عینالقضات، متفکر و عاشق (2)
انسانهایی همچون عینالقضات همدانی، منصور حلاج، شیخ شهابالدین سهروردی، عمر خیام و شماری دیگر از شخصیتهای عرفانی، ادبی و اجتماعی ما، از جمله کسانی هستند که در چهل پنجاه سال اخیر، حتی به طور عمده در این سیسال اخیر، مورد توجه جامعهی کتابخوان ما و خاصه، نسل جوانتر قرار گرفتهاند. تردید نیست که عناصر نسبتاً مشترکی، کم یا زیاد، در همهی این افراد، گذشته از عناصر اصلی تفکر و یا آثارشان، جاری بودهاست و هست که به این گونه، توجه شماری از مردمان این سرزمین را به خود جلب کردهاست. شاید بتوان این مَثَل سائر را واژگونه کرد و گفت :«شاید آن چه را که پدران و پدربزرگان اینان در آینه میدیدهاند، این فرزندان، اینک با چشم انداز فکری دیگری، در خشت خام میبینند.» از اینرو، چه بسا لازم باشد که این پدران و پدربزرگان نیز به تَبَع آنان، خشتِ خامهای خانهی تاریخی و ادبی خود را کمی زیر و رو کنند و بسیاری از نادیدهها و نباید دیدهها را، این بار با پختگی و متانت، دور از خشم و عصیان، در برابر دیدگان دیگران بگذارند.
مجلسی که قرار بود من آن دوست را در رفتن به آن جا همراهیکنم، مربوط به کسانیبود که نام خود را «یاران پنجشنبه» گذاشتهبودند. در میانشان از رئیس دبیرستان گرفته تا رئیس نهادهای دولتی، آموزگاران و حتی کارمندان جزء ادارات نیز دیده میشدند. منافع مشترک آنها در این مجلس، نه مقام بود، نه ثروت و نه اعتبار سیاسی و اجتماعی. بلکه میزان دانش، تجربه و عشق آنان به موضوعاتی بود که همیشه پس از گذران معمولی زندگی روزانه، به سراغ انسان میآید و گاه او را، دمی آسوده نمیگذارد. تلاش این گروه برآن بود که این مجلس در شبهای پنجشنبه برگزارشود. آنگونه که دوست من، استدلال آنان را شنیدهبود، معمولاً مجلسهای جمعهشبها و حتی پنجشنبه شبها که به حساب شبهای جمعه گذاشته میشود، با پدیدههای مذهبی و مراسمی از این دست گرهخوردهاست. از آنجا که مجلس مورد نظر، از سنخ چنان مجالسی نبود و تبلیغ هیچ تفکری و مرامی هم در آن وجود نداشت، همه به توافق رسیدهبودند که از نظر نامگذاری، آن را از دیگر مجالس مجزاسازند. از دیگر ویژگیهای این مجلس، آنبود که سقف تعداد افراد نمیبایست از دهنفر بیشتر و از پنجنفر کمترباشد. اگر بیشتر یا کمتر بود، میبایست با نوعی توافق و سازش، تعدیلی در آن پدید بیاید تا مجلس مورد نظر، به شکل مناسبی تشکیلگردد.
اگر کسی یا کسانی خارج از آن دهنفر، خواهان شرکت در آن مجلس بودند و گردانندگان مجلس احساس میکردند که آنان از کسانی هستند که باید در چنین حوزههایی حضور فعال داشتهباشند، غالباً مرز ده نفر درهم شکسته میشد. اگر این افراد اضافی، بیشتر از یک یا دو نفر بودند، در آن صورت مجالس دیگری تشکیل میشد که باز افرادی را از میان همان مجلس اصلی دستچین میکردند تا در آن مجلس اضافی و یا فوقالعاده شرکتکنند. در این میان، کسانی که همچون من، میهمان بودند، میتوانستند با کسب اجازه از مدیریت مجلس و همچنین آشنایی با یکی از اعضای آن، در آن جا حضوریابند. شاید برخی، این نوع «سقف» و «کف» گذاشتنها را همراه با پارهای مقررات دست و پاگیر دیگر، بیشتر به ظاهرآرایی تعبیر میکردند و آن را مشابه «هفتدست آفتابه لگن» میدانستند که «شام» و «ناهار»ی در پی آننبود. البته مدیریت آن مجلس، به اینگونه خُردهگرفتنها، اعتنای چندانی نداشت و پشتگرمی خویش را در آن میدانست که آنان عملاً تا آن زمان، نشان دادهبودند که بیشتر به «جوهر» و «معنا»ی آن جلسهها میاندیشند تا پرداخت به پدیدههای ظاهری و سطحی. هرچند معتقد بودند که برای رسیدن به یک هدف معین، نمیتوان برخی عوامل را اگر چه ظاهراً بیاهمیت، ندیده گرفت و شماری عوامل دیگر را اگر چه پُر اهمیت، جزو تعیینکنندهترین آنها دانست و دیگر موردها را به دست فراموشی سپرد.
قبل از آنکه وارد آن مجلسشویم، دوست من برایم توضیحداد که افراد شرکتکننده در آن مجلس ادبی و عرفانی، هرکدام از دانش و تجربهی کافی برخوردار هستند و اصرار دارند که ترکیب افراد شرکتکننده، میبایست از نظر سنی، متنوع باشد و طیف نسبتاً گستردهای را دربر بگیرد. درستاست که داشتن دانش، در همهجا و همهوقت، لزوماً با بالا یا پایینبودن سن انسانها گره نخوردهاست اما نوع نگاه و تلقی افراد از پدیدهها در دورانهای مختلف عمر، نه تنها متفاوتاست بلکه این تفاوت، زمینه را برای درهمآمیزی اندیشهها و شکوفایی بهتر آنها فراهم میسازد. از اینرو، برای آنان بسیار دلپذیر میبود اگر چندنفر زیر سیسال و عدهای دیگر، بالای سی و چهل و پنجاه سال میبودند تا چشمانداز متوازنتری از تجربههای انسانی و تلقی اندیشهها پدیدآید. در آن شب، موضوع بحث، «نگاههای عارفانه و گرایشهای ستیزهجویانه» در میان شماری از عارفان ایرانی بود. روال مجلس چنان بود که هربار، یکنفر، موضوعی را برای بحث و یا برای صحبتکردن تکنفره در آغاز جلسه به عهده میگرفت. انتخاب موضوع، لزوماً نمیبایست از سوی شخص سخنران، پیشنهاد شدهباشد. بعضیها در پیشنهادکردن موضوعهای متنوع، توانایی بسیار خوبی داشتند و شماری دیگر در تحقیق و آمادهکردن مطالب، افرادی کوشا و خستگیناپذیر بودند. از اینرو، ممکنبود پیشنهاد دهنده، خود، مسؤلیت صحبتکردن را به عهده بگیرد و یا کسی دیگر، داوطلب این کارشود.
این نشستها، هر سههفته یکبار برگزار میشد. آنان معتقد بودند که هر دو هفتهیکبار اگر چه میتوانست خوبباشد اما به دلیل گرفتاریهای روزمرهی افراد، احتمال آن وجود داشت که شخص سخنران، مجال چندانی برای مطالعه و یا بررسی نیافتهباشد. از طرف دیگر، همهی جمع معتقد بودند که نشستهای یکماهه، باز خیلی طولانیاست. در خلال چهار پنج سالی که این مجلس عمرداشت، همه بر این اصول جاری، توافقداشتند. ناگفته نمانَد که تابستانها، جلسهی مزبور به مدت دوماه به کلی تعطیل میشد. اما در روزهای نوروز، برنامهریزی به گونهای انجام میگرفت که حداقل، یک هفته قبل از سال نو و دو هفته پس از آن، جلسهای برگزار نشود. دوست من تقریباً یک سال از ورودش به آن محفل میگذشت. او در خلال این مدت، سومینبار بود که میخواست صحبتکند. اما به دلیل مطالعهی بسیار زیاد و علاقه به چنان مجالسی، پیشنهادهای فراوانی را برای سخنرانی مطرح کردهبود که دیگران توانستهبودند از آن موضوعها برای صحبتکردن استفادهکنند. از بخت خوش، آن شب نیز نوبت او بود که سخنرانی اولیهی مجلسباشد. معمولاً کوتاهترین سخنرانیها از بیست دقیقه شروع میشد و طولانیترین آنها با چهل و پنجدقیقه، پایان میگرفت. مقررات آن جلسه چنانبود که هیچ سخنرانی، حتی جالبترین آنها، نمیبایست طولانیتر از چهل و پنج دقیقهباشد. زیرا به این نتیجه رسیده بودند که بیشتر از آن مدت، هم شنونده خسته میشود و هم گوینده. گذشته از آن، سخنرانی نیز، جذابیت خود را از دست میدهد و در عمل، شخص سخنران، انگار که آب در هاون میکوبد. غالباً زمان بعد از سخنرانی نیز بسیار آموزنده و پربار بوده است. زیرا هریک به تناسب توان و تجربهی خود، نکته یا نکتههایی را مطرح میکنند. از نکات جالب آن که دوست من، تا زمانی که وارد آن مجلسشدیم و او میخواست صحبتش را شروعکند، در بارهی موضوع صحبت خود، چیزی به من نگفتهبود و حتی اشارهای هم به این نکته نکردهبود که خود او، سخنران آن شب خواهدبود. وقتی عنوان صحبت دوستم را شنیدم، طبعاً بسیار خوشحال شدم. اما پس از شنیدن سخنرانی و نیز بحثهای حاضران، کمی به فکر فرو رفتم که چگونه میتوان نگاههای عارفانه را با گرایشهای ستیزهجویانه درهم آمیخت؟ آیا عرفان میتواند مبلغ ستیزهجویی و یا حتی نوعی انقلابیگری باشد؟ واقعیت آنکه تا آن زمان، به این نکته نیندیشیده بودم. اما وقتی با دوستم از آنجا برمیگشتیم، ذهنم انباشته از اندیشههای دیگری بود که تا آن زمان، مجالی برای ورود بدان حوزهها پدید نیامدهبود.
ادامهدارد