دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (5)


گاه کلام کوتاه نصرآبادی که اشاراتی به زندگی خصوصی افراد دارد، می‌تواند بیانگر یک سینه سخن‌باشد. در بیان شرح حال شخصی به نام «میرزاصالح»، در سه خط و نیم، بزرگ‌ترین فرازهای زندگی او را برکاغذ رسم کرده‌است. نخست آن‌که این شخص، نَسَب به سادات بروجرد می‌برد. ما یا دستِ کم من، از سادات بروجرد، چیزی نمی‌دانم یا نمی‌دانیم. اما در همه‌ی شهرهای ایران، چنین ساداتی وجود داشته‌اند. این‌که نویسنده از سادات بروجرد نام می‌برد نه برای متمایز ساختن او از جهت برکشیدن یا فروکشیدن‌باشد. بلکه تنها از آن جهت که در دوران مورد نظر، چنین تمایزی، کاملاً رایج بوده‌است. قطعاً در ذهن مردم، تفاوت‌هایی میان سادات این شهر یا آن منطقه وجود داشته‌است. توصیف بعدی نصرآبادی، به ویژگی‌های فردی شاعر برمی‌گردد. این شاعر، «آدمی‌روش»، «درکمال آرامی و پاکیزگی باطن»‌بوده‌است. گذشته از این‌ها، فرد زیرکی هم بوده‌است:«نهایت فِطنت دارد». پس از این مرحله، نویسنده وارد مراحل اجتماعی زندگی او می‌شود. نخستین شغل قابل ذکر او، «وزارت بروجرد» بوده‌است. اما خیلی زود از شغل خویش، «عزل» شده‌است. در چنان روزگاری که وزارت و حتی امارت با اشاره‌ی انگشتی فراهم می‌گردد و با اشاره‌ی نگاهی از میان می‌رود، چه جای شگفتی است که زندگی اجتماعی وی یعنی ماجرای عزل و نصب، از دیگران مستثنی‌باشد.

 

طبیعی است که باید پس از این سقوط از مقام وزارت، در جایی، زخم دل را تسکین‌ می‌داده‌است. شاید بهترین محل، «خانه‌ی خدا» باشد که هم به «خانه‌ی آخرت» چراغ خواهد داد و هم وجود نا آرام و پریشان انسان را به یک آرامش نسبی خواهدرساند. به همین جهت، «روانه‌ی سفر مکه‌ی معظمه» می‌شود. سفر به خانه‌ی خدا، نه تنها در وی گشایش روحی ایجاد می‌کند بلکه موجب گشایش «مادی و اجتماعی» نیز می‌شود. ناگهان «حسین‌پاشا» که او را کشف می‌کند، وی را در «بصره» نزد خود نگاه می‌دارد. سپس همراه همین شخص به «هند» می رود و در برگشت، همچنان نزد خود او می‌ماند و یا به عبارتی، نگاه داشته می‌شود.  زمانی که نصرآبادی، مشغول نوشتن شرح حال وی بوده، او در خدمت همان پادشاه، به کار مشغول بوده‌است. در پایان، طاهر نصرآبادی از شغل وی نام می‌برد که نامش «پانصدی منصب»‌است. من برای چنین منصبی، توضیحی پیدانکردم اما اگر بتوان به گمان متوسل‌شد، شاید شغلی بوده که پانصد شغل و مأمور دیگر، زیر نظر او کار می‌کرده و شاید هم در ارتباط با بخشی بوده که شاه می‌توانسته‌است به رعایای وفادار و یا مأموران قابل اعتماد، مبلغی به عنوان پانصد سکه هدیه‌بدهد. البته هرکسی می‌تواند به حدس و گمانی متوسل‌شود اما آن‌چه اهمیت دارد آنست که او تا زمان نوشتن کتاب مورد نظر، در آن شغل باقی بوده‌است. نصرآبادی از وی، چهار بیت شعر آورده که ما به یک بیت از وی قناعت می‌کنیم:

 

بــــا تعلّق کی توانَد عــارف از دنیا گذشت

کشتی اَر آبی خورَد، نتواند از دریا گذشت      ص160

 

در شرح حال «میرزا عبد مناف»، پس از آن که به همان توصیف‌های کوتاه که انسان خوبی‌است و مردم او را بسیار دوست می‌داشته‌اند، به این مورد اشاره می‌کند که نویسنده‌ی تذکره، در طول زندگی خویش، به دیدار آن شخص موفق‌نشده‌است. او علت عدم توفیق خویش را برای دیدار، نه در دوری راه، کمی وقت و یا علت‌های دیگر بلکه در «ناقابلی» خویش می‌داند که از این خویش نیز در قالب واژه‌ی «فقیر» نام می‌برد.(ص162)

 

نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «آقا محمدباقر»، نخست به اصالت او به عنوان یکی از «نجبای قُم» اشاره می‌کند. سپس این نکته را توضیح می‌دهد که شاهد این فرد نجیب در اصالت نجابتش آنست که «غلام زادگی امام حسن عسکری» را پذیرفته‌است. پذیرش این غلام‌زادگی، موجب شده‌است که نه تنها جزو نُجبا درآید بلکه از جمیع دیگر نُجبا نیز برتر باشد. این شخص، مدتی در محضر یکی از دانشمندان زمان، مشغول تحصیل بوده. اما چون مقام و مسؤلیتی که برای شهر قم به وی واگذارشده، سنگین و وقت‌گیر بوده، ترک آن مجلس کرده‌است. (ص 164)

 

در شرح حال فردی دیگر به نام «آقا مَلِک مُعرِف»، او را «مرد صاحب‌کمال» و «حرّافی» توصیف می‌کند. این شخص، زمانی وزیر «فرهادبیک» بوده. سپس به حکم شاه عباس، «حاکم و همه‌کاره‌ی اصفهان» می‌شود. اما ظاهراً داشتن مقام و منزلت دنیوی، چنان او را مغرور می‌سازد که بر شاه عباس یاغی می‌شود. اما شاه، او را دستگیر می‌کند و به «سزای اَعمالش» می‌رساند. در این‌ گونه توصیف‌ها که ترکیب «سزای اَعمال» به میان می‌آید، خواننده غالباً به مجازات مرگ فکر می‌کند. اما در مورد این شخص، مجازات وی هرچه بوده، مرگ نبوده‌است. ظاهراً شاه، تمام اموال او را مصادره‌ می‌کند. این شخص به «مشهد مقدس» می‌گریزد و در پناه حاکم آن جا به نام «حاتم‌بیک» و پادرمیانی وی، مورد عفو شاه عباس قرار می‌گیرد و در همان شهر تا زمان مرگ اقامت می‌گزیند. از خصوصیات غذایی او که نصرآبادی نام می‌برد آنست که اولاً هر روز «شُله» می‌خورده و «یک مثقال عنبر» هم در آن می‌ریخته‌است. البته وقتی دارندگی‌است، قطعاً برازندگی نیز از پی آن می‌آید. نصرآبادی دو بیت از وی نقل‌کرده که در مدح حاکم مشهد «حاتم بیک» گفته‌است. وقتی کسی جان او را از مرگ نجات داده‌باشد، جا دارد که مورد ستایش قرارگیرد.

 

حاتم که سخاش، اسم همت «حی»‌کـرد

وز جــــودِ زمانـــــه، ساغرش پُـــرمی‌کرد

می‌خواست که با تواش بود شرکت اسم

ایـــن بود کـــه روزگار، نامش «طی» کرد      ص 187/188

 

طاهرنصرآبادی برای جمع‌آوری نام شاعران و اندکی هم از آثار آنان، تلاش‌داشته تا آن‌جا که ممکن‌است بیشتر به بررسی زندگی خصوصی و رفتاری افراد بپردازد. با چنین دریافتی، می‌توان گفت که هنر این شاعران در سرودن شعر و یا علاقه به مقوله‌ی فرهنگ و ادبیات، نقش درجه دوم را داشته‌است. شاعر یا نویسنده‌ی روزگار طاهر نصرآبادی، قبل از آن که اهل کلام باشد، اهل سیاست، اهل دفتر و دستک اداری و بازار و کار و کسب است. اگرچه تک تک اینان، هرکدام در حاشیه‌ی زندگی خویش، دستی هم به سرودن و نوشتن داشته‌اند. در همین راستا می توان به نمونه‌هایی اشاره‌داشت. در شرح حال شخصی به نام «میرزا اسحاق»، تنها چیزی که حضور ندارد، شاعر بودن اوست. مهم‌تر آن که طاهرنصرآبادی تنها به آوردن یک بیت از او قناعت ورزیده است:

 

چه احسان‌ها که مـن با خویش‌کردم

که آخــر، خـــــویش را درویش‌کـردم             ص 168

 

در توصیف شخصیت وی،می‌توان این ویژگی‌های رفتاری را به قلم نصرآبادی، شاهدبود:

1/ شیخ‌الاسلام بروجرد بوده.

2/ از اعاظم سادات بوده.

3/ دستِ خواهش از تکلفات کشیده.

4/ زاویه‌ی فقر و فنا گزیده.

5/ پیوسته در لباس فقرا جلوه نموده و با درویشان بی‌سر و پا معاشر بوده. (منظور از بی سر و پا، توهین نیست)

6/ مَلَکی بوده در لباس بشر.

7/ پیوسته به عبادت مشغول بوده.

8/ طبعش خالی از لطف نبوده.

 

غربالی که طاهر نصرآبادی در دست دارد، غربال مردی نیست که در ادبیات ایران، سیر و سفر کرده‌باشد و آوای کلام حافظ، مولانا، سعدی و یا فردوسی در ذهنش طنین انداخته‌باشد. اگر او چنان بود، شاید که هرگز به فکر جمع‌آوری نام و شرح حال آن همه کاسب و درویش نمی‌پرداخت. نصرآبادی همین‌که توانسته‌است بخش زیادی از ساعات زندگی خود را به پرس و جو بگذراند و از این قهوه خانه به آن قهوه‌خانه پابگذارد تا نشان از کسانی بیابد که به قول علی شریعتی، زمانی در عمر خود، «مرتکب شعر»‌ی شده‌باشند، با توجه به شرایط زمان و مکان، کار بزرگی انجام داده‌است. از طرف دیگر، باید به این نکته توجه داشت که تذکره‌ی او، در مقایسه با بسیاری تذکره‌های دیگر، از دیدگاه شاعرانگی، رنگ می‌بازد اما باید مطمئن بود که از دیدگاه اجتماعی و تصویرپردازی شغل‌ها و دلمشغولی‌های اجتماعی قرن یازدهم هجری قمری، یک دانشنامه‌ی ارزشمند است.

 

او در شرح حال فردی به نام «آقارضی» چنین می‌گوید:

 

1/ از معتبرین لاهیجان‌است.

2/ در کمال آدمیت و نهایت فهمیدگی و سنجیدگی است.

3/ نزد تُرک و تاجیک مورد قبول و احترام بوده.

4/ باکلام و رفتار خود، خاطری را نرنجانیده.

5/ ظاهراً در جستجوی کار و یا شاید تجارت از لاهیجان به اصفهان آمده. (این را از لابلای کلام نویسنده، می‌توان دریافت) 

6/ بخت در زندگی با او یار نبوده‌است. (شاید در آغاز زندگی، بخت با او یار بوده که از معتبران لاهیجان شده‌است.)

7/ از رفاقت با افراد غیر قابل اعتماد، بسیار زیان دیده‌است.

8/ گاهی به سرودن شعری می پردازد.

 

نصرآبادی از او، چهار بیت آورده‌است که ما به آوردن یک بیت نمونه اکتفا می‌کنیم:

ز راه خاکساری تا کسی بر خاک ننشیند

چو خورشید جهان‌افروز، برافلاک ننشیند         ص 170

 

لحن کلام طاهر نصرآبادی، بسیار صمیمانه‌است. حتی اگر کسی را ندیده‌باشد و از این و آن، برخی ویژگی‌های رفتاری را در باره‌ی آن شخص شنیده‌باشد، منبعِ به کف‌آوردن اطلاعات خود را ذکر می‌کند. این ویژگی مربوط به شخصی‌است به نام «حکیم صدرالدین». در مورد او چنین می‌گوید:

 

1/ از اهالی کاشان‌است.

2/ تحصیل علم طب کرده.

3/ به هندوستان رفته.

4/ شاه سلیم به او لقب «مسیح‌الزمانی» داده.

5/ از کسی شنیده که دارای «حُسن خُلق و همت» بوده.

 

سرانجام، هفت بیت از اشعار او را در تذکره‌ی خویش نقل کرده‌است. ما به آوردن یک بیت قناعت می‌کنیم:

 

فارغی و خبر از سینه‌ی سوزان نه تُرا

گـــذری بـــر درِ دل‌های پریشان نه تُرا           ص 86

 

ادامه دارد

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (4)


کتاب تذکره‌ی نصرآبادی را می‌توان دانشنامه‌ی ناخواسته‌ای دانست که به علت وجود تنوع شخصیت شاعرانی که نام آن‌ها در آن آمده، نویسنده، جای جای، گذشته از اشاره به حرفه‌های مختلف جاری در قرن یازدهم، باورها و اندیشه‌های سیاسی، مذهبی و اجتماعی خویش را نیز در داخل کتاب گنجانده‌است. در یکی از این موردها به پزشک معتبر و کارآزموده‌ای می‌پردازد که از اهالی تبریز بوده اما به سرزمین روم(ترکیه‌ی فعلی) سفر می‌کند. سپس به تبریز که در اختیار دولت عثمانی بوده برمی‌گرد و در آن‌جا در خدمت یکی از امرای تُرک آن‌جا، مقام و احترام می‌یابد. روزی در آن مجلس، سخنی علیه سلسله‌ی صفویه از دهان او خارج می‌شود. این حرف، همچنان در پرونده‌ی او می‌ماند تا آن که وقتی تبریز به تصرف دولت صفویه در می‌آید، یکی از سپاهیان دولتی، او را به قتل می‌رساند. جرم او آن بوده‌است که در مجلس آن امیر تُرک، «حرف ناخوشی» نسبت به سلسله‌ی صفویه، از دهانش خارج شده‌بوده‌است. محمدطاهر نصرآبادی در بیان این نکته، مرگ او را کاملاً به جا می‌شمارد زیرا وقتی کسی به سلسله‌ی صفویه که از نظر او سلسله‌ی رسول خدا هست توهین روا دارد، جز مرگ، مجازات دیگری در انتظار او نیست. بهتر است سخنان نصرآبادی را مستقیماً در این‌جا بیاورم:

 

 «اصلش از تبریز است. طبیب حاذقی بود./ به تقریری به روم رفته، بعد از آن، مراجعت به تبریز نموده/ در خدمتِ جعفرپاشای اخته، نسبت به دودمان علیه صفویه که حقیقتاً سلسه‌ی رسول‌اند، حرف ناخوشی گفته، بعد از آن‌که تبریز به دست اولیای دولت قاهره درآمد، در زمان شاه جنت‌مکان، شاه عباس، یکی از عساکر، او را مقتول ساخته، به سزای خود رسید./این بیت از اوست»:

 

در فِرقَت تو زنده نـه از سخت‌جانیَم

جان از کمال ضعف، نیاید به لب مرا       ص 95

 

طاهر نصرآبادی در بخش وزرا و مستوفیان، به شرح حال شخصی به نام «میرزا زین‌العابدین» می‌پردازد:«خَلَف مرحوم میرزا عبدالحسین منشی الممالک، سلسله‌ی ایشان، محتاج به تعریف و توصیف نیستند، چرا که نسب به خواجه نصیر می‌رسانند.»/ص100

نوع نگاه طاهرنصرآبادی، بی‌آن که ریشه در معیارهای ادبی و یا سنجه‌های عقلی و اندیشه‌پردازانه داشته‌باشد، بیشتر پایه در معیارهای ذوقی، سطحی و بازارپسند دارد. برای او کافی‌است که «شنیده‌باشد» یا «گفته‌باشند» که این یا آن شخص، چنین و چنان بوده‌‌ است. همین که فردی، نَسَب به خواجه نصیر توسی ببرد، برای وی می‌تواند مایه‌ی اعتبار و اعتماد باشد. حتی نیاز به آن نمی‌بیند که خواننده را با ویژگی‌های فکری و رفتاری آن فرد، آشناسازد

 

او در شرح حال فردی به نام «حسین‌بیک» اشاره به این نکته دارد که از بزرگان تبریز بوده و در خدمت شاه‌ عباس به مقام و منزلت بسیار رسیده و از خود، مردانگی‌ها نشان داده و حتی به نیابت شاه، برای انجام کارهای لازم به هند سفر کرده‌است. او ادامه می‌دهد:«در اواخر، دست از منصب و مهمّات دنیوی کشیده، در تحصیل مراتب اُخروی سرگرم شده، گوشه‌ی انزوا اختیار نمود، پیوسته به صحبت علما و فقرا و شعرا مشغول بود. چند نوبت، فقیر به خدمت ایشان رسید، حقاً که از پاکیزگی طینت و وضع ایشان، کمال فیض بردم.»

 

یک چند درِ زهد چو احباب زدیم

آخر نقبی به گنج نــــایاب زدیم

تا شبهه ز تسبیح و ردا برخیزد

بُــردیم به میخانه و برآب زدیـم      ص 104 و 105

 

نصرآبادی از شخصی صحبت می‌کند به نام «میرزا معصوم» که رئیس اصطبل شاه صفی بوده و سپس به مقام وزارت «قراباغ» رسیده‌است. «در نظم و نثر، طبعش در کمال قدرت‌بود.»

 

ای گشته به حُسنِ عملِ خود مغرور

نــــزدیک‌تر آ کــه از خدا، دوری، دور       ص 109

 

در جای دیگر از شخصی به نام «میرزا محمد اکبر» نام می‌برد که از نجبای قزوین به شمار می آمده. پدر این شخص، آدمی«خیراخواه و راست‌قلم» بوده‌است. با توجه به فلسفه‌ی نصرآبادی که ظاهراً همه‌ی ویژگی‌های فکری و خصلت‌های رفتاری، می‌توانسته هم بلافاصله و هم پس از صدها سال، به نسل‌های آینده انتقال یابد، فرزندان این شخص نیز، قدم در جای قدم «پدر بزرگوارخود» گذاشته‌اند. این شخص، گاهی نیز نظمی مرتکب می‌شده‌است:

 

معشوق اگر دوتاست مرا جای طعنه نیست

چـــون هـــرکه را ضرور بُوَد جـــانی و دلی         ص 117

                   

طاهر نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «میرزاجعفر» به زندگی سیاسی او اشاره دارد که در دو منصب مختلف به علت ظلم به مردم و شکایت‌های مکرر آنان، از پُست خود عزل شده‌است. یکبار از «وزارت لاهیجان» و یک‌بار دیگر از شغل «کلانتر یزد». اما نتیجه‌گیری نصرآبادی از او بسیار جالب است:«جوانِ قابلِ متعصبی بوده و صداقت و راستی، لازمه‌ی ذاتش.» خواننده با خود می‌اندیشد که چنین شخصی که دو بار از دو مقام مختلف در دو نقطه‌ی دور از هم، از شغل خود عزل گردیده، آن هم نه به علت عدم وفاداری به حکومت مرکزی بلکه به دلیل ظلم به مردم، چگونه صداقت و راستی، لازمه‌ی ذاتش بوده‌است؟

 

عــــالَم همه پُر زِ معنی بِــــکرِ من است

تسبیح مَلَک، زمــــزمه‌ی ذکــر من است

از بـــهر چـــه اندیشه‌ی بـیــــهوده‌کنـــم

در فکر من است آن‌که در فکر من است      ص 120

 

شخصی به نام «حسین‌بیک» که «ادراک عالی و سلیقه‌ی درست» داشت و در دلِ «مُلحد و موحّد» جاداشته از «بی‌تکلّفی، دوش در زیر بار تکلیف کمتر می‌داد.»

 

تا در نگری نه سرو ماندست و نه بید

نـــه خارستان غـــم، نه گــــلزار امید

دهقان فـــلک خـــرمن عــــمر مــا را

مــی‌پیماید بـــه کیل ماه و خـورشید            ص 122

 

فردی که توانسته‌است در دل موافقان و مخالفان جا داشته‌باشد، ظاهراً زاه زندگی خویش را در آن برگزیده که از انجام هرکار و مسؤلیتی که به عهده‌اش می‌گذاشته‌اند، شانه خالی‌کند تا به هیچ‌وجه، به علت سستی در انجام آن‌ها، مورد خشم مقامات و یا نفرت و نفرین مردم قرار نگیرد.

 

طاهر نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «ولی قُلی بیک» می‌نویسد که او وقتی گذارش به قلعه‌ای در میان رودخانه‌ای در سیستان افتاده، به خاطرش خطور می‌کند که در بالای آن کوه، آب انباری بسازد. اما اطرافیان می‌گویند که چون در این منطقه گچ نیست و راه برای آوردن آن بسیار دور است، هرگز این کار عملی نشده‌است. او شبی خواب می‌بیند که دو درویش سرخ‌مو به او می‌گویند که نگران گچ نباشد. در همان نزدیکی، جایی‌است که اگر کنده‌شود، در آن گچ پیداخواهدشد. او روز بعد به همان محل می‌رود و با کندن زمین، مقدار زیادی گچ آشکار می‌شود و سرانجام آن آب انبار در آن منطقه‌ی غیر مسکونی برای عابران  ساخته می‌شود.

 

بــــه روز مصاف و بـــه هنـــگام کار

چــو بست از پی کین، کمر ذوالفقار

سراپـــای خـــصم و سرای و وطن

زر و سیــم و بــدخواه و فرزند و زن

بِخَست و ببست و بکند و بـسوخت

گــرفت و بـــداد و خـرید و فـروخت       ص 130 و 131

 

با وجود چنان نیت پاک و شفافی که جناب «ولی قلی‌بیک» داشته، شعرش بازتاب خشونت و بی‌رحمی‌ غریبی است. این کدام ذالفقاری است که نه به سراپای دشمن رحم کرده و نه به سرای وطن، بلکه هرچه دم دستش آمده، سوخته و ویران کرده و بقیه را نیز وقتی به گروگان گرفته، مورد خرید و فروش قرار داده‌است. توصیفی که از این شعر به دست می‌آید، می‌تواند خواننده را به لرزه بیندازد.

 

نویسنده‌ی تذکره‌ی نصرآبادی در برخی مواقع، حتی نکات چندانی برای توصیف فردی که مورد نظر اوست ندارد. اما از آن‌جا که آن فرد، چند بیت شعر گفته‌، لازم بوده که نامش به هرحال ذکرگردد. در بخش سادات و نُجبا، یکی از این افراد، «سید مرتضی» نامی‌است که :«جوان قابلی بوده، به هندوستان رفته، گویا فوت‌شد.»

 

دلم از غبار خون‌شد، تو فراق دیده‌باشی

به رهت غبارگشتم، زِ صبا شنیـده‌باشی     ص 147       63 بیت

 

در شرح حال فردی به نام «میرزا عبدالقادر»که شصت و سه بیت از او را در تذکره‌ی خویش که مربوط به جنگ «ایروان» و «قندهار»‌بوده،  به عنوان نمونه آورده، تنها به ذکر فاجعه‌ای در زندگی او قناعت می‌کند. در حالی که اشعار این شخص که مثنوی حماسی است، از استحکام کلام و فکر برخوردار است و توانایی وی در توصیف صحنه‌ها و حرکت‌ها، از طاهر نصرآبادی، توجه بیشتری را می‌طلبیده است. این شخص، وزیر «ولایت تون» بوده است. اما ظاهراً مخالفان از خانه‌ی پسرش «پاره‌ای آلات و اَدَواتِ سِحر» کشف می‌کنند. این کشف، در آن هنگام جرم بزرگی بوده‌است. زیرا فرزند وی را به دستور حکومت مرکزی کور می‌کنند. کوری فرزند، چنان بر پدر گران می‌آید که او از غصه دق می‌کند و می‌میرد.  

 

چـــو شد آتش عـزمش افروخته

پــی هند، چــــون آتش سوخته

تر و خشک گردیده جویای جـنگ

بَـــر و بــــحر شد اژدها و نـهنگ

روان‌شد فـلک با دلیران به جنگ

چو دامی که اندر وی افتد نهنگ     ص150 و 151

ادامه دارد

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (3)


محمد طاهر نصرآبادی در کتاب خود، برپایه‌ی طبقه‌بندی‌های اجتماعی و جایگاه افراد از چشم‌انداز قدرت و اعتبار، چه مادی و سیاسی و چه مذهبی و اجتماعی، به ذکر برخی ویژگی‌های رفتاری و بر حَسَب سلیقه‌ی خویش و مناسب با بافت و پسند زمان، به آوردن بیت یا ابیاتی از آنان، قناعت کرده‌است. در این مورد، چنان‌که رسم روزگار در سرزمین‌هایی از این دست است، شاهان و شاهزادگان، صرف نظر از آن که شعری گفته‌باشند یا نه، غالباً شعری در ذهن برخی از اطرافیان آنان که همیشه در بسیاری جاها حضور دارند، جاری است که منسوب به آن شاه و شاهزاده است. همین نسبت‌دادن کافی‌است که زمینه را برای قراردادن آنان در صف نخستِ شاعران و اندیشمندان، فراهم‌سازد و حتی برای کمترین مخالفان نیز، جای شُبه نگذارد. نصرآبادی پس از آوردن نام شاهان، نوبت را به امیران، وزیران و خان‌های مملکتی داده‌است.

 

سومین گروه، کسانی هستند که یا دارای عنوان مذهبی بوده‌اند و یا به گونه‌ای با خاندان امامت، پیوند داشته‌اند. گروه چهارم، شامل عالمان و فاضلان بوده و گروه پنجم، به شاعران و نظم‌سرایانی برمی‌گردد که عمدتاً برای گذران زندگی خویش به کار یا حرفه‌ای مشغول بوده‌اند و در کنار آن، گاهی ذوق خود را نیز به آزمون بخت و روزگار گذاشته‌اند. این شاعران که در تذکره‌ی نصرآبادی، جایی به خود اختصاص داده‌اند، منطقه‌ی جغرافیایی وسیعی را دربرمی‌گرفته که شامل خراسان و عراق عجم می‌گردیده است. لازم به یادآوری‌است که عراق عجم در آن دوران، دربرگیرنده‌ی مناطق اصفهان، همدان، کرمانشاهان، کاشان، قم و شماری شهرهای دیگر می‌گردیده‌است. علت این‌که این مناطق را «عراق عجم» می‌گفته‌اند بدان دلیل بوده که از «عراق عرب» در منطقه‌ی بین‌النهرین، متمایزگردد. گروه آخر، شامل خویشان و نزدیکان طاهر نصرآبادی‌است. در پایان کار، او، نکاتی را در باره‌ی خویش، قلمی کرده‌است.

 

از میان شاهان، نخستین فرد، شاه عباس اول است که در آن زمان، در قید حیات نبوده اما لازم می‌آمده‌است که از وی به عنوان «شاه عباس ماضی» نامی به میان‌آید. نصرآبادی در مورد شاه عباس، بیشتر به ذکر روایات و حکایاتی می‌پردازد که نشانگر توانایی آن شاه در درک انواع هنر و ظرائف فکری آدمی بوده‌است. او در پایان این شرح حال، چنین می‌گوید:«از شخص معتبری مسموع‌شد که آن سلطان با ایمان، غزلی طرح کرده‌بود و اُمرا همه گفته‌بودند و شاه، این بیت را فرمودند:


نه زِ هَر شمع و گُلم چون بلبل و پروانه، داغ

یک چراغم داغ دارد، یـــک گُلَم در خون‌کشد»    ص 12

 

مورد دوم، ذکر هنرمندانگی شاه صفی است که از دیدگاه توصیفی نصرآبادی، سرچشمه‌ی شعور و هنر بوده‌است. وی در کتابش از جمله می‌نویسد:«ریاض سلطنت را مثل آن، سَروی ندیده و گلشن شهریاری را همچون آن، گُلی نخندیده.»/ص 12

او در پایان شرح حال این فرد می‌نویسد:«... در ایراد شعر، ثانی تخلص می‌فرموده‌اند و این چند بیت از آن پادشاه، جهت تیمّن و تبرّک، قلمی‌شد: (ما به یک بیت قناعت می کنیم)


به یـــاد قامتی در پـای سروی گـــریه سرکردم

چو مُژگان، برگ برگش را به خونِ دیده، تر کردم       ص 13

 

از میان امیران، وزیران و خانان، به نام دیگری برمی‌خوریم به نام «میرزا رفیع» که :«...در زمان شاه عباس ماضی به منصب احتساب ممالک، سرافراز بود.../کمال اعتبار و اقتدار در آن منصب‌داشت. / در آن اوقات، گاهی شعری می‌گفت.» نصرآبادی از وی، چهار بیت آورده که ما به دو بیت آن، قناعت می‌کنیم:


مَـــردودی دورِ مــــا زِ مقبولی بــه

فــــارغــبالی ز قیـــد مشغولی به

افسوس که شد آخـر کارم معلوم

کـــز منصب روزگار، مــــعزولی به     ص 24

 

 در شرح حال یکی دیگر از این گروه اجتماعی به نام «احمدخان بیک» چنین می‌نویسد:«برادرزاده‌ی قاسم‌خان افشار، داخل آقایان‌بود. کمال اهلیّت و قابلیّت ذات و آدمیّت داشت./ در فن سپاهیگری خصوصاً تیراندازی که مشاهده‌شد، مانند نداشتند. در اوان شباب فوت‌شد. یک صباحی در ولایت خرم‌آباد به سیر لاله‌زاری رفته‌بود، این بیت را در بدیهه گفت:

 

از شورش نسیم سحرگاه، لاله‌ها

بریکدگر زدند چو مستان، پـیاله‌ها        ص 48

 

نصرآبادی در معرفی فردی از گروه خانان و وزیران، به نام «محمدبیک»، چنین می‌نویسد:«داخل توبچیان بود و احوالش کمال پریشانی داشت. به علت جرأت و مردانگی که در قندهار نموده و تصرفّات مرغوب در بستن توپ‌کرد، مکرراً به انعامات سرافرازگردید.» طاهر نصرآبادی، از وی پنج بیت آورده که به دو بیت از آن‌ها بسنده می‌کنیم:


صبح‌شد صبح کـــــه تـــا کامِ تــــمنّا بــخشند

می به ما، خنده به گُل، گریه به مینا بــخشند

یـــک رمیدن بَـــرَد از هـــردو جــــهانــم بیرون

وحشتی کــــاش بـــه اندازه‌ی صحرا بـخشند     ص 68

 

یکی دیگر از این افراد درباری، شخصی است به نام «میرزاابو سعید» که :«از ولایت ایران به هندوستان رفته، در خدمت شاه جهان، کمال اعتبار به هم‌رسانیده، چنا‌چه در بالای دست شاهزاده «داراشکوه» می‌ایستاد و به این علت، شاهزاده به او بدسلوکی می‌کرد. مشارالیه از عُلوّ طبع، تاب نیاورده، ترک ملازمت کرده، گوشه نشین‌شد. تا روزی که پادشاه را گذار به درِ خانه‌ی او افتاده، مهربانی بسیار به او کرده، او را به منصب سرافراز ساخت.» نصرآبادی از وی پنج بیت نقل کرده که ما به دو بیت آن اکتفا می‌کنیم:


بــــنالد بــــلبل طبعم چــــو سروی از چـــمن خــیزد

فـــــغان قُــــــمری از شاخ بُــــلنــد نـــــاروَن خـــیزد

چو آبــــــی در چـــمن، سرو صنوبر قــــد بــــرافرازد

بلی در مجلس و محفل، سخن از هم سخن خـــیزد    ص 86

 

سر انجام در این بخش، به نام «یوسف خواجه» بسنده می کنیم که نصرآبادی در مورد او چنین نوشته‌است :«از سادات جویبار بُخاراست. در آن ولایت، سید را خواجه می‌گویند. ایشان نواده‌ی خواجه پارساست که در ولایت ماوراء النهر، کمال اعتبار را دارند و الحال، فرزندانش در بخارا، آن‌قدر اعتبار دارند که پادشاه بخارا، دخل به دیوان ایشان ندارد و عسس به محله‌ی ایشان نمی‌رود و به همه‌جهت معافند و پادشاه، جهت ایشان، تعظیم می‌کند.» از میان یازده بیت که نصرآبادی از او نقل کرده، به آوردی یک بیت، کفایت می‌کنیم:


چَــــشم برداشتن از روی عـــزیزان، صعب است

ورنه بیرون شدن از مُلک جهان، این هـمه نیست   ص 94

ادامه دارد

دنیای شاعران تذکره‌ی نصرآبادی (2)


تأخیر چندماهه‌ای، میان من و خوانندگان این نوشته‌ها، فاصله انداخته‌است. در سال‌های گذشته، گاه چنین تأخیرهایی به دلیل سفر، اتفاق افتاده‌بود اما نه چنین طولانی که این‌بار. از لطف شماری از خوانندگان و دوستان که از طریق نامه و گذاشتن یادداشت، علت عدم انتشار نوشته‌های جدید را جویا شده‌بودند، سپاسگزارم. من به یکایک این دوستان، پاسخ لازم را ارائه داده‌ام اما با وجود این، لازم می‌بینم برای شماری دیگر، این یادداشت را بگذارم که علت تأخیر در تداوم انتشار این نوشته‌ها، تنها به علت برخی گرفتاری‌ها و دلمشغولی‌های شخصی بوده‌است و نه چیز دیگر. اینک امیدوارم بتوانم به کار نوشتن به روال سابق، تا آن جا که توان و امکان من اجازه می‌دهد، بپردازم. از لطف همه‌ی این کسان، سپاسگزارم.

 

تذکره‌ی نصرآبادی در آن سال‌ها، از آن رو بیشتر از تذکره‌های دیگر، نظر مرا به خود جلب‌کرده‌بود که در آن، بیش از آن دیگر تذکره‌ها آن‌هم به اختصار و در یک جلد، به ذکر نام شاعران و گویندگانی پرداخته‌شده‌بود که بسیاری از آنان در قرن یازدهم هجری، صاحب اعتبار، نام و آوازه‌، در میان بخشی از قشرهای اجتماعی و یا شمالی از محفل‌های ادبی بودند. طاهر نصرآبادی چنان از آنان نام برده‌‌است که گویی، ابدیت، در نام و کار آن‌ها، تداوم خواهد یافت. اما در روزگار کنونی، می‌بینیم که از بسیاری از آنان، حتی جز نامی که در تذکره‌ی وی آمده و گاه بیت یا بیت‌هایی که از آن‌ها نقل شده، چیزی باقی نمانده‌است. وقتی انسان این کتاب را می‌خواند، تصویری که در ذهنش شکل می‌گیرد، اقیانوسی‌است که عمق آن، به اندازه‌ی یک بند انگشت می‌نماید. البته چندتن از این شاعران هزارگانه، بعدها در ادبیات ایران، اعتبار و تدوام حیات معنوی یافتند که یکی از آنان، صائب تبریزی بود و هست.

 

طاهر نصرآبادی فرزند وفادار زمانه‌ی خویش بود. در جوانی اگر چه چندان در خانواده‌ی عالمان دین، تربیت نشد اما وقتی شور و شر سال‌های آغازین عمر فرو نشست، مردی از کار درآمد که به اندیشه‌ورزی و نشان دادن اشتیاق عملی برای شرکت‌کردن در محافل ادبی اصفهان که عمدتاً قهوه‌خانه‌های این شهر بود، روی خوش نشان ‌داد. دریافتی که از خواندن کتاب او در ذهن خواننده رسوب می‌کند آنست که شهر اصفهان و چه بسا بسیاری از دیگر شهرهای ایران، بر دریاچه‌ی مواجی از شعر و ذوق شاعرانه، شناور بوده‌است. افرادی که سر در سرودن شعر و علاقه‌ی شرکت در محفل‌های متعدد ادبی را داشته‌اند، عمدتاً مردمانی بوده‌اند که از بام تا شام، در پی به کف آوردن لقمه‌نانی، به کارهای گوناگون می‌پرداخته‌اند. آنان می‌توانسته‌اند پوستین‌دوز، زرکش، نخ‌کوب، پیراهن‌فروش، دلال زغال و هیزم، شال فروش، گیوه‌کش، عقیق‌فروش، علاقه‌بند، مُرکب فروش، مکتب‌دار، سنگ‌تراش، حلّاج، رنگرز، طبیب، شَعرباف، حَکّاک، شیشه‌گر، کاسه‌گر، خیّاط، طلاکوب،  نقش‌بند، خبّاز، معلم، کاشی‌تراش کاتب، نجار، نَقّار، جرّاح و کَحّال باشند و در کنار کار حرفه‌ای خویش، با کلام و دنیای تخیل، سر و سرّی داشته‌باشند.

 

طاهرنصرآبادی از هنگامی که تصمیم به نوشتن تذکره‌ای از شاعران زمان خویش گرفته، سعی برآن داشته که همه‌ی علاقه‌مندان حوزه‌ی شعر و ادب را تا حد امکان، ملاقات کند و از دیدار خویش با هریک، یادداشت یا یادداشت‌هایی بردارد. گمان من برآنست که شاید او درآغاز، مصمم بوده در باره‌ی هریک به تفصیل سخن براند و از همین‌رو، در باره‌ی زندگی آنان، تا آن‌جا که میسر بوده، پرسش‌های خویش را مطرح کرده و پاسخ‌ها را یا در همان‌جا و یا به احتمال قوی، وقتی به خانه آمده، روی کاغذ آورده‌است. به عنوان مثال، وقتی او از «میرمحمد یوسف کازرونی» صحبت می‌کند، در نیم سطر، او را به توصیف می‌کشاند:«مشهور به امیری، در نهایت درویشی و صلاح است.»(ص177) از دیدگاه من، تردید نیست که این توصیف نیم‌‌سطری، بازتاب آگاهی و دانش بیشتری‌است که او در مورد وی کسب کرده‌بوده‌است اما بعدها در واقعیت، متوجه شده‌است که امکان آوردن همه‌ی آن نکات را در مورد او یا افراد دیگر ندارد. نصرآبادی در بررسی خود، اشاره نکرده‌است که این فرد به چه شغلی اشتغال‌داشته. شاید که آن فرد، درنهایت تواضع، چندان گرایشی به دادن اطلاعات بسیار به دیگران نداشته‌است، اگر چه آن دیگران، کسی باشد که بخواهد مجموعه‌ای ‌از زندگی شاعران و ادیبان زمان خویش را در کتابی به نسل‌های آینده انتقال‌دهد.

 

اما وقتی نصرآبادی، او را «درنهایت‌درویشی و صلاح» به توصیف می‌کشاند، این چشم‌انداز برای خواننده باز می‌شود که این فرد، گذشته از تواضع، شخص سالمی بوده و در پی یافتن مقام و یا به دست آوردن مال بیشتر، آسمان را به زمین و زمین را به آسمان نمی‌دوخته‌است. شاید او برای نصرآبادی، مثال‌های فراوانی از زندگی خود نقل‌کرده که در زندگی خویش، فرصت‌های مناسب و خوبی در اختیارش قرارداشته که بتواند خود را به این یا آن «خواجه‌ی دربار» بپیونداند و از آن طریق، به مال و جاه بادآورده‌ای دست‌یابد. یا حتی شاید برای وی نقل‌کرده‌است که در طول زندگی، پرتگاه‌های اخلاقی فراوانی بر سر راه وی قرارگرفته که او اسیر چنان وسوسه‌هایی نشده و قدم در راه کج که سقوط به آن پرتگاه را سبب می‌شده، نگذاشته‌است. مجموعه‌ی همه‌ی این‌ها، در ذهن طاهر نصرآبادی، این ذهنیت را به وجود آورده که او را در نهایت درویشی و صلاح، به توصیف بکشاند. نصرآبادی از این فرد، سه بیت شعر نقل کرده‌است که ما به ذکر یک بیت آن، قناعت می‌کنیم:

نیست ممکن که سبب‌‌کار، سبب، سازکند

ناخــن چیده، کی از رشته، گـــره بـــازکند؟  

(ص 177)

حتی این بیت او، قبل از آن که بازتاب احساسات عاشقانه و یا خیال‌پردازی‌های شاعرانه باشد، نشانگر نوعی تفکر منطقی و عمل‌گرایانه‌است.

 

پرسشی که در این میان مطرح می‌شود، آنست که آیا بیت‌هایی از این دست، نشان از آن ندارد که شاعران این دوران و یا دستِ کم، شاعرانی که نصرآبادی به توصیف آن‌ها پرداخته است، چنان سرگرم کارهای روزانه‌ی خویش برای کسب درآمد و تأمین معاش بوده‌اند که به هیچ چیز دیگری، جز دو دوتا چهارتا نمی‌اندیشیده‌اند. حتی اگر تفکرات و باورهای خرافی هم در ذهن آنان رسوب کرده، در واقعیت، انسان‌هایی عمل‌گرا، چاره‌جو و متکی به خویش بوده‌اند. قطعاً تفاوت بسیار‌است میان آن‌که می‌توانسته از زر، دیگدان فراهم آورد و با سرودن ستایش‌نامه‌ای در چند بیت، دهانش پر از زر‌گردد و آن کسی که اگر یک‌روز بر سر کار خویش حاضر نمی‌شد، چه بسا شب، همه‌ی اعضای خانواده، گرسنه سر بر بستر می‌گذاشتند. قطعاً شخص اول، در عمل، چنان پرورش پیدا می‌کند که در اندیشه‌ها و ذهنیات خویش، فرسنگ‌ها از ذهن واقع‌بین و عمل‌گرا، فاصله می‌گیرد.

 

نصرآبادی در شرح حال شاعر دیگری به نام «میرزا محمدتقی» چنین می‌گوید:«...جوان آدمی دلنشین‌است. نهایت فهمیدگی و مردمی‌دارد... در این سال که سنه‌ی 1089 است، درمسجد لنبان، فیض صحبت ایشان دریافته، محظوظ شدیم. کمال آشنایی و تَتَبُع به سخن دارند. ص 176» انسان از خود می‌پرسد که وقتی نویسنده، از «نهایت فهمیدگی و مردمی» سخن می‌راند، با چه معیارهایی او را در ترازو قرار می‌دهد؟ آیا این فهمیدگی در حوزه‌ی مذهب بوده‌‌است یا اجتماع، سیاست، شعر و ادب و یا تاریخ و جغرافیا؟ شاید با خواندن سراسر تذکره، خواننده به نتیجه‌ی دیگری دست‌یابد. اما صرف نظر از اختلاف دریافت، باید این را دانست که نصرآبادی، او را نیز با وجود جوان‌بودن، انسانی متواضع و دور از مقام‌پرستی یافته‌است. حتی شعری که از او نقل می‌کند، با آن که دو بیت بیشتر نیست اما یک بیت آن، کاملاً تأکید برهمین تفکر دارد:

بس که ما را منکر اوضاع دنیا دیده‌است

پُشت بردنیا، مُصَوَّر، صورتِ ما می‌کشد 

(ص176)

واقعیت آنست که شرح حالِ همین «جوان دلنشین» با آن‌همه فهم و شعور و توانایی، فقط سه خط و دو بیت جاگرفته‌است. تردید نباید داشت که مواد اولیه‌ی یادداشت‌های او، باید بیشترها از این باشد که در تذکره‌ی وی، انتشار یافته‌است.

ادامه دارد