دنیای شاعران تذکرهی نصرآبادی (5)
گاه کلام کوتاه نصرآبادی که اشاراتی به زندگی خصوصی افراد دارد، میتواند بیانگر یک سینه سخنباشد. در بیان شرح حال شخصی به نام «میرزاصالح»، در سه خط و نیم، بزرگترین فرازهای زندگی او را برکاغذ رسم کردهاست. نخست آنکه این شخص، نَسَب به سادات بروجرد میبرد. ما یا دستِ کم من، از سادات بروجرد، چیزی نمیدانم یا نمیدانیم. اما در همهی شهرهای ایران، چنین ساداتی وجود داشتهاند. اینکه نویسنده از سادات بروجرد نام میبرد نه برای متمایز ساختن او از جهت برکشیدن یا فروکشیدنباشد. بلکه تنها از آن جهت که در دوران مورد نظر، چنین تمایزی، کاملاً رایج بودهاست. قطعاً در ذهن مردم، تفاوتهایی میان سادات این شهر یا آن منطقه وجود داشتهاست. توصیف بعدی نصرآبادی، به ویژگیهای فردی شاعر برمیگردد. این شاعر، «آدمیروش»، «درکمال آرامی و پاکیزگی باطن»بودهاست. گذشته از اینها، فرد زیرکی هم بودهاست:«نهایت فِطنت دارد». پس از این مرحله، نویسنده وارد مراحل اجتماعی زندگی او میشود. نخستین شغل قابل ذکر او، «وزارت بروجرد» بودهاست. اما خیلی زود از شغل خویش، «عزل» شدهاست. در چنان روزگاری که وزارت و حتی امارت با اشارهی انگشتی فراهم میگردد و با اشارهی نگاهی از میان میرود، چه جای شگفتی است که زندگی اجتماعی وی یعنی ماجرای عزل و نصب، از دیگران مستثنیباشد.
طبیعی است که باید پس از این سقوط از مقام وزارت، در جایی، زخم دل را تسکین میدادهاست. شاید بهترین محل، «خانهی خدا» باشد که هم به «خانهی آخرت» چراغ خواهد داد و هم وجود نا آرام و پریشان انسان را به یک آرامش نسبی خواهدرساند. به همین جهت، «روانهی سفر مکهی معظمه» میشود. سفر به خانهی خدا، نه تنها در وی گشایش روحی ایجاد میکند بلکه موجب گشایش «مادی و اجتماعی» نیز میشود. ناگهان «حسینپاشا» که او را کشف میکند، وی را در «بصره» نزد خود نگاه میدارد. سپس همراه همین شخص به «هند» می رود و در برگشت، همچنان نزد خود او میماند و یا به عبارتی، نگاه داشته میشود. زمانی که نصرآبادی، مشغول نوشتن شرح حال وی بوده، او در خدمت همان پادشاه، به کار مشغول بودهاست. در پایان، طاهر نصرآبادی از شغل وی نام میبرد که نامش «پانصدی منصب»است. من برای چنین منصبی، توضیحی پیدانکردم اما اگر بتوان به گمان متوسلشد، شاید شغلی بوده که پانصد شغل و مأمور دیگر، زیر نظر او کار میکرده و شاید هم در ارتباط با بخشی بوده که شاه میتوانستهاست به رعایای وفادار و یا مأموران قابل اعتماد، مبلغی به عنوان پانصد سکه هدیهبدهد. البته هرکسی میتواند به حدس و گمانی متوسلشود اما آنچه اهمیت دارد آنست که او تا زمان نوشتن کتاب مورد نظر، در آن شغل باقی بودهاست. نصرآبادی از وی، چهار بیت شعر آورده که ما به یک بیت از وی قناعت میکنیم:
بــــا تعلّق کی توانَد عــارف از دنیا گذشت
کشتی اَر آبی خورَد، نتواند از دریا گذشت ص160
در شرح حال «میرزا عبد مناف»، پس از آن که به همان توصیفهای کوتاه که انسان خوبیاست و مردم او را بسیار دوست میداشتهاند، به این مورد اشاره میکند که نویسندهی تذکره، در طول زندگی خویش، به دیدار آن شخص موفقنشدهاست. او علت عدم توفیق خویش را برای دیدار، نه در دوری راه، کمی وقت و یا علتهای دیگر بلکه در «ناقابلی» خویش میداند که از این خویش نیز در قالب واژهی «فقیر» نام میبرد.(ص162)
نصرآبادی در شرح حال فردی به نام «آقا محمدباقر»، نخست به اصالت او به عنوان یکی از «نجبای قُم» اشاره میکند. سپس این نکته را توضیح میدهد که شاهد این فرد نجیب در اصالت نجابتش آنست که «غلام زادگی امام حسن عسکری» را پذیرفتهاست. پذیرش این غلامزادگی، موجب شدهاست که نه تنها جزو نُجبا درآید بلکه از جمیع دیگر نُجبا نیز برتر باشد. این شخص، مدتی در محضر یکی از دانشمندان زمان، مشغول تحصیل بوده. اما چون مقام و مسؤلیتی که برای شهر قم به وی واگذارشده، سنگین و وقتگیر بوده، ترک آن مجلس کردهاست. (ص 164)
در شرح حال فردی دیگر به نام «آقا مَلِک مُعرِف»، او را «مرد صاحبکمال» و «حرّافی» توصیف میکند. این شخص، زمانی وزیر «فرهادبیک» بوده. سپس به حکم شاه عباس، «حاکم و همهکارهی اصفهان» میشود. اما ظاهراً داشتن مقام و منزلت دنیوی، چنان او را مغرور میسازد که بر شاه عباس یاغی میشود. اما شاه، او را دستگیر میکند و به «سزای اَعمالش» میرساند. در این گونه توصیفها که ترکیب «سزای اَعمال» به میان میآید، خواننده غالباً به مجازات مرگ فکر میکند. اما در مورد این شخص، مجازات وی هرچه بوده، مرگ نبودهاست. ظاهراً شاه، تمام اموال او را مصادره میکند. این شخص به «مشهد مقدس» میگریزد و در پناه حاکم آن جا به نام «حاتمبیک» و پادرمیانی وی، مورد عفو شاه عباس قرار میگیرد و در همان شهر تا زمان مرگ اقامت میگزیند. از خصوصیات غذایی او که نصرآبادی نام میبرد آنست که اولاً هر روز «شُله» میخورده و «یک مثقال عنبر» هم در آن میریختهاست. البته وقتی دارندگیاست، قطعاً برازندگی نیز از پی آن میآید. نصرآبادی دو بیت از وی نقلکرده که در مدح حاکم مشهد «حاتم بیک» گفتهاست. وقتی کسی جان او را از مرگ نجات دادهباشد، جا دارد که مورد ستایش قرارگیرد.
حاتم که سخاش، اسم همت «حی»کـرد
وز جــــودِ زمانـــــه، ساغرش پُـــرمیکرد
میخواست که با تواش بود شرکت اسم
ایـــن بود کـــه روزگار، نامش «طی» کرد ص 187/188
طاهرنصرآبادی برای جمعآوری نام شاعران و اندکی هم از آثار آنان، تلاشداشته تا آنجا که ممکناست بیشتر به بررسی زندگی خصوصی و رفتاری افراد بپردازد. با چنین دریافتی، میتوان گفت که هنر این شاعران در سرودن شعر و یا علاقه به مقولهی فرهنگ و ادبیات، نقش درجه دوم را داشتهاست. شاعر یا نویسندهی روزگار طاهر نصرآبادی، قبل از آن که اهل کلام باشد، اهل سیاست، اهل دفتر و دستک اداری و بازار و کار و کسب است. اگرچه تک تک اینان، هرکدام در حاشیهی زندگی خویش، دستی هم به سرودن و نوشتن داشتهاند. در همین راستا می توان به نمونههایی اشارهداشت. در شرح حال شخصی به نام «میرزا اسحاق»، تنها چیزی که حضور ندارد، شاعر بودن اوست. مهمتر آن که طاهرنصرآبادی تنها به آوردن یک بیت از او قناعت ورزیده است:
چه احسانها که مـن با خویشکردم
که آخــر، خـــــویش را درویشکـردم ص 168
در توصیف شخصیت وی،میتوان این ویژگیهای رفتاری را به قلم نصرآبادی، شاهدبود:
1/ شیخالاسلام بروجرد بوده.
2/ از اعاظم سادات بوده.
3/ دستِ خواهش از تکلفات کشیده.
4/ زاویهی فقر و فنا گزیده.
5/ پیوسته در لباس فقرا جلوه نموده و با درویشان بیسر و پا معاشر بوده. (منظور از بی سر و پا، توهین نیست)
6/ مَلَکی بوده در لباس بشر.
7/ پیوسته به عبادت مشغول بوده.
8/ طبعش خالی از لطف نبوده.
غربالی که طاهر نصرآبادی در دست دارد، غربال مردی نیست که در ادبیات ایران، سیر و سفر کردهباشد و آوای کلام حافظ، مولانا، سعدی و یا فردوسی در ذهنش طنین انداختهباشد. اگر او چنان بود، شاید که هرگز به فکر جمعآوری نام و شرح حال آن همه کاسب و درویش نمیپرداخت. نصرآبادی همینکه توانستهاست بخش زیادی از ساعات زندگی خود را به پرس و جو بگذراند و از این قهوه خانه به آن قهوهخانه پابگذارد تا نشان از کسانی بیابد که به قول علی شریعتی، زمانی در عمر خود، «مرتکب شعر»ی شدهباشند، با توجه به شرایط زمان و مکان، کار بزرگی انجام دادهاست. از طرف دیگر، باید به این نکته توجه داشت که تذکرهی او، در مقایسه با بسیاری تذکرههای دیگر، از دیدگاه شاعرانگی، رنگ میبازد اما باید مطمئن بود که از دیدگاه اجتماعی و تصویرپردازی شغلها و دلمشغولیهای اجتماعی قرن یازدهم هجری قمری، یک دانشنامهی ارزشمند است.
او در شرح حال فردی به نام «آقارضی» چنین میگوید:
1/ از معتبرین لاهیجاناست.
2/ در کمال آدمیت و نهایت فهمیدگی و سنجیدگی است.
3/ نزد تُرک و تاجیک مورد قبول و احترام بوده.
4/ باکلام و رفتار خود، خاطری را نرنجانیده.
5/ ظاهراً در جستجوی کار و یا شاید تجارت از لاهیجان به اصفهان آمده. (این را از لابلای کلام نویسنده، میتوان دریافت)
6/ بخت در زندگی با او یار نبودهاست. (شاید در آغاز زندگی، بخت با او یار بوده که از معتبران لاهیجان شدهاست.)
7/ از رفاقت با افراد غیر قابل اعتماد، بسیار زیان دیدهاست.
8/ گاهی به سرودن شعری می پردازد.
نصرآبادی از او، چهار بیت آوردهاست که ما به آوردن یک بیت نمونه اکتفا میکنیم:
ز راه خاکساری تا کسی بر خاک ننشیند
چو خورشید جهانافروز، برافلاک ننشیند ص 170
لحن کلام طاهر نصرآبادی، بسیار صمیمانهاست. حتی اگر کسی را ندیدهباشد و از این و آن، برخی ویژگیهای رفتاری را در بارهی آن شخص شنیدهباشد، منبعِ به کفآوردن اطلاعات خود را ذکر میکند. این ویژگی مربوط به شخصیاست به نام «حکیم صدرالدین». در مورد او چنین میگوید:
1/ از اهالی کاشاناست.
2/ تحصیل علم طب کرده.
3/ به هندوستان رفته.
4/ شاه سلیم به او لقب «مسیحالزمانی» داده.
5/ از کسی شنیده که دارای «حُسن خُلق و همت» بوده.
سرانجام، هفت بیت از اشعار او را در تذکرهی خویش نقل کردهاست. ما به آوردن یک بیت قناعت میکنیم:
فارغی و خبر از سینهی سوزان نه تُرا
گـــذری بـــر درِ دلهای پریشان نه تُرا ص 86
ادامه دارد