پرویز خانلری، بیدار دوران(5)
بحث در بارهی دکتر پرویز ناتل خانلری، بحث در بارهی تنها یک فرد نیست. بحث در بارهی نگاه ما به انسانها و ارزیابیهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و حتی اخلاقی ما از آنان، در بستر حرکتهای اجتماعیاست. من در حد توانایی خویش در تلاش هستم که این دیدگاهها را تا آنجا که میتوانم به گونهای غیرجانبدار بگشایم و در برابر دید خوانندگان قراردهم. در شمارهی پیشین، بدین نکته اشارهکردم که به علت عدم دسترسی به شعر «فخرالدین مزارعی»، امکان نقل ابیاتی از آن برایم میسرنیست. در خلال هفتهی پیش، به لطف دوستی مهربان، جوابیهی فخرالدین مزارعی به شعر عقاب خانلری در اختیارم قرارگرفت. با آن که من مقالهی این هفته را از پیش آمادهداشتم اما ترجیحدادم که روال آن را به هم بزنم و چند بیت از شعر این شاعر را که زیر عنوان «آشتی» سرودهاست بیاورم. جوابیهای که اینک در اختیار مناست، از چهل و دو بیت تشکیلشده و من از میان آن، شانزدهبیت را که داغتر از دیگر قسمتهای آنست در اینجا میآورم.
نخست لازم است به این موضوع بپردازم که من وقتی بار دیگر بعد از چهل و چندسال، جوابیهی فخرالدین مزارعی را خواندم، در واقع به کشف تازهای دستنیافتم. شاید برای نسلی که آن روزگاران را تجربه نکرده، آوردن قسمتهایی از شعر جوابیهی او، بیشتر تفکربرانگیز باشد. البته اگر من بخواهم احساس امروزم را با دریافت آن سالها، کمی مقایسهکنم، میتوانم بگویم که در آن هنگام، ذهن من در نهایت خامی و جوشش جوانی، از دو عنصر متضاد «تقدیس» و یا «تحقیر» لبالب بود. چنان به نظر میرسید که وضع و حال میانهای، وجود ندارد. یا آدمها خوبند و قابل تقدیس و یا بدند و قابل تحقیر. شعر مزارعی در آن هنگام، به عنوان بازتاب اندیشهی کسانی که در حاشیهی جامعه ایستادهاند و «دشمن» را با همهی نفرت فکری و تاریخی، برانداز میکنند، زمینهی تحقیر و تحریم شخصیتی همچون خانلری را فراهم میساخت که مدتی کوتاه، در مقام وزیر فرهنگ، به کار پرداختهبود. قطعاً در آن سوی دیگر، در قطب مقابل، تقدیس و همدلی مرا با شاعری که با خشم بسیار، شخصیتی همچون خانلری را از سوراخ سوزن ارزیابیهای شتابآمیز و خامانهی خویش عبور دادهبود، به تماشا میآمد. بخش زیادی از شعر مزارعی، خاصه قسمتهای اول آن، می خواهد این زمینهی ذهنی را در خواننده فراهم سازد که انسان این جهانی، یا عقاباست و عقابصفت و یا زاغ است و زاغصفت. از چنین چشماندازی، باید بر همهی پرندگان دیگر و خصلتهای متفاوت و گوناگون آنان، خط بطلانکشید. اگر آنان بخواهند حتی اظهار وجودی هم بکنند، یا باید در صف زاغان بایستند و یا در شمار عقابان. البته چنان قضاوتی برای ذهنهای ناپخته و ناآشنا با پیچیدگیهای زندگی اجتماعی، بسیار راحتتر و قابلهضمتر است. چنان نگاهی نه نیاز به سند و استدلالدارد و نه حتی تعمق در اعماق تاریخ. میتوان صف پایانناپذیری از بهشتیان و جهنمیان تشکیلداد. توصیفهای آغازین مزارعی، بسیار ذهنی و آرمانگرایانهاست. آنان که در صف عقابان قرار میگیرند، زندگی ابدی، تجلیل و ستایش خلقهای جهان را با خود دارند و آنها که در صف زاغان، طبعاً چیزی جز نفرت و نفرین، برای خود به ارمغان نمیآورند. چنین نگاهی، انسان را نه در طول حرکت و تکامل بلکه در «ذات» ازلی او مورد نظر قرار میدهد. از اینرو یا موجودی شایسته به تصور میآید و یا ناشایسته. همین ناشایستگیاست که انگار در جان زاغانهی پرویز خانلری خانه کردهبودهاست که وی را شایستهی زندگی عقابانه به شمار نیاوردهاست. او هنگامی که به اوج میرود، بیخبر از آنست که شایستهی بهرهگیری از آن بادهی ناب «شرف» را که شاعر در ذهن خود میپروراند ندارد. در اینجا توجه خوانندگان را به این شانزدهبیتی که من از میان کل شعر فخرالدین مزارعی انتخاب کردهام، جلب میکنم.
عـــــالمى دیــــــد هــــــمه زیـــــبایى
چــــــون بـــــهشت دل مـــــن رؤیایى
بــــاده خــــــوردند و بـــه او نوشاندند
خـــــونش از آتش مــــــى جوشاندند
روحش افسوس کــــــــــه آماده نبود
جـــــان او ساغـــــر ایـــــــن باده نبود
کــــــه بــــــه کُـــــــنجى نخزد دنیایى
بــــــــه سبویى نـــــــــرود دریـــــایى
مـــــن نِیَم درخـــــــور این جاه و جلال
ایـــــــن جلالت بــــه شما بــــاد حلال
ایـــــنچنین گــــــفت و ز اوج افــــلاک
بــــــال بـُــــگشود سوى عـــالم خاک!
دیـــد بـــالا هـمه عمر است و بقاست
سوى دیگر همه مرگ است و فناست
زاغ اگــــر از غـــم هستى به در است
سود آنست کـــه او بـــى خـــبر است
در دلش وسوسهی بــــــود و نـــــبود
کــــرد از اوج مــــهى مـــــیل فـــــرود
رفــــت وانــــــدر پس آن بــاغ نشست
زاغ را دیــــــد و بــــــر زاغ نـــــشست
یـــــــافت گسترده یـــــکى سفره نغز
شربتش خـــون و خوراکش همه مغز
چــــون ورا شوکت شاهینى کــاست
شیــــون از خــــــیل عقابان برخاست
دشمـــن مــــا هـــمگان شاد ز تست
آبـــــروى هـــــمه بـــــر بـــاد ز تست
دل مـــــا از تـــــو بــــــه یکباره بـرید
بـُـــــرو اى ساخته بــــــــــا زاغ پــلید
لازماست بازهم باردیگر به این نکته اشارهکنم که من از فضای فرهنگی آنسالها یعنی نیمهی اول دههی چهل خورشیدی، در رابطه با این شعر مزارعی و واکنش قبیلهی روشنفکران، هیچ سند و مدرکی در دست ندارم و خود نیز، چیزی به یاد نمیآورم که در این جا به واکنشهایی موافق یا مخالف با شعر او، اشارهکنم. البته گمان من آنست که در فضای بگیر و ببند آن سالها، حتی اگر کسی میخواست آشکارا، وزیرشدن یک شخصیت فرهنگی و یا هرکس دیگر را در رژیم شاه، نشانهی خودفروشی وی تلقیکند، در عمل، بدان میمانست که حکم به غیر مردمی بودن حاکمیت وقت میداد. البته چنین مخالفت آشکاری در آن روزگاران، نوعی «خودکشی سیاسی و یا اجتماعی» به شمار میآمد.
از طرف دیگر ما باید در بررسی زندگی و اندیشهی یک فرد، به همهی فراز و فرودهای فکری و انسانی او توجهداشتهباشیم. دکتر خانلری نیز همانند دیگر انسانها، از این افت و خیزهای روحی، امیدها و نومیدیها در جامعهی پر از تضاد و متشنج ما، بیگانه نبودهاست. او، سالها قبل از سرودن شعر عقاب، یعنی در سال 1313 خورشیدی که بیست و یکسال بیشتر نداشته، در شعری به نام «سرگذشت»، آنچه را که به توصیف میکشد، گلایه از زمانهای است که به شکلی بسیار نابرابر، بر جان او چنگ انداختهاست. البته میتوان بخشی از این گلایهها را ناشی از خامی انسانی او دانست که میان «آرزوها» و «واقعیت» زندگی، فاصلهای بسیار میبیند. دیدن چنان فاصلههایی در جامعهای مانند ایران، از بارزترین جلوههای زندگی اجتماعی انسانهاست. انسان جوان که هنوز زمینهی چندانی برای مقایسهی پدیدهها در برابر خود ندارد، با کمترین ناهمواری رفتاری از پیرامونیان و نیز فضای حاکم سیاسی و یا اجتماعی ناسالم، از هر وسیلهای که در اختیار دارد، برای بیان احساسهای درونی خویش، کمک میطلبد و گلایهی خویش را در قالب کلام میریزد. گمان من بر این اندیشه بیشتر است که او حتی وقتی به مقام وزارت فرهنگ وقت رسید، در حد توانایی و نفوذ خویش، تلاشکرد تا گامی بنیادین، در جهت از میان بردن همان نابرابریها و نادانیهایی که او خود در روزگار جوانی از دست آنها فریاد سردادهبود، بردارد.
در چــــــنگ زمانه تا گرفتارم
بــا جانِ غــــمین و بادلِ زارم
از یاد و دریغ و حسرت و امید
پـرسوز و پریشخاطری دارم
از طالع خـویش، گاه خشنودم
وزهستی خـویش، گاه بیزارم
نـــی آگهم از قــــــرین اقبالم
نـــــیدانم اگــــر اسیر اِدبارم
اندر خم و پیچ کوچهی هستی
چون خفتهی رهروست رفتارم
«ماه در مرداب»
ادامه دارد