خاقانی گذشته از غرور بالانشینانه و صرف نظر از عدم سازش با بسیاری از اطرافیان خود، شاعری بوده‌است که هرگز کاسه‌ی گدایی، پیش هیچ امیر و وزیری دراز نکرده است. در قصاید مدحیه‌ای هم که سروده، بیشتر عنصر خوش‌آمدن او، همراه با دریافت نوعی اطمینان خاطر در آن دربار، موجب می شده که سخن به تقدیر و ستایش این امیر و یا آن وزیر بپردازد. اما همچنان که ذکرشد، هرگاه او خود را به شکلی بالانشینانه مطرح‌کرده و یا توانایی‌های علمی، زبانی و شاعرانه‌ی خویش را به رخ‌کشیده، بیش و کم، رنگ و بویی از تحقیر افرادی که او آنان را می‌شناخته، در آن‌ها وجود داشته‌است. اینک به آخرین بخش این نوشتار می‌پردازم.

 

صحبت‌های آقای صحاف، هم شیرین‌بود و هم از سر آگاهی و متانت اندیشه. اما به زودی دریافتم که ما نزدیک به چهار ساعت‌ در حضور او بوده‌ایم. داماد وی آقای اقدامی نیز که گمان نمی‌کرد این دیدار تا این حد به درازا بکشد، این پا و آن پا می‌کرد تا مجلس خاتمه‌یابد و او بتواند به کار و زندگی خویش بپردازد. وقتی که آقای صحاف دریافت که دامادش دوست‌دارد نشانه‌های پایان مجلس را در اختیار وی بگذارد، گفت:«من نیز از لحظه‌ای که شما آمده‌اید، آن‌قدر، غرق در خاقانی و زندگی او بوده‌ام که فکر نمی‌کردم این‌همه ساعت برما گذشته‌باشد. از این‌رو، صحبت‌هایم را با بیان آخرین نکته از زندگی خاقانی، پایان می‌دهم. واقعیت آنست که او گذشته از مرگ پدر در دوران کودکی و نیز سختی‌های زندگی و تلاش برای کسب دانش، در سال‌های میانی عمر و یا حتی سال‌هایی فراتر از میانی، به درد و داغ مرگ دو فرزند که همه‌ی شوق و امید زندگی‌اش در وجود آن‌ها خلاصه شده‌بود، گرفتار می‌شود. نخست، مرگ پسرش رشید که در بیست‌سالگی، به هردلیلی در می‌گذرد و پدر را سخت به پیچ و تاب می‌اندازد.

دریغ مــــــیوه‌ی عـــــمرم رشید کز سر پــــای                                  

بــه بیست سال بـــرآمد به یک نفس بگذشت

مـــــرا ذخیزه هـــــمین یــک رشید بود از عمر                                  

نــــتیجه‌ی شب و روزی که در هوس بگذشت

 

 اما در این میان، تنها مرگ رشید نبوده که او را در چنبره‌ی نومیدی و تلاطم روحی گرفتار می‌سازد. بلکه مرگ دخترش نیز، ضربه‌ی کاری دیگری‌است که بر شاعر شروان، وارد می‌آید. این در حالی‌است که او امیدوار بوده است که حضور این دختر بتواند اندوه حاصل از مرگ پسر را جبران کند. قطعاً چنین ضربه‌های روحی، در تفکر و رفتار هر انسانی، تأثیر معین خود را برجا می‌گذارد.

چـــــو دختر آمــــدم از بـــعد این چنین پسری                                   

سرشک چشم من از چشمه‌ی ارس بگذشت

مـــرا بــه زادن دختر غــــمی رسیــــد کــه آن                                  

نــــه بـــر دل من و نی بر ضمیر کس بگذشت

چـــو دختر، انــدُه مــــن دید سخت صوفی‌وار                                   

سه روز عـــــده‌ی عالم بداشت پس بگذشت

 

 آن‌روز پس از ترک منزل آقای صحاف و روزهای دیگری پس از آن نیز، ذهن من به حرف‌های او و همچنین شخصیت خاقانی مشغول بود. آرزو می‌کردم که روزی بتوانم با آگاهی و دقت بیشتری، وارد دنیای ذهنی و عینی خاقانی‌شوم.  صحبت‌های آقای صحاف، بی‌آن‌که از سر ادعایی برزبان آمده‌باشد، سخنانی بود بر پایه واقعیت‌هایی که در زندگی این شاعر نقش تعیین‌کننده داشته‌است. چند سال بعد که من در دانشکده‌ی ادبیات مشهد به تحصیل مشغول‌بودم، تصمیم‌گرفتم یک‌بار دیگر و با توجه به همه‌ی ذهنیت‌هایی که از خاقانی داشتم به سراغ او بروم. در آن هنگام، پس از بررسی دیوان او، شروع به نوشتن کتابی کردم به نام «تازیانه برتیغ». درآن هنگام، من جوان بودم و حتی عنوان کتاب نیز بازتاب تعبیر و تفسیرهای اندک تند من از شخصیت خاقانی و دنیای پیرامون او بود. من او را کسی دریافته‌بودم که انگار با طعن و تسخر و کم‌شماری‌های خویش نسبت به مردمان روزگار، تازیانه برچیزی می‌زد که قبل از آن‌که بر تازیانه‌خور تأثیر داشته‌باشد، خودِ تازیانه را از میان می‌بُرد. این کتاب را من در فاصله‌ی سال‌های 1348 تا 1349 خورشیدی نوشتم. اما به دلیل گرفتاری‌های روزگار، مدتی برآن سپری‌شد بی‌آن که اتفاقی بیفتد. تا آن که در سال‌ 1353 خورشیدی، آن را در اختیار اداره‌ی نگارش وزارت فرهنگ و هنر وقت‌گذاشتم تا احتمالاً اجازه‌ی چاپ آن صادرشود. البته ناگفته نگذارم که قبل از آن، مجموعه‌ی قصه‌ای منتشر کرده‌بودم که برای اجازه‌ی انتشار آن نیز دردسرهای ریز و درشت بسیاری را متحمل‌شده بودم. اما سرانجام، موافقت آنان را برای نشر آن مجموعه گرفتم و آن کتاب در سال 1354 از چاپ خارج‌شد. باری، پس از گذشت چندین ماه، سرانجام به من اطلاع‌دادند که این‌کتاب، تنها وقتی اجازه‌ی چاپ خواهد یافت که قسمت‌های متعددی از نوشته‌ی من یا باید تغییر‌کند و یا باید حذف ‌شود. دلایلی که آن‌ها ذکر کرده‌بودند، اشاره به نکته‌هایی بود که به قول آنان، می‌توانست ذهن خواننده‌ی شکاک را نسبت به فضای سیاسی آن موقع ایران، به نکات دیگری رهنمون گردد. اینک پس از گذشت سی و ‌هفت‌سال از آن هنگام، بسیاری موردها را از یاد برده‌ام. اما در این‌جا به چند نکته که هنوز به یادم مانده‌است، اشاره‌ی مختصری می‌کنم. یکی از آن‌موردها، بررسی خصلت مغرورانه‌ی خاقانی در ارتباط با بالا‌بودن سطح‌دانش‌خود و پایین بودن سطح دانش اطرافیان‌بود. او شعری‌دارد که در آن، مردم بی‌دانش اما مدعی زمانه را به ماه نخشب تعبیر می‌کند که از دانش راستین، توشه‌ی چندانی ندارند اما به دیگران وانمود می‌سازند که از چنان توشه‌ای بهره‌مند هستند.

مشتی خسیس ریزه که اهل سخن نَیَند                                          

بــــا مــــن قِران کنند وقـــرینان من نـَـیَند

چـــون مـــاه نخشبند مُزَوّر از آن چــو من                                         

انجُم فــــروز گنبد هــــر انـــــجمن نـَــیَند

 

مسؤلان اداره‌ی نگارش گفته‌بودند که ما این بیت دوم خاقانی را نمی‌پسندیم. زیرا در آن، به جوهر مبارزه‌ی رهبر سپیدجامگان یعنی «المقنّع» توهین می‌کند. در حالی که «المقنع» کسی بوده‌است که در کنار عده‌ای دیگر از ایرانیان، علیه حضور اعراب در سرزمین ما مبارزه کرده‌اند. کار او با ماه نخشبی که درست کرده‌بود، در راستای جلب توجه مردم بوده‌است. از آن جا که آثار خاقانی جزو آثار کلاسیک ادبیات فارسی‌است، به محتویات آن احترام می‌گذاریم. اما اداره‌ی نگارش اجازه نخواهد داد تا نویسندگان معاصر، مبلغ همان اندیشه‌هایی که شاعر، در آن دوران بوده‌است، باشند. کسی که به مقدسات ملی و جلوه‌های مبارزه علیه اعراب، به شکلی نیش و کنایه بزند، در عمل، در خدمت همان هدف‌هایی خواهدبود که عرب‌ها در طول دویست سال در کشور ما بر مردم تحمیل‌کرده‌بودند. ماه نخشب المقنّع، قبل از آن‌که مظهر فریب و دروغ‌باشد، مظهر شکوفایی اندیشه‌ی ایرانی‌است که توانسته در چنان دوران تنگ و ننگی، آینه‌ای بسازد و آن را در ته چاهی قراردهد و به مردم بباوراند که این ماه نخشب است. او با این کار خویش، نه درپی کسب جاه و مقام‌بوده و نه در پی کسب ثروت. وی در واقع، نماینده‌ی علم‌است که با خرافه‌گرایی و تسلط خشن خارجی یعنی عرب‌ها مبارزه می‌کرده‌است.

 

مورد دوم، این شعر خاقانی بود:

در مسلخ عشق جـز نکو را نکشند                                                  

لاغــر صفتانِ زشت‌خــو را نــکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز                                                   

مُردار بُوَد هــــر آنــکه او را نکشند

 

من در آن هنگام، در پیرامون این شعر و با توجه به فضای پرتنشی که در جامعه‌ی آن زمان حاکم‌بود، مقدار زیادی قلم‌فرسایی کرده‌بودم. آنان نوشته‌بودند که این قسمت نیز باید حذف‌شود. دلیلشان آن‌بود که شعر مزبور، پیام‌های متفاوتی به افراد می‌دهد. آنان که از سوی رژیم شاه اعدام می‌شوند، از سوی مردم و در ذهن آنان، نماد خوبی و ایثار به حساب می‌آیند. رژیم نمی‌تواند آن‌گونه که می‌خواهد به درون ذهن مردم راه‌یابد و به آنان بباوراند که مخالفان رژیم، در عمل، مخالفان منافع مردمند. مردم از این مخالفان، چهره‌های قدیس‌مابانه‌ای می‌سازند. از این‌رو باید یا در چنین موردهایی سکوت‌کرد. یا هرگونه سخنی که در ذهن مردم، حاکمیت را خراب‌کند و یا نسبت به آن، ایجاد شبهه کند، قطعاً می‌بایست از غربال اداره‌ی نگارش وزارت فرهنگ و هنر بگذرد.

 

مورد سوم، این رباعی خاقانی بود :

در مـدرسه‌ها درس غلط فهمیدیم                                                    

از معنی‌ها، لفظ فقط فـــــهمیدیم

بر دعوی غُبن ما که خواهد خندید                                                     

هر سطری را ز یک نقط فـهمیدیم

 

من در آن نوشته به این نکته اشاره کرده بودم که مدرسه‌ها در همه‌ی دوران‌های خفقان، به عنوان ابزاری در دست حکومت‌ها، تلاش داشته‌اند تا فرزندان آینده را نه آن‌چنان که واقعیت‌ها حکم می‌کنند بلکه بدان گونه که باید از سوی اینان تصویرشوند، به تصویر می‌کشند. فردی که ممیز وزارت فرهنگ و هنر بود اعتقاد داشت که بدگفتن از هرمدرسه‌ای در هردورانی، می‌تواند برای مردم کوچه و خیابان، این تعبیر ذهنی را ایجادکند که مدرسه‌ها در همه‌ی دوران های تاریخی، مکان‌هایی برای بدآموزی و القاء هدف‌های خاص حاکمیت هستند. از این‌رو، نویسنده باید دوران کنونی را استثناء‌کند و به خواننده بقبولاند که مدرسه‌های این دوران، جز حقیقت، چیز دیگری به فرزندان مردم نمی‌آموزانند.

 

آخرین مورد که به یادم مانده‌است این نکته‌بود که آن‌ها می‌خواستند هرجا که من از عنوان حکام ستمکاره در دوران خاقانی و یا دوران‌های نزدیک به آن نام برده‌بودم، همه را حذف‌کنم. البته اگر فقط از حکام نام می‌بردم  بی‌آن‌که صفتی منفی به آخر اسمشان می‌آمد، مانعی درکار نبود. باری، موردهای غربال‌شده و یا در فهرست غربال‌شدن، بسیار بود. این چندمورد، نمونه‌هایی بود که در ذهنم باقی مانده‌بود. واقعیت آنست که پس از مقداری دوندگی و چانه‌زدن، احساس‌کردم که فرد مسؤل در آن اداره، در برخورد خویش با کار من، هیچ‌گونه انعطافی از خود نشان نمی‌دهد. ناگفته‌نماند که من نیز دوست‌نداشتم انعطافی نشان‌بدهم. نتیجه‌ی کار آن‌شد که کتاب مورد نظر، تا هنگامی که رژیم پهلوی بر سرکار بود، از چاپ خارج نشد. اما بعدها، این خود من بودم که دیگر از انتشار آن منصرف‌شدم که هنوز هم این انصراف به قوت خود باقی‌است.

پایان