عطار در میزبانی سیمرغ (بخش چهاردَهُم)
در بخش گذشته، «هرمان اِنو» روی این نکته تکیهداشت که انگیزهی سفر شیخ «صنعان» به رُم، در هالهای از ابهام قراردارد. عطار در منطقالطیر خویش، شاید آگاهانه از بازکردن محتوای خواب های اضطرابانگیز شیخ، خودداری کردهاست. و گرنه او میتوانست به جای سفر به سرزمین «کُفر» و دیار «ترسامذهبان» که اولی تعبیر متشرعاناست و دومی تعبیر شیخصنعان، راهی خانهی کعبهگردد تا آرامش خویش را در آنجا بازیابد. شیخصنعان نه تنها چنان نمیکند بلکه حتی وقتی وارد رُم میشود، نگاهش به در و بام خانههای مردماست تاشاید «کسی» را از خاندان وسوسه و زیبایی، در دایرهی نگاه خویش قراردهد.
توصیف زیبایی آن دختر ترسا مذهب که ویرانگر دل و دین افرادی از تبار شیخ صنعان هستند، توصیف حال درونی فردیاست که با عمری محرومیت در حوزهی زیباییهای جسمی و حتی در حوزهی نیاز به حنس مخالف، ناگهان پا در سراپردهای نهادهاست که در ذهن او، داستان عشق و جنون را شکل و شمایلی دیگر میبخشد. این احتمال را دور نمیدانم که ممکناست شماری از دوستداران عرفان و ارادتمندان شیخعطار، زبان به ملامت من بگشایند و تجزیه و تحلیل مرا در دایرهی موضوعاتی که تاکنون کمتر از آنها صحبت به عمل آمده، جسورانه و گاه توهین آمیز، تلقّیکنند. اما اگر آنان نگاهی به این نوشته از آغازآن تاکنون بیندازند، درمییابند که هدف من از بررسی داستان شیخ صنعان، از چشماندازی است که تن به نگاههای سنتی نمیساید بلکه تلاشدارد، با نگاهی دیگر، دور از هرگونه فاصلهگرفتن از اصول جاری و حاکم بر نوع بررسی آثار ادبی و عرفانی، آنها را به تجزیه و تحلیل بکشاند. در این زمینه میتوانگفت که شیخصنعان در همان لحظات نخستین که آن دختر زیبا روی جوان را بر بلندای قصر و یا خانهی باشکوهش میبیند، هرآن چه را که برزبان میآورد، توصیف زیبایی مهاجم و پُروسوسهی اوست به گسترهی دلی که بُرج و بارویی چندان محکم برای دفاع از خویش ندارد.
هرکه دل در زلف آن دلدار بست
از خــــــیال زلف او زُنّار بــــست
هــرکه جان بر لعل آن دلـبر نهاد
پــــای در ره نـــانهاده سرنــــهاد
شاید اشاره به این نکته ضرورت داشتهباشد که برخورد سرایندهی منطقالطیر با دختر ترسا و برخود تسلیمگرایانهی شیخ صنعان نسبت به آن رومی تبار، در عمل، نوعی ریختن آب تطهیر بر سر شیخ است. زیرا او نخست از دیگران میگوید که به عنوان انسان، هرکه باشند و هرگونه بیندیشند، در برابر زیبایی وسوسهگرانهی او، مقاومت خویش را در هر بُرج و باروی مکتب و مسلکی نشستهباشند، ازدست میدهند. او نخست، همه را به دم تیغ میفرستد و سپس وقتی شیخ را نیز در همین دایره به نمایش میگذارد، دیگر کسی نه متعجب میشود و نه انگشت ملامت به سوی وی حوالت میدهد. ترکیب «هرکه دل در زُلف آن دلداربست»، میتواند هم بر احوال استادان شیخ تعمیم دادهشود و هم بر شاگردانش. زیبایی شکارگر و به چالشطلبانهی آن دختر روحانی صفت، چناناست که جادوی زلفش، همهی مشتاقان وصل وی را خواسته یا ناخواسته، «زُنّاربند» میسازد. عطار در این تعمیمدادنهای خویش، حتی تا آنجا قدم به پیش میگذارد که از وسوسههای آتشفشانی زلف، گام به حوزهی «لب» میگذارد و بهرهگیری هر شیفتهای را از لبان او تا آنجا سوزنده میشمارد که شخص تجربهکننده، برای بهرهگیری بیشتر از «وصل» او، حتی حاضراست سر در قربانگاه معشوقنهد.
ترسیم ادامهی ماجرا در لحظاتی که دختر ترسا، روبنده از صورت خویش برمیگیرد تا آتش در دل مشتاقان و تشنگان تن و بدن بیندازد، ترسیمی است که با موجی از آتشفشان حس و تپندگی در پیوند است. توصیف عطار از لحظاتی که دختر در معرض دید شیخ صنعان و شاگردان کنجکاو او قرارمیگیرد، انگار ترسیم دختریاست که به نوعی «استریپتیز» بر لب بام خانهی خویش مشغولاست. چنین برخوردی با او، چنین تأثیر پذیری تسلیمطلبانه و بسیار ابتدایی شیخ و شاگردانش در برابر جاذبههای زنانهی او، قبل از آن که فکر و رفتار را به آزمون بکشاند، مقاومت در برابر جنس مخالف را به چالش میطلبد. کمی اندیشه در دو بیت زیرین، بیشتر این نوع نگاه را در ذهن خواننده و یا شخص تحلیلگر به نمایش میگذارد.
دختر تـــــرسا چو بُرقع بر گرفت
بـــندبـند شیخ آتش درگـــــرفت
عشق دختـــر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بـــــر ایمان او
شیخ ایمان داد و تـرسایی خرید
عافیت بــفروخت رسوایی خرید
توصیف عطار در این بخش، این نکته را نیز باز مینماید که اسلام برابر است با ایمان و عافیت. درحالی که ترسایی یا همان مسیحیت برابر است با رسوایی و سقوط. چنان نگاهی در منطقالطیر و از سوی عارفی چون عطار به این پدیده، انسان آزاداندیش را چندان خوشحال نمیکند. اگر این سنایی غزنویبود که فقط دلش برای مسلمانان میتپید و دیگراندیشان برای او، به چیزی نمیارزیدند، بیشتر قابل هضمبود. اما عطار که نه تنها عارفاست بلکه از هرگونه لعن و نفرین علیه مردمان غیرمسلمان بریاست، اینگونه برخوردها بر او نمیبرازد. وقتی به مولوی مینگریم که درزمان سرایش این داستان، هنوز به شکوفایی فکری نرسیدهبود، میبینیم که در سالهای بعد، هرگز نگاهی از اینگونه تنگنظرانه نسبت به باورهای متفاوت مذهبی و یا غیر مذهبی نداشتهاست. عطار از همان اغاز منطقالطیر، میان باورهای خویش و باورهای دیگران، دیوار بلندی میکشد. البته تنها به این نیز بسنده نمیکند بلکه آنباورها را معادل کفر و رسوایی میداند. حتی تا آنجا پیش میرود که باورهای مذهبی دختر ترسا را چنان در جان او عجین میداند که گویی زلف او، جز رنگ و بوی کفر، چیز دیگری از خود به نمایش نمیگذارد. و همین رنگ و بوی کفر است که همچون آتشی به جان شیخ میافتد و هستی او را به باد فنا میدهد. در این ماجرا، عطار، در دام تضادی از دریافتهای متفاوت واژگانی نیز گرفتار است. از یکسو، دین را از تبار عقل میداند و عشق را از تبار دل. اما از سوی دیگر، عشق را عنصری میداند که نقش آن، چیزی جزمقابله با دل نیست.
عشق بـــرجـــــــان و دل او چیر شد
تا ز دل بــــیزار و از جـــــان سیر شد
گفت چون دین رفت چه جای دلست
عشق ترسازاده کاری مشکل است
ادامه دارد