پرویز خانلری، بیدار دوران(5)


بحث در باره‌ی دکتر پرویز ناتل خانلری، بحث در باره‌ی تنها یک فرد نیست. بحث در باره‌ی نگاه ما به انسان‌ها و ارزیابی‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و حتی اخلاقی ما از آنان، در بستر حرکت‌های اجتماعی‌است. من در حد توانایی خویش در تلاش هستم که این دیدگاه‌ها را تا آن‌جا که می‌توانم به گونه‌ای غیرجانبدار بگشایم و در برابر دید خوانندگان قراردهم. در شماره‌ی پیشین، بدین نکته اشاره‌کردم که به علت عدم دسترسی به شعر «فخرالدین مزارعی»، امکان نقل ابیاتی از آن برایم میسرنیست. در خلال هفته‌ی پیش، به لطف دوستی مهربان، جوابیه‌ی فخرالدین مزارعی به شعر عقاب‌ خانلری در اختیارم قرارگرفت. با آن که من مقاله‌ی این هفته را از پیش آماده‌داشتم اما ترجیح‌دادم که روال آن را به هم بزنم و چند بیت از شعر این شاعر را که زیر عنوان «آشتی» سروده‌است بیاورم. جوابیه‌ای که اینک در اختیار من‌است، از چهل و دو بیت تشکیل‌شده و من از میان آن، شانزده‌بیت را که داغ‌تر از دیگر قسمت‌های آنست در این‌جا می‌آورم.

 

نخست لازم است به این موضوع بپردازم که من وقتی بار دیگر بعد از چهل و چندسال، جوابیه‌ی فخرالدین مزارعی را خواندم، در واقع به کشف تازه‌ای دست‌نیافتم. شاید برای نسلی که آن روزگاران را تجربه نکرده، آوردن قسمت‌هایی از شعر جوابیه‌ی او، بیشتر تفکربرانگیز باشد. البته اگر من بخواهم احساس امروزم را با دریافت آن‌ سال‌ها، کمی مقایسه‌کنم، می‌توانم بگویم که در آن هنگام، ذهن من در نهایت خامی و جوشش جوانی، از دو عنصر متضاد «تقدیس» و یا «تحقیر» لبالب بود. چنان به نظر می‌رسید که وضع و حال میانه‌ای، وجود ندارد. یا آدم‌ها خوبند و قابل تقدیس و یا بدند و قابل تحقیر. شعر مزارعی در آن هنگام، به عنوان بازتاب اندیشه‌ی کسانی که در حاشیه‌ی جامعه ایستاده‌اند و «دشمن» را با همه‌ی نفرت فکری و تاریخی، برانداز می‌کنند، زمینه‌ی تحقیر و تحریم شخصیتی همچون خانلری را فراهم می‌ساخت که مدتی کوتاه، در مقام وزیر فرهنگ، به کار پرداخته‌بود. قطعاً در آن سوی دیگر، در قطب مقابل،  تقدیس و همدلی مرا با شاعری که با خشم بسیار، شخصیتی همچون خانلری را از سوراخ سوزن ارزیابی‌های شتاب‌آمیز و خامانه‌ی خویش عبور داده‌بود، به تماشا می‌آمد. بخش زیادی از شعر مزارعی، خاصه قسمت‌های اول آن، می خواهد این زمینه‌ی ذهنی را در خواننده فراهم سازد که انسان این جهانی، یا عقاب‌است و عقاب‌صفت و یا زاغ است و زاغ‌صفت. از چنین چشم‌اندازی، باید بر همه‌ی پرندگان دیگر و خصلت‌های متفاوت و گوناگون آنان، خط بطلان‌کشید. اگر آنان بخواهند حتی اظهار وجودی هم بکنند، یا باید در صف زاغان بایستند و یا در شمار عقابان. البته چنان قضاوتی برای ذهن‌های ناپخته و ناآشنا با پیچیدگی‌های زندگی اجتماعی، بسیار راحت‌تر و قابل‌هضم‌تر است. چنان نگاهی نه نیاز به سند و استدلال‌دارد و نه حتی تعمق در اعماق تاریخ. می‌توان صف پایان‌ناپذیری از بهشتیان و جهنمیان تشکیل‌داد. توصیف‌های آغازین مزارعی، بسیار ذهنی و آرمان‌گرایانه‌است. آنان که در صف عقابان قرار می‌گیرند، زندگی ابدی، تجلیل و ستایش خلق‌های جهان را با خود دارند و آن‌ها که در صف زاغان، طبعاً چیزی جز نفرت و نفرین، برای خود به ارمغان نمی‌آورند. چنین نگاهی، انسان را نه در طول حرکت و تکامل بلکه در «ذات» ازلی او مورد نظر قرار می‌دهد. از این‌رو یا موجودی شایسته به تصور می‌آید و یا ناشایسته. همین ناشایستگی‌است که انگار در جان زاغانه‌ی پرویز خانلری خانه کرده‌بوده‌است که وی را شایسته‌ی زندگی عقابانه به شمار نیاورده‌است. او هنگامی که به اوج می‌رود، بی‌خبر از آنست که شایسته‌ی بهره‌گیری از آن باده‌ی ناب «شرف» را که شاعر در ذهن خود می‌پروراند ندارد. در این‌جا توجه خوانندگان را به این شانزده‌بیتی که من از میان کل شعر فخرالدین مزارعی انتخاب کرده‌ام، جلب می‌کنم.

 

عـــــالمى دیــــــد هــــــمه زیـــــبایى‏

چــــــون بـــــهشت دل مـــــن رؤیایى‏

بــــاده خــــــوردند و بـــه او نوشاندند

خـــــونش از آتش مــــــى جوشاندند

 

روحش افسوس کــــــــــه آماده نبود

جـــــان او ساغـــــر ایـــــــن باده نبود

کــــــه بــــــه کُـــــــنجى نخزد دنیایى‏

بــــــــه سبویى نـــــــــرود دریـــــایى‏

 

مـــــن نِیَم درخـــــــور این جاه و جلال‏

ایـــــــن جلالت بــــه شما بــــاد حلال‏

ایـــــن‏چنین گــــــفت و ز اوج افــــلاک‏

بــــــال بـُــــگشود سوى عـــالم خاک!

 

دیـــد بـــالا هـمه عمر است و بقاست‏

سوى دیگر همه مرگ است و فناست‏

زاغ اگــــر از غـــم هستى به در است‏

سود آنست کـــه او بـــى خـــبر است‏

 

در دلش وسوسه‌ی بــــــود و نـــــبود

کــــرد از اوج مــــهى مـــــیل فـــــرود

رفــــت وانــــــدر پس آن بــاغ نشست‏

زاغ را دیــــــد و بــــــر زاغ نـــــشست‏

 

یـــــــافت گسترده یـــــکى سفره نغز

شربتش خـــون و خوراکش همه مغز

چــــون ورا شوکت شاهینى کــاست‏

شیــــون از خــــــیل عقابان برخاست‏

 

دشمـــن مــــا هـــمگان شاد ز تست‏

آبـــــروى هـــــمه بـــــر بـــاد ز تست‏

دل مـــــا از تـــــو بــــــه یک‏باره بـرید

بـُـــــرو اى ساخته بــــــــــا زاغ پــلید

 

لازم‌است بازهم باردیگر به این نکته اشاره‌کنم که من از فضای فرهنگی آن‌سال‌ها یعنی نیمه‌ی اول دهه‌ی چهل خورشیدی، در رابطه با این شعر مزارعی و واکنش قبیله‌ی روشنفکران، هیچ سند و مدرکی در دست ندارم و خود نیز، چیزی به یاد نمی‌آورم که در این جا به واکنش‌هایی موافق یا مخالف با شعر او، اشاره‌کنم. البته گمان من آنست که در فضای بگیر و ببند آن سال‌ها، حتی اگر کسی می‌خواست آشکارا، وزیرشدن یک شخصیت فرهنگی و یا هرکس دیگر را در رژیم شاه، نشانه‌ی خودفروشی وی تلقی‌کند، در عمل، بدان می‌مانست که حکم به غیر مردمی بودن حاکمیت وقت می‌داد. البته چنین مخالفت آشکاری در آن روزگاران، نوعی «خودکشی سیاسی و یا اجتماعی»‌ به شمار می‌آمد.

 

از طرف دیگر ما باید در بررسی زندگی و اندیشه‌ی یک فرد، به همه‌ی فراز و فرودهای فکری و انسانی او توجه‌داشته‌باشیم. دکتر خانلری نیز همانند دیگر انسان‌ها، از این افت و خیزهای روحی، امیدها و نومیدی‌ها در جامعه‌ی پر از تضاد و متشنج ما، بیگانه نبوده‌است. او، سال‌ها قبل از سرودن شعر عقاب، یعنی در سال 1313 خورشیدی که بیست و یک‌سال بیشتر نداشته، در شعری به نام «سرگذشت»، آن‌چه را که به توصیف می‌کشد، گلایه از زمانه‌ای است که به شکلی بسیار نابرابر، بر جان او چنگ انداخته‌است. البته می‌توان بخشی از این گلایه‌ها را ناشی از خامی انسانی او دانست که میان «آرزوها» و «واقعیت» زندگی، فاصله‌ای بسیار می‌بیند. دیدن چنان فاصله‌هایی در جامعه‌ای مانند ایران، از بارزترین جلوه‌های زندگی اجتماعی انسان‌هاست. انسان جوان که هنوز زمینه‌ی چندانی برای مقایسه‌ی پدیده‌ها در برابر خود ندارد، با کمترین ناهمواری رفتاری از پیرامونیان و نیز فضای حاکم سیاسی و یا اجتماعی ناسالم، از هر وسیله‌ای که در اختیار دارد، برای بیان احساس‌های درونی خویش، کمک می‌طلبد و گلایه‌ی خویش را در قالب کلام می‌ریزد. گمان من بر این اندیشه بیشتر است که او حتی وقتی به مقام وزارت فرهنگ وقت رسید، در حد توانایی و نفوذ خویش، تلاش‌کرد تا گامی بنیادین، در جهت از میان بردن همان نابرابری‌ها و نادانی‌هایی که او خود در روزگار جوانی از دست آن‌ها فریاد سرداده‌بود، بردارد.

 

در چــــــنگ زمانه تا گرفتارم

بــا جانِ غــــمین و بادلِ زارم

از یاد و دریغ و حسرت و امید

پـرسوز و پریش‌خاطری دارم

 

از طالع خـویش، گاه خشنودم

وزهستی خـویش، گاه بیزارم

نـــی آگهم از قــــــرین اقبالم

نـــــی‌دانم اگــــر اسیر اِدبارم

 

اندر خم و پیچ کوچه‌ی هستی

چون خفته‌ی رهروست رفتارم

«ماه در مرداب»

 

ادامه دارد

پرویز خانلری، بیدار دوران(4)


بدون تردید، دکتر پرویز ناتل خانلری یکی از شخصیت‌های مؤثر فرهنگی و فکری در جامعه‌ی ما بوده‌است و خواهدبود. نقش زنده‌ی او از سال‌های 1320 تا 1357 خورشیدی که بر سرکار و فعالیت شغلی و ادبی خود بود، نه بردوستان او پوشیده‌ مانده‌است و نه بردشمنانش. حتی آنان که او را دشمن می‌‌دارند، تأثیر عمیق او را انکار نتوانندکرد. اما آنان، این تأثیر را در حوزه‌ی «ویرانی» و «انحراف» جامعه، محاسبه می‌کنند. اما نفوذ فکری خانلری، تنها با سکوت و یا مرگ او، پایان نمی‌گیرد. اینان می‌مانند زیرا فکر و فرهنگ می‌ماند. تا زمانی که انسان اندیشمند که بخشی از آن، تعلق به این زبان و آب و خاک و فرهنگ دارد، زنده‌باشد، این اندیشه‌ها و میراث‌های فرهنگی و ادبی، مانند همان پشتوانه‌های ارزی است که یک کشور در خزانه‌ی خویش‌دارد. اگر غبارهای زمان و تعصب‌های تاریک، از روی این خزانه‌ی فرهنگی و اندیشمندانگی ایران، به عنوان بخشی از جهان و نه متفاوت از آن، برداشته‌شود، قطعاً هریک از ما در پس پشت و پیش روی خویش، افق های صاف‌تر و زلال‌تری را خواهیم‌دید.

 

دکتر خانلری، بیست سال بعد از سرودن شعرعقاب، به عنوان وزیر فرهنگ در کابینه‌ی اسدالله علم، مشغول به کار می‌شود. در جامعه‌ای که فقط بیشتر نکته‌ها و پدیده‌ها، از چشم‌انداز مناسبات ظاهرآرایانه ارزیابی می‌گردد، این مقام وی، بر بسیاری از آنان که او را پژوهشگری آزاده و اهل ادب و تفکر می‌دانستند، گران آمد. خاصه آن که او در دوران جوانی، «جرمی» مرتکب‌شده‌بود به نام شعر «عقاب» و در آن نشان داده‌بود که هرگز با «زاغان» مُردارخوار درنخواهدآمیخت. حال‌آن‌که انتخاب یا انتصاب او در مقام وزارت فرهنگ اسدلله عَلَم، ظاهراً پشت‌پا زدن به آن مانیفست فکری را به نمایش می‌گذاشت که وی در بیست و نُه‌سالگی در شعر خویش اعلام داشته‌بود. و بدین‌گونه بود که به اعتقاد مخالفان، او با این پذیرش مقام وزارت، به همه‌ی آن بلندپروازی‌های رفتاری، پشت پا زده‌بود. چنین بود که فردی به نام دکتر فخرالدین مزارعی (1309-1365)، بعد از مقام وزارت خانلری، شعری سرود که بر وزن مثنوی عقاب وی بود و آن را چنان تنظیم کرده‌بود که ادامه‌ی طبیعی آن شعر به شمارآید. چنان که می‌دانیم، عقاب شعر خانلری، آن پرنده‌ی مغرور و بلندانشین، با قاطعیت و باور، تن به همدلی و همنشینی با زاغان نمی‌دهد و دوباره به آسمان پرواز می‌کند تا نقطه‌ای باشد و دیگر هیچ نباشد. اما پس از مدتی گشت و گذار در گستره‌ی آبی آسمان که طعمه‌ای به چنگش نمی‌افتد، گرسنگی و محرومیت به وی فشار می‌آورد و سرانجام، ناچار می‌گردد که باردیگر به سراغ همان زاغ مُردارخوار رود و به دعوت پیشین وی لبیک بگوید. متأسفانه در این لحظات، به شعر فخرالدین مزارعی دسترسی ندارم تا دست‌کم بتوانم ابیاتی از آن را نقل‌کنم. من در آن سال‌های میانی دهه‌ی چهل خورشیدی، در پی آن نبودم که بدانم خود دکتر خانلری نسبت به آن شعر چه واکنشی نشان داده‌است. اما می‌توانم تصورکنم که لبخندی بر لب آورده و خامان را به خامی آنان بخشیده‌است.

 

پرویز خانلری این درک را داشت که اگر شخصی، در فضای فکری و فرهنگی جامعه مطرح‌باشد، قطعاً باید پیه خرده‌گیری‌ها و شلاق‌خوردن‌های کلامی را بر تن خویش بمالد. مهم آن نیست که زیبنده‌ی چنان «مجازات»‌ی هست یا نیست. البته باید متأسف‌بود که در همان هنگام، تا آن جا که من به یادمی‌آورم و یا با مطبوعات آن روزگار، سر و کار داشته‌ام، هیچ‌کس سربرنداشت که در پاسخ تصویرپردازی‌های فخرالدین مزارعی چیزی بنویسد و یا از دیدگاهی گشاده‌دستانه‌نر، افق زندگی را برای خوانندگان و خاصه جوانان آن روزگار بازکند که :«این نکته، همه‌ی زندگی و شخصیت فردی مانند خانلری نیست. می‌شود بر او خرده‌گرفت اما نمی‌شود او را ندیده‌گرفت!» به اعتقاد من، ما در بررسی‌هایی از این‌دست، باید به کلیّت و پیچیدگی شخصیت انسان‌ها توجه داشته‌باشیم. خانلری نیز انسانی بوده‌است که از نظر فکر و احساس، در تلاطم‌های زندگی فردی و اجتماعی خویش، افت‌ و خیزهای فکری نیز داشته‌است. اما داشتن چنان اُفت و خیزهایی، هرگز نمی‌تواند عنوان «وطن‌فروشی» یا «خودباختگی» سیاسی به خود بگیرد. اگر ما با ادعاهای نه چندان منطقی و به عنوان آموزگاران شلاق به دست اخلاق در همه‌جا ظاهرشویم و هرکس را که گامی برخلاف موازین ذهنی ما و یا موازین جاری در بخش‌هایی از جامعه برداشته‌باشد، با نگاهی تحقیرآمیز و کوبنده، مورد تهاجم قراردهیم، دیگر نه از «تاک»، نشانی می‌ماند و نه از «تاک‌نشان». انبوهی از شاعران دیرین ما، برای گذران زندگی خویش و صد البته مجهز به علم کلام و داشتن ذوق آفرینش شعر، در دربار شاهان زندگی کرده‌اند و تنها عده‌ی انگشت‌شماری از آنان به کارهای دفتری و یا چیزهایی شبیه آن مشغول بوده‌اند. حتی آنان نیز در همان حال، از مدح و ستایش امیران و وزیران وقت، شانه خالی نکرده‌اند. شماری نیز مانند عطار و یا فردوسی، نه وابسته‌ی امیر و شاهی بوده‌اند و نه می‌خواسته‌اند وابسته‌باشند.

 

این شاعران درباری که همیشه جزو کاروان امیر و وزیر، همچون خبرنگاران امروز- چه وابستگان حکومتی و چه آزاد- سفرهای تفریحی و یا جنگی شاه و یا حاکم وقت را همراهی می‌کرده‌اند و در این همراهی‌ها، بسیاری از اوقات، چنان راه اغراق و مبالغه را می‌پیموده‌اند که شاید گاه خود آنان در خلوت خویش، ازکاری که می‌کرده‌اند، چندان خشنود نبوده‌اند. زیرا طبیعت سالم انسان و تمایل درونی و عمیق او، نه به سوی اُفت و پلشتی بلکه به سوی اوج و زلالی و درخشش‌است. شاید در بدترین حالت‌های بهانه‌گیرانه در این سوی زمان، بتوان فردوسی را به باد ملامت‌گرفت که یک عمر بی‌هیچ کمکی از شاهی، امیری و یا وزیری، ارث پدر خورد و خشت بر خشت فرهنگ ایران نهاد اما سرانجام، خواست که کتاب خود را به نام محمود غزنوی کند که از دستبرد زمانه مصون بماند. شاید بسیاری بپرسند که آیا اگر ابوالقاسم فردوسی، حتی همیبن کار کوچک را هم نکرده‌بود، بدان معنی بود که شاهنامه‌ی وی، از گزند باد و باران زمانه، محفوظ نمی‌ماند؟ من نمی‌خواهم به پرسش‌هایی که بر اساس فرض و گمان درست می‌شود، پاسخ بدهم. اما می‌خواهم بر این نکته پافشاری‌کنم که چنین نگاه‌هایی کوچک و حتی کوچک‌کننده، در هیچ‌کجای تاریخ عقل و عاقبت اندیشانه‌ی انسانی نمی‌گنجد. فردوسی اگر حتی پادشاهی را هم مدح کرده‌بود، به دلیل آن که ما نمی‌دانستیم او در چه شرایطی زندگی می‌کرده، ذره‌ای از احترام ما به شخصیت و کار او کاسته نمی‌شده‌است. نگاهی بیندازیم به زندگی مسعود سعد سلمان که بیش از هرشاعری در تاریخ گذشته‌ی ایران، مزه‌ی تحقیر، زندان، شکنجه و دربدری را کشیده‌است. شاید بسیاری گمان کنند که این شاعر «همیشه‌دربند»، یکی از انقلابی‌های دو آتشه‌ی عصر خویش بوده و هیچ‌گاه، سر تعظیم در برابر امیر و وزیری فرود نیاورده‌است. می‌دانم که کمتر کسی چنین گمانی را به ذهن خود راه می‌دهد. مگر آنان که دیوان او را نخوانده‌باشند و تنها قصائدی را مطالعه کرده‌باشند که مستقیماً ناله‌های او را از سیاه‌چال‌های «حصار»، «سو»، «نای» و «دهک» به گوش فرزندان تاریخ رسانده‌‌باشد. وگرنه وقتی انسان شعر او را می‌خواند، درمی‌یابد که این شاعر زبان آور، اگر خود در جای ابراهیم غزنوی نشسته‌بود، نه تنها شاعران مخالف خود که همه‌ی شاعران دیگر را نیز به زندان و تبعید درمی‌افکند تا از شر رقابت‌های یکایک آنان خلاص‌شود. شاعری با آن‌همه درد در جان و روح خویش، بازهم دست از ستایش‌های توخالی نه تنها برنداشته بلکه حتی ممدوحان خود را تشویق به آن می‌کند که خون مخالفان خود را برزمین جاری سازند. تو گویی، جان او از رگ و پی و استخوان درست شده‌بوده و جان آن دیگران از علف‌های هرز بیابان! اما پس از گذشت حدود هزارسال از زمان مسعود سعد سلمان، وقتی که انسان، زمانه‌ی او، شخصیت وی و مناسبات اجتماعی آن دوران را در می‌یابد، او را به چیزی «متهم»‌نمی‌کند. بگذریم که حتی میراث ادبی و فرهنگی او اگر از صافی اخلاق و دیدگاه‌های انسان‌دوستانه بگذرد، چیز چندانی باقی نمی‌ماند. اما گذشته از این‌ها، کلام او همچنان خشت‌هایی اگر چه نه چندان نوازشگر، در بستر تاریخ کلام و ادب این سرزمین باقی خواهدماند.

ادامه دارد

 

پرویز خانلری، بیدار دوران(3)


صحبت از دکتر پرویز ناتل خانلری‌است. مردی که در جامعه‌ی ادبی و فرهنگی ایران و به گمانم حتی در بافت سیاسی آن، به شکل ستمگرانه‌ای، در معرض قضاوت‌های نادرست قرارگرفت. من براین باورم که لازم نیست ما از این یا آن چهره‌ی برجسته، باتوجه به ستمی که بر این و آن رفته، به عنوان «شهید بی‌عدالتی فکر و قضاوت» یادکنیم. آن‌چه برآنان رفته، رفته‌است. اما اگر ما بیدارشویم و حتی به گونه‌ای دور از احساسات، نسبت به او و این نوع تفکر بیمارگونه، شیوه‌ای سالم، کاونده و عاقبت‌اندیشانه پیش‌گیریم، توانسته‌ایم راه را برای فردایی هموارسازیم که دیگر افرادی از این دست، در آتش داوری‌های کژ و مژ ما نسوزند.

 

 وقتی کسی در نگاه یک جامعه و یا در چشم‌انداز گروهی از افراد آن، مورد کین یا خشم و «بدنمایی»‌ قرارگیرد، دیگر همه، تبدیل به قاضی دادگاه می‌شوند. البته دادگاهی که کارش نه رسیدگی به «جرم» و یا نه بررسی «کرده‌‌ها» بلکه بررسی آن ذهنیاتی‌است که به شکلی بیمارگونه، ذهن داوران و قاضیان «خودآموخته» را، پیشاپیش، به سنگواره‌ای غیر قابل شناخت، تبدیل کرده‌است. یکی از «جرم»‌های بزرگ پرویز خانلری، آن بود که شعر عقاب را سروده‌بود. شعری ساده، شعری پرتصویر، قابل فهم و صدالبته، روشنگر مرز مُردارگرایان آدمی‌خوار و آدمیزادگان همدل، منزّه ‌و شفاف. شاید اگر او به مقام وزارت فرهنگ کابیه‌ی اسدالله عَلَم نرسیده‌بود، نه شعر عقابش جلوه‌ای از این دست می‌یافت و نه حتی کسی برآن می‌شد تا آن را، سند «خودفروشی سیاسی و وجدانی» کسی سازد که هنوز هیچکس در این ماجرا، نتوانسته‌است نخست ادعای برادری‌اش را ثابت‌کند تا بعد، از دادگاه ذهنی مردم، ادعای ارث داشته‌باشد. باری، من نیز از همان جوانان بودم که اندکی بعد از مقام وزارت فرهنگ کوتاه مدت او، شعر عقابش را خوانده‌بودم. اما وقتی در یکی از هفته‌نامه‌های جنجالی دهه‌ی چهل خورشیدی که جایی برای تشخیص «باطل‌اندیشی» و «حقیقت‌جویی» نبود، من به شعر فخرالدین مزارعی یا گلچین گیلانی برخوردم که گفته می‌شد در واقع علیه خانلری و به عنوان مکمل شعر عقاب وی، آن‌هم در جهت نفی شخصیت او، سروده‌است، هنوز هم ذهنیت خام و آشفته‌ی من در آن بازار مکاره، بیش از پیش آشفته‌شد.

 

این را بگویم که پرویز خانلری، شعر عقاب را در سال 1321 خورشیدی یعنی در سن بیست و نُه سالگی سروده‌‌ بوده و آن را به دوست خود صادق هدایت تقدیم کرده‌بوده‌است. در آن شعر، به این ویژگی چشمگیر و کاملاً برجسته‌ی بلندپروازانه و گریزنده از آلودگی عقاب، اشاره شده‌بود. در آن شعر، عقاب در ذهن خواننده، پرنده‌ای به تصور می‌آید مغرور اما نه متکبر، بلندپرواز اما نه غیر زمینی بلکه موجودی توصیف می‌شود که شخصیتش بازتاب آگاهی، استقلال و عزت نفس اوست. این پرنده در سال‌های بالای عمر، ناگهان به اندیشه‌ی پیری و مرگ می‌افتد  و این‌که دیر یا زود، این عارضه، گریبان او را نیز خواهدگرفت. عقاب، خود می‌داند که موجوداتی از این دست، باوجود آن که فلک را زیر نگین خویش دارند، از عمری چندان طولانی برخوردار نیستند. در عوض، این زاغان مردارخوارند که با وجود آن که بر درختی آشیانه دارند و گرایشی بیمارگونه به خوردن مردار و غذاهای پلشت و بدمزه از خود نشان می‌دهند، از عمر بسیار طولانی برخوردارند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که پدر آن عقاب از پدر خود شنیده‌بوده که در تمام عمر خویش، با آن که مرتب در پی شکار زاغی بوده‌است اما هرگز موفق به گرفتن آن نشده و سرانجام، در آرزوی دست‌یافتن بدان، زندگی را بدرود گفته‌است. برای عقاب، این تفاوت زندگی، این اختلاف کیفیت و سپس این تفاوت عمر میان او و زاغ، یکی کوتاه و آن دیگری بسیار طولانی، تبدیل به پرسشی شده‌بوده که جانش را سخت به خود مشغول داشته‌است. سرانجام تصمیم می‌گیرد از اوج فلک به زیرآید و علت این طول عمر زاغ را از خود او بپرسد. وقتی که عقاب، خود را به زاغ می رساند، در آغاز، زاغ دچار وحشت می‌شود اما عقاب به او اطمینان می‌دهد که به جان درامان‌است و تنها پرسشی مهم، وی را واداشته تا برای لحظه‌ای، مصاحبت وی را برگزیند.

 

زاغ به ظاهر خوشحال می‌شود اما بازهم احتیاط غریزی خویش را از کف نمی‌دهد و مقداری از عقاب فاصله می‌گیرد. و سپس آمادگی خویش برای پاسخ‌دادن به پرسش‌های او اعلام می‌دارد. عقاب می‌پرسد علت این عمر طولانی زاغ ها در چیست؟ زاغ در جواب می‌گوید که او از پدرش که بیش از سیصد سال در روی زمین عمر کرده‌بوده، شنیده‌است که در آن بالا‌های کره‌ی خاک و در اوج افلاک، مواد سمی خطرناکی‌است که برای بدن، زیان‌آور است. آنان که در آن بالا پرواز می‌کنند، خود را در معرض چنین سمی قرار می‌دهند. از این‌رو، توصیه‌ی بزرگ خاندان آنان، آن بوده که فرزندانش در سطح زمین پروازکنند و از سفره‌ی رنگینی که بر گستره‌ی خاک‌ قراردارد، بهره ببرند. زاغ می‌افزاید که آری، این تنها راز بقای ماست. آن‌گاه او، برای نشان دادن آن سفره‌ی رنگین، عقاب را به گودالی راهنمایی می‌کند که بوی ناخوشایند آن، هوش از سر هر موجود زنده‌ای می‌برد. در حالی که خود زاغ، بی‌هیچ احساس ناخوشایندی، به خوردن آن «غذاهای رنگارنگ» مشغول می‌گردد. هنگامی که عقاب، این منظره را می‌بیند، چنان حال دگرگون و بیخودانه‌ای می‌یابد که به زاغ اعلام می‌دارد که چنان سفره‌ای، ارزانی هموباد! آن‌گاه با حالتی سرشار از اشمزاء و تنگ‌دلی، از گستره‌ی خاک اوج می‌گیرد تا جایی که آرام آرام، ازنظرها ناپدید می‌ شود. اصل این مثنوی، هشتاد و یک بیت‌است. در این‌جا، من تلاش کرده‌ام بیت‌های بنیادی و گویای آن را به اختصار در هیجده بیت بیاورم.

 

گشت غـــــمناک، دل و جـــــــان عقاب

چـــــــو از او دورشد ایـــــــــــام شباب

خـــــــــواست تـــــا چاره‌ی نـــاچارکُنَد

دارویــــــــی‌جـــــــویـــــد و در کــارکُنَد

 

آشیان داشت در آن دامــــــــــنِ دشت

زاغکــــــــــی زشت و بداندام و پلشت

سال‌هـــــــا زیسته افــــــــزون زشمار

شکم آکـــــنده ز گــــــــــــند و مُــــردار

 

بــــــر سر شاخ ورا دیـــــــــــــد عـقاب

زآسمان سوی زمــــــین شد به شتاب

زار و افـــــــــــسرده چنین گفت عقاب

کـــــــه مرا عـــــمر حـــــبابیست برآب

 

مـــــن و این شهپر و این شوکت و جاه

عـــــــــمرم از چیست بــدین حد کوتاه

زاغ گــــــــفت ارتــــــــو در این تدبیری

عــــــهدکن تــــــــا سخنم بـــــــپذیری

 

زآسمـــــــان هـــــــیچ نیـــــــایید فرود

آخــــــــر از این هــــمه پرواز چه‌سود؟

مــــــا از آن، سال بسی یـــــــافته‌ایم

کــــــــز بلندی، رخ بـــــرتافـــــــته‌ایم

 

زاغ را مــــــــیل‌کنــــــــد دل به نشیب

عـــــــمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگــــــــر ایـــــــن خاصیت مُردارست

عـــــــــمر مُردارخــــــوران بسیارست

 

خــــــانه‌ای در پس بــــــــــاغی دارم

ونـــــدر آن گـــــــوشه، سراغی دارم

خــــــوان گسترده‌ی الــــوانی هست

خـــــوردنـــــــی‌های فـراوانی هست

 

آن‌چــــــه زان زاغ چــــــنین داد سراغ

گــــندزاری بـــــود انـــــــــدر پس باغ

دلش از نـــفرت و بـــیزاری، ریــــــش

گیج شد،بست دمی دیـــده‌ی خویش

 

شهـــــــیر شاه هــــــوا اوج گــــرفت

زاغ را دیــــــده بـــــر او مانده شگفت

سوی بـــــــالا و بــــــالاتـــــــــــرشد

راست بــــــا مهر فـــــلک همسرشد

از کتاب «ماه در مُرداب»

ادامه‌دارد