صحبت از دکتر پرویز ناتل خانلری‌است. مردی که در جامعه‌ی ادبی و فرهنگی ایران و به گمانم حتی در بافت سیاسی آن، به شکل ستمگرانه‌ای، در معرض قضاوت‌های نادرست قرارگرفت. من براین باورم که لازم نیست ما از این یا آن چهره‌ی برجسته، باتوجه به ستمی که بر این و آن رفته، به عنوان «شهید بی‌عدالتی فکر و قضاوت» یادکنیم. آن‌چه برآنان رفته، رفته‌است. اما اگر ما بیدارشویم و حتی به گونه‌ای دور از احساسات، نسبت به او و این نوع تفکر بیمارگونه، شیوه‌ای سالم، کاونده و عاقبت‌اندیشانه پیش‌گیریم، توانسته‌ایم راه را برای فردایی هموارسازیم که دیگر افرادی از این دست، در آتش داوری‌های کژ و مژ ما نسوزند.

 

 وقتی کسی در نگاه یک جامعه و یا در چشم‌انداز گروهی از افراد آن، مورد کین یا خشم و «بدنمایی»‌ قرارگیرد، دیگر همه، تبدیل به قاضی دادگاه می‌شوند. البته دادگاهی که کارش نه رسیدگی به «جرم» و یا نه بررسی «کرده‌‌ها» بلکه بررسی آن ذهنیاتی‌است که به شکلی بیمارگونه، ذهن داوران و قاضیان «خودآموخته» را، پیشاپیش، به سنگواره‌ای غیر قابل شناخت، تبدیل کرده‌است. یکی از «جرم»‌های بزرگ پرویز خانلری، آن بود که شعر عقاب را سروده‌بود. شعری ساده، شعری پرتصویر، قابل فهم و صدالبته، روشنگر مرز مُردارگرایان آدمی‌خوار و آدمیزادگان همدل، منزّه ‌و شفاف. شاید اگر او به مقام وزارت فرهنگ کابیه‌ی اسدالله عَلَم نرسیده‌بود، نه شعر عقابش جلوه‌ای از این دست می‌یافت و نه حتی کسی برآن می‌شد تا آن را، سند «خودفروشی سیاسی و وجدانی» کسی سازد که هنوز هیچکس در این ماجرا، نتوانسته‌است نخست ادعای برادری‌اش را ثابت‌کند تا بعد، از دادگاه ذهنی مردم، ادعای ارث داشته‌باشد. باری، من نیز از همان جوانان بودم که اندکی بعد از مقام وزارت فرهنگ کوتاه مدت او، شعر عقابش را خوانده‌بودم. اما وقتی در یکی از هفته‌نامه‌های جنجالی دهه‌ی چهل خورشیدی که جایی برای تشخیص «باطل‌اندیشی» و «حقیقت‌جویی» نبود، من به شعر فخرالدین مزارعی یا گلچین گیلانی برخوردم که گفته می‌شد در واقع علیه خانلری و به عنوان مکمل شعر عقاب وی، آن‌هم در جهت نفی شخصیت او، سروده‌است، هنوز هم ذهنیت خام و آشفته‌ی من در آن بازار مکاره، بیش از پیش آشفته‌شد.

 

این را بگویم که پرویز خانلری، شعر عقاب را در سال 1321 خورشیدی یعنی در سن بیست و نُه سالگی سروده‌‌ بوده و آن را به دوست خود صادق هدایت تقدیم کرده‌بوده‌است. در آن شعر، به این ویژگی چشمگیر و کاملاً برجسته‌ی بلندپروازانه و گریزنده از آلودگی عقاب، اشاره شده‌بود. در آن شعر، عقاب در ذهن خواننده، پرنده‌ای به تصور می‌آید مغرور اما نه متکبر، بلندپرواز اما نه غیر زمینی بلکه موجودی توصیف می‌شود که شخصیتش بازتاب آگاهی، استقلال و عزت نفس اوست. این پرنده در سال‌های بالای عمر، ناگهان به اندیشه‌ی پیری و مرگ می‌افتد  و این‌که دیر یا زود، این عارضه، گریبان او را نیز خواهدگرفت. عقاب، خود می‌داند که موجوداتی از این دست، باوجود آن که فلک را زیر نگین خویش دارند، از عمری چندان طولانی برخوردار نیستند. در عوض، این زاغان مردارخوارند که با وجود آن که بر درختی آشیانه دارند و گرایشی بیمارگونه به خوردن مردار و غذاهای پلشت و بدمزه از خود نشان می‌دهند، از عمر بسیار طولانی برخوردارند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که پدر آن عقاب از پدر خود شنیده‌بوده که در تمام عمر خویش، با آن که مرتب در پی شکار زاغی بوده‌است اما هرگز موفق به گرفتن آن نشده و سرانجام، در آرزوی دست‌یافتن بدان، زندگی را بدرود گفته‌است. برای عقاب، این تفاوت زندگی، این اختلاف کیفیت و سپس این تفاوت عمر میان او و زاغ، یکی کوتاه و آن دیگری بسیار طولانی، تبدیل به پرسشی شده‌بوده که جانش را سخت به خود مشغول داشته‌است. سرانجام تصمیم می‌گیرد از اوج فلک به زیرآید و علت این طول عمر زاغ را از خود او بپرسد. وقتی که عقاب، خود را به زاغ می رساند، در آغاز، زاغ دچار وحشت می‌شود اما عقاب به او اطمینان می‌دهد که به جان درامان‌است و تنها پرسشی مهم، وی را واداشته تا برای لحظه‌ای، مصاحبت وی را برگزیند.

 

زاغ به ظاهر خوشحال می‌شود اما بازهم احتیاط غریزی خویش را از کف نمی‌دهد و مقداری از عقاب فاصله می‌گیرد. و سپس آمادگی خویش برای پاسخ‌دادن به پرسش‌های او اعلام می‌دارد. عقاب می‌پرسد علت این عمر طولانی زاغ ها در چیست؟ زاغ در جواب می‌گوید که او از پدرش که بیش از سیصد سال در روی زمین عمر کرده‌بوده، شنیده‌است که در آن بالا‌های کره‌ی خاک و در اوج افلاک، مواد سمی خطرناکی‌است که برای بدن، زیان‌آور است. آنان که در آن بالا پرواز می‌کنند، خود را در معرض چنین سمی قرار می‌دهند. از این‌رو، توصیه‌ی بزرگ خاندان آنان، آن بوده که فرزندانش در سطح زمین پروازکنند و از سفره‌ی رنگینی که بر گستره‌ی خاک‌ قراردارد، بهره ببرند. زاغ می‌افزاید که آری، این تنها راز بقای ماست. آن‌گاه او، برای نشان دادن آن سفره‌ی رنگین، عقاب را به گودالی راهنمایی می‌کند که بوی ناخوشایند آن، هوش از سر هر موجود زنده‌ای می‌برد. در حالی که خود زاغ، بی‌هیچ احساس ناخوشایندی، به خوردن آن «غذاهای رنگارنگ» مشغول می‌گردد. هنگامی که عقاب، این منظره را می‌بیند، چنان حال دگرگون و بیخودانه‌ای می‌یابد که به زاغ اعلام می‌دارد که چنان سفره‌ای، ارزانی هموباد! آن‌گاه با حالتی سرشار از اشمزاء و تنگ‌دلی، از گستره‌ی خاک اوج می‌گیرد تا جایی که آرام آرام، ازنظرها ناپدید می‌ شود. اصل این مثنوی، هشتاد و یک بیت‌است. در این‌جا، من تلاش کرده‌ام بیت‌های بنیادی و گویای آن را به اختصار در هیجده بیت بیاورم.

 

گشت غـــــمناک، دل و جـــــــان عقاب

چـــــــو از او دورشد ایـــــــــــام شباب

خـــــــــواست تـــــا چاره‌ی نـــاچارکُنَد

دارویــــــــی‌جـــــــویـــــد و در کــارکُنَد

 

آشیان داشت در آن دامــــــــــنِ دشت

زاغکــــــــــی زشت و بداندام و پلشت

سال‌هـــــــا زیسته افــــــــزون زشمار

شکم آکـــــنده ز گــــــــــــند و مُــــردار

 

بــــــر سر شاخ ورا دیـــــــــــــد عـقاب

زآسمان سوی زمــــــین شد به شتاب

زار و افـــــــــــسرده چنین گفت عقاب

کـــــــه مرا عـــــمر حـــــبابیست برآب

 

مـــــن و این شهپر و این شوکت و جاه

عـــــــــمرم از چیست بــدین حد کوتاه

زاغ گــــــــفت ارتــــــــو در این تدبیری

عــــــهدکن تــــــــا سخنم بـــــــپذیری

 

زآسمـــــــان هـــــــیچ نیـــــــایید فرود

آخــــــــر از این هــــمه پرواز چه‌سود؟

مــــــا از آن، سال بسی یـــــــافته‌ایم

کــــــــز بلندی، رخ بـــــرتافـــــــته‌ایم

 

زاغ را مــــــــیل‌کنــــــــد دل به نشیب

عـــــــمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگــــــــر ایـــــــن خاصیت مُردارست

عـــــــــمر مُردارخــــــوران بسیارست

 

خــــــانه‌ای در پس بــــــــــاغی دارم

ونـــــدر آن گـــــــوشه، سراغی دارم

خــــــوان گسترده‌ی الــــوانی هست

خـــــوردنـــــــی‌های فـراوانی هست

 

آن‌چــــــه زان زاغ چــــــنین داد سراغ

گــــندزاری بـــــود انـــــــــدر پس باغ

دلش از نـــفرت و بـــیزاری، ریــــــش

گیج شد،بست دمی دیـــده‌ی خویش

 

شهـــــــیر شاه هــــــوا اوج گــــرفت

زاغ را دیــــــده بـــــر او مانده شگفت

سوی بـــــــالا و بــــــالاتـــــــــــرشد

راست بــــــا مهر فـــــلک همسرشد

از کتاب «ماه در مُرداب»

ادامه‌دارد