چنان عصبانی شده که با نواختن یک سیلی محکم به او، پرده‌ی گوشش را پاره کرده‌است. نَقل این داستان بیشتر برای آن‌بود که بگویند او در روزگار جوانی، تا چه حد قدرتمند و خشن بوده‌است. باز می‌گفتند که او مدتی بعد از آن ماجرا، همسرش را که به بیماری یَرَقان مبتلابوده، از دست داده‌است. بدتر از همه آن‌که یگانه پسرش، درست مدتی بعد از مرگ مادر، در هنگام خدمت سربازی، در میدان مشق تیر، هدف گلوله‌ی یکی از سربازان که با وی قصد شوخی داشته، قرارگرفته و جابه‌جا کشته شده‌است. می‌گفتند که مرگ همسر و پسرش، بدون ذره‌ای تردید، انتقام و مجازات ناگفته‌ی خداوند در رابطه با ستمی بوده که وی سال‌ها قبل، در حق آن کشاورز، رواداشته‌‌بود. وقتی که حاج آقا توسل از کوچه رد می‌شد، هرکس به وی سلام می‌کرد، او با محبت بسیار ، سلام وی را پاسخ می‌داد. در غیر این‌صورت، او همیشه سعی‌داشت در سلام کردن، نسبت به دیگران پیش‌قدم‌باشد.

 

بعضی اوقات گفته‌می‌شد که این آدم چقدر صبر و حوصله دارد که از صبح تا شب در خانه قرآن می‌خواند و یا نوشته‌های «حلیه‌المتقین» را زمزمه می‌کند. من نمی‌دانستم همسایه‌ها این اطلاعات را چه‌گونه و از کجا کسب کرده‌بودند. فقط یکی از آنان می‌گفت که این حاج‌آقا وقتی به خانه می‌رود یا از خانه بیرون می‌آید، همیشه دوتا کتاب در زیر بغل‌دارد. او و برخی دیگر، حدس زده‌بودند که یکی از آن‌ها باید قرآن‌باشد و دیگری، کتاب «حلیه‌المتقین» محمد مجلسی. در کوچه‌ی ما، هرشایعه‌ی کوچک، هر حدس و گمان ضعیف، وقتی از دهان یک‌نفر بیرون می‌آمد و به گوش یکی دو نفر دیگر که می‌رسید، دیگر آن حرف، نه شایعه‌بود و نه تهمت و افترا و نه دروغ. بلکه آن حرف، عین واقعیت بود. دیگر حتی مهم نبود که از دهان چه کسی بیرون آمده‌است. بعضی‌ها می‌گفتند که ماجرای سیلی‌زدن حاج توسل را خودشان ندیده‌اند اما از همسایه‌های دیگر شنیده‌اند. حتی کسی نه آن کشاورز را دیده‌بود و نه یقین‌داشت که جاج توسل به او سیلی زده باشد. این حاج توسل با همه‌ی رابطه‌ی گرم و مهرآمیزی که با همسایه‌ها ‌داشت، هرگز با کسی بیشتر از همان سلام علیک سطحی، حرف دیگری رد و بدل نمی‌کرد.

 

آخرین خانواده که در ته کوچه‌ی ما زندگی می‌کرد، خانواده‌ی ملاباجی بود که شوهرش در انتهای بازار مسگرها، آهنگری داشت. البته اگر آدم خوش‌ذوقی پیدامی‌شد، چه بسا نام کوچه‌ی ما را «کوچه‌ی آهنگران» می‌گذاشت. این همسایه‌ی دوم ما با آن‌که آهنگر بود اما همه، او را به اعتبار همسرش، شوهر ملاباجی می‌گفتند. هرچند آهنگر قبلی یعنی آقای مظلومان، در طول زمان، بیشتر چراغ‌ساز شده‌بود اما همچنان نام آهنگر را یدک می‌کشید. شوهر ملاباجی، از آن آهنگرانی بود که آدم را با آن شکل و شمایل، بیشتر به یاد کاوه‌ی آهنگر می‌انداخت که علیه ستمگری‌های ضحاک شورش کرده‌بود. او مردی بود درشت‌اندام، بالابلند با صورتی پهن و پرمو و لب‌هایی خندان. در حالی که آقای مظلومان، مردی بود قدکوتاه که پای راستش، مقداری کوتاه‌تر از پای چپش‌بود و به همین جهت، نمی‌توانست تند راه برود و لنگیدنش از دور برای همه آشکار بود.  ملاباجی که نام اصلی‌اش «عصمت» بود، به «عصمت‌باجی» نیز شهرت‌داشت اما نام ملاباجی، همه‌چیز را در سایه قرارداده بود. او نیز زنی بود قدبلند با چهره‌ا‌ی بسیار زیبا و جذاب. انگار شوهرش و او را از میان بایگانی تاریخ، از درون کریستال‌های خوش‌تراش طبیعت، بیرون آورده‌بودند و در آن کوچه، مسکن داده‌بودند. قیافه‌ها خوش‌آیند، سنتی، گرم و پذیرنده‌بود.   

ادامه دارد   

عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (1)


نام عبید زاکانی، شاعر طنزپرداز قرن هشتم هجری قمری را نخستین‌بار هنگامی‌شنیدم که پدرم مرا در نخستین تابستانِ قبل از شروع کلاس اول ابتدایی، به مکتب‌خانه‌ای فرستاد که «ملاباجی» آن، جزو ساکنان کوچه‌‌‌ی بن‌بستی بود که ما و شماری خانواده های دیگر، در آن‌جا زندگی می‌کردیم و می‌کردند. کوچه‌ی ما، برای یک پژوهشگر مردم‌شناس، کوچه‌ی قابل تأملی بود. با وجود آن‌که ساکنان آن، چندان زیاد نبودند اما هرکدام، تفکر و حرفه‌های گوناگونی را نمایندگی می‌کردند. کوچه‌های آن‌روزگار، آدم را بیشتر به یاد روستا‌های دوردست امروز می‌انداخت. کوچه‌ی ما و کلاً منطقه‌ا‌ی که ما در آن زندگی می‌کردیم، نه آب لوله‌کشی داشت و نه حتی برق. کوچه‌ها به زحمت، سنگفرش شده‌بود و از شهری‌بودن، تنها چیزی که ما داشتیم، نزدیکی نسبی ما به مغازه‌های گوناگون عطاری و بقالی بود و احتمالاً اگر به جایی می‌خواستیم برویم، می‌بایست خود را به میدان درشکه‌چی‌ها و گاریچی‌ها برسانیم و به آنان اطلاع بدهیم که گاری یا درشکه‌ی خود را به کدام نشانی بیاورند. خانواده‌ها برای آب مصرفی خود، معمولاً با «سقا»‌یی قرارداد می‌بستند که روزی یک یا دو مَشک آب که جنس آن از پوست بُزبود برایشان بیاورد. در میان همسایگان این کوچه، نوعی همبستگی عاطفی جاری بود و به همین جهت، هرگز نشنیده‌بودم که میان کسی بر سر چیزی، چه خُردسال و چه بزرگ‌سال، جنگ و دعوایی راه بیفتد. همه در کنار هم و با احترام رایج انسانی زندگی می‌کردند.

 

خانه‌ی ما تقریباً در وسط کوچه قرارداشت و روبروی آن، دری نبود که به خانه‌ی همسایه بازشود. بلکه دیوار خانه‌ا‌ی بود که درِ آن، از کوچه‌ی بغل‌دستی و جنوبی‌تر ما باز می‌شد. حُسن کوچه‌های بن‌بست در آن بود که کمتر غریبه‌ای از آن جا عبور می‌کرد. اگر هم عبور می‌کرد، همه می‌دانستند که آن غریبه کیست و با چه خانواده‌ای کار دارد. اگر چنان نبود، طبعاً بدگمانی و نگرانی همه‌ی خانواده‌ها برانگیخته می‌شد. در گذر زمان، ما توانسته‌بودیم حتی میهمانان همسایه‌هایمان را هم به جا بیاوریم. ما می‌دانستیم که کدام‌یک پسر عموی حاج عباس‌است و چه روزهایی به خانه‌ی او می‌آید و چه کسی دیگر، پسر دایی حاجی مُراد. حاجی‌مُراد که نه اهل مکه‌رفتن‌بود و نه نماز و روزه‌ی درستی به انجام می‌رساند، عبادت بزرگ زندگی‌اش کبوترهای او بود. او اگر نام «حاجی» را یدک می‌کشید، تنها از آن رو بود که در ماه «حج» به دنیا آمده‌بود. در شهر ما چنین «حاجی»‌هایی را «حاجی شکمی» می‌گفتند. شاید مناسب تربود که به آنان «حاجی مادری» نام می‌نهادند. اما جامعه‌ی ما هردو «حاجی» را می‌پذیرفت و به سائقه‌ی جایگاه اجتماعی و امکانات مادی، حتی اگر دقیقاً نمی‌دانست، می‌توانست تشخیص‌دهد که چه کسی، حاجی شکمی‌است و چه کسی، حاجی به حج‌رفته. جالب آن که مردم هم در خطاب‌های خویش، حاجی واقعی را «حاج‌آقا» و حاجی شکمی را «حاجی» برزبان می‌آوردند. انگار در این خطاب، وزن و آهنگ کلام، تفاوت‌های بنیادی داشت. از سوی دیگر، سر و وضع حاجی مراد چنان بود که اگر او حتی ادعای آن را هم می‌کرد که به خانه‌ی خدا قدم گذاشته‌است، کسی نمی‌توانست باور‌کند. زیرا همه احتمال آن را می‌دادند که او ممکن‌بود در هنگامه‌ی  طواف خانه‌ی حق، به فکر آن باشد که ای‌کاش کبوترهایش در آن‌جا می‌بودند و او می‌توانست آن‌ها را در آسمان مکه نیز در حال پرواز ببیند.

 

دلبستگی او به کبوترهایش چنان‌بود که اگر آن‌ها را از او می‌گرفتند و ممنوعش می‌کردند که دیگر بر سر بام خانه‌اش ظاهر نشود و حداقل روزی دوبار، آن‌ها را به آسمان پرواز ندهد، ازغصه زمین‌گیر می‌شد. تعداد کبوترهای حاجی مراد را هیچ‌کس نمی‌دانست. زیرا در هر موقعیتی، تعداد معینی را به هوا می فرستاد. گاهی ده تا کبوتر در آسمان خانه‌اش پرواز می‌کردند. برخی وقت‌ها بیست‌تا و بعضی اوقات، سه یا چهارتا. شایع‌بودکه او بیش از صدتا کبوتر دارد و هر روز نیز بر شمار آن‌ها افزوده می‌شد. بخشی از آن کبوترها، کبوتران میهمان و راه گم کرده‌بودند که به دلایلی، قاطی کبوتران حاجی مراد می‌شدند. او همین‌که این نکته را تشخیص می‌داد، فوراً همه را پایین می‌آورد تا دوباره، هوس بازگشت به لانه‌ی اصلی خود را نداشته‌باشند. او می‌گفت:«کبوترباز حرفه‌ای باید بداند که در چه ساعتی از روز، چه مقدار کبوتر را پرواز دهد. او می‌دانست که بسیاری از کبوتربازان دور و بر، این دانش را نداشتند و همین بی‌دانشی، برای آنان گران تمام می‌‌شد. زیرا به سادگی، کبوترانی را که با خون دل خریده‌بودند، از دست می‌دادند. حاجی مراد در تربیت کبوترها چنان مهارت داشت که هر کبوتری را که در آسمان، از کبوتربازان دیگر شکار می‌کرد، چنان او را آموخته‌ی خویش می‌ ساخت که اگر صاحب اصلی همان کبوتر، می‌آمد و کبوترخود را می‌برد، روز بعد، بی‌تردید، آن‌کبوتر، به خانه‌ی حاجی مراد برمی‌گشت. کبوتربازانی که از او شناخت داشتند و نیز برخی همسایه‌های دور و بر، ادعاداشتند که حاجی‌مراد، مقداری «ورد» و «دعا» بلد است که فقط برای آرام‌کردن و عادت دادن کبوترها، استفاده می‌کند. آنان می‌گفتند که برزبان جاری ساختن آن «ورد»‌ها و «دعا»ها در مغز کبوترها، تغییرات و تأثیراتی به جا می‌گذارد که قیافه‌ی حاجی مراد را به جای قیافه‌ی نخستین صاحب و تربیت‌کننده‌ی آن‌ها مجسم می‌سازد. انگار اگر این کبوترها، برای دفعات بعد، صاحب اصلی خود را ببینند، از آن‌جا که چهره‌ی آنان از صفحه‌ی ذهن کبوترها پاک‌شده‌بود، چیزی به یاد نمی‌آوردند.

 

شغل اصلی حاجی مراد، باربری و کارگری در تجارتخانه‌ی گندم یکی از تاجران نام‌آور شهر ما بود. حاجی مراد در آن هنگام، هنوز به سی سالگی هم نرسیده‌بود اما پنج بچه‌ی قد و نیم قد در خانه‌داشت. اگر کسی در اعتبار اجتماعی او تردید می‌کرد، در صداقت انسانی و مورد اعتماد بودنش، جای شُبهه نبود. خانه‌ی روبروی حاجی‌مراد در همان اول کوچه، به «قنبرفرمان» تعلق‌داشت که شغلش، رانندگی بر روی ماشین‌های خاک‌کش روسی بود. در شهر ما، تنها دو عدد از این خاک‌کش‌ها وجود داشت که یکی از تاجران پنبه‌ی شهر، آن‌ها را از «باکو» خریده‌بود. «قنبر» با آن‌که نام خانوادگی‌اش «دیواردوست» بود اما به علت داشتن شغل رانندگی بر روی ماشین‌های باری روسی، به «قنبرفرمان» شهرت یافته‌بود. او مردی چهل‌ساله‌بود و چهارتا دختر داشت که دختر بزرگش را تازگی به شوهر داده‌بود. شوهر دخترش، کسی نبود جز برادر کوچک‌تر حاجی مراد. این برادر کوچک‌تر در چند کوچه دورتر از ما زندگی می‌کرد و در نزدیکی میدان بار، مغازه‌ای بازکرده‌بود برای تعمیر دوچرخه.  همسایه‌ی دیگر ما یک خانواده‌ی ارمنی بود که هشت دختر داشتند و یک پسر. دخترها همه از برادرشان بزرگ‌تر بودند. این برادر کوچک، چه برای پدر و مادرش و چه برای خواهرها، بیشتر حالت یک شاهزاده را داشت. همه او را چنان دوست‌داشتند که انگار ادامه‌ی حیاتشان، بی‌آمدن او، نمی‌توانسته‌است تداومی داشته‌باشد.

 

واقعیت آنست که ارمنی‌های شهر ما، از آرام‌ترین، نجیب‌ترین و مورد اعتمادترین مردمان بودند. پدر خانواده، مغازه‌ی پارچه فروشی داشت. او چنان با مشتری‌ها برخورد می‌کرد که از بام تا شام، کسی نمی‌توانست مغازه‌ی او را از خریداران، خالی ببیند. او انسان مردم‌شناس، مردم‌دوست و قابل انعطافی‌بود. از این رو، پارچه‌هایش را هم به مردم با قیمت ارزان می‌فروخت و هم به آنان که توان مالی نداشتند، نسیه می‌داد. خیلی از پارچه فروش‌های دیگر، به این همسایه‌ی ما که «خاچیک ماردیروس/Khachik Mardiros» نام‌داشت، می‌گفتند که به کسی نسیه ندهد. زیرا این کار، دو ضرر اساسی دارد. ضرر اول آن که مردم پول‌های او را دیر یا زود می‌خورند و نم هم پس نمی‌دهند. ضرر دوم آنست که او با جلب مشتری‌ها به مغازه‌ی خودش، کار و کاسبی همکاران دیگر را کساد می‌کند. «خاچیک» می‌گفت:«من هرگز پا روی دُم کسی نگذاشته‌ام و به همین‌جهت، چنین توصیه‌ای را به معنی دخالت مستقیم در کار و زندگی خود می‌دانم. اگر مردم، مال مرا بخورند، ارتباطی به دیگران ندارد. و اگر من، جنس ارزان‌تری به مردم می‌فروشم به معنی آنست که من به سود کمتر راضی‌هستم تا مردم، جنس را هم ارزان‌تر بخرند و هم این‌که توان پرداخت بدهی‌های خود را داشته‌باشند.» با وجود همه‌ی این اخطارها، او هیچ‌گاه گله نکرده‌بود که کسی، بدهی‌اش را پرداخت نکرده و یا کلاه سر او گذاشته‌است. آقای «خاچیک» اعتقاد داشت که مردم‌داری در کسب و کار، یک پیش‌شرط قطعی و اولیه برای ایجاد ارتباط، اعتماد و توسعه‌ی کار و کاسبی‌است.

ادامه‌دارد