عین‌القضات، متفکر و عاشق (2)


انسان‌هایی همچون عین‌القضات همدانی، منصور حلاج، شیخ شهاب‌الدین سهروردی، عمر خیام و شماری دیگر از شخصیت‌های عرفانی، ادبی و اجتماعی ما، از جمله کسانی هستند که در چهل پنجاه سال اخیر، حتی به طور عمده در این سی‌سال اخیر، مورد توجه جامعه‌ی کتاب‌خوان ما و خاصه، نسل جوان‌تر قرار گرفته‌اند. تردید نیست که عناصر نسبتاً مشترکی، کم یا زیاد، در همه‌ی این افراد، گذشته از عناصر اصلی تفکر و یا آثارشان، جاری بوده‌است و هست که به این گونه، توجه شماری از مردمان این سرزمین را به خود جلب کرده‌است. شاید بتوان این مَثَل سائر را واژگونه کرد و گفت :«شاید آن چه را که پدران و پدربزرگان اینان در آینه می‌دیده‌اند، این فرزندان، اینک با چشم انداز فکری دیگری، در خشت خام می‌بینند.» از این‌رو، چه بسا لازم باشد که این پدران و پدربزرگان نیز به تَبَع آنان، خشتِ خام‌های خانه‌ی تاریخی و ادبی خود را کمی زیر و رو کنند و بسیاری از نادیده‌ها و نباید دیده‌ها را، این بار با پختگی و متانت، دور از خشم و عصیان، در برابر دیدگان دیگران بگذارند.

 

مجلسی که قرار بود من آن دوست را در رفتن به آن جا همراهی‌کنم، مربوط به کسانی‌بود که نام خود را «یاران پنجشنبه» گذاشته‌بودند. در میانشان از رئیس دبیرستان گرفته تا رئیس نهادهای دولتی، آموزگاران و حتی کارمندان جزء ادارات نیز دیده می‌شدند. منافع مشترک آن‌ها در این مجلس، نه مقام بود، نه ثروت و نه اعتبار سیاسی و اجتماعی. بلکه میزان دانش، تجربه و عشق آنان به موضوعاتی بود که همیشه پس از گذران معمولی زندگی روزانه، به سراغ انسان می‌آید و گاه او را، دمی آسوده نمی‌گذارد. تلاش این گروه برآن بود که این مجلس در شب‌های پنجشنبه برگزارشود. آن‌گونه که دوست من، استدلال آنان را شنیده‌بود، معمولاً مجلس‌های جمعه‌شب‌ها و حتی پنجشنبه شب‌ها که به حساب شب‌های جمعه گذاشته می‌شود، با پدیده‌های مذهبی و مراسمی از این دست گره‌خورده‌است. از آن‌جا که مجلس مورد نظر، از سنخ چنان مجالسی نبود و تبلیغ هیچ تفکری و مرامی هم در آن وجود نداشت، همه به توافق رسیده‌بودند که از نظر نام‌گذاری، آن را از دیگر مجالس مجزاسازند. از دیگر ویژگی‌های این مجلس، آن‌بود که سقف تعداد افراد نمی‌بایست از ده‌نفر بیشتر و از پنج‌نفر کمترباشد. اگر بیشتر یا کمتر بود، می‌بایست با نوعی توافق و سازش، تعدیلی در آن پدید بیاید تا مجلس مورد نظر، به شکل مناسبی تشکیل‌گردد.

 

اگر کسی یا کسانی خارج از آن ده‌نفر، خواهان شرکت در آن مجلس بودند و گردانندگان مجلس احساس می‌کردند که آنان از کسانی هستند که باید در چنین حوزه‌هایی حضور فعال داشته‌باشند، غالباً مرز ده نفر درهم شکسته می‌شد. اگر این افراد اضافی، بیشتر از یک یا دو نفر بودند، در آن صورت مجالس دیگری تشکیل می‌شد که باز افرادی را از میان همان مجلس اصلی دستچین می‌کردند تا در آن مجلس اضافی و یا فوق‌العاده شرکت‌کنند. در این میان، کسانی که همچون من، میهمان بودند، می‌توانستند با کسب اجازه از مدیریت مجلس و همچنین آشنایی با یکی از اعضای آن، در آن جا حضوریابند. شاید برخی، این نوع «سقف» و «کف» گذاشتن‌ها را همراه با پاره‌ای مقررات دست و پاگیر دیگر، بیشتر به ظاهرآرایی تعبیر می‌کردند و آن را مشابه «هفت‌دست آفتابه لگن» می‌دانستند که «شام» و «ناهار»ی در پی آن‌نبود. البته مدیریت آن مجلس، به این‌گونه خُرده‌گرفتن‌ها، اعتنای چندانی نداشت و پشت‌گرمی خویش را در آن می‌دانست که آنان عملاً تا آن زمان، نشان داده‌بودند که بیشتر به «جوهر» و «معنا»ی آن جلسه‌ها می‌اندیشند تا پرداخت به پدیده‌های ظاهری و سطحی. هرچند معتقد بودند که برای رسیدن به یک هدف معین، نمی‌توان برخی عوامل را اگر چه ظاهراً بی‌اهمیت، ندیده گرفت و شماری عوامل دیگر را اگر چه پُر اهمیت، جزو تعیین‌کننده‌ترین آن‌ها دانست و دیگر موردها را به دست فراموشی سپرد.

 

قبل از آن‌که وارد آن مجلس‌شویم، دوست من برایم توضیح‌داد که افراد شرکت‌کننده در آن مجلس ادبی و عرفانی، هرکدام از دانش و تجربه‌ی کافی برخوردار هستند و اصرار دارند که ترکیب افراد شرکت‌کننده، می‌بایست از نظر سنی، متنوع باشد و طیف نسبتاً گسترده‌ای را دربر بگیرد. درست‌است که داشتن دانش، در همه‌جا و همه‌وقت، لزوماً با بالا یا پایین‌بودن سن انسان‌ها گره نخورده‌است اما نوع نگاه و تلقی افراد از پدیده‌ها در دوران‌های مختلف عمر، نه تنها متفاوت‌است بلکه این تفاوت، زمینه را برای درهم‌آمیزی اندیشه‌ها و شکوفایی بهتر آن‌ها فراهم می‌سازد. از این‌رو، برای آنان بسیار دلپذیر می‌بود اگر چندنفر زیر سی‌سال و عده‌ای دیگر، بالای سی و چهل و پنجاه سال می‌بودند تا چشم‌انداز متوازن‌تری از تجربه‌ها‌ی انسانی و تلقی اندیشه‌ها پدیدآید. در آن شب، موضوع بحث، «نگاه‌های عارفانه و گرایش‌های ستیزه‌جویانه» در میان شماری از عارفان ایرانی بود. روال مجلس چنان بود که هربار، یک‌نفر، موضوعی را برای بحث و یا برای صحبت‌کردن تک‌نفره در آغاز جلسه به عهده می‌گرفت. انتخاب موضوع، لزوماً نمی‌بایست از سوی شخص سخنران، پیشنهاد شده‌باشد. بعضی‌ها در پیشنهادکردن موضوع‌های متنوع، توانایی بسیار خوبی داشتند و شماری دیگر در تحقیق و آماده‌کردن مطالب، افرادی کوشا و خستگی‌ناپذیر بودند. از این‌رو، ممکن‌بود پیشنهاد دهنده، خود، مسؤلیت صحبت‌کردن را به عهده بگیرد و یا کسی دیگر، داوطلب این کارشود.

 

این نشست‌ها، هر سه‌هفته یک‌بار برگزار می‌شد. آنان معتقد بودند که هر دو هفته‌یک‌بار اگر چه می‌توانست خوب‌باشد اما به دلیل گرفتاری‌های روزمره‌ی افراد، احتمال آن وجود داشت که شخص سخنران، مجال چندانی برای مطالعه و یا بررسی نیافته‌باشد. از طرف دیگر، همه‌ی جمع معتقد بودند که نشست‌های یک‌ماهه، باز خیلی طولانی‌است. در خلال چهار پنج سالی که این مجلس عمرداشت، همه بر این اصول جاری، توافق‌داشتند. ناگفته نمانَد که تابستان‌ها، جلسه‌ی مزبور به مدت دوماه به کلی تعطیل می‌شد. اما در روزهای نوروز، برنامه‌ریزی به گونه‌ای انجام می‌گرفت که حداقل، یک هفته قبل از سال نو و دو هفته پس از آن، جلسه‌ای برگزار نشود. دوست من تقریباً یک سال از ورودش به آن محفل می‌گذشت. او در خلال این مدت، سومین‌بار بود که می‌خواست صحبت‌کند. اما به دلیل مطالعه‌ی بسیار زیاد و علاقه به چنان مجالسی، پیشنهادهای فراوانی را برای سخنرانی مطرح کرده‌بود که دیگران توانسته‌بودند از آن موضوع‌ها برای صحبت‌کردن استفاده‌کنند. از بخت خوش، آن شب نیز نوبت او بود که سخنرانی اولیه‌ی مجلس‌باشد. معمولاً کوتاه‌ترین سخنرانی‌ها از بیست دقیقه شروع می‌شد و طولانی‌ترین آن‌ها با چهل و پنج‌دقیقه، پایان می‌گرفت. مقررات آن جلسه چنان‌بود که هیچ سخنرانی، حتی جالب‌ترین آن‌ها، نمی‌بایست طولانی‌تر از چهل و پنج دقیقه‌باشد. زیرا به این نتیجه رسیده بودند که بیشتر از آن مدت، هم شنونده خسته می‌شود و هم گوینده. گذشته از آن، سخنرانی نیز، جذابیت خود را از دست می‌دهد و در عمل، شخص سخنران، انگار که آب در هاون می‌کوبد. غالباً زمان بعد از سخنرانی نیز بسیار آموزنده و پربار بوده است. زیرا هریک به تناسب توان و تجربه‌ی خود، نکته یا نکته‌هایی را مطرح می‌کنند. از نکات جالب آن که دوست من، تا زمانی که وارد آن مجلس‌شدیم و او می‌خواست صحبتش را شروع‌کند، در باره‌ی موضوع صحبت خود، چیزی به من نگفته‌بود و حتی اشاره‌ای هم به این نکته نکرده‌بود که خود او، سخنران آن شب خواهدبود. وقتی عنوان صحبت دوستم را شنیدم، طبعاً بسیار خوشحال شدم. اما پس از شنیدن سخنرانی و نیز بحث‌های حاضران، کمی به فکر فرو رفتم که چگونه می‌توان نگاه‌های عارفانه را با گرایش‌های ستیزه‌جویانه درهم آمیخت؟ آیا عرفان می‌تواند مبلغ ستیزه‌جویی و یا حتی نوعی انقلابی‌گری باشد؟ واقعیت آن‌که تا آن زمان، به این نکته نیندیشیده بودم. اما وقتی با دوستم از آن‌جا برمی‌گشتیم، ذهنم انباشته از اندیشه‌های دیگری بود که تا آن زمان، مجالی برای ورود بدان حوزه‌ها پدید نیامده‌بود. ‌

ادامه‌دارد

عین‌القضات، متفکر و عاشق (1)


باید صمیمانه اعتراف‌کنم که نوشتن در باره‌ی «عین‌القضات همدانی»، در برنامه‌ی نوشتن من به گونه‌ای که تا کنون در باره‌ی شماری دیگر دیده‌اید، نبوده‌است. چه بسا هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که روزی، اگر چه چند خط یا چند صفحه، بخواهم در باره‌ی او چیزی بنویسم. من برای انتشار این یادداشت‌ها، از دیرزمان، شخصیت‌هایی را در زمینه‌ی شعر و نثر فارسی نشانه گرفته‌ام تا به تدریج در باره‌ی آنان، به همان شیوه‌ای که تاکنون قلم‌زده‌ام، نکته یا نکته‌هایی را قلمی‌سازم. اما در این زمینه، خواست خواننده‌ی ارجمندی موجب‌شد تا این یادداشت‌ را اگر چه کوتاه، ارائه‌دهم. غرض از این کار، پرداختن به شرح احوال «عین‌القضات همدانی» از تولد تا مرگ نیست. بلکه تلاش من برآنست که به برخی از بُرش‌های زندگی او اشاره‌ای داشته‌باشم.

 

در روزگار جوانسالی، یک‌بار دوستی مهربان و اهل اندیشه، از من مُصرانه خواست که در مجلس یکی از شخصیت‌های ادبی و عرفانی شهری که او در آن‌جازندگی می‌کرد، شرکت‌کنم. ماجرا از این قرار بود که من برای دیدار کوتاهی از وی، به آن‌شهر رفته‌بودم. او یکی دو سال پیش، بدان‌شهر نقل مکان‌کرده‌بود و در زمان کوتاهی پس از ورود بدان جا، توانسته‌بود با محافل ادبی و شخصیت‌های برجسته‌ی فکری و عرفانی آن‌شهر، تماس برقرارسازد. این‌کار او که به سرعت توانسته‌بود، با افراد ناشناس اما مورد نظر خویش، رابطه برقرارکند، هرگز مرا متعجب نساخت. در چشم‌انداز فکری او، هرچه‌بود، مقولاتی از همین‌دست‌بود. بدین جهت وقتی که دو سال قبل از آن، داشت برای رفتن به آن شهر، با من خداحافظی می‌کرد، در آن لحظه گفت:«تردید نکن که جای خالی همه‌ی دوستان و آشنایان دیرین را در روزها و هفته‌های اول ورودم به شهر جدید، سخت احساس‌خواهم‌کرد. اما من از آن جویندگانی هستم که یابندگی، سرفصل تردید‌ناپذیر زندگی من‌است. ممکن‌است در بسیاری از اوقات، حتی در این یابندگی به معنی سنتی آن، توفیقی نیابم. اما من حتی جُستن و نیافتن را نوعی جستن و یافتن می‌دانم. اما نه یافتن چیزی که به دنبالش بوده‌ام بلکه یافتن چیزی که نه به دنبالش بوده‌ام و نه به آن فکر کرده‌ام. بدین معنی که در همین گشتن‌ها و جستن‌ها، به کشف افق‌های جدیدی از اندیشه نائل شده‌ام که مرا از شوق و شکوفایی، سرشار کرده‌است. از این‌رو، باکی مدار اگر در روزها و هفته‌های نخستین، غریبانه، در ساحل‌های آرام یا متلاطم، به دنبال چیزی بگردم. در آن لحظات، مطمئنا به روزهایی می‌اندیشیدم که به سادگی می‌توانستم دوستانم را ملاقات‌کنم و از دیدارشان، به مهر و گرمی، بهره‌ورشوم.» باری، او در میان شخصیت‌ها و آشنایان جدیدی که در آن شهر غریب، برای خود دست‌ و پا کرده‌بود، خانه‌ی این شخصیت عرفانی، نمونه‌ای از آن‌ها بود. او تقریباً مشتری همیشگی آن مجلس‌ شده‌بود.

 

در آن شبی که قرار بود بدان جا برود، من به عنوان میهمان، دست او را بازگذاشتم که از کارهای روزانه و یا از دیدارهای فرهنگی و ادبی یا عرفانی جاری، به دلیل مراعات حال من، صرف‌نظر نکند. می‌دانستم که او به هرکجا که پا بگذارد، مانند آتش، باید جای خود را بازکند. او از آن کسانی نبود که در یک قفس تنگ بماند و تن به «قضا» و «قَدَر» بدهد. اعتقاد او همیشه آن بود که باید از همه‌ی امکانات بهره‌جست. اگر این امکانات، در کتاب خلاصه‌شده‌باشد، نباید دقیقه‌ای در خواندن و یا به دست آوردن آن اهمال‌ورزید. اگر این امکانات در دیدار با یک شخصیت فکری و فلسفی تجلی یافته‌باشد، آن نیز از موردهایی است که نباید در دست‌یافتن بدان، تردید به خود راه‌داد. از این‌رو، او مرتب در حال جستجو بود. انگار ندایی غیبی به او گفته‌بود:«جُرم تو همین بس که اگر حتی عمری به کمال داشته‌باشی، زندگی بسیار کوتاهی را تجربه می‌کنی. از این‌رو، اگر بخواهی از بزرگ‌ترین و ارجمندترین موهبت‌ها و لذت‌های زندگی بهره ببری، باید بیشترها از این در اختصاص دادن عمر خویش به ارزش‌ها و بازسازی آن‌ها، تلاش ‌داشته‌باشی. من هرگز در پیرامون خود، مانند او، کسی را ندیده‌بودم.

 

جستجوی من اما، آهنگ بسیارکندتری داشت. من دوست‌داشتم برخی نکته‌ها را پس از تأمل و تفکر، از هضم باورمندانه‌ی خویش بگذرانم و متقاعدشوم که آن‌ها را به روشنی می‌فهمم. اگر چه ممکن‌بود در برخی موارد بپسندم و در موردهای دیگری، نپسندم. مهم‌ترین نکته برای من آن بود که آن موردها، بتواند در باور و منطق من، برای خود جایی داشته‌باشد. دوست من از تشنگانی بود که تقریباً هرکتابی را چشمه‌ی آبی می‌پنداشت اگر نه جوشان و خروشان اما به هرصورت در حال حرکت و به همین جهت، دوست‌داشت که از آن اگر نه کاسه‌ای بلکه مشتی نوش‌کند. فلسفه‌اش آن بود که هرچیزی به یک‌بار تجربه‌کردن می‌ارزد. او چنان اعتقادی به خصلت آفرینشگرانه و شکوفاننده‌ی خویش داشت که می‌گفت:«اگر شما بی‌ارزش‌ترین تابلوها را در برابر نگاه من بگذارید و یا سطحی‌ترین کتاب‌ها را به من بسپارید، من از درون آن‌ها اگر نه گنج، بلکه بسیاری چیزهای ارزشمند استخراج می‌کنم. این منم که برآن‌ها می‌افزایم. اما نخست باید چیزی در برابرم قرارگیرد که حرکت مواج فکر من، کار خود را شروع‌کند.» این دوست، چندسالی از من بزرگ‌تر بود اما هرگز ادعای بزرگی‌نداشت. اعتماد به نفس حیرت‌انگیز او، گاه افرادی از پیرامونیان وی را به هراس وا می‌داشت. روزی شخصی که هنوز مدت کوتاهی با او آشنا شده بود، گفت:«او اگر موقعیتی به دست بیاورد، می‌تواند یکی از بزرگ‌ترین دیکتاتورهای تاریخ‌شود.» این دریافت تأمل برانگیز، وقتی برزبان آمده‌بود که آن شخص، اعتماد به نفس حیرت‌انگیز او را در چند و چندین بافت رفتاری و گفتاری دیده‌بود.

 

البته من با آن شخص و دریافتش هم‌ نظر نبودم. زیرا من می‌دانستم که دوست من، باوجود همه‌ی اعتماد به نفس عمیقی که داشت، از انعطاف و پذیرش‌بارگی بسیار گسترده‌ای نیز برخوردار بود. او که این اظهار نظر را کرده‌بود، تنها به موردهایی برخورد کرده‌بود که مستقیماً جلوه‌گاه اعتماد به نفس وی به شمار می‌آمد. اما برای ارزیابی پدیده‌ها و خاصه انسان‌ها، ساده‌دلی خواهد بود اگر ما تنها به جلوه‌های یک‌سویه‌ی رفتاری و یا گفتاری آنان نگاه‌کنیم و دیگر موردها را ندیده بگیریم. آن شخص بیشتر به این ویژگی نظرداشت که فقط دیکتاتورها هستند که خود را «مرد» تاریخ می‌دانند و به همین جهت ادعا می‌کنند که حرف مرد، یکی‌است و جای هیچ‌گونه اشتباه و یا اما و اگر را برای آن‌چه کرده‌ و یا گفته‌اند، نمی‌گذارند. البته پیش‌گویی آن شخص، وقتی می توانست به واقعیت پهلو بزندکه دوست من، گذشته از اعتماد به نفس حیرت‌انگیزش، ازکمترین انعطاف فکری و رفتاری برخوردار نباشد. در حالی که او همیشه با آن که دوست‌داشت هرچه را که برزبان می‌آورد، کمتر در لفافه‌ی شاید و احتمال پنهان‌‌کند اما با وجود این، همین‌که به استدلال قوی‌تری برمی‌خورد، حرف خود را پس می‌گرفت و یا آن را اصلاح می‌کرد. خود این پس‌گرفتن و اصلاح‌کردن، حکایت از آن داشت که وی، گوش شنوایی هم برای شنیدن حرف‌های دیگران داشت.

ادامه دارد

خاقانی، شاعر غرور و آزمون (13)


خاقانی گذشته از غرور بالانشینانه و صرف نظر از عدم سازش با بسیاری از اطرافیان خود، شاعری بوده‌است که هرگز کاسه‌ی گدایی، پیش هیچ امیر و وزیری دراز نکرده است. در قصاید مدحیه‌ای هم که سروده، بیشتر عنصر خوش‌آمدن او، همراه با دریافت نوعی اطمینان خاطر در آن دربار، موجب می شده که سخن به تقدیر و ستایش این امیر و یا آن وزیر بپردازد. اما همچنان که ذکرشد، هرگاه او خود را به شکلی بالانشینانه مطرح‌کرده و یا توانایی‌های علمی، زبانی و شاعرانه‌ی خویش را به رخ‌کشیده، بیش و کم، رنگ و بویی از تحقیر افرادی که او آنان را می‌شناخته، در آن‌ها وجود داشته‌است. اینک به آخرین بخش این نوشتار می‌پردازم.

 

صحبت‌های آقای صحاف، هم شیرین‌بود و هم از سر آگاهی و متانت اندیشه. اما به زودی دریافتم که ما نزدیک به چهار ساعت‌ در حضور او بوده‌ایم. داماد وی آقای اقدامی نیز که گمان نمی‌کرد این دیدار تا این حد به درازا بکشد، این پا و آن پا می‌کرد تا مجلس خاتمه‌یابد و او بتواند به کار و زندگی خویش بپردازد. وقتی که آقای صحاف دریافت که دامادش دوست‌دارد نشانه‌های پایان مجلس را در اختیار وی بگذارد، گفت:«من نیز از لحظه‌ای که شما آمده‌اید، آن‌قدر، غرق در خاقانی و زندگی او بوده‌ام که فکر نمی‌کردم این‌همه ساعت برما گذشته‌باشد. از این‌رو، صحبت‌هایم را با بیان آخرین نکته از زندگی خاقانی، پایان می‌دهم. واقعیت آنست که او گذشته از مرگ پدر در دوران کودکی و نیز سختی‌های زندگی و تلاش برای کسب دانش، در سال‌های میانی عمر و یا حتی سال‌هایی فراتر از میانی، به درد و داغ مرگ دو فرزند که همه‌ی شوق و امید زندگی‌اش در وجود آن‌ها خلاصه شده‌بود، گرفتار می‌شود. نخست، مرگ پسرش رشید که در بیست‌سالگی، به هردلیلی در می‌گذرد و پدر را سخت به پیچ و تاب می‌اندازد.

دریغ مــــــیوه‌ی عـــــمرم رشید کز سر پــــای                                  

بــه بیست سال بـــرآمد به یک نفس بگذشت

مـــــرا ذخیزه هـــــمین یــک رشید بود از عمر                                  

نــــتیجه‌ی شب و روزی که در هوس بگذشت

 

 اما در این میان، تنها مرگ رشید نبوده که او را در چنبره‌ی نومیدی و تلاطم روحی گرفتار می‌سازد. بلکه مرگ دخترش نیز، ضربه‌ی کاری دیگری‌است که بر شاعر شروان، وارد می‌آید. این در حالی‌است که او امیدوار بوده است که حضور این دختر بتواند اندوه حاصل از مرگ پسر را جبران کند. قطعاً چنین ضربه‌های روحی، در تفکر و رفتار هر انسانی، تأثیر معین خود را برجا می‌گذارد.

چـــــو دختر آمــــدم از بـــعد این چنین پسری                                   

سرشک چشم من از چشمه‌ی ارس بگذشت

مـــرا بــه زادن دختر غــــمی رسیــــد کــه آن                                  

نــــه بـــر دل من و نی بر ضمیر کس بگذشت

چـــو دختر، انــدُه مــــن دید سخت صوفی‌وار                                   

سه روز عـــــده‌ی عالم بداشت پس بگذشت

 

 آن‌روز پس از ترک منزل آقای صحاف و روزهای دیگری پس از آن نیز، ذهن من به حرف‌های او و همچنین شخصیت خاقانی مشغول بود. آرزو می‌کردم که روزی بتوانم با آگاهی و دقت بیشتری، وارد دنیای ذهنی و عینی خاقانی‌شوم.  صحبت‌های آقای صحاف، بی‌آن‌که از سر ادعایی برزبان آمده‌باشد، سخنانی بود بر پایه واقعیت‌هایی که در زندگی این شاعر نقش تعیین‌کننده داشته‌است. چند سال بعد که من در دانشکده‌ی ادبیات مشهد به تحصیل مشغول‌بودم، تصمیم‌گرفتم یک‌بار دیگر و با توجه به همه‌ی ذهنیت‌هایی که از خاقانی داشتم به سراغ او بروم. در آن هنگام، پس از بررسی دیوان او، شروع به نوشتن کتابی کردم به نام «تازیانه برتیغ». درآن هنگام، من جوان بودم و حتی عنوان کتاب نیز بازتاب تعبیر و تفسیرهای اندک تند من از شخصیت خاقانی و دنیای پیرامون او بود. من او را کسی دریافته‌بودم که انگار با طعن و تسخر و کم‌شماری‌های خویش نسبت به مردمان روزگار، تازیانه برچیزی می‌زد که قبل از آن‌که بر تازیانه‌خور تأثیر داشته‌باشد، خودِ تازیانه را از میان می‌بُرد. این کتاب را من در فاصله‌ی سال‌های 1348 تا 1349 خورشیدی نوشتم. اما به دلیل گرفتاری‌های روزگار، مدتی برآن سپری‌شد بی‌آن که اتفاقی بیفتد. تا آن که در سال‌ 1353 خورشیدی، آن را در اختیار اداره‌ی نگارش وزارت فرهنگ و هنر وقت‌گذاشتم تا احتمالاً اجازه‌ی چاپ آن صادرشود. البته ناگفته نگذارم که قبل از آن، مجموعه‌ی قصه‌ای منتشر کرده‌بودم که برای اجازه‌ی انتشار آن نیز دردسرهای ریز و درشت بسیاری را متحمل‌شده بودم. اما سرانجام، موافقت آنان را برای نشر آن مجموعه گرفتم و آن کتاب در سال 1354 از چاپ خارج‌شد. باری، پس از گذشت چندین ماه، سرانجام به من اطلاع‌دادند که این‌کتاب، تنها وقتی اجازه‌ی چاپ خواهد یافت که قسمت‌های متعددی از نوشته‌ی من یا باید تغییر‌کند و یا باید حذف ‌شود. دلایلی که آن‌ها ذکر کرده‌بودند، اشاره به نکته‌هایی بود که به قول آنان، می‌توانست ذهن خواننده‌ی شکاک را نسبت به فضای سیاسی آن موقع ایران، به نکات دیگری رهنمون گردد. اینک پس از گذشت سی و ‌هفت‌سال از آن هنگام، بسیاری موردها را از یاد برده‌ام. اما در این‌جا به چند نکته که هنوز به یادم مانده‌است، اشاره‌ی مختصری می‌کنم. یکی از آن‌موردها، بررسی خصلت مغرورانه‌ی خاقانی در ارتباط با بالا‌بودن سطح‌دانش‌خود و پایین بودن سطح دانش اطرافیان‌بود. او شعری‌دارد که در آن، مردم بی‌دانش اما مدعی زمانه را به ماه نخشب تعبیر می‌کند که از دانش راستین، توشه‌ی چندانی ندارند اما به دیگران وانمود می‌سازند که از چنان توشه‌ای بهره‌مند هستند.

مشتی خسیس ریزه که اهل سخن نَیَند                                          

بــــا مــــن قِران کنند وقـــرینان من نـَـیَند

چـــون مـــاه نخشبند مُزَوّر از آن چــو من                                         

انجُم فــــروز گنبد هــــر انـــــجمن نـَــیَند

 

مسؤلان اداره‌ی نگارش گفته‌بودند که ما این بیت دوم خاقانی را نمی‌پسندیم. زیرا در آن، به جوهر مبارزه‌ی رهبر سپیدجامگان یعنی «المقنّع» توهین می‌کند. در حالی که «المقنع» کسی بوده‌است که در کنار عده‌ای دیگر از ایرانیان، علیه حضور اعراب در سرزمین ما مبارزه کرده‌اند. کار او با ماه نخشبی که درست کرده‌بود، در راستای جلب توجه مردم بوده‌است. از آن جا که آثار خاقانی جزو آثار کلاسیک ادبیات فارسی‌است، به محتویات آن احترام می‌گذاریم. اما اداره‌ی نگارش اجازه نخواهد داد تا نویسندگان معاصر، مبلغ همان اندیشه‌هایی که شاعر، در آن دوران بوده‌است، باشند. کسی که به مقدسات ملی و جلوه‌های مبارزه علیه اعراب، به شکلی نیش و کنایه بزند، در عمل، در خدمت همان هدف‌هایی خواهدبود که عرب‌ها در طول دویست سال در کشور ما بر مردم تحمیل‌کرده‌بودند. ماه نخشب المقنّع، قبل از آن‌که مظهر فریب و دروغ‌باشد، مظهر شکوفایی اندیشه‌ی ایرانی‌است که توانسته در چنان دوران تنگ و ننگی، آینه‌ای بسازد و آن را در ته چاهی قراردهد و به مردم بباوراند که این ماه نخشب است. او با این کار خویش، نه درپی کسب جاه و مقام‌بوده و نه در پی کسب ثروت. وی در واقع، نماینده‌ی علم‌است که با خرافه‌گرایی و تسلط خشن خارجی یعنی عرب‌ها مبارزه می‌کرده‌است.

 

مورد دوم، این شعر خاقانی بود:

در مسلخ عشق جـز نکو را نکشند                                                  

لاغــر صفتانِ زشت‌خــو را نــکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز                                                   

مُردار بُوَد هــــر آنــکه او را نکشند

 

من در آن هنگام، در پیرامون این شعر و با توجه به فضای پرتنشی که در جامعه‌ی آن زمان حاکم‌بود، مقدار زیادی قلم‌فرسایی کرده‌بودم. آنان نوشته‌بودند که این قسمت نیز باید حذف‌شود. دلیلشان آن‌بود که شعر مزبور، پیام‌های متفاوتی به افراد می‌دهد. آنان که از سوی رژیم شاه اعدام می‌شوند، از سوی مردم و در ذهن آنان، نماد خوبی و ایثار به حساب می‌آیند. رژیم نمی‌تواند آن‌گونه که می‌خواهد به درون ذهن مردم راه‌یابد و به آنان بباوراند که مخالفان رژیم، در عمل، مخالفان منافع مردمند. مردم از این مخالفان، چهره‌های قدیس‌مابانه‌ای می‌سازند. از این‌رو باید یا در چنین موردهایی سکوت‌کرد. یا هرگونه سخنی که در ذهن مردم، حاکمیت را خراب‌کند و یا نسبت به آن، ایجاد شبهه کند، قطعاً می‌بایست از غربال اداره‌ی نگارش وزارت فرهنگ و هنر بگذرد.

 

مورد سوم، این رباعی خاقانی بود :

در مـدرسه‌ها درس غلط فهمیدیم                                                    

از معنی‌ها، لفظ فقط فـــــهمیدیم

بر دعوی غُبن ما که خواهد خندید                                                     

هر سطری را ز یک نقط فـهمیدیم

 

من در آن نوشته به این نکته اشاره کرده بودم که مدرسه‌ها در همه‌ی دوران‌های خفقان، به عنوان ابزاری در دست حکومت‌ها، تلاش داشته‌اند تا فرزندان آینده را نه آن‌چنان که واقعیت‌ها حکم می‌کنند بلکه بدان گونه که باید از سوی اینان تصویرشوند، به تصویر می‌کشند. فردی که ممیز وزارت فرهنگ و هنر بود اعتقاد داشت که بدگفتن از هرمدرسه‌ای در هردورانی، می‌تواند برای مردم کوچه و خیابان، این تعبیر ذهنی را ایجادکند که مدرسه‌ها در همه‌ی دوران های تاریخی، مکان‌هایی برای بدآموزی و القاء هدف‌های خاص حاکمیت هستند. از این‌رو، نویسنده باید دوران کنونی را استثناء‌کند و به خواننده بقبولاند که مدرسه‌های این دوران، جز حقیقت، چیز دیگری به فرزندان مردم نمی‌آموزانند.

 

آخرین مورد که به یادم مانده‌است این نکته‌بود که آن‌ها می‌خواستند هرجا که من از عنوان حکام ستمکاره در دوران خاقانی و یا دوران‌های نزدیک به آن نام برده‌بودم، همه را حذف‌کنم. البته اگر فقط از حکام نام می‌بردم  بی‌آن‌که صفتی منفی به آخر اسمشان می‌آمد، مانعی درکار نبود. باری، موردهای غربال‌شده و یا در فهرست غربال‌شدن، بسیار بود. این چندمورد، نمونه‌هایی بود که در ذهنم باقی مانده‌بود. واقعیت آنست که پس از مقداری دوندگی و چانه‌زدن، احساس‌کردم که فرد مسؤل در آن اداره، در برخورد خویش با کار من، هیچ‌گونه انعطافی از خود نشان نمی‌دهد. ناگفته‌نماند که من نیز دوست‌نداشتم انعطافی نشان‌بدهم. نتیجه‌ی کار آن‌شد که کتاب مورد نظر، تا هنگامی که رژیم پهلوی بر سرکار بود، از چاپ خارج نشد. اما بعدها، این خود من بودم که دیگر از انتشار آن منصرف‌شدم که هنوز هم این انصراف به قوت خود باقی‌است.

پایان  

خاقانی، شاعر غرور و آزمون (12)


در بخش پیشین، آقای صحاف به بررسی قسمتی از ویژگی‌های رفتاری و فکری خاقانی پرداخت. طبع تُند، حساس و زودرنج وی، در برخورد با کمترین ناسازگاری، واکنش‌های شدید و گاه کین‌توزانه‌ای را موجب می‌شده‌است. برخورد او با استاد و پدر همسرش، ابوالعلاء گنجوی، با شاگردش مجیرالدین بیلقانی و با همتایش رشیدوطواط، نمونه‌هایی از همین‌دست‌است. او کسی است که انگار به هیچ‌یک از آحاد انسانی، اعتماد ندارد و در درون هر انسانی، دیو بالقوه‌ای را نهان می‌بیند. اینک دنباله‌ی صحبت‌های آقای صحاف.

 

آقای صحاف در ادامه‌ی صحبت‌هایش گفت:«من لازم می‌دانم در این میان، به یک نکته‌ی کلیدی اشاره‌کنم. آن نکته اینست که صحبت‌های من در باره‌ی خاقانی و خوی و خصال او، تنها بخشی از زندگی وی را در ترازوی داوری و یا بررسی می‌گذارد. ممکن‌است کسی که این حرف‌ها را می‌شنود، دریابد که من به قول معروف، دیوار را از یک‌رو کاهگل می‌کنم. این دیدار کوتاه ما و اختصاص آن به خاقانی، نه از آن روست که بخواهد زندگی او را در همه‌ی ابعاد به چالش بکشد. طبیعی‌است که بر اساس دریافت و تجربه‌ای که من از خاقانی دارم، می‌توانم او را از چشم‌انداز خویش برای شما و یا عده‌ای دیگر، توصیف‌کنم. حتی بررسی‌های مفصل و همه‌جانبه نیز، هیچ‌گاه نمی‌توانند همه‌ی گفتنی‌ها را در مورد یک نویسنده و یا شاعر، برزبان آورند.» باری، وقتی به میزان گلایه‌ها و شکایت‌های خاقانی از روزگارو مردم نگاه می‌کنیم، به طور عمده، این نکته، ذهن ما را به خود مشغول می دارد که خصلت بسیار ریشه‌دار و متداوم دشمن‌پندارانه‌ای که در خاقانی شکل‌گرفته، چه بسا نشانه‌های یک بیماری معین روحی را در وی در معرض دید بگذارد. این نکته نیز چیز چندان غریبی نیست. در ادبیات ایران و جهان و در زندگی روزانه‌ی ما، کم نیستند افرادی که به همه‌چیز و همه‌کس در پیرامون خویش مشکوکند. پیرامونیان خویش را انسان‌هایی توطئه‌گر، غیرقابل اعتماد و حسود، مجسم می‌کنند. گذشته از این موردها، باید گفت که خاقانی، دوران کودکی و رشد چندان راحتی هم نداشته‌است. همه‌ی این عوامل، ابعاد کارسازی هستند که شخصیت یک انسان را در بستر زمان، شکل می‌دهند.

 

البته انکار نمی‌توان‌کرد که ما از داشتن بسیاری اسناد و مدارک لازم در این زمینه، محرومیم. گاه می‌بایست برای آن که بتوانیم کمی بیشتر به کاوندگی خود ادامه دهیم، در جاهایی به ترکیب‌های همخوان و ناهمخوانی دست بزنیم که گاه، کار ما را تا مرز گمان نیز پیش می‌برد. البته باید اطمینان حاصل‌کرد که این حدس و گمان‌ها نیز می‌بایست برپایه‌ی قراین و دلایلی‌باشد که انسان را به بیراهه نکشاند. اما قاعدتاً حدس و گمان در مورد پدیده‌ها و موردهایی که ما فاصله‌های زمانی چندین صدساله با آن‌ها داریم، کار آسانی نیست.» آقای اقدامی در پاسخ به آقای صحاف‌گفت:«از پاسخ شما ممنونم. اما در همین‌جا و در رابطه با بخش دیگری از سخنانتان در مورد غرور و فرازنشینی خاقانی، این پرسش به ذهنم می‌رسد که چرا این ویژگی حسی و رفتاری، در خاقانی، نظر خواننده را جلب می‌کند و چه بسا، کمی هم ناخوشایند به شمارآید اما در بسیاری از شاعران دیگر، چنین حسی را به خواننده، القاء نمی‌کند. آیا مردم ایران در طول تاریخ، نگاه منفی جانبدارانه‌ای نسبت به خاقانی داشته‌اند و همین نگاه را نسبت به مولوی، سعدی، حافظ و افرادی دیگر، نشان نداده‌اند؟»

 

آقای صحاف جواب‌داد:«من نمی‌‌توانم ادعا‌کنم که مردم ما، شخص خاقانی‌ را دور از شاعر بودنش، در ترازوی بدشمارانه و یا کج‌شمارانه‌ای قرارداده‌ه‌اند. مردم ما اگر خاقانی را به جا می‌آورند، همان کسی‌است که شاعر بوده‌است. ما نمی‌توانیم تجسم دیگری از خاقانی داشته‌باشیم. همین درک و دریافت، در مورد دیگر شاعران و نویسندگان کشورمان نیز انطباق پیدا می‌کند. من با نظر شما موافقم که نوع نگاه و ارزیابی مردم ما در طول تاریخ، نسبت به حافظ، سعدی، مولوی و عطار، همان نبوده که نسبت به خاقانی بوده‌است. اما خاقانی چیزی نیست جز کارنامه‌ی آفرینش‌های کلامی او و به تَبَعِ آن، محتوای آن آفرینش‌ها. بله، حق باشماست. نمونه‌ی واضحی که انسان می‌تواند در برابر خود ببیند، دریافت رضایتمندانه‌ی حافظ و سعدی از شعرهای خودشان‌است. موردهای معینی را می‌توان دید که این دو، شعر خویش را با لطافت و مهارت، شعری فاخر و مورد پسند مردم زمانه برشمرده‌اند. قاعدتاً در فرهنگ ما از خود تعریف‌کردن، چندان پسندیده نیست. انواع مَثَل‌هایی که در میان مردم رایج‌است و همین تفکر را گسترش می‌دهد، حکایت از آن دارد که بالاشماری خویشتن، کار چندان پسندیده‌ای نیست. اما تا این لحظه، من به کسی برنخورده‌ام که این خصلت حافظ و سعدی و یا شماری دیگر را زشت بپندارد. به عنوان مثال، حافظ در یکی از غزل‌هایش می‌گوید:

 

صحبدم از عرش می‌آمد خروشی، عقل‌گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بـر می‌کنند

این گونه برخورد با شعر خویش، اگر از سوی خاقانی با آن زبان خاص، صورت گرفته‌بود، بی‌تردید، تأثیر بسیار منفی و رماننده‌ای می‌داشت. اما همین‌که از زبان حافظ شنیده می‌شود، نوعی همدلی و تأیید در ذهن خواننده، شکل می‌گیرد. حتی در دو نمونه‌ای که من می‌خواهم از سعدی بیاورم، همین حس و حال، جاری‌است. نمونه‌ی اول:

 

حدیث سعدی اگر کاینات بپسندد

به هیچ‌کار نـــیاید اگر تو نپسندی

 

نمونه‌ی دوم:

سخن لطیف سعدی، نه سخن که قند مصری

خجل است از ایــن حلاوت که تو درکلام داری

اما وقتی به نحوه‌ی تلقی خاقانی از خود و تحقیر دیگران نگاه می‌کنیم، درمی‌یابیم که تفاوت «خود فرابردن» سعدی و حافظ از خاقانی، تفاوتی کاملاً ریشه‌دار و عمیق‌است. آن لطافت و زیبایی توصیف که در آن، بویی از تحقیر دیگران شنیده‌نشود، در شعر خاقانی، پیدانیست. حتی آن‌جا که می‌خواهد خویش را فراکشد، زبان، زبانی است که از خود اطمینان کامل ندارد. نوعی عدم اعتماد، نوعی پرخاش‌جویی و مرز قاطع معین‌کردن، در آن کاملاً آشکار است.                                             

نیست اقــلیم سخن را بــهتر از من پادشا

در جهان ملک سخن راندن مسلم شد مرا

مــــریم بــکر معالــــی را منم روح القدس

عـــالم ذکــر معالــی را منم، فــــرمان روا

من عزیزم مصر حکمت را و این نامحرمان

غُـــرزنـان بــــرزنند و غَــــرچـــگان روستا

 

عیسیم منظر من بام چهارم فلک است                                            

کــه به هشتم در رضوان شدنم نگذارند

نــابهنگام بــهارم که بــه دی مه شکفم                                            

که بــه هنگامه‌ی نیسان شدنم نگذراند

ادامه‌دارد