عطار در میزبانی سیمرغ (بخش شانزدهم)


نگاه آقای «هرمان اِنو» به داستان «شیخ‌صنعان» اگر چه نگاهی از سر حُرمت است اما این نکته، مانع از آن نیست که او از کمبودهای ساختاری، تضاد اندیشه و نوسان آن در محیطی آمیخته با منطق عرفانی، بری‌باشد. چنان به نظر می‌رسد که فاصله‌ی او با مریدانش، هرلحظه در حال افزایش‌است. آنان چنان از برخورد شیخ به ستوه آمده‌اند که دیگر پشم در کلاهش هم نمی‌بینند. اما شیخ نیز در این لحظات، به مرحله‌ای رسیده‌است که آرزو می‌‌کند ای کاش کلاهش از هرگونه پشم احترام کهنسال و دیرین خالی باشد تا او بتواند دور از هرگونه نگاه کاونده و برحذردارنده، سر در کار عشق دختر ترسا داشته‌باشد.

 

درست در گیر و دار کلام گرم آقای «اِنو» که به بررسی تضاد رفتاری شیخ با شاگردانش اختصاص‌داشت، کسی کوبه بر در زد. ما همه، چنان گوش بودیم که شنیدن چنان کوبه‌ای، یک‌باره رشته‌ی فکر ما را برید که ناگاه به خودآییم که در کجاهستیم و چرا هستیم. در غیر آن‌صورت، هریک از ما بر اساس تصورات فردی خویش، می‌توانستیم در جایی که شیخ صنعان به تصویرکشیده می‌شد، حضور داشته‌باشیم و او را در کشمکش عقل و احساس با شاگردانش از یک‌سو و جاذبه‌ی دختر ترسا از دیگر سو، تصور و تماشا‌کنیم. کسی که کوبه بر در می‌زد، پدر دوستم بود که ما میهمان آنان بودیم. او مردی بود تحصیل‌کرده و بازنشسته‌ی بانک کشاورزی. وی اهل مطالعه‌بود و برای نشست‌ها و گفتگوهایی از این دست، هم احترام قائل بود و هم علاقه‌داشت که با وجود بالابودن سن، نصیبی ببرد. وقتی که دوستم در را برروی پدر گشود، او با لحنی بسیار متواضعانه و دوستانه پرسید که آیا مانعی ندارد که وی نیز از این محفل فیض ببرد؟ آقای «اِنو» به طور طبیعی، نه تنها مخالفتی نداشت بلکه بسیار خوشحال هم می‌شد که بر جمع شنوندگانش افزوده‌شود.

 

البته ما بازهم طبق معمول، تکرارکردیم که اگر آقای «انو» احساس خستگی می‌کند، می‌توانیم مدتی استراحت‌کنیم و دوباره صحبت‌های او ‌را از سرگیریم. او نه تنها خسته‌نبود بلکه به نظر می‌رسید که سرشار از نیروی  بسیارست. او در همان جا نیز اعلام داشت که اگر گفتگوی ما، تا دو سه ساعت دیگر به درازا بکشد، او شب را در هتلی در نیشابور اقامت‌خواهدکرد. دوست ما که میزبان بود، طبق همان تعارف‌های همیشگی، به وی یادآورشد که اگر ایشان تمایل داشته‌باشند، شب را در همان جا بخوابند. آقای «اِنو» تشکر کرد و گفت:«حتی این آمدن امروز من به خانه‌ی شما، برایم کاملاً غیرعادی بوده‌است. در فرهنگ ما این‌گونه مزاحمت‌ها و یا هر چه که نامش را بگذاریم، نه معمول است و نه چندان پذیرفتنی. بدین‌جهت از همین مقدار زحمت‌دادن سپاسگزاری می‌کنم.» پدر دوستم در این میان، وارد گفتگوشد و گفت:«آن‌چه را که پسر من گفت و شما را دعوت به ماندن‌کرد، از سهم و حق خویش مطرح‌کرد. من نیز به عنوان پدر خانواده، صمیمانه خوشحال خواهم شد که امشب را با ما به سربَرید. ما به اندازه‌ی کافی اتاق داریم و مشکلی از نظر خواب نیست.» «اِنو» یک‌بار دیگر از او هم تشکرکرد و از جمع خواست اگر اجازه‌دهند، صحبت‌های خود را پی‌بگیرد. ما بار دیگر، گوش‌هایمان را به حرف‌های او تیزکردیم.

 

«مدتی بدین منوال‌ می‌گذرد. نه دختر را بدو اعتنایی است و نه او دل آن دارد که از خیر این آتش سوزنده بگذرد. حتی در همین‌ مرحله، می‌توان نوعی بی‌حرمتی را به ساحَت شیخ صنعان شاهدبود. بدین معنی که اگر کسی به کسی دل‌ببندد، چه این دل‌بستن عارفانه باشد و چه عاشقانه، جای آنست که او به صاحبِ دل یا صاحبانِ دل، پیغامی برساند و خواسته‌ی خویش را در میان بگذارد. موضوع پذیرفتن و یا ردکردن خواسته، نکته‌ی بعدی است. حتی در داستان‌ها عامیانه چه در ادبیات ایرا‌ن و چه در ادبیات غرب، همیشه حتی فقیرترین شخص در یک سرزمین، وقتی خواسته‌ای دارد که مربوط به مقام سلطنت و یا دیگر شخصیت‌های برجسته‌ی اجتماعی، اقتصادی و مذهبی‌است، به خواسته‌اش گوش می‌کنند. اما طبعاً تضمینی در قبول و یا رد آن نیست. در حالی که فریدالدین عطار، شیخ صنعان را چند روزی برآستان خانه‌ی دختر ترسا نگه می‌دارد بی‌آن که از سوی او پیغامی داده‌شود و یا از سوی دختر حرکتی دال بر بی‌اعتنایی و بی‌احترامی نسبت به او سر بزند. باری با همه‌ی این موردها، روال داستان آن‌گونه پیش می‌رود که سرانجام، این خبر به گوش دختر می‌رسد که مردی از سرزمینی دور، به آن دیارآمده و دل به وی بسته‌است.

 

طبیعی‌است که همه انتظار دارند تا او از خود واکنشی نشان بدهد. دختر نیز چنان که ناشی از فرهنگ اوست، بی‌آن‌که برخورد انسانی خویش را در پرده‌ای از «ناز» و «ادا» پنهان‌سازد، مستقیم به سراغ شیخ‌ می‌رود و از او می‌پرسد که چرا خاک‌نشین آستانه‌ی خانه‌ی او گشته‌است؟ زمانی که شیخ‌صنعان دلبستگی عمیق خود را به او ابرازمی‌دارد، دختر، به وی با بیانی آمیخته با پرسش و ملامت، هشدار می‌دهد که آیا زاهدی از این‌دست، چگونه می‌تواند به خود بقبولاند که خاک‌نشین کوی ترسایان‌شود. این پرسش، در واقع دریچه‌ای را به گستره‌ی مانع‌ها و دیوارهای فکری و فرهنگی دو طرف می‌گشاید. زیرا دشواری کار، تنها در آن نیست که دو فرهنگ با پیش‌داوری‌ها و عملکردهای متفاوت در برابر هم قرار می‌گیرند بلکه گذشته از آن، مردی با سن و سال او که می‌تواند در نقش پدر بزرگ دختر ترسا  ظاهرشود، چگونه خود را بدان‌شکل، «خواب‌نمای عشق» احساس می‌کند. آن‌هم خواب‌نمایی که دور از هرگونه شناخت، یک‌باره، می‌خواهد وارد دنیای درونی کسی‌شود که حتی در فرهنگ مغرب‌زمین، ورود به آن، حتی برای مردان هم‌فرهنگ او، زمینه‌چینی‌های منطق‌پسندی را طلب می‌کند. آیا این‌گونه دل‌بستن‌ها، جز دیوانگی، تعبیری می‌تواندداشت؟ اما شیخ در پاسخ به او، با وضع و حالی سرشار از خواهش، ظاهر می‌شود و دلبستگی عاشقانه و بی‌قید و شرط خویش را نسبت به او، ابرازمی‌دارد. شیخ از دختر ترسا می‌خواهد که بیش از آن، «غرور» و فاصله در کار وی رواندارد. همین شیوه‌ی بیان، بازتاب فاصله‌ی عمیقی‌است که میان دو فرهنگ با سنت‌های کاملاً متفاوت جاری‌است.

 

شیخ‌صنعان بی‌آن که به عوامل و یا مانع‌های واقعی در دنیای درون دختر ترسا توجه داشته‌باشد، از چشم‌انداز زاهدانه و عارفانه‌ی خویش، این نکته را مطرح ‌می‌کند که اگر مانعی هم درکار باشد، از نوع مانع‌های دروغین‌است. او به گمان خویش، عدم پذیرش دختر را به غرور تعبیر می‌کند که آن نیز، تنها می‌تواندناشی از بیماری رفتار و اخلاق باشد. برای شیخ، به دلیل همان تفاوت‌های فرهنگی، حتی این نکته مطرح نیست که در هر موردی، اگرچه عشق، یک توافق و خواست دوسویه، ابتدایی‌ترین اصل است. از همین‌رو، وقتی او تمایل شدید خود را نسبت به دختر ترسا ابرازمی‌دارد، انگار همه‌چیز حل شده‌است. آن‌چه مهم‌است خواست «مردانه»‌ی اوست که تعیین‌کننده‌ترین عامل‌است و نه خواست «زنانه»‌ی دختر که از نگاه او، هیچ اعتباری ندارد. بدان معنی که اگر دختر، او را نپسندد، انگار گرفتار بیماری غرور شده‌است و نمی‌خواهد از آن فراز دروغین، پا به زمین‌بگذارد. در این ابعاد، داستان شیخ‌صنعان، آینه‌ا‌ی ‌است شفاف از تداوم فرهنگ رفتاری ما، چه قبل از آن و چه در زمان حال. البته دشواری بزرگی که شیخ‌صنعان در آن به قفل و زنجیر کشیده شده، آنست که از یک‌سو باید دل دختری را به دست‌آرد که نه سر در سودای معیارهای وی دارد و نه درکی از خواهش‌ها و التماس‌های زاهدانه و عارفانه‌ی او. از سوی دیگر او می بایست با هوادارانی مقابله‌کند که تمایل درونی شیخ را نسبت به آن دخترجوان، فریبی از سوی «دیوان» و «دَدان» اخلاق و شرف می‌دانند. در حالی که شیخ، در اوج مستی و دیوانگی شور و احساس، حتی باکی‌ندارد که فریب آن دیوان و دَدان را به فال نیک بگیرد.»

 

عشق من چون سرسری نیست ای نگار

یـــــا سرم از تــــن بـــــبُر یــــــا سر درآر

جـــــــان فشانم بـــرتو گـــر فرمان دهی

گـــر تو خواهی بــــازم از لب جــــان‌دهی

 

آن دگـــــر گفتش کــــــه دیــــوَت راه زد

تــــــــیر خذلان بــــــر دلت نـــــــاگاه زد

گــــــفت دیوی کــــو ره ما مــــــــی‌زنـد

گــــــو بـــــزن الحق کـــــه زیبا مــی‌زند

ادامه‌دارد

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش پانزدهم)


بررسی‌های «هرمان اِنو» هنوز هم در پیرامون معمایی‌بودن آزمون کج و کوله‌ای می‌چرخد که شیخ‌صنعان می‌بایست از میان آتش آن، با اسب تقوا و تعهد بگذرد و در عین حال، آب از آب تکان نخورد. آن‌هم با معیارهایی که نه می‌تواند عارفانه باشد و نه متشرعانه.

 

«شیخ صنعان» به طور منطقی، کنترل کار و رفتار خویش را ازدست داده‌است. او همچون ستاره‌ای خُرد است که در دایره‌ی جاذبه‌ی خورشیدی دختری ظاهراً ترسامذهب قرارگرفته‌است. این دخترنه نگاهش به مذهب و دین، نگاهی شیخانه‌است و نه در حوزه‌ی تقوی و عبادت، شباهت‌هایی به حوزه‌ی باورها و دریافت‌های شیخ دارد. اما با توجه به توصیف‌های که عطار از رفتار شیخ‌صنعان می‌دهد، به نظر می‌رسد که وی، مدار چرخشی دیرین خود را به کلی ازدست داده‌است. مریدانی که تا دیروز بی اجازه‌ی مراد خویش، دست به سیاه و سفید نمی‌زدند، اینک استاد خود را چنان از دست رفته احساس می‌کنند که برای نجات شخصیت و اعتبار معنوی وی، از هیچ‌گونه تلاشی دریغ‌نمی‌ورزند. اما چنان به نظر می‌رسد که انگار دم گرم آنان، در نَفَس سر استاد، هیچ تأثیری ندارد. آن‌ها به خوبی دریافته‌اند که استادشان چنان دل و دیده از کف داده‌است که باکی ندارد اگر شاگردان و هواداران دیرین، به خود اجازه‌دهند تا مشفقانه، ملامتش‌کنند و پرسش‌هایی کاونده و بازجویانه در برابرش بگذارند. اما حرف آخر این‌است:

 

عاشق آشفته فرمان کــی بَرَد

درد درمان سوز درمان کی بَرَد

 

هرچند در این گفتگوهای ملامت‌بار که در دایره‌ی دین، اخلاق و ایمان قراردارد، یکی از شاگردان استاد، پرسشی را مطرح می‌کند که جای تأمل بیشتری دارد. او می خواهد از دهان استاد خویش اعتراف بگیرد که وی از آن‌چه اندیشیده و در رفتار خود به نمایش گذاشته پشیمان‌است. کسی که هنوز درآغاز راه‌است و این گونه مریدان خویش را به خشم و ملامت واداشته، اگر توانی برای مقاومت نداشته‌باشد، همان بهتر که از راه نیمه‌رفته بازگردد و خیال پیرامونیان را راحت‌گرداند. اما در این لحظه، جواب شیخ، هنوز هم سوز بیشتری در دل یاران او ایجاد می‌کند. او از این نکته پشیمان نیست که چرا چشم به افق دیگری دوخته‌است. از آن رو پشیمان و متأسف است که چرا زودترها از این، به درد عشق گرفتارنشده‌است.

 

آن دگر گفتش پشیمانیت نیست؟

یک نفس درد مسلمانیت نیست؟

 

وشیخ صنعان، دور از هرگونه «تقیّه» در جواب او می‌گوید:

 

گفت کس نَبوَد پشیمان بیش ازین

تا چـــــرا عاشق نبودم پیش ازین

 

در این میان، باز شاگردی دیگر، دوست دارد این اندیشه را در ذهن استاد خود بگنجاند که بهتر است هم اکنون عزم خانه‌ی کعبه‌کنیم و از این طریق، نقطه‌ی پایانی بر این ماجرای ترساننده و لرزاننده بگذاریم. اما شیخ،  با صراحت، آب پاکی روی دست شاگرد خویش می‌ریزد و در برابر کعبه، گزینه‌ی دیگری را مطرح می‌سازد که «صومعه» باشد. جالب‌تر آن‌که او این نکته را پیش می‌کشد که وی در کعبه باید هوشیارباشد اما در «صومعه» نیازی به این هوشیاری ندارد و می‌تواند سر از پا بازنشناسد. این نوع نگاه، در عمل، زیر پای شاگردان شیخ را بیش از بیش خالی می‌کند. آن‌چه را که شیخ در این حالت برزبان می‌آورد، نوعی تعرض به تشرع و ظاهرگرایی است. او وقتی مقوله‌ی هوشیاری را مطرح می‌سازد، در واقع بدین نکته نظر دارد که این هوشیاری، در بردارنده‌ی نوعی ترس و اجتناب‌است. انسان در آن حالت باید به منافع بسیاری از مراکز قدرت بیندیشد و سخن را از سر مصلحت برزبان آرد. در حالی که وقتی صومعه مطرح‌است، شخص در آن‌جا می‌تواند همان باشد که هست نه آن‌که باید باشد.

 

گفت اگر کعبه نباشد دیر هست

هــوشیار کعبه‌ام، در دیر مست

 

حتی زمانی که یارانش او را از جهنم می ترسانند، او آتش آه خویش را سوزنده‌تر از آتش جهنم می‌داند و هنگامی که به او وعده‌ی بهشت می‌دهند، وی دیدار و حضور آن یار بهشتی‌ روی را، اگر نه برتر از بهشت، بلکه بهشتی دیگر می‌داند. باری، یاران شیخ، تمام تمهیدات و تهدیدات ممکن و ناممکن را علیه او به‌کار می‌برند اما او در آن‌چه که اراده کرده‌، استوار ایستاده‌است. دیگر، زمانی فرامی‌رسد که حتی کاری از دست آنان ساخته‌نیست. اگر استدلال بود، کرده‌اند، اگر تهدید او از آتش جهنم‌بود، آن را نیز کاملاً در برابر چشمش قرارداده‌اند. اگر تشویق وی به بهشت بود، آن را نیز برایش مجسم‌ساخته‌اند. شیخ نه ترسی از جهنم دارد و نه دلی به بهشت. نه شوق کعبه درسر دارد و نه حتی افتخار مسلمانی در دل. او از همه‌ی تعلقات فکری و عاطفی و اخلاقی بریده‌‌است تا بتواند خود را با سبکباری به سرای معشوق برساند. او در راستای اندیشه‌ها و خواست‌هایی که جانش را به ولوله انداخته‌است، خود را به خانه‌ی معشوق می‌رساند و بر در خانه‌ی وی، خاک‌نشین‌می‌شود. درست در همان جایگاهی که سگان نگهبان خانه‌ی دختر، خاک‌نشین آستانه‌ی کوی او هستند. واقعیت آنست که دادن چنین تصویری از یک مرد بزرگ، عارف که در جایگاه پرحرمتی ایستاده‌است، تصویر تحقیرآمیزی‌است. راستی چرا باید برای رسیدن به آرزوها، تحقیرشد؟ درست‌است که فریدالدین عطار تلاش داشته‌است تا به این داستان، چنان رنگ و بوی عارفانه ببخشد که هر عملی در هر مرحله‌ای، کاملاً پذیرفتنی و منطقی به جلوه درآید. اما وقتی ما از این سوی زمان، به تحولات روحی شیخ صنعان می‌نگریم، این اندیشه در جانمان شکل می‌گیرد که نه در حوزه‌ی عرفان، چنین برخوردهایی پذیرفتنی و خواستنی‌است و نه حتی در حوزه‌ی زندگی عادی و روزمره. نگاهی به زندگی شیخ ابوسعید ابوالخیر و همه‌ی فراز و فرودهای زندگی‌اش، این اندیشه را تأیید می‌کند که «هدف» هیچ‌گاه توجیه‌کننده‌ی «وسیله»‌نیست. باید رابطه‌ای زایا و متناسب، میان هدف و وسیله وجود داشته‌باشد. رفتار ابوسعید ابوالخیر در همه‌ی مراحل زندگی‌اش، از این‌گونه تحقیر پذیری‌ها چه در شکل عرفانی آن و چه در شکل معمولی و روزمره‌اش، فاصله‌ها دارد. کدام قانون انسانی و منطقی، این نکته را اصل قرارداده‌است که باید برای رشدکردن، برای رسیدن به آرزوها، لزوماً تحقیر و توهین را، جزو جدایی‌ناپذیر آن دانست؟ چه برای رسیدن به معشوق زمینی که انسانی‌است از گوشت و پوست و استخوان و چه برای رسیدن به پایه‌های بلند عرفانی که در عمل به معنی عمق‌یافتن دانش و شناخت و رشد خصلت‌های ارجمند آدمی‌است. من صحبتی از مبارزات سیاسی و یا یا حتی اهداف سیاسی نمی‌کنم چون آن در مقوله‌، رقابت و رو در رویی دو یا چند نیروی گوناگون سیاسی با یکدیگر مطرح‌است که همه می‌خواهند عرصه‌ی موجود را در اختیار خویش‌بگیرند. اما برای رسیدن به اوج رشد و شکوفایی فکری، عرفانی و حتی عاطفی، هیچ‌کس نگفته‌است که باید تحقیر و لگدمال‌شد تا روزی از سر ترحم، چیزی را بر انسان ببخشند. در مقولاتی از این دست، ترحم حتی بر تحقیر نیز سیلی می‌زند.   

ادامه‌دارد

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش چهاردَهُم)


در بخش گذشته، «هرمان اِنو» روی این نکته تکیه‌داشت که انگیزه‌ی سفر شیخ «صنعان» به رُم، در هاله‌ای از ابهام قراردارد. عطار در منطق‌الطیر خویش، شاید آگاهانه از بازکردن محتوای خواب های اضطراب‌انگیز شیخ، خودداری کرده‌است. و گرنه او می‌توانست به جای سفر به سرزمین «کُفر» و دیار «ترسامذهبان» که اولی تعبیر متشرعان‌است و دومی تعبیر شیخ‌صنعان، راهی خانه‌ی کعبه‌‌گردد تا آرامش خویش را در آن‌جا بازیابد. شیخ‌صنعان نه تنها چنان نمی‌کند بلکه حتی وقتی وارد رُم می‌‌شود، نگاهش به در و بام خانه‌های مردم‌است تاشاید «کسی» را از خاندان وسوسه و زیبایی، در دایره‌ی نگاه خویش قراردهد.

 

توصیف زیبایی آن دختر ترسا مذهب  که ویرانگر دل و دین افرادی از تبار شیخ صنعان هستند، توصیف حال درونی فردی‌است که با عمری محرومیت در حوزه‌ی زیبایی‌های جسمی و حتی در حوزه‌ی نیاز به حنس مخالف، ناگهان پا در سراپرده‌ای نهاده‌است که در ذهن او، داستان عشق و جنون را شکل و شمایلی دیگر می‌بخشد. این احتمال را دور نمی‌دانم که ممکن‌است شماری از دوست‌داران عرفان و ارادتمندان شیخ‌عطار، زبان به ملامت من بگشایند و تجزیه و تحلیل مرا در دایره‌ی موضوعاتی که تاکنون کمتر از آن‌ها صحبت به عمل آمده، جسورانه و گاه توهین آمیز، تلقّی‌کنند. اما اگر آنان نگاهی به این نوشته از آغازآن تاکنون بیندازند، درمی‌یابند که هدف من از بررسی داستان شیخ صنعان، از چشم‌اندازی است که تن به نگاه‌های سنتی نمی‌ساید بلکه تلاش‌دارد، با نگاهی دیگر، دور از هرگونه فاصله‌گرفتن از اصول جاری و حاکم بر نوع بررسی آثار ادبی و عرفانی، آن‌ها را به تجزیه و تحلیل بکشاند. در این زمینه می‌توان‌گفت که شیخ‌صنعان در همان لحظات نخستین که آن دختر زیبا روی جوان را بر بلندای قصر و یا خانه‌ی باشکوهش می‌بیند، هرآن چه را که برزبان می‌آورد، توصیف زیبایی مهاجم و پُروسوسه‌ی اوست به گستره‌ی دلی که بُرج و بارویی چندان محکم برای دفاع از خویش ندارد.

 

هرکه دل در زلف آن دلدار بست

از خــــــیال زلف او زُنّار بــــست

هــرکه جان بر لعل آن دلـبر نهاد

پــــای در ره نـــانهاده سرنــــهاد

 

شاید اشاره به این نکته ضرورت داشته‌باشد که برخورد سراینده‌ی منطق‌الطیر با دختر ترسا و برخود تسلیم‌گرایانه‌ی شیخ صنعان نسبت به آن رومی تبار، در عمل، نوعی ریختن آب تطهیر بر سر شیخ ‌است. زیرا او نخست از دیگران می‌گوید که به عنوان انسان، هرکه باشند و هرگونه بیندیشند، در برابر زیبایی وسوسه‌گرانه‌ی او، مقاومت خویش را در هر بُرج و باروی مکتب و مسلکی نشسته‌باشند، ازدست می‌دهند. او نخست، همه را به دم تیغ می‌فرستد و سپس وقتی شیخ را نیز در همین دایره به نمایش می‌گذارد، دیگر کسی نه متعجب می‌شود و نه انگشت ملامت به سوی وی حوالت می‌دهد. ترکیب «هرکه دل در زُلف آن دلداربست»، می‌تواند هم بر احوال استادان شیخ تعمیم داده‌شود و هم بر شاگردانش. زیبایی شکارگر و به چالش‌طلبانه‌ی آن دختر روحانی صفت، چنان‌است که جادوی زلفش، همه‌ی مشتاقان وصل وی را خواسته یا ناخواسته، «زُنّاربند» می‌سازد. عطار در این تعمیم‌دادن‌های خویش، حتی تا آن‌جا قدم به پیش می‌گذارد که ‌از وسوسه‌های آتش‌فشانی زلف، گام به حوزه‌ی «لب» می‌گذارد و بهره‌گیری هر شیفته‌‌ای را از لبان او تا آن‌جا سوزنده می‌شمارد که شخص تجربه‌کننده، برای بهره‌گیری بیشتر از «وصل» او، حتی حاضر‌است سر در قربانگاه معشوق‌نهد.

 

ترسیم ادامه‌ی ماجرا در لحظاتی که دختر ترسا، روبنده از صورت خویش برمی‌گیرد تا آتش در دل مشتاقان و تشنگان تن و بدن بیندازد، ترسیمی است که با موجی از آتشفشان حس و تپندگی در پیوند است.  توصیف عطار از لحظاتی که دختر در معرض دید شیخ صنعان و شاگردان کنجکاو او قرارمی‌گیرد، انگار ترسیم دختری‌است که به نوعی «استریپ‌تیز» بر لب بام خانه‌ی خویش مشغول‌است. چنین برخوردی با او، چنین تأثیر پذیری تسلیم‌طلبانه و بسیار ابتدایی شیخ و شاگردانش در برابر جاذبه‌های زنانه‌ی او، قبل از آن که فکر و رفتار را به آزمون بکشاند، مقاومت در برابر جنس مخالف را به چالش می‌طلبد. کمی اندیشه در دو بیت زیرین، بیشتر این نوع نگاه را در ذهن خواننده و یا شخص تحلیل‌گر به نمایش می‌گذارد.

 

دختر تـــــرسا چو بُرقع بر گرفت

بـــندبـند شیخ آتش درگـــــرفت

عشق دختـــر کرد غارت جان او

کفر ریخت از زلف بـــــر ایمان او

 

شیخ ایمان داد و تـرسایی خرید

عافیت بــفروخت رسوایی خرید

 

توصیف عطار در این بخش، این نکته را نیز باز می‌نماید که اسلام برابر است با ایمان و عافیت. درحالی که ترسایی یا همان مسیحیت برابر است با رسوایی و سقوط. چنان نگاهی در منطق‌الطیر و از سوی عارفی چون عطار به این پدیده، انسان آزاداندیش را چندان خوشحال نمی‌کند. اگر این سنایی غزنوی‌بود که فقط دلش برای مسلمانان می‌تپید و دیگراندیشان برای او، به چیزی نمی‌ارزیدند، بیشتر قابل هضم‌بود. اما عطار که نه تنها عارف‌است بلکه از هرگونه لعن و نفرین علیه مردمان غیرمسلمان بری‌است، این‌گونه برخوردها بر او نمی‌برازد. وقتی به مولوی می‌نگریم که درزمان سرایش این داستان، هنوز به شکوفایی فکری نرسیده‌بود، می‌بینیم که در سال‌های بعد، هرگز نگاهی از این‌گونه تنگ‌نظرانه نسبت به باورهای متفاوت مذهبی و یا غیر مذهبی نداشته‌است. عطار از همان اغاز منطق‌الطیر، میان باورهای خویش و باورهای دیگران، دیوار بلندی می‌کشد. البته تنها به این نیز بسنده نمی‌کند بلکه آن‌باورها را معادل کفر و رسوایی می‌داند. حتی تا آن‌جا پیش می‌رود که باورهای مذهبی دختر ترسا را چنان در جان او عجین می‌داند که گویی زلف او، جز رنگ و بوی کفر، چیز دیگری از خود به نمایش نمی‌گذارد. و همین رنگ و بوی کفر است که همچون آتشی به جان شیخ می‌افتد و هستی او را به باد فنا می‌دهد. در این ماجرا، عطار، در دام تضادی از دریافت‌های متفاوت واژگانی نیز گرفتار است. از یک‌سو، دین را از تبار عقل می‌داند و عشق را از تبار دل. اما از سوی دیگر، عشق را عنصری می‌داند که نقش آن، چیزی جزمقابله با دل نیست.

 

عشق بـــرجـــــــان و دل او چیر شد

تا ز دل بــــیزار و از جـــــان سیر شد

گفت چون دین رفت چه جای دلست

عشق ترسازاده کاری مشکل است

ادامه دارد

عطار در میزبانی سیمرغ (بخش سیزدَهُم)

 

با کمی دقت در بخش دوازدهم، در می‌یابیم که نگاه آقای «هِرمان اِنو» به شخصیت شیخ «صنعان» و به تَبَع آن به آفریننده‌ی آن «شیخ‌عطار»، نگاهی تلخ و سرد است. البته باید توجه داشت که داشتن چنین‌نگاهی به بخش‌هایی از یک اثر ادبی و یا رفتار و گفتار شخصیت اصلی آن اثر، به معنی نفی کلی آن نویسنده و یا شاعر نیست. اسنباط من این‌است که آقای «هرمان اِنو» آن‌چه را که در مورد شیخ‌صنعان می‌گفت، از سر صدق و باور بود. او دوست‌داشت که عطار در این داستان، سرنوشت را به گونه‌ای دیگر برای «شیخ‌صنعان» رقم‌می‌زد. اما از طرف دیگر، او به این نکته واقف‌است که هراثری را باید در بافت زمانه‌ای که به وجود آمده، بررسی‌کرد.

 

آقای «هرمان اِنو» چنان در سرازیری تند صحبت‌کردن افتاده‌بود که انگار نه علاقه‌داشت کسی سخنانش را قطع‌کند و نه زمان با چنان سرعت بیرحمانه‌ای بر همه‌ی ما بگذرد. منزل دوستم، نقطه‌ی آرام و امنی بود و او بی‌هیچ اضطرابی از شتاب، می‌توانست اندیشه‌هایش را در اختیار ما قراردهد که یکسره بر آن‌چه که می‌گفت، هم گوش‌بودیم و هم احترام. آقای «اِنو» سخنانش را بدین‌گونه ادامه‌داد:«واقعیت آنست که شیخ «صنعان» وقتی با خواب‌های مکرر، خود را اسیر تلاطم روحی فشارنده اما مبهمی می‌بیند، یگانه راه رهایی خویش را  از آن اضطراب و تکرار در آن می‌یابد که بار سفر بربندد و راهی سرزمینی گردد که گویی اشارت خواب‌های او بدان‌سو بوده است. واقعیت آنست که شیخ‌عطار از آن آشفته‌خواب‌های شیخ صنعان در آن شب‌های رازبار، هیچ نمی‌گوید. اگر ما نیز پس از گذشت هشتصد سال از زمانی که عطار قلم برگرفته و داستان مورد نظر را آفریده‌است، خود را از تونل تعبیرها و دریافت‌هایی خاص عبور می‌دهیم که کمی به واقعیت نزدیک‌است، از آن‌روست که شیخ ما در خواب خویش، عنصرهایی را با واقعیت جغرافیایی و زمانی در انطباق و ارتباط می‌دیده و از همین‌رو، وقتی راهی مغرب‌زمین می‌گردد، خود می‌داند که چرا می‌رود و به کجا می‌رود.

 

اگر ما در این بررسی، برآن‌باشیم که محملی برای رهایی شیخ از آن خواب‌های آشفته و مکرر بیابیم، در آن‌صورت، این پرسش مطرح می‌گردد که او چرا راهی خانه‌ی کعبه نشده‌است تا هم به «خدا»‌ی خویش پناه برد و هم آتش وسوسه‌های خواب‌های دوشین را که می‌توانست حتی رنگ و بوی اهریمنی نیز پیداکند، بدان‌صورت خاموش‌سازد. شیخ صنعان حتی می‌توانست به دیگر نقاط مشرق‌زمین راهی‌گردد و در همدلی و مشاوره با افرادی که اگر نه استاد او که همطراز او بودند، خود را از چنان مخمصه‌هایی برهاند. اما او آگاهانه دست به انتخاب می‌زند. انتخاب مغرب‌زمین. تردید نیست که همراهی یاران و شاگردانش، قبل از آن که یارخاطر باشد، بارخاطر بوده‌است. آنان پیش از آن که به توفان‌های غبارین درون او توجه داشته‌باشند، به نوع رابطه‌ی خویش با وی توجه دارند و مطمئناً نمی‌خواهند استاد خود را به سادگی از دست بدهند و یا آن مناسبات تثبیت‌شده‌ی دیرین‌را، یکباره دیگرگون ببینند. اما وقتی که شیخ، وارد مغرب‌زمین می‌شود که در این داستان، شهر رُم، نماد آنست، ناگهان نگاه کنجکاو و تشنه‌ی او، قبل از هرچیز به دختری می‌افتد.

 

از قضا دیــــدند عــــالی منظری

بـــــر سر منظر نشسته دختری

دختــــری ترسا و روحانی صفت

در ره روح الله‌اش صــــد معرفت

 

شیخ‌عطار انگار در نخستین گام‌های کشف و زلزله، کشف آهن‌ربایی مقاومت‌شکن و زلزله‌انگیز، از نگاه فردی شیخ سخن نمی‌گوید. نگاه شیخ از درون صدها نگاه شاگردان جوان و عطش‌زده‌ی او عبور می‌کند و در دل وی جا می‌گیرد. اما شاگردان شیخ، حتی اگر تشنه‌ترین تشنگان عشق تاریخ بوده‌باشند، فقط انبوهیانی بیش نیستند. نه هویت‌دارند و نه شخصیتی که بتوان آنان را مخاطب قرارداد. این شیخ صنعان است که نگاه کاوشگر خویش را به بام و در خلق می‌دوزد تا گوهری از زیبایی‌هایی را که از دوران جوانسالی در ذهن خویش، پنهان‌داشته، بازیابد. گوهری که ابهام و ناشناختگی آن، التهاب‌های درونی وی را دو صدچندان می‌کند. اما حتی وقتی که شخصیتی مانند او، چشم بر دختری می‌دوزد که لرزه بر چهار رکن هستی می‌افکند، آن دختر می‌بایست پیشاپیش، دارنده‌ی خصائلی‌باشد که دهان سطحی‌ترین متشرعان دهان‌بین را ببندد. فردی مانند او نمی‌تواند چشم بر دختری بدوزد که هم متعلق به یک خانواده‌ی ثروتمند باشد و هم زیبا و وسوسه‌گر و هم در دنیای خویش، هیچ دین و ایمانی نداشته‌باشد. عطار قبل از آن‌که بخواهد ماجرا را بازکند، در همان نخستین لحظات، در اندیشه‌ی راه‌بندان عواقب چنان نگاه‌کردن‌هایی‌است. عواقبی که بازشدن دهان پاره‌ای مخالفان متشرع و سطحی‌نگر، می‌تواند خلقی را به آشوب بکشاند.

 

این چگونه تصادف مبارکی‌است که شیخ ما در حالی‌که در خیابان‌های رُم، حیران و سرگردان، در حال بررسی در و دیوارخانه‌های مردم است، بر بلندای یک «عالی‌منظر»، دختری را می‌بیند که پیشاپیش، این اطمینان خاطر را یافته‌است که هم ترسا مذهب‌است، هم گرایش‌های مذهبی دارد و هم در راه شناخت خداوند، گام‌های بزرگی برداشته‌است. او می‌توانست دختری‌باشد که ترسا مذهبی را به طور اسمی از پدر و مادر خویش به ارث برده‌باشد. این‌گونه دین‌داشتن، تضمین آن خصلت‌های روحانی‌صفتانه نیست. چنین‌است که «عطار» گذشته از آن‌که از ترسا مذهبی او نام می‌برد، بر ویژگی‌های مذهبی وی نیز تکیه می‌کند. انگار این خداوند بوده‌است که می‌خواسته شیخ صنعان، استاد استادان و راهنمای هزاران هزار جوینده‌ی راه حقیقت و طریقت را به دام دختری بیندازد که شاید یگانه جرمش، ترسا مذهبی او باشد و گرنه هم از شراره‌های خداشناسانه بهره برده‌است و هم در زیر خطوط پنهان چهره‌ی او می‌توان بسیار رازهای ناگفته دید و شنید. دادن چنین تصویری از آن ترسا زاده، در همان نخستین نگاه، نه تنها مقام خداشناسانه و مذهبی وی را ارتقاء می‌دهد بلکه انگار شیخ ما را از تصادف روزگار، وارد میدانی می سازد که جادوی زیبایی او با سطوت خداشناسانه‌اش، به شکلی غریب، دست در دست هم نهاده است.

ادامه‌دارد